<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hhamidia</link>
        <description>زمان گذشته بود.باید می‌رفتم تا به آخرین اتوبوسی که به سمت شهر راهی می‌شد برسم.ناگهان یادم آمد سال‌هاست به شهر مهاجرت کرده‌ام، بی‌آنکه برگشته باشم...داستان من از همینجا شروع شد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:02:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/35366/avatar/jc5RCO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</title>
            <link>https://virgool.io/@hhamidia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این خانه برای همه ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hau1o2plmkxu</link>
                <description>خبرگزاری فارس این عکس را گذاشته و دست به دامنمان شده که برویم رای بدهیم!پدربزرگم دست بزن داشت. البته وقتی که جوان بوده. به قول قدیمی‌ها می‌گفتند جوشی بوده و اگر کاری می‌کردی که باب میلش نبوده حتمن کتک می‌زده یا حداقل دیگر داد و بیداد!البته عزیز همیشه می‌گفت هیچ وقت روی من دست بلند نکرده. هروقت که از دست من عصبانی می‌شد خودش را می‌زد.حالا اینها را کی می‌گفت؟ وقتی که تعریف می‌کرد که آقای ایکس شوهر خواهر شوهرش دست بزن داشته و هفته‌ای حداقل یک بار عمه یا بچه‌ها را به شدت نوازش می‌کرده.مثلا تعریف می‌کرد که یک بار آقای ایکس اینقدر عمه را بد زده که سه روز در بیمارستان بستری شده. یا می‌گفت وقت‌هایی که عمه را شدید کتک می‌زد بعدش برای عمه یک سرویس طلایی، پالتوی پوستی چیزی می‌خرید تا از دلش در بیاورد.حالا که بچه‌های عمه را می‌بینم (کوچکترینشان الان ۶۵ سالش است) آدم‌های مهربانی هستند اما احساسات خاصی از خودشان بروز نمی‌دهند.پدر من و برادرهایش، هرکدامشان به سن عقل که رسیده‌اند سعی کرده‌اند بیشترین فاصله ممکن را از پدربزرگ بگیرند. همان کاری که من هم کردم. نه که چون پدرم دست بزن داشت. که حقیقتا دو سه بار بیشتر از پدرم کتک نخوردم و این را نمی‌شود جزو دست بزن‌ها به شمار آورد. کتک خوردن جوهره ما پسرهاست. باید بخوریم تا آدم شویم. من هم کم آدم شدم. اما داستان این بود که جای دیگری از کار می‌لنگید. پدرم آدم مهربانی است. من را هم و بقیه بچه‌هایش را هم خیلی دوست دارد. احساساتش را خیلی سال است که دیگر نمی‌تواند بروز دهد که چون فاصله گرفتیم از هم طبیعی است.اما چیزی که ما را از پدرمان دور کرده،‌ این است که برای پدرم چیزهای دیگری هم وجود دارند که از ما مهمتر هستند.یک دوره پدر و مادرش، یک دوره آبرویش و یک دوره همین که برادر استاندار مرحوم و غیرمرحوم یزد بود و توی شهر شناخته شده بود و یک روز دیگر هم دین و مذهب و وفاداری به یک آدمی که هیچ از او نمی دانیم. البته تقریبا همیشه همه اینها با هم بوده. اما هربار یکی پررنگ‌تر شده و ما حس کردیم که حالا این از ما مهم‌تر است.حالا که بگذریم، ما هم به پدرمان احترام می‌گذاریم. دلمان هم برای پیر شدنش می‌سوزد. برای اینکه زندگیش آنطور که ما می‌خواستیم نشد و برای اینکه این فاصله هم او را از ما گرفت و هم ما را از او.اما خب،‌ شده دیگر! چه کار می‌شود کرد؟از بین آن بچه‌ها، همان‌ها که از پدربزرگم گریزان شدند،‌ یکیشان رفت اصفهان در دانشگاه صنعتی اصفهان درس خواند و همانجا هم ماندگار شد. یکی دیگر رفت تهران. آن یکی رفت قم و طلبه شد و پدر من هم رفت تا تهران و شیراز و بعد هم قرار بود برود هند درس بخواند و برگردد که نشد و خب، ما همینجا در خاک وطن و از یک مادر ایرانی به دنیا آمدیم.مادربزرگم وسط همه بی تابی‌هایش برای آن پسری که شهید شده همیشه یک روضه ثابت داشت. می گفت حاج آقا همیشه وقتی محمدجواد شیطانی می‌کرد و دنبالش می کرد که کتکش بزند و به گرد پایش نمی رسید نفرینش می کرد و می گفت انشالله کله ات بترکد (این ترجمه کودیت ورآد به زبان شهرضایی است) و خب، عموی یکی مانده به آخری هم وسط جنگ توی همان عملیات بدر گلوله کاتیوشا مغزش را شکافت و ۱۲ سال طول کشید تا جمجمه تکه تکه شده اش را بیندازند توی بغل عزیز و حج آقا و بگویند که گلوله مستقیم خورده به مغزش و در جا کشته شده و دوباره عزیز آن نفرین همیشگی حج آقا را یادش بیاید.عموی آخرم که از همه کوچکتر بود، دیگر روزهایی به دنیا آمده بود که حج آقا تاب و توان دعوا و بدو بدو نداشته و خب، چون کتکی هم نخورده بود، همانجا یزد پیش پدرش ماند. اما داستان او هم داستان مفصلی است.این عکس فارس را که دیدم، یاد خانواده پدریم افتادم. پدر من از همانها بود که بعد از دانشگاه و سربازی برگشت پیش پدر و مادرش تا خدمتشان را بکند. حقیقتش تمام عمرشان را خدمتگذارشان بود. تا روزی که مردند و حتا بعد از مرگشان. اما همیشه حسرت همین برگشت توی نگاهش بود. حس اینکه زندگیش انگار آنجور که می خواسته نشده، سالها بعد به سراغش آمد. گرچه آدم صبوریست اما صبر هم یک روزی تمام می شود.داستان این خانه‌ای که فارس از آن میگوید، داستان همان خانه پدری من است. داستان همان روزهاییست که پدر خانواده دست بزن داشته. داستان همان روزهاییست که حتا اگر دست بزن داشته نباید زن و بچه ها را میزده. اما زده و حالا که رسیده به جای اساسی که به همین ها نیاز دارد، حتا حاضر نیست یک دستبند طلایی، پالتوی پوستی چیزی برای همین زن و بچه ‌ای که کتک زده بخرد.داستان این روزهای فارس و کلا جمهوری اسلامی داستان پدریست که چیزهای دیگر برایش بسیار مهم‌تر از فرزندانش هستند. چیزهایی که خب، دیگر برای ما که بچه‌هایش هستیم سالهاست اهمیت ندارد. امیدوارم توقع نداشته باشد که ما برگردیم و سر پیری و کوری دستش را بگیریم.</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 22:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت یک رویا؛ مامور بیمه چنارهای ولیعصر</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%B5%D8%B1-kkvpfvktnnjg</link>
                <description>فقط باید یک عاشق دلباخته باشی تا دستت بیاید این خیابان چقدر بی نظیر است!             پاییز که از راه می رسید، یا حتا وسط تابستان‌هایی که از فرط گرمی هوا بی هدف فقط دنبال یک سایه ای بودم، چیزی که می توانست حالم را خوب کند، انگار فقط خنکای آن یک تکه از ولی عصر بود که به پارک ساعی می رسید. آن خنکی بی مانندی که مسببش جنگل انبوهی بود، وسط شهرْ دهن باز کرده! و آدم را که توی خودش می کشید، غرق می شدی توی وهم خیال انگیزی که سراسر آسایش بود. انگار هیچ کس نمی توانست آن خوبی بی بدیل را از آدم بگیرد. پاییزهای زیادی را وسط آن تکه از تهران سر کردم، جوری که کلاغ‌های ساعی گاهی فکر می کردند من هم تکه ای از وسایل این جنگل انبوهم. مثل گربه‌ها، مثل گنجشک‌ها و مثل موش‌هایش.من زیاد می شد که یکهو وسط کار، بعد از کار یا حتی قبل از شروع کار، سر و کله ام توی این جنگل پیدا می شد. حداقلش این بود که می نشستم روی یکی از صندلی های کنار خیابانش. گاهی سیگاری می گیراندم. گاهی اگر با دوچرخه بودم کمی آب می خوردم و شب‌های پاییز که پیاده از ونک تا سر فاطمی را گز می کردم هم که محال بود نروم و توی سیاهی آن جنگل خاموش غرق نشوم. مثل مادری بغلت می کرد و می گفت برایم بگو که روزت چطور بوده و من، انگار فقط می توانستم آه بکشم. غم بی پایانی بود که هیچ وقت جز با آه چاره نمی شد. قبل از اینکه به پارک برسی، چه از ونک بیایی چه از ولیعصر، انبوه چنارها جلوی راهت را می گیرند. یک لشکر همگی به صف شده، بی ترتیب قد ایستاده اند. آن وسط‌ها چند تایی هم هستند که شکسته بسته اند و دیگر عمرشان یاری نکرده که زنده باشند و فقط شده اند بوم نقاشی یا سنگ حکاکی هنرمندی چیزی. روی تنه خیلی هایشان، اگر دقیق نگاه کنی، عشق‌های چهل پنجاه ساله را می بینی که جا خوش کرده اند. بی آنکه بدانند صاحبانشان سالهاست زیر خاک خفته اند. یک بار حتی روی تنه یکی از آن پیرها، کمی بالاتر از تخت طاووس، پوست در هم کشیده شده ای از گذر سالیان دیدم که عدد ۱۳۲۷ را روی خودش داشت. با قلبی که انگار می خواست به عشق کسی اقرار کند. اما نشده بود. شاید بخت یاری نکرده بود و به هم نرسیده بودند یا شاید آنطور که من هستم، کله شقی آدم‌ها نگذاشته که عشقی شکل بگیرد و فقط رد تاریخش روی بدن یک چناری که احتمالن آن سالها جوان بوده نقش بسته. به خودم می گویم حتما از فردای آن روز درخت‌های کناری به این یکی گفته اند که چه خالکوبی قشنگی داری! شاید حتا دلشان خواسته که آقای خالکوب یا چه می دانم شاید هم خانم خالکوب بیاید و روی تنه آنها هم قلبی بکشد و تاریخی بزند یا شاید حرف اول اسم این و آن! دلباخته و دلداده! اما نشده... شاید هم فقط رازی بوده که هیچ وقت فاش نشده و کسی نفهمیده! آدم از کجا بداند که در دل این همه آدم چه گذشته؟ من، خودم، اولین بارها توی همان ولیعصر بود که عاشق شدم. دل باختم به قهوه ای چشمهایی که دوست داشت از تجریش تا راه آهن را پیاده گز کنیم اما آنقدر نا نداشت که بتواند تمام راه را تاب بیاورد و وسط‌های راه، رسیده و نرسیده به ولیعصر خسته می‌شد و دست از تلاش می کشید. قرار همیشگیمان توی همان پارک ساعی بود. من آن روزها یک جایی اوایل خیابان بهشتی کار می کردم. بعد از کار می آمدم آنجا. قرارمان توی آن گوشه سمت چپ بود که یکی دو اتاق مخصوص کارکنان هم آنجا بودند. و چند میز و چند صندلی. ساعتها می نشستیم و فقط سرش را روی شانه ام می گذاشت. انگار دو چنار به هم تکیه داده باشند. دو چنار با ماکزیمم قد ۱۶۰ هفتاد سانتیمتر. از همانها که می خواهند سالها عمر کنند و بچه بیاورند و دور و برشان شلوغ باشد. حتی مثل همه دلباخته ها اسم بچه هایمان را هم کم کم داشتیم انتخاب می کردیم. بعد که خوب رویا می بافتیم، سرخوش و دلخوش نم نمک تا چهارراه ولیعصر می آمدیم و‌ آنجا، او به غرب می رفت و من،‌ به شرق. من کمی بیشتر پیاده می رفتم. دلم می خواست توی هوای آن چنارها، حالا که خودش نیست، بوی عطرش را که روی پیراهنم مانده نفس بکشم و شاید بتوانم دور از چشم آدمهای متمدن، برای خودم چنار جوانی گیر بیاورم و رویش یک قلب حک کنم و ۱۳۸۹! اما هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دستم به خنجری نرفت تا بلکه بتوانم آن تاریخ و آن روزها را روی درختی مادام العمر کنم. می ترسیدم از گفتن رازم حتا به چنارهای ولیعصر. حتی به کلاغ های ساعی. ما، همیشه آنچه در دلمان بود را پنهان کردیم. چون شاید گفتنش از عمری می کاست. شاید دلی را نگران می کرد و شاید اشکی به چشمی می آورد... اشکی که هر قطره اش می توانست از سالهای عمر آدم ها کم کند!حالا سالها از آن خاطره ها گذشته. من حالا دو سالیست که حتی نتوانسته ام توی آن خیابان قدم بزنم. توبره زندگیم افتاده به کشوری دیگر و حقیقتش را بخواهید سنگین تر از چیزیست که بتوانم آن را به دوش بکشم. اما خاطره ها که قرار نیست دست از سرمان بردارند. خوابها که قرار نیست راحتمان بگذارند و شمعِ یادها که قرار نیست خاموش بشود. این طور می شود که آدم شب که چشم هایش را می بندد، پرت می شود یک گوشه ای از سال ۱۳۲۷ و می شود مامور بیمه کردن چنارهای ولیعصر. به دستور نمی دانم کدام منصب دار یا شهردار یا بلدیه چی، مقرر شده که از پایین خیابان ولیعصر شروع کند. از همان دم میدانی که حالا شده راه آهن و دوسیه ای برای تک تک چنارهای ولیعصر تشکیل بدهد. شامل نام و نام خانوادگی و عمر و نشانه های ظاهری. از بیماری هایشان بنویسد و ببیند روی پوستشان چه چیزهایی به یادگار مانده. بعد از جیب کت قدیمی دوختش یک گوشی تلفن همراه هم در بیاورد و از تک تک آن نشانه ها عکس بگیرد. گاهی با خودم می گویم چطور شد که از آن همه نشانه که روی چنارها دیدی عکسی نگرفتی. بعدتر یاد این جمله معروف از خودم می افتم که « بعضی از لذتها را باید فقط برای خودت نگه داری و نباید با کس دیگری شریک شوی... حتی به عکس یا تعریف یا ذکر خاطره!» این طور است که شبها، توی ثبت دوسیه تک تک چنارها، دنبال آن چناری می گردم که همین امسال که سال ۱۳۲۷ است تنش زخمی شده و قلبی و تاریخی روی آن نقش بسته. باید این نشانه های ظاهری را ذکر کنم. باید گزارش بدهم که بعدها، اگر کسی دنبال نشانی، عکسی چیزی از آن قلب و تاریخ گشت، چیزی توی مشتم باشد. اما درخت گم شده! انگار دیگر نیست. انگار یکی شروع کرده از این طرف که من ثبت می کنم، از آن طرف تک تک درخت ها را دارد می بُرَد و با خودش می برد. ساختمان های بلند را می بینم توی کابوس هایم که با چنارها سر جنگ و دعوا دارند. می بینم که خشکشان می کنند و می بینم که صدای چنارها حتی به گوش کلاغ ها هم نمی رسد. شاید هنوز کلاغ ها به شهر نیامده اند. اما تهران که همیشه پر از کلاغ بوده؟‌ شاید توی کابوس من کلاغ ها مدتیست که از تهران رفته اند وگرنه حداقل کلاغ ها باید صدای چنارها را بشنوند. شاید کلاغ ها هم از این حجم از غیب شدن چنارها ترسیده اند و کوچ کرده اند به شهری؛ جای دیگری که چنارهایش بعد این همه سال، همینطور از دست نروند... حتی کلاغ ها هم توبره شان را به شهر دیگری افکنده اند...چند روز پیش، صبح که از خواب بیدار شدم، خبر قطع درختان سعد آباد را دیدم. حالا، بعد از ولیعصر انگار رسیده ایم به سعدآباد... به دوستی که توی یک شرکت بیمه کار می کند زنگ زدم و گفتم کاش می شد شما که دستتان به جایی می رسد، برای بیمه این درخت ها کاری بکنید. گفتم که من شبها چه خوابهای آشفته ای می بینم و گفتم که حقیقتش را بخواهی، توی این خیابان، لابلای همین درختها، هزارها نفر از ما آدمها دل باخته ایم و اشک ریخته ایم و حتی شاید خدا را به برگ های همین چنارها قسم داده باشیم که ما را به عشقمان برساند. گفتم صواب نیست که حالا، کار ندارم به عشقمان رسیده ایم یا نه!، فراموش کنیم آن همه خاطره را. گفتم که این درختها برای ما مثل نوارهای ضبط صوتی هستند که از کنارشان که می گذری،‌ هر کدام خاطره های زیادی تعریف می کنند. انگار این درخت ها میراث جاودان تهرانند. گفتم باور کن توی خواب خودم دفتر و دستک آورده بودم و داشتم مشخصات تک تکشان را می نوشتم. نه یک شب که شاید حالا یک سال است که هر شب خوابشان را می بینم. خواستم که کمک کند ببیند آیا راهی هست که این درخت ها را بیمه کنیم؟‌ انگار می خواستم خودم از این سرگردانی رها شوم. انگار می خواستم سرنوشت آن همه عشق نافرجام و با فرجام را به جایی گره بزنم که می داند چطور باید از آن چیزها که داریم محافظت کند.حالا، اسمش را بگذاریم #بیمه_چنارهای_ولیعصر یا هرچیز دیگری، گرچه از وقتش خیلی گذشته... اما انگار یکی از راه ها برای جلوگیری از غیب شدن و خشک شدن بقیه چنارهای ولیعصر همین بیمه است. همین جوری که یک نفر راه بیفتد از پایین به بالا و یک نفر هم از بالا به پایین و درخت ها را بگردند و وارسی کنند و از هرآنچه که دارند بنویسند. به خاطره هایشان گوش دهند و گاهی گوشه ای از آن خاطره ها را هم ثبت کنند. داشتم با خودم فکر می کردم چقدر چیزهای زیادی هستند که باید بیمه شوند. بیا! چنارهای ولیعصر هم! کنار آن همه آدم که توی این شهر دارند جانشان را سر چیزی که هستند می گذارند، حالا برای چنارهایمان هم باید به فکر باشیم. با خودم گفتم آنکه عاشق است حتی به جان چنارهای ولیعصر هم فکر می کند و شبها خواب بیمه کردنشان را می بیند. انگار همانقدر که احساس ها و آدمها توی به وجود آمدن آن عشق سهم داشته اند، آن چنارها هم سهیم بوده اند. اما آنکه به کسی دل نباخته، حتی توی خوابهایمان هم از جهتی مخالف جهت ما، چنارها را خشک می کند و می سپاردشان به دست تبر... (منبع عکس: توسط National Archive - https://www.pinterest.es/pin/810718370394456977/، مالکیت عمومی، https://commons.wikimedia.org/w/index.php?curid=88691891) #بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 08:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شعبان و عروسی خوبان!</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/aroosiekhooban-ofxbby0l6lb5</link>
                <description>مادرم را با صلوات فرستادند خانه بخت و مادر بزرگم که یک چشمش اشک بود، چشم دیگرش زیر چادر گل گلی دیده نمی‌شد. همه چیز اسلامی شده بود. خب، این داستانی که می خواهم برایتان تعریف کنم، داستان عشقی است که من هیچ وقت تجربه اش نکرده‌ام. یعنی حقیقتش را بخواهید خودم نخواستم تجربه اش کنم. این را تعریف می کنم که اینجا به یادگار بماند تا اگر روزی کسی خواندش، بفهمد که آدم می‌تواند گاهی اوقات از همه چیزهایی که برای بقیه خواستنی و دوست داشتنی است فرار کند.حقیقتش این است که نیمه شعبان برای ما، خانواده پدرم، من، دو خواهرم، برادرم و مادرم که حالا دیگر خیلی سال شده که نیست، فقط نیمه شعبان خالی نبود. سالگرد ازدواج پدر و مادرم هم بود. حالا اینکه کلا ما به این سالگردها و ماه‌گردهایی که خیلی مد شده توجه نمی‌کردیم بماند. اما خب، انگار تنها چیزی بود که توی خانه ما به آن اشاره می‌شد. یعنی حتا ممکن بود تولدها فراموش شوند. اما این مساله فراموش نمی‌شد. حتما پدرم یا مادرم به این روز که می‌رسیدیم اشاره می‌کردند. که بله امروز سالگرد ازدواج ما هم هست.بعد گاهی مادرم می نشست داستانش را تعریف می‌کرد که چله تابستان بود و بابایت و عزیز که خاله و مادرشوهرش بود، عجله داشتند که حتما قبل از ماه رمضان کار را تمام کنند. انگار این خانواده همیشه معطل چیزی بوده. همیشه عجله داشته که چیزی تمام شود و خب، من هم همینطور بودم تا آمدم اینجا وسط انتالیا. اینجا با اینکه هنوز خیلی عجله دارم، اما سرعتم کمتر شده. یعنی دیگر حداقل هول نمی زنم برای چیزی. دنبال اینکه تمامش کنم و بروم مرحله بعد نیستم. می‌گذارم خودش یواش یواش بار بیاید و جا بیفتد و بشود آن چیزی که باید می‌شده. بله خلاصه که من رهایش کردم!« آمدند خانه ما و گفتند که می‌خواهیم زودتر عروسی بگیریم و اینها بروند سر خانه و زندگیشان» حالا کدام خانه و زندگی؟‌نه اینکه فکر کنید خبری بوده یا مثلا خانه فلان قدر متراژ بوده! یک اتاقی بود آن طرف خانه عزیز که سه طرف داشت و یک طرفش خودشان زندگی می‌کردند و یک طرفش آن سالهای آخری که یادم می آید شده بود مرغ دانی و طرف دیگر هم که خانه یا همان بهتر بگوییم اتاق مادر و پدر.بعد یک بار دیگر گفته بود که « ماشین لباسشویی من را گذاشتند توی آشپزخانه. بقیه وسایل هم این طرف و ان طرف چیده شده بود. کم کم قرار شد ماشین لباسشویی عزیز اینها باشد و بعدا که خواستیم برویم از اینجا، برای من یک لباسشویی بخرند.» بیچاره تا روز آخر عمر عزیز کار کرد. من خودم شاهدش بودم. آاِگ بود. از همانها که مرگ نداشتند. ماشین لباسشویی مامان هم هنوز دارد کار می کند. سر جای همیشگی که مادر خودش گذاشته بود.من آن خانه را خوب یادم است. آن سمتی که شده بود مرغ دانی و توالت هم همان طرف بود را هم یادم می آید. عین به عین. آن روزها که تمیز و مرتب بود را یادم است. آن روزی که قرار شد ننه جان برای مدتی بیاید یزد و این اتاق انگار شد اتاق ننه جان. یا همان روزی که مرد شیرفروش آمده بود خانه عزیز و من چون کلاهش شبیه به توپ های پلاستیکی آن روزها بود، فکر می کردم که قرار است توپم را پاره کند و قایم شده بودم. انگار همین پارسال بود. اما خب، ۳۶ سال از همان روزها گذشته…من و فاطمه توی همان خانه به دنیا آمدیم. توی همان خانه بزرگ شدیم و من، حتا آن جوری که فاطمه آن گوشه خوابیده بود را هم یادم می‌آید.قرار گذاشته بودند برای نیمه شعبان. اما تابستان بودو هوا گرم بود و قرار بود عروسی یزد برگزار شود. کارت دعوت ها را چاپ کرده بودند. سال ۵۹ بود. دو سال از انقلابشان گذشته بود. طرح روی کارت، یا قائم آل محمد بود. سه تا که تای وسط اسم و آدرس و طبق معمول سنواتی فقط اسم بابا بود و مامان هنوز دوشیزه بود و اسم حاج آقا و آقاجان. همه هم دعوت شده بودند به شام و شیرینی. هربار که کارت‌های عروسیشان را می‌دیدم، یاد عروسی خوبان می‌افتادم. شاید هفت هشت سالم بود که برای اولین بار دیدمش و بعد آن هم تقریبا هرسال پخش می‌شد. اول با تلویزیون سیاه و سفید و بعدها با یک تلویزیون پارس رنگی! عکس های عروسی را که می بینی، با حرف هایشان انگار همخوانی ندارد. حداقل زنانه اش که این طور می زند. « عمو صادق صلوات می فرستاد و بقیه هم دنبالش سلام و صلوات و انگار نه انگار که عروسی بوده» اما توی زنانه انگار جمع زنها جمع بوده. البته هیچ صدایی از ان روزها نمی شنوی. فقط لباس های یقه هفت را می بینی و توی دنیای بچگی که تن لخت هیچ زنی را ندیده ای به خودت میگویی چقدر به این مجلس نمی آید که نقل اولش سلام و صلوات باشد.این طور که یادم هست،‌ این تنها مجلسی است که من عکس خندان مادرجان را توی ان دیده ام. برعکس عزیز که همیشه خوش بود. حداقل توی عکسها می خندید و خب، گلچین روزگار هم هی می خواست امانش ندهد و هی گلهای زندگیش را می چید اما خدایی تا روز اخر خندید. گرچه مادرجان کمتر از ده سال بعد را ندید و زود مرد. راحت شد!گاهی، بعدها که بزرگتر شده بودم، دوباره که به عکسها نگاه می کردم، بوی افترشیو دایی عطا توی ان مجلس عروسی توی دماغم می پیچید. من هیچ وقت نتوانستم یا بهتر است بگویم هیچ وقت تلاش نکردم مثل این دایی خوشتیپ و خوش پوش باشم. گرچه همیشه حسرت مدل لباس پوشیدن و کراوات زدنش را می خوردم. حالا هم که دو سوم عمر او را رفته ام، گاهی به خودم میگویم چطور می شد اگر من هم مثل او خوشتیپ بودم. بعد به خودم جواب می دهم به هرحال قرار نبود چیزی بشوی که توی ذهنت از خودت ساخته ای… من هیچ وقت به خوش مشربی و فراغت بال دایی نبودم. همیشه توی ریسک هایم درجه بالایی از احتیاط بود. گرچه ریسک هایی کردم که او هیچ وقت نکرد یا شاید هم نتوانست. اما ریسک های زیادی هم مانده که او کرده و من هیچ وقت سر نیفتاده ام که انجام دهم.شب، هوا گرم بوده. مردم شام را که خورده اند، صلوات های اخر را که فرستاده اند،‌ رفته اند پی زندگی و فقط مادر و پدر مانده اند و اتاقی که قرار است چهار پنج سالی نقش خانه را بازی کند.عزیز و حج آقا و بقیه بچه ها و مهمان هایی که از شهرضا آمده بودند هم شاید رفته اند که بخوابند یا شاید هم بیدار مانده اند مثل بعد تمام عروسی ها و غیبت این و ان را کرده اند.هرچه بوده مادر و پدر پانزده روز بعدش با شروع ماه رمضان روزه گرفته اند. و خب، مادر می گفت که تمام روزه هایش را گرفته بجز آن سالهایی که باردار بوده یا بچه شیر میداده که من خودم شهادت میدهم جزای آن سالها را هم داده و روزه اش را هم گرفته.پدرم مادرم را دوست داشت. اما خب، دوست داشتنهای ما مردهای خانواده حمیدیا، یک سطحی از توجه نداشتن را هم در خودش دارد. انگار آن کسی را که دوست داریم، دیگر لازم نیست خیلی خیلی زیاد به او توجه کنیم. انگار بقیه چیزهای لازم و واجبی هم هستند که حالا که دیگر ازدواج کرده ایم شاید لازم باشد بیشتر به آنها بپردازیم. حقیقتش را بخواهید، من سر همین قضیه بوده که سالهاست دیگر تن به هیچ ازدواجی و به هیچ دوستی ثابتی نداده ام.فقط گفتم اینجا برایتان داستانش را تعریف کنم تا باشد و اگر روزی شما هم آمدید ببینید دنیا دست کیست بخوانیدش و با خودتان فکر کنید که چطور می شود آدم عاشق بشود و بعد رهایش کند.باور کنید تنها دلیلم برای بچه دار نشدن در تمام سالهای زندگی مشترک هم همین بود که دیگر کسی این بو را نشنود. دیگر کسی اینطور نباشد و بسته شود در این طوری بودن.این طوری که ما هستیم و موجب شده که تمام دنیا از ما روگردان شوند.</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 18:03:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی به گاردی‌ها رسیدید پرواز کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/mahsaamini-ni3x6covg1cf</link>
                <description>(visualemporiumau) دیوس چشم‌هایش را باز کرد، از گاردی‌ها گذشته بود... گابریل گارسیا مارکز، جایی از کتاب صدسال تنهایی، که یکپارچه سرشار از تکنیک‌های بدیع نویسندگیست و سرتا پایش را رئالیسم جادویی در برگرفته، وسط ماکاندو، شهری که خانواده خوزه آرکادیو بوئندیا و همسرش اورسولا با 21 خانواده دیگر در آن مستقر شده‌اند، راجع به «رمدیوس خوشگله» حرف می‌زند. زن زیبایی که رفتاری عجیب و بویی خوش و اغواکننده داشته. مردانی که عاشق این «رمدیوس خوشگله» می‌شدند، هر کدامشان به شکل عجیبی که منحصر به خودشان بوده می‌مردند. مثلاً یکیشان با افتادن از یک بلندی، آن یکی دیگر، با ضربه عجیب سم اسب و… مردند. عجیب‌تر آنکه بعد از مردن، از جای زخم‌های این آدم‌ها، چیزی شبیه مشک عنبر در می‌آمد. یک چیز خوشبویی که بوی آن را تا حالا کسی نشنیده بود. یک عطری که کسی تا به امروز نزده و یک شمیمی که برای هیچ کس آشنا نبوده. مردم می‌دانستند که این، این عطر خوشی که بعد از مردن آن دلباخته‌های بیچاره بلند می‌شود، به‌خاطر رمدیوس است. همین شد که توی شهر به «فرشته مرگ» معروف شده بود. عاقبت روزی هم رسید که انگار نوبت به خود رمدیوس رسیده بود. ساعت چهار عصر بود و رمدیوس، جوری پریده رنگ بود که اگر به دیوار سفیدی تکیه می‌داد، ممکن بود نتوانی ببینیش. ناگهان اوج گرفت و همراه ملافه‌هایی که فرناندا مشغول جمع‌کردن آن‌ها بود(حالا اینکه فرناندا کی هست و چه کرده، بماند برای بعد)، پرواز کرد و به آسمان رفت. حتی تا آن لحظه آخر هم عجیب و غریب بود. توی راهش، وقتی که داشت با گام‌های بلند توی هوا گام بر می‌داشت، برای سوسک‌ها و گل‌ها دست تکان می‌داد و با آنها خداحافظی می‌کرد.من، این کتاب صد سال تنهایی را وقتی خواندم که فقط 16 سالم بود. قریب به 24 سال پیش. کتاب هم مال خودم نبود. از یک دوستی قرض کرده بودم که بخوانمش و پس بدهم. اما، حالا، 24 سال است که مدام، صبح و شب، ظهر و عصر، شخصیت‌های این کتاب با من حرف می‌زنند و بازی می‌کنند. رمدیوس خوشگله، سانتاسوفیا دلاپی‌داد، آئورلیانو بوئندیا، 17 پسرش، آئورلیانو خوزه، و… حالا همه اینها را گفتم که فقط بگویم این روزها که از صبح تا شب توی خیابان کابوس می‌بینیم، چه خودمان آنجا باشیم و چه وحید آنلاین را برای دیدن آخرین ویدئوها دنبال کنیم، و شب که تازه سرمان را روی زمین می‌گذاریم که بخوابیم هم باز کابوس می‌بینیم، همه‌اش به خودم می‌گفتم که عاقبت ما، انگار قرار است مثل این رمان عجیب و غریب شود. انگار روز اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا رسیده و ما همه منتظریم تا کسی به سربازها فرمان شلیک بدهد. و چه مرگ بدی هم… چند روز پیش، دوستی برایم از کابوس‌هایش می‌گفت. از اینکه دیگر آب از سرش گذشته و روز و شبش قاطی شده، شده مثل هم. طوری که انگار جور دیگری نمی‌تواند باشد. می‌گفت انگار همه این سی و چند سال همین طوری بوده، انگار چیزی عوض نشده و فقط من، پررنگ‌تر حس می‌کنم. انگار این مانع‌ها، این اذیت و آزارها، همیشه بوده. اما من حالا فهمیده‌ام که باید حساس‌تر باشم. دیشب برایم تعریف می‌کرد که خواب دیده داشته بی‌حجاب از جایی رد می‌شده و دیده که گاردی‌ها، انگار می‌خواهند حمله کنند. تعدادی هم داشته‌اند اسلحه‌هایشان را تمیز می‌کردند. بعد وقتی به آنها رسیده، که گارد گرفته بودند، ناگهان قدم به هوا می‌گذارد و پرواز می‌کند. از روی سرشان رد می‌شود و مبهوتش می‌شوند.اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. بازهم توی گوشم زنگ زد که انگار اینجا همان ماکاندوست. انگار ما همه، اهالی این شهریم و انگار حالا، بعد این همه سال، فقط داریم تلاش می‌کنیم تا خوابهایمان توی بیداری تعبیر شوند. انگار داریم دست و پا می‌زنیم تا از روی مامورها، از روی لباس شخصی‌ها پرواز کنیم و برویم آن جایی که دستشان به ما نرسد و برایشان دست تکان بدهیم که ما شما را پشت سرمان جا گذاشته‌ایم… که دوران شما تمام شده…</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 19:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرفتن فال قهوه با قهوه فوری</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/haki-kahve-h4krn5jta2qm</link>
                <description>آدم‌ها برای کم کردن استرسشان معمولا فال قهوه می‌گیرند. ما هم استرس داشتیم! پس فالمان را خوردیم. عکس: نِفیس یمک تارفلرییک شبی، وسط مستی‌های بی بدیلمان توی خانۀ مهرداد، همینجا وسط آنتالیا، در آمدم و گفتم اگر یک وقتی رفتیم ایران و دیگر هیچ کاری از دستمان بر نیامد، برویم و یک برند قهوه آماده بزنیم به اسم حقی! قهوه حقی! صدای خنده‌مان بود که خانه را برداشته بود. به گمانم، من بودم و احمد و مهرداد. خب آدم یادش نمی‌ماند وسط آن همه بی‌حواسی کدام‌ها بودند و کدام‌ها نبودند. مگر روزهایی که حواسمان جمع بوده را یادمان مانده که حالا این را هم یادمان بماند؟ نه بخدا! حداقل من، هیچ وقت زندگیم، آدم حواس جمع و شش دنگی نبوده‌ام. ته تهش یک دنگ یا یک و نیم دنگ بوده‌ام. آنقدری که از وصیت یک مرده به آدم به ارث می‌رسد. نه آنقدری که خودت می‌خری و می‌دانی که همه‌اش مال خودت است.قهوۀ حقی، قرار بود برند معروفی بشود. بشود رقیب این قهوه‌های نیمه آماده مثل بن مانو. از همین‌ها که در کیسه قهوه یک نفره را باز می‌کنی و یواش یواش آب جوش می‌ریزی تا قهوه حال بیاید و مثلا بشود قهوه! با همان کتری‌هایی که لوله درازی دارند و وسط لوله هم یک قر ریزی آمده! بعد آدم فکر می‌کند که قرار است چه قهوه معرکه‌ای بشود اما وقتی که می‌خوری، می‌فهمی که فقط ظاهرش قشنگ بوده و توی قهوه، اگر کافئینی هم هست، تقلبی است! اما این قهوه ما قرار نبود از آنها باشد. قرار بود اصل و نصبی داشته باشد و اصلا تولید خود ترکیه باشد و ما فقط واردش بکنیم و ری پک و بعد هم توی بازار با یک برند جدید وارد شود. یک جوری وسطی مستی راکی داشتیم جزییات استراتژیمان را روی میز می‌ریختیم که انگار شرکت ثبت شده بود و اولین محموله را هم وارد کرده بودیم و حالا فقط مانده بود توزیع و گرفتن سهم از بازار... آن شب، برای تبریک خانه نویی مهرداد رفته بودیم. روی میزش، چندین جعبه قهوه از قهوه‌های برند خودمان که البته هنوز خبر نداشتیم قرار است برند ما باشد گذاشته بود و البته قبل‌تر هم می‌دانستیم که مهرداد، حوصله دنگ و فنگ قهوه را ندارد و با همین قهوه‌های حقی دلش خوش است. من خودم حالا سال‌هاست که با موکاپات قهوه درست می‌کنم. درصد مخلوط قهوه برزیلی و هند و کلمبیایم مشخص است و اگر کمتر یا بیشتر شود، قهوه برایم غریبه می‌شود. نه اینکه با غریبه‌ها معاشرت نکنم. اما حقیقتش زود با غریبه‌ها جوش نمی‌خورم و طول می‌کشد تا بتوانم ارتباط برقرار کنم. می‌خواهم بگویم برعکس من، مهرداد آدم سختگیری برای نوع قهوه نبود. با همین قهوه‌های حقی هم حالش خوب بود. اما من، باید قهوه، قهوه خودم می‌بود تا حالم خوب باشد! ببینید! با همین چیزها هم می‌شود حال آدم‌ها را فهمید و تا ته زندگیشان سرک کشید. با همین قهوه ساده که شاید هیچ کس فکرش را هم نکند. آن شب، راجع به قهوه کمی حرف زدیم و بقیه حرف‌های قهوه‌ایمان افتاد به فردا صبح. گفتیم، خندیدیم و برای صاحب خانه، آرزوی موفقیت کردیم. قرار بود مثلا دوسال اینجا کنار هم باشیم و بعدش، برویم کشور بهتری. جایی که فکرش را هنوز نکرده بودیم. مهاجرت اینجایش که هنوز هیچ چیزی مشخص نیست و باید محکم و با اراده اطمینان بدهی که همه چیز خوب پیش می‌رود و زندگی رفیقت روبراه می‌شود، آنقدر سخت است که گاهی آرزو می‌کنم کاش هیچ آدمی روی زمین مهاجرت نکند تا آن لحظه را نبیند. اما حقیقت به اندازه همان قهوه‌های برند حقیمان، تقلبی، باسمه‌ای، بی خاصیت و زننده است. آنقدر که تلخی ساختگیش هیچ وقت از دهانت بیرون نمی‌رود. حالا که این چند خط را می‌نویسم،‌ رفیقمان مهرداد به ایران برگشته. نشد که پیشمان بماند. یعنی خودش خواست اما شرایط محیا نشد.روزهای آخری که داشتیم دیگر وسایلش را جمع می‌کردیم، بازهم توی یک شب مستی، به یاد همان بیزنسمان افتادم و اشکم در آمد. ما فقط حرفش را زده بودیم و خندیده بودیم تا خوش بگذرد و حالا تمام آن خنده‌ها و شوخی‌ها اتفاق افتاده بود. آن شب توی شوخی‌هایمان به قهوه‌های فوری مهرداد خندیده بودیم و رویش اسم گذاشته بودیم و چون اسمش توی ایران ممنوعه بود، گفتیم مثل کیبی و کیروش و بقیه اسم‌های نامتعارف ایرانی، با حذف نقطه‌ای حرفی چیزی متعارفش کنیم که وزارتخانه مجوز بدهد و برندش را ثبت کنند. روش‌های مختلف بازاریابی را هم نشستیم و حرف زدیم و همه‌شان هم عجیب و غریب قرار بود باشند. مثلا فلان مقام مسئول بیاید روی بیلبورد و تبلیغ قهوه حقی را بکند یا روی زبان‌ها بیاندازیم که این قهوه‌ها به درمان شدن دردهای بی‌درمان خاصی کمک می‌کنند. همه‌اش شوخی، همه‌اش خنده و ته همه هم اینکه ما که هیچ وقت قرار نیست برگردیم...دم رفتن، آن لحظه که داشتیم کوله‌ها را روی دوشمان می انداختیم، گفتم مهرداد! راستی قهوه‌ها را برداشتی؟ گفت بله آقاااا. چند بسته اضافه هم خریدم. باید ذائقه مشتری دستمان بیاید و همین طور بی گدار به آب نزنیم....</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 23:12:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پدرهایی که واقعا برایمان پدری کردند</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/daddy-day-ked3ijmssit8</link>
                <description> https://aparat.com/v/oA9nT  https://virgool.io/p/ked3ijmssit8/edit  شانس،‌قرار بود زندگیشان را عوض کند و البته کرد!پیش نوشت: نوشتن این یادداشت،‌ بعد از دیدن این ویدئو به ذهنم آمد:  https://www.aparat.com/v/oA9nT پس شما هم اول این ویدئو را ببینید.  از بین تمام پدرهایی که توی فیلم‌های مختلف دیده‌ام، از بین همۀ آنها که توی زندگیم آرزو کرده‌ام مثل آنها بشوم یا جوری بشود که آنها حتی برای یک روز یا یک ساعت هم که شده پدر من باشند، حالا بیولوژیک یا غیر بیولوژیکش تفاوتی ندارد، شخصیت پدر فیلم انگل، شاید واقعی‌ترین پدری بوده که توی زندگیم دیده‌ام. آدمی به دور از معصومیت‌هایی که برای یک پدر، مخصوصا از نوع سینماییش در ذهنمان ساخته‌ایم، کسی که واقعا دارد تمام فیلم را در نقش یک پدر زندگی می‌کند و انگار تک تک حرکت‌هایش، تک تک حرکت‌هایش، حساب شده‌اند. آنطور که پدری ایده‌آل از او برای کسی ساخته نشود و بشود همان کسی که باید. شما فقط به این صحنه‌ها نگاه کنید! فیلم از جایی شروع می‌شود که اینترنت همسایه قطع شده و پدر به بچه‌هایش می‌گوید بگردند دنبال یک اینترنت باز دیگر و بعد، خودش که می‌آید نان مانده از شب قبل را بخورد، می‌بیند که سوسکی از توی کیسه نان بیرون می‌زند. این، ابتدای کار است! قبل از آن، مادر خانواده، همسرش را انگار یک جورهایی انگل صدا می‌زند. آدمی که به درد هیچ کاری نمی‌خورد. بعد، کمی جلوتر که می‌رویم، جعبه‌های پیتزایی که پدر درست کرده ناکار از آب در آمده اند و کارفرما قبولشان نمی‌کند. یک جور که انگار آدم به درد نخوری هست! و جلوتر، عملا جوری رفتار می‌کند که انگار برای این لحظۀ خاص، هیچ برنامه و فکر و نقشه‌ای ندارد. بعدتر، جایی که حسرتش به دل خیلی‌هامان مانده، وقتی پسرش مدرک دانشگاهی را متقلبانه جعل می‌کند، ناگهان بر می‌گردد و می‌گوید من به تو افتخار می‌کنم. تو، مایۀ سربلندی ما هستی. حالا قرار است پسر با این مدرک جعلی برود و خرجی خانواده را در بیاورد. یا آنجا که به همسرش می‌گوید با این قدرت جعلی که دخترمان دارد، مانده‌ام چرا تابحال کار خوبی گیرش نیامده!‌ گاهی با خودم می‌گویم ما، انگار هیچ وقت این صحنه را توی زندگیمان نمی‌بینیم. جایی که پدرمان بی هیچ برنامه‌ای نشسته باشد و تنها امیدش برای اینکه بتواند فردا غذایی به دست بیاورد ما باشیم. بس که پدرهایمان را سینمایی بار آورده‌ایم. هالیوود هالیوود که می‌گویند، به نظرم همین شرحیست که ما از پدرهایمان ساخته‌ایم.قبل‌تر، پدر جوری به سنگ شانسی که دوست صمیمی پسرش آورده خیره می‌شود که انگار کاشف یک اثر هنریست. بعدترها، می‌بینیم که همین سنگ، زندگی پسرش را یک جورهایی نجات می‌دهد و البته که دو خانواده را هم به هم می‌ریزد. آنجا هم می‌آید لحظه‌ای آن چیزی باشد که نیست و البته که نمی‌تواند خارج از چیزی که هست بازی کند. بعدتر، پدر سوار نقشۀ پسر و دخترش می‌شود و بازهم به ما نشان می‌دهد که از خودش ابتکار عملی ندارد. انگار دارد چیزی را اجرا می‌کند که کس دیگری برایش چیده اما حقیقتش را بخواهید، به نظرم، بازیگر اصلی، توی تمام صحنه‌هایی که تا بحال دیده‌ایم و آنچه که بعد از این می‌بینیم همین پدر است. فعال‌ترین و با برنامه‌ترین بازیگری که توی این فیلم نقش بازی کرده. با بچه‌هایش دیالوگ‌هایی که باید برای گول زدن خانوادۀ پولدار بگوید را حفظ می‌کند و حتی بچه‌ها کارگردانیش می‌کنند. دیالوگ‌ها را توی دهانش می‌گذارند و یادآور می‌شوند که میمیک صورتش باید چطور باشد! یا با چه لحنی حرف بزند. ما، این چیزها را هیچ وقت توی خانواده‌هایمان تجربه نکرده‌ایم. نشده که بگوییم این طور باشید یا این جور بگویید. چون به هرحال، پدرهای ما، سینمایی و البته عقل کل و فهیم هستند و بیشتر از همۀ ما پیراهن پاره کرده‌اند. اما راستش را بخواهید، روزی روزگاری این پدرسالاری، تودهنی خودش را به ما خواهد زد!توی صحنه‌های بعدی، ما، همواره حس می‌کنیم این پدر، روی موج روایت سوار شده و دارد بی هیچ برنامه‌ای با داستان جلو می‌رود. مثلا همانجا که خانواده ارباب رفته‌اند مسافرت و کل خانواده توی خانه ارباب مشغول شکم چرانی‌اند. دارد خودش را روی موج داستان ذهنی پسرش سوار می‌کند که قرار است بشود داماد خانوادۀ ارباب و او بشود پدر داماد و زنش بشود مادر داماد و بعدش متلک می‌اندازد که یعنی داری شورت و جوراب عروست را می‌شویی و بعد، مادر که از خانواده عروس آینده‌اش تعریف می‌کند، پدر جواب می‌دهد که «مهربان و پولدار هستند» و مادر تصحیح می‌کند که «چون پولدارند مهربان هستند» گرچه همۀشان تاکید دارند که خانواده ارباب در انتهای بلاهت هستند.بعد ناگهان رعد و برق می‌زند و صحبت به اینجا می‌کشد که اگر الان ارباب بیاید چطور می‌شود. ناگهان مادر خانواده می‌گوید «پدرتان مثل سوسک می‌خزد و می‌رود یک جایی قایم می‌شود. مثل همان سوسک‌های خانۀ خودمان. مثل همان موقع که برق را می‌زنیم و سوسک‌ها فرار می‌کنند. پدرتان همانطور فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد.» پدر، ادای عصبانی شدن در می‌آورد و دست همسرش را با عصبانیت می‌پیچاند و ناگهان هر دو می‌خندند و بچه‌ها می‌فهمند که همه‌اش یک شوخی بوده و باز، مادر، شوهرش را تحقیر می‌کند که اگر واقعی بود،‌با همین دست‌هایم می‌کشتمت. یادمان نرود که مادر قصۀ ما، قهرمان پرتاب وزنه است! از اینجا دیگر داستان به قهقرا می‌رود! می‌رسیم به صحنه‌ای که همه چیز نابود شده و آب،‌ تمام پایین شهر را برداشته و فاضلاب‌ها زده بالا. حالا، خانواده،‌ بجز مادر آمده‌اند توی یک استادیوم و پسر، اصلی‌ترین دیالوگ این فیلم را با پدرش استارت می‌زند: «آنجا که گفتی یک نقشه داری، دقیقا نقشه‌ات چه بود؟» پدر می‌گوید: «می‌دونی چه جور نقشه‌ای هیچ وقت شکست نمی‌خوره؟ هیچ نقشه‌ای! می‌دونی چرا؟ اگر توی زندگیت نقشه بکشی، زندگی هیچ وقت بر وفق مراد پیش نمی‌ره! برای همین، آدما هیچ وقت نباید نقشه بکشن!‌ من هم هیچ نقشه‌ای ندارم»این، تمام چیزیست که ما، اگر چند بار پشت سر هم فیلم را ببینیم، می‌فهمیم که از اول فیلم در جریان بوده. پدر،‌ رسما هیچ نقشه‌ای برای هیچ کدام از اتفاقات نداشته. اما همیشه جوری عمل کرده که انگار نقشه داشته و انگار، تمام این بازی‌ها و اتفاقات،‌ روی سبیل نقشه‌های او جلو رفته! به اینجای فیلم که می‌رسی، باید فیلم را نگه داری و دوباره بنشینی از اول ببینیش! تا تازه بفهمی انگل یعنی چه!بعدترها، می‌بینیم که پدر، به خرابکاری‌هایش ادامه می‌دهد و تمام اتفاقات، حول یک لحظه خطای او، از دید ما، و عملکرد درستش در مقابله با بحران از دید خودش شکل می‌گیرد. یک جا پایش می‌لغزد، یک جا، آن آدم دیگر را محکم نمی‌بندد و یک‌ جا، ضربه‌اش آنقدرها که فکر می‌کنیم باید کاری باشد، کاری نیست. در ادامۀ فیلم، پدر بزرگترین نقشه‌اش را درست وقتی که فکر می‌کنیم باید همه چیز جور دیگری رقم بخورد پیاده می‌کند. ارباب را می‌کشد تا نشان بدهد بوی نا، تنها عاملیست که می‌تواند منجر به قتل بشود. قتل یک آدم پولدار توسط یک آدمی که از پایین دست شهر آمده. همانجا که فاضلاب‌ها توی روز بارانی بالا می‌زند و زندگی مردم تا گردن توی گه فرو می‌رود. این پدر، پدری که فیلم انگل برای ما، به عنوان متر و معیار یک پدر تعریف کرده، به نظرم، هزار بار مقدس‌تر از تمام پدرهاییست که ما، بر اساس همان ذهن هالیوودی‌ای که سینما برایمان ساخته، دوست داریم از پدرمان داشته باشیم. ما، تمام ما را می‌گویم، چون آن پدرهای شاهکار را دیده‌ایم، همگی، همگیمان را می‌گویم! از پدرانمان متنفریم. چون هیچ وقت اینقدر که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند ایده‌آل نبوده‌اند. نه جذبۀ پدر توی آن فیلم‌ها را داشته‌اند و نه وقتی که محتاج کمک و حمایت بوده‌اند، آنطور که توی فیلم‌ها می‌بینیم، طفلکی و معصوم بوده‌اند. برای همین است که روز پدر برایمان یک روز است. لبخند می‌زنیم، می‌رویم به خانه‌اش، با گل و شیرینی و کادو و اگر دور باشیم زنگ می‌زنیم و گل و شیرینی با پیک می‌فرستیم و بعد، همین یک روز که تمام می‌شود، نفرت‌هایمان دوباره خودشان را نشان می‌دهند. گرچه به زبانش نیاوریم و گرچه حتی باور نکنیم که از پدرانمان متنفریم. چون آنقدرها که توی ذهنمان ساخته‌ایم پدر نیستند! آنقدرها نقشه ندارند، آنقدرها قوی نیستند و آنقدرها قابل ترحم نیستند. آنها همان طوری هستند که ما هستیم. کم و زیادمان، خوب و بدمان، همه و همه را با هم دارند. پس، اینکه نگاهمان به آنها یک نگاه فرازمینی باشد، اینکه آنها را آدم‌های کاملی ببینیم که می‌توانند نجاتمان دهند، سراسر خطاست. برای کودکیمان خوب است. اما باید یاد بگیریم از یک جایی به بعد، خودمان درستش کنیم. بگذاریم آنها، همان طور که هستند بمانند. توی ذهنمان، برایمان بت نشوند. ما،‌ از پدرانمان این بت‌ها را می‌خواهیم و راستش را بخواهید،‌ هیچ آدمی نمی‌تواند مدتی زیادتر از یک دقیقه برای کسی بت باشد!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 12:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخط خبرها؛ ایران زلزله‌خیزترین کشور دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/dmwayir-nla0huaomq3m</link>
                <description>نشسته بود بالای سرمان و داشت های های می‌گریست. کسی نمی‌دانست چقدر خاطرۀ مشترک داریم...ایران زلزله‌خیزترین کشور دنیاست.این حرف را از خودم نمی‌گویم. شواهد و قرائن به شدت علمی و کاملا اثبات شده نشان می‌دهند که این کشور، هرروز دستخوش زلزله‌های کوچکی‌ست که بعد از مدتی تبدیل به یک زلزله بزرگ می‌شوند. بعد، یکهو می‌بینی که یک شهری، وسط کویر، شب که آدم‌هایش خواب بوده‌اند، ریخته پایین و دیگر نیست. یا اگر هست، خرابه‌ای از آن بیشتر نمانده. همۀ آدم‌های متخصصی که دیده‌ام، همۀ آنها که کمی یا بیشتر از محیط زیست می‌دانسته‌اند، ادعا کرده‌اند که ایران، درگیر یک بحران آبی شدید است و مصرف بی رویۀ آب دارد زیر پای کشور را خالی می‌کند. بی آنکه بدانند، دارند حرف اشتباهی می‌زنند. این، آب نیست که دارد زیر پای ما را خالی می‌کند. این، نبودن آدم‌ها، خاطره‌ها و یادهاست که دارد زیر پایمان را خالی می‌کند و کاری می‌کند که هرروز، هر کداممان، یک گوشۀ دنیا نشسته‌ایم و ناگهان می‌بینیم که آواری دارد روی سرمان می‌ریزد. نمی‌توانیم کاری بکنیم. نمی‌توانیم چیزی بگوییم. تا بیاییم حرفی بزنیم، ریخته رویمان و دیگر، همه چیز تمام شده. نمونه‌اش؟ همین رویداد در مسیر بازاریابی دیجیتال!از آخرین باری که سر زده بودم به اکانت‌های دورهمی، حدودا دو سال گذشته بود. تا همین چند روز پیش که دوباره تصمیم گرفتیم برویم سراغش و شروع کنیم کار را! خب طول کشید تا توی ذهنم همه چیز مرتب شود. سیر اتفاقات جوری بود که فکر می‌کنی هیچ جای دیگر دنیا جز ایران امکان ندارد رخ بدهد. دو سال پیش، هجدهمین دورهمی در مسیر بازاریابی دیجیتال را که برگزار کردیم، شبش که رفتیم دفتر آقای طالبی که شام بخوریم و حرف بزنیم، هیچ کداممان فکر نمی‌کردیم حدودا دوسال پایمان به هیچ سالنی باز نشود. دیدمان این بود که یک ماه دیگر، روز از نو است و روزی از نو. حتی تا وسط‌های اسفند، نشستیم و پست‌ها را آماده کردیم، با مهمان‌ها صحبت کردیم. اما همه چیز از هم پاشید. دی رفته بود، هواپیما را زده بودند و خب، حتی خود من احتمال نمی‌دادم اتفاق بعدی من را هم درگیر کند. چون مرگ برای همسایه است!درست بعد از همان انتخابات کذایی بود که گفتند ویروس کرونا همه گیر شده و ما هم تا به خودمان آمدیم، دیدیم که برگزار کردنش ممکن است جان آدم‌ها را به خطر بیندازد. در خانه را بستیم و رفتیم! آدم هیچ وقت فکر نمی‌کند این، ممکن است آخرین باری باشد که پا به جایی می‌گذارد. از قبل که خبر داشته باشی، اینها می‌شود یک آیین! آخرین پیتزایی که خوردم، آخرین بوسه‌ای که گرفتم، آخرین خواب خوشی که رفتم، آخرین باری که میدان آزادی را دیدم، آخرین باری که از کنار برج میلاد گذشتم، آخرین باری که بغلش کردم، آخرین باری که عطر موهایش را نفس کشیدم... گمان می‌کردم این دانستن آخرین بارهاست که آدم را شاعر می‌کند. اما حالا فهمیده‌ام این که ندانی این آخرین بار است که توی دورهمی شرکت می‌کنی، از تو، آدم شاعرتری می‌سازد! آوار فرو می‌ریزد. اجازه نمی‌دهد حتی کلمه‌ای بگویی. گرد و خاک خاطرات می‌رود توی حلقت و خفه می‌شوی. گرد و غبار دو سال نشسته بود روی این آدم‌ها... امروز صبح نشسته بودم مشغول گذاشتن پست‌های شبکه‌های اجتماعی بودم که ناگهان چشمم خورد به پست‌های دو سال پیش. بله! همانطور که گفتم، آخرین باری که سر زدیم به اینستاگرام دورهمی، مال دو سال پیش بود. توی این دو سال، من دلش را نداشتم بیایم و پیام‌ها را چک کنم. می‌ترسیدم آدم‌ها گفته باشند که امید دارند دورهمی دوباره برگزار شود یا پرسیده باشند که توی خانه پوسیدیم کی دورهمی برگزار می‌کنید و نتوانم جواب بدهم. امروز صبح که اینستاگرام را باز کردم تا پست‌ها را بگذارم، چشمم خورد به عکس آخرین ارائه دهنده‌های دورهمی. گرد و غبار نشسته بود روی چهرۀ آدم‌ها. همه چیز انگار کهنه شده بود. چند نفری از آن ارائه‌دهنده‌ها حالا ایران نبودند. حداقل یک نفر از تیم برگزاریمان که توی عکس‌ها بود هم دیگر نبود. کرونا آدم‌ها را از ما دریغ کرده بود و حالا که داشت تمام می‌شد، بعضی‌هایمان دیگر نتوانسته بودند از زیر آوار بیرون بیایند. این، دیگر آوار خاطرات نبود! آوار نالایقی آدم‌هایی بود که ما را هم درگیر منافع خودشان کرده بودند.آن گوشۀ سمت چپ، نفر سوم... دیگر در هیچ دورهمی‌ای حضور ندارد. رفتم پیش دوستم مرتضی. نه اینکه بروم نزدش. رفتم توی چت مرتضی. ما، حالا سه چهار ماهی هست که دیگر فقط با دوربین و چت همدیگر را می‌بینیم. دلمان برای هم تنگ می‌شود؟‌ دو آدم درونگرای بروز ندۀ حرف نزنیم. که بیشتر از هرچیز، بدون حرف‌زدن همدیگر را می‌فهمیم. اما یک‌هو، یک جایی، سر یک سری خاطرات مشترک، خاطرات که نه! زخم‌های مشترک، ناگهان داغ دلمان تازه می‌شود و شروع می‌کنیم پیش هم زجه‌زدن. نه که با صدا و نه که بی حجب و حیا. آنقدر گریه‌هایمان را در قالب کلام می‌پیچیم که به نظر می‌رسد از هیچ چیز مهمی حرف نمی‌زنیم. اما حقیقت این است که داریم از اساسی‌ترین بایدهایی که نیستند حرف می‌زنیم. آوار افتاده روی سینه‌هایمان و نمی‌توانیم نفس بکشیم. حرف زدنمان کلمات بریده بریده‌ایست که قطع و وصل می‌شود و فقط خودمان هستیم که می‌فهمیمش.این، اتفاقیست که دارد هرروز برای تک تک ما می‌افتد. زلزله‌هایی که زندگی ما را به لرزه در می‌آورد و چه زیاد وقت‌هایی که زیر پایمان خالی می‌شود.این گویی اتفاقیست که در دیگر کشورها کمتر می‌افتد. این انگار رخدادیست که سال‌هاست دارد این جغرافیا را تحت تاثیر قرار می‌دهد. یک روز صبح، از خانه بیرون می‌زنی و نمی‌دانی که دیگر، هرگز قرار نیست پا به آن خانه بگذاری... مثل همین در مسیر خودمان. مثل ما که دیگر هیچ وقت معلوم نیست کی، در کنار کدام آدم‌ها بتوانیم دوباره توی یک دورهمی با هم بخندیم، با هم حرف بزنیم و دورهم جمع شویم. مثل همه آنها که توی همین کرونا رفته‌اند و دیگر، هیچ وقت نداریمشان.ایران، زلزله‌خیزترین کشوریست که می‌شناسم!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 12:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بکتاش آبتین؛ غمی که به یک آیین بدل شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/bekta%C5%9F-aptin-lqzz9ttntprx</link>
                <description>شاعر را نمی‌توانند در بند کنند! عاقبت رها می‌شودخب، ما امروز صبح که از خواب بیدار شدیم، هنوز ۶.۳۵ دقیقه نشده، هواپیمایمان را زده‌اند و حوالی همان ساعت‌ها، شاعرمان هم گرچه پایش را به تخت بیمارستان قفل و زنجیر کرده بودند و گرچه که در کما هم بود، اما پرواز کرد و رفت پیش همان ۱۷۶ مسافر و خدمه پروازی که داشت جنازه‌های سوخته و تکه تکه شده‌شان روی زمین می‌ریخت تا بعد با لودر بیایند اثرش را پاک کنند و به ما بگویند که خودش سقوط کرده و ما بعد سه روز در بهت ماندن و چشممان به اخبار خشک شدن تازه از شک و گمان در بیاییم که عزیزانمان، رفیق‌هایی که داشتند می‌رفتند دنبال زندگیشان را با نه یک موشک که با دو موشک زده‌اند... چه خوب که حامد اسماعیلیون از پا ننشست و دنبال کرد این فاجعه را. صدای مویه‌هایش همه تاریخ این تکه از زمین را متشنج می‌کند. کما اینکه جغرافیایمان را هم تکان داده.یک عزیزی می‌گفت از کل آن واقعه من بیشتر از همه از این ناراحتم که آن‌ها هرگز نفهمیده‌اند آن موشک را دولت خودشان زده و تا لحظه مرگ در این اندیشه بوده‌اند که جنگ شروع شده و چه خوب که حالا می‌دانند کار خود کثیفشان بوده. یحتمل اگر هیچ کس بهشان نگفته باشد، شاعرمان حالا که رفته برایشان تعریف می‌کند. آدم مغزش درد می‌گیرد. خبر قتل بکتاش که رسید، دلم غمگین‌ترین شعرها و ترانه‌ها را خواست. غمگین‌ترینِ شعرها و ترانه‌ها.توی مغزم داشت نوای نوحه و گریه پخش می‌شد. لعنت به وطن که حتی وقتی از آن دوری رهایت نمی‌کند...قتل بکتاش به نظرم کاری‌ترین ضربه‌ای بود که توی این یک ساله خورده بودیم. ما انگار دیگر هیچ وقت قرار نیست آن آدم سابق بشویم.با خودم گفتم از این رفتن‌ها، از این کشتن‌ها نباید زود گذشت. باید نشست و قرن‌ها برایش مویه و زاری کرد. تبدیلش کرد به یک فرهنگ، به یک رسم فردی. باید این غم‌ها را حمل کرد. تا وقتی که کسی پیدا شود که انتقامش را بگیرد. باید تبدیلش کرد به یک غم یک غمی که مثل یک نوحه زمزمه‌وار در طول تاریخ جریان یابد. نباید تاب آورد این خفقان را!‏همه غم‌های جهان، عصاره مرگ شاعران و نویسندگانیست که خفقان را تاب نیاوردند...‎</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 02:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار عربی، جنبش سبز و جوجه‌هایی که به شمردن نرسیدند!</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/arabic-spring-n3hvy7zozkl1</link>
                <description>تونس، مصر، لیبی، یمن، سوریه پنج کشور درگیر بهار عربیده سال قبل، وسط بهار عربی، درست همان روزها که پای تلویزیون خانۀ دوستمان مهدی امیری صفت نشسته بودیم و دلمان غنچ می‌رفت که بهار عربی به ثمر نشسته و حالا، اگر نه ما، حداقل کشورهای عربی از مصر و لیبی گرفته تا سوریه و یمن دارند به چیزی که حقشان بوده می‌رسند، همان روزها که حسرت می‌خوردیم که رفیقمان حمزه غالبی در بینمان نیست تا با هم برویم و در راهپیمایی حمایت از جنبش مردم مصر بر ضد دیکتاتورشان حسنی مبارک شرکت کنیم، این مقالۀ فرهاد میثمی منتشر شد.فرهاد میثمی، توی این مقاله، جایی گفته بود که بعید است این بهار عربی به تابستان هم برسد. چه برسد به پاییز و البته که جوجۀ بهار عربی را باید آخر پاییز شمرد.با دوست‌هایم که یکیشان فلسفۀ سیاسی می‌خواند و دیگری، چند سال قبل‌تر، خبرنگار پرس تی‌وی بود، بحث می‌کردیم و می‌گفتیم که حالا میثمی یک حرف[چرت]ی زده و آخر و عاقبت تمام انقلاب‌ها قرار نیست مثل هم باشد و انقلابی که با خودسوزی یک دستفروش شروع شود، پایانش دیکتاتوری اسلامگرایان نخواهد بود! و البته که حرکت ما جنبش سبزی‌ها، خیلی هم پاک و دموکراتیک است و ما بعد از انقلاب 57، هیچ انقلاب دیگری را به آن شکل تجربه نخواهیم کرد که حداقل سه چهار دهه طول می‌کشد تا آدم‌ها دوباره تن به یک انقلاب بدهند و حالا، دیگر وقت انقلاب ما هم رسیده است!خب، دست روزگار زده بود و میرحسین را چند روز بعدترش به حصر برده بودند و شانس اینکه جنبش سبز ما به نتیجه برسد، نزدیک به صفر شده بود. ما همگی داغ و داغان بودیم. آنقدر که خون خونمان را می‌خورد و اگر یک آدم حکومتی جلویمان می‌دیدیم، حداقل یک مشت هم که شده بود، حواله‌اش می‌کردیم. اما خب، چشم بصیرتمان کور بود.خب، ما هم می‌خواستیم دیکتاتورمان را به پایین بکشیم و فکر می‌کردیم این پایین کشیدن، مترادف همان «صورت مسألۀ اصلی یعنی استقرار دموکراسی و مهم‌تر از آن، &quot;پایدار&quot; ماندنش» است. فکر می‌کردیم [بعد از آنکه چهل سال از انقلابمان گذشته بود و حسابی باید آبدیده شده بودیم]این بار اگر انقلاب شود، همه چیز سرجایش خواهد بود. میرحسین می‌رود می‌شود رهبر و نظام جدیدی تشکیل می‌دهیم و پارلمانی و مجلس شورای ملی ای بجای مجلس شورای اسلامی و ... اوووووه چقدر رویا که بافته بودیم توی همان جمع کوچک خودمان.دست‌هایشان را مشت کرده بودند تا احساساتشان بر منطقشان غلبه کندگذشت و گذشت... ده سال گذشت و خب، حالا من خدا را شکر می‌کنم که هیچ وقت آن جنبش سبز به نتیجه نرسید. خدا را شکر می‌کنم که ما از زندگی زده شدیم اما جان‌های بیشتری جان‌های بیشمار بیشتری پر پر نشدند. آنقدر که از تن‌های مردگان پشته بسازیم. البته که همان‌قدری هم که جانشان، جان عزیزشان از دست رفت و حالا، هرروز و هر ساعت غصۀ نبودنشان را می‌خوریم هم زیاد بودند. همان آدم‌هایی که توی این شلوغی‌ها جان دادند، همان آدم‌هایی که بعدتر توی شلوغی‌های 96 و 98 مردند و همان 176 نفری که توی هواپیما جانشان را از دست دادند. اینها هم همگی کشته‌هایی بودند که سر همان زور زدن ما برای انقلابی که بدون پشتوانه بود، پشته شده بودند و دیگر نبودند و مگر حسرتی بالاتر از آن هست که جان‌های عزیزی دیگر نباشند؟اما این داستان، جنبۀ دیگری هم داشت. ما هم فهمیدیم که اگر به قدرت می‌رسیدیم، شبیه به همان هم صنفانمان در بهار عربی که آدم‌ها کشتند و خون‌ها ریختند، ما هم قرار بود برای گرفتن جایگاهی که حق خودمان می‌دانستیم، جان‌ها بگیریم. ما هم قرار بود مفسد باشیم و قرار بود برای برقرار ماندنمان تن به هر نوع فسادی بدهیم! و مگر نبودند دوستانمان که حالا، نان به نرخ روز خور و ماله کش همین حکومتی که قرار بود تغییرش بدهند شده‌اند؟ خدارا شکر می‌کنم که حنبش سبزمان به جایی نرسید و دوستانم رییس و وزیر و سفیر مملکت نشدند. «منطق &quot;حذفیِ&quot; سیر بهار عربی، در مرحله‌ی بعد از حذف دیکتاتور نیز قطعاً تداوم می‌یافت و در نتیجه، یکی از گروه‌ها که می‌توانست بیش از سایرین منابع تأمین کند و هنر سازمان‌دهی انسانی و ایدئولوژیک بیش‌تری هم داشته باشد، با قدرت‌یابیِ بیش‌تر در مراحل بعد حتماً سایرین را حذف می‌کرد؛ چرا نکند؟!»فرهاد میثمی انگار در آینده زیسته بود. چیزهایی را می‌دید که ما اصلا احتمالش را نمی‌دادیم!این حرف‌ها را بخوانید!‌حرف‌های من نیست! حرف‌های فرهاد میثمی از کنج زندان است. آن آدم، معتقد است « وقتی جامعه‌ای استبدادی و فاقد ساختارهای  اجتماعی، اقتصادی و حقوقیِ متعادل‌کننده‌ی قدرت به‌طور ناگهانی دچار خلأ قدرت می‌شود، در بهترین حالت فقط نوعی دموکراسی‌نما بین گروه‌های سیاسی امکان شکل‌گیری می‌یابد که ویژگی‌های عدمی و سلبی دارد (نه ایجابی).»خب،‌ این همان چیزیست که ما هم دچارش بوده‌ایم. بعد از آن سال‌ها، بارها تلاش کردیم حداقل همین چیزی که هست را هم اگر شده بهبود بدهیم. اما حکومت از ما باهوش‌تر بوده و نگذاشته همین ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و حقوقیِ متعادل‌کننده‌ی قدرت هیچ وقت شکل بگیرد. همین مجلسمان، همین که حتی یک نفر اپوزسیون بدردبخور که بتوان حداقل جلوی پایش به احترام بلند شد و نه اینکه فکر کرد می‌تواند در نقش رهبر ظاهر شود وجود ندارد، خودش مبین این نیست؟ از سمت دیگرش را ببینید. همان‌ها که قرار بود برای ما، در اثر همان جنبش سبز دموکراسی به ارمغان بیاورند حالا کجا هستند؟ هرکدام در یک گوشۀ دنیا مشغول ماله کشی برای حکومت و البته بخشی هم در زندان و البته بخشی هم در همین ایران، مشغول به پروژه‌های چند میلیاردی که ساکتشان کرده. این‌ها مردم عادی بودند و ما فکر می‌کردیم سلبریتی‌های سیاسی‌مان هم بینشان هستند!اما مردم عادی کجا هستند؟‌ آنها تنها جانبازان و جان فدایان این مسیر شدند. آدم‌هایی که زندگی برایشان عزیزترین چیز بود، جان دادند و گمنام زندان رفتند و مثل خاری توی چشمان حکومت، مثل استخوانی در گلویش، باقی ماندند. مردمی که فقط می‌خواستند حرفشان شنیده شود! باز هم فرهاد میثمی می‌آید و می‌گوید «قصّه‌ی یلدای بلند تاریخ مردمان این منطقه به روشنا نخواهد رسید تا زمانی که خود را از چرخه‌های هرزه‌گردِ خشونت‌بار و یا حذفیِ آن نرهانند. مسیر منتهی به خیر در این راستا، یک چارچوب کاملاً فعال مبارزۀ نظری و عملیِ خشونت‌پرهیزانه است که در بطن حرکت خویش، ساختارهای نگاه‌دارنده‌ی آن دموکراسیِ آتی را نیز به‌طور هم‌زمان پدید می‌آوَرَد» باید زندگی را دوست بداریم!خب، انگار این بار باید بر خلاف آن ده سال پیش که به حرفش توجهی نکردیم، حرف آقای میثمی را خوب بشنویم... «یاد جملۀ آن کنشگر جوان جنبش آتپور صربستان می افتم، آن گاه که در پاسخ به سؤال خبرنگار که: “رمز پیروزی جنبش مدنی شما بر دیکتاتوری میلوشویچ چه بود؟ چه شد که شما توانستید بر آنان پیروز شوید؟” بعد از اندکی مکث جواب داد: ” … فکر می کنم … ما نهایتاٌ پیروز شدیم … چون … ما بیش تر از آن ها “زندگی” را دوست داشتیم.”»پیشنهاد می‌کنم این مقاله را هم بعد از ده سال از آن مقالۀ اول بخوانید.</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 10:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرجستانم را پس بده... روایت رفتن برای حال خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/gorjestan-gco4pxldsspk</link>
                <description>گاهی برای اینکه حالمان خوب شود، باید از خیر گرجستان‌های زندگیمان بگذریم (عکس از روح‌سوار دات می)سه سال پیش، یک روزی، که توی خانه‌ام، داشتم برای خودم رویا می‌بافتم، به سرم زد که بروم افغانستان. همین‌طوری یکهویی. مثل چیزی که به آدم الهام بشود و به خودت بگویی عجب فکر بکری!با خودم قرار گذاشتم که بهار 98 این، یکی از آن کارهایی باشد که انجام می‌دهم. دلم می‌خواست یک فصل بهاری باشد که بروم و قشنگی‌های کابل و هرات را ببینم. سری به مزارِ شریف بزنم و از آن طرف، صاف بروم تا برسم به یک جایی که آدم کمتر باشد و بشود برای خودت چند وقتی بی کس و کار بشوی.شروع کرده بودم به خواندن راجع به همین شهرها! گاهی شب‌ها خوابش را می‌دیدم و گاهی روزها، یکهو توی رویایش فرو می‌رفتم. دلم خوش بود که دیگر طالبان هم رفته و دنیا دارد روی خوشش را به این خاک هم نشان می‌دهد و می‌روم آنجا، مثل همان دکتر ژاپنی یا مثل خیلی‌های دیگر از جمله یکی از رفقایم که رفت و پاگیر آنجا شد، من هم پاگیر می‌شوم.به هرکه هم می‌رسیدم، حرفم این بود که می‌خواهم بروم، ببینم و برگردم! اما دروغ بود. می‌خواستم بروم که هرگز بر نگردم.چند وقت پیش، نشستم به دانلود چند فیلمی که دلم برایشان تنگ شده بود. متری شیش و نیم، ابد و یک روز و مغزهای کوچک زنگ زده. نشستم به مرور دیدمشان. بغضم می‌گرفت وقتی می‌دیدم انگار دارد از امروز ما حرف می‌زند. البته که همان سال‌ها هم که دیده بودمشان، گفته بودم اینها، همین چیزیست که ما، حالا هستیم. یعنی می‌خواهم بگویم ما اینقدر عوض نشده‌ایم!فقط ابد و یک روزش مانده بود! نشده بود که ببینمش. امشب، وسط آن همه خستگی کلاس و تنگی نفس کرونایی و فکر کارهایی که روی زمین مانده بود، بعد یک چرت کوچک، زدم فیلم برای خودش پخش بشود. گفتم این، دفعۀ سوم چهارم است که می‌بینمش. حالا برای خودش بخواند تا من هم دلتنگیم رفع شود.دلتنگی، از آن مقوله‌هاست که اگر درگیرش بشوی، دیگر باید دست از زندگیت بشویی. ندیدم آدمی دلتنگ بشود و بتواند راحت زندگی کند. بتواند نفس بکشد یا غذا از گلویش پایین برود. اگر کسی می‌گوید دلم برایت تنگ شده و این‌طور که گفتم نیست، سرراست بدانید که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش هست! من هم همین‌طور بودم...داستان،‌ داستان ما بود.دلم برای خودمان سوخت. انگار سعید روستایی، اول رفته لیسانس فلسفه‌اش را گرفته، بعد رفته فوق لیسانس تاریخ گرفته و آخر سر، دلش برای دکترای جامعه شناسی رفته و گفته بگذار حالا که دستم توی کار است، یک دکترای جامعه شناسی هم بگیرم.همه و همۀ فیلم داد می‌زد که آن سگ‌دانی که آن هفت هشت از سگ کمتر تویش زندگی می‌کردند، انگار همین گربۀ خودمان است. لنگ می‌زند گربه اما برای همین لنگ زدنش هم انگار به یکی از ما پول می‌دادند. به یکی که دست به سیاه و سفید زندگیمان نمی‌زد تا از هم بپاشد و حقانیتش ثابت شود.بعد برادر بزرگترمان برای یک بارِ فلافل و چند کاسه ترشی و خیارشور و گوجه، فروخته بودمان و خب، ما هم که ماشین و سر و وضعشان چشممان را گرفته بود، کم مانده بود برای خلاص شدن از این خراب شده، بار و بندیلمان را جمع کنیم و برویم. داشتم با خودم فکر می‌کردم کل زندگیم را اگر بخواهم مثل سمیه بریزم توی چند چمدان و بروم، باید چقدر پول چمدان بدهم؟ یک میلیون؟‌ یا دومیلیون؟ آخر راستش را بخواهید، این روزها، همه‌مان داریم می‌رویم. حتی خود من، خود من که همیشه می‌گفتم ولش کن!آدم، هروقت که می‌آید خودش را نجات دهد، پایش به یک عزیز دردانه‌ای گیر می‌کند و تمام عیشش طیش می‌شود. حتی اگر برود هم، همۀ زندگیش عذاب وجدان می‌شود که رهایشان کردم. گذاشتمشان و رفتم و آنها چقدر در نبودن من بدبختی کشیدند. خودمان را ببینیم. چند بار همین روزها، وقتی به رفتن فکر کردیم، بعدش ویرانه‌ای را متصور نشده‌ایم که کس و کارمان دارند تویش از هرروز بدبخت‌تر می‌شوند؟ماها، آدم‌های راحت جان دادن هم نیستیم. حتی مردنمان را هم می‌گذاریم پای گناهانی که کرده‌ایم یا تقاص چیزهایی که نبوده‌ایم. همین امشب که داشتم از بغل همین هیات‌ها رد می‌شدم و حتی صدای کر کنندۀشان به گوشم ننشسته بود، داشتم با خودم فکر می‌کردم حالا، سال بعد، دیگر حتی این صدا هم توی گوشَت نمی‌پیچد و البته که بعدش خودم را لعنت کردم که نپیچد!فیلم که تمام شد،‌ با خودم هزاربار گفتم چرا باید سعید روستایی آن همه واقعیت را بگذارد توی دهان مفنگی‌ترین آدم توی خانه؟ چرا باید سمیه نرود و برگردد؟ مگر گم شدن توی کوه‌های افغانستان، چقدر به این راحتی مرگ آلودی که اینجا هرروز زندگیش می‌کنیم می‌ارزد؟‌ کجایش بد بود زندگی کردن با آدم‌هایی که فقط کشورشان توی جنگ بود؟ اما حداقل توی خانه‌شان، بین خودشان همیشه به صلح بودند؟آدم، گاهی خودش را که توی این نقش‌ها می‌گذارد، می‌بیند که سرنوشت فیلم چه عوض می‌شود! من، فهمیده‌ام یک جایی هست که آدم‌ها، درد به مغز استخوانشان می‌رسد. اگر آن درد را تحمل نکنند، بروند پی چاره و درمانش، بروند پی اینکه ببینند این درد از کجا آمده و چطور می‌شود که برود، حالشان خوب می‌شود. حتی اگر خوب نشود، حداقل آرزو به دل نمی‌میرند که نرفته‌اند ببینند آیا جایی بوده که بتوانند بهترش را زندگی کنند و نرفته‌اند؟آن وقت، ما نشسته‌ایم و مثل همین سمیۀ خودمان، تا چشممان به نوید زندگی‌مان می‌افتد، دندان روی دندان فشار می‌دهیم و دردی که حقمان نیست را به جان می‌خریم تا شاید خاطرۀ بدی توی ذهن بچه رقم نخورد...حقیقتش این است که این خاطره، شاید یکی از میلیون‌ها خاطره‌ای شود که برای آن بچه تلخ بوده. اما همان تصمیم،‌ سی سال زندگی ما را یکهو، یک‌شبه، از این رو به آن رو می‌کند. رویی که فقط آه دارد و درد!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 23:34:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نردبان شغلی دیجیتال مارکتینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-o6mvezax43pk</link>
                <description>تقریبا از تمام نردبان‌هایی که در مسیر زندگیتان می‌بینید نباید بالا بروید! فقط چندتا از آنها برای شما مناسبندمقدمه یا چند خط برای آغاز (اگر عجله دارید، از این بخش عبور کنید)چند وقت پیش، مرتضی چرخ‌زرین، دوست و همکار من در دیتاآرت، از من خواست تا در تدوین نردبان شغلی دیجیتال مارکتینگ بهش کمک کنم. خب،‌ ما در دیتاآرت، مثل همۀ استارت‌آپ‌ها، بزرگ می‌بینیم و کوچک انجام می‌دیم تا بتونیم قدم به قدم پیشرفت کنیم و به نقطۀ مطلوبمون برسیم. من، بنا رو بر این گذاشتم تا چیز کلی‌تری بنویسم که برای مارکتر‌ها و تیم فروش هم موثر باشه و بتونن از اون در تصمیم‌گیری‌های استخدامی یا نحوۀ تعاملشون با هم‌تیمی‌ها بهره ببرند.به نظر من، مهمترین دلیل بسیاری از مشکلات بین کارمند و کارفرما بخصوص در سیستم استارت‌آپی، اینه که ما نمی‌دونیم خودمون واقعا کجای نردبان شغلی ایستادیم و البته کارفرما هم نمی‌تونه تشخیص بده که بر اساس نردبان شغلی، چه توقعاتی باید از همکار یا کارمند یا هم‌تیمی یا هر اسم دیگه‌ای که براش بذاریم داشته باشه. اینطوری می‌شه که از یک کارشناس، توقع می‌ره وظایف مربوط به یک کارشناس ارشد رو انجام بده و بعد که نمی‌تونه، ابراز می‌شه که نیروی مناسبی نبود و مجبور شدیم اخراجش کنیم.یا برعکس، من ممکنه فکر کنم با توجه به اینکه مثلا سه سال هست مشغول به کارم و پنج تا دورۀ کاردرست رو هم شرکت کردم، در جایگاه کارشناس ارشد قرار دارم و لازمه حقوق و دستمزد اون رو هم بگیرم. اما وقتی وارد میدان عمل می‌شم، برای خودم و کارفرما محرز می‌شه که من به اندازۀ کارشناس یا کارشناس میدلول (Midlevel)تخصص دارم و لازمه که چند سالی رو در یکی از دو جایگاه بگذرونم تا بتونم به سطح بالاتر برم.من، این محتوا رو آماده کردم و بعد از یکی دو جلسه با مرتضی چرخ‌زرین، کامل‌ترش کردم و امروز قصد دارم اون رو با شما به اشتراک بگذارم.خوشحال می‌شم اگر براتون مفید بود، به بقیۀ دوستانتون هم معرفیش کنید. تعریف نردبان شغلی (از اینجا شروع می‌شه)تعریف‌های زیادی در اینترنت برای نردبان شغلی وجود داره. اما تعریفی که من پسندیدم، این تعریفه که در یک مقاله در سایت باغ منابع انسانی پیداش کردم. مسیرهای شغلی و نردبان شغلی دو روش سنتی است که با استفاده از آن یک کارمند می‌تواند در یک سازمان پیشرفت و پیشرفت کند. نردبان شغلی پیشرفت مشاغل در زمینه‌های شغلی خاص سازمان است که براساس سطح مسئولیت و دستمزد از بالاترین به پایین‌ترین درجه رتبه‌بندی می شود. مسیرهای شغلی شامل اشکال متنوعی از پیشرفت شغلی است ، از جمله نردبان‌های سنتی حرفه‌ای عمودی ، نردبان شغلی دوگانه ، مشبک حرفه‌ای افقی ، پیشرفت شغلی در خارج از سازمان و شغل های مختلف.به نظرم تعریف جامعی اومد و مبنای ما هم همین تعریف خواهد بود. البته توصیه می‌کنم راجع به مسیر شغلی یا نردبان شغلی، این مقاله در سایت متمم رو هم بخونید. نردبان شغلی دیجیتال مارکتینگ (طولانیه، ولی دو تا لینک مفید داره!) (1) و (2)طبق دسته‌بندی پیشنهادی من، ما پنج ردۀ شغلی سا پلۀ نردبانی در نردبان شغلی دیجیتال مارکتینگ داریم.1- کارآموز2- کارشناس3- کارشناس میدلول (Midlevel)4-کارشناس ارشد5- مدیرنکتۀ مهم: اگر فرصت خوندن شرح کامل هریک از پله‌های نردبان رو ندارید، این فایل خلاصه می‌تونه به شما در فهم کامل موضوع کمک کنه. اما پیشنهاد می‌کنم متن رو کامل بخونید.(1)1-کارآموزفردی که اطلاعات وی در حدی پایین تر از پایه و در تراز افراد عمومی از کسب و کار است. با این تفاوت که مشتاق به آموختن بیشتر راجع به موضوعات است.کارآموز نیازمند توجه مبرم از سمت آموزش دهنده است و لازم است لیستی از کارها در کنار منابع آموزشی مورد نیاز برای فهم مقدمات و اصول پایه در اختیار وی قرار گیرد تا بتواند کارها را در سطح مبتدی جلو ببرد.کارآموز ممکن است دانش آموخته رشته ای که در آن کارآموزی می‌کند نیز باشد. اما چون به مباحث عملی احاطه ندارد و همه چیز را از دیدگاه تئوریک دیده است، با موضوعات کاری ارتباط عمیقی ندارد و لازم است فنون اولیه انجام کار به وی آموزش داده شود.در بسیاری از مجموعه‌ها، ویدئوهایی برای این منظور آماده می شود. از طرفی، در مجموعه های دیگری، کارآموز بر حسب موضوعات مطرح در زمان حال، با مباحث درگیر می‌شوند.مدل بهینه، به نظر من، ترکیبی از این دوست. یعنی لازم است حتما کارآموز به داکیومنت‌ها و مستندات متنی و ویدئویی راجع به کاری که قرار است در آن کاراموزی کند دسترسی داشته باشد و در کنار آن، در متن پروژه موجود در شرکت قرار گیرد. حتی ممکن است از وی خواسته شود کاری را که یکی از کارمندان یا مشارکت کنندگان در پروژه در حال انجام آن هستند را از وی بخواهیم همزمان با وی انجام دهد.تمامی این گفته‌ها نشان می‌دهد کارآموز به صورت کامل تحت تکفل است و نیازمند راهنمایی، تغذیه و نگهداریست.کارشناسکارشناس بسیاری از کارهای مطرح در کسب و کار را بلد است و به چگونگی انجام آن واقف است. البته ممکن است به همه آنها واقف نباشد و تسلط نداشته باشد.کارشناس به موضوعات اصلی حوزه کاری خودش تسلط دارد. نرم‌افزارها را می‌شناسد و روال‌ها را بلد است. ممکن است توی کار با بعضی نرم‌افزارها مشکل داشته باشد یا تجربه چندان کاری با یک نرم‌افزار بخصوص نداشته باشد. اما با صرف اندکی وقت، می‌تواند در آن نرم‌افزار حرفه‌ای شود.نیروی کارشناس حتما به گذراندن دوره‌های آموزشی ضمن خدمت نیاز دارد. بهتر است هزینه این دوره ها توسط شرکت دریافت‌کنندۀ خدمات پرداخته شود تا مایۀ ایجاد تعلق خاطر بیشتر کارشناس به مجموعه شود.در کنار آن، بهتر است نیروی کارشناس، در جلساتی از تیم که نیروهای میدلول و کارشناس ارشد حضور دارند هم حضور داشته باشند . این امر موجب می شود نیروی کارشناس احساس کند لازم است برای رسیدن به سطح بالاتر که میدلول است تلاش کند و به روند حرفه‌ای تر شدن خود سرعت ببخشد.همچنین نیروی کارشناس از نظر مهارت‌های نرم ممکن است در ابتدای راه باشد و برای ایجاد تطابق در فرهنگ سازمانی لازم است حتما دوره‌ها یا آموزش‌های اولیه مربوط به مهارت‌های نرم به صورت کورس عملی یا ویدئوی تئوریک یا گفتگوهای هفتگی با یک مشاور راهنمای شغلی در اختیار وی قرار گیرد.گوشزد کردن دوستانۀ مشکلات یا رفتارهای غیرحرفه‌ای نیروی کارشناس، صرفا تحت عنوان کمک به پیشرفت و البته تا زمانی که این رفتارها منجر به ایجاد مشکل در سیستم نشده است، به وی کمک می‌کند سطح رفتار حرفه‌ای و مهارت‌های نرم خود را بالاتر ببرد.کارشناس نیازمند این است که تحت هدایت قرار گیرد. یعنی لازم است برایش تسک تعریف شود و احتمالا خودش توانایی تفکیک یا تمیز بین وظایف و ماموریت‌ها را ندارد.کارشناس میدلولکارشناس میدلول، در مهارت‌های مدیریتی به کارشناس ارشد نزدیک شده است. از نظر کارهایی که توانایی انجام آنها را دارد، با کارشناس قرابت‌هایی دارد اما زبده‌تر از کارشناس است. این زبدگی در اثر سوابق کاری بیشتر یا گذراندن دوره‌های موثرتر آموزشی به دست آمده است. کارشناس میدلول، حتمن دوره‌ کارشناسی را طی کرده و اینطور نیست که این سطح از حرفه‌ای گری، تنها به واسطه آموزش به دست آمده باشد. یعنی یک‌شبه از کارآموز به کارشناس میدلول نمی‌توان ارتقای شغلی داشت.کارشناس میدلول نیازمند هدایت دائم نیست و بسیاری از اوقات، می‌تواند مسئولیت ها را از هم تفکیک کند.همچنین می‌توان مدیریت انجام تسک‌های کوچک و متوسط را نیز به کارشناس میدلول سپرد.توصیه می کنم برای رشد کارشناس میدلول، در جلساتی که کارشناسان ارشد و مدیران در آن حضور دارند، به فراخور موضوع، کارشناس میدلول نیز اضافه شود تا بتواند از جو موجود در این جلسات آموزش گرفته و به کارشناس ارشد تبدیل شود.از نظر مهارت‌های نرم، کارشناس میدلول معمولا نیاز به آموزش مستقیم ندارد لیکن لازم است به صورت دوره‌ای تحت مشاوره قرار گیرد. کارشناس ارشدکارشناس ارشد در وهله اول، امکان انتقال دانش و تکنولوژی را به صورت کامل به هم تیمی‌هایش در سطوح میدلول و کارشناس دارد. یعنی در اصل یک آموزگار است. فردی که می‌تواند مفاهیم موجود در صنعت و کسب و کار را به فراخور تجربه ای که دارد به تیم های زیردستی منتقل کرده و در کنار آن، توانایی مدیریت تیم را نیز دارد.کارشناس ارشد نیروی زبردستی است که ارتباط بین مدیر واحد و کارشناسان را تسهیل می‌کند و در کنار آن، خودش به عنوان مدیر یا راهبر تیم‌های کوچکتر در مجموعه مشغول به فعالیت است.کارشناس ارشد از نظر فنی و حرفه‌ای بالاترین سطح آموزش و مهارت را دارد و به صورت خود خواسته و مکرر در طول سال، نسبت به بروزرسانی اطلاعات خود اقدام می‌کند.کارشناس ارشد از نظر مهارت‌های نرم، امکان راهبری تیم تحت تکفل خود را دارد و می‌تواند در تصمیم‌گیری‌ها به عنوان رهبر تیم عمل کند.مهم‌ترین شاخصۀ کارشناس ارشد، توان ارائه نظر تخصصی در زمینه‌های راهبردی و توانایی نه گفتن یا تعیین زمان دقیق برای ابعاد مختلف پروژه است. این یک توانایی فردی است. اما مشاهده شده که اغلب کارشناسان ارشد، در زمینه‌هایی که لازم است یک تصمیم‌گیری انجام شود، به آن مجهز هستند.کارشناس ارشد از نظر تخصصی ممکن است از مدیر بالاتر باشد لیکن از نظر توانایی مدیریتی، سطحی پایین‌تر از مدیر دارد.کارشناس ارشد معمولا می‌تواند به عنوان چهرۀ معرفی‌کنندۀ سازمان شناخته شود. در بسیاری از سازمان‌های ایرانی، کارشناسان نیز این نقش را به عهده می‌گیرند که از نظر من اشتباه است. لازم است چهره یا نماد یک سازمان حداقل از بین کارشناسان میدلول یا ارشد آن سازمان یا مدیران باشد.کارشناس ارشد توانایی تعیین KPI برای کسب‌و‌کار در زمینه‌ای که تحت نظر وی است را دارد و می‌تواند بر اساس اهداف و ماموریت‌هایی که برای سازمان به وی ابلاغ می شود، تسک‌های جزیی مربوط به خود و همچنین کارشناسان را مرتب کند. بر این اساس می‌توان گفت کارشناس ارشد توانایی تدوین استراتژی برای معرفی و فروش یک محصول یا مجموعه را دارد.مدیر:مدیر معمولا در سازمان‌ها، جدای از وجهۀ تخصصی یک وجهۀ مدیریت و رهبری هم دارد. اینجا منظورمان از مدیر، همان راهبری است که متخصص است و البته امکان مدیریت تیم و توان تصمیم‌گیری در برهه‌های خطیر و سرنوشت ساز کسب‌و‌کار را دارد.مدیر واحد معمولا فردیست که امکان آموزش فرایندها و برنامه‌ها و همچنین تخصص‌های حوزه کسب و کار را دارد و در این زمینه کاملا تخصصی عمل می‌کند.مدیر معمولا تصمیمات بالادستی کسب‌وکار را در حوزه عملیاتی منحصر به خود می‌گیرد و نقشۀ راه و روش عملیاتی کردن ویژن و میشنی که برای تیم تعریف می‌شود را تعریف می‌کند. اما وارد جزئیات اجرایی آن نمی‌شود. نقش مدیر در تیم‌های بزرگ اکثرا نظارتی است و کمتر وارد جزییات (میکرومنجمنت) می‌شود. معمولا مدیران دائما در حال رصد شرایط و موضوعات مربوط به کسب‌وکار هستند و درگیری آنها با مشتری یا دیگر ذینفعان کسب‌و‌کار سبب می‌شود بیشتر از آنکه یک متخصص به نظر برسند، درگیر تصمیم‌گیری‌های مدیریتی شوند به نحوی که معمولا ابراز می‌دارند مدتهاست از زمینۀ کاری مورد علاقه خود به دور افتاده‌اند.لازم است مدیر واحد یا مدیر کسب‌و‌کار، حتما در زمینۀ اصول مدیریتی نیز مطالعات جامعی داشته باشد و دوره‌ها یا کلاس‌هایی را برای آن گذرانده باشد. بهتر است در کنار آن، مطالعات آزاد در این زمینه نیز انجام شده باشد. چون بیشتر از هر چیزی، درگیری مدیر، درگیری مرتبط با نقاط حساس کسب‌و‌کار است و نابلدی یا غیر حرفه‌ای بودن وی در ایفای تصمیمات مدیریتی به ضرر کل سازمان تمام شود. بنابراین، بهتر است بگوییم مدیر علاوه بر تخصص در زمینۀ حرفه‌ای خود، معمولا متخصص مدیریت و راهبری نیز هست.لازم است مدیران به صورت متناوب با مدیرعامل یا نمایندۀ وی در ارتباط باشند و در کنار آن، یک سیستم خود‌آموز درون سازمانی نیز برای ارتقای سطح مهارت‌های مدیریتی و مهارت‌های نرم مدیران نیز وجود داشته باشد. بیشتر از هر چیز توصیه می‌کنم مدیران موضوعاتی از جنس فلسفه، ریاضی، فیزیک کوانتوم یا ادبیات تطبیقی و ترجمه متون غیر تخصصی را هم در کنار مطالعات و کارهای معمول خود دنبال کنند تا موجب ورزش ذهنی آنها شده و شرایط حل چالش را برای تمرین چالش‌های درون تیمی برای آنها به وجود آورد.موخرهخبببب!‌ رسیدیم به آخرش. برای راحتی کار مدیران منابع انسانی، من همۀ چیزهایی که از اول تا اینجا نوشتم رو در یک اکسل دسته‌بندی کردم. می‌تونید این اکسل رو در تصویر زیر ببینید یا فایل پی دی افش رو دانلود کنید.خلاصۀ بولت وار نردبان شغلی دیجیتال مارکتینگ فایل پی‌دی‌اف خلاصۀ بولت‌وار نردبان شغلی دیجیتال مارکتینگ- مناسب برای مدیران منابع انسانی (2)درخواستهمۀ این چیزهایی که خوندید رو، من به صورت تجربی و در اثر حدودا چندین سال ( عدد نمی‌گم که یهو سابقۀ کارم از سنم بیشتر نشه) کار توی زمینه‌های مختلف از قند و نبات فروشی پدرم تا کارآموزی توی کارخونۀ الکتروکویر تا کارگری توی سیم پیچی حسین داوودی تا دفتر فنی رایا،‌ روبروی در دانشگاه یزد، تا مهاجرت به تهران و ... به دست آوردم و البته مطالعاتی هم این وسط‌ها داشتم و یه سری کلاس و دوره هم برای فهمیدن این مفاهیم رفتم. اما می‌خوام بگم که احتمالا چیزهایی که گفتم ناقصه و لازمه که شما کاملش کنید. ما توی دیتاآرت، یه مفهومی داریم با عنوان به اشتراک‌گذاری دانش. خارجیش می‌شه knowledge sharing! مرتضی، اولین قدم رو برداشت و دانشش در زمینۀ استراتژی محتوا رو به صورت عمومی داره سه‌شنبه‌ها عرضه می‌کنه. بقیه هم هرکدوم یه کاری کردن و این هم قدم من برای شروع این مسیره. ممنون می‌شم اگر من رو کامل کنید و به گسترش این دانش، هرچند اندک و ناقص کمک کنید.همین!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 11:17:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت امید واهی؛ وطنی که هتل نیست! اما باید ترکش کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%AA%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C-zswf75entgme</link>
                <description>پرنده مثل یک اتوبوس، بچه‌هایش را زده بود زیر بغلش و داشت می‌رفت...رفیقم یک ویدئو برایم فرستاد از یک پرنده که چند تکه چوب خشک از بدنش آویزان بود. یعنی، توی تامبنیلی که از ویدئو می‌دیدید، این پرنده با یک جفت پا و چند چوب خشک آویزان دیده می‌شد. آدم اهل ویدئو دیدنی نیستم. فقط چیزهایی که خیلی مهم باشد. از همین چس کن خود را به برق زدن‌ها که هرچیزی را نمی‌بینم و نفرستید.خسته بودم. زدم دانلود شد و دیدم. پرنده، از همین‌ها بود که ما شهری‌ها هیچ وقت ندیده‌ایم. پاهای بلندی داشت و البته پاهایش مثل چوب خشک بود. بعد، از بدنش چیزهایی زده بود بیرون. کلا بیست ثانیه بود. چند قدم رفت. ناگهان پاهایش را خم کرد و انگار پای آن چوب‌ها رسیدند به زمین و وقتی که پرنده پاهایش را صاف کرد، پنج شش جوجۀ قد و نیم قد از لای پرهایش سر برآورده بودند.اصلا فکرش را نمی‌کردی که ممکن است چنین چیزی باشد. حداقل من به عقل شهریم نرسیده بود و شاید اگر آدمی اهل شهرهای شمالی یا شهرهای حاشیۀ زاگرس دیده بود، می‌فهمید که داستان از چه قرار است. [همینجا برایتان بگویم که جنگل‌های زاگرس در آتش سوخت و البته به صرفه نبود که با هواپیمای آب پاش خاموشش کنند و حالا، همان هواپیما،‌ توی ماموریت ترکیه است!]نفسم گرفت. این را وقتی فرستاده بود که حرف از رفتن زده بودیم. [سر همین طرح خیانت و صیانت که این روزها باب شده!] ما، یک گروهی داریم که دست جمعی می‌نشینیم غیبت می‌کنیم. یک توییتی، اسکرین شاتی، چیزی را می‌گذاریم وسط و بعد شروع می‌کنیم راجع به آن آدم یا راجع به آن موضعی که فلان آدم‌ها گرفته‌اند حرف می‌زنیم. این هم، بعد از یکی از همین بحث‌ها راجع به رفتن و ماندن سر برآورده بود و البته توی این گروه ما، آنها که می‌خواهند بروند، از انگشت‌های یک دستی که فقط دو سه انگشت داشته باشد کمترند! مثل پای همان جوجه‌ها که مثل یک تکه چوب خشک سه شاخه از بدن مادرشان زده بود بیرون.من یاد تمام این سال‌هایمان افتادم. یاد آن روزهایی که باید می‌رفتیم و نرفتیم. یعنی نتوانستیم برویم. کسی نبود که ما را بگذارد لای پروبالش و ببرد آن طرف مرز، پیاده‌مان کند و بگوید به امان خدا...این بار اما شده بود. همان روزی که شنیدم شورای نگهبان نگذاشته کسی از فیلترش رد شود، با خودم عهد کردم که زیاد اینجا نمانم. عهد کردم که بروم! کجا؟‌ هرجایی که بشود نفس کشید و دیگری برایت باید و نباید نکند!به همه چیزش فکر کرده بودم. به پدرم. به اینکه پسر بزرگش هستم. به اینکه خودش را پاسوز پدرش کرده بود و حالا، من حتی نگذاشته بودم یک دقیقه فتیله‌ام برای او بسوزد. همان مهاجرت اولم از یزد به تهران هم سخت بود. واقعا رهایشان کردم. گذاشتمشان و آمدم. در بدترین شرایطی که می‌شد.حالا، دوباره انگار باید ترکش کنم. مثل همان سیزده سال پیش،‌بخودم گفتم یک روزی می‌رسد که مادر بچه‌ای که در رحم دارد را روی زمین می‌گذارد و می‌رود. عاقبت قرار بوده که از ترس، آنها بروند و تو نیامده، رفتنی شوی. حالا، چه عیبی دارد که چند سال زودتر، تو بروی و آنها بمانند؟‌ بعد، آدمی درونم فریاد زده که برای پریدن، جدای از اینکه باید پرواز بلد باشی، باید سنگدل هم باشی. باید بتوانی بروی. وگرنه مثل مرغ، شام عروسی و عزا می‌شوی و ته تهش، جوجه کبابت خوشمزه‌تر از چلومرغت می‌شود.اینها همه مزخرفات ذهن است... باید ریختش دور! زندگی، موفق شدن و نشدن نیست! عقاب بودن و مرغ اهلی بودن هم...زندگی همین است که باشی و چیزی که دوست داری بشوی. نه چیزی که دیگری خواسته! اگر تابحال زندگی کرده‌ام، شاید فقط برای همین بوده!با خودم درگیرم! مغزم دارد سوت می‌کشد. بین ماندن و رفتن، من رفتن را انتخاب کرده‌ام. سخت است. اما نشدنی نیست. حس می‌کنم اگر نروم، راهی که حالا سی و هشت نه سال است شروع کرده‌ام بی نتیجه می‌ماند. اما خببب! رفتن هم دل شیر می‌خواهد!چند شب پیش، بی‌خوابی زد به سرم و داشتم روی تخت، با چشم‌های بسته، توی دفتری که دارم، توصیف کوچۀ بچگی‌هایم را می‌نوشتم. [بلکه خوابم ببرد]. خیابان دانشگاه، خیابان تندگویان، کوچه فرساد 11. از سر کوچه شروع کردم. تا ته کوچه. اسم‌ها و فامیل‌ها، صاحبان خانه‌ها، چند بچه داشتند و چه کاره بودند و چقدر با هم رفیق بودیم. من توی کوچۀمان 8 رفیق هم سن و سال داشتم. کم و بیش، بالا و پایین. و حالا، اگر از اینجا بروم، توی جای جدید، برای خودم، آدم تنهایی هستم. حالا بماند که همین روزها هم اگر به مدد یکی دو دوست و رفیق و پارتنر نبود، نمی‌شد گفت تنها نیستم.دلم خواست یک آدمی پیدا بشود، من و این چند رفیق و خواهرها و برادرم را بزند زیر بغلش و ببرد آن طرف. یک جایی که بتوانیم با خیال راحت نفس بکشیم و اگر سختی هم می‌کشیم، فقط به صرف امید بهتر شدن اوضاع نباشد. اوضاع واقعا بهتر شود. [حالا بماند که همین، خودش، شانه از زیر مسئولیت خالی کردن است. عاقبت خودم باید بروم!]با شما هستم آقای قاضی! خواستۀ زیادیست؟‌ ما فقط می‌خواستیم الکی امیدوار نباشیم!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 01:00:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زندگی شاید همین باشد!» یا مرثیه‌ای برای زنده بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/giliadtale-lvlpj7gfbvku</link>
                <description>هیچ وقت هیچ آدمی اینگونه که ما از زندگی ناامید شده‌ایم، از زنده بودن نومید نبوده!یک جایی از سریال The Handmaid’s Tale، شخصیت اصلی داستان، تعدادی بچه را با هزار زحمت، سوار هواپیما می‌کند و از مرزهای کشور رادیکال گیلیاد خارج می‌کند. همۀ این بچه‌ها، بین چند ماه تا پنج شش سال سن دارند و هیچ کدامشان هنوز نفهمیده‌اند که دارند توی چه خراب‌شده‌ای و تحت چه شرایطی زندگی می‌کنند. فقط فهمیده‌اند که انگار دنیا، آن طور که باید باشد نیست!حالا این که دنیا چطور باید باشد، واقعا داستان ما نیست. دنیا باید همانطوری باشد که هست و برای آن بچه‌ها هم انگار دنیا، همانطور هست! اما یک جای کارش می‌لنگد!آن آدم که آمده و تعداد زیادی بچه را به هر مشقتی که بوده سوار هواپیما کرده و با تعداد دیگری ندیمه راهی کانادا کرده، آن دم آخری که باید خودش هم سوار هواپیما شود و فکر می‌کنی که داستان همین حالاهاست که تمام شود، بر می‌گردد و انگار، همانجاست که می‌فهمی کارگردان تصمیم گرفته داستان چند فصل دیگر هم ادامه داشته باشد!واقعیت این است که این، هرچه که بوده، تصمیم کارگردان یا نویسنده یا حتی تهیه کننده نبوده و برگشتن آن آدم، داستانیست که باید اتفاق می‌افتاده و تا بقیۀ سریال را نبینی هم نمی‌فهمی که چرا اتفاق افتاده! بیشتر از این راجع به فیلم نمی‌گویم که داستان آن برای آنها که هنوز ندیده‌اند لو نرود.امروز، وقتی داشتم توییترم را بالا و پایین می‌کردم و با نوای لالایی ساختۀ فواد سمیعی برای #ریحانه_یاسینی و #مهشاد_کریمی و آن پنج سربازی که هیچ کداممان حتی اسمشان را هم نمی‌دانیم اشک می‌ریختم و آن وسط‌ها به آن پفیوز بد و بیراه می‌گفتم، توییتی از یکی از رفقایم دیدم که گفته بود باید پسرکش را زیر بغل بزند و از ایران برود.ناگهان آن صحنۀ فرار از گیلیاد جلوی چشم‌هایم زنده شد و خب، خودمانیم! کداممان هستیم که حاضر نیست خودش بمیرد و پارۀ تنش زنده بماند؟برایش نوشتم «حتی اگر خودمان نتوانیم از این ماتمکده برویم، باید بچه‌هایمان را بفرستیم که بروند. چه چهار پنج ساله، چه ده ساله، چه پانزده! باید کاری کنیم که آنها این که دنیا یک جوری هست را حس نکنند.»بدی ما آدم‌ها این است که یکهو یادمان می‌رود دنیایمان یک جوری هست! یکهو یادمان می‌رود که ما، داریم یک جوری زندگی می‌کنیم که هیچ کجای دنیا، هیچ آدمی آن طور زندگی نمی‌کند. بعد، دور خودمان حصار می‌کشیم و همانطوری به زندگی کردنمان ادامه می‌دهیم و اتفاقی که نباید بیفتد، به یک باره حادث می‌شود و ما، فکر می‌کنیم همۀ دنیا دارند همینطوری که ما زندگی می‌کنیم زندگی می‌کنند. آنوقت فهممان این می‌شود که زندگی شاید همین باشد!خب! این کلام، این شعار، همان چیزیست که آنها می‌خواهند. قصد کرده‌اند که ما را به جایی برسانند که فکر کنیم زندگی حتی باید همین باشد. باید همینطوری زندگی کرد و اگر کسی جور دیگری زندگی می‌کند، اوست که دارد راه را اشتباه می‌رود.من فکر می‌کنم آن زن، وسط آن همه داستان، فقط برای همین برگشت که به بقیه هم بگوید این کاری که دارید می‌کنید، اسمش زندگی نیست!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 00:37:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران یک- عراق صفر! منطقۀ عملیاتی مجنون</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/iran1iraq0-xrzykon2oy9d</link>
                <description>سردار توپ را که به تور چسباند، دستش را گذاشت روی پرچمی که روی سینه‌اش نقش بسته بود!من تقریبا از سال 72 که تلویزیون رنگی به خانۀمان آمد و فهمیدم می‌شود پای تلویزیون نشست و فوتبال دید، تقریبا تمام بازی‌های ایران یا تیم‌های ایرانی با عراق یا تیم‌های عراقی را دیده‌ام.حتی اگر عراق تیم والیبال قدرقدرتی داشت یا تیم‌های دیگری که بازی‌های ملی داشته باشند، شرط می‌بندم یکی از آدم‌هایی بودم که تمام آن بازی‌هایی که با تیم‌های ایرانی داشت را می‌دیدم.آخر ما با این کشور همسایه‌مان بده بستان زیاد داشته‌ایم. گوشت زیاد داده‌ایم و پیاز زیاد قرض کرده‌ایم. نمی‌شود که تیم ملی کشورمان با تیم ملی کشور آنها بازی داشته باشد و ما نبینیم.آخر دور از جان شما، استخوان‌های عموی من و هزار خروار آدم دیگر، همین حالا، آن سوی مرزهای ایران، توی خاک آنها خوابیده و خب، حداقل اگر نه هزار پادشاه، حداقل چند رییس جمهور را خواب دیده.حالا نه اینکه بگوییم عموی من آدم مهمی بوده. حقیقتش را بخواهید، اصلا ندیده‌امش. یعنی خیلی کم و خببب تا دو سال و چند ماه بعد از به دنیا آمدنم بوده و حق دارم که اصلا یادم هم نمانده باشد قیافه‌اش چه شکلی بوده. اما راستش را بخواهید، این سوز نبودنش،‌ این که حس می‌کنم قرار بوده چیزی را که کل خانواده‌اش نداشته‌اند و او داشته را بدهد به دست مثلا منی توی فامیل تا یک چرخه از زندگی‌ای که نزیسته‌ایم را تکمیل کنیم، آنقدر گاهی اوقات دلم را خون می‌کند که دلم می‌خواهد از فراقش سر به بیابان بگذارم.انگار که ما سالها با هم زندگی کرده‌ایم. انگار کامل می‌شناخته‌امش و انگار نه انگار که فقط هجده سال زندگی کرده و بعد دیگر نبوده که بخواهد حرفی بزند یا چیزی بگوید.همیشه با خودم می‌گویم- مخصوصا وقت‌هایی که می‌خواهم از حس غم‌انگیز نبودنش خلاص شوم- که حالا اگر هم بود، یک بدبختی بود مثل بقیۀ آدم‌هایی که می‌بینی. اما راستش را بخواهید، این نبودن و نزیستن زندگی‌ای که بقیه زیسته‌اند، آنقدر چیز غریبیست که مهلت و مجال نمی‌دهد که آدم به چیز دیگری فکر کند.برای خودت از آدمی که نیست، دنیایی می‌سازی که هیچ وقت نتوانسته‌ای زندگیش کنی و بعد، هی پرو بالش می‌دهی که بزرگ و بزرگتر شود. ناگهان چشم‌هایت را باز می‌کنی و می‌بینی، این زندگی از هر زندگی دیگری که توی دنیا فکرش را بکنی، زیباتر شده و ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی که شاید آن آدمی که این زندگی را برایش ساخته‌ای لایق اینقدر زندگی نبوده...اما اگر بخواهم بیطرفانه با شما حرف بزنم،‌ باید بگویم عموی من، لیاقت چنین زندگی‌ای که من برایش توی ذهنم ساخته بودم را داشت. زندگی‌ای که من تصورش کرده بودم، زندگی آنچنانی نبود. زرق و برق چندانی نداشت و خب، عموی من هم قرار نبود توی این زندگی آدم مهمی بشود. قرار بود یک آدم عادی باشد که مثل تمام آدم‌های عادی، یک برادرزاده‌ای داشت و از قضا آن برادرزاده من بودم.بعد، قرار نبود این آدم کار عجیب و غریبی بکند. قرار بود زندگی ساده‌ای داشته باشد و فقط، توی زندگیش، تمام چیزهایی که به خوبی می‌داند را با همان برادرزاده‌اش در میان بگذارد. از جمله خط خوشش و از جمله دست به قلم بودنش را و البته حرفای شیرینی که می‌زند.ببینید! آدمی یا بهتر بگویم دنیایی که من ساخته‌ام، خیلی به واقعیت زندگیمان شبیه است. من آدم خارق العاده‌ای خلق نکرده‌ام. من فقط خواسته‌ام یک آدم عادی داشته باشم. یکی که کاری کند من از دیدن تمام بازی‌های ایران با عراق توی این سی سالی که از زندگیم رفته معاف شوم و بتوانم بی حرص برنده شدن ایران توی تمام این مسابقه‌ها، شب سرم را راحت روی بالش بگذارم.این،‌ تمام چیزیست که یک بچۀ ده دوازده ساله، آن روزی که تصمیم گرفت تمام بازی‌های عراق را زل بزند به تلویزیون رنگی پارس و پای هر گلی که خورده‌ایم به تمام آبا و اجدادش فحش بدهد به نژاد آریایی‌ای که بچۀ 18 ساله را به جبهه می‌فرستد می‌خواست.امشب، بعد از گل قشنگی که سردار آزمون به عراق، وسط آن استادیوم خالی بحرینی زد، لابلای اذانی که داشت برای نمی‌دانم کدام مسلمان پخش می‌شد، یکهو یادم افتاد که من، این همه سال، یک زندگی ساخته‌ام تا پای این بازی که می‌نشینم، بتوانم تلخ‌ترین خاطرۀ زندگیم را فراموش کنم!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 00:00:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ضرورت انجام کارها با برنامه و سنجش از پیش!</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/presidentialrideman-l4twjb0cybsn</link>
                <description>پیرمرد روی ما جوان‌ها حساب باز کرده بود!یک سالی، توی مهمانی عید نشسته بودیم و دایی کوچکترم، محمود، وسط همۀ خاطره‌هایی که همۀ ما تعریف می‌کردیم،‌ از برادر بزرگترش، دایی عطا، با آب و تاب و خنده و شوخی خاطره‌ای تعریف کرد.انگار وسط گرفتاری‌های مالی دایی بوده که یک روز می‌رود خانه و می‌بیند که همسرش، زندایی منصوره، مقداری کاشی و گچ و سیمان خریده و یک نفر کارگر هم دارد این بارها را می‌آورد توی خانه.دایی هاج و واج سوال می‌کند که اینها چیست و کارگر می‌گوید که خانم خانه سفارش داده‌اند و من بی خبرم.خلاصه دایی به زندایی می‌رسد و زندایی تعریف می‌کند که تصمیم گرفته کاشی‌های توالت و حمام را عوض کند. از قضا حالا به هر نحوی که بوده، دایی محمود هم آنجا بوده و شاهد ماجرا. خلاصه داد دایی عطا در می‌آید که وسط این همه گرفتاری، حالا چرا کاشی‌های حمام و خب، دایی هم که برخلاف من زود آب و روغن قاطی می‌کرد، یکهو بی‌تاب شده و گفته ریدم توی سانت سانت کاشی‌های این حمام که ....[من، به همین تا ریدنش کار داشتم!]خلاصه دایی محمود که کمی هم شوخ طبع است، در آمده که اخوی [لفظی که سه برادر همدیگر را با آن صدا می‌زدند] ریدن روی این همه کاشی سخت است و کاش بگذارید که من هم بیایم به کمک.بقیۀ ماجرا هرچه که بوده، ما تا به حال نشنیدیمش. چون دایی محمود که تا اینجا را با آب و تاب تعریف می‌کرد، ما بچه‌ها غش کرده بودیم از خنده و دایی جانمان را تصور می‌کردیم که سرپا نشسته و دارد خسته و نالان به سانت سانت آن کاشی‌ها می‌ریند.حالا، سال‌هاست که من، هروقت کسی جایی می‌گوید به یک جای مملکت ریدم که فلان اتفاق افتاده، خنده‌ام می‌گیرد و آن داستان را برایش تعریف می‌کنم.من فکر می‌کنم مشکل اصلی مملکت ما، قبل از انتخابات و اینکه اصلا چه کسی کاندیداست و کی رد صلاحیت کرده و کی رای آورده و کی رای دزدیده، همین است که آدم‌ها مثل دایی من، متر نشده و بدون برنامه کار می‌کنند.خب، مرحوم دایی من، اگر همان موقع سنجیده بود که حدودا 25 متر مربع کاشی چقدر کار می‌برد، حداقل بجای سانت سانت کاشی‌ها، می‌گفت توی متر به متر کاشی‌ها و خب، اینطوری، خودش هم از پس کار بر می‌آمد [این همان چیزیست که من دارم و چون روی کمک بقیه حساب نمی‌کنم، همیشه به اندازه می‌رینم].اینها را گفتم تا بگویم چند روز پیش، متین کاظمی توی توییتر چیزکی نوشته بود و از سیستم فشل حمل و نقل شهری گلایه کرده بود. به قول خودمان ریده بود به کل سیستم فشل ناوگان شهری.من دوباره رفتم و زیر همان توییت، اشتباهش را یادآوری کردم و گفتم که تنهایی از پس کار بر نمی‌آیی. به نظرم یکی از مشکلاتی که امروز مملکتمان دارد، همین کارها را به جوانان خام سپردن است. خب! اگر متین یک بار کنار دست من آمده بود و دیده بود چطور باید از خجالت ناوگان شهری در بیاید، حتما که اینطور بی‌گدار به آب نمی‌زد.این توییت گذشت و ما البته که کلی هم خندیدیم. امشب، بعد دورهمی‌مان دیدم که آقای سن و سال داری، از خود گذشتگی کرده و آمده زیر توییت من، برای همکاری در ریدن به سر تا پای ناوگان حمل و نقل شهری، اعلام آمادگی کرده.دل آدم به همین پیرمردها و پیرزن‌هایی خوش است که بی هیچ چشم‌داشتی برای کمک به این جوان‌های تازه کار وارد میدان می‌شوند. راستش کاش میدان را هم و البته وزارت خارجه را هم به همین پیرمردها سپرده بودیم.</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 01:41:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لپ‌تاپ برای فروش، به همراه اشانتیون؛ آوار خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/asus-laptop-for-sale-yjaxck4woy11</link>
                <description>هیچ‌کدام از آنها که آن آگهی را دیدند اما برای خریدنش تماس نگرفتند نفهمیدند چه چیزی را از دست دادنددیشب، لپ‌تاپم را فروختم. چند سال پیش برای تولد همسر سابقم خریده بودمش و روزی که آمده بودیم جدا شویم، چون من هیچ لپ‌تاپی نداشتم و او، از قبل هم یک لپ‌تاپ داشت، این شد سهم من. تا همین شش هفت ماه پیش، حتی اسم لپ‌تاپ هم به اسم خودش بود. سر نیفتاده بودم عوضش کنم. به خودم می‌گفتم «وصلت» نمی‌دهد که بخواهی این همه کار انجام دهی و بعد، یک روز می‌آید که دیگر این لپ‌تاپ هم وجود ندارد. عاقبت، همین چند ماه پیش بود که اسمش را عوض کردم. یعنی حتی برایش کاربر جدیدی نساخته بودم. فقط رفتم و اسمش را عوض کردم.تقریبا همۀ چیزهایی که با هم داشتیم، حالا دیگر مستهلک شده بودند. داشتند روزهای آخر زندگیشان را می‌گذراندند. حس می‌کردم جدیدترها، بی که من بخواهم یا اراده کنم که از شر آن قدیمی‌ها خلاص شوم، خودشان دارند می‌آیند. انگار من شیء شده بودم و آنها همه آدم! من ثابت بودم و آنها داشتند می‌رفتند پی کارشان. عمرشان تمام می‌شد، از من خسته می‌شدند و راهشان جایی از من جدا شده بود.به خودم دلداری می‌دادم که صبر کن. جای دوری نمی‌روند. دنیا آنقدر کوچک است که یک روز صبح، بیدار می‌شوی و می‌بینی تو هم رفته‌ای و کنار همۀ آنها آرام گرفته‌ای. آدم، از یک جایی به بعد، توی زندگیش،‌ به اینکه یک روز بر می‌گردد و همۀ کارهایی که کرده را دوباره دید می‌زند ایمان می‌آورد. من هم انگار داشتم راه را برای برگشتن نشانه می‌گذاشتم. اینجا آن لپ‌تاپ، آنجا آن دیش ماهواره، جای دیگری یک لوستر شکسته، توی حیاط همسایه یک کتابخانه، توی ماشین قبلی یک متکا، خانۀ آن دوست کلی مجله و خرت و پرت و هزار چیز دیگری که حتی فکرش را هم نمی‌کنی به میل خودشان جا مانده باشند.لپ‌تاپ جدید را که خریدم، با خودم گفتم آن یکی باشد برای فیلم دیدن، برای وقتی بچه‌های فاطمه می‌آیند و دلشان بازی می‌خواهد. برای وقت‌هایی که حال نداری این «جدیده» را از توی کیفش دربیاوری و وصلش کنی به تلویزیون. اما خودش گیر داده بود که بیا و من را هم راهی کن. یک هفته‌ای طول کشید تا اصلا به این صرافت بیفتم که بفروشمش. بعد هم که دیوار و البته صبح روز سیزده به در هم بود.رفته بودیم خانۀ یکی از همین دوله‌ها. مشیر الدوله؟ مظفر الممالک؟ امین السلطان؟‌ از همین‌ها که مرتضی و الهه روی نقشه پیدا می‌کنند و هرهفته می‌روند. این بار، ما هم همراهشان بودیم؛‌ من و محمدعلی. درِ خانه بسته بود. دیدارها خصوصی بود و بازگشایی عمومی نداشتند. خانه هم بسیار شیک و مجلسی. چند جایی عکس‌های لخت و پتی و پستان‌ها را پوشانده بودند و بقیه‌اش همان طور بود که آن مرحوم در آن زیسته بود.تلفنم مدام زنگ می‌خورد. یا سرم توی گوشی بود و داشتم با آدمی که خریدار بود، چت می‌کردم. کسی باورش نمی‌شد آدمی پیدا بشود که صبح روز سیزدهم فروردین سال پایان قرن، بنشیند و روی دیوار لپ‌تاپش را آگهی کند. آن هم با چند عکس هنری و کلی قر و فر!چندتایی تلفن جواب دادم و وقتی دیدم تعدادشان رفت بالا، حتم کردم که قیمت را پایین گذاشته‌ام. عصر به خانه رسیده و نرسیده، رفتم دستی به سر و رویش کشیدم و آگهی را پاک کردم. باید دوباره عکس می‌گرفتم. باید دوباره با قیمت بالا آگهی می‌کردم. نمی‌شد بگذارم آن پریچهر اینقدر مفت از دست برود!من، همیشۀ خدا لحظۀ آخر فهمیده‌ام چه در و گوهری توی چنگم است. مثل کودکی که طلای توی مشتش را بگیری، دستمزد اینکه یادش بدهی عیار طلا را چطور در می‌آورند. یاد می‌گیرد اما دیگر باخته‌است! تا عمر دارد، جان به جانش هم که بکنی، یادش نمی‌رود برای این یاد گرفتن چه بهای گزافی پرداخته. دیگر آن آدم سابق نمی‌شود. با گوشت و پوست و رگ و پی حس می‌کند که یادگرفتن یعنی چه! حتی اگر بقیۀ زندگیش را هم به بطالت بگذراند.آن وسط‌ها، یکی هم پیام داده بود که آدرس بگیرد و وقتی که دید آگهی دیگر نیست پرسان شد که چه شد و گفتم که هاردش را یادم رفته خالی کنم. دروغ نبود. اما همۀ واقعیت هم نبود.- حالا کی خالی می‌کنی؟‌+ تا همین چهارشنبه‌ای که می‌آید.من، یک هفته وقت داشتم تا آن طلای ناگهان یافته را به قیمت بفروشم. اما خب، انگار عهد همان عهد بود. نشد که قیمت بالاتر را کسی حتی بخواهد. چند نفری هم که آمدند، آدمش نبودند و فقط آمده بودند که ببینند اصلا این چیزی که می‌گویند چه هست! این هم از همان در و گوهری که نشناخته نزدیک بود از کفم برود.چهارشنبه که رسید، به همان آدم زنگ زدم. آمد و دید و قیمتی که خواست بدهد، پایین‌تر از قیمت کف من بود. با خودم گفتم این هم یکی لای بقیه‌شان. گرچه آدمی بود که می‌خورد مشتری باشد. گفت برو تا شنبه. اگر فروش نرفت، من هستم و من هم دوباره همان را با قیمتی کمی بالاتر، آگهی کردم.اما داستان همان بود که باید می‌شد. همان قیمت؛ همان چیزی که توی آن سیزدهم کذایی اراده کرده بودم. دوباره قیمت را کردم قیمت همان یک هفته پیش. باز تعداد مشتری‌ها زیاد شد. قدرتی خدا، زنگ خورم بالا رفته بود. چت‌ها و پیام‌ها هم. داستان دوباره همان داستان بود.چشم‌هایم برق زد! تمام هفتۀ پیش، مغموم بودم که نکند مجبور شوم به همان قیمت پایینی که آن آدم خواسته بود بفروشمش و حالا، بقیه‌ای بودند که آمده بودند دست من را بگیرند.نزدیک‌های ظهر بود که زنگ زد. همان مشتری چهارشنبه! همان که قرار بود اگر فروش نرفته بود،‌ لپ‌تاپ را به او بفروشم. خوشحال بودم. گوشی را برداشتم و این بار، من زودتر از او سلام و علیک کردم...دنیا، جای کوچکیست. اندازۀ یک کف دست است. شرط می‌بندم بزرگتر نیست. هیچ بزرگتر نیست. حاضرم برای این کوچک بودنش، شاهرگم را بدهم. اصلا بیایید سر یک کیلو طلا شرط ببندیم! چه فرقی می‌کند؟‌ من مطمئنم که شرط را می‌بازید.اولین باری که به مشتری چهارشنبه پیام داده بودم، خودم را هم معرفی کرده بودم. حالا، او رفته بود و دنبال اسمم توی اینترنت گشته بود و رسیده بود به اینستاگرام و ویرگولم. خوانده بود و خوانده بود. رسیده بود به یزد و بعد هم دانشگاه آزاد و بعد هم دانشکدۀ مهندسی برق.من، تمام این دوازده سیزده سال، از همان روزی که از یزد فرار کردم، همه‌اش کوله‌ام روی دوشم بوده و همیشه برای یک هفته زندگی کردن، توی کوله‌ام یا عقب ماشینم وسیله داشته‌ام که دوباره سر و کارم با همۀ آن سال‌ها و آدم‌ها نیفتد و از قضای روزگار، همۀ این سال‌ها،‌ با هرکه دمخور بوده‌ام،‌ یا یزدی بوده، یا یزد زندگی کرده یا حداقل چند ماه سینه‌اش با هوای آن شهر پر از گرد و خاک بالا و پایین شده.انگار یکی آن بالا نشسته بود و با یک چوب، آن‌طور که بخواهی روی شن‌های ساحل برای خودت چیزی بکشی، داشت من را به تمام آن چیزهایی که اسمشان را توی سرنوشتم نوشته بودند وصل می‌کرد. یزد، خراسان، اصفهان،‌ بندر، رشت، اینجا و آنجای ترکیه،‌ سبزوار، کلات، تربت... چوب در دست هرکه بود، حتی اگر ندانسته، داشت سرنوشت یک آدم را از همان بالاها، از همان جایی که آن آدم به زور هم پیدا نبود، با همان پلشتی و بی نظمی رقم می‌زد...یک تک سلولی ( عکس از فرادرس)دیروز صبح، توی شلوغی کارها، داشتم توی اینستاگرام، چند ویدئو از زندگی باکتری‌هایی را می‌دیدم که زیر میکروسکوپ همدیگر را تکه پاره می‌کردند و یک آدمی، نمی‌دانم به کدام دلخوشی، فیلم این موجودات میکروسکوپی را گرفته بود. یک باکتری، شبیه به موشکی که دو پیش‌ران دارد، داشت برای خودش یواش یواش می رفت که موجود دیگری آمد و با نوک نیش، آن زبان بسته را توی خودش کشید و کامل و یکجا خورد. یا یکی دیگر که مثل همین قاصدک‌های خودمان بود و داشت روی یک جاندار میله‌ای راه می‌رفت و ناگهان، آن جاندار پوچ شد. بی که هیچ کار خاصی کرده باشد. انگار کلمنت گوتوالد، رهبر چکسلواکی، وسط جنگ سرد، توی آن سرمای استخوان‌سوز شرق اروپا، خودش روی همان بالکن تاریخی دست به کار شده باشد و شر ولادمیر کلمنتیس، معاون و رفیق هم حزبیش را که بعدها به جرم واهی خیانت اعدام شد، از روی زمین کم کرده باشد و همه هم از آن لحظۀ تاریخی عکس گرفته باشند.با خودم گفتم قطعا که یک نفر نشسته آن بالا و دارد از جان دادن ما، همین باکتری‌های نامی بی‌مقداری که زیر میکروسکوپش برای خودمان وول می‌خوریم، عکس می‌گیرد. به خیالش، این که کنارمان دارد راه می‌رود، یک باکتری دیگر است که می‌آید و می‌بلعدمان. کسی نیست برایش روشن کند که این، پَرهیب تمام آن چیزهاییست که آن موجود فَکَسنی به تمام عمرش از آن فرار کرده و حالا، تو، که آنقدر میکروسکوپت قوی شده که دل و رودۀ آن بدبخت را هم می‌بینی، حس می‌کنی موجود دیگری آمده و دارد می‌بلعدش.می‌خواهم بگویم مابه‌ازای هرکدام از ما، چندین و چند هزار موجود دیگر هم روی همین سیاره‌ای که بیابان‌ها و دریاهایش را خالی می‌بینیم دارند زندگی می‌کنند. موجوداتی که از جایی شروع به خوردن هم می‌کنند؛ ترس از دست دادن پدر، شادی نقاهتش را می‌خورَد، غم مردن برادر، اضطراب به دنیا آمدن کودکی دیگر را، زیستن در یک جغرافیای خاص، دلخوشی رویۀ سرد متکا وسط یک شب تابستانی را و هی این خوردن و خوردن ادامه‌دار می‌شود تا موجودی بزرگتر از خود ما پایش به زمین باز می‌شود؛ جسم گرگینه‌وار غم‌ها، شکست‌ها، دلهره‌ها و ترس‌هایی که نسل به نسل با خودمان حمل کرده‌ایم!حالا،‌ دیگر کسی نمانده از جنس ما، که آن موجود عظیم نخورده باشدش و مثل دیروزی که برسد، چشم باز می‌کنی و می‌بینی که آن موجود یا آن حجم سیالش رسیده به تو و حالا، دیگر هیچ راهی برای در رفتن و جان به در بردن نمانده.همان‌جاست که با خودمان می‌گوییم زندگی همین‌قدر که می‌گفتند پوچ بود!با هم، پشت تلفن حال و احوال کردیم. سراغ آدم‌هایی را گرفت و من، نشانی دادم و از آدم‌های دیگری گفت که مرده‌بودند یا دیگر نبودند و اینکه چقدر دلش برای آن سال‌ها تنگ شده و چقدر احتمال داشته که آن سال‌ها همدیگر را دیده باشیم و آن روز چقدر من، به چشمش آشنا آمده‌ام. آخرش هم گفتم که مشتری دارم برای لپ‌تاپ و فکر نکنم قسمت او باشد. تمام!عصر دوباره پیام داد و گفتم فروش رفت. انگار که داور سوت پایان را زده باشد. اما هنوز هیچ چیز حتی شروع هم نشده بود.حالا، که من دارم این چیزها را می‌نویسم، آن مشتری چهارشنبه، تقریبا نصف پست‌های ویرگول من را خوانده و روی هرکدام هم نظری داده. اسکرین شات گرفته از تکه به تکۀ نوشته‌ها و برایم فرستاده که اینجایش قشنگ بود و آنجا، کم‌فروشی کردی و اینجا نگذاشتی لذت ببرم از خوردن غذایی که تعریفش را کردی.با خودم می‌گویم این، قرار است نشانۀ کدام راه بشود؟‌ همان لپ‌تاپ را می‌گویم! قرار است دستم را کجا بگیرد؟ حالا، خودش رفته و توی دست آدمی که از قضا او هم مترجم است نشسته و احتمالا حالا، عزیز دردانۀ او شده. مثل همان روز اول که هدیۀ تولد آدم دیگری بود. یا همان سال‌ها که اسمش را عوض نکردم و خب، انگار چندان به دلم نبود. آن روز هم، وقتی آن مشتری چهارشنبه آمد، اصلا به دلم نیفتاد که دل بکنم و رهایش کنم. که اگر رهایش کرده بودم، این‌همه داستان پیش نیامده بود. انگار می‌خواست راهی باز کند. به دنیای تازه‌ای، جایی که تا همین حالا برایم ناشناخته است...توی ذهنم، لخت و عور، جلوی میکروسکوپی خیالی نشسته‌ام، سیال و روان و با خودم می‌گویم:یعنی حالا، آن بالا کدام جانداری نشسته و دارد به زندگی ما، همان موجودات عجیب و غریب زیر میکروسکوپ نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید عجب دنیای جالبی دارند! پر از خیال، پر از چیزهایی که بهشان نمی‌آید قدمتی داشته باشند؛ انگار از اول هم نبوده‌اند. دارد از ما می‌گوید! بعد از این همه بر دوش کشیدن غم‌ها و ترس‌ها و سختی‌هایمان، حالا، دارد با خودش خیالات می‌بافد که بهشان نمی‌آید قدمتی داشته باشند! هه! چه پوچ!سرم را بالا می‌آورم. مرتضی همان روبرو نشسته و دارد با جدی‌ترین حالت ممکن روی پروژه کار می‌کند. از خودم خجالت کشیدم.خیال، آدم را تا کجاها که نمی‌برد.</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 23:20:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شطرنج آهنربایی: بیایید بازی کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/the-queens-gambit-s39jqv8kyrgf</link>
                <description>من همیشه به رویای قهرمانی معتاد بودم. گرچه هیچ وقت هیچ کجا قهرمان هیچ چیزی نبودم. عکس از نیویورکرچند وقت پیش، همین‌طوری،‌ وسط بی‌خود و سربه‌هوا گشتن‌هایم توی گوشی،‌ یک برنامۀ بازی شطرنج نصب کردم. از این‌ها که آموزش هم می‌دهد و مثلا بعد از هر مسابقه تحلیل هم می‌کند که کدام حرکت‌هایت اشتباه بوده و کدام خلاقانه بوده و کدام را طبق کدام روش استفاده کرده‌ای. چیز جالبی است. بعد از هر مسابقه می‌نشینم و خطاهایم را نگاه می‌کنم. حرکت‌های خوب و خلاقم اکثرا ناآگاهانه‌اند. یعنی هنوز هم وقتی یک کاری را می‌خواهم خوب انجام دهم، باید ببرمش به لایۀ ناخودآگاهم تا خوب از آب در بیاید. اگر توی لایۀ خودآگاه باشد،‌ احتمال خراب شدنش هست. اما حرکت‌های اشتباهم، همه، حرکت‌هاییست که از سر استیصال است. آنجا که نمی‌دانم باید چه کار بکنم، اشتباه‌ترین کار ممکن را انجام می‌دهم و بعد، توی چک بعد بازی،‌ می‌فهمم که چه خطایی کرده‌ام.روزهایی بوده که شب‌ها، موقع خواب، کارهایی که در طول روز کرده بودم و برجسته‌تر بودند را دوباره مرور کرده‌ام یا اگر خواسته‌ام فردای آن روز کاری انجام دهم که برایم سنگین بوده، قبل از خواب، با خودم حرف زده‌ام که این کار را بکن و آن کار را نکن و این مهره را جابجا کن و آن مهره را حرکت نده. یک چیزی شبیه به همان حرکت «بث» توی سریال گامبی وزیر. اما خب، برای من، همۀ این رویابافی‌ها بدون حضور هرگونه آرامبخشی بوده است. انگار آرامبخش را خودم به خودم تزریق می‌کردم تا بتوانم اندکی از آن ناخودآگاهم کمک بگیرم و بر اضطراب و بعدتر، ترسم غلبه کنم.زندگی من، شباهت زیادی به شطرنج بازی کردنم دارد. با این تفاوت که دیگر بعد از بازی نمی‌توانی بنشینی و خطاها و نقاط مثبت بازیت را ببینی. شاید هم بشود. هنوز کسی از بعد بازی برایمان خبر نیاورده. شاید بشود و من به آن آگاه نیستم.مثلا این طور باشد که بازی را بگذارند روی دور بررسی و حرکت به حرکت جلو بروند و هرجا به حرکت خطایی رسیدند، یا مثلا هرجا حرکتی دیدند که قابل تقدیر است، رنگ آن حرکت را قرمز یا سبز کنند.این، کمترین چیزیست که به نظرم باید از زندگی توقع داشته باشیم. اینکه وقتی داری بازی می‌کنی، درِ گوشَت آدمی باشد که داد بزند این حرکتت اشتباه بود. یا حتی قبل از اینکه حرکت کنی،‌ بگوید آن چیزی که داری به آن فکر می‌کنی اشتباه است. یا حداقل بتوانی تصور کنی وقتی این کار را انجام می‌دهی، حرکت بعدی چیست یا نتیجه‌اش چه می‌شود. اینطور که باشد، دیگر کمتر اشتباه می‌کنی یا اصولا اشتباه نمی‌کنی. اما خب،‌ داستان اینطور جلو می‌رود که انگار آن یک نفر هست،‌ حرکت به حرکت هم می‌گوید که کدام حرکتت اشتباه است و کدام درست، حتی جلوی چشمت می‌آورد اما ما گوش شنوایی نداریم!من وقتی در زندگی مرتکب خطایی می‌شوم، تا چند وقت بعد، بسته به ابعاد خطا، حالتی که در لحظۀ انجام آن داشته‌ام در ذهنم می‌ماند. حرکت به حرکت تکرار می‌شود. ناگهان دوباره همان دیالوگ را با صدای بلند می‌گویم و همان حرکت را انجام می‌دهم. یک چیز کاملا ناخودآگاه. یک چیزی که انگار تکرار می‌شود تا به من یادآوری کند آن حرکت اشتباه بود، آن جمله را نباید می‌گفتی یا آن حس، حسی بود که نباید تجربه می‌کردی. یک چیزی شبیه به همان تکرار حرکت به حرکت بازی و نشان دادن حرکت‌های درست و غلط با رنگ‌های سبز و قرمز.خب، سعی کرده‌ام باتجربه‌تر شوم و دیگر، از یک سوراخ دوبار گزیده نشوم. اما هنوز هم وقتی اضطرابم توی موقعیتی بالا می‌رود، شب، قبل از خواب، چشم‌هایم را به سقف می‌دوزم و با خودم خیال‌پردازی می‌کنم. شب‌هایی که توی تخت خودم نباشم، مثل همان اولین شب‌هایی که «بث» توی خانۀ جدیدش بود، مجبور می‌شوم به رویاهایم سقف خانۀ خودم را هم اضافه کنم. همان فلک را سقف شکافتن و طرحی نو در انداختن. که البته طرح من کهنه است. طرحیست از زندگی‌ای که تا به امروز داشته‌ام.این اضطراب‌ها، حالا کمتر می‌آیند. گاهی حتی نمی‌آیند. من هم یاد گرفته‌ام که بدون استفاده از آن قرص‌های لعنتی که «بث» را به ناخودآگاه می‌برد و کمک می‌کرد که توی بازی‌ها برنده شود، ناخودآگاهم را دور بزنم و خودم بازی کنم. این طور نیست که همیشگی باشد. این طور نیست که آن ایگوی پرهیب و درشت من را رها کرده باشد. فقط گفته‌ام قدر و منزلتت سر جای خودش. تو بنشین کنار دست من و آقایی کن و بگذار من هم چند روزی فرمان این ارابه را دستم بگیرم. این را هم بگویم که با همۀ این صحبت‌ها، من فقط گاهی راننده‌ام.حالا که گفتم،‌ بگذارید اعتراف کنم که من از این ماشین‌های الکترونیکی تمام هوشمندی که دارند می‌سازند هم می‌ترسم. از همان روزی که دیگر خودمان پشت فرمان ننشینیم و آن دیگری که کاملا ناخودآگاه است نشسته باشد! آن دیگری که از خودش هیچ نمی‌داند و فقط می‌داند که باید رانندگی کند. دنیای ترسناکی‌ست. مثل وقتیست که پشت فرمان نشسته‌ای اما فکرت توی خانه پیش دلدارت است یا درگیر مشکلی‌ست که داشته‌ای و ناگهان! بوووووم! ماشین جلویی یا بغلی را ناکار کرده‌ایم و البته خودمان هم از دست رفته‌ایم. می‌گویم خودمان چون آن لحظه معلوم شده که چند نفر پشت فرمان نشسته بودیم. یکی همان که داشته می‌رانده و آن دیگری، آنکه فکرش جای دیگری بوده. حالا با این ماشین‌ها، قرار است خودت جای دیگری باشی و ماشین خودش برود. انگار این خودمان است که سلاخی شده، چند تکه شده و حالا، یک تکه‌اش به‌فرمان است و دارد رانندگی می‌کند.آدم همیشه دلش خواسته که فرایندهایش را اتوماتیک کند. ببردشان توی لایه‌ای که خودش کاری نکند و ماشین خودش بفهمد که چکار خوب است. اسمش را گذاشته‌اند ماشین لرنینگ یا همان یادگیری ماشینی خودمان. یک شاخه‌اش هم شده مارکتینگ آتومیشن. من این روزها، دارم با همین چیزها سر و کله می‌زنم و هرچه جلوتر می‌روم، دنیا برایم از بهشتی که می‌توانسته باشد، دورتر می‌شود. می‌فهمم که آدم چون نمی‌تواند در آن واحد هزارها کار را با هم انجام دهد از این ماشین‌ها بهره می‌برد اما نمی‌فهمم چرا سعی داریم همه چیز را ماشینی کنیم. شاید چون می‌خواهیم همیشه برنده باشیم. جلوتر از بقیه، آنجا، آن بالا، جایی که دست هیچ کس بهمان نرسد.بچه که بودم، اولین بار که پدر برایم شطرنج خرید، حس کردم قرار است روزی قهرمان شطرنج جهان شوم. عنوان درستش -همان استاد بزرگ- را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم هر چیزی یک قهرمانی دارد، یک نقطه‌ای که فقط یک نفر به آن می‌رسد و بقیه می‌نشینند به تماشا، به تماشای آن یک نفر که آن بالا بالاها نشسته است. مثل همین عکسی که روی دیوار بود و من، ساعت‌ها نگاهش می‌کردم. آن آدمی که حالا، یا شهید شده بود و رفته بود آن بالا بالاها یا هرچیز دیگری! فقط می‌دانستم که جایی هست که فقط دست یک نفر به آن می‌رسد و آن یک نفر، باید من باشم.اولش نمی‌دانستم در کدام زمینه می‌خواهم آن یک نفر باشم. ورزش سخت بود، درس‌ها هم پیچیدگی‌های خاص خودشان را داشتند. چند باری هم نزدیک شده بودم به اول شدن. اما نشده بود. شعر و ادبیات هم! مدتی دیوان حافظ دستم بود و سعی می‌کردم در همان دنیای کودکی، مثل حافظ شعر بگویم. پر از قلنبه سلنبه‌هایی که خودم هم نمی‌فهمیدم. یا کتاب‌های شاملو و فروغ و اخوان ثالث. شبیه آنها شعر گفتن هم دنیای خودش را داشت و من،‌ می‌خواستم یگانه شاعر دوران بشوم. حتی برای رسیدن به آن بالا، به شهادت هم فکر کرده بودم.شطرنج که آمد، به خودم گفتم این،‌ خودش است! همانجاست که باید اول بشوم. اول در تمام جهان! دنیا برای من، اینقدر کوچک بود که فکر می‌کردم این اول شدن‌ها، اینقدر سریع در دسترسند.شطرنجم از این شطرنج‌های جیبی آهنربایی بود که می‌شد با خودت هرکجا که خواستی ببری. مادر برایش یک کیف پارچه‌ای هم دوخته بود. کیف پلاستیکی خودش فقط چند روزی زیر دستم دوام آورد. همان روز اول هم که خواستم چسب نواری روی درش را بچینم، یک گوشه از پلاستیک شطرنج را بریدم و فهمیدم که توی آن پلاستیک، یک تکه فلز است که آهنرباها به آن می‌چسبند.دانستن این چیزها،‌ برای اول شدن توی دنیای شطرنج ضروری بود. دانستن جنس مهره‌ها، دانستن اینکه آهنربای پشت مهره‌ها، به شدت نرم است و ممکن است بشکند.از این و آن یاد گرفتم که چطور شطرنج بازی کنم. سخت بود. توی خانه کسی نبود که شطرنج بلد باشد. بیرون از خانه هم، برای کسی که قرار بود قهرمان بلامنازع شطرنج جهان شود افت داشت که از کسی بخواهد که شطرنج یادش بدهد. اما هرجور که بود، یاد گرفتم. فکر کنم از یک مجله «دانشمند» یا «به من بگو چرا؟» بود که خواندم و یاد گرفتم چطور بازی کنم.چند وقت بعد، یک شبی که حسابی برای خودم تمرین کرده بودم، به عمویم که مهمان ما بود پیشنهاد دادم که شطرنج را به او هم یاد بدهم و بعد،‌ با هم بازی کنیم. حقیقت این بود که همبازی نداشتم و می‌خواستم به او یاد بدهم که همبازیم شود. خوب که حرکت‌ها را برایش توضیح دادم، مهره‌ها را چیدیم که با هم بازی کنیم. رنگ سفید را هم به او دادم که مثلا چون دفعۀ اول است، امتیازی هم داشته باشد و بازی شروع شد...من، همان شب، توی همان بازی، با دنیای شطرنج حرفه‌ای و قهرمان بلامنازع شطرنج شدن خداحافظی کردم.عمو همان بار اول، توانست من را توی چند حرکت شکست دهد و خب، دیگر پیش خودم آبرویی نداشتم که بخواهم استاد بزرگ شطرنج شوم.تا مدت‌ها سرم توی خودم بود. ملول بودم. این باخت حقم نبود. حداقل عمو باید رعایت بچگیم و آرزوی قهرمان شدنم را می‌کرد. حالا درست است که من چیزی نگفته بودم. اما خودش باید بفهمد که هربچه‌ای روزی رویای قهرمان مسابقات شطرنج شدن را دارد.از این صحنه‌ها،‌ توی زندگی من، تا دلتان بخواهد هست. آن جاها که استارت زده‌ام تا کاری را با تمام قوا شروع کنم و بعد،‌ فهمیده‌ام برآوردهایم کاملا اشتباه بوده‌اند. حسش درست مثل حس وقتیست که خارجی‌ها، از ایلان ماسک و ناسا بگیر تا ژاپنی‌ها و روس‌ها و حتی همین اماراتی‌های بغل گوشمان، موشکی را آماده پرتاب به جو می‌کنند و ناگهان، درست قبل از شروع، یا همان موقع که موتورها شروع می‌کنند به کار کردن، همه چیز بی آنکه بدانی چرا، می‌ترکد و از موشک و ماهواره و هرچه که هست، هیچ چیزی بجا نمی‌ماند. من هم بعد از آن باخت تاریخی، همین طور خراب شدم.با خودم گفتم:‌ « دنیا که به آخر نرسیده! تو راهشو پیدا می‌کنی. بالاخره یه چیزی هست که تو توی اون اولی، بالاتر از همه! حتی اگه اون چیز، هیچ چیز نباشه!» روزهای زیادی، همین جمله من را نجات داده. از غرق شدن، از افتادن به ورطه مرگ، از باختن همه چیز. حتی وقت‌هایی که مثل «بث» تا خرخره غرق اندوه بودم و حتی مستی هم نجاتم نمی‌داد،‌ همین جمله بود که دستم را گرفت،‌ بلندم کرد و دوباره نشاندم پشت میز یک مسابقه دیگر: شما هم «بیایید بازی کنیم».</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 07:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌های تمام و کمال</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/perfectos-desconocidos-oxbcgno0l5l9</link>
                <description>وقتی آمدند عکس بگیرند، آدم فکر می‌کرد اینها ده‌ها سال است به هم خیانت نکرده‌اند!آخر فیلم غریبه‌های تمام و کمال(Perfect Strangers)، مرد در جواب همسرش که از او پرسیده بود « چرا مخالف این بودی که بازی جواب دادن به تلفن‌های همراهمان سر میز شام و در حضور همه را انجام دهیم؟» گفت:‌ما آدم‌ها شکستنی هستیم و بعضی‌هایمان شکستنی‌تر!زن با خودش فکر می‌کرد مردش قرار است چیزی را از او پنهان کند. گرچه من مخاطب می‌دانستم که اگر فقط یک نفر در آن جمع چیزی را از همسرش پنهان نکرده بود، خود آن مرد بود. همان مردی که به دخترش یاد داده بود چطور مراقب خودش باشد و البته همسرش فکر کرده بود که دختر خودسر شده و باز هم همان مردی که دیدیم داشت توی آشپزخانه کارها را مرتب می‌کرد تا وقتی مهمان‌ها بیایند، همه چیز مرتب باشد.توی زندگی ما، که حالا به لطف فلسفه‌ورزی و البته به کمک تکنولوژی کمی هم رنگ منطق به خودش گرفته و دارد هر روز بیشتر و بیشتر با نظرات تند و تیز بقیه صیقل می‌خورد، این رو بازی کردن و همه چیز را با یار و دلدار در میان گذاشتن، هر روز دارد برای خودش پیچ و تاب‌هایی پیدا می‌کند که تا حالا، انگار اصلا نبوده و کسی ندیده که چنین چیزهایی هم هست.آن قدیم‌ترها، برایمان نقل می‌کردند که این داستان انحصار وراثت سر آن پیش آمده که اگر آن مرد یا زن یار دیگری هم داشته و ورثه‌ای از آنها به جا مانده، زودتر بفهمد کس و کارش مرده و بیاید سهمش را مطالبه کند. انگار کن که سر خاک آن مرحوم/مرحومه نشسته‌ای و ناگهان رقیبت یا فرزند رقیبت هم بیاید که ددم وای! کجا رفتی ای پدر/مادر/شریک زندگی و چقدر دوریت برایم سخت است!خببب!‌ ما آدم‌ها، هیچ وقت برای روزی که نباشیم، فکر و ذکری نداریم. آدمی به این زنده است که همیشه هست!‌ هیچ کس برای فردایی که ممکن است نباشد، یار پنهانیش را آتش نمی‌زند. همین خود من، خود شما، حاضریم یک ساعت گوشی تلفنمان را روی میز رها کنیم و بگذاریم بقیه ببینند حالا کی پیام می‌دهد یا کدام آدمی زنگ می‌زند؟ باور کنید که چیزیست که نمی‌شود از بقیه خواست.نه اینکه ما رابطه پنهانی داشته باشیم، نه اینکه پای چیز نامربوطی وسط باشد! همین گروه‌ها، همین کانال‌ها و همین صفحه‌هایی هم که دنبال می‌کنیم، گاهی چنان بوی گندشان بالا می‌زند که هیچ کسی بجز خودمان که توی آنها غرقیم نمی‌تواند تحملش کند.برای همین است که حال آدم‌های فیلم، جاهای مختلف بد می‌شود و ما هم همراه آنها، دلمان آشوب می‌شود و می‌خواهیم هرچه را خورده‌ایم بالا بیاوریم. سر چه؟‌سر تلفن آن آدمی که قرار است برایمان کاری را انجام دهد که چندان با مراممان نمی‌خواند یا قرار است چیزی بنویسیم که هیچ کس انتظارش را ندارد و ناگهان، آن وسط آدمی پیام می‌دهد که پس چه شد؟من کاری به همه اغراق‌های فیلم ندارم. حتی کاری به دعواهای آدم‌ها با هم یا فداکاری‌هایی که انجام می‌دهند تا جلوی رو شدن یک اشتباه ده سال پیششان را هم بگیرند هم ندارم. حرف من، این است که بسیاری از اوقات،‌ بودن آدم‌ها کنارمان، نه به خاطر خودمان است!‌ نه به خاطر عشق و علاقه است و نه به خاطر همۀ خاطرات خوشی که با ما دارند. تنها بخاطر چیزیست که توی مشت ماست و آنها به آن آویزانند.من، از اول تا آخر این فیلم، حسرت می‌خوردم که حال آن آقای جراح زیبایی (بقول خودش جراح کون و پستان) و آن خانم تراپیست چرا هیچ وقت به خوبی همۀ آن رفقایشان نیست. یعنی می‌توانستی سرخوشی آن پنج نفر دیگر را با هم جمع بزنی و ببینی که انگار این دو نفر، به اندازه یک پنجم آن از زندگیشان کام نگرفته‌اند.من، هیچ وقت دلیل این کام نگرفتن را،‌ تا آن وقتی که مرد توی آشپزخانه و پس از گندی که دو دوستش بالا آوردند، مشغول خوردن تکه‌های گوشت شد یا آن موقع که همسرش با گریه مشغول شستن ظرف‌ها شد نفهمیدم. انگار مرد، هیچ چیز به زندگیش بدهکار نبود و انگار زن، هیچ کامی بجز برای خودشان نگرفته بود. با هم رو بودند.انگار داشتم زندگی اصیلی را می‌دیدم که علیرغم تمام مشکلاتش، علیرغم آگاهی هردویشان از همۀ مسائلی که بود و نبود و علیرغم اینکه هردو شکایت داشتند، اما آنقدر با شناخت همراه بود که دست همدیگر را خوانده بودند. می‌دانستند که چیزی برای بازی کردن ندارند. زندگیشان زمین بازی نبود!‌ صحنۀ زندگی بود! بی نقاب و بی آرایش و بی دیالوگ‌هایی که از پیش به خاطر سپرده شده باشند.آخر فیلم، آدم‌ها دوباره به نقش‌های اصلیشان بر می‌گردند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و انگار که هیچ کس ندیده و نشنیده که توی جعبه سیاه آن دیگری چه اتفاقی افتاده. انگار آدم‌هایی که شکسته بودند، خودشان جای شکستگی‌هایشان را با بند و چسب و رنگ قایم می‌کنند و دوباره توی جلد خودشان فرو می‌روند. آن یکی به خیانتش ادامه می‌دهد، آن دیگری به یاری که بجایش فداکاری کرده آویزان می‌ماند و آن زوج اصلی داستان هم، توی اتاق خواب به هم می‌رسند. بله! ما آدم‌ها شکستنی هستیم و بعضی‌هایمان شکستنی‌تر!جایی خوانده بودم برای تغییر جهان، نظام حاکم بر خانه و آشپزخانه‌تان را تغییر دهید! یعنی تغییر را از خانۀ خودتان شروع کنید. بروید آنجا که یک نفر تنها ایستاده و دارد وظایفش را انجام می‌دهد، کارها را دونفره کنید. با هم انجام بدهید، توی همین با هم بودن‌ها دل ببازید و همدیگر را بیشتر بشناسید و لذت ببرید از شناختن آدمی که خارج از این محیط، جلویش نقاب زده‌اید و دارید برایش نقش بازی می‌کنید. انگار توی خانه باید نقاب‌ها را برداشت و خود واقعی بود. نگذاشت آن چیزی که بیرون به دیگران نشان می‌دهیم، توی خانه هم نقش بازی کند و او باشد که به عشقمان، به زندگیمان، به بودنمان شکل می‌دهد. ما، تا بحال، برای هم غریبه‌های تمام و کمالی بوده‌ایم که حتی با یک دینگ دینگ ساده تلفن می‌شکنیم و چیزی از بودنمان باقی نمی‌ماند. و البته بعضی‌هایمان شکننده‌تر!</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 06:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمدن، رفتن؛ در جای خود ایستادن!</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-vrkqi8b33cz7</link>
                <description>از پشت شیشه ماشین پدر، ما، نه می‌آمدیم و نه می‌رفتیم! توی جاده ایستاده یودیم و این جاده بود که حرکت می‌کرد (عکس از کیش بوک)همیشه رفتن از آمدن سخت‌تر است. با اینکه هردو، دوسر یک اتفاقند. وقتی از جایی می‌روی، در اصل داری به جای دیگری می‌‌‌آیی. وقتی پایت را از جایی بیرون می‌گذاری، داری وارد جای دیگری می‌شوی. انگار پرده نامریی دنیایی را پاره می‌کنی و قدم به دنیای دیگری می‌گذاری. مثل به دنیا آمدن است. نمی‌توانی بگویی که از آن جهانِ دیگر رفته‌ای یا داری وارد دنیا می‌شوی. هردویش در لحظه اتفاق می‌افتد و ما، چون نمی‌توانیم هضم کنیم که در یک لحظه در دو جا هستیم، فکر می‌کنیم که داریم می‌رویم یا داریم می‌آییم.انگار سلول‌های بدنمان کش می‌آیند حین این رفتن و آمدن و ما، که یک لحظه نیست می‌شویم و لحظۀ دیگر هست، این قطع و وصلِ مدامِ بودن و نبودن را تشخیص نمی‌دهیم. همه‌اش فکر می‌کنیم وصلیم. در حالی که لحظه‌ای قطع بوده‌ایم و لحظه دیگر وصل. مردن هم همین‌طور است. یک لحظه دیگران قطع شدنمان را حس می‌کنند و دیگر توی همان دنیای قطع باقی می‌مانند. اما خودمان با اینکه مرده‌ایم، حس می‌کنیم که وصلیم و هنوز اتفاقی نیفتاده. حال آنکه از جایی رفته‌ایم و به جای دیگر قدم نهاده‌ایم. پارادوکس جالبیست! در واقع هیچ کجا نرفته‌ایم. همینجایی هستیم که قبلا هم بوده‌ایم. بچه‌ها این قطع و وصل شدن را راحت‌تر تجربه می‌کنند. راحت‌تر می‌فهمند که یک لحظه از دنیا قطع شده‌اند و لحظه دیگر وصل. انگار هنوز این روال‌ها برایشان عادی نشده. هنوز نتوانسته‌اند خودشان را با دنیایی که ما بزرگتر‌ها برایشان ساخته‌ایم وفق دهند. هنوز جهان برای آنها سراسر وصل نیست. حاصل قطع و وصل‌هاییست که اگر کمی حساسیت کودکی را داشته باشی می‌توانی لمسش کنی. برای همین وقتی از نظرشان پنهان می‌شوی، - وسط همین قایم باشک‌ها را می‌گویم- فکر می‌کنند که دیگر نیستی. انگار از اول نبوده‌ای. چون دیده‌اند که هر لحظه هزار بار قطع شده‌ای و دوباره وصل. چون حس می‌کنند که این بار این قطع شدن طولانی‌تر شده و ممکن است آن آدمی که از دیدشان پنهان شده، دیگر واقعا نباشد. حداقل واقعا در آنجا حضور نداشته باشد. بچه که بودم، این بازی قایم باشک یا همان دالی خودمان را، مادرها با انداختن چادرشان روی سرمان راه می‌انداختند. مادر چادر مشکی یا رنگی‌اش را روی سرمان می‌انداخت و یک لحظه حس می‌کردیم جهان تمام شده است. همه چیز تیره و تار می‌شد و با خودمان می‌گفتیم آن نُفِخَ فی الّصور که قولش را داده بودند اتفاق افتاده. چشممان دیگر چیزی را نمی‌دید و مگر قطع شدن چیزی جز همین ندیدن نبود؟ چادر را که کنار می‌زد، انگار دوباره متولد شده‌ایم. گل از گلمان می‌شکفت و فکر می‌کردیم آن چند میلیارد سال قدمت، به یک لحظه دوباره برگشته. آخر برای بچه، زمان حتی یک قرارداد هم نیست. زمان اصلا وجود ندارد که بخواهد طول بکشد. همین چند میلیارد سال، برایش به اندازه همان یکی دو پلک زدن زمان می‌برد. انگار بشکن زده باشد و بگوید بشو و شده باشد!بچه‌ها،‌ تمام کودکیشان را صرف همین تقلا می‌کنند. از جایی که آنها آمده‌اند، همه چیز به یک اراده بند است. لازم نیست تلاش کنی. فقط کافیست از ذهنت بگذرد که چیزی باشد و هست. حتی گاهی لازم نیست از ذهنت بگذرد. هست! برای همین است که وقتی می‌بینند چیزی نمی‌شود، نیست، سر به گریه بر می‌دارند،‌ نوعی سوگواری برای آنچه که داشته‌اند و حالا،‌ دیگر ندارند. مادر و پدر، فکر می‌کنند گرسنه است یا چه می‌دانم دلش درد می‌کند یا عارق بعد از شیرش را کسی نگرفته! در حالی که دارد برای چیزی که به سهل‌ترین شکل ممکن در دسترسش بوده و دیگر حالا نیست، سوگواری می‌کند! فکر کن جایی باشی که هرچه اراده کنی بشود و ناگهان پرتت کنند توی یک سلول انفرادی که هیچ چیز شدنی در آن وجود ندارد. اگر شما بودید دیوانه نمی‌شدید؟ همۀ آن سال‌ها که والدین از آن به اسم سخت‌ترین سال‌های بچه داری یاد می‌کنند، همان سال‌هاییست که مجبورند یک موجود نه‌اینجایی را با قاعده‌های اینجایی وفق بدهند. یادش بدهند که اینجا قوانین با آنچه که قبلا داشته فرق می‌کند. یادش بدهند اینجا، جای دیگریست که برای هرچه می‌خواهی به دست بیاوری، باید هزار و یک خان را پشت سر بگذاری. تازه تضمینی هم وجود ندارد که بشود!برای همین است که برای ما آدم‌ها،‌ رفتن سخت می‌شود و آمدن، مبارک و میمون. می‌شود دیو چو بیرون رود، فرشته در آید. حال آنکه محال است که دیو و فرشته با هم نباشند. تا دیو نباشد،‌ هیچ فرشته‌ای در کار نیست.تازه! قید زمان را هم این وسط دخیل کنید. موجودی که هیچ درکی از زمان نداشته، حالا برای هرچه که می‌خواهد، باید به قاعده‌ای منتظر بماند. نمی‌تواند درک کند که چرا هرچیزی که می‌خواهد حالا در دسترس نیست. نمی‌فهمد چرا وقتی پدر می‌رود، باید به اندازه هزار سال منتظر بماند تا دوباره برگردد حال آنکه می‌گویند یک بار که بخوابی و بیدار شوی، پدرت هم آمده. یا پنج بار که بخوابی و بیدار شوی، فلان اتفاقی که باید همین حالا می‌افتاده،‌ افتاده و به خواسته‌ات رسیده‌ای. اصلا این زمان، عجب قرارداد احمقانه‌ایست. چیزیست که هیچ به درد نمی‌خورد. مگر برای سرگردان کردن آدم‌ها!بچه، برای آنکه بتواند روی این سیاره زندگی کند، سعی می‌کند خودش را با قواعد نانوشته‌ای که به خوردش می‌دهند وفق دهد و از همین روست که می‌بینیم از سنی به بعد، برای هر کلمه حرفی که می‌خواهد بزند، زمانی طولانی (به قاعده اینجا، چندین ثانیه یا دقیقه) فکر می‌کند. ما فکر می‌کنیم دارد دنبال کلمه‌های مناسب می‌گردد. اما اگر این ایده را بپذیریم که همه آنچه باید بداند را بلد است، می‌فهمیم که دارد تلاش می‌کند بر اساس همان قواعدی رفتار کند که حس می‌کند آدم‌های اطرافش به آن پایبندند. همرنگ جماعت شدن، افیون اصیل زیستنش می‌شود!دارد خودش را وفق می‌دهد و این، بزرگترین ظلمیست که دنیای اطرافمان در حق ما می‌کند. تمام زورش را می‌زند تا ما،‌ موجوداتی که می‌توانیم زیر و زبرش را به هم بریزیم، به زنجیر کهنه‌ای که به دست و پایمان بسته خو کنیم و موجود رامی بشویم که تمام قدرت‌هایش را فراموش کرده. حس می‌کنی شادی پدر و مادرمان برای اولین سلاممان یا اولین قدم برداشتنمان یا اولین غلت زدن و از این پهلو به آن پهلو شدن، شادی زدن یک حلقه جدید به غل و زنجیر یک موجود قدر قدرت است. برای همین است که آدم خارق العاده کمتر می‌بینیم. همۀ آدم‌ها خارق العاده‌اند. اما آنها که به صدای زنجیرشان خو کرده‌اند، دیگر نمی‌توانند این خارق العادگی را ببینند و کارهایی بکنند که مال اینجا نیست. عادی بودن،‌ می‌شود همان در بند بودن و پرنده سبک‌بال روح را به بلندای قله‌های امکان نرساندن. می‌شود همین گنجشک جلوی پنجره بودن. پریدن تا نهایت بلندای یک ساختمان چند طبقه. و البته که اگر با مرغ و خروس مقایسه‌اش کنی، این هم خودش خلاقیت شگرفی‌ست.برای من، سفر هم مثل همین رفتن و آمدن است. قبل‌ترها، وقتی از سفر بر می‌گشتم، چند روزی غمگین بودم. موقع شروع سفر هم، دلم خوش بود که دارم قدم به جای جدیدی می‌گذارم. البته که دلهره و اضطراب هم داشتم و ترس از ناشناخته‌ها و خطرهایی که ممکن است سر راه آدم قرار بگیرد. اضطراب و دلهره‌ام را با تند تند جمع کردن وسایل و آماده کردن همه چیز می‌پوشانم. نمی‌گذارم بقیه بفهمند که برای یک شروع دیگر، شروع یک ناشناخته دیگر، ترس دارم. اما خب، از آنها که پنهان نیست، از شما چه پنهان؟ همه می‌توانند این ترس را ببینند و حسش کنند.آدم همیشه خیال می‌کند که دارد چیزی را در کُنهِ وجودش، آن زیرمیرها که کسی نمی‌بیند پنهان می‌کند. اما واقعیت این است که چشم‌های آدمیزاد، مثل دو ویدئو پروژکتور، هرچه که در وجودش دارد را روی پرده سفید می‌اندازد و حرکات و سَکَناتش لو می‌دهد آن چیزی را که قصد داشته پنهان کند. ما، فکر می‌کنیم آدم‌های پنهانکاری هستیم. حال آنکه هروقت دست به پنهان کردن چیزی می‌زنی، در حقیقت داری کوس رسواییش را بر بلندترین ساختمان شهر به صدا در می‌آوری.توی جاده، آنجا که حس می‌کنی داری متر به متر به مقصدی که قصد داری به آن بروی نزدیک می‌شوی،‌ آنجا که از خوشحالی دیگر توی پوستت نمی‌گنجی،‌ هی داری از آنجا که بوده‌ای دورتر می‌شوی. فاصله می‌گیری و خودت خیال می‌کنی که رفتن در یک لحظه رخ داده و بقیه‌اش همه آمدن است. از راه که می‌رسی،‌ بچه‌ها دوان دوان می‌پرند توی بغلت،‌ دست‌هایشان را توی آسمان تکان می‌دهند و انگار که هزارسال است که تو را ندیده‌اند، شادی کنان جلو می‌آیند. حس می‌کنی برایشان تو هنوز همان آدم سابق هستی. همان آدمی که قبل از کرونا دیده‌اند. حس می‌کنی چیزی برایشان عوض نشده. حتی در نگاه اول پیرتر شدنت را هم نمی‌بینند و البته بزرگتر شدن خودشان را هم. حس می‌کنند همه چیز همان طوریست که بار قبل بوده. بچه‌ها، هیچ وقت حافظه بلند مدت ندارند. برایشان هر تجربه‌ای برای اولین بار اتفاق می‌افتد و البته که به مرور، ما به آنها یاد می‌دهیم همه چیز را توی ذهنشان ثبت کنند و از این مغز عجیب و غریبشان فقط و فقط برای ثبت کردن گذشته‌ها استفاده کنند. حال آنکه تمام آنچه برای زندگی کردن نیاز دارند را توی مغز دیرینه‌شان، همان مغزی که از اجداد اولیه به آنها به ارث رسیده دارند و البته لازم نیست بیشتر از این برای زندگی کردن چیزی بیاموزند.اسمت را صدا می‌زنند. دوان دوان نزدیک می‌شوند و توی بغلت که آرام می‌گیرند، انگار فقط دارند بو می‌کشند تا همان بوی همیشگی را از تو بشنوند. بعد که خیالشان راحت شد، از مسیر، چیزی نمی‌پرسند، از آمدن و رفتن هم! حتی اینکه کی راه افتاده‌ای و کی رسیده‌ای،‌ یا چطور آمده‌ای یا چرا اینقدر دیر. هرچه می‌خواهند برای همین حالاست. چون گذشته‌ای وجود ندارد. کسی از تو راجع به پل‌هایی که پشت سرت خراب کرده‌ای تا به اینجا برسی نمی‌پرسد! اگر عاقل باشند،‌ فقط راجع به پلی می‌پرسند که حالا روی آن ایستاده‌ای! بچه‌ها،‌ عاقل‌ترین موجوداتی هستند که هر آدمی ممکن است دیده باشد.دید ما،‌ در اثر تجربه‌های زیسته‌مان از روش زندگی قراردادی که به ما یاد داده‌اند، زمان محور شده و البته تجربه محور. حال آنکه برای زیستن روی زمین،‌ به هیچ کدام از این دو احتیاج نداریم. گرچه اگر این دو نبودند،‌ شاید اینقدر تکنولوژی پیشرفت نمی‌کرد و امروز اینطور که حالا داریم زندگی می‌کنیم زندگی نمی‌کردیم. اما حداقلش این بود که بار زمان و تمام خاطره‌هایی که به عنوان تجربه توی مغزمان ثبت کرده‌ایم را با خودمان اینجا و آنجا نمی‌کشیدیم و سنگینی‌اش را اینقدر هرروز حس نمی‌کردیم. برای همین است که بچه‌ها سبک‌بالانه بالا و پایین می‌پرند و هرکجا که دلشان بخواهد سفر می‌کنند. بله! برای بچه‌ها،‌ از این اتاق به آن اتاق رفتن،‌ خودش یک مسافرت است. از اتاق به حیاط رفتن یا از خانه تا پارک سر کوچه. فکر می‌کنیم که خسته می‌شوند و بعد که برمی‌گردیم خوابشان می‌برد. نه! خستگیِ جسم نیست که بچه‌ها را از پا می‌اندازد. این، انبوه اطلاعاتیست که در طول هر سفر به مغزشان مخابره شده و حالا، آنقدر حجم پردازش آنها بالاست که از پا می‌اندازدشان! اگر توی این بیرون رفتن‌ها، این سفرهای کوتاه دستت را روی سرشان بگذاری، گرمایی شبیه به گرمای هوایی که از پنجره فن زیر لپ تاپ یا پشت کیس کامپیوتر بیرون می‌زند را حس می‌کنی. این، همان اولین وجه تشابه بین آنهاست.مدام صدایت می‌کنند و تمام سوال‌هایی که نتوانسته‌اند پاسخش را از بقیه بگیرند از تو می‌پرسند و گاه احساس می‌کنی انگار می‌خواهند به تو هم سفر کنند. درجه حساسیتشان به محیط انگار با ظهور و بروز یک آدم جدید چند برابر می‌شود. مخصوصا اگر این آدم جدید، از دسته افراد نزدیک باشد. آدم‌هایی که حس می‌کنند انرژیشان را تقویت می‌کنند. انگار از فیزیک کوانتوم سر درمی‌آورند. حس می‌کنی تمام حس‌هایت را می‌گیرند و به صورت واکنش‌هایی کاملا غریزی به تو برمی‌گردانند.اما حیف که ما این آدم‌های به بلوغ رسیده در کودکی را مجبور می‌کنیم تا از قوانینی که خودمان نوشته‌ایم پیروی کنند. این، همان چیزیست که دنیای کودکی را به باد می‌دهد. این بهنجار سازی رفتار و روش زندگی که دیگران ما را به آن پایبند کرده‌اند، برای کودکانی که در دامان ما پرورش پیدا می‌کنند، همان سمیست که دارد جهان ما را به قهقرا می‌برد.وقتی که بچه بودم، عید ما، روزهایی بود که خاله‌ها و دایی‌ها یا عزیز و حج آقا به خانه‌مان می‌آمدند. ما از خاله‌ها و دایی‌ها و مادربزرگ مادریم حدودا 400 کیلومتر فاصله داشتیم و اگر می‌خواستیم ببینیمشان، باید به اندازه دور زدن راه شیری با ماشین می‌رفتیم و همه بیابان‌های دنیا از یزد تا شمال آفریقا را دید می‌زدیم و حوصله‌مان حسابی سر می‌رفت تا به شهرضا برسیم و بشود تازه جاهای جدیدی را دید.در عوض، عزیز و حج آقا که یزد بودند را زود به زود می‌دیدیم. اما از شانس بد، از خانه ما،‌ تا خانه آنها به اندازه از یزد تا تهران رفتن فاصله بود. باید کل راه را توی ماشین می‌نشستیم و صورتمان را به شیشه می‌چسباندیم و خیابان‌ها و آدم‌ها را دید می‌زدیم تا به خانه‌شان که یک جای قدیمی و شلوغ شهر بود برسیم. توی این شلوغی‌ها، جالب‌ترین و هیجان انگیزترین جای شهر، همان کوچه تنگ و باریک خانه عزیز و حج آقا بود که هرلحظه فکر می‌کردیم حالاست که پدر ماشین را به دیوارهای کاهگلیش بمالد. من همیشۀ کودکیم فکر می‌کردم آزمون گواهینامه را توی همین کوچه می‌گیرند. حتی یک بار خواب دیدم که پدر داشت سر پارک کردن ماشینش توی پارکینگ گودال شکل جلوی خانه عزیز امتحان گواهینامه می‌داد و چون یک چرخ ماشین افتاده بود توی گودال جلوی ورودی خانه، داشتند پدر را رد می‌کردند. برای همین سعی می‌کردم کمک کنم چرخ از گودال بیرون بیاید و پدر قبول شود. برای من، رفتن از این سوی شهر، به آن طرف شهر، جایی که فکر می‌کردم همه خوبی‌ها آنجاست و ما کمتر به آن دسترسی داریم، همیشه یک سفر پرهیجان بود. پدر اغلب هفته ای دو تا سه بار به پدر و مادرش سر می‌زد و ما هم هفته ای یکی دو بار با او می‌رفتیم. خانه عزیز برای ما،‌ مثل یک شهر ناشناخته بود. شاید روزی از تمام آن ناشناخته‌ها که هنوز هم توی خواب‌هایم در پی کشف رمز و رازهایش هستم نوشتم. روزی که تمام آن خواب‌ها را دیده باشم.در عوض،‌ وقت‌هایی عزیز و حج آقا به خانه ما می‌آمدند، انگار رنگ و بوی خانه عوض می‌شد. همه تن چشم می‌شدیم تا ببینیم با خودشان چه آورده‌اند. همان دم در، قبل از اینکه وارد خانه شوند، می‌پرسیدیم تا کی قرار است بمانند. تازه فهمیده بودیم آدم‌ها تا ابد نمی‌مانند و بالاخره، کم یا زیاد، یک روزی،‌ یک لحظه‌ای می‌آید که می‌روند. اما این رفتن، چیزی نیست که در اراده ما باشد. گرچه سعی می‌کردیم به لطایف الحِیَل جلوی رفتنشان را بگیریم. گاهی با قایم کردن کفش‌هایشان و گاهی هم با قایم کردن کلید و کیف عزیز یا کت حج آقا.اما عاقبت آنها می‌رفتند. من هم مغموم می‌شدم. دریایی از غم که انگار از هیچ طرف ساحل نجاتی نداشت. آدمی که حس می‌کرد تنهایی دوباره فتحش کرده. نه فقط او را،‌ که خواهرها و برادرش و پدر و مادرش را هم. انگار خانه ما، یک خانه چوبی بود وسط یک دریا. از این خانه‌ها که روی آب شناورند. خانه ما، جای پرتی از شهر بود و برای همین، هرکس که به ما سری می‌زد، از خاله و دایی و عمو گرفته تا پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، حس می‌کردم تنها آمده که ما را از تنهایی نجات بدهد. اما،‌ نجات دهنده در گور خفته بود... چند روز بعد، چند ساعت بعد، آنها می‌رفتند و ما، دوباره تنها می‌شدیم.اینطور شد که من، همیشه در زندگیم، با این رفتن و آمدن مشکل داشتم. نمی‌توانستم رفتن آدم‌ها را هضم کنم. دست و پا زده‌ام برای ماندنشان. فقط آدم‌ها نبودند، شرایط هم، موقعیت‌ها هم، مناطق امن هم. پا به زمین کوفته‌ام و ناله و مویه کرده‌ام و حتی خودم را به خاک سیاه نشانده‌ام تا آن بماند و نرود. حتی اگر این آن، خودم بوده‌ام.هروقت آن چیزی که می‌توانسته باشد و نرود، از دستم رفته‌بود، اشکم در آمده و از این رو به آن رو شده‌ام. وسط دریای غم گیر افتاده‌ام. توی خانه چوبی شناورمان روی آب که انگار فقط آن خانه نبود. من، همان خانه هستم. همان خانه چوبی شناور روی آب. مبهوت از اینکه هیچ ساحل نجاتی پیدا نیست و مردد که آیا خودم را به تمامی در این دریا بیفکنم و غرق کنم یا امید داشته باشم که به ساحلی می‌رسیم. گاه گداری که با ماشین خودمان به دیدن مادربزرگ و خاله‌ها و دایی‌ها می‌رفتیم، برای اینکه کمتر حوصله‌ام وسط آن همه کویر سر برود، جایی پشت شیشه عقب پیکانمان دراز می‌کشیدم و منظره‌هایی که از آنها گذشته بودیم را می‌دیدم. این بار به چشم آدمی که یک بار انگار همه این بیابان‌های تکراری را دیده و برای خودش از شوماخر بودن پدرش هم داستانی ساخته و مدام جلو زدنشان از ماشین‌های بغلی را با هیجان دنبال کرده و هر ماشینی که توانسته از آنها جلو بزند را با کلی حرف زشت بدرقه کرده. اینجا، انگار داشتیم از همان دریایی که حرفش بود به سمت ساحل نجات بیرون می‌زدیم. پدر داشت تمام راه را سلانه سلانه پارو می‌زد و ما هم، نشسته بودیم و نگاهش می‌کردیم. عقب ماشین با هم دعوا می‌کردیم و از سر و کول هم بالا می‌رفتیم و مادر، آن جلو، برایمان لقمه می‌گرفت یا دعوایمان می‌کرد که ساکت بنشینیم تا پدر حواسش پرت نشود. اما داستان این بود که عاقبت آن خانه چوبی داشت به ساحل نجاتی می‌رسید که انتظارش را کشیده بودیم. آدم‌ها معتاد می‌شوند به این نجات یافتگی. همه‌اش حس می‌کنند برای جلو رفتن، برای رستگار شدن، لازم است کسی بیاید و نجاتشان بدهد یا دائم دست و پا بزنند برای بیرون آمدن از مهلکه و نجات یافتن. حس می‌کنند زندگی صحنه نبردیست که در آن یا برنده‌ای یا بازنده، دریاییست که یا در آن غرق می‌شوی یا از آن نجات می‌یابی، چاهیست که مثل یوسف در آن گیر کرده‌ای و باید کسی، حتی رهگذری که نمی‌شناسدت بیاید و نجاتت بدهد. اما چرا تا بحال با خودمان نگفته‌ایم شاید زندگی این نباشد. زندگی شاید همین شنا کردن وسط اقیانوس است، شاید همین زیستن در یک کلبه چوبی شناور برروی رودخانه‌ای یا دریایی، همین جنگیدن، بی آن که مهم باشد برنده‌ای یا بازنده. بی آنکه با مدال بیرون بیایی یا با سر بریده. بی آنکه بخواهی همیشه از چیزی به سوی چیز دیگری فرار کنی. گاهی گمان می‌کنیم پیروزی، این است که به موفقیتی برسی،‌ مدالی کسب کنی یا چیزی به دست آوری. اما انگار همین که زنده‌ایم،‌ خودش یک جور پیروزی به حساب می‌آید. بی که مدالی گرفته باشیم، به چیزی افتخار کرده باشیم یا از رسیدن به چیزی یا جایی خوشحال و سرمست باشیم.ما،‌ خانواده تنهایی بودیم. مثل خانواده خودمان را هیچ کجا ندیدم. پدر و مادر انگار انتخاب کرده بودند این تنهایی را. انگار که گزینه دیگری که روی میز بود، از این تنهایی بدتر بود یا چیزی بود که انتخابش، آدم را از جوری بودن یا طور خاصی زندگی کردن دور می‌کرد. پدر و مادر انتخاب کرده بودند توی زندگیشان تنها باشند و انگار به این تنهایی خو گرفته بودند. هیچ وقت مادر حسی بروز نمی‌داد که بفهمیم تنهاست یا نیاز دارد کس دیگری از کسانش باشند تا حالش خوب شود. جوری زندگی می‌کرد که انگار در بهترین وضعیت ممکن است. انگار اصلا باید زندگی همین جوری می‌بوده و نوع دیگری نمی‌شود برایش متصور بود. حالا،‌ بعد از این همه سال، می‌فهمم که از دامان آن تنهایی درآمدن، برای من هم، چندان حسنی نداشت. چون مرا به دامان هزاران چیز بدتر از همان تنهایی انداخت. چیزهایی که اگر می‌دانستم از پس آن رهایی از تنهایی به آن می‌رسم،‌ هرگز قدم به راهش نگذاشته بودم. اما جالبی زندگی،‌ به همین ندانستن‌هاست. به همین نگفتن‌ها و نبودن‌ها. به همین که نمی‌دانی بعد از این مرحله چه اتفاقی قرار است بیفتد. حتی اگر بدانی هم، همیشه چیز غیرمنتظره‌ای منتظرت نشسته تا تمام بازی را عوض کند.  حالا من دارم یاد می‌گیرم که به هر رفتنی دل نبندم و از هر آمدنی برای خودم داستان درست نکنم. آدم توی همین موقعیت‌های خطیر است که آب دیده می‌شود. وقتی توی آن موقعیت هستی و داری آب دیده می‌شوی، چیزی از آن نمی‌دانی و سال‌ها بعد، یا بهتر بگویم مدتی بعد که دوباره به یادش می‌افتی می‌بینی که در آن نقطه، خارج از خودآگاه تو، اتفاقی افتاده که تو را برای بقیه زندگی آب‌دیده کرده. فکر می‌کنیم آن لحظه نمی‌فهمیم. حال اینکه در همان لحظه داریم خوب فهمش می‌کنیم. ما آنقدر در مفهوم زمان گیر کرده‌ایم که این پیش و پس شدن‌های ناشی از زمان را،‌ به حساب نفهمیدن و ناآگاه بودنمان می‌گذاریم و حس می‌کنیم آن لحظه نفهمیده‌ایم و بعدها فهمیده‌ایم که چقدر آب‌دیده شده‌ایم. آنجا، آن پشت شیشه عقب پیکان پژوی آبی آسمانی پدر، جایی که بیابان‌ها و کویرها انگار تکراری‌تر از قبل بودند، وسط آن پیست عجیب مسابقه با ماشین‌های کوچک و بزرگ، بخش زیادی از این مسابقه قهرمانی را نتوانستم ببینم. من، همان نیم ساعت اول، با تکا‌ن‌های ماشین خوابم می‌برد. تکانه‌های ماشین برای من، همیشه حکم قوی‌ترین داروهای خواب را داشتند و البته آفتاب کویر که آدم را به رخوتی بی انتها می‌کشاند. کویر همیشه برای من همین طور بوده. دریای بی انتهایی که بی آنکه نفس کم بیاوری، در آن غرق می‌شوی. آنجا که بیشتر از چند ثانیه نمی‌توانی به دورهای بی انتها چشم بدوزی. چون ناگهان آواری از هیچ بر دلت می‌ریزد و می‌فهمی که چقدر بی‌فایده دست و پا زده‌ای. انگار کویر آدم را با خودش روبرو می‌کند. مثل یک آینه است انگار. هرچه در آن می‌نگری خودت را واضح‌تر از قبل می‌بینی. آن طور که هیچ کس برایت شرح نداده. همین است که از کویر گریزانم. خودی از من را به من نشان می‌دهد که هیچ وقت نخواسته‌ام ببینمش. و خواب، تنها داروییست که بی درد و خونریزی، آدم را از زیر این آوار بیرون می‌کشد.وقتی جاده تمام می‌شد و می‌رسیدیم، مادر که صدایمان می‌زد تا بیدار شویم و می‌گفت که رسیدیم! امانمان نبود تا بچه‌ها را ببینیم. قبل‌تر، دایی‌زاده‌ها و خاله‌زاده‌ها خبردار شده بودند و آمده‌بودند به خانه پدربزرگ و مادربزرگ و ما، وقتی می‌رسیدیم،‌ انگار وسط کارناوالی بودیم از انواع خوشی‌ها. حس آن لحظه که چشم باز می‌کردیم و شهر جدید را می‌دیدیم، دنیای جدید را حس می‌کردیم، ناب‌ترین لحظه زندگی بود. انگار تازه متولد شده بودیم. انگار فریز شده بودیم و حالا، هزار سال گذشته بود و دوباره برمان گردانده بودند به زندگی. حس آن لحظه که از دنیایی که نخواسته‌ای به دنیایی که حس می‌کنی بهتر است برسی، حس جالبیست. گرچه نمی‌دانی آن دنیای جدید هم ممکن است بهتر از قبلی نباشد.بله!‌ آن دنیای جدید هم فرقی با دنیای قبلی نداشت. ما، انگار نه رفته بودیم و نه آمده بودیم. به قول پدر، هرجا بروی آسمان همین رنگ است. فقط اشیاء، آدم‌ها و لهجه‌ها عوض شده بودند. بقیه چیزها، همان بودند که بودند. ظالمانه بود. نباید این طور می‌شد. ما دل بسته بودیم که به چیز بهتری برسیم. آرزو کرده بودیم که آدم‌های جدید را ببینیم و از تنهایی نجات پیدا کنیم. اما همه این پارو زدن‌های پدر هیچ فایده‌ای نداشت. اینجا هم بعد از چند روزی، می‌فهمیدیم که دنیا همان است و هیچ چیز، هیچ چیز، حجم تنهایی ما را کم نمی‌کند.اینجا بود که دلمان می‌خواست برگردیم!همین است که می‌گویم رفتن و آمدن، با هم توفیری ندارند. این زمان است که ما را گول می‌‌زند و حس می‌کنیم با هر رفتن از جایی،‌ به جای دیگر می‌آییم. حس می‌کنیم چیزی عوض شده یا کسی آمده و کسی رفته. حال آنکه زمین بازی، آنقدرها فراخ نیست که جا برای آمدن و رفتن باشد.ده ساله که بودم، اولین تجربه‌هایم از تاتر را توی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان داشتم. تابستان آن سال که عموی بزرگم مرده بود، چون همۀ تابستان را قرار بود نزدیک مادربزرگ و پدربزرگ باشیم، پدر یا شاید هم مادر، اسمم را توی کلاس‌های کانون نوشتند. اولین تجربه‌هایم از انیمیشن ( همان اسب‌هایی که گوشه دفتر کشیده بودند و با ورق زدن دفتر به تاخت می‌دویدند،‌ یا همان استوانه‌ها که چند برش داشتند و وقتی کاغذ انیمیشن را داخلش می‌گذاشتی و می چرخاندیشان، اسب و سوار، شروع به دویدن می‌کردند) را هم آنجا دیدم. مربی تاتری بود که آنجا من را به این هنر علاقه‌مند کرد و من، تا قبل از شروع دبیرستان، همه آرزویم، حول تاتر بود. حتی اگر می‌خواندم،‌ نمایشنامه می‌خواندم و اگر می‌نوشتم، انگار قرار بود مثل بهرام بیضایی دیالوگ‌های نمایشنامه مرگ یزدگرد را بنویسم. جالب آنکه همۀ این اتفاق‌ها در یزد افتاده بود.فضای آن کانون، آنقدر کوچک بود که مجبور بودیم بین میزها بازی کنیم. یعنی می‌گذاشتیم همه که می‌رفتند، با همان دست‌های کوچکمان میزها را کنار می‌زدیم و فضایی باز می‌کردیم بینشان که بشود کارهایی را که مربی می‌گوید انجام بدهیم. قرار نبود ما آدم‌های مهمی بشویم. انگار آدم‌های مهمی بودیم. برای آن انسان، انگار ما قرار بود نسل برتر تاتر خاورمیانه یا حتی جهان باشیم. جوری برایمان رویا می‌ساخت که گاهی حس می‌کردیم تنها آدم‌های روی زمین که دارند تاتر کار می‌کنند، ما هستیم. معلوم نبود که این، خوب است یا بد. اما هرچه بود، به من امید داد که حالا، خانه‌مان وسط آن دریا آنقدرها هم تنها نیست. هستند خانه‌های دیگری که می‌شود به آنها رفت و ساعتی حال خوش را تجربه کرد.بعدها، وقتی که به همراهی آن مربی دلسوز که فکر کنم فامیلش عبادی بود، شروع کردیم به آماده کردن یکی دو نمایشنامه، برای اجرا، تمام فهم من از تاتر،‌ شده بود همان رفتن و آمدن دور صحنه. من، ناخودآگاه فهمیده بودم که صحنه تاتر، همیشه آنقدر کوچک است که نمی‌توانی جز به کنار زدن میزها و ساختن جایی برای لحظه‌ای جستن از تنهایی تعبیرش کنی. انگار همان دنیا بود. جایی برای رفتن یا آمدن نبود. همه‌اش همان دو متر جا بود. یا حالا توی صحنه‌های بزرگتر،‌ همان ده متر جا! وقتی می‌خواستی بروی به جایی دور، صحنه را چند بار دور می‌زدی و مخاطب، بی آنکه بپرسد، می‌فهمید که تو داری می‌روی و وقتی که می‌رسیدی،‌ هنوز همان دکور قبلی پشت سرت بود. یا نهایتش اگر عوض هم شده بود، مخاطب می‌دید که تو در همان مختصاتی. هیچ کجا برای رفتن نداشته‌ای و هیچ وقت نیامده‌ای. همه‌اش همینجا بوده. جلوی چشم ناظر! آنجا که هیچ کس بجز تو به رفتن و آمدن تعبیرش نکرده. توی یکی از همین تاترهای کودکانه، توی جشنواره تاتر کشوری دانش‌آموزان،‌ مشهد، حوالی سال 74 یا 75، باید زنبیلی که دستم بود را روی صحنه جا می‌گذاشتم تا چند دقیقه بعد،‌ برگردم و دوباره دیالوگی بگویم. از صحنه خارج شدم و دیدم زنبیل توی دستم مانده! از همان پشت پرده،‌ زنبیل را پرت کردم روی صحنه و دوباره برگشتم. دیالوگم را گفتم و رفتم. این کار آنقدر ناخودآگاه بود که خودم، هیچ از اتفاقی که افتاده نفهمیده بودم. اما ناظران، انگشت تعجب به دهان گرفته بودند و البته جمعی هم روده‌بر شده بودند از رندی کودکی که هنوز هیچ چیز زیادی از دنیا ندیده. آن سال، سر همین شیرین کاری،‌ جایزه رتبه دوم بازیگر نقش مکمل را گرفتم و بعد از آن، تاتر را برای همیشه کنار گذاشتم!می‌خواهم بگویم تمام این سال‌ها، صحنه زندگیم آنقدر کوچک بوده که نه رفته‌ام و نه آمده‌ام. من، همینجا که حالا هستم ایستاده بودم. زیر همین آسمانی که همیشه همین رنگی بوده و انگار، من ثابت ایستاده بودم و صحنه، روی یک نوار گردان در حال چرخیدن است. من هنوز هم هر چند وقت یک بار، از همان شیرین کاری‌ها در زندگیم می‌کنم. تماشاچیان به تعجب، انگشت به دهان می‌مانند و بعضی‌هایشان هم از رندی این آدمی که حالا، شمار سنش از دست خیلی‌ها خارج شده به وجد می‌آیند و البته گاهی هم روده‌بر می‌شوند.حالا، این روزها که باز هم دارم از جایی می‌روم و قدم به سرزمین ناشناخته‌ای می‌گذارم، حس آدمی را دارم که روی یک تکه چوب شناور روی آب نشسته. یا حالا، فرض کنید‌ روی یک کایاک (از همین قایق‌های تک نفره یا دونفره) دست‌هایش را به دو سو گشوده و دارد آب را پس می‌زند. این بار اما،‌ دیگر از چیزی فرار نمی‌کنم. هر آنچه را که می‌آید، به تمامی در آغوش می‌گیرم. حسش می‌کنم و سعی می‌کنم هرچه را که در خود دارد، قطره قطره قطره به درون بکشم. فهمیده‌ام که تنهایی بیرونیم، از همان تنهایی درون آب می‌خورَد. آنجا که به خاطر ترس از جدا شدن، هزارها کیلومتر از خودم دور افتاده‌ام.دنیای وصل اینگونه است. حس می‌کنی داری به چیزی وصل می‌شوی. اما همان‌جا،‌ داری از چیز دیگری هم قطع می‌شوی و کاش،‌ یک نفر، یک جای زندگی، بجای همه آن رام کردن‌های آن کودک تازه به دنیا آمده، نگهمان داشته بود و دستی به سرمان کشیده بود و گفته بود لازم نیست آدم شوی. همین انسانی که هستی بمان و روی زمین، آنطور زندگی کن که هیچ وقت حس نکنی تنهایی!‌ حتی اگر تا کیلومترها از هر طرف هیچ بنی بشری حول و حوشت نباشد.</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jan 2021 19:59:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خوابیدن با کلاه سبز سربازی</title>
                <link>https://virgool.io/@hhamidia/sarbazi-kgknvblkplau</link>
                <description>گاهی یک کلاه می‌تواند مثل چوپانی برای گله، محافظی برای زندگی باشد.روی کلاه با نخ گلدوزی نوشته بود «خداوند شبان من است». برای من، سال‌های سال،‌ خداوند هیچ نقش شبانی نداشت. یعنی حقیقتش را بخواهید، گاهی اصلا خدایی نبود که شبان باشد یا نباشد.آن‌طور که من زیسته بودم، خداوند فقط آنجاها که طبیعت قرار بود نقشش را بازی کند وجود داشت. بقیه چیزها، بقیه جاها، این من بودم که انگار نقش خدا را بازی می‌کردم. البته سال‌ها قبل از آن، خدا موجود قهاری بود که فقط خشم داشت و اگر جایی جز خشم بود، از دستش در رفته بود.حالا،‌ این روزها که گاه گداری حال خوشی را تجربه کرده بودم، می‌شد گفت که خداوند شبان من است. اما حقیقتش را بخواهید، هنوز چندان مُصِر نبودم به این که باشد یا نباشد.من، این کلاه را، حدودا دو ماه بعد از تولدم هدیه گرفته بودم. محمدرضا،‌ برادرم و معصومه،‌ همسرش این کلاه را برای من گرفته بودند. راستش را بخواهید، ما،‌ خانوادگی،‌ هیچ وقت آدم‌هایی نبوده‌ایم که بتوانیم توی چشم هم نگاه کنیم. همیشه شرمی بینمان بوده. چیزی از جنس کم بودن، کافی نبودن. این، چیزی نیست که هیچ وقت به هم گفته باشیم. این، چیزیست که پیش من مانده. برآمدی از رفتاری که عمری با خانواده‌ام داشته‌ام؛ شرمی از جنس همیشه ترمز بودن و جلوی پیشرفت بقیه را گرفتن. بقیه‌ای که بجز خودم،‌ پنج نفر دیگر بودند.ما، همیشه هدیه‌هایمان را بعدا داده‌ایم، حرف‌هایمان را پشت تلفن یا توی چت زده‌ایم و هروقت کنار هم بوده‌ایم و خواسته‌ایم انتقادی کنیم، ترسیده‌ایم که بقیه‌مان ناراحت شویم.این را گفتم که بگویم این هدیه هم بعدا به دست من رسید! معصومه زنگ زده بود و من جواب نداده بودم. بعد، زنگ که زدم، گفت یک بسته داری و من، فکرم هزار راه رفته بود که چیست و چرا من باید یک بسته داشته باشم که محتوایش را نمی‌دانم. بسته را به شیما سپرده بود و خودش رفته بود خانه. حالا، وقتی از هردویشان پرسیده بودم که توی این بسته چیست؟‌ گفته بودند: سر بریده! برای همه آنها که ایرانی هستند و از قضا نامشان حسین است، این سر بریده، هزار مفهوم دارد. برای من،‌ هزار و یک مفهوم! من را یاد جمله‌ای از راننده سرویس دبیرستانی که در آن درس خوانده‌ام هم می‌انداخت که وقتی می‌خواست بگوید چطور اعتماد بقیه را جلب کرده، می‌گفت من هیچ وقت توی کیف یا وسایلی که توی ماشینم جامانده را نگاه نکرده‌ام! کسی چه می‌داند؟‌ شاید سر بریده‌ای تویش گذاشته باشند. حالا قضیه چه بود؟ خواسته بود به یکی از ما بیست موجود شر و شیطان که از قضا رفته بود و یک کیسه پلاستیکی مشکی را از جلوی ماشین برداشته بود و گذاشته بود روی یکی از صندلی‌ها بگوید که کار اشتباهی کرده که دست به چیزی زده که مال خودش نبوده!اینجا هم شرم بوده که به ما درس داده! شرم اینکه اگر به چیزی دست زدی که نمی‌دانی مال کیست یا تویش چیست و خواسته‌ای فضولی کنی، اشتباه کرده‌ای و لایق سرزنشی!این جمله را، حالا، بیست و چند سال است که با خودم این طرف و آن طرف می‌کشم. اتفاقا من، همیشۀ آن سال‌ها، آدم فضولی بودم و سرم را توی هر سوراخی می‌کردم. نه اینکه پی حاشیه باشم! دنبال این بودم که بفهمم آخر و عاقبت این همه رفتن و آمدن، توی زندگیمان چیست؟‌ چرا این‌طوری شده که حالا هستیم؟‌ حال من وقتی آن جمله را از آن راننده مسن شنیدم این طور بود که انگار من هم مثل بقیه آنها، آدم قابل اعتمادی نیستم. نمی‌شود چیزی به من سپرد یا من را امانت‌دار فرض کرد. این حس، حس غریبیست و حق بدهید که آدم، اگر نداند کجای زندگیش ایستاده، این حرف‌ها که به خودش می‌زند گیج‌ترش می‌کند. من، از همان روز عصر، توی همان سرویس فکسنی مدرسه، تصمیم گرفتم آدم قابل اعتمادی بشوم! با خودم گفتم احتمالا ملافه‌هاییست که داده بودم دوردوزی کند و چند وقتی شده بود که نرسیده بود درستشان کند. خودم را اینطور آرام کردم. وگرنه قرار بود کشمکش اینکه ان بسته چیست، از ونک تا فاطمی کارم را بسازد. صدای موسیقی را توی گوشم بلند کردم و تصمیم گرفتم از ونک تا فاطمی را قدم بزنم.خودم را به آن راه زده بودم اما ذهنم درگیر بود. عقلم به هیچ جا قد نمی‌داد و پیاده روی هم قرار نبود کار قابل توجهی بکند. بسته را که گرفتم، جمله‌ای که رویش نوشته بود، چشمانم را خیس کرد. عمق حس خانواده داشتن را با همان هدیه با بسته بندی ساده حس کردم. گرچه هنوز حتی نمی‌دانستم که توی آن بسته مقوایی که اندازه یک کتاب بود و البته تویش چیز نرمی بود، کدام سر بریده خوابیده است. توی آن بسته،‌ سر بریده من خوابیده بود. یک کلاه کاموایی سبز،‌ به رنگ کلاه‌های سربازی که روی لبه بیرونیش نوشته بود «خداوند شبان من است»! جا خوردم. خداوند شبان من نبود!حداقل حالا که دست‌هایم را بالا برده بودم و گفته بودم که تسلیم توام، خداوند اگر شبان هم بود، شبانی بود که گرچه اختیار همه چیز را داشت، اما رعایت ما گوسفندهایش را هم می‌کرد. چرا؟‌ چون ما از روح خودش بودیم و مگر کسی به خودش بد می‌کند؟حقیقتش را بخواهید،‌ من به خودم بسیار بد کرده بودم! پس احتمالا خدا هم می‌توانست! آخر ما قرار بود یک چیز باشیم. من هم قرار بود همان خدایی باشم که او هست. حالا نسخه کوچکترش، ‌خلاصه شده‌اش.همان وقت کل آن چند آیه از مزامیر توی ذهنم پیچید. سال‌ها و بارها خوانده بودمش. وقتی که می‌خواستم بفهمم چرا عیسی بر صلیب شد. توی مرشد و مارگریتا دنبالش گشته بودم و کل عهد عتیق و عهد جدید را برایش زیر و رو کرده بودم. عبارت کاملش این است: «خداوند شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در چراگاه‌های سرسبز مرا می‌خواباند؛ نزد آب‌های آرام‌بخش رهبری‌ام می‌کند. جان مرا تازه می‌سازد، و به‌خاطر نام خویش، به راه‌های درست هدایتم می‌فرماید. حتی اگر از تاریک‌ترین وادی نیز بگذرم، از بدی نخواهم ترسید، زیرا تو با منی؛ عصا و چوبدستی تو قوّت قلبم می‌بخشند. سفره‌ای برای من در برابر دیدگان دشمنانم می‌گسترانی! سَرَم را به روغن تَدهین می‌کنی و پیاله‌ام را لبریز می‌سازی. همانا نیکویی و محبت، تمام روزهای زندگی‌ام در پی من خواهد بود، و سالیان دراز در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود.» مزامیر 23رابطه‌اش با خدا طوری بوده که فکر می‌کنی به تمامی خودش را در آغوشش انداخته. آنطور که حس نمی‌کنی اینها، این دو تن، کسان جدایی هستند. مثل پدر و پسر،‌ مثل یک روح در دو بدن! راستش را بخواهید، من تا بحال با هیچ کس چنین نبوده‌ام که عیسی با خدا!می‌گوید: «حتی اگر از تاریکترین وادی نیز بگذرم، از بدی نخواهم ترسید، زیرا تو با منی» نگاه کنید چه عاشقانه می‌خوانَدَش! تضرعی در کار نیست. کمبودی در کار نیست. جوری حرف می‌زند که انگار با خدا روی یک پله ایستاده‌اند. یکی بالاتر از دیگری نیست. گرچه این خداست که هوایش را دارد، مراقب است که نترسد چون خدا با اوست.اگر چیزی باشد که در این انسان‌های بزرگ دوست داشته باشم،‌ همین غرور هدایت شده‌شان است. همین همسطح دیدن همه جهانشان. همین یکی دیدن خودشان با بقیۀ هفت هشت میلیارد آدمی که دیده‌اند یا ندیده‌اند، با حیوانات و گیاه و درخت و جاندار و بیجان.انگار می‌توانسته ساعت‌ها در چشم گربه‌ای زل بزند و با زبان خودش با او معاشرت کند یا فیلی را رام کند و با هم،‌ در کنار هم،‌ سرتاسر هندوستان را قدم بزنند. بی اینکه یکی از دیگری بهره‌ای بکشد. انگار می‌توانسته با هر آدمی که شما بگویید، سال‌های سال زندگی کند و هیچ وقت شرم نداشته باشد از چیزهایی که نگفته و آدمی که نبوده. این پذیرش آنچه که هست،‌ به نظرم بزرگترین چیزیست که همین عیسی و موسی و محمد و گاندی و زرتشت خودمان هم داشته‌اند. اینطور می‌شود که انگار از دیگران شرمی ندارند. انگار برایشان همه یکسانند. برای من،‌ اینگونه نبوده. من،‌ از آدم‌ها بهره کشیده‌ام و اگر هدیه‌ای هم داده‌ام،‌ در مقابل آن بهره بوده است. من،‌ آدم هدیه دادن گاه و بیگاه نبوده‌ام. و چقدر شیرین است این بخشش بی دلیل...آن شب،‌ حس کردم آن هدیه،‌ چه شیرین بوده و چه به جانم نشسته. مثل تابلو خط مهدیه یا مثل خیلی چیزهای دیگر که بی‌دلیل هدیه گرفته‌ام و خودم هم نفهمیده‌ام چرا به زندگیم آمده‌اند.حالا، سوی دیگر قضیه آن بود که آن روز،‌ تولد نازنین دیگری هم بود. تولد من نبود اما هدیه گرفته بودم و تولد او بود و نتوانسته بودم بگویم که چقدر برای من خواستنی‌ست.شاید این حس جبران، از همان نگرشم به خدا می‌آید. اینکه خدا برای ما،‌ یک موجود جبرانیست. باید جبران کنیم تا خدای بخشنده‌ای باشد. باید ما هم شکور باشیم. شکر بگوییم دائم و اگر یک روز کفر بگوییم، آخر و عاقبتمان مشخص نیست. خدا برای من،‌ یک موجود جبرانیست. یک موجود واکنشی که آنجا نشسته تا ببیند من چکار نمی‌کنم یا چکار می‌کنم و بعد،‌ از سر بیکاری، نقشه‌ای بکشد. یا حالم را خوب کند یا جوری حالم را بگیرد که دیگر از آن غلط‌ها نکنم! بله!‌ من، باید این تفکر را بشکنم.من بسیار تمرین کرده‌ام که آنطور بی خواسته و بی غرض هدیه بدهم. تمام تلاشم این بوده که حس نکنم برای گرفتن چیزی آن هدیه را داده‌ام. حتی خودم را کنترل کرده‌ام. چک کرده‌ام که چشمم دنبال اینکه آن کار،‌ آن هدیه، آن بخشش چطور قرار است بشود نباشد. راستش را بخواهید سخت است... سخت است که با سعی کردن آدم به دلخواهش برسد.  موقع برگشتن به خانه، کلاه را پوشیده بودم و تصمیم گرفتم با محمدرضا و معصومه تماس تصویری بگیرم. دلم خوش بود. نشد که صحبت کنیم. بعدها، به این فکر کردم که شاید خواسته‌ام آن لطف را با شادی آن لحظه‌ام جبران کنم. حال آنکه لطفی نبود که جبران بخواهد. ما، در خانواده‌مان، مادربزرگی داشته‌ایم که بیشتر از هفتاد درصد ژنتیک‌مان را از او به ارث برده‌ایم. بیست درصد از سی درصد بقیه‌اش هم کار پدربزرگ‌مان بوده و به مادرهای بدشانس‌مان اگر ده درصدی هم رسیده، از صدقه سر کم‌کاری پدربزرگ بوده که نتوانسته همۀ آن سی درصد را از آن خودش بکند. آدمی بود گشاده دست که اگر زورش می‌رسید، همه آن سی درصد را به عروس‌هایش هبه می‌کرد.هرکس ما را می‌بیند، می‌گوید این مهربانیتان به مادربزرگتان رفته. ما،‌ عزیز صدایش می‌کردیم. (قبلا بارها و بارها راجع به او نوشته‌ام و البته همسرش، پدربزرگمان، حج آقا!) اما می‌خواهم بگویم مهربانی ما،‌ اگر به کسی رفته باشد،‌ تمام و کمال به حج آقا رفته. پیرمرد تنها قوه ابراز نداشت وگرنه که مهربان‌ترین آدمی بود که روی زمین دیده‌ام. انگار خود خدا بود. همان آغوشی بود که در آن آرام می‌گرفتی. راستش را بخواهید،‌ به ما نوه‌های پسریش،‌ مثل همان آغوش را ژن به ژن و سلول به سلول هدیه داده. آخر آدم این‌همه گشاده دست؟مهربانیش بی‌دلیل بود. در قبال چیزی نبود. بخششی بود که نازل شده بود و نمی‌دانستی که از سر چیست. عزیز اما با آنکه مهربان بود، مهربانیش آن خلوصی که دلت می‌خواست را نداشت. می‌شد که ساعت‌ها پیش آن پیرمرد می‌نشستم. بی آنکه حرفی بزند یا چیزی بگوید و فقط چشم دوخته بود به من که نوه‌اش بودم. اما خسته نمی‌شدم. ناراحتم نمی‌کرد. نمی‌رنجاندم بودن در حضورش. انگار اینطور بود که حتی خودش را بی منظور و بی که پی یافتن دلیلی باشد، حاضر بود ببخشد.  بخشنده بود. آنقدر که با چشم‌هایش حرفت را بخواند و با دست‌هایش، همه آنچه که دارد را ببخشد. حالا که فکر می‌کنم من هم همین را از زندگی می‌خواستم.در عوض؛ ما کم و بیش به عزیز رفته بودیم. اگر از هدیه‌ای خوشش نمی‌آمد، محال بود که بپذیردش. حالا تو هرکه می‌خواهی باش. هدیه را می‌گرفت و موقع رفتن می‌دیدی که جا گذاشته. می‌فهمیدی که خوشش نیامده. بعدها،‌ بی دلیل،‌ اگر هدیه‌ای از او می‌گرفتی، مطمئن بودی که متر و معیار دارد.حریص بود توی هدیه دادن به آنها که دوستشان دارد و اگر از کسی خوشش نمی‌آمد، حتی نگاهش را هم به او نمی‌انداخت. انگار این هدیه را هرکسی نشاید! گرچه همسرش، بی هراس قضاوت شدن، هرآنچه داشت را می‌توانست به اولین غریبه‌ای که ببیند ببخشد.گاهی فکر می‌کنم برای حج آقا هم خداوند شبانی بوده که آرامشش را به او بخشیده. کسی که لازم نبود بخوانی‌اش تا بیاید. کسی که بود. کسی که می‌شد حضورش را حس کرد. عزیز اما همیشه پی ذکر بود. انگار با طناب اوراد می‌خواست خدا را به خودش بچسباند. سواد نداشت و دائم داشت یا صلوات می‌فرستاد یا حمد و سوره می‌خواند. انگار اینطور می‌شود بر استرس تنهایی غلبه کرد. نگذاشت که کسی بفهمد که چقدر تنهاست. گرچه تنهاییش عریان‌تر از آن بود که کسی نبیندش. اما همین که خدا را به طناب دعا پیش خودش نگه داشته بود، اوج تنهاییش را نشان می‌داد. ما، به دنیا که می‌آییم، تنهاییمان توی ذوق می‌زند. گرچه پدر و مادری هستند؛ پدر یا مادری حتی. اما انسان با وجود آنها هم حس تنهایی دارد. ترس دارد از جدا شدن از والدینش. نه اینکه آنها کسی باشند. انگار برایش نماینده خدایی هستند که تا دیروز به او وصل بوده، می‌دانسته که با او یکیست و امروز که به دنیا آمده،‌ برای کاستن از ترس ندیدن آن خدا، دائم چشم به بت‌های زمینیش می‌دوزد و آنها را جای خدا می‌گذارد. والدینمان هم هیچ گاه رهایمان نکرده‌اند که حس کنیم بودن آن خدا را. حس کنیم که آن وجودی که در آغوشمان گرفته،‌ همه جا هست و اوست که دارد به ما نفس می‌دهد. برای همین است که خدا را هیچ وقت حس نمی‌کنیم. همیشه حرف از تنهایی می‌زنیم با اینکه در آغوش او خفته‌ایم و داریم از سفره‌ای که او برای ما در مقابل دشمنانمان؛‌ زمان و تنهایی گسترده است روزی می‌خوریم. راستش را بخواهید، من دلم برای لمس آغوش آن شبان تنگ شده است. گرچه هرروز و هرلحظه لمسش می‌‌کنم...</description>
                <category>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</category>
                <author>حسین حمیدیا | Hossein Hamidia</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 14:32:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>