<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ABNOOS</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hna</link>
        <description>لیدی مکبث : هنوز بوی خون می‌آید . تمام عطرهای عربستان هم بوی این دست خُرد را نتواند سترد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2577643/avatar/7YsvIh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ABNOOS</title>
            <link>https://virgool.io/@hna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سروهای جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-x8ugkjrexbwo</link>
                <description>«آغاز شد. سالی بلند. سالی که سروهای جوان، برف‌های خونین را، از شانه‌های خویش تکاندند.» م.مبه ظلمتِ فریبنده آسمان نگاه می‌کنم که مرا لایِ ورقی غم، پیچانده. کنار رولِ سوخته سیگار، زیر خلوتِ خیابان رها می‌کند. بمب توی گلوی خیابان گیر کرده است. آتش زیر پوستش می‌جنبد، سرفه می‌کند و خطوطِ خیال از هم می‌پاشند. خوشه‌ی باد خرناس‌ می‌کشد. خیابان به خیابان سایه می‌دواند. مرا و دوده‌های غم‌ را میان این مصیبتِ تجمعی می‌ریزد. انگار دنیا بهم می‌ریزد.من پوکه‌ی بی‌جانِ این عریضه‌ام و در همین نقطه گریه امانم را می‌برد. چشم‌هایم از جنگ پر می‌شوند و خیابان را زخمی می‌کنند. خورشید خودش را چرک کرده است. و تمنای آتش‌پاره‌ای، دکان‌ها را بی‌تاب‌تر کرده. به ما گفته‌اند تاب بیاورید. «این درد، فهمِ مشترک ماست؛ زبانِ بی‌کلمه نسلی که بیشتر از آنکه زندگی کرده باشد، تاب آورده است..اما آن روز دور نیست. روزی که دوباره از خیابان تختی تا جهاد قدم بزنیم، چایِ گلاب بنوشیم، بعد از کمی الواتی در بازار و خیابان، به بودنِ زخمی‌مان در این دنیای مضحک بلند بلند بخندیم.طاقت بیاور. ما هنوز به آن خنده نرسیده، شکست نخورده‌ایم..» دروغ می‌گوید. تو هم می‌دانی.به مامان می‌گویم هوای آن گوشه از خانه را داشته باش. بابا عاشق آن گوشه است. و ما خنده‌هایمان را آنجا تلنبار کرده‌ایم.به قولِ مامان: یک مشت افسرده‌ی پلشتِ روان‌پریش. که شبِ جمعه‌ای می‌خواهند بمیرند. می‌پرسم: پرتقال داریم؟ و پرِ پرتقال روی زبانم می‌سوزد. پرِ دیگری را جدا می‌کنم و برای مرگ شبانه‌ام آماده می‌شوم. کسی از اتاق بیرون می‌رود و کلید چراغ را می‌کوبد. زندگی تاریک‌تر می‌شود. و یادم می‌افتد که بله. مدتی‌ست دیگر در زندگی‌ام، نیستم‌‌.- غم‌هایمان را بر هم ببخشیم. و امیدوارم زنده باشید.بهارِ جنگ‌ . صفرپنج</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس تازیانه بود و تن، وطن زیر تازیانه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D9%BE%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xnz92ins7rra</link>
                <description>«خاک خبر می‌داد.» خاک همیشه نخست، زخم خاک را می‌فهمد. و در این خطه‌ی خون‌خیز، خاک‌ها اول می‌میرند. اگر ما از خاک باشیم، آنها از چه هستند؟ که آتش هم گاهی عطشِ آب می‌گیرد ..پس تازیانه بود و تن، وطن زیر تازیانه بود .بگذر ز من ای تاریکی که فراوانیِ ذاتت بر برهان خاک غره است، چندی. چندی به چندانِ سال‌ها. خاک از میانِ خاکیان در فوژانِ شیونِ مادران رفته است. خاک از علوِ درجات به حضیضِ دیانت رسیده است و هزار شرف دارد در حضیض، آرمان را قرابت داشتن.نوشته بود شاعره‌ای در صحیفه دردش: «زنده از کشتار برگشتم، دهانم سوخته. شاعرم اما زبان واژگانم سوخته..»سوخته‌اند واوها. الف‌ها. سین‌ها. سیاوش‌ها. سرها. سرها سرها. تاریکی نکند تو اژدهاک باشی؟ که این پژواک غریو است از دندانه‌ی دردِ تو. که یک درد نداری، قرن‌ها درد است به شمار. پس از چهل‌هزارسال حالا ما می‌شنویم آن فغان را «من که نخواسته بودم دیو باشم! من که نخواسته بودم دیو باشم!» بیدار مباش اژدهاک. که یامای پادشاه هنوز زنده است. و هنوز شادی بر همگان نگذاشته. و برنخیز که استخوان‌هایت، مهره به مهره از غلافِ غضروف پاره می‌شوند اگر به این سوی دیوارِ دژ آیی. و در نظاره‌گاهت بنشیند آن غمِ پلید. آن مه‌جبینِ خلق. و خلق را، ما را که نتوانستیم شادی را بشناسیم. چه‌بسا «مرگ بهترین سروری است برای آن کس که هرگز شادی را نشناخته» مرگبادهایی در پی ما می‌توفند از بی‌راهه‌های رنج. و «یما» بر بدوِ این بی‌راهه‌ها بنشسته، جان‌هایمان را مسموم می‌کند. یما، ایزدِ مرگ. در مرگ‌هایمان حاضر، با دست‌های سیاه. با چشم‌هایی سیاه‌تر که شب را با مرکّبِ مکر سیاه می‌کند.- سلام بر آن‌ها که رفته‌اند، بی‌آنکه رفته باشند .نه. تو اژدهاک نیستی. نمی‌توانی باشی. تو بلعیده‌ای تتمهِ ذاتِ نادم را. و تن تنیدی با شیاطینِ زمین و دشت و آسمان، با جنبل و جورثومه و جماد. تو فطرتِ اهریمن را به نو انداختی. ای تاریکی تو کیستی؟روی‌برتاختم از جانم. از او که در رباعیِ خواب‌ها بر ما می‌تاخت: «منم خداوند این دیار، و ما سده‌هاییست مرده‌ایم!» کیست زنده؟ کیست بیدار؟ آن‌کس که در پس تیرباران‌ها جنازه‌ای را می‌بوسید؟ و بوسه‌هایش ز بنیاد سپنتا بوَد، فلق سوره‌‌اش. کجایی اسماعیل؟ که سوگند به سرخیِ چشمان تو، توسل به مدفنِ میهن کرد شاعر. به سرخیِ فرازهای خون در هر ندبه. لیک در اندام افسانه‌ها پیِ رویشِ مرگ‌هایمان می‌گردیم. شاعران را می‌گویم. سردارانِ ستوهِ واژگان جوان. که جوان می‌میرند و پیر زیست. پیرترین واژگان را خواهم یافت و تمام این چهل‌هزارسال را خواهیم گریست که مام در جنگ و مادر در جنگ و ما در جنگ زنجیریم. گریه کن اسماعیل. گریه کن..به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!«00:00» : شعر تو مشتی است که در سینه‌ی تو گره شده است . ازل و ابد آنجاست . دوزخ و فردوس آنجاست . سینه را گشاده کن . آن مشت را به جهان هدیه کن، اسماعیل!ز شعرِ عارف بخوان: آن کسی را که در این ملک، سلیمان کردیم / ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است .- شعر «اسماعیل» از رضا براهنی . به نقل از این دوستمان . سه سال پیش از این دی . نگهی به دی انداز. صبح‌ها را دی نامیدند . شب‌ها را زین پس : دی ، نیز اسماعیل .- ناخونک‌هایی نیمه‌کاره ، ناشیانه ، نابلد از «سه برخوانی . اژدهاک» یادگارِ زنده‌یاد بهرام‌خان بیضایی . به امیدِ اذنِ استاد به این حقیر .- 📼: پادکست برای شب .سال صفرچهار .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 00:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار که من خاطره‌ات باشم</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-cmuzkhecse61</link>
                <description>هر دمی که می‌گذرد، بخار می‌شوم لا‌به‌لای یک نهیب. نزدیک‌تر به حادثه. بی‌رنگ می‌شوم در بهرنگِ خاطرات. و به یاد می‌آورم که در دمِ آخر می‌گفت «بگذار که من خاطره‌ات باشم..»سنگ‌کاغذقیچی به گمانم .به یاد اندوه اگر افتادی، مرا با اصرار بر سکون به یاد آور. با عصیان. با سکانس‌هایی که نمی‌روند از یاد. مرا با خنده‌های بی‌شرمانه به یاد آور. در فوت و در عجل، بیشتر در هچل، در موازاتِ اشک‌ها. این‌ خنده‌های از سرِ عصب. وقتی بند نمی‌آید و وخیم‌تر می‌شود. آنقدر که بشنوی می‌گوید: «مست اگر کند، از خنده دمر می‌شود؛ می‌میرد.»روی پله‌های سالن سینِما، زیر قامتِ نقره‌ای‌ترین پرده‌ی جهان، با یک بغل فیلم‌های کاستی، با یک کلاکت، گوشه‌ی کولی‌ات برای یک فیلمِ ناتمام، به یاد آور مرا. با هنر. هر هنرمندِ بی‌اثر، کنجِ شهر که در خیالش رفته بود دربست، به شهر فرشته‌ها، با یک تکه عکس که نوشته بود، گوشه‌اش: رویای هالیوود.اگر در راه خانه، کنار بانک، گوشه‌ی دیوار، پروفسور ایستاده بود و مضطرب، منتظرِ برلین که شاید هنوز زنده بود، صدایش کن. بلاچاو بخوانید، در میان واژگان، به یاد آورید مرا.اگر کسی وعده اتاق فرار داده بود و پایه‌ات نشد، یاد من و تنهایی‌ام بی‌افت که از هر عابری برای آمدن درخواست کرده بودم و آخرش من بود با غریبه‌ها لابه لای آن اعجازِ ترس و فرار از انزوا. هر هفته. هر بار.اگر زخم‌های گلوی تو با بغض خراشیده بود، شب به شب آتشی تا سر معده‌ات شعله‌ور. بغض ورم می‌کند. عفونت در زخم‌هایت پخش می‌شود، آن‌گاه به یاد من بی‌افت.هر شبی که بیدار نشسته است کسی برای یک فیلم ترسناکِ بی‌خاصیت، و در اوج ترس، صدای خنده آمد، آن منم. یا منم یا روح من. پس به یاد آور مرا و بگو: «ترس هم شکلی از خنده است.» اصلا تو، با تمام فیلم‌های ترسناکِ جهان به یاد من بی‌افت.با رکعت‌های سریع‌السیرِ نماز، بین دوتا کلاس، با آزار همزمانِ مقنعه‌ی بی‌قرار به یاد آور مرا.لحظه‌ی سقوط از ارتفاع، روی بند، سوار بر سقوط آزاد، هم‌تراز برج‌ها، روی سقفِ تهران، اسیرِ آزادیِ بانجی جامپینگ‌ها، هر زمان بالاتر از زمین بودی، هیجان را به جان بخر. با هیجان به یاد آور مرا.با هر بهارزاده‌‌ای که معشوقه‌اش زمستان آفریده شد. زیر کرسی نشین. در آغوشِ لحاف، با یک جلد کتاب، به یاد من بی‌افت.با صدای جوکر، با لبان زخمی‌اش، با چاقوی تیز جیبی‌اش، غرق لکنتِ مخاطبش، بر زبانش آمد آن دیالوگ:why so serious?برگرد به ابتدای سکانس و همانجا به یاد من بی‌افت. یا هر زمان که اکران شد نمایشی از شوالیه زمان: با نولان و عناصرش، به یاد من بی‌افت.با مزه‌ی شکلات در هر شمایلی یا با سرخیِ سس چیلی، با داغیِ موکا به یاد آور مرا. یک دلستر هم باز کن، به سلامتی دردهایمان، یک نفس بخور.با نوستالژی و بوی خوشِ کودکی. با تمبر و نامه، با یادگاری و یادواره، با خاکِ روی طاقچه، با دواتِ ریخته روی میز، با درخت گردوی پیر، آن زمان که دلتنگ می‌شوی برای هرچه بود، یاد من بی‌افت.هرگاه یک نفر به دوربین خیره شد. سرش را تکان داد. در ندای رنجش، به یاد من بی‌افت.با تنفر از بچه‌های بی‌گناه، با عذابِ وجدانی که می‌کُشد تو را، با بی‌رحم‌ترین نسخه‌ی انسانی‌ات، با به کشتنِ آدم‌ها فکر کردنت، با تمامِ تاریکی‌های ذاتی‌ات، به یاد من بی‌افت.با ژنرال اسکاتلند، شبی که می‌کشد پادشاه را، با دستان ارغوانی‌اش از خونی که هی می‌شوید و هی پاک نمی‌شود، با عذابی که در هر مرگ می‌کشد، با هر تراژدی که تیترش «بوی خون» می‌شود. به یاد مکبث، در هر نوبت، به یاد من بی‌افت.با تق تقِ پاشنه‌های بلندِ کفش و لق لقِ بلندایِ پالتوی نرم، با یک ساعت نقره‌ای، ساکن مچ دست تا ابد، در کالبد هرکس، به یاد من بی‌افت‌.با دیوانه‌ترین نویسنده جهان، در هر کتاب، هر ورق، با هر جمله‌اش، هر قتل، وقتی در بخش D گم شدی یا توی برف ماندی و پشت در‌ها حبس شدی، با فریدا‌ ‌مک‌فادن، به یاد من بی‌افت.با اولین قسمت از هفتمین فصل مردگان، در جنونِ ریک، با مرگ گلن، با هق هقِ مگی، با تنفر از لوسیلِ بی‌حیا، به یاد من بی‌افت. چون آن شب به صبح نمی‌رسد. آن شب انگار، هیچ‌وقت صبح نمی‌شود.با حنا، آن دخترِ مزرعه‌نشین به یاد من، به یاد دخترِ کوهستان بی‌افت.کسی که در دشت تنهاییِ پروانه‌ها گم می‌شود. و همان لحظه از وجودش زندگی عبور می‌کند. با مرگِ گوزن در صدای سورنا به یاد من بی‌افت.با لباس رزم در تنِ یک دختر، روی یک تاتمی سرخ، با یک کمربندِ مشکی شل، به یاد من بی‌افت.با الیزابت بنت، با آیدین و نوشا، با آدری، با قوانین فایت کلاب، با تدی دانیلز، با هانیبال لکتر، با جک تورنس، با آخرین لبخند تونی استارک و با مرگِ تمام شخصیت‌ها و گریه توأم با بالشت و بامداد، به یاد من بی‌افت.در جنگل‌ها، زیر موجِ طوفان، با موهای بلندِ خیس به یاد من بی‌افت.با گل‌های عروس و اقاقیا.با شب پر ستاره‌ای که تکان می‌خورَد آسمانش، برخی از شب‌ها.با پیچیدن یک جرعه از تلخیِ بلک افغان توی اتاق.با دفتر‌های انشا‌ی دبستان، کنج کمد.با ایتن و لئون و هر نسخه‌ای از رزیدنت اویلبا هر دایی و خواهرزاده‌ای که در خیابان قدم می‌زنند.با کوچ بنفشه‌ها و نجوای فرهاد.در نم نم باران، با مرگِ ستاره‌هایی که در صدای ویگن زنده می‌شوند.با آقای بدیعی زیر درخت توت، با گریه‌های شیرین پشت دوربین، با حسین سبزیان. با هر یادگاری از کیارستمیِ فقید.با شعرهای زنده‌یاد یداللهی، زمانِ ربودن چشم‌ها ابتدای مهرگان.با صدای استاد در سرت که بانگِ گریه می‌دهد. برای لحظه لحظه‌اش زمان ارتعاش تن که «آمده‌ام تو به داد دلم برسی..» و «وارثان دردهای بی‌شمار» سر می‌دهد.به یاد من بی‌افت . که اگر با این‌ها، خاطری از من باقی بماند، بدان بیهوده نرفته‌ام:)و اگر گذرت به جنگلِ ستاره‌ها افتاد، در راه دستی بکش به تنِ سخت و سیاهِ آبنوس. که تنهاترین درختِ جنگل است او. آنگاه قاصدکی برایم بچین. و به یاد تمام رویاهایم فوت کن.:)به نقل از آن 100نفر. از طرف من، بلامی بلیک و تمام رفتگان: - May we meet again -- خسته از خویشتنم، تاب ندارم دیگر / کاش می‌شد که خودم را بگذارم، بروم..»- ترغیب به نوشتن این یادواره از زیباییِ قلم این دو عزیز بود: «نِوی‌صاد و کانی.» - و ممنون از شما بابت خلق این ایده غم‌انگیز و زیبا: «جوجه‌تیغی»- 📼: باهام حرف بزن « و مرا با خط به خطِ افشاریان به یاد آور..»</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 19:46:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قافله عمر</title>
                <link>https://virgool.io/Hrth1835/%D9%82%D8%A7%D9%81%D9%84%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1-ich0ard9f4ef</link>
                <description>پالرمو گفت: و شما، پسران و دختران قرمز پوش من! ما..ما تفاله‌های کثیف جامعه هستیم! تیمی متشکل از بزرگترین بازندگان تاریخ آخه چی می‌تونن درباره باخت بهمون یاد بدن؟ ما احساس وحشتناک یک شکست آرومو می‌دونیم..- به یاد قرمزپوشانِ قهرمانم .  ارزش عمر در این قافله زودگذر. هر چه بود خاطره بود ..وعده دریا به من آن شبِ مهتاب، در بغل طوفان: شوقسهم من از دختران دانشگاه ، مرلین بود و شب پر ستاره و یک رژ سرخ مدادی .از آخرین نفس‌های کارآموزی . با دانل و پسر دانشجو و خرس طبقه بالا .کله‌پزی با معتمدی + هفت منهای یک .شبِ پر ستاره کوهستان .نخلستان‌های کربلا .اولین نودل . هزارمین نشست با برادران وارنر .ساعت 1:53 نیمه شبِ سال 2024 . فرودگاه امام . مهاجرتِ دایی . شبی که به زانو افتادم .قلبِ قرمزی که آن روزها سیاه نبود .کاش می‌دانستی پیش پسر شما من تا ابد زنده می‌مانم :)آخرین نهار دبیرستان با معتمدی و پروفسور : فیلم مرداب .یک کاسه از دل و روده‌های زمین ریخته واکینگ‌دد ، اینجا ، توی ماهیتابه عمه .دفتر کار با قهوه‌‌ای که روی شیرینی اقبال ما تلخ بود .ما چله نشین شب آزادی خویشیم ..تا قله‌ی آرزوهایم فاصله‌ای نبود . شبی که در اتاق فرارهایش به دنبال تو می‌گشتم .مرد هزارچهره‌ی عزیز من .این باجه ، گورِ خاطره‌های یک ملت بود .برای فرزندان دره‌ی سالیناس . صفحه 472اُم که سنگینی‌اش یاری ورق نداشت .در دامانِ مادر کوهستان . تا طلوع فردا . این منحنی عجیب و غریب .از آخرین روزهایی که قرمز می‌پوشیدم . موهایم بلند بود . روزهایم روشن‌تر .- این ایده‌ی قشنگ ، آن عکس‌های زنده‌ی یلداجانم ، این زمانی که با عمر ما نمی‌گذرد ، این همه بیهودگی ، همه سبب شد تا گالری ما هم تکانی بدهد کوله‌ی اسرارش را .- دوام هرچه به عالم، نجیب خنده‌ی تو / دلیل کفر دمادم، نجیب خنده‌ی تو / حرام خواهش حوا، هبوط هرزه‌ی من / فریب فاتح آدم، نجیب خنده‌ی تو ..- 🧡 به رنگ خاطرات .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 23:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متناقضانِ به ناچاری</title>
                <link>https://virgool.io/BABAYAGA1390/%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%DA%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rm0duntqaedg</link>
                <description>ناتانائیل، درست است که اعمال ما، ما را می‌سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته، نشانِ آن است که سخت‌تر از دیگران سوخته‌ایم. - آندره‌ژید...او، یک کودکِ مفقود در انفرادی ردیف نوزدهم است. مفردِ گم شده در مرافعات، بین تناقضات مملکت و تعارضات میان خاندان پدر و خاندان مادر، درون اندرونی خیالات. و سخت می‌شود برای تو ای شراب‌خواهِ عصیان‌نشین که «شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من / فریبکار دغل پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود..» وقتی بند نافت را با لبه‌ی تیز تناقض پاره کنند، در نیمی از کالبد، خاندان پدر هستند. زاییدگان رحِمِ پیرزنی که منقلبِ انقلابش بود و دینش، عادت زیر زبان. بُراده شعارهای چاقوصفتان را تا مویرگ فرو می‌کنند و نمی‌گذارند خونی، حتی قطره‌ی رقیقِ خونی بر این سیاره‌ی زیر پا بچکد، مباد شبهه‌ای شود و روایتی از پسش در کتابی ادله بی‌کفایتی. که در حوالی ما کفایتِ همگان، بری از مذاکرات است. و در آن نیمِ دیگر کالبد، خاندان مادر، شبه‌آتئیستانی هستند که منطِقشان بر دینشان، دوچندان چربیده بود و هنوز گاهی لابه‌لای حرف‌هایشان بی‌هوا می‌گویند: «خدا را شکر.» انگار از یادشان می‌رود، هیئتی آمده، دینشان را تجزیه کرده، در جزایر مطلوبِ متضادها، فرقه‌ها، متفرقه‌ها می‌جنباند و سپس آن‌ها را مهمور به پیامد مرگ‌برها کردند. مُهرِ ضدِ زندگی کوباندند و زندگی در خطه‌ی نیاکان ممنوع شد. همان زمان بزرگ‌مردی نام فرزندش را نیاسان گذاشت. به مانند نیاکان. به مانند نیاکانمان. می‌پرسم که مگر آزادگی سپر بلای بی‌دینان نبود؟ پس این هیئتِ هرمان، چه کسانی‌اند؟ بردگان حقارت تاریخ‌اند که می‌نویسند به پای ما و تو هم می‌دانی که همین‌ها ریشه‌ی پارگی دوگانگی‌اند در تولدِ من. دلیلِ آشوبِ شادمانی‌هایی که در خاندان پدر، گناه می‌شود و در خاندان مادر، افترا. و پدر این‌ها را نمی‌داند. ورای مسلک و تدین و القا، پدر است. و پدر تا ابد پدر می‌ماند و چوبِ الفِ تعصباتش بر جولانِ جوانیِ دخترش سَر است و من پیشاپیش بر پدر بودنش، بر دستانِ پدرانه‌ی رفیعش بخشیده‌ام. و اینجا مادر هم معشوقه‌ی پدر نام دارد و عشق، عقاید را تضعیف می‌کند. برمی‌گرداند. شور می‌کند. این‌ها از چشمان عابرانِ زندگی پنهان می‌ماند. این‌ها را تنها من می‌بینم که بادیه‌نشینِ این مبادلات هستم و گوشم از توحشات پر است. از معادلاتی که در من حل نمی‌شوند. درجه روی درجه می‌آید و تا اینجای زمان، لحظه‌ی وقوع تشدیدِ یک برهه، استفراغ شده و می‌ريزند تا قله‌ی قلم. بارها به عقب برمی‌گردند، ولیکن عاقبت در قاموس واژگان، می‌گنجند و تراوش می‌شوند. این واژگانِ غریب..این حاملانِ بارهایی به سنگینی عقده‌های ما. که احترام را با عقیده متعادل می‌کنیم و در دلمان، طفلِ وحشی بیماری، به دیوار می‌کوبد، تنِ تب‌دارش را. من کودکِ وحشی‌ام را در ردیف نوزدهم، به اسارت کشیده‌ام. نوزده سال است که در مهار، رهایش کرده‌ام. و گفتم: هیس.. مبادا دیواری بشکند. که دل پدر بشکند که عاقبتِ ذاتِ ناترازم، عاریه شود و کفِ جهانی بریزد که هوایش به سنگینی هوای آخرین طبقه‌ی اقیانوس در زمین است. از من پرسید: «تمام این‌ها چگونه در سرت جای می‌شود؟» همان‌گونه که تاریخچه‌ی زخم‌های جهان در سر این نسل جای گرفته. قرن‌هایی جای گرفته که لیاقتِ زیستن ما را بیشتر داشتند. تمام اتفاق‌های جهان، تمام انقلاب‌های سپید و سیاهی (سیاهی ، سیاهی ، سیاهی..) که در سرنوشت ما بودند و نبودند؛ اما جسارت فرزندانشان در ما غوطه می‌خورد و لبریز می‌شد از دهانمان: برای قیام!کدامین قیام؟ و انگار جواب‌ها در دهانمان آماده بودند.هنوز زنده مانده‌ام! هنوز هم عجیب است.. - مگی عزیز منزنده‌یاد علی حاتمی نوشت . در صحنه مرگ امیرکبیر در حمام: - مرگ حق است، اما به دست شما بسی مشکل. ولی شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان می‌کند.- امشب، برف کوهستان را شست. سپیده‌ی فلک با صدای دعای مادران می‌بارید. باشد بدرقه جانِ آشنایانی که دلیل خداحافظی‌شان آشکار است..خداوندِ داستان‌ها نگهدارتان باد .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 00:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین نبشته شادباش: غم</title>
                <link>https://virgool.io/Hrth1835/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%BA%D9%85-zkvgf3hnj3cv</link>
                <description>من هم بومی‌ام. عاقبت به کوهستان رسیده‌ام..سلامِ من این‌بار، حقه‌باز است سروناز.ولی سلام. برایت راز نوشته‌ام.فرصتی شده، انقراضِ جهان، برای من. از بهره‌ی سکوت، پهلو گرفته‌ام کنار مردمم: پدرم. مادرم. دو قلِ دغل، خواهر و برادرم. سینی چای را بدون شمردن ریخته‌ام. حواسم نبود. برای تمامِ جهان، چای ریخته‌ام. و یکی، دو سالی گذشته است و چای‌ها هنوز بخار می‌دهند. فوت تو از دروازه‌ی منزل، درون نمی‌شود. منعقد به بهانه‌ها نمی‌شود. صبر گیر می‌کند، گلویت از تیزیِ پیراهن‌ِ تفاله‌ها، پاره می‌شود. هر وهله‌ای که نمی‌گذرد، شلیک! خنده‌هایمان منافقان ردیف اول‌اند. رخنه می‌کنند، از پلِ معلقِ گودال‌ها که رد نمی‌شوند. گودال‌ها پای چشم مادرم، عمیق‌تر از آن شِعبِ نانجیب، در داستانِ پیغمبرند. اخم نکن، با مکافاتِ این حقیقت، مست نکن. «خنده را معنی سرمستی نکن» این خنده‌ها روی لبانِ ما، پناهنده‌اند. می‌روند. به زمانش، فرار می‌شوند. و سروناز، سروهایمان همه سوخته‌اند. کبریت را نکِشد گلی که لاله آفریده شد. که انگشت‌های من از ازل، کبریت، ساخته شد. برای شعله شدن، شبیه داغیِ چای، آماده‌اند. ولی این سروها که با شعله‌های من، نسوخت. در سکوتِ جهان دردافکن زدند. سپس لابه‌لای درد، بیگانگان، خلافِ جهت. دردها لایه لایه شدند. گل‌ها از ریشه، پوست پوست. به گفتارِ من و تو، نه سروناز. عبرتِ مستحقانِ بی‌پیکرند. خیر و شر از اشتراک رِ آخر هم گذشته‌اند‌. کنار هم انگار، یک واژه‌اند. فریب می‌شوند. شعله‌ها را فریب می‌دهند. و من را بدون تو، در فریبِ کوه، رها می‌کنند. سروناز. به کوهستان آمده‌ام. به آشیان. نیستی. در بوستان مانده‌ای یا میان گلستان؟ آن سوی مرزِ شهر؟ این‌بار از تو، کمی بیشتر، بی‌خبرم. ببخش. عذرم موجه می‌شود یا نمی‌شود؟ ولی نوشته‌ام، شاید از کوچه بگذری. از آبان به سروناز: به کوهستان که آمدی، بگذار لای توشه‌ات، برایم دسته گلی. بهایش را می‌دهم. یا داده‌ام؟ سپید باشند، صالح‌اند، سرخ ولی یادگاران مرگ می‌شوند. زیباتراند. برای آمدنت، در لفافه، لبخند پیچیده‌ام. نبشته شادباشِ غم‌انگیزی‌ست که روی ایوان خانه ماهی‌خانم گذاشته‌ام. موجه‌اند. تاریخ تولیدشان از سن من و تو بیشتر است. بین من و تو و گل‌ها باشد این سخن: من این‌ خنده‌ها را بازجویی کرده‌ام. بیگانه نیستند. فقط قدیمی‌اند. نبشته را که بخوانی، چای‌ها عاقبت، خنک می‌شوند. و بدان، آخرش پس از تمامِ غم‌پاره‌هاست. معنیِ هزار و یک شبِ رازهاست: «آنکه می‌خندد غمش بی انتهاست..» این نهایتِ نبشته ماست.برای تو سروناز . برای خود خود خودت .- الهام می‌شود خدا. خدایم آمده است، چقدر بی‌خبر.بیست‌ اُ یکم . یکشنبه به گمانم .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 23:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده‌باد رگ‌های تو که در دستانت، می‌جوشند!</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF-yjmjojm4fkyf</link>
                <description>«هر لحظه وداع همدمی باید کرد.»شبِ مرگِ ایل صابر، همه بر پیک سحر، جام بلای مردگان. رگ به رگ شد قمه در توشه‌ی مردان دلیر،گوش‌های تو را من همان شب دزدیدم. همان شبی که داشتی به هرتز پنجاه و دوم گوش می‌دادی.مؤلفانِ سکوت جهان به دیار ما آمده‌اند. پرسیدیم:«مسافر اید یا مقیم؟» با خودنویسِ بی‌رنگ خدا که آنقدر نوشته بود، جوهرش تمام شد.بی‌رنگ‌ترین چای جهان پس از عمری به دم، نشستنهر هیاهو را شبی تعبیر خواهم کرد. تنم را از تنِ فحشا..نمی‌توانم این انگشت‌ها را از مرگشان جدا کنم. مرگ آمده است که اثر کند.به خودم آمد انگار تنم بوران بود. فورانِ رنج در باران بود.زنانِ شهر، دسته دسته در گوش‌های من اتراق کرده‌اند. من و من می‌کنند: «از آشیان چه خبر؟» می‌گویم خوب است. زنده است. مقداری سرِ زخم‌هایش تورم برداشته. لاکن زنده می‌ماند. ما می‌دانیم که پلاره‌های خونش، پادزهر ترشح می‌کنند. همچون تمام زخم‌هایی که برای برداشتن، حربه آخرشان پادزهر بود. و زنان خاموش که می‌شوند صدای آشنایی از دهانی دیگر کرنا می‌کشد. صدای قروچه و بوی استعمال می‌دهد.‌ «آشیان..آشیان..بیچاره آشیان» و بله. این صوت من است که حالا رمیده و بی اِبا، ترقص می‌کند.امشب سقف جهان پائین‌تر آمده. دنیا مگسی شده به دور سرم، وز می‌کشد تا متراژِ لولای زنگ‌زده گوش‌هایم.هیس! بگو این همه بوی شوریدگی از کجاست؟ از لغت‌نامه ورکنِ تمایلاتم که این لحظه را به گه..عذر می‌خواهم، به منفعت‌طلبیِ مفسدانه‌ای می‌طلبد.نه.چرا نمی‌توانم؟ چرا مفاهیم را شکافی پیدا آمده تا قیامت. یک جملهِ خُرد، طاقت رسیدن به جمله بعدی را ندارد. امتدادی در من پوسیده که کلافش زمانی خیابان‌گرد بود. این قلوه سنگِ مغزی را دربیاورم و رفو کنم چرا که این سر قلمبه در بن‌بست ظریفِ آبان جای نمی‌گیرد. به دهانه‌ی کوچه‌ی بن‌بست نگاه می‌کنم. کاروان اقاقیا در چشمم اولاد می‌شوند. کاروانی که به میلادِ مرگ می‌روند؛ میلاد اقاقیا. یک سبد پرتقال می‌آورم و برایشان سوا می‌کنم. و در قلب پرتقال، نفسی می‌دمم از اشعاری که مرگ، میلادشان بود. و جولان‌گاهشان، بهشتِ کاذبِ امیال. از آن سوی اقاقیا، صدای روضه‌ی نذری می‌آید. از سوی آشیانم. کوهستانِ مادرم که پدرم، فرزند‌ ارشدِ دردهایش بود. و شبی که آن مرحوم نوشت: «تو را آفریده‌اند تا تنهایی را بیازمایند.» نمی‌دانم زنده بودم یا هبوط کرده در نوکِ غلوَشِ قلم. به خشکیِ دوات و زهرِ شیرین‌بیانِ ممات که آمد و در اتفاقشان، نشست. و یادمان آورد چقدر، بیش از آزمودن، تنهاییم. و خطاب بر خطبه‌ی نالان ساعت صفر، گفتم: زنده باد رگ‌های تو که در دستانت، می‌جوشند و من چقدر عاشق دستان توام. عاشق رگ‌هایت! که انتقامِ تنهایی‌هایم است از خودم. زمانی که برای زنده نماندن تنها یک دلیل داشتم: فطرتِ تو. تو الیاس بودی. طعم یک پارچ باران، بعد از یک سده خشکسالی. که زبان را خاکی می‌کند ولی تناسخ و ریشه را پاک. پاک از یاس‌هایی که در من، در تو، در معنیِ بنیادت می‌روید. هیچ از تناول کلماتم با خبر نیستم. از جملاتی که بالاخره آمدند و شر را به ور آمیختند. چقدر از خود بی‌خبرم. از این ندانستنِ دانستن. که می‌گویم و گمان می‌کنم نگفته‌ام. چه می‌کنم؟ من با سکوتِ جهان چه می‌کنم؟ دهانم را ببند. بگذار قیر شوم. بریزم زیر پا. سیاه‌تر از اینی شوم که هر شب، نازِ اوراق از دهان مرد، بانگ می‌دهد. مردانی در همسایگی ما هستند که شب به شب با اوراق بهادار می‌خوابند. و نیمه شب، بانگ ارضای هوسشان از جدار پنجره‌ها داخل می‌آید و اتاق، بوی وبا می‌گیرد. بوی فقر می‌گیرد. و فقراتِ رویاهای کاروان را فلج می‌کند. اقاقیای من، که ساقه‌اش می‌گریست و گلبرگ‌هایش خشک‌تر از پوستِ رودخانه‌ها بود. عجیب روزگاریست. از دوشِ سیاوش، بر دره فتاده. و سیاوش کجاست؟ خدایش هم نمی‌داند.کاروانی دیگر . در جهانی کمی آن سوتر . پیش از مرگ .من بیهوده جان‌دارم. ولی با تمام باقیِ جان، قلمدان و انگشتان و دستانتان را می‌بوسم، گروس عبدالملکیان:داغ در سینهداغ در دهانداغ بر پیشانینامتچنان داغکه در دست نمی‌توان گرفتباید نوشت بر کاغذی، سنگی، گوری.در نامتنظر که می‌کنمپر از خیابان‌هاستپر از نیمه‌شب‌هاپر از آتش‌هانامت، نامه‌ای‌ست که تو به دی‌ماه امسال نوشته‌ای!نامتپر از نام‌‌هاست!پر از سنگ‌هایی‌ که پرتاب می‌کنیمنامت جمله‌ای‌ست که کاغذها طول می‌کشد…کاغذهاکاغذها می‌خواهددفتردفترها می‌خواهددرخت می‌خواهدنامتدرختی‌ست ایستاده در خیابانکه میوه‌اش را اگر بچینندماه می‌افتد!نامت بر سنگ مقاومت می‌کندکنده می‌نمی‌نمی‌کنده‌می‌نمی‌ کنده‌‌می‌شودو سنگیکه ناگهان معنایش را پیدا کرده باشدملافه‌ایستکه امشب کنار می‌زنی!می‌بینیچه آتش‌هاچه آتش‌هاچه آتش‌ها که در کوهستان‌هاشب سیه سفر کنمز تیره ره گذر کنمو آتشی دگر کنمز خویش و تن حذر کنمز تو به تو سفر کنمو تیغ بر گلو نهمبه خون خود نظر کنمتمام طول راه رابدون سر به سر کنمو آتشی دگرگیرمآتشیگیرم تمام آتش‌ها را خاموش کنیدماه، آتشی‌ست که بی‌نور نورانی‌ست!و آخرین حرف‌های حقیقت راپیش از آنکه بر زمین بیافتددر همین نور نوشته‌ام:تنهاکسی که با تمام توانش تنهاست می‌داندشعری که شعر باشد شعر نیستمگر که مشت مشت مشتمگر که سنگ سنگ سنگ...سنگ‌هامان را هم که بگیریدسرهامان را پرتاب می‌کنیم!آیا خواهم توانست؟ تکرار می‌کنم..- شعر را بخوانید. از من ولی نخواندنتان، ارجح‌تر است.امروز چهارشنبه . ۰۴ -</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 16:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خانه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/Hrth1835/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-ekuy4p4tsaeb</link>
                <description>- «من از کشتن نمی‌ترسم. کلا می‌ترسم!» + «نباید بترسی.» - «چطوری؟» + «باهاش مبارزه کن. و همینجوری بجنگ. تسلیم نشو. و بعدش یک روز، عوض می‌شی. هممون عوض می‌شیم..»Walking Dead - فصل چهارمما .عمه پرسید: انتظار می‌کشی؟پایانه انگشت‌هایم را روی ارتفاع شکمش کشیدم. سایه سربیِ فلکِ هفتم روی دست‌هایم می‌لیزید. بچه از زیر گنبدِ رحم، صدای مکروه مرا شنید که به دلالتِ حزنِ مادرش، گفتم به انتظارِ تافته‌ای نشستن که شاید در نیمه‌شبی، از بافت جدا شود، در سیطره‌ی افولِ فاعلات، ورجلا زدن است عمه‌جان. آن هم اینجا. در این خراب‌آبادی که اساطیرش همه بر صلیب و زیر گرزِ شمر، مرده‌اند. در شهری که بارانش برای نشاندن اهل غبار می‌ریزد و نه اهل قبور. خواستم بگویم این بچه‌ی دو پر پوست و یک لا شریانت، دو ماه دیگر بیرون می‌پرد و هنوز نامی ندارد. اما نگفتم. نگفتم که نداند من انتظار معجزه‌ها را مدتی‌ست که دیگر نمی‌کشم و من که می‌دانم این جنینِ دختر از همین حالا هم یک زن است. و او گفت: «تو هنوز جوانی.»دویدم. از خط خلوصِ ایستگاه آقارضایی تا گریزِ مردم‌گریزِ دکمه‌ی آخر مانتو‌ام. که مرا بی‌نفس رها کرد و با جویِ لاجوردی تا خانه‌ی خانم‌زینب رفته بود. دولا شدم که خبرش را از صداقتِ آب بپرسم، چروک‌های درشت مقنعه‌ام را از تویِ زردیِ شیشکی‌اش دیدم. رنگِ زردِ خزانِ پناهنده آذر را دارد. که با باد، رونقِ سوزِ بومی‌ام را با خودش تا اینجای دنیا، تا خزانه‌ی منّتِ درخت‌ها آورده. و ناگهان یادم افتاد اینجا کوهستانِ کوچک من نیست. و عمه در شبِ هجرت رودها گفته بود: «هنوز جوانی.» نگاه به پله‌های نردبانی چروک‌ها کردم و پرسیدم: من یا او در داستانِ سنگسر؟اینجا سنگسر نیست. شبیه شبستان‌های داراب است. و کودکی که کنار من می‌نشیند هوسِ خوردن ستاره‌ها را دارد. «تو هنوز طعمشان را دوست داری؟» دستم را دراز کردم تا به لاشه‌ی محوِ باران برسانم. بوی مرده‌ی سردخانه‌های قرون قبلی را بگیرم. و زارهایم را فاتحه کنم و به لب بریزم. جواب دادم که نورشان را نه. ولی تنهایی‌شان را، چرا. از ما تنهاتر، تنهاتر خدا هم نیست. مرض است دیگر. به یاد روزی می‌افتم که از عمه دمادمِ مترو، حلالیت خواستم. گفتم بچه‌ات را یک لقمه حرص کمتر خوران. و پیشانی‌بندِ سفیدم را جلوتر کشیدم. روی زبانم، واژه سربار، نرم نرم آب شد‌. ببخشید که سربارم. سربار تو، این شهر و گربه‌هایش که دود را پای سطل‌های زباله، لای آشغال‌ها می‌ریزند شاید نفسی از ما، فرصت رمیدن داشته باشد. کوله‌ام از چربی پر است. عمه شیرینی مربایی و پرتغال و چای را می‌دهد و می‌گوید بخور. یکی شب. یکی روز. از سردابه‌های شهر در شیشه‌های بلوری بزرگ چای می‌ریزد و این همه چای؟ شیشه‌های شکسته هم پر از ولوله چای است و انگار برای یک نمه زندگی در این شهر، باید اقیانوسی را چای خورد. می‌گویم مادرم، سپیدارِ سپیده موی کوهستان است. تو هم موهایت سفید شد عمه. و من می‌دانم این بچه زنی در رحمِ توست و زن به دنیا می‌آید چون مادر جوانش موهایش سفید است و هفت ماه است که نام ندارد. عمه زهر می‌خندد. در فلاتِ چشمانش، زنی را می‌بینم که می‌گوید: «چه کسی من را در من، باردار است؟» کندوکاو که می‌کنم، خودش است. با موهای سیاهِ از فر بنا شده. شبیه موهای مادرم، پیش از سال‌های بلوا. شبستان‌های داراب را نمی‌شود تا مطلای خورشید، فیلم دید و پتو را پتک کرد. مردم داراب مویشان سفید است. پولشان سیاه است. نانشان بی‌گوشه. به عمه، روزهای اول می‌گفتم آمده بودم بروم خوابگاه، یک نفر را پابند کنم تا صبح بنشیند یک بند پایِ دریچه‌ی یک دنیای دیگر. شب‌ها مرا ببرد کوهستان. از بالای بلندترین کوه تا اثنای عنقریبِ ژرف‌ترین دره بپریم. ماسک از چهره برداریم. بغّریم: «آهای روزگار! ما آنقدرها هم که گمان می‌کردی ترسناک نبودیم.» عمه گفت: دیوانه، تو هنوز جوانی. و بیشتر غر ریخت توی چای‌ام. بابا گفت خانه می‌خریم. شهر را موعظه می‌کرد و با آن کوله سیاهش که یک بند بیشتر نداشت، تمام شهر را از گلستان تا بوستان در کوله می‌ریخت. مرا به عمه‌‌ی آبستنم سپرد و سر چسبیده به تن، رفت. بعدها گمان می‌کردم که من در مخروبه‌های پیکرم، گردِ دوام پاشیده‌ام و پیرزنی از پاره‌راه‌های خیال می‌آید و در سکوت مرا پاشویه می‌کند. و جزوی از جماداتِ شهر شده‌ام که کار می‌کنم. گاهی درس می‌خوانم و هنوز پنهانی تا صبح، فیلم می‌بینم و برای کسانی اشک می‌ریزم که در یک شب، جیره‌بندی نمی‌شوند. به یاد رودی که می‌رفت و دیگر بازنمی‌گشت. و من به یاد شاعری می‌افتادم که که روبه‌روی دریا نشسته بود و می‌گفت: «یادت هست؟ روبه‌روی دریا نشسته بودیم و دریا رفته بود برایمان موج بیاورد» لیوانم را بالا آوردم. در استکانم نیمی چای بود و نیمی غبار. و رنجی در این میان، مثل تفاله‌ی کوچکِ چای، تقلا می‌کرد. و من در خلالِ خلوتِ خانه‌ی عمه، تصمیم گرفتم رنج را بنوشم.درگه پنجرهِ خانه‌ی عمه . خانه‌ام. نقاشی: ا.ماما حتی من هم با سیاهه تفکراتم، می‌دانم که اینجا قشنگ‌ترین کوچه‌های جهان را دارد. برگ‌ها در کوچه‌های ما از دیدن گلی در مسیر خود، سرخ می‌شوند و قلبشان دو تا تپشِ ارغوانی می‌اندازد. ژاکت نارنجی‌رنگی از تهِ کلاف بی‌صاحبِ پای باغچه، می‌بافند و می‌پوشند. و کسی چه می‌داند، شاید برگی برای دیدنِ گلی، نارنجی می‌پوشد. در راه، آن برگ ادیبِ معبر را می‌بینید که خواب‌های برگ‌هایی را تعبیر می‌کند که هر شب خواب می‌بینند از دنیایی به دنیای دیگر سقوط می‌کنند. و مدام می‌گوید: «چیزی نیست. چیزی نیست. ما هم روزی سبز می‌شویم..» در ذهن خودش ادامه می‌دهد: پیش از اینکه خشک شویم.من هم شبی خوابِ یکی از آن کوچه‌ها را دیدم. در خواب، موهایم بلندتر شده بود. پشت پلک‌هایم را کسی، سایه مالیده بود. و در دستم سه تا کتاب داشتم. روی چشم‌های باز کوچه ایستاده بودم. و از آن‌سوی کوچه، بوی ترنج و شربتِ گلاب می‌آمد. انگار کسی آن‌ها را توی باران ریخته و هم زده بود. جلو رفتم. درخت‌ها در تنِ سایه‌هایشان گم شده بودند. جلو می‌رفتم و کوچه، اتوبانی بود که از انتها مثل کاغذی به داخل جمع می‌شد. جمع‌تر شد و من، خورد شدن غضروف‌هایم را میان حصار کوچه احساس می‌کردم. کاش کسی تکانم می‌داد. و کاش کسی بود که خواب مرا هم تعبیر کند.بیدار شدم. گردو شکستم و گفتم: «بله عمه جان. من در رویاهایم هنوز جوانم.»: بازنگشتند. رودهایی که به دریا رفتند. سربازانی که به جنگ. و یارانی که به دیار غربت.- «شهر در حاشیه سرد است. متن از خط زدن خونی است. از شهر ، از حاشیه ، از کاغذبیرون افتاده‌امو ماهیِ مرده‌ای دارد ؛ رودخانه را با خود می‌برد!» [ گروس عبدالملکیان نوشت. شاعر. شاعر. و بازهم شاعر ]- نقطه را گذاشتم و بلا آمد. 11م آذر .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 16:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌های بلوا</title>
                <link>https://virgool.io/Sepidedameghorub/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7-u3k7xhniayu7</link>
                <description>سال‌های بلواجگرِ حریر گاهی آنقدر در خشم می‌لرزد که گمان می‌کنم لشکری در او به احتضار می‌افتد. خشم نیش می‌زند و رگ‌هایش را مسموم می‌کند. قرنیه‌هایش زرد می‌شوند و چشمانش باد می‌کنند. دسته دسته سوزن، غلافِ عواطف‌اش را می‌گزد. عصب‌هایش ورکن می‌شوند و انباشته‌ها افشان. این خشم از کدام مجاری بوران می‌کند؟ انگار در آنی، از هزار وصله سوا شوی. برملا شوی. پنجه‌ای سینه‌اش را از نقطه‌ی میانی، می‌دراند. گوشت، همچون پرده‌ای از دو طرف باز می‌شود. خون شرّه نمی‌کند و در کرانه‌ها دلمه می‌بندد. زیرا پینه‌ها از هم گسسته می‌شوند. دردِ این گسستگی از خوابیدن، زیر چرخ‌های یک هجده چرخ بیشتر است. و حریر این دردها را انافانا مزه می‌کند. کم کم. «حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم. کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم..» کم کم زمستان در گندم‌زار سرش جوانه زد. قد کشید. طولانی‌تر شد. زمستانی که تا زمستان سال بعدش، به درازا کشید. بعدها خوشه‌های خار یافتم. لا به لای جوانه‌ها. خاربن‌های بغض. که از بن به تیزیِ لبه کاغذ بودند. حریرِ ظریف را روی لجن‌زارهای مراتع، پهن کردند و جماعتی با پوتین‌های تیز و هیزشان، با لگدهایشان که بوی گِل می‌داد؛ از رویش کورمال کورمال که نه، کوبان کوبان گذشتند. حریر از تفاله‌های بشریت پر شد. از لعن پر شد. که مگر کم است ثقلِ نفرینِ آدم‌ها در تن؟ و این متمردان در تو زندگی می‌کنند. در تو زاد و ولد می‌کنند. و تو می‌شنوی زمانی که شب‌ها، در اسکانِ ابدیت بر جهان، صدای جویدنشان می‌آید. ذره ذره بنیاد آدم را نشخوار می‌کنند. از حرام‌زادگی چند آجر بالاتر. صحنِ این تن از ستاره‌ی مرده‌ای در منظومه‌‌ای، کوچک‌تر است. این را حریر می‌فهمد و من. متاعِ برخی دردها فرق می‌کند. ناخالصی دارد. زشت و زبون است. این دردها در ما ییلاق قشلاق می‌کنند. مال ما نیستند. هرگز از آنِ ما نبودند. آمدند و روحمان را قاچ قاچ کردند و در چرکابه‌ها چلاندند. حالا وقتی از حریر می‌پرسم: «چه چیزی هنوز قشنگ است؟» هاج و واج می‌شود. انگار کوچک شده است. عاری از غمزه‌‌ای. کرشمه‌ای..رعناییِ ذاتی زنانه‌مان چه بیهوده تلف شد. چه حیف. می‌گویم: «دیوانگی به تو می‌آید. به من چطور؟» اما زبانی برای پاسخ دادن برایش باقی نمانده. وقتی هنوز زنده بودیم، شبی نشستیم و تا صبح کفر گفتیم. زبانمان زبر شد. صبح که بیدار شده بودیم زبانمان افتاده بود کف اتاق. روی قالی. انگار که تمام این مدت، تکه گوشتِ فاسدِ بیهوده‌ای بوده باشد. دانستیم که دیگر بی‌زبان شده‌ایم. همانطور که پیش‌ترها بودیم. و تا به اینجای گردشِ آسمان‌ها، هنوز یک لوح آسمان، برای خود پیدا نکرده‌ایم. حقارتِ ناهنجاری است که در تمام عمرِ انسانیِ خود، آسمانی نداشته باشی. کسی که بدون پیدا کردن آسمانش می‌میرد، انسانِ مفلوکی‌ست. حریر معتقد بود یافتنِ آسمان در تراز عشق قرار می‌گیرد. همانقدر که پیش‌ترها اهمیت داشت. آن احساسِ شهیرِ جوشن‌پوش. اگر کسی می‌مرد بدون آن‌که یک بار، تنها یک بار جریده عالمش با عشق دوام نگرفته باشد یعنی بی‌دلیل مرده است. یعنی دردِ زندگی‌اش، دردِ ترک دیوار بوده است. می‌گفتند زندگی هم نکرده است. و من این روزها گمان می‌کنم ما وجبی آسمان نداریم. هیچ آسمانی برای خویشتنِ کوچکِ مرده‌ی خود نداریم. همچون شاپرکی که در غاری زاده می‌شود و جهانش به همان تاریکی و عزلت است. او می‌پذیرد. حریر هم این روزها انگاری پذیرفته است. حالا من در سهمیه خشم او نیز ورجلا می‌زنم. شاید اندوخته‌ی خشمِ زمین از ازل می‌جوشد و در من کاسه کاسه طغیان می‌کند. دیگر دلی برای سوختن به حال خودم و حریر را ندارم. در این جولان‌گاه، هر جنبنده‌ای در جلدِ جراحت خود پنهان است. در خشم، ولی نمی‌توان پنهان شد. خشم رخساره‌ات را می‌شوراند. ژست‌ها را می‌کوباند. همه چیز را دو چندان می‌کند. نفرت را ولی هزار برابر بیشتر. بارها سعی کردم از بلوکِ مرزیِ نفرت بگذرم. برسم به انتهای بی‌تفاوتی. به ورای هرچه کمتر بهایی که پشیزی باشد خرجِ انسان‌ها. اما دشوار است. دشوار است از حریقِ جان، تنفر نداشتن از کسانی که ارابه‌ران خشمِ حریر می‌شوند و جرثومه عقِ دمِ طلوعِ من، زمانی که چیزی در گلویم به جز خلتِ آه نیست و هر روز عق می‌زنم که بی‌خانمان دردی، شاید بیرون بریزد. شاید اندوهِ مسکینی بیرون بریزد. شاید حریر هم شبی از کالبدش بیرون بریزد..- گاهی سخت‌تر می‌شود. در رویاهای هنوز زنده.- اینک، سال‌های بلواست.- 📼 «پادکست صدا کن مرا» از حسین زحمتکش.</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 17:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه تفنگدار: شب . من . آبنوس</title>
                <link>https://virgool.io/Hrth1835/%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%A8%D9%86%D9%88%D8%B3-sckbaa7wzs7o</link>
                <description>بی‌هوا نیا. بیا اگر خرده هوایی در تو، تفرج می‌کند..غروبِ ششمِ شهر . پنجشنبهو از غروب‌های خمارِ واکینگ‌ددیک شبی، کوتاه بر نعشِ غروبایستادیم.در سیاهیِ وفاتکاج چیدیم از چریغِ خاطراتدانه دانهپیکرش را بافتیم با کا‌ج‌هافوت کردیم چای را با فاتحهسوختیم.پیکری می‌سوخت روی شانه‌های آسمانناز کردیم،چال‌های ابری زیر دو چشمش رایک آن صنوبرهایک آن سه کوهِ بیشه‌ی زنجیریک آن مهاجرهای آبانینعش بر شانه گرفته فوج فوجکسی می‌گفت:شاید توان کردآسمان را در غمش یاری.دستی به سر انداخت،برجِ مسکونیروشن و خاموشهر واحد از اضلاعِ چشمانشوقتی زنی انداخت پرده‌ها را روی اشکآختهبا تشییع آن مرحومقمارِ زخم‌هایش را به سوگی باخته.سر به زیرپیر بیدِ تهران‌نشین. مجنون خطابی نیست دیگر انتظارش راهیچ لیلیلیلیِ معروفلیلیِ مجنون که سودای درختان جوان‌تر بوددر شیوعِ مرگمردی به راه آمددر جمیعِ شاهدانِ نعش‌بَرثریا، چهره‌اش رابی‌قرارپوششی مشکین قبا،از خال‌های روشنِ رقصان، چراغانی.پرسیدم از جمع:کیست؟از مقبره اینک نِداست: شب است نامش.شبِ قاتلآلودخون‌آبهاز میمنه تا میسرهدفن کردیم.این مقبره امانعشی ندارد، گاههنوز هم شایع است بین مشاعرهامی‌کند شب، نبشِ قبرهر شبپیکرِ مقتوله‌‌ی اهل فرارش را.می‌پرسد از خود بعد از هر عصیان: من در پی‌اش بودم؟در پی‌اش بودم.در پی‌اش!بودمپیر بید .لوله‌‌های تفنگ . این سوی جنگ . پشت آتش .میان بلوای گلوله‌های کاجی .روزهای پیش از قتلِ غروب . دور .تناسخِ شب . پیش از واقعه . آن زمان که دست‌هایش، هنوز آلوده نبود .- خرناس فاخته برای کاجِ کوچکِ مفقود، در جنگل‌های نزدیک این شهر که درخت‌هایش لوله‌های تفنگ‌اند. در راستای خیابان‌های شهر، ردیف شده‌ام. از یک سو بوستان‌اند و از آن سو گلستان. در این میان سعدی را نمی‌بینم. می‌دانم جایی، در پستوی یکی از این خانه‌های غریبه، نشسته و در هر نوبت، یک ردیف از خیابان‌ها را سراییده است.و من این روزها در این گمانم که در عروض این خیابان‌ها، کاش، بذرِ درختِ آبنوس بپاشم. آبنوسی که بتواند از دل من تاریک‌تر باشد. به او بگویم: «تو شب را کشتی. تو شبِ قاتل را کشتی..» و او به من بگوید: «آری. من شب را کشتم. همانطور که مردی سال‌ها پیش خواب را کشته بود.» بله. ما، تفنگ‌های خوبی خواهیم شد.</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 23:04:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبزترین شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-xd1qichysloy</link>
                <description>پاره‌ای کلوخ بودم در فرقِ تشنه‌ی جاده. میان حجره‌ی سنگ‌ها، شاگردی می‌کردم. دور از حیات. از خشتی خراش، زاده. بی نام. بی هوای لحظه‌ای بخشی از دیوار شدن. سقفِ امینِ احساسی بی‌پناه در یک شاهرگ. احساسی. احساسی حتی! و آن‌وقت بود. میان کوی کویریِ ذات، بارانی بارید. او بارید. شست، آمیخت، برد. پرهیبی نمناک که در بنیادم پیچید. کالبدم را بلعید. در همان لحظه.. همان لحظه‌ای که تنها، نبوسید؛ مرا متولد کرد. از خاکی که این‌بار، خشک نبود. کاه‌گلِ بدنم به بوسه‌ای منزه شد. خیزِ طراوتی، هستیِ ناچیزم را منقلب می‌کرد. او آمده بود.یک لمحه از داغیِ روزگار که کاه‌برگی از کتابِ قطوری باشد. نه به صرفِ انسانی. هرگز به یاد نمی‌آورم که روز بود؛ که شب بود. که شاید نیمه‌شبی بود و یا سرخه‌ای از عبور ظهر. نمی‌دانم در این جهان بود. در عالمِ نیاز یا فردای شکستنِ سفالیِ روحم. نه. تنها می‌دانم من در آن لمحه‌ی نغز، زنده‌ترین خاکِ جهان بودم. بله. خاکی که سرانجام، بارانی از آتش، او را سجده کرده بود.- به من نگاه کن. مرا از تنِ مردمک‌هایم جدا کن. بیرون آور. من در تو سوختن را چقدر دوست دارم.می‌خندید. پایه‌های اندوه جهان را پاره‌پاره می‌کرد. بر سرم می‌زد دندان‌هایش را دانه به دانه ببوسم. بارها فراموش می‌کردم که در سرشت من، خاکِ تنهایی پوئیده. عریان می‌شدم از هرچه پوست و گوشت. یک پارچه روح بودم وقتی بذرِ سبز دو چشمش را به روزنه‌های روحم می‌دوخت. در هر روزنه شاخه گلی می‌روئید و به دنبالش، طبیعتی. این روح در سبزینه‌ی بَری چشمانش، روزی گلستانِ ابراهیم را می‌مانست. در خیالی از من پرسید: «این همه روزنه؟» در ‌بیشه‌ی سبز دیده‌اش، لابه لای شمشادها پیچیدم: «جای شلیک گلوله‌هاست.» چشمانش خیلی سبز بود. پاره کلوخ در این پهنه‌‌ی خرمِ سبز، می‌مرد. یک ‌بار در پیکی به قلم، بی‌هوا نوشت: «اگر نویسنده‌ای عاشقِ تو شود، تو هرگز نخواهی مرد.» پرسیدم: «چرا حرف نمی‌زنی؟» نوشت: در دهانم هزار تاکستان، شراب است. واژگان روی پا، بند نیستند. در من انگار، جماعتی مست کرده‌اند. بازهم پرسیدم: «مستِ چه؟» نوک قلم را به لبش کشید. جوهر روی لب‌هایش، شراب شد و چکه کرد. این‌بار نوشت: تو.چه کردی در آن شب؟ با من؟ با ما؟ این‌را سورملینا گفته بود.خودش خبر نداشت که شعر است و از شاعره‌ای در شبی بارانی زاده شده. می‌پیچید در جریان خونم. لیز می‌خورد و در هر نوبت ضربان، شعری، شریانم را می‌سرود. زیر زبانم می‌نشست. قافیه‌ی واپسینِ بغض‌ها در آن ثانیه‌ی بغرنج که نمی‌گذشت. با او جان دادن، به جان بازگشتن بود. سیانوری که زیر زبان بگذارمش، شعر شوم. تمام شوم.در خیالِ دیگری با تار به تار موهایم، قبایی دوخت و دور از حواس من، پوشید. نالیدم: «سیاه است. تو را از من دور می‌کند.» گفت: «می‌خواهم مرا در جامه‌ی موی تو کفن کنند.» در آن لحظه گریستم. ترک برداشتم. در چند روزنه، شاخه‌های گل، پژمرداند. دردِ هر گلوله باری از من گذشت. کوتاه مردم. هنوز می‌اندیشم به نفس‌های بعد از آن مردن. که خورده‌های غبار آمیزی داشت. که سبز نبود. کم می‌شدم. کم کم. در هوای بدون او، باد می‌آمد و لاشه‌‌ی خاکی‌ام را پخش و پلا می‌کرد. هر دانهِ گَرد را به جایی می‌برد. توی چشمِ دخترکی و دخترک می‌گریست بی آن که بداند این ذره‌ای از درد من است که در کاسه‌ی چشمانش افتاده. در دریا. عظمتِ آب را آلوده می‌کرد. آشفته آماجی، سر به سنگ تاخته؛ خون برمی‌گشت. دریا هم ندانسته بود که این تنها ذره‌ای شاید، از درد من است.در من چیزی گذشت. از مرز بین انسان، خاک. هنوز کسی نمی‌داند که چگونه روئیدام. از کدامین زخم‌. از نمِ کدامین بوسه‌. اما هنوز هر باران که می‌بارد، صدایی می‌شنومکه نام مرااز دل خاکزمزمه می‌کند .باد، بی‌تو خاکم را پراکنده کرد. اما هر ذره‌ام، به چشم‌های تو می‌رسد. و در آن سبز می‌شود. سبزترینِ من .چیزی که بعد از رفتنش در من جا ماند:- پس از رفتن‌اش؟ روزنه‌ای هنوز بود در تلِ خاک. در گورم. هنوز شاخه گلی زنده بود. آخرین بذر از نگاهش. وقتی در سبزترین نگاه، خاکِ تنم را به شامه کشید و نجوا کرد: «خداحافظ سرزمینِ من.»</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 01:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جماهیر نارنجی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Hrth1835/%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-nbyyw16uiith</link>
                <description>نارنجی. جنبه‌ی جناحِ جریحه‌دارم بود. در میان طلاییِ دنیای آدم‌ها، من آن نارنجی دربست بودم که نجیب نمی‌توانست باشد ندامت‌هایش. نجیب بودم چون خاطراتِ نجیبی داشتم. نه نازنک‌نارنجی. نه از نرگس، نویدی را به ارث برده. نرگس‌خانمِ کوچه‌ی اقاقیا. مادرم. این خاطراتِ نارنجی‌رنگم را وحشیانه در خورجینی، چپاول کردم. وقتی آدم‌ها حواسشان پرتِ جماهیرِ زندگی بود. دانه به دانه. به تفکیکِ تنالیته‌های غریبانه. نارنجی مرجانی، بوی لاک عروسیِ دخترِ قارچ‌ها را می‌داد. وقتی در هفت شب عروس شد و به سرزمینش بازگشت. آن شب‌ها ناخن‌هایم پرواز می‌کردند و تمامِ باغ‌های تهران پر از نارنجیِ مرجانی می‌شد. پس از هفتیمن شب، عروس باید به سرزمینش بازمی‌گشت. دست‌گلِ بزرگش را پرتاب کرد و فریاد زد: خداحافظ نارنجی مرجانی!نارنجی مسی بلا بود. از شکافِ تاتامی‌های کفِ باشگاه، فوران می‌کرد، می‌رقصید و باشگاه در تب و تابِ رخشنده‌ای، روی لبش می‌نشست. نارنجی مسی آن روزها بیست ساله بود. بزرگ بود. هم‌رزم من نمی‌شد. ولی وقتی روی تاتامی ششم، چاریوت می‌‌ایستادم؛ نارنجی مسی در تاریکیِ افکارم، زیر بارقه‌های نوری که از درزهای تهویه روی پرز‌های هوانشین می‌ریخت، ایستاده بود و پرتو در سکون، می‌پاشید. شاید او نخستین موهای نارنجی‌مسی در جهان را داشت.نارنجیِ لکه لب‌پرشده‌ی دربِ مدرسه‌ام، زیر آوارِ رنگ‌های مهاجر، سوخته بود. او آخرین بازمانده از هیئتِ نارنجی‌های دهه‌ی هشتاد بود. یک نارنجی سوختهِ بندانگشتی زیر جیغِ زنگ‌های تفریح. وقتی سنگی می‌پرید روی سینه‌اش. و جراحتش را در آغوش می‌گرفت. سنگی که کتانیِ پاره‌ی لایه داری، یک بعد از ظهر، بدرقه‌اش کرد. و پشت پایش، دو قطره آب از قمقمه فلزی، بیرون پریده بود.نارنجی پرتقالی، اسید دلبرانه‌ای داشت. شمایلش، شمالی بود. مزه‌ی خیسیِ شن می‌داد و ترشیِ گناه. در پهنه‌ی سینه‌ات جنگلی می‌روئید که آسایشگاه درختان پیر بود. روی آونگ بلندِ طنابی از بلندترین شاخه. در آغوش در‌ه‌های دراز. از این سوی مازندران تا به آن سوی دیگرش تاب می‌خورد. اسیدی در اثنای پیچش ژرف دره جوشید و ناجوانمردانه وارد جریان خونم شد. آنقدر خونم را در اسید لغزانش، غلتانید که انقلابی شد و نارنجیِ پرتقالی از مردمک‌هایم سرازير شد. در آن‌ها زبانه‌های هیجان را دیدم وقتی توی جنگل می‌ریخت و درختان پیر فرسوده را آتش می‌زد. آنجا بود. همان‌جا بود که نارنجی پرتقالیِ هیجان متولد شد. زیر قامت طناب. روی سقوطِ دره. در تناقضِ شجاعتِ ژن‌ها. او شجاع‌ترین نارنجیِ جهان بود.نارنجی آجریِ بن‌بست زیتون را هنوز می‌بینم. همانجایی که آخرین‌بار، وسپای آسمانیِ دایی را دزدیدم. پیش چشم خودش و جواد تپل که خانه‌ی خواهرش توی بن‌بست زیتون بود. کسی، نارنجی آجری را به آبی آسمانی قلمه زده بود. این را هفته بعد از آن دانستم. زمانی که دایی رفته بود. اما بن‌بست زیتون بوی آمستردام را می‌داد اگرچه وسپای آسمانی‌اش را و خودش را از من دزدیده بودند.کاسه‌ سوپ‌های زمستانی سالنِ بابا مزه‌ی نارنجی سلطنتی را می‌داد. یک سلطنتِ خوش نمک دخترانه. با دو جفت پوتین سایز سی. روی لبه‌ی میز. نارنجی سلطنتی سوپ‌ها بر زقوم زمستان، سلطنت می‌کرد. لب‌هایم گرم می‌شد. خورشید از پله‌های سالن، به مشابه یک کدوی بزرگ، قل می‌خورد و لابه‌لای استخوان‌های من می‌نشست. ما بر تمام میهمانان سالن سلطنت می‌کردیم. من و کاسه‌ی سوپ و نارنجی سلطنتی‌اش.بعدها در غروب مهر، میان آینه دختری را دیدم در آغوش گل‌های آفتاب‌گردان. گلبرگ‌های زردی داشتند اما قلبشان نارنجی بود. نارنجیِ نارنجی. مرا که در آغوش گرفتند، وزنه به زمین افتاد. از هراس، آسوده. دردها را رفتگری آمد و جارو کرد. رفتگری که نارنجیِ پیراهنش ایرانی بود. در دشت آفتاب‌گردان‌ها هنوز موهایم بلند بود و پیراهنم دنباله‌اش تور داشت. آنجا تمام نارنجی‌های عواطفم را دیدم. غریبانه‌تر از غربت دیگر رنگ‌ها. من در این دشت، خیلی غریب شده بودم. در میان تمکن نارنجی‌هایم. جزوی از جماهیر زندگی که روزی آدم‌ها خاطرات را به مقصدِ تاریکش ترک کردند. و حالا گمان کردم من هم همان مهاجر پستم. مهاجرت از جماهیر نارنجی‌ها. وقتی هنوز جوان نبودم. وقتی هنوز برای سیاه و سفید شدن، زود بود.در آغوش گل‌‌های آفتاب‌گردانم:و : چندی بیشتر تا «عزمِ سفر کرده‌ام» نمانده. حالا مرا دانشجو صدا می‌زنند. نمی‌توانم بگویم شد. ولی می‌گویم شد. شد و شکری که گوشه‌ی اوراق قهر، با جوهر آبی نوشتم.هنوز باری نبسته‌ام. اتاق را باید با خود ببرم. در چمدانی که نه جای نارنجیِ خرس تبعیدی‌ام را دارد و نه خوشه‌های نارنجی آفتاب‌گردان‌هایم، نه صدوهفتاد اپیزود سریال و نه برای‌خودم‌بودن. آفتاب‌گردان‌ها را که در من کاشتند، رفتن را از بیهوده بودنش کاست. رفتنم را نارنجی کرد. و شاید رفتن ، روزی ، نجاتم بدهد..</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 15:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممنتو موری: ممنتو آموریس!</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D9%85%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3-hszfuizy8x26</link>
                <description>«بین پائیز و‌ زمستان، شب‌های عجیبی هست که ناگهان، انگار از هیچ، نسیم گرم مرطوبی می‌وزد، نوعی آهِ به تأخیر افتاده‌ی تابستان.»این را ناباکوف می‌گوید در شاه، بی‌بی، سرباز. و بله. پائیز آمد. های سرونازم. های سروناز روزهای متعسرم. بانوی پیر غروبانِ خیالم، زمانی که خورشیدی برای تابیدن بر این سودا نمانده. زانوانم در بغل پوسیده و نَمی نمانده به جای جایِ حدقه‌هایم. شمایل دربان تو دل از باغستان انزوا برد. از دروازه بلوا گذشتی. تو آمدی که پائیز از مرزِ گیتی داخل بی‌آید. اگرچه من، این منِ شوریده جان، دهانم کف کرد آنقدر که با صدای نحسی بخواندم: آمده‌ام تو به داد دلم برسی..! جان مرا خزان کن از تن. ممات پائیزانه‌ام را به هستی چه باک؟ مرا سوگواری کن. به پروردگارت بگو که او از چهارسویِ دوار گذشت که تتمه‌ی مهرگان شود. و هیچ از خودت پرسیده‌ای منِ پائیز فراری را چه به جان به کفِ پائیز دادن؟ آخ. هوار نکن سروناز. صفیر تُرد حنجره‌ات لطیف است. می‌شکند. می‌دانم. آنقدر پائیز پائیز نالیدم که گوش‌هایت عبوس شدند. بر من ببخش. عقده‌گشائیست. خرامیده‌ام در نرمه‌ای سرما، شعر می‌سوزم، شامه پر از چای می‌کنم که چندی‌ست روی اقبالم به دم افتاده. شرق بهشت می‌خوانم سروناز. هزاراُمین‌بارِ نامتوالی. و تو می‌دانی که حکمت بازگشتن به سالیناس، تابستان را لاجرعه سر کشیدن بود. خودم را می‌بینم. تکه چوبی شده‌ام در دستان ساموئل. خرامیده‌ام در زبری آهنگین دستانش. قوز می‌کند. مرا میخ می‌نوشاند. من سیراب می‌شوم! و زیر سایه ستبرِ لبخندش، لی عزیز را می‌بینم؛ تابستان زیر قدم‌های شرقی‌اش، استخوان می‌ترکاند. افسار داکسولوجی را به دست گرفته است و از دوردست‌ها به سوی ما می‌آید. پشت سرش، خداوند را می‌بینم. دره را به گهواره نشانده، تا گلوی خیس ابرها رسانده است. چه پیرامون مقدسی‌ست چنین پیه چوبینِ تنی بودن. چوب بودن. در سالیناس، چشم بر جهانِ بعدی گشودن. پائیز با جوازِ آدم چنین می‌کند سروناز. دیوانگی را در هاون می‌سابد و چاشتِ بامدادان می‌کند. در سفاهتِ ماهاگونی و شیرینی غوطه‌ور می‌شوم که حاشا اگر جز این عالمی را خواسته باشم. پائیز مرا دیوانه دوست دارد و من او را مجریِ جنون. می‌بینم که آرام شدی سروناز. این مَثلِ دردی دلپذیر است که میان گفته‌های ساموئل یافتمش؛ وقتی از خودش پرسیده بود: «آیا آدم هرگز فهمیده است مفهومش چیست.» و تو خوب فهمیده‌ای که من در این لحظه از نورستگی آرام نیستم. در سرشتم صدای سم اسبان می‌آید و هیاهوی نزول اسطوره‌ها. نتوانستم در تنهایی آدم بهتری باشم. «ارسطو تراژدی را والاترین تجلی هنر می‌دانست. چرا که انسان در تماشای سقوط یک قهرمان می‌لرزد، می‌گرید و از دل این رنج به پالایش روح می‌رسد. تراژدی روایتی‌ست نه برای تسلی بلکه برای بیداری جان، چرا که گاه حقیقت را نه در لبخند، که در اشک باید جست.» بیا سروناز. پیش آی که رادیو چهرازی گذاشته‌ام. جمشید هم هست. می‌توانیم برویم به دار المجانینِ سیمین و کفِ حیاط، ولوله برگان بی‌خانواده را به تماشا بنشینیم. می‌شنوی؟ های هایی در سرسرای عمر، طنین انداخته. التهابِ جگر من است یا احتراقِ قلب تو. شاید سرشک محنتِ پائیز است در خاکستریِ پرپرِ غروب. ابرها بهمن کرده‌اند. های های عرق کرده‌اند. اینطور نگاهم نکن سروناز. من هم زمانی سردسته ابرهای پائیز بودم. درویشی ابربان که دنباله‌های دامنش به پنجه بارانیِ فلک، بند بود. اما..که تمام فلسفه‌بافی‌های پیش از «اما» کشک است سروناز. اما این های های نه ندبه پائیز است و نه از دیده تو می‌ریزد. های هایِ من است که زندگی را برداشته. تو که ‌آمدی چوب پنبه بیرون پرید و راهِ ماتم تابستانی‌ام باز شد. به خاطرم آمد که من تمام تابستان و پیکره هامینش را اشکی ترشح نکردم. حالا به چشم‌هایم، این حدقه‌های زیر آوار مانده‌ مباهات می‌کنم. که امروز و پس از تشییع پیکر گرمِ هامین، از جاده بالا آمدند. تا اینجا. بر آماسِ فقدان دردها، های های می‌تپند. که گاهی می‌شود بی درد هم گریست. و سروناز نبودی ببینی بر بلندای تضرع، بانگی به میان آمد: ممنتو موری! می‌پرسی یعنی چه؟ می‌گویم: تراژدی. و می‌گویم: کاش بودی. اگر تو آنجا بودی‌ بیدادِ پائیز را چه نیازم بود؟ مرگ از ابری که از سرم گذشت، نزدیک‌تر بود. آشناتر. محجوب و خرامان، آنچنان که بر ریش سپید ساموئل نشسته بود. دست‌هایم را بگیر سروناز. مرا بدرقه کن. خاموش کن این فروزشِ بیخ را بر لی لیِ روحم. که از یک به دو می‌پرد از دو به شش و از شش به بی‌نهایت. قلبِ تخته زخمی کلاسِ اول هنوز با گچ زرد، خراشیده است: به سوی بی‌‌نهایت و فراتر از آن. سروناز حالا فهمیدی پائیز با آدمی چه می‌کند...به گمانم همه‌ی ما قربانی افسونِ مهرگانیم. دست‌هایم را می‌گیری. چشم‌‌هایت پیِ ورجلای ابرهاست. به جعدِ جاده شفقِ لبخند می‌پاشی و فریاد می‌زنی: ممنتو آموریس: به یاد داشته باش که عشق بورزی!ممنتو موری : ممنتو آموریس!-‌ نوشت: «هرگز مگویید به پاییز ماوایم را. ‏اگر بداند کجایم، ‏گردباد را به سراغم می‌فرستد؛ ‏تا غم‌های زیبایم را با خود ببرد. تا حسرت‌های چشم سیاهم را برباید.‏و آنگاه.. منِ عاشق ‏چگونه بی‌درد ببارم و تا مغز استخوان خیستان کنم؟» روی برگ نوشته بود. لای خزانی که خز نداشت. لای پائیزی که ورق نداشت .- و در آخر، شرق بهشت بخوانید. شرق بهشت، بسیار بخوانید. سی‌ویک‌اُمین پایانِ هامین. در ندای ملوسِ نارنجی‌پوشان. بوسه بر مغز و استخوانتان .:)</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 23:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوالِ شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-mhdpdanzqw1l</link>
                <description>دانته: Abandon all hope, ye who enter hereکینه را می‌بینم؛ با اشک‌های تو در آمیخته، به سرزمینِ فاسد خدایان می‌ریزد. «چیزی فاسد است در سرزمین دانمارک. پوسیده و متعفن می‌ماند..» شکسپیر بر این هبوطِ نژادمان آگاه بود. نیم‌روزی چکمه کوبان روی نرمه برف ژرفی دانستم که گورِ گرم بشر همینجاست. در همین بی وزنیِ رنگ ور انداخته. زیر سوزِ نکوهشِ وجدان. به دار، وجدان. به دار، وجدان و به دار دریغا، وجدان. کیفر از بریده طناب، باریده باری در هجوم عریان زنی بی هوا ترسیده. به کجا چنین شتابان؟ این شتابِ شر بر تبارِ باکره‌ی برف است. آنسوی شیشه، شین در شرابه‌ی داستان هفت روزه‌ی زمین طغیان کرد. پیش آمد. آمیغِ سیاهه‌ی ردای جلاد و لبخندِ نرم و شیرینش. آمد و به برف تجاوز کرد. و برف را شرحه به شرحه به کول انداخت و از جاده پائین رفت. انگار که مسیر جهنم را گم کرده بود. برف را از کالبد، خونی فوران کرد و شیطان هنوز که گناهی نکرده بود. هنوز.سکوت .کیفر. کرانه‌ی ارغوانی دریاست. پیچیده در قلوه‌ای سنگ. افتاده در کوره راهِ نفس. مرد، نفسش زیر سنگ گیر کرده بود. زیر اقیانوس. بتی بود که نمی‌شکست. در انحصارِ تنی بود که روحش بر زمین ریخته، لگدمالِ یورتمه‌ی دهر می‌شد. تمنای عدل، گرزی به دست گرفته و تار را در پود سلاخی می‌کرد. از آن سوی راه، قلوه سنگِ کیفر، تابید و به کرنا نشست. گرز به زمین افتاد. عدل به سایه نشست. سنگ را به پنجه گرفت. لبخند زد و دید که سنگِ سعیر در دستش آتش گرفته و آنگاه قامتی یافت تا ششمین لایه‌ی دوزخ و چیزی آن میان سوخت که نباید. همان چیزی که شاید در شرحه‌های برف، رفته بود. رو به زوال.کلام. جامد و متمرد در سیطره سرخِ دهان‌ها می‌پیچد. بوی عجیبی دارد. بوی ادای آخرین حرف که بر نوک زبان می‌ایستد و در چاهِ فردوس سقوط می‌کند. برف زندگی را ملتمسانه برای بلورِ نورسِ درونش، جار زد. «بزار زندگی کنم» در سماع پلید آتش، جهان از نجابتش می‌سترد. هنگامه‌ شرم و هراس شبانگاه بود. شب از جنسِ زمین واهمه داشت. عقب کشید. پیراهنش را به چنگ کشید اگرچه حاشیه‌اش خونی شده بود. برف آب شد. حلقه‌ی پیمان، ظرافتش را پیش انداخت و با خونابه‌ها پیکار کرد. قل خورد. و گوشه‌ای از نجاستِ آفرینش، رها شد.: بزار زندگی کنمکاستن از دستانش پیروی می‌کرد. چابک و چموش و بی‌پروا از شیطان می‌کاست. پیشی می‌گرفت. و هنوز از خودم می‌پرسم: از خودش می‌کاست یا از دشمنش؟ از فراسوی نفرتی که داستان را می‌پخت، بخارِ نفسِ دیوان، بلند بود. هوا از آسیا می‌گریخت. قلوه سنگی که حجم از هجومِ بارز رخوت می‌گرفت. نام این رخوت را از خود بی خود شدن گذاشتم. دودو نمی‌زنند. دیده و دل و دمار همه دلمه بستند. تنها دست‌ها هستند که ذبح را به شیوه دیگری پیش گرفته‌اند. سلاخ و گستاخ و سخاوت‌مند. من این دست‌ها را دوست دارم. دست‌هایی که برای رفعِ توده‌های غمباد، از شیطان برای فریب شیطان استفاده می‌کنند. بارها پاسخ خودم را دادم: من هم به جای او بودم مسیر شیطان را برمی‌گزیدم. اگر شیطان باشی توانایی شکست شیطان را خواهی داشت. پس «ای کسی که وارد می‌شوی، همه امید را رها کن»...در پایان: در آخرین فریم، زمانه، آبی بود. تیره‌هایی از مریض‌ترین آبیِ جهان که نه سیرت آسمانی داشت و نه القای کائنات را. در انحصار زمین بود و متعلق به آرواره‌های سخیفِ انسانیت. فریاد. نفیرِ مرگ. شیطان زار زد. و من در آخرین وعده، دو شیطان را دیدم با دو گناه مشترک. یکی از بدو. دیگری از عطف. و آنجا بود که فهمیدم هیچوقت، هیچ‌چیز تمام نمی‌شود.- روزگار چرخید و پس از قرن‌ها (2010) I Saw the Devil به مسیر نگاهم آمد. نخستین‌بار نبود این دسته از نمایش‌ها را به جان خریدن، اما این‌بار بوی خونِ سکانس‌ها، زننده‌تر از منجلابِ نگاه من بود. اگر به حکمِ جسارتِ نگاهتان، به تماشا می‌نشینید، شیطان را در آماجِ آبیِ دردها رها نکنید. اگرچه آن چهره حقیقی شیطان، هرگز در این سطرها، نمایشی نداشت. خودش به سراغ شما خواهد آمد. از قابِ فیلم، شاید.- کینه . کیفر . کلام . کاستنرها نشد اگرچه رها شده بود</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 21:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانبانِ خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-c6lzcqwocjsp</link>
                <description>.اشک‌هایم می‌چکید در جیب پیرهنِ سیه‌چرده‌اش. انباشتِ تفکراتِ منزهی که نمی‌خواست آلودهِ بخار امیالم شود. دست‌های سرخم را از زنجیر می‌گرفت و روی بدنِ خورشید می‌برد، شاید عطوفتی در من زاده شود. و قلموی آبنوس‌اش را روی سودای سرم می‌کشید و آن را زیر آشوبِ معلق هر پنجره‌ در نقاشی‌های امپرسیونیستی‌اش می‌گذاشت. لخته‌های سرگردانِ من، پشتِ تمام پنجره‌های شهر، سایه می‌انداخت. من پشت شیشه‌ها گذارده شده بودم که در حضور باشم ولی نه تاثیرگذار. وجود داشتم، خنثی.می‌گفتم: من موهای بلندم را می‌خواهم. من باغ‌های انگورم را می‌خواهم. من هزار جریب از جهنم را می‌خواهم.و او مرا نرم نرم تا جهنم می‌برد. ارابه‌ای منقوش داشت که مرغ‌های آسمانی آن را ‌به نرمی احساسِ یک پنبه، می‌کشیدند. می‌نشستم در مجاور و او در خطوطِ اریبِ پوستم زیتون می‌کاشت. مرا زنده و ملیح نگه می‌داشت. ولی من شانه‌هایش را زخمی می‌کردم. او زبردست و فصیح بود. خونِ خنک را از دهان زخم‌هایش می‌گرفت و در آمیزشی با نورِ پریده‌ی ماه، روی شیارِ لب‌هایم می‌ریخت و من انگار از رحمِ امنی، بیرون آمده باشم؛ تر و تازه و جان‌دار. در خون آمیزی او شبیه به فرزندان جهنم می‌شدم و توی مردمک چشم‌ها می‌سوختم. و او قناعت را سال‌ها پیش آموخته بود که هر زمان عطش بر تعصب چیره می‌شد از آتشِ شریان‌های من، ذره ذره تغذیه می‌کرد. مرا جیره بندی کرده بود. زمانی که هویتی، سرد و خنک داشت و هاله‌ای از هرمِ اشک‌های من کافی بود تا روحش را ولرم و سیراب کند. از اهالی تاک بود. برایم باغ‌های انگوری بنا کرد روی مدار زمین. و در انحنای سال با آبِ شراب مرا استحمام می‌کرد. می‌گفت: «می‌خواهم طعم شراب بر تو مستولی شود.» خیالِ او بودم. خیالِ مرا در شیشه عمرِ کوچکی ریخته و آن را روی بلندترین طاقچه جهان گذاشته بود مبادا به نسیمی بشکند. ملّینِ دردهای داغ من بود. این دردها را داغ‌داغ در درون می‌دمید تا گدازه‌های چشمانم در سیرتِ سرمای روحش مهار شود. چه‌بسا از روحِ مذاب من هراسی نداشت. و من اگر زمانی، حال و مجالی برایم باقی مانده بود او را برف‌روبی می‌کردم. بسیار سرد بود و این سرمای سنگین، بنیادش را آزار می‌داد. آنقدر سهمگین که از گلویش بالا می‌آمد و از چشم‌هایش شارش می‌کرد. چشمانش آبی آبی بود. آبیِ بیم‌رنگ. آبیِ لبه‌ی تیزِ چاقو که گلوی اسماعیل را نمی‌برید. و براده‌های بلورین سپیده دم را در آن می‌دیدم. گاهی انجماد به قدری می‌رسید که لای موهایش برف جمع می‌شد. در بحرانِ انفجار‌های قلبی‌ام مرا به قندیل می‌کشید. بارزترین میراثِ بهمن بود، کوبنده و بَری. و نیمه‌شب‌ها عصیان را در سیگار می‌پیچید، دود می‌کرد و دود آرام پیش می‌آمد و روی پنجره‌هایی می‌نشست که پشت آن‌ها ایستاده بودم.اینجا جهان تنها دو فصل داشت. تابستان و زمستان. او مرا هرگز باردار نکرد تا بهار را بزایم. و پائیز را هر سال در نطفه، سقط می‌کردم. رحمِ گداخته من تابِ باروری را نمی‌داد. بارها از او می‌پرسیدم: تا کِی؟ او بی‌هوا، باختر را در لیوانی می‌ریخت و جرعه جرعه حلقومم را سیاحت می‌کرد. نمی‌شنید. گرما از سرما عبور نمی‌کرد. پشت یکی از نقاشی‌هایش با جوهر سیاه زشتی نوشتم: رازت را می‌دانم. دیدم که برودتِ وجدانش، هیبت گرفت و ناخن‌هایش سفید شد. و خاور را که از در تو نمی‌آمد. چله دردهایش را کشیدم وقتی پنجره را شکستم. رنگ‌ها فرار کردند. انگور‌ها تلخ شدند. جهان، سردتر شد. شعله‌ها از کفِ سرم بیرون ریختند. روی لبه‌ی پنجره ایستادم. بمبی در خلوتِ زمانه بود که نمی‌ترکید و به انتظار ارتعاشی، خیال. زیتون‌ها پلاسیده شده بودند و او همه این‌ها را با آن دو گوی آبی رنگش می‌دید. عریان‌تر از این بودم که جامه‌ای از آتش بر تن کنم. که گندمی درو کنم. که سیبی به دندان بگیرم. تعظیم کردم و خودم را در بهمنِ چشم‌های او ندیدم. دیگر. شیشه عمر از بلندای طاقچه به پست افتاد اگرچه بمب هنوز نترکیده بود.ندانسته.- زندانبانِ خیالات خودم شده بودم. آدمی را چه به زندانبانی..[این همه بدگویی را بر من ببخش. من از تابستان بیشتر از این‌ها نفرت دارم]</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 12:17:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستارگان خاموشِ تن‌اش</title>
                <link>https://virgool.io/Navayebanoo/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B4-gskwcpajvp3v</link>
                <description>- ستاره مرد . سپیده زد . چو یک فرشته ماهم . نهاده دیده بر هم . میان پرنیان غنوده بود . به آخرین نگاهش . نگاه بی گناهش . سروده واپسین سروده بود..[ تقدیم به عین‌جان ف. زنی که ناخواسته روئید. تنها رقیبِ ژن‌های آشوبگرم. ژن‌های مشترک شرارتمان. ]می‌دانستم:پگاه می‌شود. صیحه نمناک سکوت از دروازه شهیاد تا چارک آجر‌ به آجر علی‌آبادی‌ها سرازیر است. آبگوشت در شکمِ فربه‌ی قابلمه، هنوز رنگ و رو نگرفته. شفیره‌ای در شکم هست که به مشابهِ وعده ظهر، رنگ ندارد. در شکمِ عيال هنوز قل قلی به راه نیست. ناخن می‌کشد و چرکِ زیر ناخن را به تماشا می‌نشیند. به اندازه پنج مشتِ باز، موی وز فرفری زیر چارقدِ ضخیم با دو گره، تلنبار شده بود. دو چشمِ ریز کهربایی داشت. به رویش یک ردیفِ کوتاه، مژه‌های تیز و تُنُک. ته سبیل بی‌جانی هم پشت لبش، سر سنگینی می‌کرد. یک جفت جوراب کرکی سمج، آن مچ‌های گوشتالویش را خفه می‌کردند ولی انگشت شست خودش را نجات داده بود. چادر به قوسِ کمرش پیچانده، با همان شلیتهِ روغن مالی شده، کاشی‌های حیاط را فرز و بز جارو می‌کشید. زیر درخت گردو و در جوار تابِ آهن‌پوسیده‌ی سیمی. بوی دنبه از درز در، سرک می‌کشید و او فارغ از قیل و قال آژان و عوام، چهار شکمِ درشت زاییده بود. کبری نام طفل اول بود. قنداق پیچ و کهنه به پای، دو، سه روزه کفافِ عمرش تمام شد. شبانه آقا، طفل را را چال کرد. عیال را خبردار نکردند. خبری نیست که صننار، بی‌ارزد. عیال، خودش شنیده بود دختر حاجی سیف‌الله در کاباره‌ی یهودی‌ها مطرب شده است و نجسی می‌خورد. صدسال سیاه، جوانی‌اش را به پای پتیاره‌ای چشم سفید نمی‌ریخت که عاقبت بی‌عفت شود. کبری باید می‌مرد؛ الحمدالله که مرد. سه شکم بعد از آن، سه پسر شده بودند. نر و نقل و نجیب. پسر اول، سوگلی بود. پهن و پلید و خودش بعدها می‌گفت شهید. سال‌ها بعد پشت فرمان بنز، در چشمان وق زده‌ی کوچه‌ی حاتم، ویراژ می‌داد و تند و تند چشم می‌خورد‌. زن استخوان صاف کرد. اندیشید که وقت حجامت فرا رسیده است. دستی به زق زق کمر فشرد. دستی به عرق زیر غبغب وقتی النگو‌های کلفتش، در چریغ آفتاب، برق برق می‌زدند. دانست یک جای کار می‌لنگد. انگار کبرای دیگری در شکم، تلنبار شده بود. تفش را روی زمین انداخت و لعنتی فرستاد. چه وقت آبستن است؟ ضربتی حواله‌ی شکمش کرد. «حناق بگیری آقا» یک بار زد. دوبار زد. درخت گردو سر به زیر انداخت. سه بار زد. آسمان، سیاه از سروده‌ی زاغان شد. چهار بار زد. گچِ دیوار شکست. پنج بار زد. زمین گرم شد. شش بار زد. سکوت. شاید جارو خجالت می‌کشید. چشمش افتاد به دیوارِ پشت در. ساعت روی یک ربع بعد از نیمه‌شب جمعهِ سر برج، خواب مانده بود. برج ثور.دری به همان حیاط پنجاه ساله . از شنبه‌های میانه . ساعت 10:58-سی سالی که گردِ خاطرات شد. «این همه خال ریز و درشت را نداشتم. یک‌بارکی زیاد شدند. بزرگ شدند. از گودِ گردن تا الیافِ شکم و تیره‌ی کمر. همچون غباری نشسته بر پیچ و خمِ بخیه‌هایم..» گفتم: پوستت به سپیده‌ی صبح دماوند است. این خط و خال‌ها بر نرمه‌ی این معجر سفید، شبیه به نقش و نگار اختران رقاصه بر پارچه‌ی شب‌رنگ آبادی‌ها، بیشتر توی چشم می‌آید. خندید: های های!«..همیشه برای مامان می‌گفتم زائوها، دستی بر جمالِ شکم می‌نوازند و زبان، خوش می‌چرخانند. در خلوص، شاعره می‌شوند. در خفا قرآن قرائت می‌کنند. طبق طبق نذری، نذرِ عوام الناس. بچه را ترگل و ورگل می‌زائیدند. از سر پنجه این زنان بر جنینِ نارسشان، نور می‌غلتید..»خاموش شد. انگار که شمع شکسته‌ای را، طوفانی ببارد. مردمک‌هایش در گردانِ فلک چرخید. و من باب روالِ زیبایی‌اش، طره طره مژه‌های درازش را دیدم که به پیش تابیدند و تا پلک پشتی رسیدند. به ‌یوم اللهی نگاه می‌کرد که در ترازوی عبرت من نمی‌گنجید. به نقطه‌ای که تنها در راسته بازار نگاه مرطوب او چرخیده بود.«ولی مامان، سپیده پیش از ظهر تا غروب و شام، از زمین می‌پرید تا آسمان. آنقدر می‌پرید که نوک حنایی انگشتش، تا سر میله‌ی تابِ آهن‌پوسیده توی حیاط می‌رسید. گردوهای سبز از تبِ بند رفته‌ی من سیاه می‌شدند. او می‌پرید و من نمی‌افتادم. به کجا آویخته بودم دستانم را؟ که می‌کوفت و نمی‌مردم. کفر می‌گفت و نمازش را مگر در مسجد و زیر منبر، به کام نمی‌گرفت. این خال‌ها گرد و خاک زیر گالش‌هایش بودند که هربار می‌پرید، از عبوسِ زمین برمی‌خواستند و می‌ریختند روی تن من. ما نخستین طفلانِ پناهنده رحم مادر بودیم که خرابه‌ی شریعتش بود و ملعبه‌ی اشتباهش. نُقلِ زبان زنِ دهاتی که در قصه‌هایمان گفته باشد: دختر ننگه. مرا نُه ماه و هزار روز به سلابه کشیدند. و شاید سخت باور کنی که چگونه ناخواسته می‌آیی؛ ناخواسته دوام می‌آوری و ناخواسته زنده می‌مانی. زندگی، غرامتِ ناخواسته‌ی ما به خویشتنِ طلبکار است. همین و بس»به شکمش نگاه می‌کنم. که در چنگال دستانِ سفیدش، انگار می‌گرید. جنین چنین برای محنتِ مادر، اشک می‌بارد و او شاید امروز خودش را باردار است.تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانیدر پایان: زن فارغ از جنس و ملال و رویه، نازی‌ست که از آهِ هستی ترواش می‌شود، غمی مشتعل که مبلغ می‌شود و در آن بنیه‌ی ظریف، غلاف می‌گیرد. و روزی امینه بولوتِ بی‌جان نوشت: «یک زن در شكم‌اش يک دنياى بزرگ را جای داده بود؛ ‏امّا شما نتوانستید در دنياى‌تان جايى براى يک زن باز كنيد.» و من گمان کردم آن زنی که در ماوای شکم، بی‌جهان است؛ چگونه دمش در این زیستگاه دلخراشِ کربت، به بازدم می‌رسد؟ و بله. اویار حقیقت می‌گفت. «دردهای یک زن، خیلى بیشتر از آنی‌ست که به زبان می‌آورد..»</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 18:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونریزی نخلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%AE%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-fsallrows3ii</link>
                <description>او همان چاه بود .ستون فقراتم در دهانِ مرطوبِ چهارشنبه، مزه‌ی گچ سفید دیوار را می‌دهد. عطرِ لاشه آن مگسِ پروار، آویخته بر دار از نخِ یقه‌ی پیراهن که در سقوط، تشییع شده. و خمیدگی اریبِ کهولت را. کهولت اریب یعنی بیست و پنج‌سالگی آن پرنده دیپورت شده از غرب، متولد تخمینِ نفرت میان تیر و شهریور. اشراقی پیرِ جغرافیای جوان که شبیه بنجامین باتن می‌بود.پرده را باد تکان نمی‌دهد، جن خانگی‌مان است. آن مریدِ اهل دل. اینجا، برابرِ آمیزش گمان و افترا. زمانی که قلبِ بستنی از بلورِ کاسه گرم‌تر است و به خشت می‌زنم که عصیان نریزد روی کمرِ قالی. بر تربتِ بسترِ بیشه‌ای، چشم بر تاب‌آوری مادیانِ سرنوشت بسته‌ام مگر علوفه‌ای در گلو، خوش بیاید. که گلو زخم برداشته و هر سرفه‌ای، تکه‌ای از گلو را بر پیشگاه پنجره‌ها می‌ریزد. گلو دریده و فریاد از تنگه‌ی زندان، گریخته. در کوچه‌های فرنگستان به دنبالش می‌گردند و نمی‌دانند هویتِ زندانبانش را که چندی‌ست قلمش تاول زده. از کوچه مصیب گذشت و تاق تاق، میخِ پاشنه بر غصبِ عنان‌ها می‌کوبید. زن‌ها سر به بیرون انداخته، بر و بر از برش می‌کردند و او نگرانِ دردِ کارد‌های لیموبُری بود. «چه دردی می‌کشند کاردها..چه درد صعب‌التیغه‌ای» آن کارد از تلخیِ بدنِ لیمو به ترشیِ روحِ مرطوبش راه یافت. این همان کارد بود. همانی که زنجیرِ فریاد فراری را قاچید و زن‌ها گفتند پیش از این هم اهل خطای عیاشی بود. از پشت نخلِ کبود از او پرسیدم: تو کارد را دیده‌ای؟ حوالی نخلستان‌ها بوی خونی بر پیکر نخل‌ها مانده و یک ستاره، حتی یک ستاره‌ی بی‌فروغ هم در طَبق آسمانش نیست.- تو کارد را می‌خواهی یا فرارِ فریاد را؟ و من سکوت کردم.بوی خون را اگر دنبال کنند به نخل‌های کبود می‌رسند. اینجا نخلستان است. چاه دارد. در چاه تصویر چهره‌ای افتاده که به چشم نمی‌آید. اگر عمیق و مشبک نگاه کنی، دردی را می‌بینی بی‌چهره و گرمای مشرقی که زاییدهِ خشکیِ آب است. کسی دردش را به دستِ آب می‌سپارید تا به مجرای جغرافیا نرسد. آبِ بی‌چهره‌‌ی چاه شنیده بود روایت این آزاده خونِ شریان را و کارد را که به آسمان اگر می‌زدی ستاره‌اش در نمی‌آمد‌.به چاه نگاه می‌کنم. سیاه‌چاله‌ایست در کهکشانِ نخل‌ها. آجرهایش، چین افتاده و طنابش، آب را بر دار از غصه کشیده. چشم‌های من از این سیاهیِ رفیع، خون می‌طلبد و پرنده مسیرِ استطاعت غرب را می‌جوید. پرنده را این شرقی‌‌ها پیرش کرده‌اند. درد ما آب را خشک گردانده است و کویرستانی در جامِ مسی به سلامتیِ دردهای جغرافیا به نوش می‌رود. بازهم تکه ای از گلو، خشک و خشک‌تر می‌شود و تاولِ قلم من وخیم‌تر از جوانیِ پرنده.زن‌ها متفرق شدند و او بیشتر ادامه داد. از بازار و دکان می‌گذشت و کسبه بر دماغشان خون می‌افتاد. از مسجد که گذشت در محراب، خون جوشید و سجود را در هم شوراند. خانه‌ها پشت قدم‌هایش به قائدگی گرائیدند و کوی و خیابان، ارغوان گشت. جغرافیا در دنباله‌ای از خون پیِ زمین، می‌تپید. و او هنوز به کارد می‌اندیشید.پرنده را گردِ چاه تنها گذاشتم، روحم کنده شد؛ دوید به سوی اندیشه‌اش که پیش می‌رفت و در و دیوار را زخمی می‌کرد. جنبیدم مبادا خون از مناره‌ها طغیان کند. جنبیدم مبادا جغرافیا، پرنده را قربانی شرقی‌ها کند. اما فریادِ مرا انگار دستی به روزنه‌اش نمی‌رسید. سرفه کردم و در گلویم خار دمید. زخم برداشتم و از دست‌هایم، استخوان می‌روئید. هیچ لنگری از من قادر نبود. قلبم را گرو گذاشته و گمان کردم از دور صدای طوفانِ چاه می‌آید. آب هم افسارِ صابرین را دریده بود. آب هم انگار از درد به درد بیخود شده بود. پرنده داشت بال بال می‌زد. و من در وانفسای مرگِ جغرافیا، دیدمش. آن فریادِ فراری را. دیدم که وارهید. و دیدم که حجم آتشینش آهسته آهسته آب شد.و ریخت و ریخت و ریختزن‌ها برگشتند. تأسف خوردند. تف انداختند و نفرین پراکندند. من را یا فریاد مرده‌ام را؛ نمی‌دانم. پرنده هم رفته بود. گفته بودند پرنده از شرق پریده است. گویی دیوانه‌ای از قفس پریده باشد. به چاه رسیدم و پیشانی بر بالینِ شانه‌های برآمده‌اش رها کردم و او پیشانی‌ام را بوسید. دردهایم را نوشید و چهره‌ام را غسل داد. در گوشم زمزمه کرد که اینجا نخلستان است. تنها خون‌ها را دنبال کن...شام به پای نخل.اینک؛ - عهد را بستم به زلالِ وصیِ خون‌بارش، چهل‌بار که چشم را قاضی نبود این چاه. گریست فریادم: که پذیرائید؟ و پیش از این معاهده، خروشید در طاق خورشید: مبرّائی .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 23:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌شه بیدارم کنی؟ کاش بیدارم کنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uuaybw9xqjb3</link>
                <description>چند صباحی Rusty Lake و SCP بندِ رخوتِ واقعیت را پاره می‌کردند، نه حتی بیشتر. Resident Evil در کنسول مروج‌تر بود. در گذشته، حدالامکان. دیسکورد را که نصب می‌کردم حتی نمی‌دانستم چرا. شاید یک نفر به من سلام بدهد. نه. نه. این هم نیست.. گیم بلدی؟ البته که نه. من از رکود اختیار می‌گریختم و نمی‌دانستم مغزِ سرانگشت‌های دستم از شالوده مغزِ زیرِ چشم‌هایم، سالم‌تر است. یک غبارِ لمس برای به خاطر سپردن کافی بود. چنگ می‌زدند‌. نه به سرورها، به چندمین گزینه تست‌های چهارگزینه‌ای که زمان را تغییرِ تعبیر می‌داد. ذهنم، بصریَت را از یاد می‌برد؛ انگشت‌ها اما متفق‌القول بر بصیرت بودند. مکشِ صحتِ جواب داشتند. یا به دکمه‌های دستگیره‌ی گیم که ال‌تی و آربیِ نامشان، پرهیز از یادواره ذهنم می‌کردند. اما سرانگشت‌ها، آگاه بودند. حرکت، پرش، فشار، ضربه. چپتر تمام شده بود.سینِما هم گاهی از من دوری می‌جوید. از زمانی که آن لبخندِ سرد و تیز را فراموش کرده‌ام. ذهن، درواقع، مفقود کرده بودش. این انگشت‌ها هنوز از خطِ اکیدِ تیغه‌ی آن لبخند، بریده بریده بودند. [تنها، آن لبخند] و چه لمسِ لهیبی. تیغِ موعظه‌ی قلبم، شرحه می‌کرد و لذتش در روحم، غوطه می‌خورد. در نخستین لمس، زمانی که پوست مدور یک دانه انگشتم بر نرمه‌گوشتِ لبخندش، زبانه کشید و هر قدر به انحنای تیزه‌ی دو سرش، کشیده می‌شد، عمقِ تاریکِ نیشش، روحم را می‌مکید، می‌بلعید، تدفین هم حتی نمی‌کرد. این همان لبخند اوست. حاد است. سرخیِ بلامعارضی دارد. هنوز تیز. سرد. و تو هم می‌دانی که دلیل فرو ریزشِ سینِمای من هنوز، آن لبخند است.اما از تو می‌پرسم، آیا در تخمِ رنگوارنگِ چشمِ تماشاگران هم، تصویر آن لبخند، شبیه به تصویری که در تخمِ سیاه چشم من افتاده، هست؟ دهانت را از خوف بسته‌ای. می‌دانی که منفی‌بافم. پاسخ خودم رامی‌‌دهم. «خیر» کسی که بتواند آن لبخند را مزه کند از اقلیمِ سیاه‌چشمان است. تنها آنها که تخمِ سیاهِ چشم دارند. سیاهِ سیاه. حالا شبیه به دلقک‌ها نگاهم می‌کنی و بر سرم می‌زند سرت را بیخ تا بیخ ببرم. Terrifier را به جای تو هم دیده‌ام. باور نمی‌کنی از بچه‌ها بپرس. یک ربع‌اش را دوام آوردند؛ بعد تا آخرش را یک‌تنه جلو رفتم‌. روزِ قبل از امروز، زمانِ ثبت‌نام کنکور، هم به همین خورده چیزها فکر می‌کردم. به موزر آلمانی بابا که در مجاور جایگاه مسواک‌ها، هزارسال است که آویزان مانده. می‌خواستم کچل کنم. این موهای کوتاه، آینه دق است. شب بنشینم یک فیلم تارانتینویی ببینم و قره‌قروت بجوم. با یک قلپ کنکور. دهانم طعم باروت می‌گیرد و بوی ته‌مانده تریاکِ همسایه دیلاق را می‌دهد. زندگی انقدر زباله‌بار نبود. بود؟ آخ مورفیوس! دلم یک کالیگاریسم بی‌جهت می‌خواهد. دوربین را در دهانم فرو کنم و وارونه شوم. یکی از القابِ نولان، مورفیوس است: پادشاهِ خواب و رویا. قرص‌های قرمز و آبی. معلق، آونگ. وارسته. همه چیز را با هم قاطی می‌کنم. شبیه به استفراغی که آماده برون‌ریزیست. شبیه نگار. نگار به اختلالِ شخصیت خودشیفته مبتلا بود. ابروهایش را بالا می‌کشید. «هرزه‌ی عزیز» اینطور خطابم می‌کرد و احساسِ ترحمی در من شکل نمی‌گرفت. لاغر بود‌. با چشم‌هایی به رنگ اسکانس. بویِ عرقِ خواب می‌داد. مرده‌وار. و من تنها نگاه می‌کردم. با تخمِ سیاه چشم‌هایم که طعم آن لبخند را می‌داد. اندکی دیر شده است. بازگشت را می‌گویم. بیدارم کن. خوابِ زیبایی نیست. از آن خواب‌های قدیمی‌ام است که یک حیوان وحشی، آشناهایم را تکه و پاره می‌کند. و من بازهم زنده می‌مانم. خواب و رویا..می‌شه بیدارم کنی؟چون دوستش دارم. همیشه داشتم: Wanna know how I got these scars? My father... was a drinker. And a fiend. And one night, he goes off crazier than usual. Mommy gets the kitchen knife to defend herself. He doesn&#039;t like that. Not. One. Bit. So — me watching — he takes the knife to her, laughing while he does it. He turns to me and he says, “Why so serious?” Comes at me with the knife. “Why so serious?” He sticks the blade in my mouth — “Let’s put a smile on that face.”And…“Why so serious?“.- بی‌دلیل بود. حقیقتا بی‌دلیل و مبتذل .</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 10:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبای ایوار</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D8%B5%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-zpw1faimzt8q</link>
                <description>رُکعتی صبای ایوار، از مقوسِ رویش‌گاه زلف تا ضمیرِ بنیاد شلوار، کرنش می‌کند. همان زلفِ بریده‌ی خردادم. پس از هشت‌بار سیصد و شصت و پنج روز را گیسوافراخته، در نه‌اُمین سالگرد به تربت انداختمش و هنوز به زعمِ یقین، این گیسوی قصیر را باور نکرده‌ام. در عوالمِ خیال، جعدِ زلف، هنوز بر سپیده‌ی کمر لغزان است. این چین و شکن را معاشرت با چون منی روا نبود، هرگز.اتاقکِ باغستانِ پدربزرگِ مادری: گذرگاه نسیمدر تیرگاه سال، هوسِ مباشرتِ با زمستان کرده بودم و در اقبالم بهار افتاده بود. این همان واژگونه ذاتِ شهوت است. دریغ از ممارست. در مفاد این نسیم‌نامه، به زیرطاقی من نشسته بودم و در عیان‌بانش، خداوندگار تفرج می‌کرد. مرا و نسیم را و احساس ترازِ تعلق داشتن. من در ملکِ نسیم بودم یا نسیم در تصرف من، محرز می‌نمود؟ ایشان می‌دانست. پیشانی من در اقامه‌ی این صبای ایوار، مقتداست. «او مست [ز] هوشیاری خود بود..» سیال و سکنای عرق را بر جریبِ تنم، نرم می‌کرد. محجوب، ملین، ولیکن در کرانه‌هایش، تیغه‌ی برّای آز داشت. می‌برید و در پی‌اش اندوه‌گساری می‌کرد. سورتِ اندوه مرا تیمار می‌کرد. دردم را نغز می‌کرد. پیرنگِ پریده‌رنگِ رخسارم در نواختن او، رنگدانه از رویا می‌گرفت. این صبای مروح در ودودِ نور، از پرکه‌ی اتاقک، پروانه می‌پرورید. در پودِ کرک قالی، می‌جنبید و انباشتِ خیال‌انگیز گل‌بته‌ای می‌گردید در مفارقت بوسه‌ی پروانه. وای پروانه. وای پروانه. مگر نسیمی تو را به بوسه‌گاهِ مهجور برساند؛ که تو خود زوالِ عشق داری. من نیز به زوالِ عشق دچارم. پنداری ما برای به یاد آوردن این مقوله ملول، به سیاحتِ صبای رهگذر نیاز داشتیم. تو اجابت کردی و من این‌بار هم اجتناب کردم..نسیم که آمد / نه گلی افتاد / نه پرنده‌ای پرید / تنها یک تار مو / از پیشانی‌ام گذشت / و یادم افتاد / مدت‌هاست / کسی / پیشانی‌ام را نبوسیده ..: ممنونم</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 22:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معبرِ سبز دیوانگان</title>
                <link>https://virgool.io/@hna/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-qeogfq57urd7</link>
                <description>در شب‌هایی که می‌گریزد از من قدم در ورطه‌ی ماندن و بی‌دلیل نماندن:.جالیز را تا قافِ کوه، مرتع به مرتع، در ستوه و جلبِ روح، از طاقتم تا طاق شدن راهی نبود. چکه‌ای از اشک شور، موهه‌ی زیر گلو تا نای بود. می‌دویدم، پیکرم از من عقب‌تر می‌دوید. گیسوانم بی‌پناه، در پیِ گیری به بازویی ز گردِ شاخسارانی پناه. دستِ این من هم به من هم‌بند نیست. من را سپردن بر خودم، تدبیر نیست. کاستی از بیرقم باشد گناهِ اولین. مضحک‌ترین. ویرانه‌ای اندوهگین. اندکی انبوه بود آن رونقِ افتاده بر اندوه من. دشنه بر دشتم بزد؛ گاهی به خیزش، مدعی‌ست. این گواهِ زخمه‌های پر فروغِ زندگی‌ست. در ملاء. پروا کنار. خاشاک‌های ناسزا. فاش بود از ساق پا تا بندبند تاول انگشت‌ها. سبزه‌خونی لُختیِ پا را قبا. برگ‌ها تا ریشه‌ها. از هرچه دنیا بسته بودم راه را بر مردمِ هر روستا. من، معبر دیوانگان در چشم کوهستانیان. بازمانده در شکاف یک طناب. دام را در دار می‌کردم رها. زندگی را می‌دوم با گام‌های بی‌شمار. بی‌نگاه و باگناه. تنها .دورترها- معلق . خشمگین ، شاید از این ناسازگاریِ ویرایشگر و سرِ نسازشاز تابستان نفرت دارم. از حرارتِ متعفنی که زیر پوستم می‌دود و تنم را گاز می‌گیرد. از این التهاب درون و برون. از این رکودِ افتخاری. از هرآنچه که دست‌هایم را متورم می‌کند، قلبم را تند و لب‌هایم را آتش می‌اندازد. زمستانِ روشن من: اینک بخوان از مختصات برودتِ جانت که بیش از هر آغوشی، نیازمندِ انحصار توام.</description>
                <category>ABNOOS</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 23:47:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>