<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hili</link>
        <description>در حال مطالعه Natural Stupidity :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 22:41:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/56032/avatar/OtTxC5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@hili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه از برنامه‌نریزی آموختم.</title>
                <link>https://virgool.io/@hili/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-i6dhxvz4kszb</link>
                <description>آذر امسال دو سالگی برنامه‌ نریزی رو جشن گرفتم؛ و الان قصد دارم کمی از بینش برنامه ‌نریزی خودم رو در قالب این یادداشت با شما شریک شم...«شما تنها زمانی وجود دارید که آزاد باشید تا کارها را بدون یک هدف قابل مشاهده، بدون احساس رضایت و بالاتر از همه این موارد، خارج از استبداد داستان فرد دیگری انجام دهید.» - نسیم نیکلاس طالبنمی‌دونم تعیین اهداف سالانه و برنامه‌ریزی برای رسیدن بهشون دقیقا از کی وارد زندگی شخصی بشریت شد، و خب واقعیتش اینه که در حال حاضر خیلی هم برام مهم نیست که بدونم، ولی حدس می‌زنم باید یه ربط‌هایی به دنیای غرب و مدینه فاضله سیلیکون ولی داشته باشه. و البته ارتباط خیلی زیادی با قطع بودن اتصال آدمی با خودش! نمی‌خوام بگم هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی الزاما چیزای بدی هستند (که اگر بخوام صادق باشم ته ذهنم هستن)، ولی می‌خوام بگم که قرار نیست شاهکاری خلق کنند، چرا که من و شما در نهایت برده وجود خودمون هستیم، همون عامل اصلی ناکامی ما در مرحله اجرا و چیزی که گاهی (به صورت ناقص) ازش به عادات یاد می‌کنیم.کلمه عادت انقدر در ادبیات موفقیتی ما پررنگ شده که این احساس رو بهم داده که در چند سال اخیر،‌ تب و تاب هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی جای خودش رو به تب و تاب شناسایی عادات، اصلاح عادات، ایجاد عادات و ... داده. تعبیر عادات اشتباه برای توجیه عدم موفقیتِ مدل‌های هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی تعبیر جالبیه، اما نواقصی هم در بوته عمل داره. و مهم‌ترین نقصش اینه که انگار ما رو در یک ماز پیچیده می‌ندازه، ذوق می‌کنیم که «عه یه عادت پیدا کردم باید اصلاحش کنم»، هم زمان هم در تلاشیم که چندتا توپ در قالب اهداف در ابعاد مختلف زندگی رو توی دستمون نگه‌داریم و تخ توخ... در حالی که توپ‌ها به زمین افتاده و ما بین زمین و آسمون کج و کوله شدیم که مثلا جمشون کنیم، متوجه می‌شیم که به فنا رفتیم و روز از نو و روزی از نو! به نظر من مهم‌ترین مشکلی که همه این مسائل داره اینه که قلب ماجرا رو هدف نگرفته! حالا سوال خوب اینه که اصلا چرا هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی رو دوست داریم؟!به قول دکتر هاوس:«تو نمی‌تونی معتقد باشی که همه چیز گردن توئه، مگر اینکه خودت رو در مرکز قدرت بدونی!»شاید جالب باشه بدونید که اولین کسانی که مدیریت رو اجرا کردند، مهندس بودند، در عصر صنعتی و در دنیایی که تولید مکانیزه کم کم داشت معنا پیدا می‌کرد. جایی که اندازه‌گیری قابل اجرا بود و می‌شد ازش معنی استخراج کرد و افرادی که در این سیستم مشغول کار بودند هم همگی ماشالا اندازه‌بگیر و عاشق حساب و کتاب برای فهمیدن دنیا. تعریف کلاسیک مدیریت هم دقیقا معادل برنامه‌ریزی، اجرا، کنترل و ارزیابیه!توی مدل اولیه مدیریت، انسان جایگاهی جز یک ابزار برای تولید نداشت، حتی مطالعات اولیه روی انسان‌ها در محیط کار در واقع مطالعه این بود که مثلا اگر لامپ بزنیم ملت بهتر کار می‌کنن؟! آدم یاد اونجایی می‌افته که می‌گن برای گاو موزیک بذاری بیشتر شیر میده! خیلی طول کشید که نیازهای روانی انسان هم وارد فاز مدیریت سیستم‌های کاری بشه. شاید بشه گفت وقتی این مطالعات پررنگ‌تر شدند که انسان از یک نیروی یدی برای افزایش تولید، به جایگاه مغز متفکر سیستم اومد، یعنی در واقع سیستم کاری‌، نیازمند عملکرد ذهنی انسان بود تا بهره‌ور باشه. واقعیت اینه که در تمام سیستم‌های کاری دنیا بهره‌وری سیستم مهم‌ترین معیار موفقیتشه، کسی دلش به حال آدم‌ها نسوخته، مثلا همین الان که شما دارید این متن رو می‌خونید صحبت‌های زیادی توی دنیا هست برای این که زمان کاری در هفته از ۵روز به ۴ روز برسه،‌ چرا؟ چون ملت این طوری بهتر کار می‌کنن!حالا با این شرح و بسط ظاهرا غیرمرتبط بریم سراغ این که چرا برنامه‌ریزی جذاب است؟برنامه‌ریزی اولین بار با هدف سودآوری سیستم اتفاق افتاد. یعنی یک هدف عملیاتی وجود داشت، یک مسیر منطقی و شفاف می‌شد براش ترسیم کرد و می‌شد با ارزیابی نتایج، میزان بهره‌وری سیستم رو سنجید. در واقع جذاب‌ترین ویژگی هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی ایجاد احساس کنترل بر شرایطه. این که فکر کنیم ما در جایگاه قدرت هستیم و می‌تونیم نتایج رو کنترل کنیم. ولی آیا واقعا در عمل و وقتی داریم درمورد زندگی صحبت می‌کنیم، این ذهنیت عملیاتی هست؟ما در دنیایی پر از عدم قطعیت زندگی می‌کنیم، همیشه همین بوده و همیشه همین خواهد بود. منتها شاید مهم‌ترین تفاوت عصر فعلی با ۵٠ سال قبل این باشه که دسترسی ما به اطلاعات کمتر بود و به همین دلیل احساس کنترل بیشتری روی زندگی خودمون حس می‌کردیم. فرض کنید در شهری کوچک در عصر جنگ جهانی اول زندگی می‌کنید، با فرض این که جز کشورهای درگیر در جنگ نباشید، شاید مهم‌ترین اثری که جنگ روی شما می‌ذاره کمبود مواد غذایی باشه. اما در حال حاضر، تمام دنیا در حال تحلیل اثرات جنگ اوکراین بر وضعیت کشور خودشون و احتمالا زندگی خودشون هستند. این یعنی این که پیچیدگی دنیای ما به اون معنا بیشتر نشده، فقط ما بهش آگاه‌تر شدیم! البته اگر بخوایم صادق باشیم همین آگاهی ما باعث شده دنیا پیچیده‌تر بشه، اما خب، اصل حرفم رو گرفتین.حالا شما این احساس عدم کنترل رو بذارید کنار این که ما احساس می‌کنیم برای داشتن یک هویت دوست داشتنی، باید به موقعیت خاصی برسیم و برچسب ویژه‌ای، و در کمال تعجب گاهی برچسب‌ها، داشته باشیم. در حالی که هویت اصلی شخصیت و سلامت روان ماست. خروجی همه این‌ها این می‌شه که ما تلاش می‌کنیم اضطراب‌های وجودی و محیطی رو با برنامه ریختن کنترل کنیم، در حالی که این روش اصلا به اون شیوه‌ای که انتظارش رو داریم، پاسخ نخواهد بود.اگر برنامه‌ریزی نه، پس چه آره؟ممکنه تا این‌جای صحبت‌هامون برای شما این حس ایجاد شده باشه که «اوکی، همچینم بد نمی‌گی، ولی خب اگر نخوایم برنامه بریزیم، تو میای کارامون رو انجام می‌دی؟!»اینجا جاشه که به این مسأله مهم اشاره کنم که اون چه که من در این یادداشت‌ در حال حمله بهش هستم خود برنامه‌ریزی نیست، بلکه بینش پشتش و نحوه اجراش هست. به نظرم مشکل اصلی اون جایی به وجود میاد که ما فکر می‌کنیم زندگی باید یک هدف ملموس خارجی (بخوانید دستاورد) داشته باشه و با رسیدن بهش دنبال پر کردن حفره‌های وجودیمون هستیم. در حالی که شاید زندگی فقط رشد مداوم باشه، شاید رسیدن به یک یکپارچگی درونی در راستای یک آرمان و توسعه اون. اینجا ممکنه بحث یکم بحث پیچیده‌ میشه و فاز متفاوتی می‌گیره، در واقع جهان‌بینی ما به شدت با این قسمت در هم تنیده است و نمی‌خوام فاز فلسفی بدم به ماجرا، اما می‌تونم به جای پرداخت به این قضیه، به یک چیز کاربردی‌تر بپردازم.گاهی اوقات که با برخی از دوستانم صحبت می‌کنم، متوجه چیز عجیبی در کلامشون می‌شم، این که غرهای این فرد دقیقا غرهای ۶ ماه پیشه، حتی شاید دو سال پیش! همچنان داره از این که نظم مورد نظرش رو اجرا نمی‌کنه یا به یک سری دستاورد که حس می‌کنه بهشون نیاز داره نرسیده گله می‌کنه. از نگاه من، تو هر چقدم که مهارت‌های فنی یا رده شغلیت بالاتر رفته باشه، تا وقتی غرهات عوض نشده‌اند، هیچ رشدی نکردی. و خب برام عجیبه که تصور می‌کنی با تمرکز بیشتر روی شغل و مهارت‌هات قراره این غرها کم بشن! قبول دارم دستاورد اجرایی و پاسخ مثبت گرفتن از محیط می‌تونه اعتماد به نفس آدم رو بهتر کنه، اما از طرفی معنی رشد اینه که غرهای تو (چیزهایی که می‌تونند اعصابت رو خرد کنند) بزرگ‌تر و عمیق‌تر بشن و وقتی این اتفاق در عمل نمی‌افته معنیش اینه که دستاورد نمی‌تونه تمام غرهای ما رو از بین ببره.رویکرد هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی رویکرد غلطیه چون تمرکز تو رو جای نامناسبی خرج می‌کنه، به جای این که بری سراغ حل کردن مشکلاتت با خودت و برطرف کردن غرهات و رسیدن به سلامت روان، در تلاشی با دستاورد خودتو مثلا گنده‌تر کنی که غرها کمتر به چشمت بیان. برای من ماجرا دقیقا از همین مسیر اتفاق افتاد، منم دنبال رسیدن بودم، ولی هر چی بیشتر تلاش می‌کردم بیشتر متوجه می‌شدم که انگار نمی‌شه، تازه از اون بدتر، وقت‌هایی هم که می‌شد بازم راضی نبودم و حالم خوب نبود. آذر دو سال پیش از سر ناامیدی این رویکرد رو گذاشتم کنار، یطورایی پذیرفتم که «آقا اصلا من اینطوری نمی‌تونم!». ولی خب زندگی که بیخیالت نمی‌شه، باز یه کارایی هست که باید انجام بدی، اما وقتی تمرکزت از اهداف فانتزی می‌ره روی اقدامات عملیاتی مورد نیاز برای طی کردن زندگی، ذهنت یکم آزاد می‌شه که به این فکر کنه که چه مشکلاتی دارن مانع از عملکرد درست من می‌شن و این طوری لایه لایه تو وجودت چیزهایی که نیاز به تعمیر شدن دارن رو درست می‌کنی و میری جلوتر. بعد به طرز جالبی یه جایی به این نقطه می‌رسی که «ئه، من دارم می‌تونم!». منتها تفاوتش اینه که این سری اصلا هدفت تونستن نیست، صرفا داری زندگیتو می‌کنی می‌ری جلو! :)از این نقطه به بعد هر چی بیشتر مطالعه کردم، دیدگاهی که بهش رسیده بودم بیشتر تایید شد. آدم‌های موفقی دیدم که هدفشون موفقیت نبود، هدفشون حلال مشکل بودن بود و با همین رویکرد کارهای بزرگی با زندگیشون کرده بودند. این رویکرد به طور خاص من رو یاد افرادی می‌ندازه که جیم کالین در کتاب از خوب به عالی ازشون به رهبران سطح ۵ یاد می‌کنه. افرادی که دنبال برچسب موفق برای خودشون نیستند، اما به شدت بلندپروازند. به قول کارلی فیورینا، مدیرعامل سابق HP:«راز کوچک و کثیف ذهنی مقصدگرا ( زندگی کردن طبق برنامه) این است که نمی‌تواند به قول خود عمل کند، آن هم نه فقط گاهی بلکه همیشه. داشتن برنامه در زندگی، موفقیت و قطعیت، ترفیع و ثبات و نیز موقعیت و پول را ضمانت می‌کند؛ اما من بارها دیده‌ام که نتیجه‌ای کاملاً برعکس به همراه دارد. برای کسانی که به رویکرد «طبق برنامه» خـو گرفته‌اند فقط سه نتیجه احتمالی وجود دارد:- به هدف می‌رسید اما نمی‌توانید آن را حفظ کنید؛- به هدف می‌رسید اما نمی‌تواند شما را راضی کند؛- هرگز به هدف نمی‌رسید.هرکدام از این نتایج در نوع خود ویران کننده است. در طول سال ها فهمیده‌ام اگر فعالانه در جایی مشغول حل کردن مشکلی نباشم، توانایی تجربه اندوزی و یادگیری‌ام افزایش نمی‌یابد. علتش ایــن است که فرصت‌ها برای رشد و توسعه فردی همیشه در دل مشکلات پنهان هستند.»مخلص کلام این که، تا زمانی که نوع نگاهت به اهدافت و برنامه‌ای که برای رسیدن بهشون ریختی، ایجاد یک هویت قابل قبول و دوست داشتنی برای خودته، همواره در دشواری خواهی بود! شاید بد نباشه دفعه بعدی که دنبال تعیین یک سری دستاورد اجرایی در قالب اهداف سالانه هستیم، مکث کنیم و از خودمون بپرسیم چرا رسیدن به چنین چیزی برام مهمه؟ و دوباره و دوباره و دوباره... انقدر باید این چرا رو تکرار کنیم که بتونیم به یک حفره درونی برسیم، همونی که برای فرار ازش دنبال دستاورد هستیم.</description>
                <category>هیلی</category>
                <author>هیلی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 22:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از پس یک بحران درونی بر میام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hili/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%85-zkrfo0azvqr2</link>
                <description>هشدار: این نوشتار فقط انعکاسی از تجربیات نویسنده است و نویسنده هیچ ادعایی در زمینه درستی یا کاربرد حتمی موارد ذکر شده ندارد.ولی خب از اون جایی که برای من جواب داده، ممکنه برای شما هم مفید باشه...فکر می‌کنم همین که از نسل آدم باشی کافیه تا مطمئن باشیم یقینا تجربیات تلخی هم در زندگی داشتی یا خواهی داشت. تلخ هم میتونه با سخت، بحرانی، طاقت فرسا، مبهم و ... جایگزین شه! البته قرار نیست همشون رو تجربه کنیم، ولی خب وجود چندتایی از این موارد توی زندگی‌هامون خیلی طبیعیه.قصد ندارم پیام انگیزشی بدم، ولی دوست دارم قدم‌هایی که برای من همیشه موثر بوده رو باهاتون به اشتراک بذارم.سوال. موثر یعنی چی؟!خب، موثر از نظر من یعنی راه کاری که هم باعث شده از اون حس خارج بشم و هم کمکم کرده به یک راه حل درست برای حل مشکل یا برون رفت از بحران برسم!سوگواری رو جدی بگیریدخیلی از ماها عادت داریم مشکلاتمون رو نادیده بگیریم تا برای خودشون حل بشن، من خیلی با این شیوه راحت نیستم. به نظر من هیچ مشکلی به خودی خود حل نمیشه، میشه گاهی بهش زمان داد تا راحت‌تر حل بشه، ولی در نهایت تویی که باید از پسش بر بیای، حتی اگر قرار باشه قضا و قدر، لطف الهی و یا کائنات بهت کمکت کنه بازم مسؤول به کار بست اون کمک تویی!وقتی یک مشکل رو نادیده می‌گیریم از ذهنمون خارج نمیشه، بلکه فقط قایم میشه. هر چی بیشتر نادیده بگیریمش، عمیق‌تر فرو میره و بیرون آوردنش از اون اعماق سخت و سخت‌تر میشه. اگر بخوام تند برم باید بگم گاهی ممکنه به این نتیجه برسیم که دیگه کار ما نیست و یه روان‌کاو می‌خوایم که ریشه اصلی رو پیدا کنه. پس &quot;سوگواری رو جدی بگیرید&quot; و نذارید مشکل تو وجودتون فرو بره!اگر نیازه گریه کنید، اگر نیازه ناراحت باشید، اگر نیازه غر بزنید، اگر دوست دارید برید با تمام سرعت بدوید و در نهایت به هر شیوه‌ای که بلدید و متناسب با حسی که دارید (غم، ترس، خشم یا ...) خودتون رو تخلیه کنید.سوگواری رو خیلی هم جدی نگیریددرسته که سوگواری خوبه، ولی بعضیا هم دیگه شورشو در میارن.سوگواری یه حدی داره، نمی‌خوام زمان تعیین کنم، چون نمی‌دونم درگیر چه مشکلی هستید، ولی می‌دونم هر چیزی بالاخره یه انتهایی داره! اگه کنکورتو خراب کردی نهایتا یه هفته، اگه شکست عشقی خوردی نهایتا یه ماه،  اگه عزیزی رو از دست دادی نهایتا یه سال و ...موندن تو این مرحله خطرناکه واقعا! ممکنه علت حضور توی این مرحله رو فراموش کنیم و فقط از سوگواری برای خودمون لذت ببریم. ما قرار بود ذهنمون رو تخلیه و کمی آرومش کنیم، قرار نبود عادتش بدیم به این کار. پس یه انتهایی تعیین کنید و ناراحتی توی اون بازه زمانی رو برای خودتون منطقی بدونید.در مرحله سوگواری کار یدی رو فراموش نکنیدیکی از بهترین کارهایی که می‌تونید برای عمیق نشدن فاز سوگواری انجام بدید مشغولیته. البته منظورم مشغولیتی خیلی شدید که نذاره ذهنتون کارش رو بکنه نیست، منظورم مشغولیت یدیه، مثلا رسیدگی به گلدونا یا باغچه خونه، شستن ظرفا، تمیز کردن خونه و یا حتی کارهایی که کمی شادترن و مخصوصا بهتون کمک می‌کنند توی جمع خانواده باشید، مثل پختن کیک، یه گردش خانوادگی، پیاده روی، بازی دسته جمعی(ترجیحا همراه با تحرک) و ... .هشدار: گوشی، لپ تاپ و شبکه‌های اجتماعی به هیچ عنوان جایگزین کار با دست نیستند، چون در زمان نامناسب، دیتای اضافی وارد مغز می‌کنند! این کارها نه تنها کمک زیادی به تخلیه هیجانات و آروم شدن ذهنتون می‌کنند، بلکه باعث میشن زیاد توی مود اکتیو مغز [Central Executive Network] قرار نگیرید و با شخم زدن مشکل‌تون هی بزرگ‌ترش نکنید!تفکر حل مسأله رو پیاده کنیداول مقاله اشاره کردم که دنبال یه شیوه موثرم، پس باید مشکل رو حل کنیم. خیلی‌هامون سه مرحله قبل رو خوب طی می‌کنیم، اما برای این بخش وقتی نمی‌ذاریم. با این کار فقط شدت احساسمون نسبت به مشکل رو کم می‌کنیم و باهاش کنار میایم.ولی آیا در صورت تکرار شدن اون شرایط حالمون پایدار میمونه؟ آیا داریم قدم‌های درستی برمی‌داریم؟ آیا اشتباهاتمون رو تکرار نمی‌کنیم؟خیلی مهمه که سعی کنیم دنبال مشکل اصلی بگردیم و از ریشه حلش کنیم، نه واسه این که حالمون خوب باشه، برای این که یه قدم به سمت بالا رشد کنیم و تبدیل به &quot;من&quot; بهتری بشیم.گوش مفت پیدا کنیدمیگن خانم‌ها توضیح دادن رو دوست دارن، راست میگن. توضیح دادن خیلی کار جذابیه، نمی‌دونم چرا برای آقایون جذاب نیست! ولی یکی از مفیدترین تکنیک‌های خانم‌ها برای تخلیه هیجاناتشونه. البته من الان از این زاویه بهش نگاه نمی‌کنم.حرف زدن بهتون کمک می‌کنه به مسأله موجود از ابعاد وسیع‌تری نگاه کنید. همین که مجبور باشید برای یکی دیگه توضیحش بدید مجبورتون میکنه که منطقی‌تر و دقیق‌تر بهش نگاه کنید. البته اگر الان گاردتون رو محکم بستید که من دوست ندارم با کسی درمورد مشکلاتم حرف بزنم باید بگم منم دوست ندارم. ولی حرف میزنم، با خودم!&quot;حرف زدن&quot; به عنوان یک ابزار موثر به سه شیوه ممکنه:حرف زدن با یه نفر دیگه،نوشتن حرف‌ها به شیوه‌ای که راحتی (تایپ یا کاغذ و قلمی)،و حرف زدن با خودت.هر کدوم از اینا که براتون ممکن باشه جوابه. منتها اگر می‌خواین مدل آخر رو پیاده کنین باید یه نکته مهم رو متذکر بشم، واقعا با خودت حرف بزنمثل ایشون با خودتون دعوا کنین!مثل شخصیت جذاب گلوم در ارباب حلقه‌ها. البته نه در اون حد دوپاره و دیوونه، ولی خلاصه از جملات استفاده کنین و زبونتون رو بچرخونین.خیلی مهمه که مفاهیم تیکه تیکه و پراکنده‌ای که توی مغز شناوره، به یه حلقه تسبیحی در بیان و معنا و مسیر پیدا کنند. با مغز و درون مغز صحبت نکنین، با زبون صحبت کنین و فرض کنین فردی هستین مستقل از مغزتون و قراره با مغزتون حرف بزنین!قدم درست بعدی رو برداریدیکی از جذاب‌ترین انیمیشن‌هایی که به نظرم آثار روانشناختی فوق‌العاده بالایی داره Frozen هست. اگر این مجموعه زیبا رو دیده باشید می‌دونید که توی شماره دوم، شرایطی که السا و آنا باهاش درگیر بودن پر از عدم قطعیت بود و نمی‌شد تعیین کرد قدم بعدی چیه؟!وقتی کسی آینده‌ای نمی‌بینه، تمام کاری که می‌تونه بکنه اینه که کار درست بعدی رو انجام بده!خیلی از مشکلاتی که واقعا توانایی از پا در آوردن رو دارن اون‌هایی هستند که ابهام شدیدی برامون ایجاد کردن و نمی‌دونیم باید چکار کنیم که به شرایط پایدار برسیم. حس می‌کنم این مسأله تا حدود زیادی محصول فضاییه که توش رشد کردیم، انتظار شفافیت بالا از همه چیز داریم! زندگی کلا یک معماست و خیلی چیزها معلوم نیست، ما تنها وظیفه‌ای که داریم اینه که مثل السا و آنا قدم درست بعدی رو برداریم، شاید جواب نگیریم، ولی بهترین کاری بود که می‌شد در اون شرایط انجام داد و هر اتفاقی افتاده باشه ما شرمنده خودمون نیستیم.[البته اگر تو شرایطی هستید که مسیر پیش روتون کاملا شفافه لطفا درگیر این دو بند نشید، ولی بنا به تجربه می‌دونیم خیلی وقتا این طور نیست!]گاهی باید زمان بدیم تا مه جاده کنار بره و دو راهی‌ها رو بهتر ببینیم، ولی تا اون زمان فقط باید تلاش کنیم توی جاده بمونیم.گاهی به آیینه نگاه کنینخب، تبریک می‌گم، اگر به این مرحله رسیدین یعنی مشکل رو تا حد خوبی حل کردید و یا حداقل سبک منفعلی در مقابلش نداشتید. حالا نوبت اینه که داستانتون رو بنویسید.هر طور که راحتید، توی یه دفتر یادداشت، توی سررسیدتون و یا توی لپ تاپ ماجرای شکست(یا رویداد تلخ)، شیوه‌ای که باهاش مواجه شدید و چیزهایی که یاد گرفتید رو یادداشت کنید. شاید این یادداشت مشابه همون فرایند تخلیه ذهن یا صحبت کردن با خود باشه، ولی کاربریش کمی متفاوته. این یادداشت برای چند سال دیگه‌ست. زمانی که به هر دلیلی حس ‌می‌کنید نیاز دارید خودتون رو مرور کنید. خوندن این یادداشت‌ها بهتون یادآوری می‌کنه از چه شرایط سختی خارج شدید و باعث میشه اگر تو شرایط مشابهی هستید از خودتون خجالت بکشید و یادتون بیاد که باید چکار کنید. اگر هم تو شرایط خوبی هستید میتونه کمکتون کنه به خودتون و قدرتی درونی‌ای که دارید افتخار کنید!ممنونم که همراهیم کردید، امیدوارم چیزهایی که بیان کردم بتونه براتون مفید باشه. اگر نظری درمورد یادداشتم دارید و یا تجربیاتی در این زمینه دارید که حس می‌کنید می‌تونه برای من یا دیگران مفید باشه خوشحال میشم باهام به اشتراک بذارید.با آرزوی دلی شاد و تنی سالم.</description>
                <category>هیلی</category>
                <author>هیلی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 17:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایلان ماسک چگونه فضا را تسخیر کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/eastcloudmedia/elon-musks-leadership-xbz4yfoippd2</link>
                <description>چند روز پیش، پس از حدود 10 سال، شاهد ارسال دو فضانورد به فضا بودیم. شاید چنین رویدادی در عصر فعلی خیلی تعجب برانگیز نباشد، ولی یقینا همکاری SpaceX با ناسا در این پروژه جذابیت آن را دو چندان می‌کند. به همین مناسبت به سراغ یکی از یادداشت‌های قدیمی‌ام رفته‌ام که برای تحلیل سبک رهبری ایلان ماسک به عنوان یک رهبر موفق از نظر عملکردی بی‌نظیر در سطح شرکت‌هایش، در درس رفتارسازمانی ارائه کرده بودم. در همان زمان برایم سوال بود که یک فرد درونگرا و به شدت منطقی، چطور می‌تواند رهبری کرده و چنین امپراطوری عظیمی را بنا نهد؟ماسک پس از پرتاب موفق SpaceX در کیپ کانااورال، کالیفرنیا.در این نوشتار[1]سعی کردم با کمی ویرایش، یک یادداشت دانشگاهی را برای به اشتراک گذاری در ویرگول آماده کنم. امیدوارم از مطالعه آن لذت ببرید. اشاره به این نکته لازم است که هر یک از موارد مطرح شده تنها جلوه‌ای از شخصیت و رفتار ایلان ماسک است که برای درک بهتر از هم جدا شده‌اند، ممکن است در برخی موارد هم‌پوشانی‌هایی مشاهده شود که البته این یقینا به این دلیل است که ایلان ماسک این ویژگی‌ها نیست، ایلان ماسک ایلان ماسک است، با همه ویژگی‌هایش توامان و در ارتباط با هم!چشم اندازی واضحایلان ماسک در 14 سالگی دچار بحران معنا شد. وی به دنبال پاسخ به این سوال که معنی زندگی چیست کتاب‌های متعدد مذهبی و عرفانی خواند و به گفته خودش پاسخ را در نهایت در کتاب &quot;راهنمای مسافرین کهکشان[2]&quot; پیدا کرد. ماسک به این نتیجه رسید که پاسخ اصلا مهم نیست، بلکه این مسأله که ما چه سوالی از خودمان می‌پرسیم اهمیت بیشتری دارد!پس از این ماجرا وی هدف خود را افزایش آگاهی عمومی بشر و زنده کردن روح جنگجو و عملی آن کرد، چرا که اعتقاد داشت انسان‌ها فراموش کرده‌اند که چه پویایی علمی‌ای داشتند و رویاهای بزرگ‌شان را از یاد برده‌اند. در این باره گفته‌ است:&quot; تنها کاری که انجامش منطقی به نظر می‌رسد، تلاش برای  بالا بردن آگاهی جمعی است.&quot;برای او بسیار مهم است که بدانیم به دلیل قرار گرفتن در جو کسب و کارها یا به قول خودمان جو استارتاپی و یا به دلیل پیروی از مد یا حتی شانس به این موقعیت نرسیده است، او می‌گوید تمام کارهایی که انجام داده و انجام می‌دهد از دوران دانشجویی‌اش در ذهنش بوده و اتفاقی در این جریان قرار نگرفته است. شاهد این ادعا می‌تواند این خاطره از یکی از دوستان دوران دبیرستانش باشد که می‌گفت:&quot;روزی ایلان و برادرش در حیاط مدرسه در حال صحبت درمورد بانکداری بدون کاغذ بودند  و من در پاسخ گفتم : چه جالب! بعدها متوجه شدم چقدر چرت گفتم[3]!&quot;ماسک چشم ‌اندازی بسیار واضح از کاری که انجام می‌دهد دارد و در انتقال این چشم انداز به کارمندانش نیز توانایی بسیار بالایی دارد. یکی از کارمندانش ازSpaceX گفت:&quot;چشم انداز او کاملا واضح بود، او تقریبا شما را هیپنوتیزم می‌کرد. به شما نگاه می‌کرد و مثل این بود که : آره ما می‌توانیم به مریخ برسیم.&quot;شاید بتوان گفت عمیق بودن باورش برای خودش سبب شده این باور را به راحتی به دیگران منتقل کند.یکی دیگر از کارمندانش در تسلاموتورز که از شرکت مزدا استعفا داده بود تا به تسلا برود گفت:&quot;در آن زمان هیچ پیشینه‌ای در تسلا نبود، فقط چشم اندازی بود که می‌خواست دنیا را عوض کند و چه کسی است که نخواهد جزئی از این ماجرا باشد؟&quot;جالب است که وی زمانی به تسلا آمد که فاصله تسلا با ورشکستگی بسیار کم بود و امید بسیار کمی به موفقیت این شرکت وجود داشت.رابرت داونی جونیور، بازیگر شخصیت تونی استارک[4] در سری فیلم‌های مرد آهنی، درباره شخصیت ماسک می‌گوید:&quot;من به سادگی مسحور چیزی نمی‌شوم، اما این شرکت و این مرد فوق العاده بودند. هم تونی و هم ماسک یک ایده را در نظر می‌گیرند تا زندگی و خودشان را وقفش کنند.&quot;شاید بتوان گفت زیپ تو، پی پل، تسلا و سولارسیتی هر کدام جلوه‌ای از ایلان ماسک هستند، اما SpaceX خود ماسک است. ماسک شخصا SpaceX را بنیان‌گذاری کرد و تمام تلاشش را کرد تا اتفاقی که برای زیپ تو و پی پل افتاد[5] در آن تکرار نشود. تمام تمرکز ماسک بر این است که SpaceX را به طور کامل با شیوه و مدل ذهنی خود به نتیجه برساند.دانش فنی و علاقه به یادگیریبنیان‌گذار SpaceX علاقه زیادی به یادگیری دارد. وی در کودکی تا روزی 2 کتاب هم می‌خواند. تمام کتاب‌های کتابخانه و کتاب فروشی شهرشان را خوانده بود و وقتی دیگر کتابی برای خواندن نمانده بود در 8 سالگی شروع به خواندن دانشنامه بریتانیکا[6]کرد. خودش در این زمینه گفته:&quot;شما تا وقتی ندانید آن بیرون چه چیزهایی وجود دارد،  تصوری از این که چقدر بار دانسته‌هایتان کم است ندارید.&quot;جلوه این ویژگی از همان کودکی در رفتار ایلان ماسک مشخص بود، یکی از دوستان دوران دبیرستانش می‌گوید:«او همیشه در مورد مسائل نظر قطعی داشت!» یعنی در بحث علمی همیشه او پیروز بود، چرا که اطلاعاتی کافی برای تحلیل‌هایی که ارائه می‌داد داشت.یکی از کارمندانش در تسلا تعریف می‌کند که او وقتی برای بازدید از مراحل فنی کار می‌آید به شدت شما را سوال پیچ می‌کند، این کارمند گفته:&quot;من اوایل تصور می‌کردم دارد من را آزمایش می‌کند که تا چه میزان به کارم وارد هستم،  اما بعدها متوجه شدم به دنبال این است که چیزهای بیشتری یاد بگیرد.  او تا زمانی که 90% آن چیزی که می‌دانید را از شما بیرون نکشد دست بردار نیست.&quot;البته یک نکته دیگر هم در سبک رهبری او در این زمینه شایان توجه است. برای ماسک خیلی مهم است که اگر شما دارید به او گزارشی از عملکردتان می‌دهید اطلاعات علمی‌تان در آن زمینه کافی باشد. برای مثال یکی از کارمندان SpaceX می‌گوید:&quot;زمانی که در پرتاب موشک دچار مشکل شدیم به او زنگ زدم تا این مسأله را خبر بدهم، او همان طور با سوالات صریح و کنایه دار مرا مورد هدف قرار داده بود. من فکر می‌کردم این مسأله که او را فورا در جریان کار قرار بدهم مهم‌ است، اما یادگرفتم داشتن اطلاعات کافی از این هم مهم‌تر است.&quot;سامورائی درونایلان ماسک در شرایط سختی بزرگ شده است. او از کودکی به دلیل جداشدن والدینش از هم، با پدرش زندگی کرده است. پدر ایلان فردی سخت‌گیر بود و فعالیت‌ها و معماهای پیچیده‌ای برای فرزندانش طرح می‌کرد. ایلان خیلی تمایل ندارد در این مورد صحبت کند. علاوه بر این‌ها، در زمان کودکی ماسک، افریقای جنوبی درگیری‌های داخلی زیادی داشت و شرایط محیطی خیلی مناسبی هم فراهم نبود. هم چنین ایلان در مدرسه فرد محبوبی نبود، او اصولا از دیگران کتک می‌خورد، حتی یک بار از پله‌های مدرسه پرتش کردند. شاید بتوانیم همه این موارد را در این جمله جاستین ماسک، همسر سابقش، خلاصه کنیم:&quot;وقتی با ایلان وارد جنگ می‌شوی، باید بدانی نبرد ظالمانه‌ای در پیش خواهد بود. ایلان خیلی سرسخت است، او در فرهنگی خشن و شرایط سختی بزرگ شده است. او نه تنها برای موفق شدن، بلکه برای تسخیر جهان باید سرسخت و قوی می‌شد.&quot;این سرسختی در تمام ابعاد زندگی ماسک مشخص است، او خودش نیز به این مسأله اعتراف کرده:&quot;ذهن من مانند یک سامورایی است، من ترجیح می‌دهم خودم را بکشم تا شکست بخورم.&quot;در محیط کار سرسختی و سخت‌گیری او یکی از مهم‌ترین جلوه‌های رهبری اوست، برای مثال زمانی که کارکنان تسلا به علت کار زیاد درخواست مرخصی و ملاقات با خانواده‌هایشان را داشتند با این پاسخ مواجه شدند:&quot;زمانی که ورشکست شدیم، برای دیدن خانواده‌هایتان به اندازه کافی وقت دارید.&quot;یا زمانی یکی از کارمندانش که به دلیل تولد فرزندش در یکی از جلسات کاری شرکت نکرده بود با این ایمیل توبیخی مواجه شد:&quot;هیچ بهانه‌ای پذیرفته شده نیست. من بی‌نهایت ناامید شدم. شما باید اولویت‌هایتان را مشخص کنید. ما در حال تغییر دنیا هستیم و شما یا به انجام دادن این کار متعهد هستید یا نه!&quot;ایلان ماسک توانایی زیادی در کار کشیدن از افراد دارد، زمان‌بندی‌های او برای کار بسیار سخت‌گیرانه است، به اعتقاد ماسک یک کارمند که 16 ساعت کار می‌کند کارایی بالاتری نسبت به دو نفر که 8 ساعت کار می‌کنند دارد، زیرا یک نفر نیازی به هماهنگی و جلسه و ... ندارد. هم چنین به هیچ عنوان او به شما زمانی را برای تحویل پروژه‌تان دیکته نمی‌کند، برای مثال از شما می‌پرسد آیا جمعه عصر مناسب است؟ و وقتی بگویید بله، تعهدی داده‌اید که پای خودتان است.در زمینه اخراج کارکنان هیچ ارفاقی ندارد، اگر اثبات کنید که کارایی کاملی ندارید بدون هیچ چشم داشتی شما را اخراج میکند، حتی اگر 10سال متعهدانه برایش کار کرده باشید، خودش در این زمینه گفته :&quot;هرچه بیشتر برای اخراج یک نفر صبر کنی بیشتر متوجه می‌شوی که باید زودتر اخراجش می‌کردی.&quot;افراد زیادی به همین دلیل از شرکت اخراج شدند. افرادی که شاید گاهی اخراجشان اشتباه یا سخت‌گیرانه بود، ولی از نظر ماسک این کار همان کار درست است. شاید بتوان گفت فقدان وابستگی عاطفی و احساسات انسانی یکی از بزرگ‌ترین معایب رفتاری اوست. اشلی ونس در این باره می‌گوید:&quot;ایلان شناختی از شما ندارد و به این فکر نکرده که چیزی قرار است احساسات شما را جریحه‌دار کند یا نه.  او فقط همان کار لعنتی را که می‌خواهد، انجام می‌دهد. کسانی که با مدل ارتباطی او نتوانستند کنار بیایند، زیاد در شرکت دوام نیاوردند.&quot;&quot;کسانی که ماسک را به خوبی می‌شناختند او را به جای مدیرعامل یک ژنرال توصیف می‌کنند و این کاملا درست و منطقیست.&quot;یک دنده کمال‌گرایکی از مشخص‌ترین ویژگی‌های رهبری ماسک که البته تا حدودی به آن اشاره کردم، یکی دندگی در عین کمال‌گرایی است. همین ویژگی باعث شده رفتارهای ماسک برای افراد بسیاری قابل قبول نباشد. همین رفتار باعث اخراج او از مدیرعاملی zip2 و X.com شد. اریک جکسون در کتاب جنگ‌های پی پال که به تاریخچه این شرکت می‌پردازد ماسک را فردی خودشیفته، نادان و کله شق با تصمیماتی تماما اشتباه معرفی کرده است.یکی از جلوه‌های این ویژگی شخصیتی ماسک اصرار او بر کنترل همه چیز است، شاید بد نباشد که بگوییم ایلان ماسک همه پیچ‌های تولیدات شرکت را هم چک می‌کند!همچنین در تولید محصولات سخت‌گیری بالایی دارد، برای مثال یک بار در بازدید از نمایشگاه سالانه اتوموبیل‌ها با بررسی ماشین‌های تولید شرکت‌های بزرگ ایرادهای مسخره‌ای از آن‌ها می‌گرفت، در حالی که در آن زمان این شرکت‌ها میلیونی تولید داشتند و تسلا سفارش چندهزارتایی خود را نمی‌توانست آماده کند. در همان جا گفته است:&quot;شما یا بی‌چون و چرا تلاش می‌کنید محصولی بی‌نقص بسازید، یا بازنده هستید.&quot;درمورد رفتار یک دنده ماسک گفته‌اند بزرگ‌ترین دشمن ماسک خودش و طرز رفتارش با دیگران خواهد بود. او هیچ ترسی از رفتار بد با افراد رده بالای نظامی امریکا که به واسطه پروژه‌های SpaceX با آن‌ها در ارتباط است ندارد.استخدام حرفه‌ای‌هابرای ماسک خیلی مهم است که افرادی حرفه‌ای که چشم اندازی مشترک با خودش دارند را استخدام کند. او در اوایل کار شرکتش خودش با دانشگاه‌های مطرح امریکا تماس می‌گرفت و با دادن نشانه‌هایی از فردی که می‌خواست، کارمندانش را پیدا می‌کرد. برای مثال برای او خیلی مهم است که فرد علاوه بر علم دوستی و سواد بالا، روحیه‌ای جنگنده و پرتلاش داشته باشد.همان طور که در بحث چشم انداز اشاره شد، چشم انداز ماسک اهمیت بسیار بالایی برایش دارد و همه اعضای شرکت از فیلتر این چشم انداز رد می‌شوند و سپس او تصمیم می‌گیرد به شما اعتماد کند یا نه؟ یکی از کارمندانش در این باره می‌گوید زمانی که در یکی از جلسات فردی در جواب چرا گفت چون روال معمول انجام کار این است با این برخورد ماسک مواجه شد:&quot;من هیچ وقت نمی‌خواهم آن عبارت را دوباره بشنوم.  کاری که ما باید انجام بدهیم سخت است و کارهای نصفه و نیمه و سرسری پذیرفته نخواهد شد.&quot;&quot;او کاملا شما را ویران می‌کرد و اگر جان سالم به در می‌بردید تازه تصمیم می‌گرفت که به شما اعتماد کند یا نه؟ او باید می‌فهمید آیا به اندازه خودش دیوانه هستید؟ همه در سرتاسر کاخانه از این فیلتر اخلاقی عبور می‌کردند.&quot;افرادی که در شرکت‌های ماسک کار می‌کنند می‌گویند:&quot;کسانی که منتظر راهنمایی یا دستورالعمل‌هایی با جزییات می‌مانند از دور خارج می شوند.&quot;در واقع او به دنبال افرادی است که خودشان توانایی بالایی در تصمیم‌گیری دارند، او فقط به شما می‌گوید چه چیزی می‌خواهد و شما روش رسیدن به آن چیز را پیدا می‌کنید، یکی از ممنوع‌ترین عبارات غیرممکن است، اگر بگویید این کار غیرممکن است پاسخش این خواهد بود:&quot;اوکی، برو من خودم هستم، هم زمان مدیر دو تا کارخانه هم هستم.&quot;و واقعا خودش در کنار تمام کارها آن پروژه را در زمان مناسب به اتمام می‌رساند!و در نهایت اگر پروژه‌ای قابلیت اجرا ندارد، باید با برنامه‌ای جایگزینبه سراغش بروید و با جزییات علمی توضیح دهید چرا نشد!ترس و تحسینیکی از برترین ویژگی‌های ماسک نسبت به بسیاری از همتایانش توانایی تمرکز بالا در مواقع بحرانی و تصمیم‌گیری صحیح است، اشلی ونس این ویژگی را این طور توضیح داده است:&quot;بیشتر کسانی که تحت فشار قرار می‌گیرند وحشت‌زده می‌شوند ایلان اما فوق العاده و بیش از حد منطقی می‌شود. او کماکان قادر است تصمیمات درست و بلندمدت بگیرد. هرچه شرایط سخت‌تر بشود، عملکرد او هم بهتر می‌شود. یکی از چیزهایی که درمورد ماسک دوست دارم توانایی او در گرفتن تصمیم‌های بی شمار و سریع است.&quot;در طول فرایندهای کاری چه در SpaceX و چه در تسلا، ماسک نقش پررنگی در ایجاد روحیه در مواقع بحرانی داشت. برای مثال زمانی که پرتاب چندم SpaceX دچار اشکال شد و موشک در فضا منفجر شد، همه تیم به شدت سرخورده بودند، اما نیم ساعت بعد با سخنرانی ماسک همه با انرژی زیادی کار خود را دوباره شروع کردند. کارمندانش می‌گویند:&quot;ماسک فورا با کارمندان صحبت کرد و آن ها را ترغیب به کار کرد: ببینید ما از پسش بر میایم. اشکالی ندارد، هول نکنید.&quot;&quot;ایلان با پنهان کردن نگرانی‌ها، کار بزرگی کرد. او همیشه درمورد حمایت از هم و موفقیت صحبت می‌کرد، اما هیچ وقت &quot;اگر شکست بخوریم کارمان ساخته است&quot;  ازش نشنیدیم. او خیلی خوش بین بود.&quot;همان طور که اشاره کردم برای ایلان کارایی بالای کارکنان مهم است، اما او ابتدا مطمئن می شود که مانعی بر سر کار شما وجود ندارد، برای مثال یکی از مهندسین ارشد فنی SpaceX تعریف می‌کند که عینکش در حین کار شکست و عینک یدکی‌اش هم دچار اشکال شد، ظاهرا وی در حال شکایت از این بود که به علت حجم کار زیاد نمی‌تواند مشکل عینکش را حل کند و متوجه نبود که ماسک پشت سرش ایستاده است، نیم ساعت بعد مدیر برنامه‌های ماسک با کارت یک جراح چشم به سراغش رفت و او را برای معاینه به مطب بردند. او در این مورد گفته است :&quot;ایلان می تواند خیلی سخت و پرتوقع باشد، اما حتما از قبل مطمئن می‌شود که موانع از سر راهتان کاملا برداشته شده‌اند.&quot;او به واسطه تجربیات اولش در مدیریت افراد در کسب و کارهایش درک بالایی از این مسأله پیدا کرده است که لزومی ندارد افراد مثل او فکر کنند، در این مورد می‌گوید.&quot;قبل از آن[7]واقعا هیچ گروهی را اداره نکرده بودم... باید فکر می‌کردم چه عواملی روی کار کرد یک گروه موثر هستند، اولین نکته این است که دیگران مثل شما فکر می‌کنند، اما این اشتباه است. حتی اگر آن‌ها دوست داشته باشند مثل شما فکر کنند، لزوما تمام اطلاعات و فرضیات شما را ندارند.  بنابراین، اگر من یک سری اطلاعات داشته باشم و  با بدل خودم نصف اطلاعات را به اشتراک بگذارم نمی‌توانم توقع داشته باشم که آن بدل به همان نتیجه‌ای برسد که من رسیدم. شما باید خودتان را در شرایطی قرار بدهید که بگویید،  خب، این مسأله از دید آن‌ها چطور است، و از دید آن‌ها به مسائل نگاه کنید.&quot;شاید همین مسأله به ایلان ماسک کمک کرده است در عین تفاوت‌هایش با افراد اطرافش بتواند آن‌ها را به خوبی مدیریت کند.در نهایت همه کارکنانش، چه آن‌هایی که مشغول به کار هستند، چه آن‌هایی که اخراج شده یا استعفا داده‌اند، طوری از او یاد می‌کنند که انگار درمورد یک خدا یا ابرقهرمان صحبت می‌کنند، آن‌ها در عین این که از او می‌ترسند به شدت او را تحسین می‌کنند. اشلی ونس در این باره می‌گوید:&quot;اکثر افرادی که با آن‌ها مصاحبه کردم درمورد ساعت‌های کاری، رک بودن ماسک و گاهی توقعات بی‌جایش صحبت کرده‌اند. با این حال تقریبا همه، حتی اخراج شدگان، او را تحسین می‌کردند و طوری درباره‌اش صحبت می‌کردند که معمولا درباره ابرقهرمانان یا خدایان حرف می‌زنند.&quot;پینوشت:[1] در مطالعه سبک رهبری و رفتار ایلان ماسک با استفاده از تحلیل‌هایی که در این زمینه انجام شده و بر اساس شواهد موجود در کتاب زندگی نامه وی و نقل قول‌هایی از خودش یا اطرافیانش، رفتارش به عنوان یک رهبر کسب و کار را در موارد زیر دسته بندی کردم. در این دسته‌بندی تلاشم بر این بود تا با اشاره به نقل قول‌ یا داستان‌هایی که در این زمینه تعریف شده است اطلاعات کامل‌ و تصویری واضح به شما منتقل کنم.[2] The Hitchhiker&#x27;s Guide to the Galaxy, Douglas Adams[3]  منظورش این بود که اصلا متوجه نشدم درمورد چه چیزی صحبت می‌کنند.[4]  به گفته عوامل فیلم، تونی استارک یا مرد آهنی الهام گرفته شده از شخصیت ایلان ماسک است، به همین دلیل رابرت داونی جونیور برای تصور بهتر از نقشی که باید بازی کند مدتی با ایلان ماسک هم نشین بود. ایلان ماسک در قسمت دوم این فیلم نقشی کوتاه دارد. شهرت ماسک پس از نمایش این فیلم دوچندان شد و تقریبا از پس پرده‌ها برای عموم مردم به نمایش درآمد.[5]  اخراجش از سمت مدیرعاملی![6] دانشنامه بریتانیکا (به انگلیسی  Encyclopædia Britannica) دانشنامه‌ای است که نخستین بار در سال ۱۷۶۸ در ادینبرو منتشر شد. این دانشنامه قدیمی‌ترین دانشنامه انگلیسی‌زبان محسوب می‌شود. این دانشنامه در حال حاضر یکی از مهم‌ترین و معتبرترین منابع به زبان انگلیسی به‌شمار می‌رود که تا به امروز ویرایش و انتشار آن ادامه یافته‌است. بریتانیکا توسط ۱۰۰ ویراستار تمام وقت و بیش از ۴٫۰۰۰ مشارکت‌کننده که خود شامل ۱۱۰ نفر از برندگان جایزه نوبل و ۵ رئیس‌جمهور است، به رشته تحریر درآمده و در بسیاری موارد، علمی‌ترین و آکادمیک‌ترین دانشنامه دنیا شناخته شده‌است.[7] هدایت Zip2.</description>
                <category>هیلی</category>
                <author>هیلی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 12:41:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>