<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدی قریشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hoda.ghoreishy</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:40:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/228186/avatar/lCbQEA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدی قریشی</title>
            <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نُتِ خارج</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D9%86%D9%8F%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-hbxtmraxrr4h</link>
                <description>پشت پنجرهباراندر حال نواختن پیانودستانش را روی کلاویه ها سر میدهدگاهنت هاچنان پشت هم سوار میشوندکه میترسینکند آنکه ظریف تر است جا بماندو گاهناگاهدر پی قهری کودکانههر یک به گوشه ای پراکنده میشوند</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 23:11:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص...</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D8%B1%D9%82%D8%B5-v3gwee9wxs9t</link>
                <description>+ برای چند لحظه هم که شده از کودکی چیزی نگو سورمه! از کودکی‌هایِ بی‌خیالی و دویدن‌های پیاپی در میان گندم‌زارها حرفی نزن. از بادبادک‌هائی که در مزرعه‌ها پا به پای تو می‌دویدند و با گوشواره‌های آویزان‌شان دنیا را فتح می‌کردند سخنی به میان نیاور.- پس از چه بگویم مارتا؟ هر زمان که چشم می‌بندم صحنه‌های کودکی برایم تداعی می‌شوند. در گندم‌زار، در میان جنگل، در آن کلبهء چوبیِ رو به کوهستان، حتی اینجا در کنارِ تو. هر ذرهء رقصنده در فضا و هر حسی که از تمامی لذات به من دست می‌دهد مرا به کودکی می‌برد، به لحظهء کشفِ قلبم.+ لحظه‌ای دست نگهدار! به سورمه‌ای بیندیش که اینجا، با یک کوله‌پشتی، به دیدار من آمده است تا از آینده‌هائی که گذشتند و هیچوقت هم نیامدند سر در بیاورد. چرا؟- نمی‌دانم مارتا! آینده‌هائی که گذشتند، انتهای راه‌هائی بودند که بر سر دوراهی‌ها انتخابشان نکردم! دلم می‌خواهد ببینم‌شان!+ اسیر وسوسه نشو سورمه! به موسیقی فکر کن و رقص و آفتاب. به ذراتی فکر کن که هر لحظه در حال رقصیدند، ولی تو تنها زمانی آنها را می‌بینی که نور خورشید، چونان سوزنِ خیاطان زبردست که در پارچه‌ فرو می‌رود، فضا را شکافته باشد. اینجا، در کلبهء هزارپنجره، وقتی خورشید فقط قسمتی از فضا را روشن می‌کند، پایکوبی ذرات را خواهی دید. تنها چیزی که تو را این‌جا نگه می‌دارد همین است. موسیقی و رقص. ذرات با نت‌های خورشید می‌رقصند، با نوازش باد می‌رقصند، با هرچه می‌بینند و نمی‌بینند دست افشانی می‌کنند. همیشه بهانه‌ای برای رقصیدن وجود دارد. رها کن کودکی‌هایت را! گرچه می‌دانم همانند ذره‌ای رقصان بودی آن هنگام که قلبت را شناختی! باز هم برقص سورمه! مثل ذرات معلق. مثل آنها که به هر بهانه‌ای می‌رقصند...</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Aug 2020 00:11:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سورمه...</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-ivcafuqcoeqi</link>
                <description>... به قدم زدن ادامه داد. چشمش به یک مغازه نانوائی افتاد که پشت ویترینش انواع و اقسام نان‌ها و شیرینی‌جات به چشم می‌خورد. جلوتر رفت و با دقت به طرح روی نان‌ها نگریست. عکس حیوانات اهلی و وحشی مختلفی روی آنها طراحی شده بود. انگار کسی بعد از استراحت دادن به خمیر نان و قبل از گذاشتنش داخل فر، شب تا صبح بیدار نشسته و این‌ها را کشیده است.مغازه نانوائی را که رد کرد به یک دوچرخه فروشی رسید. مغازه بسته بود و از پشت کرکره‌های مشبک آهنی فقط می‌توانست سایه روشنی از اشیا داخل مغازه را ببیند. چشمش به یک دوچرخه قرمز افتاد. فکر کرد که روزی سوار این دوچرخه شده است. از افکارش که بی محابا در ذهنش رفت و آمد می‌کردند لجش گرفت. چرا اینقدر بین من و افکارم فاصله است؟ مگر من چند نفرم؟ چرا یکی در درون من فکر می‌کند روزی یک دختر روستائی در یک کلبه چوبی دوطبقه بوده است؟ چرا آن یکی فکر می‌کند در همین دهکده و وسط همین سنگفرش بزرگ شده است؟ چرا یکی دیگر فکر می‌کند سوار این دوچرخه شده است؟ مگر من چند نفرم؟ جوابی نداشت. دوچرخه فروشی را هم رد کرد. چشمش به تیر چراغ برق کنار خیابان افتاد. اندکی کنارش ایستاد و به بدنه آن خیره شد. کسی روی تیر عکسی از همان حیوانات روی نان را با گچ سفید کشیده بود. نکند اینجا یک دهکده مرموز باشد؟ خنکی هوای ماه می با ترس خفیفی که از فکر تازه‌اش به جانش ریشه دوانده بود ترکیب شد و سورمه به خود لرزید. با دست چپ تیر چراغ برق را گرفت و با انگشت سبابه دست راست روی طرح گچی گوزن وحشی را لمس کرد. شاخ‌های گوزن پاک شدند. بعد از آن به سراغ دم شیر، تاج خروس و یال اسب رفت و همه را پاک کرد. نمی‌دانست چرا اینکار را می‌کند. انگار با اینکار می‌خواست کنترل اوضاع را به دست بگیرد. می‌خواست به آن طراح زبردستی که هم روی نان و هم روی تیر چراغ برق نقش حیوان می‌زند پیامی بفرستد.سورمه از ادامه پیاده‌روی منصرف شد. احساس کرد باید هرچه سریعتر آن پیرزن را پیدا کند.به دلش افتاد که به سراغ مغازه نان‌فروشی برود. در اتوبوس تصادفا شنیده بود که زن نانوا فقط در صورتی جواب سوال و یا حتی جواب سلام می‌دهد که پول را در دستانت ببیند و مطمئن شود که می‌خواهی خرید کنی. سورمه پولش را جوری که دیده شود در دستانش گرفت و در نانوائی را با فشار به طرف داخل هل داد. در چوبی ناله‌ای کرد و پیش از آنکه سورمه بتواند آن را کنترل کند تا آخر باز شد و محکم به دیوار برخورد کرد. فروشنده و دو خانم دیگری که برای خرید نان آمده بودند مثل گربه از جا جهیدند...</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 09:45:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سورمه</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-yas3aeoqgv4y</link>
                <description>فنجانی قهوه سفارش داد و تا آماده شدنش دست چپش را تکیه‌گاه سرش کرد؛ بدنش را جوری که به گلدان برخورد نکند روی میز کوچک سر داد و مشغول تماشای بیرون شد. روز در دهکده به اوج خود رسیده بود. بازار محلی رونق گرفته بود. خانم‌های جوان در دسته‌های چندتائی دور هم جمع شده بودند و حرف می‌زدند. همه چیز در اوج سرزندگی بود. سورمه ناخودآگاه لبخندی زد. اینجا را برای زندگی دائمی انتخاب کنم چه؟ کلبه‌ای برای خود اجاره می‌کنم و همین‌جا می‌مانم. یک کاری هم برای خودم دست و پا می‌کنم. مگر زندگی در اینجا چقدر خرج دارد؟- خانم! خانم! خانم جوان!با صدای پیشخدمت به خود آمد و خودش را جمع و جور کرد. دختر جوان با لبخندی آمیخته با تعجب به او می‌نگریست. فنجان قهوه را روی میز سورمه گذاشت و گفت: چندبار صدایتان کردم ولی چنان سرگرم دیدن خیابان بودید که متوجه نشدید. ببخشید ولی روی میز هم جا نبود که فنجانتان را بگذارم و مزاحم خلوتتان نشوم. سورمه خندید و گفت: معذرت می‌خواهم. بدجوری محو تماشای سرزندگی دهکده‌تان شده‌ بودم! داشتم فکر می‌کردم که سوغاتی اصلی یا هنر خاص اهالی اینجا چیست؟ آشپزی می‌کنید یا مثلا هنر دیگری مثل نقاشی و طراحی دارید؟ و بلافاصله خود را ملامت کرد: &quot;گندت بزند دختر. باز که عجله کردی! حتما همین امروز باید از راز این نقاشی‌ها سر در بیاوری؟&quot; و برای اینکه سایهء احتمالی شک را از روی حرفهایش زدوده باشد ادامه داد: نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم مردم اینجا خیلی هنرمند و باسلیقه هستند. هنوز دو ساعت نیست به اینجا آمده‌ام ولی روح هنر را احساس می‌کنم!دختر جوان لبخندی از سر بی‌تفاوتی یا شاید هم فروتنی زد و شانه‌هایش را بالا انداخت. سورمه نفسش را به راحتی بیرون داد. خدا را شکر که حرف‌هایش دختر جوان را کنجکاو نکرده بود.دختر گفت: نمی‌دانم خانم. همه هنرهای ما مثل آدمهای جاهای دیگر است. ما هنر خاصی که به خاطرش معروف شده باشیم نداریم ولی نان‌هایمان بدک نیست و گاهی اوقات توریستها را به اینجا می‌کشاند. شما خودتان چطور شد که به این دهکده آمدید؟فکر اینجایش را دیگر نکرده بود! &quot;چرا همیشه وقتی سوال می‌کنی تا از زیر زبان کسی حرف بیرون بکشی فکر عواقبش را نمی‌کنی؟ خب وقتی سوال می‌پرسی بقیه هم به خودشان اجازه می‌دهند سوال بپرسند دیگر. هیچوقت هم برایت تجربه نمی‌شود&quot;.خودش را به نشنیدن زد، ولی چطور امکان داشت در کافهء کوچکی که هنوز مشتری‌های صبحش نیامده‌اند، حتی پیچ رادیو هم هنوز باز نشده، سر و صدای بیرون هم آزاردهنده نیست و از همه مهمتر کسی در نزدیکی آدم یک چیزی را چشم در چشم می‌گوید خودت را به نشنیدن بزنی؟</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 21:32:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آقای گابریل گارسیا مارکز</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2-erhuk7xrspvc</link>
                <description>تمرین شماره 11 کلاس نویسندگی: برای نویسنده محبوبتان نامه بنویسید. به او بگوید که چرا آثار او را دوست دارید و در آثار او چه چیزهایی برای شما الهام‌بخش است.به نام خداسلام آقای مارکز. باعث افتخار است که برای شما نامه می‌نویسم حتی اگر دیگر در این دنیا نباشید. برای من تصور آن حجم از تخیلات و داستان‌پردازی شما واقعا قابل باور نیست. قابل باور نیست چون به نظرم عادی نمی‌آید هرچند احتمالا برای خودتان عادی بوده است. هیچ‌گاه دوست ندارم رمانهایی که مرا به سریع خواندن ترغیب می‌کنند بخوانم. نه که نخواهم بخوانم‌شان. می‌خوانم ولی دوبار. بار اول سریع می‌خوانم تا بفهمم آخر داستان به کجا می‌رسد و در نتیجه جزئیات را از دست می‌دهم. بار دیگر می‌خوانم تا جزئیات را دریابم. همیشه دوست داشتم کتابی را سر فرصت بخوانم. دلم می‌خواست یک کتاب به مدت چند روز و یا حتی چند هفته بر روی میز کنار تختم باشد و هرشب قبل از خواب چند صفحه‌ای از آن را بخوانم و لذت ببرم، بدون آنکه عجله‌ای برای رسیدن به انتهایش داشته باشم. کتابهای شما این فرصت را به من داده است. &quot;عشق سالهای وبا&quot; را مدتهای طولانی در دست داشتم و دلم نمی‌خواست تمامش کنم. آهسته آهسته می‌خواندمش و از اینهمه جزئی‌نگاری لذت می‌بردم. آنقدر آهسته خواندنِ کتاب‌های شما در جان من می‌نشیند که پس از به اتمام رسیدن کتاب هم مزه‌اش همچنان در زیر زبانم حس می‌شود. لذت می‌برم از اینکه نویسنده‌ای آنقدر از همه چیز اطلاعات دارد که می‌تواند در هر حیطه‌ای جزئی‌نگاری کند. شما در کتاب‌هایتان مسائلی را مطرح می‌کنید که در عین حالی‌ که در زندگی همه جاری است، ولی اکثرا آن را نمی‌بینند. حواسی را توصیف می‌کنید که همیشه وجود دارند ولی انگار حس نمی‌شوند! نمی‌دانم چگونه ابراز کنم. من با خواندن کتابهای شما تا عمق زندگی نفوذ می‌کنم. &quot;صدسال تنهائی&quot; را که اصلا نمی‌توانم توصیف کنم. زبانم قاصر است. استعاره‌هائی که به کار برده‌اید واقعا چگونه به ذهنتان خطور کرده است؟ انگار خودتان در ماکوندو بوده‌اید و با اهالی آنجا زندگی کرده‌اید. همان جملهء اول که حکایت از کشف یخ در یک بعدازظهر دور داشت آنقدر در من تاثیر گذاشت که برای یکی از تمرینات کلاس نویسندگی، ناخودآگاه از کشفِ قلبم در پنج سالگی نوشتم. بعد از چندروز ناگهان یادم آمد که این کشفِ قلب من در واقع تاثیر ناخودآگاهی از جملهء کشف یخ شما بوده است. با تمام وجود این اشتیاق سوزان را در خود می‌بینم که بتوانم مثل شما جزئی بنویسم و در عین جزئی‌نویسی از این شاخه به آن شاخه نیز بپرم. اینکه از یک موضوع که در حال توصیف هستید به موضوعی دیگر می‌روید و بعد از چندبار شاخه شاخه شدن، دوباره عقب‌گرد می‌کنید و به موضوع در حال بحث می‌رسید، برایم آنقدر هیجان‌انگیز است که خدا را از بابت آفرینش چنین نویسندگان زبردستی سپاس می‌گویم. توقع بی‌مورد و یا حتی بچه‌گانه‌ای است که آرزوی نوشتن رمانی به تاثیرگذاریِ رمانهای شما داشته باشم. همین‌که نوشته‌هایتان در روحم رسوخ می‌کند و تاثیرِ ناخودآگاهش را می‌گذارد برایم بسیار ارزشمند است. در انتها سپاسگزارم که دریچه‌های جدیدی از الهام را به روی من گشودید که برایم کورسوی امیدی است شاید بتوانم تاثیری هرچند ناچیز در این دنیای پهناور داشته باشم.</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 20:59:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر سنگریزه بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-oauu5c6yw2oz</link>
                <description>تمرین آنافورا با عبارت &quot;اگر سنگریزه بودم&quot;1- اگر سنگریزه بودم دوست داشتم که یک سنگریزه در لب ساحل باشم.2- اگر سنگریزه بودم خود را در مقابل چشمان گنجشکها قرار می‌دادم تا به سراغم بیایند.3- اگر سنگریزه بودم  زیر درخت چناری جا خوش می‌کردم.4- اگر سنگریزه بودم به کنار قفس مرغ و خروسها می‌رفتم شاید راهی چینه‌دانشان شوم.5- اگر سنگریزه بودم شنای آدمها در دریا را با دقت تماشا می‌کردم.6- اگر سنگریزه بودم برای جلب محبت تخته سنگهای بزرگ هزارجور دلبری می‌کردم.7- اگر سنگریزه بودم خود را به دست باد می‌سپردم تا مرا به هر طرف که می‌خواهد پرتاب کند.8- اگر سنگریزه بودم برای چای عصرانهء دو دوست قدیمی در حیاطی که ساکن آن هستم ذوق می‌کردم.9- اگر سنگریزه بودم ترجیح می‌دادم در معرض دید کلاغ همسایه نباشم.10- اگر سنگریزه بودم آب شور دریا را به جان می‌خریدم تا بتوانم نور خورشید را پخش کنم.11- اگر سنگریزه بودم خودم را قاطی بازی بچه‌ها در کوچه می‌کردم.12- اگر سنگریزه بودم شاید روزی تبدیل به ماسه می‌شدم.13- اگر سنگریزه بودم وارد بازی فوتبال بچه‌ها در کوچه می‌شدم تا مرا به جای توپ به یکدیگر پاس بدهند.14- اگر سنگریزه بودم سوژهء نقاشی برای یک نقاش تازه‌کار می‌شدم.15- اگر سنگریزه بودم منتظر می‌ماندم تا کسی مرا برای ساخت کاردستی انتخاب کند.16- اگر سنگریزه بودم سودای اینکه کسی از من به جای سنگهای زینتی استفاده کند در سر داشتم.17- اگر سنگریزه بودم دلم می‌خواست یک سنگریزهء بنفش باشم.18- اگر سنگریزه بودم از افتادنم به داخل چاه آب و تشکیل آن همه دایره دور خودم سرمست می‌شدم.19- اگر سنگریزه بودم دلم می‌خواست کسی مرا به دورترین نقطهء دریا پرتاب کند.20- اگر سنگریزه بودم هیچگاه در پای برهنهء کسی فرو نمی‌رفتم.</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 20:49:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشفِ قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%DA%A9%D8%B4%D9%81%D9%90-%D9%82%D9%84%D8%A8-f4fj70o8jzed</link>
                <description>بگذارید از کشف قلبم برایتان بگویم. پنج سال بیشتر نداشتم. با آن پاهای نیِ قلیانی‌ام در حیاط خانه مشغول لی‌لی و دویدن بودم که به‌ناگاه دریافتم چیزی در درونم پا به پای من می‌دود و از آن مهم‌تر، سرعتش را با سرعت من هماهنگ می‌کند. ترسیده بودم. دیگر ندویدم و ایستادم. حس کردم که او هم سرعتش را آهسته‌تر کرد ولی نایستاد! هرچه صبر کردم نایستاد. جرات نداشتم از کسی بپرسم. همین‌جوری به خیال خودم داشتم تنهائی با آن صدای تپنده در درونم دعوا می‌گرفتم که لعنتی! چرا همچنان سر و صدا می‌کنی؟ که کسی گفتگوهایم را شنید. به من گفت که این قلبت است. با تعجب گفتم: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ و پاسخ شنیدم که اگر نباشد می‌میری. دیگر می‌دانستم که اگر قلب نباشد می‌میرم. همین برایم بس بود. بعد از آن، همه آن چیزهائی را که اگر نبودند می‌مردم یا حداقل فکر می‌کردم که می‌میرم در قلبم جای دادم. قلبم کشف شده بود... تمامی خاطرات دنیا حداقل یکبار تکرار شده‌اند. از نظر من چیز جدیدی وجود ندارد. فقط اینکه خاطرات تکراری را برای آدم‌های جدید بسازی هیجان‌انگیز است. خاطرات تکراری را باید برای آدمهای جدید ساخت و هر نسلی برای نسل بعد از خاطرات مکرری بگوید که انگار همین الان متولد شده‌اند. وگرنه هیچ چیز جدیدی وجود ندارد. همه چیز از قبل خلق شده است. ساختن دوبارهء خاطرات تکراری برای آدمهای جدید، زنده و روان است. درست مثل کشف قلب...</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 22:48:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نان با طعم سنگفرش</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%B1%D8%B4-awld73kmhzyp</link>
                <description>تمرین شمارهء 7 کلاس نویسندگی- نوشتن بر اساس نقاشی تراس کافه در شب اثر ونسان ون گوگتراس کافه در شب- ونسان ون گوگساعت هشت و چهل و دو دقیقه شب است. اتوبوس سرعتش را کم می‌کند و در میدان ورودی دهکده می‌ایستد. همراه دیگر مسافران از اتوبوس پیاده می‌شوم. هوای دم کرده و شرجی دهکده مرا خواب‌آلود می‌کند. به دنبال یک کنجکاوی بچه‌گانه پا به این دهکده گذاشته‌ام. اول باید آدرس تنها مهمان‌خانهء اینجا را از کسی بپرسم. کنجکاوی بماند برای فردا. جلوی خانمی را می‌گیرم: “ببخشید! آدرس مهمان‌خانه را می‌خواستم”.لبخند شیرینی می‌زند و کوچهء باریکی را نشانم می‌دهد که به اندازهء رد شدن دو نفر آدم از کنار یکدیگر پهنا دارد. “تا انتهای این کوچه بروید. سمت راست‌تان ساختمان مهمان‌خانه را می‌بینید”.ابروئی بالا می‌دهم و چشمانم را گشاد می‌کنم. “انتهای همین کوچه؟”“بله خانم!” و می‌رود.به راه می‌افتم. در تاریکی شب به کمک نوری که از پنجرهء خانه‌ها به بیرون می‌تابد راهم را تا انتهای کوچه پیش می‌گیرم. هنوز هم شک دارم آدرس درستی به من داده باشد. ولی نه! مثل اینکه زن بیچاره درست گفته بود. انتهای کوچه به میدان نسبتا بزرگی ختم می‌شود. بزرگ نسبت به خانه‌های عروسکی اینجا که فکر می‌کنی با دو انگشت شست و سبابه می‌توانی جا به جایشان کنی. در سمت راست میدان، ساختمان قدیمی مهمان‌خانه را می‌بینم. کف میدان با سنگهایی که نمی‌دانم مربوط به چند هزار سال قبل است فرش شده است. تا به حال سنگفرش رنگی ندیده بودم! برجستگی‌هایش مرا به یاد نانهای برشته‌ای که با سیاه‌دانه و کنجد تزیین شده‌اند می‌اندازد. کاج مطبق سوزنی درست رو به روی مهمان‌خانه نگهبانی می‌دهد. صاحب مهمان‌خانه ورودی ساختمان را تبدیل به کافه کرده است. حدود ده دوازده میز گرد با رویهء سفید و پایه‌های فلزی و صندلی‌هایی که گوئی همین الان از سمساری خریداری شده‌اند، روی سکوی جلوی مهمان‌خانه به چشم می‌خورد. یکی دو میز دیگر هم روی سنگفرش و پایین سکو قرار دارد. کافهء ساختگی زیاد شلوغ نیست. سایه‌بان کهنه‌اش به مدد طنابهایی که او را به پنجره‌های طبقهء بالای مهمان‌خانه وابسته کرده‌اند سرِپاست. با خود فکر می‌کنم صاحب اینجا به رنگهای سبز و نارنجی و زرد عجب علاقه‌ای دارد. هرجا را نگاه می‌کنی از دیوار و سکو و سایه‌بان گرفته تا چارچوب پنجره‌ها، ملغمه‌ای از این سه رنگ می‌بینی. حتی احساس می‌کنم سنگفرش هم تحت تاثیر این رنگها تغییر رنگ داده است. چند زن و مرد جوان پشت میزها نشسته و منتظر رسیدن سفارش‌هایشان هستند. بهتر است اول اتاقی را که می‌خواهم کرایه کنم و بعد اینجا بنشینم و چیزی بخورم. در کسری از ثانیه نظرم نرفته برمی‌گردد! نه! زیادی خسته‌ام. اول یک نوشیدنی سفارش می‌دهم. یکی از میزهای روی سنگفرش را انتخاب می‌کنم. کوله پشتی‌ام را روی یکی از صندلی‌ها می‌گذارم و خودم روی یکی دیگر می‌نشینم. پیشخدمت که یک مرد جوان حدودا سی ساله با لباس سراپا سفید و سبیل‌های قیطونی است به سمتم می‌آید. “سلام خانم! شما توریست هستید؟”“بله”“چی میل دارید؟”نگاهم به مغازهء رو به روی مهمان‌خانه می‌افتد. مغازه‌ای کوچک با در و پنجره چوبی و سه پله که آن را از سطح زمین بلندتر می‌کند. به نظر سوغاتی فروشی می‌آید. به پیشخدمت می‌گویم: “آقا سوغاتیِ معروف اینجا چیست؟ صنایع دستی یا خوراکی خاصی دارید؟”“نه خانم! صنایع دستی خاصی نداریم ولی نانهای این دهکده فوق‌العاده است. نانهایی که با سیاه‌دانه و کنجد تزیین شده‌اند”.دهنم مزه سنگفرش می‌گیرد. لبخند کجی می‌زنم. “ممنونم! من فقط یک فنجان قهوه می‌خواهم”. پیشخدمت تعظیم کوتاهی می‌کند و می‌رود. چشم می‌گردانم و بار دیگر به پنجره‌های طبقات بالای مهمان‌خانه نگاه می‌کنم. این پنجره‌ها تا کی باید باز بمانند که سایه‌بان پابرجا باشد؟ اصلا شاید من دلم بخواهد یکی از این اتاقهای شرقی را که رو به خیابان باز می‌شود کرایه کنم. دلم می‌خواهد صبح که به کنار پنجره می‌آیم کاج مطبق در حال نگهبانی را ببینم. به خودم نهیب می‌زنم: “یادت که نرفته برای چه اینجایی؟ قرار نیست هرجا می‌روی برای خودت خاطرهء جدید بسازی. خاطرات، دل کندن را سخت می‌کنند” و به خود پاسخ می‌دهم: “راست می‌گویی! هر اتاقی را که خودشان پیشنهاد بدهند کرایه می‌کنم. رسالتم در این دهکده چیز دیگری است”.</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 23:14:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلشوره‌های شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.ghoreishy/%D8%AF%D9%84%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-mqatf13ny05s</link>
                <description>تمرین شمارهء 8 کلاس نویسندگی: نوشتن بر اساس ۳ عکسی که خودتان گرفته‌ایددلشورهء شیرین نامی‌ست که برای حس خاصی که از درونم می‌جوشد گذاشته‌ام. حالتی است از تصور یک اتفاق هیجان‌انگیز که می‌تواند در آینده‌ای نزدیک به وقوع بپیوندد. اولین باری که این حس را تجربه کردم شش‌ساله بودم. مسوولیت پرورش و مراقبت از یک گل دل‌نازک را بر عهده‌ام گذاشته بودند. هر روز باید خاک گیاه را کنترل می‌کردم و در صورت خشکی، کمی آب به او می‌دادم. آب باید حتما در اطراف گلدان و دورتر از ریشه گیاه ریخته می‌شد تا ریشه آسیبی نبیند. به من گفته بودند اگر خوب از این گیاه مراقبت کنم، گلهای سفیدرنگ کوچکی می‌دهد که به شکوفه‌های بهاری می‌ماند. از فکر اینکه بعد از مدتی صبوری گیاهم به بار می‌نشیند دچار حالتی شدم که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بودم. شش سالگی سن تلاش برای نامگذاری حالات و احساساتم نبود. پس همانطور بی‌نام در ذهنم نگهش داشتم و منتظر بروز دوباره‌اش در درونم ماندم.گل دل‌نازک مندلشوره‌هایِ شیرینِ بعدی زمانی به سراغم آمدند که دریافتم به کنج‌ها و زوایای خانه خیلی علاقه دارم. کافی بود یک جای دنج در خانه بیابم که مرا فارغ از دغدغه‌های جهان بیرون، به گشت و گذار در دنیای خیالی درونم ببرد. با عکس‌هائی که در مجله‌های بافتنی و گلدوزی و قلاب‌بافی می‌یافتم خیال‌بافی می‌کردم. مثلا یک‌روز خودم را در قالب یک خانم اروپائی با لباس‌های فاخر و دستکش توری تصور می‌کردم که پشت یک میز با رومیزی کتان گلدوزی شده –مثل همانی که در مجله دیده بودم- نشسته و قهوه می‌نوشد. از همان خانم‌هائی که هم در آفتاب و هم در باران چتر به دست دارند. یک روز دیگر مطابق با عکس بچه‌هائی که در یک مجله بافتنی دیده بودم و کم و بیش همسن و سال خودم بودند، یک بازی هیجان‌انگیز ترتیب می‌دادم. خیلی زود متوجه شدم که تصاویر و مکانهای دنیای خیالی درونم را می‌توانم در گوشه و کنار خانه بیابم. به عنوان مثال کافی بود یک سرپناه برای چیدن اسباب‌بازی‌هایم پیدا می‌کردم. به چشم برهم زدنی آنجا تبدیل به یک خانه می‌شد و دوستان و خانواده‌های خیالی یک به یک به مهمانی من می‌آمدند. مهم نبود که فیوز برق و سبدهای پیاز و سیب‌زمینی در خانه‌ام خودنمایی می‎کنند و دکور آن را بر هم می‌زنند. مهم آن کنج شیب‌داری بود که پیدا کرده بودم و سقف خانه‌ام شده بود و خلوتگاهی که برای تصورات و تخیلات من کافی باشد.کنجِِ شیبداربعد از مدتی فهمیدم که حتی کوه و جنگل و بیابان را هم می‌توانم در داخل خانه برای خودم شبیه‌سازی کنم. در خانه ما گلخانه‌ای بود که رشد گیاهان را به طرز اعجاب‌انگیزی زیاد می‌کرد. همین بس که یک تخم گل، یک نشاء یا یک قلمه از گیاهی در آن کاشته شود. بعد از مدتی فضای گلخانه کم از جنگل نداشت. یادم می‌آید چند روزی فکر کردم و نقشه کشیدم تا حال و هوای زندگی در جنگل را برای خودم تداعی کنم. از پنجره‌ای که رو به گلخانه باز می‌شد به عنوان پنجرهء کلبهء چوبی‌ام استفاده کردم. سپس اسباب‌بازی‌هایم را در فضای جلوی پنجره چیدم و چند دوست جنگلیِ خیالی برای خودم دست و پا کردم. صبح به صبح پنجره را باز می‌کردم و به تماشای جنگل می‌نشستم. پنجرهء کلبه‌ام شرقی بود و صبح‌ها آفتاب مناسبی داشت. ردِ نور که بر روی گیاهان جنگل می‌افتاد، وقت در خلسه رفتن و بافتن آرزوهای ریز و درشت بود. هنوز هم که هنوز است مزه‌شان در زیر زبانم احساس می‌شود. دلشوره‌های شیرین را می‌گویم...جنگلِ خیالی</description>
                <category>هدی قریشی</category>
                <author>هدی قریشی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 22:28:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>