<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های that dreamer guy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hh1900dppp</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:30:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/255242/avatar/HaFQve.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>that dreamer guy</title>
            <link>https://virgool.io/@hh1900dppp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جهان موازی تو هم، اخلاق کشک است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bltpdeu8m1tk</link>
                <description>شاید فکر کنیم چی شد کار آدما به اینجا کشید؟چی شد که برخلاف ژست اخلاق گرایانه آدما در عمل مرام اخلاقی رو رعایت نمی کنن.شایدم یکم برگردیم به عقب و بگیم تا بوده همین بوده و این سبک و نظم طبیعیه! این قانون انتخاب طبیعه! بخور تا خورده نشوی. بکش تا کشته نشوی.داشته هایت رو در معرض دید بذار تا در فصل جفت گیری سود حداکثری ببری. انتخاب شریک آدما هنوز چقدر از این قانون جفت گیری تبعیت می کنه؟!جلو تر که میریم رئسا میگن این که نشد وضعیت. اینجوری نه میشه ملت کنار هم زندگی کنن و نه ما ریاست. بیاید این یک مانیفست اخلاق، بگیرید و رعایت کنید، باشد که کامروا شوی.یکسری رول! یک مرام برای سر به زیر انداختن و مسلکی برای تحت سلطه بودن.آدما هم می بینن اونی داره سود میکنه که پشت پا به همه ی این اخلاقیات زد؛ شرم رو خورده و حیا رو قی کرده. پس بریم سراغ همون قانون بقا و فقط تا نوک دماغ خودمونو ببینیم.ولی خب این وسط چی به سر اون موارد استثنایی می یاد که مرام اخلاق مدارانه رو سرلوحه ی کارشون کردن.ضرر به جان خریدند و ترک سلوک نکردند                         &quot;  مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم       چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم&quot;                                                                                                                                            مهرداد اوستاآیا میشن سقراط که آنانی که جام شوکران به او دادند سخت تر از همه گریستند یا حلاجی که آشناترین ها به او سنگ زدند. درواقع در لحظه ی بزنگاه آدمیان منش اخلاقی را دیدند و شناختند اما منفعت خود را در آن ندیدند و با شرمساری سنگش زدند.&quot; پس اخلاق را چه سود که جز رنجوران آنرا بر نگزیدند و شادمانان پشت بر او داشتند&quot;پس در جهان شما اخلاق، ارزش است؟</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 02:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که همه چشم بود</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gsncnpg518da</link>
                <description>داستان اول. مردی که همه چشم بودتصور کنید که کودکی متولد میشه و همه چشم است. یعنی به صورت انتزاعی و بدون عضو دیگر چشم است. فکر می کنید که چطور دنیا رو درک میکنه و چطور ارتباط برقرار می کند با جهان پیرامونش؟ به وقت نوزادی؛ گاه می خندد و گاه اشک میریزد، گاه راحت است و گاه احساس نیاز شدید دارد و گریه می کند.مادرش برایش می خواند &quot; لالا لالا باشوا دولانیم سنی. ننت دورت سرت بگرده گریه نکن. ننت قربون پرشیونی دلت گریه نکن. هرچی می خوای به من بگو فدای چشمای زلالت. &quot;میگوید &quot; مامان چطور  میفهمی من چی میگم؟! &quot;مادرش می گوید &quot; چشم ها پنجره ی روحن قربونت سرت بگردم. چشم ها اسرار دل می گن. وقتی که تو دلت رازی  داری، برای کسی که زبون چشماتو بدونه، مشتت همیشه بازه. &quot; چشم ها پنجره ی روح اند !به وقت کودکی؛برای او تمام جهان تازه است، او تشنه ی کشف و دیدن اطراف است. برای او خانه ی پدری به اندازه ی بزرگ ترین کاخ ها بزرگ است. کوچه شان به اندازه ی مرز کشور کشیده و طولانیست و ماورای آن را نمیبیند و تنها تصور می کند. ( وقتی من کودک بود پدرم دوچرخه ای برای من خرید، با بچه های هم محل دوچرخه سواری می کردیم و گشت می زدیم. اما پدرم برای من مرزی مشخص کرده بود و گفته بود از آن جا آنورتر نرو. همیشه با سرعت با دوستان مسابقه می دادیم. به مرز مشخص شده میرسیدیم، وستانم میرفتند و برایم دست تکان می دادند و توگویی که به لبه ی جهان رسیده ام. آن طرف خط برایم ناشناخته و عجیب بود. آن طرف خط برایم چون قاره ی آمریکا بود که دلم لک میزد تا کشفش کنم. آن طرف خط &quot; جذاب &quot; بود. شب ها می خوابیدم و در جهان رویا با دوچرخه از آن مرز می گذشتم. می گذشتم و جهان فانتزی و رویایی می شد. آن جا پر از عجایب بود. یک بار درخواب دیدم آن شهر بازی خفن که در انیمیشن دوران کودکیم &quot;جیمی نوترون &quot; بود آنجاست. خلاصه اینکه آنجا &quot;جذاب&quot; بود. تا زمانی که مدتی بعد اجازه پیدا کردم و مرز گذشتم و آنجا دیگر &quot; جذاب &quot; نبود . آن جا درست مانند کوچه ی ما بود.)این منظره تا مدت ها برام رویای شبانه بودکودک با اشتیاق زاید الوصف پیرامونش را جذاب می بیند و سرخوش است.به وقت نوجوانی؛او می خواهد که به میان هم سن و سالان برود در جمع آن ها درآید و دم خور باشد اما می بیند  و حس می کند که با دیگران متفاوت است. تمام آن چه که می بیند بویی از آن رویایی بودن و رنگارنگی ندارد. او همه چیز را تاریک می بیند. برای او هضم و درک این سخت و دشوار است.  او عصبی و ناملایم است. بیچاره مادرش اندوه کش این غص هاست.به وقت جوانی؛او دیگر نسبت به جهان بی حس و کرخت است. او احساس منفعل و بی اثر بودن دارد. او هیچ واکنشی نسبت به جهان ندارد. خود را به عنوان تنها دو چشم، تنها دریافت کننده ی اثرات و کارهای اطرافیان و جهان اطرافش می داند.او اعتقاد دارد که نمی تواند منشاء اثر باشد، چراکه همه چشم است و ورودی. و هیچ خروجی ندارد.و او نمی داند همه ی اثرات در جهان، ابتدا با درک درست جهان شروع می شوند.روزی به همراه جمعی از دوستان به کویر می روند تا ستارگان را رصد کنند.   به وقت شبانگاه، همه جمعند. در سینه ی کویر و در زیر نور ستارگان. و همه مشغول صحبت و گپ گفتند و انقدر مشغول ابراز هستند که هیچ کس نمی بیند و هیچ کس حواسش نیست به کویر که چون گستره ی خلاء تاریک و کشیده و ساکت است. تو گویی که وصل است به پنهای سیاه کهکشان. و ستارگان. ستارگان که هریک دیرینه و کهن اند. قصه های تمام جهان دیده اند. بزرگ و پرنورند و چون پیری سال خورده برای ما قصه ی تمام خلایق را گویند.آن ها آن جایند.  از میلیون ها سال پیش بوده اند و تا میلیون ها سال بعد نیز هستند. اما هیچ کس آن ها را ندید. دیدند اما حواسشان نبود و درک نکردند. حواسشان پی دیگر حواس بود. حواسشان پی صحبت بود.تا او از چادر درآمد.  ملول و بی تفاوت. نگاهی به آسمان انداخت و ناگاه خشکش زد. ناگاه سردش شد به اندازه ی سردی کویر. ناگاه داغ شد به گرمای ستارگان. ناگاه صدای ستارگان شنید از فضا و زمان برون شد و به درون تمام قصه هایی که این پیرهای سال خورده تعریف کردند فرو رفت. تمامشان را زندگی کرد و هزاران هزارن سال زندگی کرد. خود را با جهان یکی دید و غم جهانیان درک کرد و شادی شان. تو گویی تمام احساسات همگان را یک جا داشت. جهان را فهمید و فنای او گشت و جهان نیز رام او.ساعتی بعد به خود آمد و خود را میان همان صحرا یافت. اما جهان دیگر ملول نبود. به دوستان نگاه کرد و صحبت جان هر یک از چشمان می یافت.  داستان دوم. راز چشم هایشاو یک دختر اشراف زاده ی زیبا بود. از زیبای و ثروت و توجه و احترام، تمام آن چه به نظر باعث کیف از زندگیست همه را داشت. اما بی حوصله بود و ملول بود. دیگر به ندرت چیزی را جذاب می یافت. چیز ها برای او لوس شده بودند. او جوان بود و خواستگاران فراوان داشت. برای او که از گذشته بسیار افرادی در آرزوی یافتنش بودند، تنها یک نگاه کافی بود تا بفهمد طرف در پی اوست. در این زمینه تبحر پیدا کرده بود. و البته در زمینه ی له کردن آن ها. او با اعتماد به نفس از این همه توجه و گاه از روی سر رفتن حوصله، بدون کوچک ترین توجه و حس کردن چیزی، این مشقاتان را به هیچ می گرفت و می گذشت.روزی مراسمی به پا شده بود. دختر  خانواده اش و عده ای کثیری از خواستگاران در مراسم بودند. او علاقه به حضور نداشت. در مراسم وارد شد و همه را ذهن خود در یک صف دید. همه یک چهره بودند. همه یک شکل داشتند. همه تهی و بی معنا بودند. همه به ظاهر یک چیز را می خواستند و نمی دانستند چرا، شاید از روی عادت و یا اجبار خانواده. همه نگاهی پوچ داشتند. گویا در امتداد و اعماق چشم هاشان هیچ نیست. گویا به جز این لباس ها و صحبت ها و اسم ها هیچ در آن ها نیست. گویا تنها همینند که می بینیم. چنین با خود می اندیشید و با سرعت از روی این چاله های کم عمق چشم ها می گذشت. با سرعت فراوان می گذشت. می گذشت تا ناگاه زیر پایش خالی شد. توگویی به درون سیاه چاله ای افتاد. چاله ای که انتهایش در ناپیدا بود. گویی غرق شد. چشمانش به چشم هایی خورد که امتدادش در ناکجا بود. دختر او را دید. مات و مبهوت ساعتی ماند. تا اینکه او رفت و جهان برای دختر دوباره کوچک و عمق شد.داستان سوم. در پی اوادامه دارد...</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 22:21:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، ستاره ای بودم اوفتاده در ناکجا آباد هستی ، تا آنکه &quot;تو&quot; پیدایت شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-n79rttdkdxdy</link>
                <description>آیا وجود &quot;من&quot; ای بدون &quot;تو&quot; ای بامعناست؟ آیا ستاره ای چنان با عظمت  که خورشید در مقابلش ذره ای ایست ولی منزوی و در گوشه ای پرت چنان که کسی او را درک نمی کند و احدی با او در ارتباط نیست باز هم عظمت خویش را درک می کند؟خداوند آدم را خلق کرد؛ و چنان نیکو خلق کرد که به خود آفرین گفت و احسن و الخالقین . آدم به سان یک best type و اشرف مخلوقات اما هم او هنوز  کامل نبود بدون وجودی که او را درک کند چنان که آدم او را.مگر آدم با فرشتگان و خداوند در ارتباط نبود، اما سبب احساس تنهایی او پیش از حوا چه بود ؟اصلا چرا ما مدام احساس غربت و تنهایی داریم؛ چه زمانی که بی &quot;حوا&quot; هستیم و چه زمانی که از قربت پروردگار به غربت زمین اوفتادیم و از آن پس &quot; از نیستان تا مرا ببریده اند         از نفیرم مرد و زن نالیده اند &quot;.خلاصه آنکه انسان کامل بود و سرآمد و هرچه آنچه می خواست در اختیار و دسترسش ولی انگار تا &quot;تو&quot; ای برای او نبود او هنوز &quot;من&quot; نبود، هنوز وجودی کامل نبود؛ &quot;تو&quot; ای که رابطه ی آدم با او سوای از باقی رابطه ها باشد یک رابطه ی &quot;من&quot; و &quot;او&quot; که هر شی و هر بنی بشر دیگری می تواند باشد، نباشد . بلکه فقط &quot;من&quot; و &quot;تو&quot; باشد مثل آن جمله ی پیمان ازدواج که در گیم و ترونز می خوانند &quot; .. از این پس من برای تو و تو برای من ای &quot;.رابطه ی &quot;من و &quot;او&quot; ای را خیلی جاها داریم آنجایی که یک موبایل رو می گردیم و انتخاب می کنم ؛ بله درسته او را انتخاب می کنیم ولی انتخابی با معیار بهره ی حداکثری . با او روزگاری داریم و خاطره هایی :) . اما آیا می تونیم تو چشاش آره مستقیم تو چشماش نگاه کنیم و بگیم، بعد این همه مدت ، چه خوش گذشت و چه بد ، تنها و تنها تو بودی که به وجود من معنا می دادی ، به این که چرا کار می کنم ، لبخندی می زنم یا لباس ها رو اتو می کنم.انسان به جستجوی معناست . روی این کره ی زمین که داریم زندگی می کنیم لذت و درد فراوان و همه به چشم دیدیم و به کام چشیدیم. شاید بگیم هدف زندگی لذت بردن حداکثریه، مثل ماجرای کتاب اتیمیک، عضو انجمن لذت جنسی بدون مرز و حدود بشیم و با دختری به نام &quot;ناتالی&quot; آشنا شیم . خلاصه به هدف لذت بردن، کم نذاریم تو کار و حلال واری حداکثر بهره رو ببریم :) . روزگار بگذره و از اونجایی که طبیعت آدمیست تو پیچش درام داستان ناتالی (جان) دچار مریضی رو به وخامتی میشن و معلول میشن ( و دیگه از اونکار ها نمی تونن بکنن) . درلحظه ی احساسیه داستان ما میریم تا ناتالی رو تو بیمارستان ملاقات کنیم، میریم عیادتش ، برای احساس ناراحتی و همدردی می کنیم، شاید هر کمک مالی و روحی که بتونیم رو  آماده باشیم که انجام بدیم ، ولی آیا می تونیم جلو بریم و مستقیم تو چشماش نگاه کنیم و  بگیم تمام این مدت که گذشت و تمام مدتی که پیش روت هست احساس ناامیدی و تنهایی نکن ، چون &quot;من&quot; و &quot;تو&quot; معنای زندگی هم بودیم و هم چنان نیز خواهد بود.نه ناتالی معنایش لذت بود و اکنون از دستش داده ، شاید مثل آدم که معنایش قربت خداوند بوده و در غربت زمین احساس گم کردن معنا را می دهد و هر لحظه چون نی جدا مانده از نیسان و قطره ی جدا مانده از دریاست.و شاید بی دلیل نبود &quot;حوا&quot; ای در زندگانی روی زمین همراه او آمد . آیا می توان معنای هدف زندگی آدم را همین شوق او برای بازگشت به آنجا که تعلق داشته دانست ؟ و معنای عمرش را بودن کنار &quot;حوا&quot; ای که وجود داشتنش را بامعنا می کند؟ ، &quot;حوا&quot; ای که ارتباطش با او سوای از ارتباطش با دوست و همکار و آشناس  &quot;حوا&quot; که نیمه ی کامل کننده ی آدم است و به او میگه &quot;من&quot; وجود دارم و با ارزشم و با معنا چون &quot;تو&quot; هم با من این چنینی !و چه تراژدی های در این ارتباط &quot;من&quot; و &quot;تو&quot; نوشته اند و سروده اند و خوانده اند ولی آنچه مهم است من مثل همان ستاره ی باوقار ، اما تنها و اوفتاده در نا کجا آباد هستی؛ بی معنایم تا آنکه &quot;تو&quot; ای پیدا می شود و اکنون می فهمم که &quot;من&quot; هست و ارزشمندست و با معناست.</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 20:20:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای روح مطالعه چیست ؟ +معمای شماره ی 001 &quot; چشم ها را باید شست &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B3%D8%AA-ot19nre9jcfi</link>
                <description>شاید قدمت معما ها برابر با قدمت افسانه ها باشه ، جایی که غول ابولهول معمای معروفش رو مطرح میکنه &quot; ایا یك دانه گندم میتواند به تنهایی خرمنی بسازد؟! &quot;     از زمانی که یادم میاد تشنه ی مطالب دست اول و درست و حسابی بودم ، چیزی که که از یک تفکر عمیق نشات گرفته شده باشه یا از یک ذوق و هنر بدیع. چیزی که کلی بین کتابای مختلف میگردی ،کلی مطلب می خونی ، بیشتر چیزه بکری نصیبت نمیشه و از کتابای پرتعدادی که خریدی و خوندی پشیمون میشی، ولی یک لحظه ، اون وسطا، یک چیزی که پیدا می کنی لبخند رضایتو رو لبت میاره و روزتو میسازه. شاید معنای روح مطالعه هم همین باشه !شاید علت علاقه ام به معما ها هم همین باشد. جایی که فرقی نمی کند یک معما  بر مبنای محاسبه ی اعداد باشد یا اشکال . یک معمای الگوریتمیک باشد که از مسابقات المپیاد یا acm آمده یا یک معمای برگرفته از افسانه های محلی. چیزی که هست هرکدام بنا به مدل خودش هرچند لحظه ای کوتاه این فرصتو ایجاد می کنه که مدلی که طراحش فکر کرده فکر کنی و به یک چیزی از زاویه ی دید جدید نگاه کنی ( تجربه ی بکر یک جهان بینی جدید برای چند دقیقه :) ).واسه اینکه بتونم این تجربه های بدیعو با شماهم به اشتراک بذارم تصمیم گرفتم یک سری از این معماها رو به صورت یکسری مجموعه پست به اشتراک بگذارم. برای اولیش از یک معما شروع می کنیم که نیاز به دانش خاصی از ریاضی نداشته باشه ( البته پیشنهاد میشه کلاس اول رو گذرونده باشید ).من اسمشو میذارم چشم ها را باید شست .خودرو در جایگاه شماره ی چند پارک است ؟پ.ن.1: برای اسپویل نشدن قبل از فکر کردن رو معما قسمت کامنتارو نبینید.پ.ن.2: برای جایزه (علاوه بر اون داستانای لذت روح و مطالعه و تفکر و اینا) به قید قرعه یک استیکر صد  آفرین هم اهدا میشه.-منبع معما از کتاب &quot; مترو تجریش، شربت سکنجبین، حلقه ی نامزدی و 142 معمای دیگر&quot; می باشد. </description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Sat, 03 Oct 2020 15:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورپردازی اپتیمایز در یونیتی، یا lookdev with light probe group in unity</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-lookdev-with-light-probe-group-in-unity-ypbmcwzlaxej</link>
                <description>اگر علاقه مندید که رفلکشین های realtime و raytrace رو برای اجسام متحرکتون در صحنه ی بازی داشته باشید و به علاوه دوست دارید این پردازش اپتیمایز باشه تا تجربه بازی رو در دستگاه های موبایل و کم توان دچار خدشه نکنه light probe group در یونیتی به کارتون میاد. به طور خلاصه بخوام بگم شما با استفاده از این ابزار و نگاشت صحنتون به چندید قسمت ، می تونید تنها با استفاده از یک و تنها یک منبع نور ، رفلکشن مورد نظر رو در کل صحنه بگیرید.خب برای آشنایی با روند کارش یک مثال رو میارم. اینجا ما یک صحنه ی ساده با چند دیواره داریم که کدام متریال به یک رنگ خاص دارند . ما تمام نور محیط و گلوبال رو حذف میکنیم تا تنها با یک امیشن لایت خالی که یکی از دیواره های ماست کار کنیم.بعدش کافیه تیک static  در تنظیمات تمام این دیوار ها رو بزنیم و در قسمت windows&gt;rendering&gt;lighting تیک auto generate برای بیک کردن نور به صورت اتوماتیک روشن باشه. اگر درست جلو برید یونیتی نور هارو برای آبجکت های استاتیکتون بیک می کنه که به تصویر زیر میرسیمحالا صحنه ی ما اپتیمایز تر از قبله ولی زمانی که بخوایم یک آبجکت داینامیک در صحنه داشته باشیم (که قاعدتا داریم ) بدین صورت درمیادکاری که می تونیم انجام بدیم اینکه آبجکت داینامیکمون رو در یک بازه ی حرکت مشخص شده و محدود (به منظور بالا بردن پرفورمنس) به رفلکشن های برگشتی از دیواره ها بایند کنیم که این کار خیلی ساده با اضافه کردن یک گراف سه بعدی به نام light probe group از طریق  راست کلید در hierarchy و سپس light&gt;light probe group (یا روش های متناظر) بدست میاد. مثل عکس زیرحال کره ی ما رفلکتارو میگیره اما در رنگ ها دقتی نداره چون نگاشت ما دقت لازمه رو نداره . حالا برای بالا بردن دقت می تونیم با افزودن نقطه های اضافه و تغییر موقعیت  و نزدیک کردن نقاطه به دیواره ها کیفیت و دقت رنگ رفلت ها روی کره را افزاریش بدین اینکار توسط دکمه ی edit در تنظیمات light probe group قابل انجامه تا به چیزی به شکل زیر برسیمحالا با حرکت دادن کره میبینم که رفلت ها به چه صورت تغییر می کنند.سعی کردم به طور خلاصه این قابلیت رو  توضیح بدم ، با این قابلیت می تونید با تعداد نور هرچه کمتر حتی یک صحنه ی بزرگ رو نورپردازی کنید که خب خیلی به اپتیمایزیشن کمک میکنه . و خب برای صحنه های بزرگ تنها لازم دارید که یکبار وقت بذارید و تمام این تقسیم بندی های گراف رو از نظر پوزیشن تنظیم کنید تا به نتیجه ی لوک دولووپمنت دلخواه برسید . ولی عوضش ارزششو تو اپتیمایز بودن بازی نشون میده .امیدوارم به کارتون بیاد.</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 18:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوکر تاد فیلیپس، یک آنارشیست ضد سرمایه داری یا تلنگری برای نجات نئوکاپیتالیسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%BE%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B6%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A6%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-is7setcgudkn</link>
                <description>اصولا تاد فیلیپ نبوغ خودش رو در به تصویر کشیدن  آینده ای که برای نئوکاپیتالیسم پیش بینی کرده است  نشان میدهد. جایی که یک فرد معمولی عاشق نمایش از مرحله ی خورنجوری به مرحله ی عصیان و قتل و آنارشیگری در سطح جامعه میرسه . جایی که به ناگاه از اسلحه ای که در دستش هست استفاده میکند و تحت تاثیر پرونده ای که پدر شهردار و نماد سرمایه داری او برای مادر در بیمارستان روانی درست میکند ، مادری که تا پیش از این از او مراقبت می کرد را به قتل می رساند . این سلسله مراتب روند تبدیل ناخواسته ی یک شهروند به یک قاتل به دلیل جبر جامعه ای است که تاد فیلیپس تصویر کرده است. او در نمایشی که از خیابان های شهر دارد جای تا جای شهر را پر از فقر و زباله نشان می دهد این شهر جایی است که بچه های نوجوانش در ابتدا به جوکری که شخصیتی مظلوم است هم رحم نمی کنند.این هشداری است که تاد فیلیپس به سران سرمایه داری می دهد نه اینکه اگر به شیوه ی خود جلو بروند این آینده ای است .چیزی که در سرمایه داری کلاسیک آمریکایی با به وجود آمدن سندیکاهای کارگری و اجتماعی سعی در خفیف ساختن آن بود و هم اکنون با ظهور نئوکاپیتالیسم تاثیر خود را از دست داده اند.و اما جوکر تاد فیلیپس ابدا یک رهبر و نماد برای جنبش ضد سرمایه داری نیست . جوکر در اینجا یک شخصیت کور و ناخودگاه به تصویر کشیده می شود . او که ناخودآگاه از اسلحه ی خود استفاده می کند ناخودآگاه توسط مردم رنج کشیده به نماد اعتراض تبدیل می گردد او کور کورانه جلو میرود و هیچگاه در فیلم از او استراتژی خاصی نمیبینیم و هیچ گاه برای او هدفی مشخص متصور نمی شویم . و در واقع این نقطه ی اساسی برای حمایت کارگردان از نظام سرمایه داریست . جایی که به تماشاچی یک آینده را نشان میدهد. آینده ای که مردم علیه این وقعیت به پا خواسته و شروع به اعتراض کرده . اعتراضی که نتیجه اش بی هدف ، کورکورانه و باعث نابودی زندگی و قاتل شدن آن هاست ، نماد و رهبر این اعتراض را سردرگم و ناشی جلوه میدهد . ودرواقع هشدار اصلی را به مردم برای آینده ی ناشی از اعتراض می دهد.</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 22:14:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمال قطب شمال کجاست ؟ یا &quot;مشکل عدم قطعیت در گزاره های علمی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-tkbob5tjw9dx</link>
                <description>فرض کنید در قطب شمال به سر می برید . قصد حرکت به سمت شمال خود را دارید ! به کدام سمت حرکت می کنید ؟فرض کنید که رو به شمال به سمت قطب شمال حرکت می کنید . وقتی که میرسید به همون جهت ادامه میدید. حالا دارید رو به جنوب حرکت می کنید !برای رسیدن به جواب ابتدا باید بررسی کنیم که ما به چی میگیم شمال . درواقع این موضوع به استانداردی که از اون پیروی می کنیم بستگی داره. استانداردها یکسری مانیفست هایی هستند که بنا به تحقیق تجربی که فرد پیشنهاد دهنده انجام میده به موسسات تبیین استاندارد پروپوزال میشه و نهایتا با تایید به صورت استاندارد و گاها یکای متریک متغییر ها استفاده میشه.حال ما برای حرکت رو به شمال دو رویکرد داریم . زمانی که بخوایم به مرکز دوران زمین یا همون قطب شمال جغرافیایی برسیم یا زمانی که بخوایم به قطب شمال مغناطیسی زمین برسیم.اختلاف زاویه بین قطب شمال جغرافیایی و مغناطیسی زمینزمانی که بخواییم قطب شمال جغرافیایی رو مقصد قرار بدیم استفاده از جهت کهکشان که همیشه در موقعیت شمالیه ثابتی نسبت به ماست می تونه راهگشا باشه مثل جهت یابی که درگذشته و حتی امروز در نبود وسایل مفناطیسی انجام میدنحرکت رو به سمت ستاره ی قطبی ما را به سمت شمال می برد . زمانی که در خط استوا قرار دارید این ستاره در نزدیکی خط افق است و هرچه رو به شمال می روید این ستاره در نقطه ی نزدیک به عمود بالاسر شما قرار می گیرد!خب حالا اگر بخواییم بازهم به سمت شمال بریم چی؟  در حرکت به سمت شمال جغرافیایی کافیه از جهت قطب نما پیروی کنید .سردرگمی قطب نما در قطب شمال مغناطیسی زمین !اما اتفاقی که برای قطب نما در قطب شمال مغناطیسی می افته جالب تره .تجربیاتی که به استفاده از قطب نما در این نقطه اشاره دارند ، نقل میکنند که قطب نما در این نقطه به صورت معلق دور خودش میچرخه یا اینکه در همون جهتی که تا قبل این اشاره میکرده می مونه و حرکت نمی کنه.باز در این صورت تکلیف حرکت به شمال مشخص نمیشه .درواقع این مسائل نشان از این دارند که در این موقعیت ها ما به یک &quot; اکسپشن &quot; یا مورد خاص در یک تعریف کلی برخورد می کنیم . مثل مورد خاصی که در تعریف تقیسم بر صفر داریم  یا  اینکه اگر فضا کرویست در چه چیز قرار دارد؟. در واقع این اکسپشن ها در تعاریف علمی به طور غالب یافت میشن و برای یک قانون که در مورد گستره ی وسیعی از ورودی ها کار میکند چند مورد خاص را نادیده میگیرند . این موضوع باعث پریشانی خاطر عده ای از دانشمندان در طول تاریخ شده چراکه &quot; عدم قطعیت &quot; برای اون ها در علم پذیرفته نبوده و به طور خاص برای علمی مثل ریاضیات که ابزار اثبات برای سایر علوم است.برتنارد راسل شخصی بود که از &quot; عدم قطعیت &quot; در اصل ها و قضایای علمی رنج می برد. به طور خاص او با این موضوع در علم ریاضیات کنار نمی آمد . به نظر او اینکه ما تمام قوانین علمی را با ریاضیات و قضایای ریاضی را با اصولی از ریاضی اثبات می کنیم که آنها را از ابتدا به صورت پیش فرض یک اصل درست و بدون نیاز به اثبات گرفته ایم ، اشتباه بود. حتی او رساله ای قطور به همراهی یکی از همکارانش برای اثبات &quot;1+1=2 &quot; دارد !لذا او بعدا سعی در طراحی اصولی کرد که از پایه ای ترین مسائل کاملا اثبات پذیر باشند تا تشکیل یک علم منطقی بدهند . این موضوع تئوریکال قابل اجرا بود اما در عمل شاید نه !شما با عدم قطعیت در مسائل علمی به مشکل خورده اید؟</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 18:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت، یا حقیقت برنامه نویسی شده ؟ آیا رنگ ها وجود دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-bitlmtg9lctl</link>
                <description>آیا رنگ ها وجود دارند ؟ آیا رنگ ها بدین صورت که ما آن ها را دریافت می کنیم وجود دارند؟ یا این ها همه زاییده ی خیال ما و پردازشی هست که مغز ما آن را به صورت حقیقت به خورد ما می دهد؟مدتی بود که بنا بر یک پروژه ی پردازش رنگ تحقیقاتی درباره ی استاندارد های پردازش رنگ در دستگاه های ارائه ی تصویر و دریافت تصویر مثل مانیتور ها و سنسور های تصویر داشتم که با بررسی تحقیق &quot;charles poynten&quot; شخصی که اصول استاندارد های رنگ دیجیتال را بنیان گذاشت، ناگهان در بعد از ظهر یک روز سه شنبه ، چشمم به یک مسئله در ماهیت فیزیکی نور برخورد کرد ، اینکه اصلا رنگ ها وجود دارند؟درواقع برا کشف این قضیه ابتدا باید دریابیم که رنگ چیست ؛ و اینکه چشم ما چگونه رنگ را در می یابد.ابتدا برای کشف چیستی رنگ به صده ی 16 میلادی بر می گردیم .جایی که نیوتن اولین بار در اتاق کار خود در کمبریج به کمک یک منشور ابتدایی توانست نور خورشید را تجزیه کند حاصل (Visible spectrum) یا بازه ی نور مرئی (البته ناقص بدلیل ضعف منشور مورد استفاده ) بود.نیوتن متوجه شد که این بازه بسیار بزرگ تر از چیزی است که او می توانست مشاهده کند چیزی مشابه شکل زیراما چگونه است که ما تنها این بازه ی کوچک را می توانیم مشاهده کنیم ( امروزه مشخص شده که موجودات دیگر توانایی مشاهده ی بازه ی گسترده تری را دارند) ، چرا ما توانیی مشاهده ی آن سوی دیوار به وسیله ی امواج رادیویی را نداریم؟ نیوتن پاسخ را در ساختار چشم انسان یافت.ساختار چشم جواب او بود ، &quot;eye color photoreceptor&quot; ها دریافت کننده های حساس به امواج درون چشم ما هستند و تنها به طول موج های خاصی از امواج اجازه ی ورود می دهند !اما چشم تنها یک دریافت کننده است و یک طول موج را دریافت و سینگال ورود را به مغز می دهد . رنگ چگونه ساخته می شود ؟ این جوابی است که مغز آن را حل می کند درواقع تمام فرآیند ساخت رنگ توسط الگوریتمی است که درون مغز ما از پیش نوشته وجود دارد !مغز ما سینگال های ورودی را دریافت و الگوریتم ما با توجه به ورودی آن یک خروجی را تعیین می کند که حاصل ادراک ما از چیزی است که می بینیم ! جالب تر این که امروز کشف شده که مزه ها نیز در مغز تولید می گردند و ابزار چشایی تنها یک سنسور است.(نتیجه این میشود که نیوتن اعلام میکند &quot; رنگ ها در فیزیک وجود ندارند &quot; و  در واقع حاصل پردازش یک الگوریتم در مفز ما هستند .از گزاره های بالا این مسئله می تواند مطرح شود که اصلا آیا امکان دارد که کل جهان پیرامون ما متفاوت از آنچه هست باشد و تنها الگوریتم های درون مغز آن را به این شکل نمایش می دهند؟ کما اینکه زمانی که برای بینایی یک کامپیوتر الگوریتمی می نویسیم امکان هر خروجی از هر وردی ممکن هست. لذا امکان دارد که مغز ما برای ما حکم یک ماتریکس را داشته باشد؟شاید این سوالی بود مشابه آنچه که دکارت با مشاهده ی شکست پارو در آب و به طور کلی خطاهای حواس انسان کرد. سپس کار به جایی رسید که او به اصالت وجود خود شک کرد و درنهایت این شک او بود که او را نجات داد. به جمله ی معروف  &quot; می اندیشم پس هستم &quot; رسید . درواقع می تواند به همه چیز شک کند اما به وجود داشتن خودی که هست و می اندیشد و شک می کند ،شک نکرد.</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 17:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز معمولیتان را در پنج سال بعد تصور کنید ( یا جستاری در باب ملولیت یک روز بعد از ظهرم )</title>
                <link>https://virgool.io/@hh1900dppp/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B8%D9%87%D8%B1%D9%85-mrk6kecsrihe</link>
                <description>در بعد از ظهر یک روز پنج شنبه ی تابستانی ، ناگهان صدایی در ضمیر ناخودآگاهم به طور حلقه وار زمزمه می کرد که تو توانایی رسیدن به اهدافت را نداری !حس اولیه ی منتقل شده ترکیبی از نوت های  ملولیت همراه با یاس و منجر به تکیه دادن به صندلی و دست کشیدن از ادامه ی اسکریپی که می نوشتم و مدتی با گردنی کج به حالت لک لک به فکر فرو رفتن بود .نتیجه اینکه بعد از یک جستجو با مرتبه ی زمانی بالا در آرشیو حافظم به یاد یادداشت های جسته گریخته ی خودم با عنوان برنامه ریزی های روزانه ( مثل همون هایی که اکثرا از زمان مدرسه داشتیم . اینکه مثلا ساعت 3 تا 3:45 ده صفحه از کتاب حسابان پرویز شهریاری بخون و 3:45 تا 4:08 خواب ؛ چقدرم می شه خوابو برنامه ریزی دقیقه ای کرد ) و گاها میان مدت تر و یا حتی بلند مدت افتادم ( مثل اونایی که می نویسیم الگوریتم فلانی رو تمرین کن یا به نرم افزار بهمانی مسلط شو یا از قبیل اینکه در باشگاه ثبت نام کن در آینده می خواهم چکاره شوم ، در کدام شرکت استخدام شوم یا چه محصولی بسازم.) .( مثل اینکه باید یک هشدار جملات بدون فعل تو متن هام بگذارم . بعضا انقدر تو نخ چیزیم که میخوام بگم یهو می بینم یک جمله سه خط شده و فکر کنید واسه انتخاب ی فعل برای پایان و حذف بقیه ی فعل ها به قرینه چه شربایی درست میشه . احتمال زیاد میدم از نظر نگارشی جملات بلند مناسب نباشند ! ؟ اینو لطفا بهم بگین )خب یکسری هاش که هنوز مفقود نشده رو نگاه کردم باید بگم خیلی باحال، اگر ضریب مفقودیتون مثل من نباشه و کم باشه می تونید یکسری از نوشته هاتون رو که مربوط به خیلی مدت پیش هست رو پیدا کنید که حس فسیل بودن بهتون دست میده ولی خوب باحاله. ( ی جمله هم بود در این رابطه که قلم چی هم همیشه می نوشت &quot; کمرنگ ترین نوشته ها از قوی ترین حافظه ها ماندگار ترند ..&quot; تو این مایه ها )چیزی که از بین اونا دست گیرم شد اینکه همیشه تو پس زمینه ی پردازش ذهنیم یکسری توقعاتی از خودم داشتم و در واقع تصوراتی از چیزی که قراره در آینده باشم و نیستم. اغلب به موقعیتی دل می بندیم که تصور درستی ازش نداریم . موفقیت چشم گیری که از دور تمایلش قلب ما را در تمنایش ذوب می کند ( موقعیتی شغلی یا اجتماعی ، پول هنگفت یا معشوقه ی مورد نظر ) و زمانی که به آن می رسیم جز ملولیت نصیبمان نمی گردد ( آن تمایلات شدید دل زدگی های شدید در پی دارد ).اما آیا امید خطاست ؟ که به سان سورن کیگور بیاندیشیم که هر موقعیتی در دنیا به آن برسیم زوال پذیر است و عاقبت ما را دل زده می کند ؟ لذا دم را غنیمت شماریم و لذتش را ببریم ؟ یا به یک و تنها یک هدف غایی به معنای کمال برای هر انسان (هدف متعالی آفرینش آدمی) ایمان داشته باشیم و عمر را هزینه در مسیر رسیدن به آن کنیم ؟ خود را جزئی از یک کل بدانیم و سعی در وصل به این بینهایت کنیم ( ما ز دریاییم و دریا می روییم ) ؟به راستی کدام را بر می گزینیم ؟ بسته به هر فرد است اما نتیجه مشخص کننده ی این است که در زندگیمان به چه امید ببندیم و سرمایه ی عمرمان را هزینه ی آن کنیم و در نهایت متری داشته باشیم که آیا در فردامان نسبت به دیروز یک قدم به هدف نزدیک تر شدیم یا دور تر ؟ رو به کمال انسانی رفتیم یا زوال؟ به راستی آیا متر و سنجه ای برای میزان حرکت رو به کمال آدمی ( هدف آفرینش گونه ی انسان) در دسترس است ؟ آیا این مسیر پیمودنیست ؟ یا درک محضر است، چون هفت شهر عشقی که عطار پیمود یا هفت وادی طریقت ؟ یا بدان سان بیاندیشی که چون فلاسفه تمام جهان را چون جهانی کوچک در ذهن درک نمایی؟ و سپس صدای بال زدن پروانه را بشنوی و رویش گیاهان را ببینی؟ یا با نگاه تجربه گرایانه علوم را پایه گذاری و سعی در کشف دستورالعمل کارکرد طبیعت نمایی و با مشاهده ی زندگی موجودات ما قبل آدمی سعی در ترسیم یک کمال برای حیات انسان نمایی ؟سوالات به طور فزاینده ای در ذهن تکثیر می شوند. این سوالاتیست که جوابی چالش برای اندیشه دارد اما ارزش تحمل این چالش را دارد ارزشی به اندازه ی آن چیزی که می خواهیم بشویم.برای تصویر بهتر این آزمون خیالی را امتحان کنید. روز معمولی در آینده تان را تصور کنید . اینکه صبح از خواب بلند می شوید . کجایید؟ چه موقعیتی دارید ؟ چه تصوراتی دارید ؟ با چه کسانی دم خورید ؟ آیا این موقعیتی است که در آرزویش هستید؟ آیا اصلا درک درستی از بودن در این موقعیت دارید؟ آیا اکنون در جهت رسیدن با آنجا قدم بر می دارد یا خلاف جهتش  ؟ با چه معیاری بررسی می کنید که شمای آنروز بهتر از شمای امروز شده اید یا بدتر؟ آیا خوشحالید که در روزگار جوانیتان که امروز باشد دم را غنیمت شمرده اید و حالش را برده اید ؟ یا خوشحالید که زمان را جهت کمال گذرانده اید ؟یا ملولید از آنچه که کرده اید و نتیجه ی مورد انتظارتان را نداشته و اکنون دل زده تان کرده است. در هرصورت دفتر یادداشت های من به من می گوید که ارزشش را دارد که یک بار برای همیشه این را با خود روشن کنم. شما چه می گویید ؟</description>
                <category>that dreamer guy</category>
                <author>that dreamer guy</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 16:58:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>