<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hmdjh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hmdjh</link>
        <description>هآمدجهان پناه|دانش آموخته مطالعات فرهنگی و رسانه|منتقد،عکاس،نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/75727/avatar/la1hj3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hmdjh</title>
            <link>https://virgool.io/@hmdjh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جادوی ذهن یک ایتالیایی مذهبی|نگاهی بر اثر شورانگیز- la passione - رومئو کاستلوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-la-passione-%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A6%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C-dajyvctclfsx</link>
                <description>در سال 2016 رومئو کاستلوچی به همراه کنت ناگانو اثری را روی صحنه بردند که جان دیگری به این اثر درخشان داد.پاسیون(رنج نامه)سنت ماتیو اثر یوهان سباستین باخ ؛ موسیقی عظیم باخ بزرگ را همچون ققنوسی پررمز و راز مجدداً از آتش گذر زمان برون آورد.در دورانی که روایت موسیقایی ازانجیل بسیار کمرنگ شده بود ودوره رونق آثار ارکسترال وظرائف کنسرتوها بود، موسیقی باخ از آن روز تاکنون بی وقفه ومستمر درحال اوجگیری بوده است. موسیقی که متاثر از نبوغ،شناخت مافوق تصور ازظرائف هندسی وهارمونیک موسیقی وتنوعی حیرت انگیز در آثار باخ شده است. این اثر درخشان در واقع یک سخنرانی از فصل 26 و 27 انجیل لوتر است که به عنوان یکی از بزرگترین شاهکارهای موسیقی مقدس باروک شناخته می شود. در پرده ی یهودا یک جمجمه ی انسان جایگزین مجسمه ژولیوس سزار می شود.در سال 2016 رومئو کاستلوچی( هنرمند ایتالیایی ) به همراه کنت ناگانو(رهبر ارکستر مونترال) اثری را روی صحنه بردند که جان دیگری به این اثر درخشان داد. چرا که خطوط نمایشی کاستلوچی جدای از فضای شنیداری و آوایی این موسیقی ، برتری ادبیات را به چالش می کشد.پاسیون کاستلوچی تلفیق غریبی از اپرا، تئاتر و پرفورمنس است. شامل 18 پرده ی متمادی به اسامی: بی تحرکی، آمونیوم، یهودا، عشای ربانی، شورا، عید پاک، تنهایی، کوه زیتون، بوسه، معبد، قیمت خون، تاج گذاری، میخ ها، مصلوب، مرموز 22، قبر، رسول، اراده است که در زمان اجرای اپرای سنت ماتیو در هر بخش یک شی،فعالیت یا شخصیت در حدفاصل مخاطبین حاضر در سالن و گروه موسیقی به نمایش گذاشته می شود. نمایش به شکل دو بعدی برای حضار به اجرا در می آید. از اشیای کوچکی چون مجسمه ی ژولیوس سزار در قسمت بی تحرکی و جمجمه ی انسان در قسمت یهودا و جام شراب در قسمت عیدپاک گرفته تا حجم بزرگی چون یک اتوبوس توریستی در قسمت شورا که از سمت راست وارد و از سمت چپ خارج می شود. ساختار نمایشی این اجرای سه ساعته به طرز شگفت آوری مجذوب کننده و کنجکاوی برانگیز است. پاسیون کاستلوچی در هرپرده بیشتر مخاطبش را با شگفتی روبرو می کند که انتظار هرچیزی را روی صحنه از آن می کشد که به طور معمول در نمایش کاستلوچی یک هنر بصری پیچیده ی سرشار از دیدن است. وی زبانی را توسعه داده است که به همان روشی که موسیقی، مجسمه سازی ، نقاشی و معماری قابل درک است او در فرمتی تلفیقی همه را برای خود برمی دارد و فرمی جدید به آن می دهد. در اثر پاسیون هم علم حضوری فعال دارد مانند قسمت  سیزدهم که به یک میز آزمایشگاهی و دو پرسنل در حال آزمایشش پرداخت می کند و هم نمایش که درپرده ی مصلوب از پسر نه ساله تا پیرزن 84 ساله به میله ای آویزان و نقش مسیح را اجرا می کنند.هنر رومئو کاستلوچی با کششی که در ایجاد تصاویری که در ظاهر ارتباطی ندارند و در محیط سیالی چون خطوط موازی از هم با فاصله ایستاده اند در ناخوداگاه مخاطبش هم را قطع می کنند و قلب غفلت نگاه را سوراخ و از آن عبور می کند. از نظر او نمایش فرصتی است برای اندیشیدن، دیدن، آگاهی یافتن به معنای عمیق تماشاکردن و مواجهه مستقیم با مشکلاتی که تصاویر رایج امروزی را نیز زیر سوال ببرد.ترکیب افتراق آمیز و غریب کاستلوچی، سیم های خاردار ماشین لباسشویی و ارکستر هامبورگ در فضایی سفیدمخاطب در پاسیون اخلال عجیبی را تجربه می کند بعد از پرشدن یک جام شراب با خونی که از گوسفندی روی صحنه روبرو می شود تشک کشتی ای را می بیند که در فضای تمام سفید دو کشتی گیر رودرروی اپرای جادویی باخ هم را زمین می زنند و چهار دقیقه ی تمام با هم کشتی می گیرند و بعد درخت بزرگی از زیتون وارد این فضا می شود ،آیا می شود جز جادوی ذهن کاستلوچی اسم دیگری به این اتفاق داد.اسامی انتخابی برای قسمت ها ترکیبی از سنت، سیاست ، مذهب و تاریخ است. او با انتخاب هوشمندانه ی اسامی ترکیبی نامانوس از نمادها می سازد که بعد از روزها از تماشای تصاویر متعددش مخاطب همواره در مسیر تحلیل شان متمایل است. دین هرگز از نمایش كاستلوچی دور نیست. در حالی که این هنرمند ایتالیایی برای اولین بار با یک اثر مقدس ،به شکلی مقدس مقابله می کند ، با کمال تعجب به تصاویر مسیحی متوسل نمی شود بلکه درعوض تصویری واقعی از خرده ریزهای مذهبی متعارف و منسوخ ارائه می دهد ، معادل سازی های معاصر بیشترین عناصر نمادی را که در یک روحیه ماتریالیستی مورد بازبینی قرار گرفته اند ، تکان می دهد اما خالی از معنویت نیست یک بره که خون خود را بر روی یک جام مقدس فواره وار خالی می کند ، تاج خارها از سیم خاردار تراشیده شده است ، یک پارچه پزشکی رنگی نشان دهنده کفن است ، صلیب مقدس از لوله های پزشکی تشکیل می شود که با یک ماده شیمیایی قرمز وریدی آبیاری شده است. عیسی چهره جمعیت عادی و متکثر را به خود می گیرد. زن و مرد ، پیر یا جوان ، سفید یا سیاه ، همه با شلوار جین ، هر کدام به نوبه خود از یک میله ثابت آویزان هستند تا مصلوب شدن را تقلید کنند.کنت ناگانو ، رهبر ارکستر فیلارمونیک ، تفسیری صاف و گرم از کارهای باخ را ارائه می دهد ، که بطور عمیقی در آن آرامش درخشان و یک شخصیت مراقبه ای برجسته زندگی می کند. گروه های کر و ظریف و متبلور در یک راستا حرکت می کنند. ایان بوستریج از رنگ و فرافکنی مناسبی برای تفسیر نقش خود به عنوان بشارت دهنده برخوردار است و برای جبران مشکلات در اوج های متشنج و حتی فریاد زده ، از یک حس قوی بیان دراماتیک استفاده می کند.کاستلوچی که غالباً بحث برانگیز است ، شور را به صحنه نمی آورد بلکه احضاری از آن را ایجاد می کند ، رادیکال ، دور ، انعکاسی ، گاهی خشک ، معمایی. این توانایی انسان را برای ساختن و تخریب ، اعتقاد به پیشرفت علم به عنوان وسیله ای سرگرم کننده و ترسناک برای درک ناتوانی و فراتر رفتن از شرایط خود ، کشف می کند. در رابطه ای که هر دو منفعل و تنها چرخه ای از زمان است و از طریق جانشینی تابلوهای زنده ، بر روی لاشه یک اتوبوس توریستی آسیب دیده رژه می رود ، کنده یک درخت غول پیکر از شاخه ها و برگ های آن برداشته می شود ، یک سنگ یکتایی به دو قسمت تقسیم می شود ، یک زن عابد در پایان ، یک کشتی گیر روی تشک تاتامی ، تکنیسین هادر پایان ، یک مرد بالغ با ریش کامل که پس از یک حادثه کاری از داشتن پا محروم شده و به کندی و بی پروتز بر روی زانوهای خود راه می رود. این شور است که کار می کند . تجربه ها ، انسان و ارتباط آن با عناصر است که حرکت می کند و با ویژگی های مبهمش در انتهای اثر با ماسکی  تمام آزارها ، دردها و ویرانی های انسان را فریاد می زند و  پایان می یابد.پاسیون کاستلوچی عقل و قلب را همسو و یکدل درگیر می کند و شور و اشتیاق را همزمان با غمی تاریخی به مخاطبش منتقل می کند. پاسیون کاستلوچی اثری ست که می شود آن را بارها و بارها دید و هربار دوباره از دیدنش به وجد آمد.La Passione صاحب اثر: Romeo Castellucci سال نمایش:2016  هامبورگ-آلمان</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 10:44:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی مسری است | نگاهی به کتاب من،شماره سه نوشته ی عطیه عطارزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-uiyyamdpybrb</link>
                <description>نه صدایی نیست،حالم خوب است،کسی صدا نمی زند. من صدایی نمی شنوم، من خوبم، مغز گاهی قاتی می کند-آن تو ماده هایی هست که گاهی بیخود کم و زیاد می شوند آدم گاهی بیخود چیزهایی می شنود که واقعی نیست.چیزهایی می بیند که واقعی نیست.این صدا واقعی نیست. کسی به من کار ندارد.کار لارگاکتیل است.در اواسط دهه ی پنجاه ،پسری ساکن تیمارستانی در اطراف تهران که اورا شماره ی سه صدا می زنند  آدمیست که قدرت حرف زدن ندارد بیسوادست و تنها نقاشی می کشد و حالا قصه ی 5 سال آخر حضورش را تعریف می کند.داستان ملغمه ای جدانشدنی از اتفاقاتی که در ذهن این مرد می گذرد با واقعیت عینی ای که او تجربه می کند است. ازین لحاظ می توان آنرا با رمان قبلی این نویسنده به مقایسه گذاشت چرا که چه از جهت موضوع وچه از حهت پرداخت مشابهت های زیادی دارند. از شخصیتی که کمبودی نسبت به بقیه دارد تا پرداختی از جنس مقاومت دربرابر جهان پیرامونی و همسنگی خیال و اوهام هایش با واقعیتی که او  را دوره کرده است. بوی کود تازه یعنی درخت ها نمی میرند فقط ادامه می دهند. بگذار بوی کود آرامت کنند چشم هات را بنبند ببین خوب ببین ببین که همه چیز چه جور پشت سرت آب می شود،دروازه،تخت ها، لاشخورها، خورشید، قرص ها، حتی کوه آب می شود.عطیه عطارزاده در گام دوم رمان نویسی اش باز به سراغ فردنگاری رفته است. زبان داستانش این بار هم اول شخص است. در رمان اولش مردن با گیاهان دارویی قصه ی دختر نابیناییست که دارد پیرامونش را کشف می کند و به معنایی تازه ازبینایی می رسد. او که از چهارچوب خانه شان بیرون نرفته با ساختاری نچندان معمولی (با سرک کشیدن در جهان درمانی ابوعلی سینا) و با روایتی خطی همراه با یک جنون و وحشیانگی که مخاطب در انتها با یک پایان بندی شگفت انگیز روبرو می شود همراه بود. در من شماره سه،همانطور که از اسمش در قیاس با رمان اول برمی آید، عنوان آدم را آنقدر که باید قلقک نمی دهد که طرح جلد نشر چشمه جورش را می کشد. در من شماره سه قصه همانند قبلی از وسط ماجرا شروع می شود و مخاطب با یک حجم بزرگ از نادانسته به سراغ ماجرای نچندان ملموسی میرود.توی تاریکی چیزهایی جلوی چشم آدم می آید.مگذار باد پریشان کند خاکستری که از عصاره ی خون است.یاد چیزی می افتم که یادم نیست.سلیمی می گوید خاطرات بچگی از یاد می روند ولی از بین نمی روند.عطیه عطارزاده از قلم ادبی اش استفاده می کند و مخاطب را در پاراگراف های شریفش گیر می اندازد اما در ادامه و تا شعر بعدیش اتفاقات بهم اتصال پیدا نمی کنند و این گیرافتادگی دردی از فهم دوا نمی کند. شاید قرار دادن قصه در دل انقلاب ،حضور اسمی از شاعری که قرارست اعدام شود و ربط دادن اتفاقات بین بیمارهای روانی و جامعه ی بیرونی بتواند در ابتدا برای مخاطب جالب و تیزهوشی نویسنده را در ذهن او متبادر کند اما در ادامه و در سلسله اتفاقات رگباری داستان بخصوص ماجرای ملتهب مربوط به شخصیت دوم (قاسم) هیچ فصل مشترکی بین این دو ماجرا پیدا نمی شود که فقط به بستری تاریخی صرف برای مطرح کردن داستان باقی می ماند. این قصه باز همان فرمول عطارزاده را دنبال می کند شخصیتی که یاغی نیست اما اتفاقات او را به سمت هجوم سوق می دهد جریانی که در کتاب اول نویسنده بشدت گیرا،تازه و پرجذبه بود اما اینجا در حد ایده باقی می ماند.کاش از توی این سوراخ بروم بیرون،مثل دود سیگار،بخار شوم بروم بالا،بنشینم روی بال کلاغ ها. اصلا چرا این همه استخون دارم؟این همه گوشت؟هذیانها و خیال های من شماره ی سه افراطی و زیاد از حد است. داستان در طبقه ی ضدژانر تعریف شده اما این ضد ژانری آنقدر زیاد پیش می رود که خواننده به فروپاشی درونی در دریافت حقایق می رسد.اینجا باز عطارزاده مخاطبش را در یک ایزوله ی مکانی زمانی قرار داده اما با آدمهای زیاد قصه اش معلوم نیست دارد چه کار می کند. قاسم،سمسار،سلیمی،آسو،اخلج، اسماعیل،عباس،صادق،اصغر،نادر،یادگار،سراج. این ها اسامی آدمهای من شماره سه است که جهان پیرامونش را تشکیل می دهند. به جز قاسم و آسو که داستان حول آن ها می چرخد از بقیه آنچنان اطلاعاتی داده نمی شود و اینان در ذهن خواننده بی بعدند و منفک پذیر از هم نیستند. آدمهاش برای مخاطب ،گویی سایه هایی شبح مانندند که لای برگه های قصه تنها از پشت صحنه عبور می کنند و فقط از آن ها اسم هایی هست که بگوید قصه ام آدمهای زیادی دارد و محیط در اختیار کامل قهرمانم نیست وگرنه حضور اسامی تنها به یکی دیگر از دلمشغولی های خواننده در به سرانجام نرسیدن فهمش از خوانش تبدیل می شود. آدمهایی که به چند جمله ی کوتاه خلاصه می شوند و هیچ تاثیری در پیش برد داستان ندارند و فقط در پیچیده ترشدن قصه و پیش رفتن ماجرا در ذهن خواننده نقش معکوسی بازی می کنند.آدم ها بذرند کافیست با رویشان نگذاری تا بزرگ شوندعطارزاده اینجا انگار به جای راحت تعریف کردن ذهن مغشوش روانپریش شده ی قهرمان قصه اش دارد آن را به کلاف سربسته ای بدل می کند که کسی از آن چیزی متوجه نمی شود. قصه رفته رفته ناواضح تر جلو می رود تا جایی که تفاوت بین واقعیت در داستان و چیزی که در ذهن شماره ی سه می گذرد قابل تفکیک نیست تا اینجا که شخصیت ها هم به این چالش اضافه می شوند .در رمان اول این نویسنده،ارزش خرده داستانها و پرداخت آنها در پیشبرد شخصیت و شناخت او بشدت گام به گام، متوازن و هوشمندانه بود در حالیکه در من شماره سه این اتفاق به شکلی کند و حتی عقب گرد در شناسایی قهرمان و تکرار نمایش استیصال در فرد بشکل تشدید یافته و افراط گون اتفاق می افتد. ما از شماره ی سه باز گویی تصویری شبیه همان دختر نابینای رمان اول داریم ،گاه حتی انگار شخصیت اول هم اینجا نابیناست.آدمها وقتی کور می شوند چیزهایی می بینند که قبلا ندیده اند.چیزهایی که وجود ندارد.کور شدن را مغز آدم کور قبول نمی کند. خودش چیزهایی می سازد برای دیدن!نکته ی مهم دیگر در من شماره سه نحوه ی پرداخت به روایتش است. خانم نویسنده در من شماره سه نه به شکل خطی که به شکل سیکلی بسته به داستانش پرداخته . از یک پاراگراف در شروع به همان پاراگراف در پایان میرسد. نحوه ی پرداخت سینماییش اما در تصویرسازی ذهنی خواننده کمک زیادی نمی کند. پایان بندی در راهنمای مردن با گیاهان دریایی بشدت تاثیرگذار و وحشیانه بود(مومیایی کردن جسد مادر با عسل) در اینجا در ابتدای بخش سوم پیش از رسیدن به پایان بندی این اتفاق وحشیانه (خوردن مغز قاسم توسط شماره سه)به شکلی شتاب زده و بی ثمر هدر می رود چرا که هم این روش در کتاب اول که با شخصیتی آرام و به دور از هیجان روبروییم بشدت تکان دهنده و آشنایی زدا  و تازه بنظر میرسد اما در اینجا ما باشخصیتی که بارها به اتاق انفرادی درمان(ایزوله) و شوک فرستاده میشود و تعادل ذهنی ندارد و هرچیزی ازو برمی آید طرفیم و تکلیف خواننده با این سرانجام از اولش هم معلوم است.چشم‌هات را دوست دارم چون به مادرت رفته‌اند. دنیا هم که سیاه باشد باز  سبزند. دست‌هات را دوست دارم چون چیزهایی کشیده‌اند که هیچ وقت ندیده‌ای.  دهانت را اما از همه این‌ها بیشتر دوست دارم. چون هیچ وقت باز نمی‌شوند.پایان بندی ازین نظر میل زیادی به تکرار مکررات قبلی پیدا می کند و به سرهم بندی و به ابتدای نوشته رسیدن شاید و شاید به نویسنده  این روش تحمیل می گردد تا در نهایت مخاطب با یک عالم نادرستی در فهم داستان قصه را پایان یافته ببیند بااین واقعیت روبرو شود که همه این ماجرا یک وهم گسسته و از هم گسیخته باشد چرا که گویی نویسنده هرآنچا از داستان در ذهنش تازگی داشته را سخن گفته و پیش نیازهای شناخت این روایت را برای مای مخاطب فاش نمی کند انگار ماهم بااو هم ذهنیم. بااینکه من شماره سه از لحاظ کیفیت جزییات و برون سپاری تصویری تجربه های دیوانه وار شماره سه در ذهن خواننده اثری پخته تر بنظر می رسد و در کالبد شکافی اتفاقات بشدت موفق عمل می کند  اما از سوی دیگر مردن با گیاهان دارویی اثری بمراتب ترتمیز تر،داستانی تر ،خوش خوان تر و برای مخاطبش دلپذیرتر از لحاظ درک موقعیت هاست. خانم نویسنده که تعبیرهای شاعرانه اش همواره دوست داشتنی و دلچسب و تازه تر از سایرین است در من شماره سه آن ریسک جذاب کتاب قبلی اش را انجام نداده و به سراغ جریان سیال ذهن های دیوانه رفته (موضوعی که در حد ایده بشدت جذاب بنظر می رسد)اما این موضوع یادش رفته که اینجا شاید خلاف جریان حرکت کردن خیلی هم طبیعی و خرق عادت ساختن دشوارتر است.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 10:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خیال می کنم پس هستم | نگاهی به کتاب سنجاب ماهی عزیز نوشته فریبا دیندار</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vnx4vsgjaeai</link>
                <description>گفت که اعتقاد داشتن به قارقارکلاغ ها خیلی بهتر ازین است که آدم از پیدا کرن پینه دوز یا حلزون لای سبزه ها ذوق کند یا خیال کند یک روزی ماهی می شود!خدایکشنبه ها و چهارشنبه ها را برای ماهی ها نیافریده است؛ این جمله کنجکاوی خوبی را همپای اسم نامانوس کتاب برای من خواننده به همراه داشت. سنجاب ماهی عزیز کتابی در رده سنی نوجوان است که به شکلی جدی درامیزه شده است.  داستان دختر بچه ای به اسم نیناست که خیال می کند پدرش به ماهی تبدیل شده و برایش نامه می نویسد و منتظر است تا روزی خودش ماهی شود و  در جواب نامه هایش شخصی به اسم آقای ماهی به او جواب می دهد. مطرح شدن این خیال نینا در ابتدا به شکل فانتزی مخاطب را دچار یک سردرگمی جذاب می کند چرا که نویسنده با استفاده از تعبیرهای مناسب و پرواز بی مرز خیالات از تعریف غروب ها به کلاغ هایی که به آخر دنیا می روند، جاییکه آب های رودها به آن میریزند تا آرزوی داشتن کارخانه ای برای رنگ آمیزی سنگ ها و داشتن سنجابی که همواره به زیر لباس نینا پناه میبرد،همه گواه داستانیست که میخواهد چیزی بیشتر از سرکی کودکانه به دنیای خیال، ما را وادار به شنیدن داستانی سرتاسر رنگ و آرزو  کند.عصر که می شود انگار کسی با قلم موی بزرگی گوشه هایی از آسمان را نارنجی می کند و بعد به کلاغ ها می گوید وقت پرواز است و همه شان همزمان از روی شاخه ها و درخت ها اوج می گیرند و نقطه های سیاهی آسمان را پر می کند.در ادامه اما داستان جدی تر به سراغ واقع نمایی جهان میرود. در جهان واقعیت هم سنجاب ماهی به خوبی رنگی عمل می کند. تشبیه ها شیرین و بامزه است. مثلا از تشبیه معلم ها به قاتلین زنجیره ای فیلمهای پلیسی  گرفته تا مقنعه ای که به گونی شباهت دارد .دلم می خواهد بزرگ که شدم یک کارخانه داشته باشم که در آن سنگ ها را رنگ کنم. هیچ عضو دیگری جز خودم و سنجابه نمیپذیرم. خودمان دوتایی می نشینیم به رنگ کردن سنگ ها .صبح تاشب ،شب تا صبح. تا پولدار شوم تا برای بابا یک دریاچه بزرگ بخرم که کسی در آن ماهی گیری نکند تا روزی که بالاخره دست از ماهی بودن برداردسنجاب ماهی عزیز با زبانی جذاب از تلخی های زندگی دور می شود و از دل واقعیتی بشدت تلخ به آستانه ی لذت و زندگی فرود می آید. داستان با آرامشی شگرف با فاصله از عجله حرکت می کند و حتی در تلخ ترین بخش هایش که همان رویارویی نینا با واقعیت غرق شدن پدر و دروغی بودن ماجرای ماهی شدنش است باز امیدوارانه ادامه پیدا می کند. سنجاب ماهی عزیز ماجرای تنهایی دختر و مادریست که در سکون با خیالشان زندگی را جلو میبرند. زندگی ای که دست آخر دربرابر تمام این خیالات کاری جز عقب نشینی نمیتواند بکند....حسی  شبیه راه رفتن موش کوری توی تنم می دود و درست روی دلم توقف می کند. دارکوبی توی سینه ام تند تند می زند. نفس عمیقی می کشم. آسمان نارنجی غروب و نقطه های سیاه در حال پرواز توی نگاهم هستند.سنجاب ماهی عزیز تمرین تخیل است، تمرین اعتماد بنفس ،تمرین زندگیست. سنجاب ماهی عزیز بشدت سرخوشانه امید را صدا می کند و از دالان تاریک رنج،گنج بیرون می آورد.البته که سنجاب ماهی عزیز می تواند شروع پرلذتی برای نوجوان هایی باشد که کتاب خواندن عادت همیشگیشان شود  اما از آن دست کتابهاست که شایدبرای آدم های بزرگسال بیشتر بشود تجویزش کرد. برای بزرگسال هایی که خیال را یادشان رفته و در مرداب واقعیت غرق شده اند و بشود بااین کتاب کمی به زندگی برگرداندشان.سنجاب ماهی عزیز |نوشته ی فریبا دیندار | نشر هوپا</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 14:02:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزینش مریض|نگاهی بر رمان بیدارخوابی نوشته ی سیلون نوول</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%88%D9%88%D9%84-zpyewqfsmjrh</link>
                <description>بیدارخوابی با نام اصلی test  در سال 2017 در کانادا منتشر و خیلی زود به شهرت جهانی دست یافت. نویسنده ی این کتاب یکی از سه نویسنده ی کتاب بلک میرور است.رمان بیدارخوابی یک رمان فانتزی بر محور فضاسازی آینده است. آینده ای خشونت بار که بر مدار ناخوادگاه بنیان نهاده شده و انسان ها را براساس غرایزش طبقه بندی می کند.  بیدارخوابی هم طیف اپیزودهای سریال بلک میرور پیش می رود و ماجرایش را در جهان امروزی به نمایش می گذارد اما با پیشرفت قدم به قدم روبه جلوی داستان ، فضاسازی جلوه ی دیگری پیدا می کند. داستان بشدت گیرا نوشته شده و خواننده را درگیر منطق روایی اش می کند. روایتی که بارها و بارها خواننده از خواندن سناریوهای تعریف شده اش شوکه می شود.روایت بیدارخوابی ماجرای یک خانواده ی مهاجر ایرانیست که حیدر، پدر خانواده در امتحان شهروندی بریتانیا شرکت کرده و درمیانه ی امتحان درگیر حادثه ی گروگانگیری تروریستی می شود.این حادثه در حالی رخ می دهد که ماجرا اصلا تروریستی و گروگانگیری نیست و همه اش تنها یک آزمایش است . &quot;خیلی ها نمیدانند صدای تفنگ چطوری ست شبیه اینست که در سطل آشغال را خیلی محکم بگذاری یا شبیه ترکاند بادکنک پلاستیکی ست. شبیه هرچیزی ست جز آن چیزی که فکرش را می کنی. بیشتر مردم این را نمی دانند تا وقتی خیلی دیرشده. وقتی آن صدا را شنیدی بعدش دیگر غیرممکن است با چیز دیگری اشتباهش کنی.&quot;دستمایه ی مهاجر بودن این خانواده و پناه بردن به کشوری دموکراتیک و امن و درگیر این حادثه ی وحشتناک که همواره پیش زمینه ی ذهنی این مهاجرین بوده خود ماجرایی سیاسی اجتماعی ایجاد می کند اما داستان با پیش روی و دو تکه کردن مابین بیرون ماجرای اصلی (امتحان شهروندی و بازی دادن مهاجرها توسط یک گروگانگیری صوری)و درون ماجرا (ماجرای گروگانگیری و واقعیت افزوده) فانتزی اش را شکل می دهد و اتوپیا یا درست تر دیستوپیای آقای نویسنده به خواننده عرضه می شود.  دیستوپیایی که با کندوکاو در داستان می شود آنرا انتقادی به ماجرای شهروندی در گوشه کنار دنیای امروز دانست.جایی از رمان گروگانگیر قدرت انتخاب کسی را که می خواهد بکشد را به دست حیدر می دهد و حیدر در استیصال غریبی بین کشتن یک نفر با انتخابش و کشته شدن دونفر بدون انتخابش می ماند. این درماندگی آنقدر ادامه پیدا میکند که به انتخاب بین زن و بچه اش میرسد.قوانین ازین قرارن؛ هرپونزده دقیقه من دو نفر رو انتخاب می کنم و تو بهم میگی کدوم رو بکشم. منم اونی که تو انتخاب کردی رو می کشم. سرراست بود؟یه نفر اسلحه گرفته روی دو نفر و میگه اگر یکیشون رو انتخاب نکنی جفتشون رو می کشم و تو این فرصت رو داری جون یکی رو نجات بدی و بازم اینکارو نمی کنی؟درماندگی ای که در نگاه نوول از ترسی پدید می آید که از سوی تروریستها مطرح نمی شود و از کشورهای استعمارجویی پدید می آید که به دنبال رفع ترس پناهنده ها نیستند که بدنبال شیطنی در ایجاد موقعیتهایی استرس زا برایشانند.بیدارخوابی ماجرای سوق دادن یک آدم به سمت تلخ ترین انتخاب هاییست که به ناخوداگاهش از طریق یک بازی که خودش ناآگاه به آنست دست یابند تا متوجه شوند این آدم دارای کاراکتر پذیرش شهروندی برای کشور امن هست یا نه. فکر می کردم خیلی قوی هستم ولی انگار اشک هایم دارند بی توجه به باوری که از خودم دارم جاری می شوند.شوری شان را حس می کند. آدم چطوری گریه اش را متوقف می کند پس نباید گریه کنم. کاش می شد بروم جایی که هیچ چیزی نباشد. هیچ حسی نباشد. انگار زندگی مثل دانه های شن از درون بدنم نشت می کند.بیدارخوابی ماجرای تلخی از آینده ایست ترسناک که انگار جایی برای همه ی آدمها نیست و تنها بخشی از جامعه که انتخاب شده اند حق زندگی و شهروندی دارند.مهبیدارخوابی رمان بسیار کوتاهی ست با کمتر از 90 صفحه و نثری بشدت روان با ترجمه ای مناسب که دستکم دوبرابر این صفحات ذهنتان را مشغول خودش می کند.بیدارخوابی|نوشته ی سیلون نوول با ترجمه ی فرزین سوری|نشر خوب</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 21:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کیلو زندگی بیشتر|نگاهی به کتاب هنر چاق بودن نوشته ی رامبد خانلری</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%DA%86%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%B1%DB%8C-f73q3v498nw5</link>
                <description>این کتاب یک داستان که نه، یک ناداستان است و قرار است شما را برای یک تغییر بزرگ آماده کند، تغییر بسیار بزرگی که ممکن است تغییر نکردن باشد.رامبد خانلری نویسنده ی جذابیست، نه برای اینکه خوب می نویسد که آن مشخص است- که با سورمه سرایش خودش را ثابت کرد- برای اینکه همواره نوشتن برایش چاپ کردن کتاب نیست و اساس زندگیش بر مبنای همین نوشتن بتن ریزی شده ، او جوری زندگی می کند که همیشه است داستان ست. خانلری با کتاب های ترسناکش این ژانر نحیف و ضعیف فارسی را جان بخشید ، در کمیک بوک چرخ کوچکی زد و حالا کتابی نوشته که در ژانر انگیزشی  آن هم در جغرافیای ایران می تواند اتفاق تازه ای باشد. او این بار از زندگی تحت عنوان چاقی با نگاه به خودش نوشته است. کتاب او بیشتر از آنکه بشود به سطح گفتار از چاقی بشود توجه کرد می شود از آن به عنوان فرهنگنامه ای درباره ی رابطه مان با چاقی و شاید بهتر بتوان عنوان کرد زندگی از نگاه چاقی تعبیرش کرد.خودش ترجیح می دهد از آن با اسم ناداستان نام ببرد اما بیشتر به کتاب های انگیزشی معاصر ادبیات دنیا میل می کند.چرا که او خیلی هم داستانگویی می کند و می شود در داستانش هرچقدر هم لاغر باشی با همه ی چاق های دنیا هم ذات پنداری کرد.چرا چاقی از نظر ما اینقدر بد است؟ چرا چاقی از کوبیدن با موزاییک توی سری یکی دیگر بدتر است؟ از کتک خوردن یکی تا سر حد مرگ در حوالی میدان رسالت بدتر است؟ چرا چاقی از سربازی بدتر است؟ چرا آدمها روی تعریف کردن از چیزی را ندارند که همه آنرا می بینند؟اتفاقی در عنوان کتاب رخ می دهد که پیش از آغازش آدم با یک کمدی از جنس گروتسک طرف می شود یکجور سادو مازوی مسخره .از آغازش با اثری یکدست طرف نیستیم، اسم اثر هنر چاق بودن آدم را یاد سری کتاب های مدرسه ی زندگی ،آلن دوباتن می اندازد کتابهایی چون چگونه از تنهایی لذت ببریم یا چگونه رنج بکشیم!اما در ریتم روایت به جنس مارک منسون می شود شباهتش داد. مارک منسون با کتاب The Subtle Art of Not Giving a F*ck در ژانر انگیزشی به شهرت بینظیری در دنیا رسید. کتابی که خطابه ی توهین آمیزی به همه چیز زندگی ست که می شود یک اثر ادای دین به بیشعوری خاویر کرمنت صدایش کرد. تفاوت منسون و خانلری البته در ادامه ی روایتها و قضاوت هایش از چاقی مشخص می شود. منسون با بددهنی های امریکایی هایش مخاطبش را سرحال می آورد آنقدر که اصل موضوع فراموش می شود و فرم بر محتوایش غلبه میکند اما خانلری با فصل بندی های درستش کار را در می آورد و مغلوب مسخره بازی هایش نمی شود. او از شیوه ی کلاسیک اتوبیوگرافی برای بیان فردیتش در اجتماعی که او را نمی پذیرد استفاده نمی کند که مخاطبش را به گفتمان با خودش دعوت می کند. او در این راه تمرین هایی را حتی برایمان ترتیب داده که انجام دادنشان هنر چاق بودن را بالاتر از یک کتاب خواندنی صرف می برد. خانلری با یک شیوه ی روایت خاطره گو محوری مخاطبش را در ماجرایش شریک می کند. گاه به گاه به تغییر موضوع می پردازد، برایمان کاراکترهای جدید برون سپاری می کند-آقا یا خانم چاقی - با تغییر نگاه از چاقی به لاغری، از نگاه آنها به ما گونگی، از تفرقه افکنی و گروه بندی-داداش کایکوها- ، از فلسفه بافی های بی خودی با جملات نغزی مانند &quot;روزهای رفته تمام عمرماست وروزهای باقی مانده تمام عمر ما&quot; تا خودفروپاشی و گریه ی بهار و افتخار طلبی در خودیگانه پنداری هاش-این تغییر که او از آن در پشت جلد حرف میزند سایز شلوار نیست او دارد از تغییری در نگاه به زندگی و لذتی که دنبالش باید باشیم  گفتمان می سازد.تو شبیه هیچکدوم از مردهای ایرونی نیستی، خب حق بدهید شبیه نبودن به هیچ کدام از همنوعانم در اجتماعی که در آن زندگی می کنم زیادی جذاب است و یک دروغ ساده به همین جذابیت می ارزدهنر چاق بودن داستان های او از چاقیش است از ضعف ها و قوت هایی که این امکان به او داده بود. چاقی را برایمان تعریف می کند و داستانهایش را از او با اسم یک معشوقه ی همیشگی تعریف می کند. برای او چاقی طبیعت است، مثل کم خونی ست یک چیزی که هست و باعث خرده گیری هم نباید بشود. او بارها تکرار می کند این سوال اگر فضولی نباشد شما چند کیلو هستید چقدر آزاردهنده، ناهنجار و غیرطبیعی ست.مادرها در ایام بارداری شخصی ترین جنس مادرانگی را تجربه می کنند. آنها فقط برای خودشان مادر هستند. شاید به همین خاطر است که وقتی زبانم لال بچه بدنیا نمی آید هیچکس متوجه عمق سوگواری مادر نمی شوداو کتابش را به چالشی همراه با لذت تبدیل می کند که آخرش بواقع متوجه این موضوع نمی شوید که چاقی بد است یا اصلا خانلری هیچگاهی از چاقی بدش می آمده و لاغری اصلا خوبست و اصلا برای سلامتی چه چیزی بهتر است اینکه چاق باشیم یا چاق نمانیم. او اینجا نصیحت نمی کند و حتی گاهی خلاف نظرش هم می شویم اینجا دارد با ما بحث میکند کلنجار می رود و جاهایی کوتاه می آید شبیه یک آدم درون خودمان می شود و آخرش گویی ما با خودمان بیشتر آشنا شده ایم و این تازه اول راه هنرچاق بودن است.واقعیت ولی شاید چیز دیگری باشد. هنرچاق بودن ، شاید عرض ارادت رامبد به چاقی در مراسم ختمی ست که او برایش با این کتاب زرد خوشرنگ گرفته باشد. چاق بودنی که او در بخشی از پایانش  با این مفهوم می گوید من هنوز هم خودم را چاق فرض می کنم و برای خودم لاغر نیستم.  او حالا بعد از هنر چاق بودن شاید از تمام چاق بودن هاش از تمام بی رژیم ماندن هاش از تمام حسرت لباس های جلف و فیت نپوشیدن هاش و جای بزرگی که روی تمام کاناپه های دنیا گذاشته بود گذر می کند و از این به بعد با رامبدی دیگر ملاقات می کنیم رامبدی عبور کرده که حالا شاید باید منتظر کتاب بعد از چاق بودنش باشیم .</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 17:00:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگی که آهنگ نیست| نگاهی به آهنگ &quot;از آشناییتون خوشحالم&quot; هیچکس</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-zo5vzmynqcf0</link>
                <description>کم پیش می آید در موسیقی عامه پسند هنر به معنای درستش اتفاق بیفتد. آلبوم مجاز هیچکس با همه ی سیاه بودن بیت ها ،ملودی ها و آهنگ هایش با سبک تازه واردش در ایران- اسپوکن ورد- در برخی از آهنگ ها اتفاقی ورای موسیقی شنیداری حادث می شود.اسپوکن ورد-Spoken word- کلام گویی، دکلمه سرایی یا هرترکیب ترجمانی دیگر -یکی از سبک های تازه وارد نیواسکول هیپ هاپ-New school hip hop- است که شروعش از سال 2002 و یک استیج دبیرستانی بود اما ورود رسمی اش به موسیقی  از سال 2010 شد که به فراگیر شدنش در موسیقی رپ انجامید. این سبک بستری برای مطرح کردن موضوعات دینی ، سیاسی و ورود ادبیات و احساس شاعرانه ی بی تکلف و الزام های ساختاری به این سبک با القای حس خیابانی رپ همراه می شود. سبکی که در آلبوم مجاز در ادامه ی کندوکاو ها و خلاقیت های سروش لشگری در این زیرشاخه موسیقی دنبال شد. اما این تنها اتفاقی نیست که آهنگ هیچکس را بالا می برد. اتفاق فراتر از یک خلاقیت سبکی  است. اینجا نگاهی به آهنگ عجیب، جذاب و هنر به مثابه هنر هیچکس تحت عنوان از آشناییتون خوشحالم ،دارم.آهنگ از آشناییتون خوشحالم ، موسیقی نویی است که می تواند در ادامه ی راه هیچکس اورا بیش از گذشته از بقیه ی هم قطارانش جدا کند. در شروع آهنگ، مسبوق سابقه هیچکس منتظر مقدمه چینی آهنگ نمی شود و با شروع موسیقی شروع به خواندن می کند. صدا داستان سرایی می کند و خاطره به آن می چسبد تا در مخاطب به خوانش تازه ای از یک آهنگ عامه پسند برسد.&quot;مامان اینا شایعه‌س/الکل واسه جنین بد نی/سیگار دود کن/تا حالا سست شدی؟/بند ناف آویزون، طناب دارم/بذا بگن بچه مُرد و نیست/من و فکر خودکشی/داستان مال طرفای سال شصت و چاره/مامان خواستم دلتو بشکونم با شیشه‌خورده‌هاش بزنم رگ دستو پاره بکنم/به بابا گفتی بچه لگد زد دوباره&quot;اتفاق از موسیقی نوآرش شروع می شود اما ادامه یافتنش در پیوند غریبی از کلمات از خاطرات است. مخاطب اینجا با تمپوی موسیقی هیجان زده نمی شود اینجا با چیزی ورای صدا سروکار داریم در این آهنگ تصویرسازی حرف نهایی را می زند. موسیقی همپای بقیه ی عناصر پیش می رود،موسیقی ای که نه تنها از شعر و صدای هیچکس جدا نمی شود که به صدا چسبیده؛ با آنکه آلات موسیقی اش باهم در واضحات قابل اشتراک گذاری  نیستند، در این آهنگ ضرب روی تنبک، با موسیقی الکترونیک آنچنان آمیخته که صدای مادر و پدر هیچکس با صدای آهنگین خودش هم آمیزی می کند و جدا نمی ماند اینجا جاییست که آهنگ خودش را بالا و بالاتر از یک داستان مشخص اتوبیوگرافی سروش لشگری می برد. قرار نیست ما با صدای هیچکس هم صدایی کنیم قرار است هنرمندی اش را ببینیم و مجذوب این هنرنمایی شویم.&quot;گفت یه شعار ساده، زنده‌باد زباله/خسته شدم/خسته شدم/ولی صدای موج رو شنیدم که گفت/«ماهی‌های آزاد جمع شدن پشت سد جوهر»/همین شد که من با مشت گره‌کرده متولد شدم&quot;داستان اینجا همسو با یه مشت سرباز،اینجا تهرانه، یه روز خوب میادوانجام وظیفه ادامه روی داستان گویی هیچکس است اما با یک تفاوت بزرگ که اینجا او از صداهای دیگری هم بهره میبرد اتفاقی که در یه روز خوب به شکلی هنرمندانه و خیلی موجز در انتهای ترکش  استفاده شده بود اما اینجا بیش از پیش در دو بخش-مادرانه و پدرانه- مخاطبش را به خودش نزدیک که هیچ می چسباند و اینجاست که آهنگ از پوسته ی موسیقی درآمده و به سمت تصویرسازی و چندرسانه ای شدن پیش می رود. اتفاقی که عامه پسند بودنش را به سمت هنرسوق می دهد. این تنها در فرم اتفاق نمی افتد و در محتوا هم کار از بودن در یک فضای آهنگ هم گیر نمی کند و فضای نوشته ها به پیداکردن سرنخ های نشانه شناسی می رسد.&quot;حرف نمی‌زدم و فکر می‌کردم بیشتر/به خیلی چیزا/مثلاً به ریش یا ریشه‌س؟/سیب به درخت سیب وصله؟/یا درخت سیب به سیب وصل؟&quot;هیچکس همواره نشان داده برایش کیفیت مهم تر است .او دیر به دیر آهنگ هایش را عرضه می کند چرا که نگاه ویژه ی دنباله داری را پیروی می کند که اثرش در تاریخ ماندنی شود. آلبوم تازه ی هیچکس اتفاق ویژه ای نه تنها در موسیقی هیپ هاپ و رپ ایران است که اتفاق نویی در هنر موسیقی معاصر ایران خواهد بود</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 18:40:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال های دور از خانه | نگاهی به کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان نوشته ی بهروز بوچانی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-pfnkxzzwo0rq</link>
                <description>با یک کتاب پر از کلمه روبرویید این اولین واکنش شما بعد از دیدن صفحات این رمان است .صفحات پر از پاراگرافهای بلندیست که گویی تمام ناشدنی اند و به نقطه سرخط نمی رسند.&quot;بازگشت به نقطه ی آغاز سفرم برایم حکم مرگ داشت.&quot;داستان درباره ی مهاجرتی است به سرزمینی نامعلوم،بوچانی بااین جمله در اوایل رمانش،قصه اش را رو به آینده ای نامشخص هدایت می کند. آینده ای که در آن بازگشت به جغرافیای اولیه اش برایش تمام شده است. بوچانی در میانه ی مهاجرتش داستانش را آغاز می کندو مخاطب در اتفاقی که او در ادامه اش است همراهیش میکند. همراهی ای که بوچانی با تفاسیرشخصی از محوریت طبیعت، تکلیف رمانش را با مخاطبش  روشن می کند که یک تک نگاری،پرتره نویسی یا زندگینامه ی صرف نخواهد بود. او با شروعی آرام از توی کامیون داستانش را مسلط بر جزییات آغاز و اتفاقات را دومینو وار و تدریجی به آن افزون می کند. او خوب هویت بخشی را بلد است .از اسامی استفاده ای شگرف می کند. رمان او پر از اسم هاییست که آدمهاش را پر از خرده داستان می کند و روایتش را از خطی بودن فاصله می اندازد. به این اسم ها یکبار فکر کنید: پسر چشم آبی، مرد سبیل کلفت،پدرِپسربچه ی چندماهه،نخست وزیر،شیرزاد،مرد دُم اسبی،گاو،پرفسور،لوده،غول مهربان،کمدین قد کوتاه و قهرمان؛ هرکدام ازاین اسامی ژستی از آدمهاییست که نه در مانوس ،که میتوانند در هرکجای زمین راه بروند و آرزوهای ریزودرشت داشته باشند. هیچ دوستی به جز کوهستان، داستان آدمهاست. آدمهایی که از حق، حق داشتن شان دور شده اند-یا حتی دورشان کرده اند- و حالا در یک انحصار عجیب و بی منطق، گیرافتاده و رنج میبرند.&quot;عکسهای ماهواره ای ازین جزیره ی شمالی قاره ی اقیانوسیه بین همه ی سبزهای جنگل های مرطوبش ،منطقه ای مستطیلی سفید است ،این همانجاییست که بهروز بوچانی و کلی مهاجر از کشورهای جهان سومی به امید رسیدن به زندگی ای در آسایش گرفتارش شده اند &quot;داستان درباره ی مردی است با قواره ای لاغر و نحیف که تصمیم می گیرد ایران را با امید زندگی در کشوری آزاد ترک کند.او از طریق اندونزی  به شکلی غیرقانونی راهی سفری آبی به استرالیا می شود.اما در این مسیر با مشکلات عجیبی دست و پنجه نرم می کند و در نهایت دستگیر و در جزیره ای به اسم مانوس زندانی می شود.&quot;سهم من از سی سال زندگی و دوندگی در ایران هیچ بود. چه می توانستم بیاورم جز یک کتاب شعر. می خواستم دست خالی از گیت فرودگاه عبور کنم اما از مامورها ترسیده بودم به همین خاطر بلافاصله یک کوله پشتی خریدم و پرش کردم از یک مشت روزنامه باطله و چنددست لباس بدرد نخور و با ژستی توریستی وارد شدم. اگر از مامورها نمی ترسیدم مثل کسی بودم که سرکوچه می رود تا یک بسته سیگار بخرد.این واقعیت آن روز من بود.شاید سبک بارترین و بی چیزترین مهاجر تاریخ همه ی فرودگاه های دنیا بودم.فقط خودم بودم و لباس های تنم و یک کتاب شعر واندام جنسی ام!&quot;هیچ دوستی به جز کوهستان،از زبان خود بهروز بوچانیست و مخاطب بعد از آشنا شدن تدریجی و دلیل اصلی از این اصرار زیاد بر مهاجرتش از ایران، با او همدلانه ادامه می دهد.داستان سیرو سلوکی عارفانه ای را دنبال می کند . رنج پشت رنج، راوی را به جهان بینی پخته ای می رساند که بعد از هر اتفاق آن را  به یک تجربه شگفت پیوند می زند.  او از درون مرگ به زندگی می رسد و از زندگی به مرگ کوک می زند.&quot; با لبخند زندگی، مرگ ترسناک تر و پرهیبت تر می شود.مرگ و زندگی دوروی یک سکه اند،مرگ از دل زندگی می آید و شیرین ترین بخش آن است.&quot;هیچ دوستی به جز کوهستان کتاب پیچیده ایست، این رمان را نمی شود در هیچ ژانرمستقلی نگه داشت. نشر چشمه آنرا در قفسه آبی اش –قصه گوی جریان محور- قرارش داده در حالیکه بسیاری از بخش های این کتاب برخلاف جریان حرکت می کند و قصه را دور می زند. بوچانی تفاسیر عجیبی از گل، از زندگی و مرگ ،از عشق دارد.یک سیالیت ذهن که قصه را پس می زند و خودش را پیش می کشد که به سورئال نزدیکش می کند . حال آنکه تمام قصه و مرثیه سرایی هایش از سیستمِ خراب زندگی بشری در به سرانجام رساندن هدف های مشخص نظام و بیرون کشیدن نخاله هایی که نمیخواهند در مسیر هدف سیستم بازی کنند، در ژانر رئال می گنجند و روایت می شوند اما تنه به تنه ی رئالیسم جادویی هم میزند و فضا را به سمت خیال گونگی منطقی ای پیش می برد و این همان اتفاقی ست که هیچ دوستی به جز کوهستان را رمان مهمی در تاریخ ادبیات ایران در سالهای آتی مطرح خواهد کرد. رمانی که جا نمی ماند و جلو می رود. خیال می بافد و در آستانه ی وقوع به واقعیت می رسد.&quot;سیستم آشکارا بین زندان ها هم تبعیض قایل شده بود مثلا یکشنبه ها نوبت اسکاربود،دوشنبه ها دلتا و سه شنبه ها فوکس،اما فوکسی ها علاوه برنوبت شان میتوانستند هرروز صبح تا ظهرهم از تلفن ها استفاده کنند یعنی چند برابر دیگران زمان در اختیار داشتند.&quot;هیچ دوستی به جز کوهستان مانیفستی علیه نابرابری ست. نابرابری ای که نظام سلطه در زندگی آدمها جا انداخته. این سلطه را بوچانی ،قانون ،خلا های قانونی و نظام های قانونمدار جهان نام می برد. بوچانی همقطار با چامسکی از دستگاه های بازتولید ایدئولوژی حاکم مخالفتش را ابراز می کند و کلمه را سلاحی علیه دیکتاتوری قانون همین است و دیگر هیچ، می بیند.&quot;سال های سال فکر کردم که به کوه ها پناه ببرم و تفنگ به دست بگیرم و با کسانی که قلم را نمی فهمند به زبان خودشان بجنگم اما هربار به عظمت و قدرت قلم اندیشیدم و پاهایم سست شدند. هنوز که هنوزست نمی دانم که روحم صلح طلب بود یا که می ترسیدم. هنوز نمی دانم که از جنگ در کوه ها و با تفنگ می هراسیدم یا از ته وجود باور داشتم که راه نجات کردستان از لوله های تفنگ نمی گذرد.شاید آدم ترسویی بودم و همین ترس بود که اندیشه هایم را سوق می داد به سوی تکریم صلح و ارزش قلم و مبارزه ی فرهنگی. اندیشه ها زمانی واقعا اندیشه اند که در ما درونی شده باشند و صرفا نمی شود بی دغدغه در گوشه ای و در کنجی خلوت نشست و به مفهوم بزرگی مثل مرگ یا زندگی اندیشید.&quot;سیالیت نه تنها فقط در محتوای رمان بوچانی است بلکه به فرم هم سرایت می کند. از اسم بخش بندی های کتاب گرفته که گویی در کنار هم یک شعر منسجم را تشکیل می دهند:&quot;زیرنورهراس انگیز ماه/کوه ها و موجها بلوطها و مرگ آن رودخانه این دریا/قایق برزخ؛ روایتگر حقایق هولناک/تاملات کشتی جنگی؛ گلشیفته ی ما واقعا زیبا بود/قصه ی جزیره ی کریسمس؛ پسر بی وطن و تعقیب ستاره ای در مسیر تبعیدگاه/کولی ها می رقصیدند و جغدها تماشا می کردند/ژنراتور پیر ،نخست وزیر و دخترانش/صف در حکم ابزار شکنجه، منطق زندان مانوس؛گاو خوشحال/درخت شکوهمند انبه و غول مهربان/آواز جیرجیرکها، تشریفات اعمال خشونت، یک نقشه برداری اسطوره ای از زندان مانوس/گل های شبیه بابونه ،عفونت و سندرم زندان مانوس/در گرگ و میش هوا که آسمان رنگ جنگ داشت&quot;تا نثر بخش های زیادی از رمان که استعاره و تشبیه آنقدر زیاد می شود که فضای رومانتیک و شاعرانه ای بر سطح خشونت بار روایت غلبه می کند و به مخاطب بازهم ثابت می کند که کلمه قدرت شگفت انگیزی دارد .&quot;درنمایش سرسختی و نمایش روی یاغی، چندبار عاشق شدم. عشق از حل نشده ترین موارد زندگی ام می تواند باشد. عشق هایی باطعم کهن ترین آوازها و آب گوارای چشمه ها و خیالی به وسعت آبی ترین آسمان ها. عشق هایی از جنس دوست داشتن در حد مرگ، درحد گریه و در حد بسته شدن معده در هضم غذا. نوعی جذابیت و فضا و نوعی فرار در اعماق جسم های دونفره،عشق به شاه دختر کوچ عشایر،سوار بر مادیانی با یال قرمز دیوانه.من عاشق شدم برروی تپه ای که بوی کنگر می داد و در روزی بهاری مست رایجای خوش گل های بابونه،من عاشق شدم وقتی که روی تخته سنگی نشسته بودم ،غرق رویاها و دلهره های نوجوانی به افق می نگریستم و شکوه کوچی را نظاره می کردم که از کنار دهکده ی درون جنگل بلوط آرام آرام به سوی مقصدی ناپیدا عبور می کرد.&quot;او مناقشه ای راه می اندازد بین تعاریف،انتزاعی می کندشان و مخاطب را به فکر می اندازد و گاه گیرش می اندازد بین بود و نبودن هایی قطعی و در این مناقشات به خودش هم رحم نمی کند.&quot;درک مفهوم شجاعت خود نیاز دارد به نوعی شجاعت در اندیشیدن. در زندگیم هرگز فرصتی دست نداده بود که عمیقا در مفهوم شجاعت غرق شوم و بفهمم که انسان شجاع چگونه انسانی است. آیا شجاعت درست نقطه ی مقابل ترسیدن است یا مفهومی در دل ترس؟&quot;&quot;در آن لحظات همه چیز پوچ پوچ بود. در ناخودآگاه و در اعماق وجود و ذهنم و هرآنچه مرا شکل داده بود در پی نیرو یا رگه ای از خداباوری یا نوعی نیروی ماورایی می گشتم. اما هیچ چیز دستم را نگرفت. برای لحظاتی در عمیق ترین جای وجودم دست به جست و جویی بزرگ زدم تا بلکه چیزی خداگونه بیابم و به آن چنگ بزنم اما هیچ نیافتم جز خودم و یک احساس پوچی بزرگ و خوشایند. احساسی ناب از جنس بیهودگی،چیزی شبیه به خود زندگی و عین زندگی.&quot;پسرم تو در سالِ فرارفرار به دنیا آمدی. این اصطلاح رایج آن سال های نحس بود،روزگاری که مردم از ترس هواپیماها به کوه می زدند. هرچه داشتند و قابل حمل بود برمی داشتند و به جنگل های بلوط و کوه ها پناه می بردند. اصلا مگر کردها هیچ دوستی به جز کوهستان دارند؟ هرکه نمی توانست خود را به کوه ها برساند می بایست می مرد،این قانون آن روزها بود،قانونی طبیعی و بی رحمانه.از دل وحشی گری های نوع بشر و جنگی ویرانگر برآمده بود.بوچانی زندگی اش خلاصه ای از رنج است و خوب بلداست چطور از رنج بگوید که بخندیم،که بهم بریزیم که متاثر شویم.&quot;این اتفاق بزرگی ست که یک گاو متوجه شود در پیرامونش و در هستی اتفاقی خارق العاده در حال رخ دادن است. جنبیدن سریک گاو می تواند در شهر جنگ زده ها پر از فسلفه و شگفتی باشد. مادرم می گفت وقتی درحال پرت کردن خودت به دنیای آدمها بودی و با آن پاهای کوچکت آخرین لگدها را به دیواره ی رحمم می زدی دیگر هیچ چیز نفهمیدم و از هوش رفتم. حتما فکر میکنید لگن مادرم تنگ بوده و کله ی من بزرگ و یا ازهمان ابتدای تولدم شخصیت شروری داشته ام که نه ،نه ...اینها تصورات آدمهایی است که نفس شان از جای گرم درمی آید و عمل سزارین را میشناسند.دلیلش ساده بود: گرسنگی مفرط.بله من در جنگی واقعی به دنیا آمدم.جنگی که از آسمان برما فرود می آمد و این در ساختار روانی و فضای ذهنی یک کودک یک روزه ترکشی است که برای همیشه جایش باقی خواهد ماند. &quot;او حرفش را از دهان آدمهایی با داستانهای بس ساده اما دردناک بیرون می کشد.&quot; من یک پروفسورم،امروز روز انتقام از کسانی است که ناپاکی را جایگزین پاکی کرده اند،کسانیکه همین دیشب زن من را کشتند و بچه ام را به غنیمت بردند.&quot;بوچانی نویسنده ای نترس است. برای واقعی تر شدن ، نزاع ها را راه می اندازد به آدمهایش انگ های گاه شنیعی می زند و خود روایتگرش را مبرا از طبیعی بودن نمیداند. گاه آن خوی زن ستیزی حاکم بر جغرافیایش را پیش می کشد و زن ها را به تمسخر بکشد و گاه پسربچه ای را با لفظ تخم سگ هویت می بخشد و این دقیقا جاییست که کفه ی فضاسازی رمانش بر داستان زندگی یک برهه زمانی یک انسان می چربد و اثر را از شخصی بودن بالا می کشد.داستان همینجاست که مهم می شود چرا که بسیاری از بخش ها در ابتدا و درمیانه ی روایت افت محسوسی در قصه گویی دارد و این دقیقا جاییست که اثر دارد به سوی ناداستان پیش می رود و معجزه بوچانی در جمع کردن قصه و فضا و آدمهاش که گویی سه عنصر کاملا از هم گسیخته اند در داستان پایانی است. &quot;خودزنی برای خیلی ها به شکل یک فرهنگ درآمده بود و کسی که این کار را می کرد از احترامی مبهم در بین زندانیها برخوردار می شد. معیار و شاخص این احترام البته به شدت و عمق چاک زخم ها ربط داشت:هرچه ترس بیشتری تولید میکرد اعتبار بیشتری می یافت.ارزشی نانوشته و مبهم بود اما واقعیت داشت.خون عنصر طبیعی شگفت آوری است: گرم،قرمز و با بویی ترسناک،رنگی از مرگ است. غایله ی آن اتفاق خون آلود که تمام می شد نوبت به دیگری می رسید.&quot;جایی که قصه اش را به اسطوره ی لکانی می رساند و سوبژه ی غول مهربان را به گفتمان نزدیک می کند. رمان بوچانی اپیزودیکال-سریالی- است. در دوازده بخش با دوازده داستان و حجم بالایی از خرده روایت ماجرای نابرابری در سیستم قانون را به چالش می کشد. او داستانش را در 12 داستان کوتاه خرد می کند و با یک روایت کلی با شروع و پایانی مناسب قصه اش را می گوید. رمان بوچانی رمان پیچیده ایست ،قصه خرد خرد شکل می گیرد و با نویسنده صفحه به صفحه بهتر می شود و این شاید نشانه ای از همان سخن تمام عیاری باشد که بوچانی دارد مانیفستش می کند و خطابه اش می کند؛امیدی که او به زندگی دارد که بشود بعد از جامعه ای بی قهرمان بازهم ادامه داد که گل های شبیه بابونه شکوفه دهند و زندگی از درون مرگ بیرون بیاید.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 21:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرمندی که همیشه بی گدار به آب می زد|نگاهی به زندگی اولای آرتیست آلمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%AF%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-ulay-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-denzn1eye6fb</link>
                <description>&quot;اولای(اسم واقعی اش فرانک اُوِه لیزیپن بود،اما هیچ وقت از آن استفاده نمی کرد)32،31 ساله، قدبلند و لاغر بود و موهای بلند و لختش را با چاپستیک(چوب های مخصوص غذاخوری نژاد زرد) می بست، موضوعی که فورا توجهم را جلب کرد، چون من هم دقیقا همین کار را می کردم.اما موضوع جالب تر این بود که دو نیمه ی صورتش باهم فرق داشتند.نیمه ی چپ صورتش را تراشیده بود،پودر زده بود،ابرویش را برداشته بود و روی لبش ماتیک ملایمی زده بود،نیمه ی راستش نتراشیده و کمی چرب بود،ابرویش دست نخورده بود و آرایش هم نداشت. آدم از هر نیم رخ صورتش برداشت کاملا متفاوتی می کرد. یکطرف مردانه ،طرف دیگر زنانه بود.من نگاه خیره ای به او انداختم. تا بحال کسی شبیه به او ندیده بودم.&quot;و این  شروع آشنایی مارینا آبراموویچ(مادربزرگ پرفورمنس جهان) با اولای بود.اولای هنرمند زاده ی آلمان از سال های 1960 در آمستردام زندگی می کرد و کارش عکاسی بود. او معمولا با دوربین پولاروید و اغلب از خودش عکس می گرفت. برای خودنگاره ها  نیمه ی زنانه ی صورتش را آرایش غلیظ می کرد و از نیمه ی مردانه اش عکس نمی گرفت. اولای به عنوان یک هنرمند جوان پیشگام در عکاسی فوری و تصویربرداری فوری بود. از سال 1970 ، او به عنوان مشاورPolaroid کار کرد ، که دسترسی نامحدودی به دوربین ها ، فیلم ها و سایر مواد داشت. در طی پنج سال بعدش او به عکاسی با محتوای هویت ،خودشناسی و جریانهای اقلیتهای جنسیتی علاقمند شد و موضوع هویت را تا آخر عمرش هم موضوع کارهایش بود.Relation in Time-1977اولای هنرمند ریسک پذیری بود که در یک قالب مشخص قرار نمی گرفت و  عکسهایش هم طبیعت عکاسی را بهم میزد. عکاسی سوبژکتیو بود که پرفورمنس در ایجاد عکسهایش نقشی جدی داشت به عنوان نمونه در مجموعه ی گزینه ی آخر،او تنش را خون می انداخت و از خودش عکس پولاروید می گرفت. مضمون کارش ازین قرار بود که ابتدا کلماتی قصار را روی بازویش خالکوبی می کرد سپس آن قسمت را با چاقو می برید و عکاسی می کرد. یا عکسی دیگر ازین مجموعه،نوک انگشتانش را با کاتر می برید و کاشی های سفید دستشویی را با خونش رنگ می کرد. این اشتراک علاقه به استفاده از بدن در تصاویرش و هنر اجرایی مارینا ابراموویچ باعث نزدیکی و پیوند آن دو شد. اولای بعد از آشناشدن با مارینا ابراموویچ برای مدت 12 سال  با او به پرفورمنس(هنر اجرایی) پرداخت.Abramović &amp; Ulayمارینا ازین آشنایی اینطور یاد می کند: بعضی زوج ها وقتی باهم می روند زیر یک سقف، کاسه و بشقاب می خرند اما من و اولای تنها در فکر خلق هنر بودیم.در کارهای ما دو نفر نقاط مشترک زیادی پیدا می شد:تنهایی،درد،عبور از حدود و مرزها!point of contact/Rest energy-1976,1980در این دوازده سال مشترک با مارینا، بیش از بیست اجرای کاملا مختلف در فضاهای متفاوت روحی ،جسمی، مکانی،توانستند هنرپرفورمنس و هنر بدن را به تثبیت برسانند.هنری که بدن هنرمند نقش اصلی را در فضای پیرامونی بازی می کند و همه چیز روبروی جلوی چشمان مخاطب واقعی است.. هنری که دربرابر نقاشی و دیگر هنرهای تجسمی قرار می گرفت و در آن واحد تاثیرگذاری بالایی را بر مخاطب میگذاشت و که بارها و بارها دیده نشده بود و با استمرارمارینا و یاری اولای بالاخره به عنوان هنر در جوامع هنری پذیرفته گردید.از  اولین اجرای عجیب و غریب اما ساده ی مشترکشان با عنوان &quot;دوسر بدن&quot;- که اولای و مارینا با بدنهایی لخت با سرعتی بالا بهم برخورد می کردند- گرفته تا اجرای احساسی آخرشان- که از دوسوی دیوار چین بعد از سه ماه پیاده روی بهم رسیدند و باهم وداعی تلخ کردند وداعی که قرار بود درخواست ازدواج اولای از مارینا باشد اما با اتفاقاتی این موضوع به جدایی رسید- وجه اشتراکشان خلاقیت و خطرپذیری بالای هر اجرا که نیازمند آمادگی های بالا و غیرطبیعی جسمی و ذهنی بود می شود نام برد.بعد از جدایی اولای از مارینا، اولای کم کار تر و منزوی تر شد. اولای دوباره به سراغ عکاسی رفت و کمتر به پرفورمنس روی خوش نشان داد.گویی او حالا از هرآنچه در این دوازده سال بر او گذشته می خواهد فاصله بگیرد و دوباره به گذشته ترش بازگردد اما عکس های او حالا بیشتر قابهاش بسته و به جزییات دلبسته تر شده بود. او حالا بیشتر به برگزاری کارگاه های آموزش هنر و عکاسی و سخنرانی می پرداخت در حالیکه مارینا بیشتر پرفورمنس های جنجالی تر اجرا می کرد. The Artist is Present-2009 اولای دراین سالها کمتر دیده شد و در اذهان عمومی حضور کمرنگی داشت اما برعکس او مارینا مشهور و پرکارتر شد تا سال 2009 و اجرای جنجالی &quot;هنرمندحاضر است&quot; که مارینا از اولای برای تماشای اجرا دعوت کرد. دعوتی که مارینا در کتاب خاطراتش از آن اینگونه یاد می کند:فکر نمی کردم دعوتم را قبول کند و حتی بیاید روبروی من بنشیند.و مارینا در این اجرا برای تنها بار دست طرف روبروییش را می گیرد و اشک های مارینا و صورت اولای که دارد خنده ی تلخی می کند و در محور افقی حرکت می دهد تصاویر بیادماندنی ای ازین زوج بجای گذاشت.a skeleton at the closet -2015در اوت 2010 اولای متوجه سرطان غدد لنفاوی اش می شود و در مرکز درمانی دانشگاهی در اسلوونی به درمانش ادامه میدهد. مارینا جزو اولین افرادی ست که ازین جریان اطلاع پیدا می کند و بارها و بارها در این بین باهم در ارتباط بوده اند. در سال2013 مستندی تحت عنوان پروژه سرطان :از نوامبر تا نوامبر از زندگی اولای و مراحل درمانش ساخته می شود که بخش عمده ای از آن هم به دوران دوازده ساله ی با مارینا را شامل شده بود دوازده سالی که گویی به تمام زندگی او سایه افکنده و مارینا زندگی او را همواره پوشش داده بود. در سال 2014 مراحل درمان اولای تکمیل و به شکل درمان یافته از بیمارستان ترخیص می شود. اولای در تمام این سالها  به فکر آشنایی زدایی از هر آنچه بود داشت و با بدنش به گونه ای متفاوت از مارینا برخوردی هنرمندانه کرد. در سال 2015 پرفورمنسی در موزه استژیک  هلند به اجرا میرساند تحت عنوان &quot;اسکلتی در کابینت&quot; سنجشی است برای چالشی با درجه حرارت و ثبت عکس،میانه ای غیرمتداول بین عکاسی و پرفورمنس. این موضوع با دغدغه ی فعلی اش مبارزه با سرطان ،اجرایش را تاثیرگذار و ماندگار کرد. اما گویی سرطان قصد نداشت دست از سر او بردارد و بعد از مدتی دوباره اولای به بیمارستان بازگشت.فرانک اوه لیزیپن عکاس، پیشگام در هنرهای نمایشی؛پرفورمنس، هنربدن روز دوشنبه 12 اسفند(2 مارس2020) در 76 سالگی در موسسه توانبخشی دانشگاه لیوبلیانای اسلوونی پس دوره ی طولانی درمان سرطان غدد لنفاوی در گذشت. او همواره حرکات و ارتباطات عجیب ،متضاد و متناقض با هنجارها و حتی خودش انجام می داد که نمی شدبه راحتی او را شناخت.Opening 62nd International Filmfestival Berlin.Ulay and Marina Abramović مارینا ابراموویچ درباره ی او چنین گفته بود: برای درک اولای زمان زیادی لازم است، شاید یک عمر!</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 15:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزء از کل |نگاهی به نمایشگاه گروهی شرایط؛چهارمین فصل روزمرگی های معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7%D8%9B%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-ecdtroignbbf</link>
                <description>پروژه ی بلند مدت روزمرگی های معاصر به نمایشگاه گردانی علی میراسماعیلی، تلاشی  در راه آشنایی و شناسایی پتانسیل های هنر و هنرمندان جوان ایرانی در مسیر رسیدن به هنر معاصر و ارتقاء آن است. این پروژه تابحال با عنوان های کجواج ها، فراموشی و خودردیابی به بررسی چند سویه ی گام به گام مراحل زیست وارگی انسان معاصر -که برای این پروژه تعریف شده است-  به شکل نامحدود در فرمی و انتخاب رسانه ی ارائه ،پرداخته و در ادامه ی این اتفاق  حالا به ایستگاه «شرایط» رسیده است.نمایشگاه با یک بیانیه ی کلی آغاز می شود و هدف آن تکیه بر انسان معاصر در یک فضای ذهنی سیال است. در بخشی از بیانیه ی اصلی این نمایشگاه آمده:«شرایط حاضر موجد کنش و واکنش های نامتعارف و غیرقابل پیش بینی انسان معاصر نسبت به قبل شده و همچنین باعث ایجاد روزمرگی های جدیدی شده است.»با در نظرگرفتن این بیانیه می شود به جهان بینی کلی محتوایی آثار نمایشگاه که در فرم های عکس،چیدمان،ویدئوآرت و دیجیتال آرت به نمایش گذاشته شده آشنا شد.جهان بینی ای که در برخی آثار نقش پررنگ و حیاتی ای ایفا می کند و در برخی با فاصله گرفتن اثر در همسویه گی فرم با محتوا، بسیار کمرنگ  عمل کرده و حتی در حد یک ایده ی اولیه ی فرمی – با یک محتوای بی جان تدقیق نشده- باقی می ماند. آثار شرایط گویی در فضایی سیال و فراواقعی واقع شده باشند که بخواهند اشیا به پیش برنده ای برای محتوایی واقعی شرایط و گمگشتگی انسان معاصر در پیرامونی  بدل شوند. اتفاقی که در فضاسازی خوب عمل می کند و با استفاده ی درست و مناسب کیوریتور از محیط طبقه ای گالری و تقسیم چینش آثار بین تاریک و روشن –با کنایه آمیزی از شرایط دو قطبی معاصر زیستی –به این فضاسازی تشدید می گذارد. اما برخی آثار در فضاسازی باقی می مانند و  تنها در فرم یا محتوا و در برخی حتی اتفاق تعریف شده شکل نمی گیرند . توجه به این توضیح در راستای این نکته است که هنرمندان آثار شرایط- با در نظر گرفتن کم تجربگی در ارائه ی نمایشگاهی و در راستای تجربه محوری- گویی آنقدر درگیر تنوع و اختلاف فرمی اثر خود با یکدیگر شده اند که محتوا در  برخی از آن ها یا جا نمی گیرد یا فرم برای ارائه ی محتوای ارائه شده کم قدرت و ناکامل بنظرمی رسد. چرا که آثار گویی بیش از توجه به سویه های محتوایی پروژه، تعمدی به سمت فرم هدایت شده اند تا به معاصر بودن برسند-حال آنکه تعریف هنرمعاصر تنها به فرم ارائه خلاصه نمی شود که شرط لازم است اما کافی نیست - فرم هایی که گاه مثل اثر ملیحه قره چلو به شکلی موازی و هماهنگ با عنوانش حرکت می کند.یکی از نکات مهم این نمایشگاه این موضوعست که آثار را می شود فارغ از فرم ارائه - عکس،چیدمان،ویدئوآرت و دیجیتال آرت- با در نظر گرفتن جنس برخورد مخاطب و درک درونیش با اثر  در 5 دسته ی تقابل روبرو ،مواجهه با حجم،تماشاچی رویداد، ،درجریان فهم و آشنایی روزمره بررسی کرد.دربخش  تقابل روبرو می شود آثاری را که مسطحند و برخورد روبروی دیداری  مخاطب با اثر دارد را قرارداد.  آثار نگار ابوالقاسم ،کاوه ناصری زاده و مهدیه سلطانی را می شود در این بخش قرار داد. اتفاقی که قرار است بیفتد در حالت فرمی به هنرمعاصر کمتر نزدیکی می کند اما وقت همسویگی با محتوا، قرار است از حالتی منفعلانه در بیایند. نمایشگاه شرایط با این آثار شروع می شود تا شاید نظر کیوریتور در چینش آماده سازی ذهن مخاطب ناآشنا در فضای هنری و آشناسازی آرام با هنر کمتر شناخته شده ی معاصر در ایران بوده باشد. شرایط با اثر نگارابوالقاسم شروع می شود ،کاری که شرایط را از فاز محتوایی می خواهد کمی جدا و به کلاژی در تصویری متحرک و چیدمانی نامنظم روی یک میز سوق بدهد.اتفاقی که نوید فضایی آشنازدا شده از عنوان اثر را بدهد. «ما دوباره همدیگر را خواهیم دید» روایتی از موقعیت سرگشتگی انسانیست که واژه ها از دال بودن میخواهند فرار کنند و به مدلول هایی جاری ختم شوند.اتفاق در سرآغاز گویی چیزی نو است اما به تکرار رسیدن چیزی به این سرگشتگی اضافه نمی کند و چیدمان گویی با تعامل کردن مخاطبش میخواهد وسیله ای برای خاتمه دادن به این بن بست فرمی در ارائه ی محتوا پیدا کند اما نتیجه آنی که باید باشد نمی شود و اثر درست با مخاطبش ارتباط برقرار نمی کند.در ادامه ی همان فقدان گمشده های مهدیه سلطانی، تنها مجموعه عکس نمایشگاه را پیش رو داریم. کار ناصری زاده با عنوان «هیچ کس خورشید را به خواب نمی بیند» شرایط در عکسهایی که قاب هایی نامعلوم از محیط هاییست که هیچ شباهتی به معاصر بودن محیط امروزی ندارند انداخته شده به انتزاعی بودن می شود نسبتشان داد.قاب های خوش فرمی که  محتوای شرایط را در دومین اثر  چینش آثار نمایشگاه ،برای مخاطب هنوز ناآشنا با فضا، یک گنگی زیاد و سرگشتگی در نسبت دادن قاب های پنجگانه ای است که زیستگاه در آنها بعد از فقدان عرضه شده در بیانیه ،اولویت دارد.گویی در نهایت تنها قرار است مخاطب دچار یک نادانسته ی جز به جز و نه جز به کل در هر قاب شود.اتفاقی که شاید با ارائه آثارش  در تعداد قاب کمتری با حذف برخی المان ها، امکان بهبود شناخت اثر را ایجاد می کرد چرا که حتی وزن قاب ها در ارائه ی محتوا ،یکسان نشان نمی دهد .«بدون عنوان» چیدمانی عکس محور از مهدیه سلطانی است . این اثر با شکل ارائه اش نشان می دهد چقدر یک بیانیه در اثر می تواند در ایجاد ارتباط مخاطب با کار مهم و مفید باشد و چقدر می تواند کاملا وارونه و موجب اختلال در درک آن شود. نگاهی به بیانیه ی اثر ،نشان می دهد آشنا شدن با کار چقدر پیچیده جلوه می کند در حالیکه فهم آن آنقدری که نوشته شده نیست و تنها جمله ی پایانی بیانیه برای معرفی اثر کافی است.«بدون عنوان» یک قاب کلی از یک صحنه ی روزمره است که با قاب هایی مختلف این صحنه را از هم تفکیک کرده و در کنار اثر برگه ای به ارائه قیمت گذاری هر قاب به نمایش گذاشته شده است که هر مخاطب می تواند قاب ها را از اثر برداشته و با جای خالی قاب، صحنه را بازنمایی کند. اثر مهدیه سلطانی با ایجاد چالش در دیدن و تعریف انتزاعی هنر، سعی در ایجاد شرایطی است که می شود از قاب روزمره چه برداشت های متنوعی داشت و البته با انتخاب هوشمندانه ی قاب های متنوع و قیمت گذاری هایی در قالب کراپ هایی که بنظر ارزشمند نمی آیند سعی در ایجاد چالشی برای  تعریف هنرمعاصر است.در مواجهه با حجم دو اثر قره چلو و اکبری را می شود در نظر گرفت. «دازاین» ملیحه قره چلو ارائه ی تندیسی از انسان معاصر در یک حجم سه مکعبی ست که پدیده ی گیرافتادگی را با چالش عنوانش -با درگیر کردنش  در بیانیه با بازنمایی ای از مسخ- به محتوای فلسفی شی وارگی کافکا رجوع می کند و  با ارائه ی سبکی از پس محتوایش بر می آید تا فرم برگ برنده اش شود. اثر بدون نام آزاده اکبری ،یک حجم آویزان از نوارهای عکاسی در ایجاد یک نوار موبیوس –یک حلقه ی بی نهایت که برای طی یک مسیر دوبار یک نقطه را از دو سوی نوار طی می کند-است که بنظر می آید محتوا در فرم متوقف شده و تنها به یک اثر هندسی  می رسد که در همان تک جمله ی بیانیه تعریفش کرد و نه چیزی بیشتر می ماند .ماده ی اولیه در این اثر اتفاق ویژه ای را بجز وسیله ای برای ارتباط با عکاسی ایجاد نمی کند و کار به ایده ای اولیه بیشتر شباهت دارد.در بخش تماشاچی رویداد  می توان سه اثر محمد مروج ، فاطمه طاهری و هیراد مصطفوی را قرار داد.«نظاره گر» اثر محمد مروج، یک کار چندبعدی تاثیر گذار از لایه های فرمی به سمت محتوای درست تجزیه شده ی بیانیه اش می کشاند. اثر شامل یک میز و صندلی خشن و دفرمه ی فلزی، یک دوربین روی میز –که می شود برش داشت و روی هریک از تصاویر روبرویی زوم کرد و مجزا دید- رو بروی یک صفحه بزرگ شامل تعداد زیادی نمایشگر دوربین های مدار بسته .اثر مروج  سیاسی ترین برخورد با موضوع شرایط در این نمایشگاه است. المان ها در کنار هم حاکی گونه ای از کنترل مستقیم و ایجاد تعبیر کلونی هایی که واحد مردم را در سنجش جامعه ایجاد می کنند می سازند که اثر را به قبل ،حین و بعد از تجربه ی قرار گیری در جایگاه خشونت آمیز قدرت بدل می کند. اتفاقی که اثر مروج را در اتصال صحیح همه چیزش موفقیت آمیز می کند. اتفاقی که در اثر فاطمه طاهری رخ نمی دهد. «پیش از ویرانی» اثر فاطمه طاهری با فرم ویدئو چیدمان سعی در به تصویر کشیدن گفتمان تکنولوژی بشری است که به بن بست رسیده ، چیدمانش یک دوچرخه ی ثابت بود که در مسیر حرکتی تکرار شونده ویدئو ها را گویی به حرکت در می آورد اما خودش درجا میزند، تصاویری به غایت کم کیفیت شده و خاطره وارگیش به مثابه یک نمایش از ویرانی محیط زیستی که پیش از این داشتیم و اینجا مای مخاطب در کنار چرخش بیهوده ی دوچرخه شاهد شرایطی هستیم که تغییر می کند و انسان مسبب اصلی پوچی شدنش است. چیزی در این اثر گویی کار خودش را بیشتر از آنی که در بیانیه اش خوانش می شود اتفاق نمی افتد که بیانیه سناریویی ست که مو به مو عرضه شده و سادگی در اجرا سبب کم شدن اثرگذاری خود استعاره های فرمی شده است.تاثیر عنوان بیش از اثر است و اثر بیشتر سویه های نمایشی دارد تا هنری که خوانش شرایط را بازنمایی کند.اثر هیراد مصطفوی ،«لومن»  یک ویدئو چیدمان شامل هشت مانیتور غیرهمسان پیرامونی در چپ،راست ،بالا و روبروی مخاطب در یک فضای تک نفره است.این اثر یک کار چند پاره است که برعکس عنوان جذاب و هماهنگی کنایه آمیز با کار، با نوشتن سه قطعه ی مجزا به جای یک متن برای بیان استیتمنت کار را از یگانگی در آورده و مخاطب پیش از درک فرم کار دچار اختلال می شود که هنرمند می توانست بسادگی و در هم آمیزی جزییات کارش ،اثرش را معرفی بهتری کند تا در ادامه مخاطب در ویدیوها برداشت مناسب تری داشته باشد. لومن ساختاری سه بعدی دارد که انسان معاصر را در سه بخش درماندگی، انفعال و تنهایی روایت یا بهتر بگویم مخاطبش را در مسیر این گمشدگی در شرایط پیرامونش رها می سازد.در فرم این سه بخشی بودن را در درماندگی با ویدئو حرکت معکوس آدمها در محیط متحرک شهر،انفعال را با فیلم های محو از فضاهای شهری و انفعال را با تناقض در عنوان و نشان دادن حرکتهای مولکولی به شکل تصادفی در مانیتورهای مختلف نشان داده است که خبر از سلطه بر جزییات تک به تکی این شرایط دارد اما دریگانه بخشی اثرش چیزی کم دارد. در اثر مصطفوی با تصویری صرف سروکار داریم و قطعات این پازل در فرم قرار گیری مانیتورها یا تعدادشان می توانست بهتر ارائه شود تا مخاطب سریعتر و آنی در محوریت این تصاویر قرار بگیرد چرا که حالا انگار اثرگذاری تصاویر کمتر و بیشتر وجه چیدمانی مورد توجه قرار می گیرد.بی اثرپروانه ای، دایگنوسیس فیلییر و اقیانوسی به عمق یک بند انگشت ، آثاری هستند که می توان در بخش درجریان فهم آنها را بررسی کرد. آثاری که نیازمند فهمی در مخاطبند که با اثر همراه شوند تا فرم را به محتوا پیوند بزنند.بی اثر پروانه ای ، کار معصومه شصتی و ماه نو شیرزاد است که به موضوع اثرپروانه ای و شرایطی ست که حتی تغییر را ناامیدانه پس می زند.عبارت اثر پروانه ای موضوعیست برگرفته از نظریه آشوب که همزمان با  شروع تاریخ هنر معاصر بوجود آمد. اثر شصتی و شیرزاد را می شود به نوعی برخلاف دیگر آثار که به جزییات و رویکردها می پردازند،یک کلیت از شرایط را ارائه می دهد. ارائه ای که  کاملا برانگیخته  از عنوان و موضوعیست که دارد بر پروانه به شکلی نمادین بارها و بارها تاکید زیادی میکند که امکان پس زدن اثر را  از سوی مخاطب آگاه را بیشتر می کند. نمایش اثر در فرم نمایشی خوب و با جنس ماده ی استیل براق ،ارتباط مناسبی با مخاطب برقرار می کند اما بنظر می آید اثر از لایه ی سطحی پروانه ها و شکل جذاب بصری بیرون نمی آید و محتوا کمرنگ و کمرنگ تر در پس زمینه قرمز بوم های کف چیدمان ته نشین می شود، اتفاقی که کار را گویی از یک اثر هنری به سمت حجمی تزیینی هل می دهد.در «دایگنوسیس فیلییر»برعکس اتفاقی که در کار شصتی و شیرزاد می افتد با مقوله ای سرو کار داریم که با فرایند درونی ماجرا اصلا شناختی نداریم و درست همانطور که اثر باید خودش توضیح زیادی خودش را ندهد؛ همانقدر هم مفهومی پیچیده را سربسته ارائه کردن در خوانش آن اختلال ایجاد می کند. محتوا و شکل رسیدن از شرایط به موضوع نرم افزاری تشخیص چهره و تبدیل کردنش به چیدمان با توضیحات صاحب اثر بسیار جذاب است اما در فرم اتفاق دیگری می افتد. اثر شهپرنیا، یک پس زمینه ی علمی دارد که در طی یکسری عملیات ها به یک حجم چیدمانی  جذاب بصری رسیده است که به چیزی بیشتر از یک بیانیه ی بلند که پیچیدگی حال حاضر فرمش را بیشتر هم می کند نیاز دارد.خوانش اثر با ترکیب رنگ های شب نما-بدون توضیحات صاحب اثر از فرایند تولید اثر- بسیار با فاصله از خوانش صحیح آنست.«اقیانوسی به عمق یک بند انگشت» اثر مستانه کچلو با فرم دیجیتال آرت ،با عنوانی برگرفته از میزان اطلاعات عمومی آدمها در جهان امروز، از همین عنوان می خواسته ، برداشتی همه گیر دربیاورد که در شکل محتوایی بنظر جذاب و پیچیده می آید اما سطحی ترین برداشت را در ارائه ی بیانیه ای که در تعریف تمام  کار را انجام می دهد و در فرم اتفاقی متفرق از آن نمی افتد که همین عنوان برای  تحلیل خود اثر می توان تعبیر کرد.آثار هستی حاجی ابوالحسن و  زهرا فرهودی را می توان در بخش آشنایی روزمره قرار داد. کارهایی که با روزمره ی مخاطب ها نزدیکی زیادی دارند و به فهم زیادی برای درکشان نیاز نیست. کار با نور در هنر معاصر آنقدر مهم و قابل سخن گفتن است که یک شاخه ی فرمی با خود به همراه دارد. کار حاجی ابوالحسن با عنوان هیجان انگیز «بار شاهد بودن» شامل یک مکعب مشکی ست که روی دو وجه آن وصیت نامه ای کوین کارتر عکاس مشهور افریقای جنوبیست که روی دیوار با نورهای رنگی منعکس می شود .اثر در اندازه ی یک مکعب مشکی جذاب است اما در ادامه گویی چیزی کم دارد. محتوا قرار است باقراردادن مخاطب در بین این نورهای رنگی و واژه ها،بار سنگینی از کلام و شرایط زیسته ای را که به تمام شدن صاحب وصیت انجامیده بردوش مخاطب بگذارد.محتوا بنظر آنقدر دارای لایه های مفهومی نیست که فرم بتواند از پس جبرانش بربیاید و کار تنها به اثری محیطی گذرا بدل شده، اتفاقی که در کار فرهودی میتوانست بهتر بیافتد. اثر فرهودی انگار قرار بوده باشد به مینیمالیست برسد اما کلام کار را به سمت پاپ آرت کشانده است. استفاده از لغات لذت،شادی،غم و دلتنگی و الصاق کردنش به محتوایی که از مدلول هایی حرف میزند که حالا در سیالیتی معاصرگون و بی محتوا واقع شده اندبا اسم قابل تاملش، انتظار را از فرم بالاتر میبرد. فرمی که با اینکه توسط ایجاد رنگ های مختلف و استفاده از فونتهای متنوع در هر کلمه سعی در کشیدن اثر به سمت محتوا شده اما کافی نبوده و به شی تزیینی ای نزدیک و  به پاپ آرت می رسد.در فصل چهارم روزمرگی های معاصر بر خلاف فصول قبلی که اتفاق خوبی در عمده ی بیانیه های آثار رخ داده بود و به ارائه ی آثار کمک زیادی کرده بود در اینجا بیانیه ها به شکل تشدیدشده ای به مخاطبش سو می دهند و او را از خوانش خالصی که در پی هنرمعاصر است دور می کنند.در بیانیه ها تکرار متوالی انسان معاصر، کارها را تنها در بیان مشترک یک واژه به هم می رسانند نه یک محتوای واحد. بیانیه ها گاه حتی به سمت پیچیده گویی اضافی برده و در برخی آثار به تنهایی بی نیاز از بیانیه می نمایند که ذهن مخاطب به درستی نمیتواند در نتیجه گیری به خوانش اولیه اش از بیانیه ی اصلی نمایشگاه دست یابد؛ چراکه آثار گویی بزرگترین ویژگی شان فرم متفاوت و تنوع آنها باشد و گاه شتاب زده عمل کرده باشند- و برخی تنها به کلمات پیچیده ی بیانیه در محتوا متوقف میشوند- حال آنکه تعداد زیاد کار در این نمایشگاه نسبت به نمایشگاه های قبلی این پروژه بیشتر به شکل فضا سازی عمل می کنند تا خط سیر مشخص موضوع نمایشگاه را به دنبال داشته باشند.در نهایت همه ی نکات مثبت و منفی این نمایشگاهی که البته بارعایت این مورد که  عمده هنرمندانش اولین ارائه ی عمومی شان را تجربه می کنند باید اشاره کرد که در شرایط ، هرکدام از هنرمندان تعریف تازه ی خودشان از موضوع را دارند و با جهان بینی خودشان دست به بازنمایی زده اند و شمای مخاطب  تجربه ی هیجان انگیزی از مواجهه با یک «فضای غیرمعمول» می کنید، که از ابتدای ورود دچار یک حالت خیال انگیزی می شوید که در یک مسیر ،مدام دارد نقش ،طرح و ماده و شکل را عوض می کند تا ذهن تان بازی داده شود و دچار یک چالش درونی شوید که  اصلا کجای این جغرافیای ناملموس ایستاده اید.|نمایشگاه شرایط از 25 تا 30 بهمن 1398 در گالری باروک تهران برقرار است|</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 17:59:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون بازی| نگاهی به کتاب باران در مترو نوشته ی مهدی افروزمنش</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%B4-dir1qu0uvxrp</link>
                <description>مجموعه داستان باران در مترو شامل چهار داستان مجزا با تم روایتی از خشونت و دلهره است.  داستان ها به شکلی غیرخطی روایت می شوند و  هرکدام در یک پیرامونی متفاوت از هم ؛ از خشونت، تعریفی جدا را می آفرینندو در آن تعریف به یک غوطه وری از تنش منتج می گردند.گریه ی سارا نرمش کرده فکر میکند باید بغلش کند باید سعی کند قبل از هراتفاق بدتری آرامش کند و به او اطمینان خاطر بدهد. این کاریه که هرمردی تواینجور وضعیتها انجام میدهد. اما واقعا دلش نمی خواهد این کار را بکند. توده ی بدشکلی بین خودش و سارا حس می کند. مثل دود چوبی نیم سوز که مشامش را آزار می دهد. ممکنه بغلش کنم و کار خراب تر بشه...عنوان داستان ها خود تا حد زیادی میزان این تنش ها را در هر کدام بازگو می کند؛ کارواش، روایتی از یک زن و شوهر پزشک و پرستار است که در یک موقعیت پسااتفاقی گیر کرده اند.تمام لحظات در یک ماشین به مثابه جهانشان در یک کارواش- که مشکلی برای کارواش پیش آمده- جریان دارد و اتفاق انجام شده با فلاش بکهایی زنجیروار با حالای سوژه ها دست خواننده را رهانشدنی تا پایان و بدون اختلال -گیج شدگی  در بازگشت زمانی- به هنرمندی به سرانجام می رساند که این سرانجام همان خشونتی ست که افروزمنش دنبالش هست .ناصرمیگفت:منو این چاقو رفیق جینگ همیم. میگفت بیشتر ازآقام به این چاقو اعتماد داردمدر به وقت مردن  دومین داستان که از لحاظ کمی تعداد کلمه هم دومین داستان این کتاب است نویسنده خشونتی بی حد و حصر را به نگارش درآورده است. گویی خودش هم این افراط خشن را از جایی دلش میخواهد قطع شود و در کمترین زمان،بیشترین تاثیر از خواننده را بگیرد.در به وقت مردن توی حدقه ی چشم های خواننده اش زل می زند و قساوت بی پایانی را توی گوشش جیغ می کشد.قصه ی تلخش را نویسنده با قصه ای گویی کودکانه همراه می کند تا در هضم شدنش به خواننده کمک کند اما اینجا هم به اوی مخاطبش رکب می زند و خشونت را چندبرابر می کند.افروزمنش به درستی در به وقت مردن راوی را اول شخص و زمان را دستکاری دلپذیری می کند تا عمق فاجعه تا حد خشونت فیزیکی را بی مرز تجربه کند در به وقت مردن برخلاف کارواش ، با ذهن کمتر کار داریم اینجا در دل موقعیت خواننده اش را می کارد ، سوژه تحصیلکرده نیست ، در به وقت مردن ماجرای یک تعصب کورِ جنوب شهریست ، یک جهان بینی کاملا دگرگون شده اتفاق می افتد که در جنس زبان اتفاق جاری نمی شود که موقعیت داستانگویی سمت و سوی خشونت را به سامان می رساند.همه بیرون قرار میذارند هرروز و همیشه توام میخوای یه بدبخت مثل بقیه باشی؟اصلا بیا فکرکنیم اگر بریم بیرون می میریم. فرض کن شهرپرشده از گازهای سمی خطرناک که باعث میشه آدمها اول حافظه شون رو از دست بدن و بعد گم بشن و آخرش بمیرن. صدایش از هیجان به لرزه افتاده بود و تند تند حرف می زد:یا اینکه آدمهای سیاهپوش تنها، زوج ها رو میگیرند و موی دخترها رو با سیم عوض می کنند.یانه مادو تا دانشمندیم که از فضا اومدیم و دارین روی مردم زمین تحقیق می کنیم و اگه بریم بیرون، نور خورشید باعث میشه قالبی که توش رفتیم بسوزه و مردم بفهمند فضایی هستیم یا مثلا آدم بدهایی که اونبیرونند که میخوان من رو از تو بگیرند یا چه میدونم یه سری مرد خیلی گنده، مثل گوریل که دخترای خوشگل رو می دزدن.در  باران در مترو که اسمش روی کتاب گذاشته شده این خشونت به شکل زیادی –دست کم در ظاهر-کاسته می شود و اصلا دچار یک دگردیسی عجیب و شاید بتوان گفت ناهمگون می شود. روایت فضایش متفاوت از دو قصه ی قبل تر است. قصه ی دو نوجوان تازه بلوغ رسیده که با یک زبان سوم شخص ناآشنا به موضوع قصه جنون آمیز و دیوانه وار پیش می رود. داستان عجیب نیست یک رابطه ی خیابانی-مترویی- اما با یک نامعادلات پیش رونده ی عاشقانه ی دوست داشتنی همراه می شود که قصه را ازیک داستان لوس بی نمک به یک خشونت بالفطره ی دراماتیک تبدیل می کند. خواننده در باران در مترو  خون نمی بیند اما این خشونت جنون وار را لمس می کندخشونتی که از خونابه های  عباس از چاقوی ناصر هم شدیدتر باشد. رضا گفت حالا هرّی،ببوس دستو و گمشو. دستش بوی پا می داد.دستش به تیزی که نبود یا زدن کسی یا کشیدن سیگاری؛ میکردش تو جوراب و عضله ی پاش را می خاراند.در دایی لحن دوباره به سمت به وقت مردن می رود ،ماجرای مواد ،آدم فروشی و دایی که می خواهد بفهمد کی او را فروخته. داستان در وانتی که تند لایی میکشد تا شخصیت اول داستان لو بدهد.داستان با یک میزانسن سینمایی تا انتها پیش می رود و با یک پایان کمیک به سرانجام میرسد.که شاید افروزمنش دلش برای خواننده اش اینجا سوخته باشد و بخواهد کمی او را آرام کند. داستان دایی کمتر از سه داستان قبل قدرت روایی دارد بیشتر به فرم اجرایی و جزییات نمایشی اش همچون داستان به وقت مردن فکر شده تا داستانی با جزییات ریز و منسجم که با فرم این کتاب شاید به تکراری شدنش بعد از یک خونریزی عجیب و دیوانه وار آنقدر به چشم نیاید چرا که در سه قصه ی قبلتر فرم خشونت به شکل، خودآگاه،ناخوداگاه،فیزیکال و روحی هربار مجزا به مخاطب تزریق شده است ولی در قصه ی چهارم این اتفاق به مراتب کمتر و نه آن شکل جنون وارگی و با قدرت کمتری می افتند چرا که او تا حالا انتظار خواننده را آنقدر بالا برده که از قصه ی چهارم آنقدر که باید لذت ببرد.نکته ی مهم و شاید اساسی ترین مورد در رابطه با کتاب باران در مترو این موضوع است که زبان یکدست است به راوی ارتباط ندارد در مسیر انجام یک هدف واحد در تمام داستانها جریان دارد. زبان در روایتها خشن یا به سمت تندی از سوی نویسنده هل داده نمی شود بلکه موقعیت هایی خلق می کند  آنقدر خشونت دارند که نیازی به غلو زبانی و استفاده ی ساختاری از زبان در جهت خشن تر کردن لحظه ها نباشد.فارغ از محتوای رئال و خوانش روان  در بازنویسی واقعیتهایی انکار نشدنی از خشونت حاضر در جامعه،افروزمنش فضاهای هیجان انگیزی برای مخاطبش مهیا می کند، گیر افتادنی را بشدت خوب عرضه می کند و مسیرها را تند و بی مکث می بندد که می تواند خواننده بارها بخواند، اذیت شود اما لذت ببرد.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 14:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ساز دنیا | نگاهی به جهان با من برقص اولین ساخته ی سینمایی سروش صحت</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B5%D8%AD%D8%AA-h1snadxbeuqv</link>
                <description>بازیگرهای جهان با من برقص هرکدامشان انگار نقش نویی بازی نمیکنند اما این تجدید بازی را بخوبی به نمایش می گذارند از جمله آنان که نقطه قوت بازیها می شودنام برد سیاوش چراغی پور که بحق بازی باورپذیر و جذابی از خودش ارائه داده استمعمولا آدم های ساخته ی چارچوب تلویزیون در گام های اول سینمایی هاشان سعی می کنند بی گدار به آب نزنند ،از همان فرمول های رایج صداوسیمایی بهره ببرند و همان راه را با کمی چاشنی خط قرمزهای تلویزیون ترکیب می کنند تا دست کم در فروش فیلم متضرر نشوند، اما سروش صحت فارغ از هر فرمول و ترکیبی عمل می کند همانطور که در مدیوم تلویزیون نشان داد که دست کم نمی خواهد خیلی شبیه بقیه رفتار کند. چرا که او هربار بجای رفتاری تکراری برای خودش چالشی متفاوت را برمی گزیند.چالش هایی متفاوت که همیشه هدفی یکسان را دنبال می کند. سروش صحتی که همیشه با طنز –چه در داستان نویسی و چه بازیگری و چه ساخت سریال- می شناسیم حالا با درامی آرام و بی استرس بیننده اش را خوشحال می کند. اتفاقی شاید عجیب و خلاقانه.آدمها در جهان با من برقص نماینده ی کسی نیستند ،
سروش صحت همین آدم معمولی ها را فارغ از خودنمایی هاشان به تصویر کشیدهداستان جهان با من برقص ماجرای چندتا دوست است که برای تولد دوستشان به منطقه ی بکری از شمال می روند، تولدی که شاید آخرین باری باشد که او را می بینند.&quot;من وقتی از مریضیم با خبر شدم انتظار داشتم همه آدم‌ها کنارم باشند و بهم توجه کنند ولی بعدش فهمیدم آدما باید زندگی‌شون بکنند و وقتی دوستم داشته باشن کنارم باشند. بی‌حوصله باشن، دعوا کنن و کنارم باشند. شاد باشن ناراحت باشند و کنارم باشند.&quot;داستان ماجرای تقابل انسان با مرگ است. داستان تقابل تکان دهنده ای از بودن، ماندن و داشتن. هر کدام شخصیت های داستان این سیر پایان ناپذیر را کم و بیش دارند. اتفاقی تراژیک  جهان است ،که از همان شروع قصه ،بیننده را با قهرمان قصه همراه می کند.اما این همراهی در سردرگمی کارگردان در پرداخت قصه که نامشخص به سمت کمدی، غم، فانتزی، فلسفه هجوم می آورد به کمدی ای سیاه ختم که نمی شود هیچ که به بلاتکلیفی و در نتیجه خستگی مخاطب می انجامد.انتخاب اسم جهان برای نقش اصلی فیلمی که قرار است مدتی کمی بعد بمیرد خودش می تواند شروع بحث فلسفه ای برای مدلول کردن تمام دالهای بی اثر فیلم باشد.قرار است داستان های زندگی هرکدام از این دوست ها در بستر چند روز زندگی در کنار جهان ، فضای قصه را شکل بدهد، پیرنگ هایی که به شکلی کاملا سطحی مطرح و کاملا دم دستی رها می شوند. این اتفاقات حتی به ماجرای اصلی قصه ضربه می زند و بجای حرکتی موازی با آن، داستان را کند می کند و در نتیجه در بخش پایانی قصه با شتابی تند به شکلی کلیشه ای با مونولوگی به اتمام می رسد. شتابی که سوژه ی خوب فیلم را رسما با قهرمان قصه می کُشد.جهان با من برقص بارها بازنمایی آثار آشنایی می شود که به زندگی نگاهی شاعرانه انداخته اند. زندگی ای که از دیوار مرگ هم عبور می کند &quot;شاید مرگ را دوست نداشته باشم اما دیگر از آن نمی ترسم...زمانی برای خانه ام پولی از دوستی قرض کردم، وقتی خواستم پولش را برگردانم گفت: این قرض توست برای دیگری&quot;اما مهمترین عنصر جهان با من برقص، مهمتر از علی مصفا و فضای دلبرانه ی صحنه و موسیقی آرامش بخشش، دیالوگ هایش است. دیالوگ ها حیات جهان با من برقص اند و ازین بابت بیشترین دقت در نگارش تک به تک کلمات و زمان استفاده از آنها با تکیه بر گام های ادا ،ویرگول ها و فاصله گذاری های بیانشان شده است. از ابتدا تا انتهای اولین اثر سینمایی صحت با کلمات سروکار داریم. چرا که گویی مرگ همه ی کلمات آدم را می بلعد و حالا جهان می خواهد از فرصتش استفاده کند تا کلمات بیشتری صرف آدمها بشود.جهان با من برقص قرار است فانتزی ای بسازد در بستری سورئال گون در جهان رئالیسم. اما نتیجه ملغمه ای سردرگم است که نه تنها فانتزیهایش محقق نمی شوند که رئالیسمش هم شتاب زده عمل می کندبزرگترین ویژگی جهان با من برقص فاقد خودنمایی و ادعا بودنش است.جهان با من برقص قرار است  فارغ از هرنوع سلیقه ی شخصی و بدور از طمطراق بازی های زندگی به ارتباط بین آدمها و باهم بودنشان از هرنسل و شکلی-از نسل جوانی که عاشق رپ کردن های بی معناست تا دخترهای پلنگ-منتج شود و همچون پیشینیانش از دردنیای تو ساعت چند است صفی یزدانیان و باغ های کندلوس ایرج کریمی  تلنگری شود به زندگی،به آدمها. زندگی ای که هیچ زیبایی ای در آن از برای فلسفه بافی های سخت و غرق شدن در پیچیدگی هایش برای آدمهایش دیده نمی شود . جهان با من برقص اولین قدم صحت برای نمایش جهان بینی اش بر پرده ی نقره ایست و این نگاه جمع و جور و آرامبخش در این فضای پرالتهاب مایه ی تعریف است  که ببینیدش دست کم برای نود دقیقه  آرام می شوید.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 17:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلق میان زمین و هوا | نگاهی به فیلم فانوس دریایی the Lighthouse</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-the-lighthouse-tfnyy6yifq6i</link>
                <description>ویلیام دفو و رابرت پتینسون تنها بازیگران فانوس دریایی هستندرابرت اگرز در دومین ساخته ی سینماییش بسان اسم اولین فیلمش-the witch- ساحره ای شده است که بیننده در ثانیه به ثانیه ی فانوس دریایی بیش و بیشتر جادو می شود. جادویی که بیننده با تصور اینکه انگار سینما تازه کشف شده باشدبا ترس برخورد با امواج طوفان به گوشه ای پناه می برد. فانوس دریایی یک فیلم دو نفره ی شگفت انگیز است. داستان انگار خیلی ساده است ،ماجرای دو مرد غریبه که برای پول بیشتر، مسئول نگهبانی در فانوس دریایی در نقطه‌ای دورافتاده و طوفان‌زده میشوند. این دو مرد باید در مدت زمانی نسبتا طولانی در تنهایی و در کمال ناآشنایی با یکدیگر در این فضا سرکنند. دو شخصیت کاملا متفاوت،متضاد با رفتارهایی پارادوکسیکال که در روند شکل گیری ،جریان و سرانجام قصه نقش حیاتی را بازی می کنند. یک شخصیت جوان درون گرا ،منزوی و جاه طلب -با بازی متفاوت پتینسون- و یک شخصیت پیرمرد بشّاش ،عصبی و ناهنجار- با بازی هیجان انگیز دفو-.شخصیت هایی که خواسته هایشان همدیگر را در نابودی دیگری شریک می کند. روایت پیچیده ی اگزیستانسیالیستی از  وجود و عدم وجود دکارت گون همراه با جنون انسانی سوار بر موج خشونتی عریان. خشونتی که برانگیخته از ذات جنسیت زده ی انسانی است که همواره در خیالاتش آن ها را سرکوب می کرده اما حالا در فضایی متفاوت ،ناخوداگاه و خوداگاهش در هم هضم می شوند. فانوس دریایی به شکل سیاه و سفید تمام توان فیلم را بر دوش فضاسازی سهل و ممتنع جزیره و اتاقک های تک بعدی اش و بازی دو هنرپیشه –ویلیام دفو و رابرت پتینسون- انداخته است. ویلیام دفوئی که بارها و بارها هنرش را در انعطاف پذیری نقش و نقش آفرینی متفاوت نشان داده است این بار هم درخشان دارد انگار مثل همیشه کاری تکراری را  به بهترین شکلش بازآفرینی می کند. فضایی که به تصویرسازی های متشنج از تشدید نور و سایه بر عناصر داستانی به اکسپرسیونیسم سینمایی منتج می شود. سبکی که بیشترین سعی را در ابراز بیرونی حالات و تصورات شخصیتهای داستانی دارد. نور و تاریکی در یک فرم شگفت انگیز محتوای اصلی فیلم را شکل داده است.نوری که پیرمرد از آن حفاظت می کندو جوان با رویاهای جنسی اش می خواهد تصاحبش کند. فانوس دریایی در یک بستر سورئال سوار شده که به ایجاد یک معلق بودن زمانی کاملا محسوس منجر می شود. یک بی زمانی بی مکانی انسانی که به جنونی فردی ختم می شود. جنونی که تمام عناصر تصویر را در آن گرفتار می کند تا جایی که بیننده به هیچ چیز تصویر اعتماد نمی کند. یک بی اعتمادی از اعتمادی که از ابتدا کارگردان قدم به قدم آن را کسب کرده بود در ده دقیقه آخر با حرکاتی انتحاری در راستای همان بی منطقی جاری در فضا شکل می گیرد گویی همه چیز تابحال خیالاتی زیر پوست فریب واقعیت تجربه شده و در خاتمه با یک پایان بس میخکوب کننده مخاطب را دچار یک حجم بزرگ از سرگشتگی حاصل ازین جنون فراگیر می کند.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 22:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه خوابیم، خوبیم! |نگاهی به تئاتر ابتدا وارد می شود</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-peoqoeobm4pf</link>
                <description>ابتدا وارد می شود نمایشی نامتعارف است این به این معناست که حتی متوجهش هم نشوید باز لذت میبریدماجرا آن قدرها هم برای تعریف ساده نیست. ماجرای بروسلی ایست که بروسلی نیست.یعنی هنگ کنگ هست و نیست، رییس بزرگ حضور دارد و ندارد.یک دیالکتیک متقن و سرتاسری ای در یک ساعت و نیم پیش روی شماست. یک فضای روان تکرار شونده،پر از داستان های کوتاه و متغیر که به معنای واقعی کلمه ابتدا و انتهایشان را متوجه نمی شوید اما در پایان ماجرا، خودتان را حل شده می بینید.ابتدا وارد می شود نمایشی فلسفی ست. فلسفه ای از زندگی ای که هیچ چیزش درست بشو نیست. که درست اینجا اصلا حقیقتی مجاز گونه است یا واقعیتی بی معنا هم مشخص نیست. نمایش خیلی قبل تر از ورود به سالن شروع می شود بی مقدمه در مسیر حرکتی ادامه دار تا روی صندلی تا بیرون آمدن از سالن همه چیز اتفاق می افتد با آنکه تمام حرکات نمایشی ست بی آنکه حسی نمایشی به مخاطب دست بدهد فضا را در ذهنش ادامه می دهد.روایت یک قصه نیست که مجموعه ای بی انتها از هزارتویی غریب است که قراراست بروسلی را ببینیم و نبینیم. قرار است زندگی آدمهایی را که در هنگ کنگ،بوشهر، یا هزار شمال و جنوب و غرب و شرق طی طریق می کنند را بشنویم و نشنویم اما آنچه مسلم است قرار است مات شویم. انگار چشم های آدم را وسط یک اقیانوس باز کنند و آدم نمی داند کجا این همه آب تمام می شود اصلا از کجا این همه آب شروع شده است. ابتدا وارد می شود گسستی دارد ریشه دار در یک هویت گمشده که حالا همه ی آدمهایش ، آنرا در اندام واره ای ،در تولد اسطوره ای به اسم بروسلی دنبال می کنند. فضای داستان گنگ و گنگ تر پیش می رود، طنز داستان سویه های هجوآمیز پیدا می کند اما همه چیز آخر به حرکت ختم می شود. حرکتی ناسامان اما منظم.  راستش را بگویم اولش یاد داستان های احسان عبدی پور افتادم ، بخصوص موموسیاهش که به کِلِی میخواست برسد اما از دست رفت.اما اینجا میلاد بروسلی ایست که از قهر مادر به خانه ی مادربزرگش پناه می برد و دیگر هیچوقت مادرش را نمی بیند، قطع می شود و به هنگ کنگ می رسد و جانشین رییس بزرگ می شود. ابتدا وارد می شود برخلاف جریان مسری نمایش های روز، قصه ای تاریخی، سینمایی را به روز نمی کند و این نکته ی مهم آنست. اینجا نه قرار است داستان بروسلی گفته شود نه قرار است به شکل صرف ماجرای کسی که خیال می کند بروسلی ست قصه گویی کند. داستان کش و قوس انسان معاصر در فضای مُقَطَع زندگی ایست که در هیچ حجمی قرار نمی گیرد.  &quot;فکر نمی کنم کسی دلش بخواد برعکس زندگی کنه، آدمها یکهو قطع میشن، من خودم یه مردی رو می شناسم یک ساعت و نیم قطع شد، رفت تو کما، برگشت یه شهر دیگه ای رفت تو کما، یه شهرساحلی با آب و هوای مرطوب،برگشت رفت زیرخاک،هم راضی هم ناراضی. اون مرده یه حالتایی داشت، هی می رفت شمال هی می رفت جنوب!&quot; تنشی در نمایش در حال انجام است.در بخش پایانی داستان ، گویی روایت حتی خودش ، خودش را گم می کند که به خستگی مخاطب بیانجامد، جایی که موسیقی بیش از حد عادی روی صدای بازیگرها اثر می گذارد و کلمات به شکل گنگی به مخاطب می رسند که شاید یک ساعت و نیم زمان زیادی برای ابتدا وارد می شود بنظر بیاید و این تکرار به مخاطب حس رخوتی در مسیر لذتی که شروعش بود را می دهد که به چیزی بیشتر برای به اوج رسیدنش برای یک اتمام براین تئاتر نیازدارد.حرکاتی نمایشی که در ذهن مخاطب به شکلی غیرنمایشی و مستقیم حک می شوندهرچند بااین توصیف هم ابتدا وارد می شود بازی با ذهن است. آشنایی زدایی دارد از همه ی چیزهایی که دارید روی سن می بینید.از نقش اصلی گرفته( که در نسخه سال 97 با چهره ای عجیب و جذاب تر از نسخه 98 در این آشنایی زدایی نقش هیجان انگیزتری داشت) تا موسیقی ها که موسیقی نه جدا از بافت حرکتی روایت، که جزوی از شاکله ی ساختار متوازن اما پرگسست نمایش شده است. به اندازه ای موسیقی در جان کلام ابتدا وارد می شود نفوذ کرده که به شخصیتی جدانشدنی از آن بدل می شود که بتوان حرکت، موسیقی و بعد کلمات را در رتبه بندی نظام اولویت ابتدا وارد می شود رده بندی کرد.&quot;من یه دوستی دارم رفت سرقبر همون مرده، می گفت پر از برگ بود فکر کن برگ ،مرگ! اینجوری مرگ اصلا چیز ترسناکی نمی شه!&quot;ابتدا وارد می شود را نمی شود در دسته بندی خاصی قرارش داد.از جنس بشدت تئاتر کلاسیک و تمرین های هوازی اش  و حرکاتش تا  برقراری ارتباطش با مخاطب و برهم زنی متعارفات به مدرنیته دست پیدا می کند.فرید یوسفی،انگار در ابتدا وارد می شود آهنگی را به تصویر کشیده که همه را جادو می کند ،شاید در پایانش خیلی از مخاطب ها از داستان چیزی متوجه نشوند اما مسلما  با لذت جدانشدنی تجربه ای منحصربفرد برای نخستین بار ، سالن را ترک می کنند.تا 11 بهمن ابتدا وارد می شود  در تماشاخانه ملک اجرا دارد از دستش ندهید</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 23:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کمی نفس بکش!|نگاهی به نشریه ی وزن دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-ziz74epqpacn</link>
                <description>در چند سال اخیر، دکه های روزنامه فروشی تغییرات زیادی کرده اند. روزنامه ها کمتر خوانده می شوند و شکل و شمایل مجلات دچار تحولی محسوس شده اند. انگار کم کم نشریات مختلف دارند به تغییر فاز مطالعاتی خوانندگانشان عکس العمل نشان می دهند وگرنه محکوم به نابودی اند. مجلات با آنکه با تورمی عجیب موازی سایر اقشار، دست و پنجه نرم می کنند که همواره مشخص نیست که بودجه شان به شماره بعد برسد اما در این بازار آشفته ،برخی خیال های بزرگی در سرمی پرورند. وزن دنیا یکی از آن مجلاتی ست که با کیفیتی مطلوب ، محتوایی غیرجنجالی را در بستری آشوب طلب دنبال می کند.برای دکه های جغرافیایی که هرروز پر از مانکن و تبلیغ و سوژه های زرد است دیدن نشریه ای وزین و پر از اندیشه های آهنگینِ جوان هیجان انگیز است. اگر بخواهم درباره امسال از انبوه نشریات ریز و درشتی -که خیلی هم قد زیادی نکشیده اند- صحبتی کنم مجلاتی که  تلاششان مستوجب سپاس است باید بگویم امسال در حوزه مجلات، سال وزن دنیاست.مجله ای که تخصصی  و مستقل و آزاد به حوزه ی-رنجور- شعر فارسی می پردازد. حوزه ای که مدت هاست در اذهان عمومی دچار خاموشی یا حداکثر کم سویی شدیدی شده است. هرروز هزارها شعر متولد می شود بی آنکه کسی در شهر از آنها خبردار شود و اینجاست که جایگاه وزنِ دنیا مشخص می شود.وزن دنیا را که دیدم، بیشتر از همه چیز من را یاد مجموعه ی دوجلدی  شعر نشر نیماژ  تحت عنوان غزل روزگار ما انداخت. مجموعه ای بس جذاب که انواع غزل شاعرهای جوان گوش تا گوش کشور را در آن جمع کرده بود. وزن دنیا جای همه ی شاعرهای فارسی ستوزنِ دنیا قرار نیست شاعرمان کند، قرار است کمی بیشتر از همیشه به شعر توجه کنیم و اگر شاعری درونمان حضور دارد به وزنِ دنیایی ها نشانش دهیم. وزنِ دنیا هر بار یک پرونده ی جذاب در چنته اش دارد. در شماره ی دی ماه به سراغ 10 شعر برگزیده ی احمد شاملو رفته و صاحب نظران شعر ایران ازو روایتهای بشدت خواندنی نوشته اند.  اما بخش مورد علاقه ی من در این شماره بجز لذت خوانش شعر از استانها بخصوص بوشهر و سیستان و بلوچستان و کرمانشاه ، مقاله ی خواندنی آقای مدیرمسئول؛پوریا سوری تحت عنوان گزارش اقلیت است. داستان سرگذشتی که از زمان نیما تا بحال برسر غزل در شعرمان افتاده است. از غزل سپانلو، &quot;صداهست اما دهان نیست/مکان هست اما زمان نیست/و مستاصل از بوق یکریز گوشی/بجز موش در  سیم های جهان نیست&quot; تا پست مدرنیسم مهدی موسوی .وزنِ دنیا تمام سعی خود را می کند تا با فاصله از اتفاقات روز، به مساله ی شعر بپردازد اتفاقی بس سخت تا بتواند آرامشی را به جان مخاطبش برساند.وزنِ دنیا پر از شعرهای خوب و دست اولی ست که آرامش شگرفی را نصیب مخاطبانش می کند. اتفاقی که شعر را نه با فاصله ای زیاد از مخاطب عام که هم راستای عموم مردم پیش می برد. اینست که وزنِ دنیا را نه تنها برای شاعران و اهالی شعر و ادبیات که برای همه ی مردم خواندنی و پراز لذت می کند.لذتی از تنفس در فضایی با فاصله از تشنج سیاسی و اقتصادی.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 19:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر موزِرن(BananArt)|نگاهی به نقش موز در هنر معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%90%D8%B1%D9%86bananart%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-aw6mdv7jsog0</link>
                <description>این اولین بار نیست که موز سوژه ی یک اثر جنجالی می شود ،پیش ازین بارها این میوه ی استوایی از هنر تعریفی تازه ساخته استکمدین(Comedian)؛ اثر مائوریتزیو کاتلان(Mauritzio Cathelan) در نمایشگاه بزل امسال بسیاری از حواشی را حول محور هنر بودگی و فلسفه ی هنر ایجاد کرده اما این اولین بار نیست که موز این چنین برای هنرمندان مهم ، مورد استفاده و سر صفِ بحث های اهالی هنر و منتقدان آن می شود. موزی که از ابتدای شروع هنرمعاصر جنجال آفرین بوده،هست و خواهد بود. چرا که هنوز چندی از اتفاقات موزه ورشو نگذشته است.این میوه ی استوایی در اثری معاصر  پس از چهار دهه از نمایشش در تابستان اخیر در لهستان منجر به موجی از اعتراضات گروه های مختلفی از مردم شد. از اثرش در سیلک اسکرین های وارهول گرفته تا سلف پرتره مشهور خوردن موز سارا لوکاس، موز نقش کلیدی ای در هنرمعاصر ایفا می کند.در ادامه مهمترین آثار هنرمعاصر که موز در آن ها نقش اصلی را بازی می کند را مرور می کنیم.نقاشی غذا-موزها (The meal-bananas) که تاثیر شگرفی بر هنرمندان هنر معاصر بخصوص اندی وارهول گذاشت.شاید بشود اثر موز در هنر مدرن و معاصر را ابتدا در اثر امپرسیونیست مشهور فرانسوی-پل گوگن(Paul Gauguin) یافت. اثری که در خلق کاور آلبوم موسیقی velevetbackground and Nico  توسط اندی وارهول(Andy Warhol)  تاثیر زیادی داشت.velevetbackground and Nico-coverوارهول موز را ابتدا به عادی ترین شکلش به تصویر کشید اما بعدها به انواع و اقسام مختلفی بازتولیدش کرد.وارهول بعدتر بااستفاده از تصویری از دوست ادیتورش پت هکت باز از موز استفاده ای سوژه محور کردAndy Warhol, Photograph of Pat Hackett Peeling a Banana, circa 1986برای وارهول موز کالایی مصرفی ،روزمره و نمادی از جنسیتی به تاراج ( جهت نقد دوران مدرن و مصرف گرایی) رفته بود .ناتالیا ال.ال جزو نخستین هنرمندان آوانگارد هنرمعاصر بحساب می آید که در دهه هفتاد بشکلی متناقض از بدنش استفاده ای مصرفی می کند تا آثار منفی مصرف زدگی را در اثرش با بازنمایی و همپای زنان درمبارزات فمنیستی قرار گرفته در بستر مخدوش سیاسیِ اروپای شرقی نشان بدهدناتالیا ال.ال هنرمندیست که در شاخه هنر بدن(Body art)  فعالیت های زیادی انجام داده و آثار فراوانی را به دنیای هنر عرضه کرده است که نمی شود به سادگی از آثارش عبور کرد و با شناخت بیشتری باید خوانش شوند.هنر مصرف کننده(Consumer Art)، شامل یک ویدیوآرت و مجموعه ای سلف پرتره ی ناتالیا ال.ال(Nathalia L.L) است که در دهه هفتادمیلادی خلق وشهرتی جهانی یافت. ناتالیا ال ال در این تصاویر در حال خوردن موز است و از این لحظات لذتی عجیب می برد. این اتفاق بعد از بیش از چهار دهه توسط مدیر موزه به عنوان تصاویر شهوانی ،غیراخلاقی و مبتذل شناخته شد و موزه ی ملی ورشو در بهار امسال این مجموعه ی هنرمند نوآور لهستانی را از فهرست آثارهنری کنار گذاشت اما با بالاگرفتن اعتراضات مردمی نسبت به سانسور دولتی آثار هنری، مجبور به برگرداندن اثر به موزه شدند. موضوعی که دوباره بحث برداشت های متفاوت از یک اثر (که از برداشت اعتراض هنری به فعالیتهای سیاسی اقتصادی در دوران جنگ سرد تا خوانشی جنسی شامل می شود) را مطرح کرد. در این دوره اتفاقات حول و حوش موز به سیاسی ترین شکلش ظاهر شد.گوریلا گرلز,عنوان گروهی از هنرمندان امریکایی فمنیست در دهه 80 بود که آثارشان محتوایی ضد مردسالاری داشتگوریلا گرلز (The Guerrilla Girls)در اواسط دهه هشتادمیلادی با پیروی از ناتالیا ال ال از موز در آثار مختلفی به عنوان ابزاری در واکنشی انتقادی نسبت به دنیای هنر تحت سلطه مردان استفاده کردند.سارا لوکاس ،هنرمند بریتانیایی که در آثارش هویتی را ارائه می دهد که بازنمایی کلیشه ای از جنسیت و جنسیت را به چالش می کشددر سال 1990 ، سارا لوکاس(sara lucas)یک پرتره از خود به نام خوردن یک موز(Eating a Banana) منتشر کرد. دراین سلف پرتره او پیرامون موضوع جنسیت، در مرز مابین مرد و زن در عکس دیده می شود. موز اینجا کاربردی جنسی پیدا کرده و عنصری واسطه برای محتوای هویتی گمشده است.نقاشی فرهورست در سال 1998انگس فرهورست(Angus Fairhurst) هنرمند انگلیسی به موز نگاهی ابزورد داشت. او تلاش می کرد تا سوژه اش را آشنایی زدایی کند و موز را چیزی فراتر از چیزی که هست ببیند یا اصلا نبیند! هنرمندان جوان بریتانیایی در دهه 1990 به دلیل آثار بی پروا ، بی ربط و بعضاً عمدا مبتذل ، در سطح بین المللی مشهور بودند. فرهورست اما به خاطر طنزهای غمناک معروف شداو ابتدا پوست موز را در پس زمینه ای سفید نقاشی کشید و سپس 6 سال بعد موز پوست کنده ی عظیم الجثه ی برنزی سیاه رنگ را به موزه ی هنر تیت بریتانیا آورد تا مشخص کند هنوز موز می تواند به بازتعریف هنر بپردازد.پائولو نازَرِت هنرمندی هیپی واراست  که در راستای یافتن هویت، با سفر به اقصی نقاط جهان دست به ترکیبی از عکاسی مستند،صحنه پردازی شده همراه با چیدمان می زند. او کارهایش ساده و مبتدیانه  بنظر می رسد اما در سیر کارهایش یک فرم خاص را دنبال می کند تا مفهومش را برساند.بازار موز(Banana Market)، عنوان چیدمان پائولو نازَرِت(Paulo Nazareth) هنرمند برزیلی ست که در سال 2011  در نمایشگاه بزل میامی از اثرش رونمایی کرد. بازار موز ، یک فولوکس واگن ون سبز رنگ که از درونش یک تن موز به بیرون سر ریز شده است در مرکز غرفه و تصاویری با فرم و محتوای نه چندان مرتبط باهم در پس زمینه. نازارت درباره ی اثرش این چنین عنوان کرده است: کار من آمیخته ای از ارتباطات است، ترکیبی از مذهب،نژاد و حتی فلسفه! ما برزیلی ها نمی دانیم دقیقا کجایی هستیم،ملغمه ای از بومی ها و افریقایی هاییم ، این چیزی است که از تصاویر با ارتباط با موزها دنبالش بودیم، ایجاد روایت های متضاد !  موز ابزاری برای نمایش جنسی،کالای مصرفی، یافتن هویت و نمایش پوچی یا هر چیز دیگر در نهایت چه بخواهیم چه نه ، موز به بخشی از هویت هنرمعاصر بدل شده است. هویتی که شکل، فرم و محتوایی سیال دارد. هویتی که در هیچ تعریف مستقلی نمی گنجد و این آنرا وسیع،بی پروا، پر ریسک و جنجالی می کند.دلیلش هم همینکه معلوم نیست دفعه ی بعد چه بر سر موز خواهد آمد.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 22:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ردّ فراموشی| نگاهی به رمان صدای مردگان نوشته حمید امجد</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AF%D9%91-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%AC%D8%AF-wb7wnbeg3hcd</link>
                <description>اینجور نگاهم نکن مادر، همه چیز مرتب است و حواس من جمع استاین نخستین جمله، اولین برخورد با رمان تازه ی حمید امجد(نمایشنامه نویس،مترجم، نویسنده و کارگردان سینما) است. او با همین لحن تک نفره داستان زندگی یک دوقلو را جلو می برد، داستان را دستمایه ی اجرای نمایشی برخط کتاب می کند.صدای مردگان روایت بخش مهمی از زندگی کاوه است. کاوه دوقلویی به اسم کیوان دارد که خیلی باهم فرق میکنند.کاوه  ازین دوتا بودنشان راضی نیست و اتفاقی این دو را از هم به شکل فیزیکی از هم جدا می کند اما از لحاظ روحی بهم می چسباند.فکر کن هفت هزار سال پیش با چه کلمه هایی قربان صدقه ی دلبرش می رفته. کلمه های عاشقانه در این هزاره ها شاید عوض شده...از کجا می شود فهمید؟کتیبه هایشان به خطی نوشته شده که هنوز کسی نتوانسته بخواند.البته که عاشقی بی کلمه هم عاشقی است.ماجرا شخصیتی است که دارد فراموش نمی کند و بیشتر و بیشتر یادش می آورد.او تمام اتفاقات اخیر زندگی اش را کنکاش می کند ،تا شاید بتواند ازین دوره کردن زندگی به آرامش برسد.او به ظاهر با مادرش دارد درد دل می کند اما درحال اعتراف به خود ساخته ایست که ارضایش نمی کند.منِ داستان پشیمان اتفاقاتیست که خودش را هم مقصر نمی داند.همیشه همین جورهاست انگار.وقتی می روی زندگی دیگران ادامه دارد.حتی خبر نمی شوند تلخی اش به همین است،زمان نمی ایستد،فقط تو جامی مانی،مثل وقتی که روز را در خواب گذرانده باشی ،مثل وقتی که بیدار می شوی و از مزه دهانت می فهمی زیاد خوابیده ای، روز را ندیده ای و به غروبش رسیده ای دم تاریکی دلگیر هوا دلخوری از خودت، دلتنگی و آسمان هم تنگ و دلگیر است.اتفاقات در صدای مردگان، نبض تپنده ی پیش رفتن رمان است که در این داستان استادانه پیچ و تاب می خورد و درهم بافته بدون تقطیع جلو می رود که خواننده متوجه زمان در خوانشش نمی شود و مدام لذت وار به خواندنش ادامه می دهد.البته همین بدون تقطیع بودن روایت در جریان این زندگی پیچیده به از دست رفتن بسیاری از جزییات در اتفاقات می انجامد و اتفاقات لخت و خام و به دور از آگاهی مخاطب ؛  سطحی به پایان می رسند. کاوه شخصیت اصلی داستان ، کاراکتری منفی دارد،مبتذل و مریض(دچار نوعی دگرآزاری) است و کیوان ،موجودی منزوی،غیرمنعطف و شاعرمسلک. بعد از رفتن کیوان،کاوه دچار نوعی اضمحلال روانی می شود و خود را به اندازه دو نفر می بیند.اتفاقی که در بخشهایی مخاطب را دچار گیجی جذابی می کند اما این اتفاق  در ادامه بخوبی کنترل نمی شود و داستان از ریل جدا و به پایان بندی دقیقی نمی رسد و شاید به پایان هم نمی رسد. صدای مردگان شروع رهایی دارد، در یک زندگی بظاهر متعارف  با مخاطب قراردادن مادرش فضای احساسی باورپذیری می سازد که در سه بخش مجزا با فرم و محتوای متفاوت به شکلی روان پیش می رود. در بخش ابتدایی ماجرای آشنایی با صنم و خوانش پشت نویسی ماشین ها و بعدترش قبرخوانی و از برشدن زبان هایی تاریخی که دیگر مرده خوانده می شوند اتفاقی بکر و خلاقانه استهرچه می دیدم بلند می خواندم  و با گوشی ضبط می کردم. این یکی را دنبالم نیا!مگر کسی هم دنبال تو می آید اسقاط؟یکی هم نوشته بود دریای غم ساحل ندارد/سلطان غم مادر ندارد، صنم می گفت این یکی را در مرگ کسی ننوشته اند جز لابد در مرگ شعر و شاعری.صنم خیلی شبیه دختری بود توی فیلمهای خارجی که زمان بچگی با نوار وی اچ اس می دیدیمدر بخش دوم ماجرای کیوان و اهمیت اتفاقی که کیوان از زندگی کاوه به شکل جسمی جدا می شود اما تحولی عجیب در کاوه پدیدار می کند و در بخش پایانی ماجرای دختر و پسر فروشنده ی مغازه ی عطر کاوه و برخورد سادیسمیک کاوه با پسر و نمایش جنون بی سرانجام شخصیت اصلی. همه این اتفاقات از کاوه شخصیتی آنورمال، دمدمی و غیرقابل پیش بینی می سازد.شخصیتی که انگار حالا می شود ازو اتفاقات بیشتری شنید.کاراکتری که آخر داستان خودش را تبرئه می کند و مقصر هیچ اتفاقی خودش را نمی داند. در مجموع صدای مردگان رمانی خوشخوان،با اتفاقاتی تازه و نوشتاری روان است  که می شود در ذهن اتفاقات را دوره کرد و به صدای متفاوتی از کاوه و کیوان رسید.صدای مردگان امجد،پیامی از ردّ فراموشیست شبیه کاری که ویتکین یک عمر انجامش می دهد. جوئل پیترویتکین(عکاس امریکایی) کالبدهای مرده را برمی داشت و به شکلی دوباره به آن ها زندگی می بخشید یک یادآوری که زندگی هربار به شکلی دوباره بازتولید می شود  حال و هوای مرده ها توی گورستان باید همچین چیزی باشد،جایی همیشه تاریک ،انگار از روز جامانده اند و فقط غروب را می بینندصدای مردگان | حمید امجد،نشر نیلا|</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 14:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردپای زمان | نگاهی به آثار چیهارو شیوتا</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%A7-vbhmva0wi8gg</link>
                <description>شیوتا هنرمندی چندرسانه ایست که همواره تلاش می کند با ابعاد مختلفی از هنر، مفاهیم مورد نظرش را  ملموس تر به نمایش بگذاردچیهارو شیوتاChiharu shiota،هنرمند 47 ساله ژاپنیست،که با تاثیر از گذشته به تکمیل آینده می پردازد. گذشته به مثابه محتواییست که او را وادار به ساخت فرمی از آینده می سازد. او به شکلی نامحدود به موضوعات مشترک انسانی از قبیل خانه،دوست داشتن،ترس،دلتنگی و نفرت نگاه می کند و آن ها را به یوغ محدودیتی به اسم محیط گالری می کشاند تا نمایشی سحرگون به مفاهیمی انتزاعی بدهد. شیوتا را نمی شود در یک اثرش خلاصه کرد که حتی خود آثار هم در عین مستقل بودن با نخی نامرئی به هم وابسته اند.وابستگی ای که خود این پیوستگی آثارش اورا منحصر بفرد می کند. گویی او دارد یک اثر را برای تمام عمر تکمیل می کند. همین پیوستگی او را به تجربه آموزی در هنرمعاصر واداشته است. ازنقاشی به پرفورمنس هایی تکان دهنده تا چیدمان هایی عظیم با نخ های تنیده که همواره مخاطبان را جذب آثاری کاملا متفاوت همراه با شاعرانگی هایش می کند. شاعرانگی هایی که فضای نمایش کارهایش را تئاترگون می نمایاند و مخاطبینی که با هرنوع سواد و مهارتی از کارهای او برداشتی مستقل و متناسب با فهم خود می کنند. انتزاع در آثار او از محتوا به فرم می رسد ،آثاری که گاه تلخ و تاریک برپایه ی موضوعاتی شخصی چون جابجایی، از دست دادن و خاطرات گذشته ی شخص هنرمند و گاه موضوعی عمومی چون وطن و دلتنگی ست. او فارغ از هرزبان و نژاد و عقیده ای به ابراز احساساتش از طریق نمایشی غیرمعمول، مخاطب را در فضاهایش وارد می کند. فضاهایی که گاه بدون حضور فردی یادآور حضور و زیستن است و گاه با نمایش افراد در آن، آنرا خالی از سکنه می پندارد اما چیزی که همواره در همه ی آثارش مشترک است حسی است که در آن ها به حالت تعلیق درآمده :میانه ی مرگ و زندگی!شیوتا کارهایش را اینطور توصیف می کند: من،احساساتم،لوازمم و یک آیین! توصیفی که بخوبی این مهم را نشان می دهد که آثار او تلفیق جدانشدنی ای از محتوا و فرمند.که محتوا همانند همان نخ های تنیده فرم را به هدف و فرم همسو با مخاطب در دل اشیا پرسه می زند.او یک مفهوم انسانی را که همه مان در آن حسی مشترک داریم را به عنوان محتوا قرار می دهد و با شکلی نچندان پیچیده به نمایش در می آورد. او از استعاره ها در اشیا استفاده ای مناسباتی می کند تا آثارش مفهومی تر محتوایش را منتقل کند. محتوایی که بقول مک لوهان همان رسانه اش است.زمانی با پرفورمنس و حالا با چیدمان های غول آسا. او مفاهیم را شی می سازد و شی ها را با فرکانس هایی که اینجا بازهم شی هستند(نخ های تنیده که گاه از خانه ی عنکبوت به پیله ای میماند) در راستای مسیری به سمت یک نقطه ی واحد می رساند. او بدنبال رساندن مخاطبش به یک خیال بینابینی است.Inside/outside-2008 اثری برانگیخته از فروریختن دیواربرلین خیالی که در اثر inside-outside اش محیط پیرامونی بین پنجره های جمع شده از شرق برلین بعد از فروریختن دیوار برلین باشد یا در اثری دیگر بینابینی میان تخت های به عروج رسیده اش با عنوانflowing water.Flowing water-2009 اثری برانگیخته از دچار شدن شیوتا به سرطان و بازتعریف مرگ و بیماری او از مفاهیمی عام ، مختصاتی شخصی می آفریند و با عناوینی ساده ،به بازنگری تعاریف می پردازد. تعاریفی که هریک از یک گذشته(خاطره،تاریخ، فرهنگ ) ارجاعی می دهند به یک آینده که همان سرنوشتی واحد است.شیوتا از رنگ ها استفاده ای نمادین میکند رنگ سیاه به معنی عمق تمام نشدنی شب و قرمز در فرهنگ آسیایی به معنای قدرت و جریان زندگی ست.چیهارو شیوتا در تلاش برای بازنمایی حسی است که کلمات قادر به بیان آنها نیستند. او بدنبال روشی برای ارتباطی بهتر بین مفاهیم است که پاسخ آن خلق اثری هنریست .اثری که به خوبی در این فرم به مخاطبش دست پیدا کرده است.زبان مشترکی که فارغ از نژاد و عقیده و دین به دل مخاطب می نشیند و وحدتی موزون را پدید می آورد که راهی برای اندیشیدن و ارتباط صمیمی تری را ایجاد می کند.نمایش آخرین اثر او با عنوان شمارش خاطرات در لهستان تا آپریل 2020 ادامه دارد.گزیده ای از آثار او را دراین ویدیو ببینید</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 23:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این هنره؟| نگاهی به جنجالی ترین اثر نمایشگاه سالانه آرت بزل</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D9%84-ytnqokq8n6jz</link>
                <description>در نمایشگاه سالانه آرت بازل در میامی بیچ، جاییکه همه بازدیدکنندگانش  وی آی پی و میلیاردرند این اثر کاتلان(مجسمه ساز ایتالیایی) تحت عنوان کمدین به نمایش گذاشته شده استزمانیکه مورلی سفر-روزنامه نگار مشهور فقید کاناداییMorley Safer- در برنامه تلویزیونی اش- 60 دقیقه-این سوال چالش برانگیز را مطرح کرد که آیا کاسه توالت مارسل دوشان-نقاش فرانسویMarcel Duchamp-ویا جاروبرقی های جف کونز-هنرمند پاپ آرت Jeff Koon- واقعا هنر به حساب می آیند، فکر نمی کرد موریتزیو کاتلان-Maurizio Catelan- بیش از سی سال بعد موزی را  با چسب کارتن به دیوار بچسباند و به عنوان اثری هنری  ،120هزار دلار بفروشد.دنیای هنر با اثری عجیب از دوشان (یک کاسه توالت) تحت عنوان چشمه دچار تحولی غریب شد، بعدها آثار عجیب تری تحت عنوان پاپ آرت به دنیا عرضه شد که می شود از مجموعه جاروبرقی های جف کونز یاد کرد.امنوئل پروتین-مدیر برنامه های کاتلان- درمورد این اثر- که اسمش &quot;کمدین&quot; است- می گوید: این کار همچون مونالیزاست، همه را درگیر می کند،همه دوست دارند آن را ببینند با آن عکس بیندازند و درباره اش بحث کنند. اما چیزی که مشخص نیست اینست که آیا این یک شوخی گران قیمت است  یا  تنها نمایشی از نابرابری ثروت؟موریتزیو کاتلان حالا مشهورتر از همیشه شده است،اسمش به هشتگی پربازدید بدل شده و با اثرش به اشکال مختلفی شوخی می شود. چیزی که او نیاز داشت شاید تنها همین بود اینکه اثری غریب بیافریند درباره اش حرف زده شود و وایرال شود!رابرت استور-منتقد هنری- درباره ی آثار کاتلان این چنین بیان می کند که کاتلان یک ضد وارهول است. وارهول با اثارش میخواست جهان دموکراتی را بسازد،چونان کوکاکولا که در دست راکفلر و من یک قیمت است. اما واضح است که کاتلان درک کرده که پولدارها برای یک موز خالدار لهیده حاضرند مبلغ خیلی بیشتری را بپردازند. خیلی بیشتر!موزها! دنیای هنر ،عقلش پاره سنگ برداشته. این تیتر اصلی دیروز(15آذر98) روزنامه ی نیویورک پست استامنوئل پروتین درباره ی این اثر کاتلان اینطور توضیح می دهد: کار موریتزیو بسیار هوشمندانه است. او اثرش درباره حرکت اشیا در جهان است. او این چالش را ایجاد می کند که ارزش در کالاهای مادی چطور تغییر می کند. از روی دیوار یک گالری گرفته تا روی روزنامه نیویورک پست! پروتین ازین اثر به نیکی یاد می کند و ادامه می دهد که این اثر نیست که فروخته می شود که ایده ی اثر است.او اثر کاتلان را با آثار ایوکلن –Yves Kleinنقاش آوانگارد فرانسوی- قیاس می کند که در آن هنرمند فضایی خالی و بوم خام را میفروخت!جالبترین مورد درمورد این اثر آنست که با خریدش علاوه بر گواهی اثر هنری،دفترچه راهنمایی شامل  دستور العملی جهت نصب اثر تحویل خریدار می شود که موز هرچند وقت یکبار عوض شود، چطور و چه مقدار چسب کارتن بر موز زده شود و در چه فاصله ای از زمین اثر نصب شود.  موریتزیو کاتلان کیست و چطور به اثری هجوآمیز –اگر بشود این اسم را رویش گذاشت- رسید.موریتزیو کاتلان، متولد 1960 ایتالیاست. او مجسمه سازی را از بیست سالگی آغاز کرد و در این شاخه به موفقیت های زیادی نیز دست یافت. سبک او ساخت مجسمه هایی طنزآمیز نسبت به مسائل سیاسی،تاریخی و مذهبی بود. او در سال 2011 بعد از نمایش اثر پرانتقادش L.O.V.E در موزه گوگنهایم نیویورک، رسما اعلام به بازنشستگی کرد. اما بعد از 5 سال با اثر رویای امریکایی بازگشت. رویای امریکایی یک توالت فرنگی طلایی بود. اثری که توسط کاتلان با استفاده از طلای 18 عیار برای موزه گوگنهایم ساخته شد. اثری طنزآمیز که 4.8 میلیون پوند قیمت گذاری شد و چندی پیش از کاخ بلنهایم انگلستان دزدیده شد.  که بدلیل شخصیت بذله و محیرالعقول کاتلان، این سرقت را هم به او نسبت می دهند.شاید بشود بهترین تعبیر ازین اتفاقات دنیای عجیب هنر که نمی شود هیچ تعریفی از آن را جهان شمول کرد از گفته ی سارا اندلمن، موسس فروشگاه مفهومی کولت برداشت: این واقعا زمان ما را نشان می دهد:پوچ بودن همه چیز!</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 14:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هول و ولای سریالی| نگاهی به عکس انقلابی یحیی دهقانپور</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D9%87%D9%88%D9%84-%D9%88-%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%9B%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1-phw1ayrupith</link>
                <description> حادثه ،انعقاد خون يك عكاس است.او منتظر تا لخته شكاف بردارد و جاري شدنش لحظه ي قطعي ثبت يك حادثه ي بي تكرار شود.حادثه اي كه انگار تمام نمي شود و تاريخ تكراري وسيله اي براي بازنمايي اش مي گردد. مه نزديك مي شود و كشور به مثابه تن ايستاده به واماندگي اش در سيكل تكرار روتين خيره مي ماند.&quot;يحيي دهقانپور،  انقلاب٥٧ را اينطور هندسي از پنجره اي شكار كرده است&quot;  نگاه فاصله گذارانه ي عكاس تقابلي جذاب با هول ولاي جايگاه دوربين دهقانپور و آشوب صحنه ي پيش روي آن و نگاه مبهم و معلق عكاس ميسازد.* يحيي دهقان پور از پنجره فاصله نمي گيرد،حاشا كه انگار مي خواهد از آن در بگذرد.دوزبين عكاس از پيكرپنجره گذشته و تنها لبه ي آن را به ما مي نماياند.پس پرده اي هم در كار نيست.زمانه زمانه ي بي پرده گي ست يا پرده دري؟دوربين تر از چشم نيست و افقي هم دركار نيست.دوربين انگار يك باره و شتابان مي خواهد به ژرفاي واقعه شيرجه برود.ژرفانمايي تند خطوط ساختمان هم نگاه را بي درنگ به كف خيابان مي كشاند اما ترديدهايي هم در كار است.نگاه مي رود اما تن مي ماند.خود اين سطح هندسي ساختمان كه راه بر نگاه بودانگار سدي ميشود براي پرت نشدن و تكيه گاه تن ميشود براي ماندن.دستي هم در قاب است و اگر به گوشه ي عكس دقت كنيم دست هايي.پس اين دو دست كه بر لبه پنجره تكيه داده انددستهاي عكاس نيستند.پس عكاس در ديدن واقعه تنها نيست.ديگري به بنا و پنجره ي بنا تكيه داده است اما تكيه گاه عكاس دوربين او است.سه چهارمتري پايين تر نفر سوم ديگري هم دارد نگاه ميكند به صحنه ي رخداد. اين سه نفر يك چيز را مي بينند يا هركدام آني را مي بينند كه در دل خود مي خواهند؟و آن پايين هم همهمه ايست.بي نظمي خودروها انگار در آرايش بي سامان آدمها هم نشت كرده است.اگر نميدانستيم اين صحنه ،صحنه اي است از  انقلاب٥٧شايد گمان مي برديم نزاعي خياباني رخ داده و يا شايد تصادفي.آيا نسبتي هست ميان نزاع و تصادف و انقلاب؟آدمهاي آن پايين هم يحتمل هركدام جور ديگري صحنه را مي بينند: آن ها كه حلقه زده اند، آن گروهي كه از پي حلقه مي آيند، و آن هايي كه ميان اين دو گروه ميانجي موربي ساخته اند و تك و توك آدم هاي ديگري كه بر كف خيابان يا پياده رو يا شاهداند يا رهگذر. رهگذر سپيدجامه اي هم-كه البته هيچ نشاني از پيرفرزانه ندارد-از گوشه ي بالايي و چپ عكس عكس دارد عكس را ترك مي كند و ماجراي عكس را ناتمام تر مي گذارد و نيز سوي نگاه تك و توك آدم هاي كف خيابان انگار به ما مي خواهد بگويد واقعه ي بزرگتر بيرون عكس جاري است.عكس در خود تمام نمي شود و تصويري تمام شده از انقلاب به دست نمي دهد.صحنه ي انقلاب دهقانپور يكپارچه نيست. چند نيرو در عكس در كاراند و باهم و برهم كار مي كنند.نه آدمهاي صحنه،نه شاهدان آن و نه من بيننده ي عكس، تكليف مان با واقعه روشن نيست.انگار ترديد كلام جاري است كه عكس مي شود. عكس دهقانپور با درنگ و تامل و ترديد ،هول و ولاي رخداد را به خوبي بروز مي دهد.    هول و ولايي كه به  قامت كشور نشسته،كشور به مثابه لباس خيسي افكنده بر بند رخت شده و باران،خيال پايان ندارد،و چتر ديگر راه نجات نيست؛ كار به جايي برسد كه چشم متمايل شود به تناقض گويي از سر ؛دست چپ ،دست راست را  تكذيب كند.عكس دهقانپور مخاطب را در تاريخ تكراري بي پايان نگه مي دارد در زماني كه دير شده و مه تمام تنش را خورده؛ همه چيز روشن است اما هيچ چيز روشني نمانده!* مهران مهاجر(مدرس دانشگاه،عکاس و منتقد) </description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 16:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناسخ دیجیتالی|نگاهی به آثار آدام مارتیناکیس</title>
                <link>https://virgool.io/@hmdjh/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%B3-yiezsymugi0t</link>
                <description>مارتیناکیس انگار تناسخ رودن در عصر مدرن باشد اگر زمانی که آگوست رودن(Auguste Rodin) داشت اثر مشهور اندیشه گر(Le Penseur) را خلق می کرد با آدام مارتیناکیس(Adam Martinakis) آشنا می شد به احتمال زیاد دست از بازآفرینی اثرش به شکل فیزیکال برمی داشت و همسو با مارتیناکیس دست به آفرینش فرم هایش فراتر از ابعاد سه بعدی قابل فهم ذهن بشر امروزی می زد. (اندیشه گر برداشتی تجسمی از کمدی الهی دانته با تفکرات فلسفی رودن است) .او از فرم به خوبی در تبادل محتوایی که یکطرفه تفسیرش نمیکند بهره می بردآدام مارتیناکیس با بهره بردن از فرم طراحی پلان در پروسه معماری از اندام بسان سازه ای (که فراتر از سه بعد طول و عرض و ارتفاع می بیندش) با فونداسیونی فلسفی در کش و قوس ها به چیدمانی تازه می رسد. او در دیجیتال آرت، اینستالیشنی اجرا می کند که در برخورد اولیه،خیال انسان به چالش کشیده می شود. بااینکه در حوزه دیجیتال آرت، ساخت مجسمه هایی از جنس صفرویک ،چیزی نو و تازه نیست اما کاری که مارتیناکیس در آن دارد رفته رفته صاحب سبک می شود اتفاقی شگرف است. او انسان را در آرمانشهری(و گاه پادآرمانشهر) از آشفتگی پیکسل هایش،  به گونه ای بهم چفت و بست می دهد که انگار با امروز تفاوت چندانی ندارد. گویی فردایی را به تصویر می کشد که همین امروز است. آدم ها را بازآفرینی می کند و به مسخ می کشاند.Westworld  روشنگری ای می کند از آینده ای که انسان شکننده تر از گذشته به سلطه کشیده می شودآدم را ناخوداگاه یاد سریال مشهور westworld می اندازد.کالبدهایی که دست ما نیست،محورهایی که x و Y و z اش سکون ندارند. آینده ای که داریم هر لحظه با اراده ای فراطبیعی به آن نزدیک و نزدیک تر می شویم. او انسان ها را ملغمه ای از سرگشتگی در طبیعتی سیال به تصویر می کشدکارهای مارتیناکیس آدم را نه در یک بعد تجسمی ، که فراپاشی شده از محیط می بیند که گاه در تنهایی هایش به دنبال  ارضاء روحی ای می گردد که نداردش و گاه با کلونی هایش آمیزشی نامرغوب دارد.مارتیناکیس در یک شاکله ی فراهندسی،مخاطبش را وادار می کند که به دور از اندیشه های شخصی اش، آینده را لمس کند و به تعاملی خارق العاده که گاه ترس گنگ نافهمیدگی حجم و گاه شگفتی رستگاری سوژه او را محاصره می کند بپردازد.</description>
                <category>hmdjh</category>
                <author>hmdjh</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 13:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>