<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدا سرکشیک‌</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hoda.sarkeshik</link>
        <description>داستان‌ها زندگی من رو تغییر دادن؛ پس می‌خوام براتون ازشون بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 06:49:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/345938/avatar/oF4vh3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدا سرکشیک‌</title>
            <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرق می‌کنه این داستان رو ایران بگه یا آمریکا!</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-yqveb9gjo0gf</link>
                <description>سیاستمدارها بیشتر از مشاوران اقتصادی، به داستان‌گوهای خوب نیاز دارند. و این موضوعی‌ست که فردریک دبلیومیر، نویسندهٔ کتاب به خوبی متوجه آن است. بیایید برای صحبت از کتاب سراغ دو موقعیت فرضی برویم:۱.تصور کنید آبراهام لینکلن بعد از پیروزی‌اش در جنگ داخلی آمریکا برای لغو برده‌داری، تمامی ساکنین جنوب آمریکا را پست و شکست‌خورده توصیف می‌کرد و آن‌ها را برابر با نیروهای پیروز شمالی نمی‌دانست؛ آیا ایالات متحده هنوز بر سر جای خودش به شکلی که می‌شناسیم باقی می‌ماند؟۲.تصور کنید ترامپ در توصیفاتش از زنان و نژادهای دیگر، به شکل دیگری عمل می‌کرد؛ آیا می‌توانست نظر مخالفانش را به خودش جلب کند و تصویر دیگری از خودش به آن‌ها مخابره کند؟این دو موقعیت فرضی به خوبی مشخص می‌کنند که در هر سخنرانی، دورهمی یا حتی تظاهرات، تصور ما از شرایط به شدت به داستان گفته‌شده از آن گره می‌خورد. در ابعاد وسیع‌تر، دولت‌-ملت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی هم برای ادامه دادن به حیات خودشان، به یک داستان مشخص نیاز دارند؛ چیزی شبیه به اتفاقی که در کتاب‌های کمیک تجربه می‌کنیم: همهٔ ما می‌دانیم داستان بت‌من با نبودن پدر مادرش، علاقه‌اش به بهتر کردن شهر محل زندگی‌اش و مبارزه با بدی‌ها گره خورده است، یا اسپایدرمن بعد از نیش خوردن از یک عنکبوت به یک ابرقهرمان تبدیل می‌شود. دولت-ملت‌ها هم برای شکل‌دهی تصویرشان از داستانی برای خودشان استفاده می‌کنند و این داستان تا جایی که در راستای هدف اصلی‌اش به کار گرفته شود، می‌تواند انعطاف پیدا کند و تغییر هم پیدا کند. نویسنده در این کتاب به خوبی از این تاثیر و نیروهای شکل‌دهندهٔ آن صحبت می‌کند و با ارجاع به اتفاقاتی تاریخی و سیاستمداران و رهبران جنبش‌های اجتماعی‌ای که با گفتن یک داستان خوب قواعد بازی را تغییر دادند، نوشته‌هایش را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. داستان جنگ ویتنام از زبان رییس جمهور آمریکا، داستانی قهرمانانه از ارتش کشورش است که می‌خواهد آزادی را به یک کشور دیگر هدیه بدهد؛ اما همین داستان از زبان مخالفان این جنگ، به اتفاقی ناخوشایند و دخالت در وضعیت سیاسی یک کشور ثالث ارتباط پیدا می‌کند. پس رفتارهای همهٔ ما، بسته به تعاریف و داستان‌هایی که به آن‌ها باور داریم می‌تواند از دیگری متفاوت باشد. اگر به مباحث علوم اجتماعی، تاثیر داستان و داستان‌گویی و تاریخ علاقه‌مند باشید، «روایت و کنش جمعی» از نشر اطراف می‌تواند گزینهٔ خوبی برای این آخر هفته‌تان باشد. </description>
                <category>هدا سرکشیک‌</category>
                <author>هدا سرکشیک‌</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 18:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فانتزی‌ شیرینی از جنس تیم برتون»</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik/%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-wlrl6ujgbocb</link>
                <description>تیم برتون کارگردانی که همیشه به عجیب‌وغریب و متفاوت بودنش او را می‌شناسیم، در سال ۲۰۰۳ با Big Fish یا همان «ماهی بزرگ» به استقبال ژانر فانتزی همیشگی‌اش رفت و شاهکاری را آفرید که تا این لحظه بیشتر از فیلم‌های دیگرش در ذهن مخاطبان و طرفدارانش مانده است. شاهکاری با اقتباس از کتاب دنیل والاس با همین نام.برتون در سال ۲۰۰۰ پدر و در سال ۲۰۰۲ مادرش را از دست می‌دهد؛ با این‌که به گفته‌ی خودش هیچ‌گاه رابطه‌ی نزدیکی با آن‌ها نداشته، اما مرگ آن‌ها علی‌الخصوص پدرش تاثیر عمیقی روی روان او می‌‌گذارد و به همین خاطر بعد از خواندن فیلم‌نامه‌ی جان آگوست که اقتباسی از کتاب «ماهی بزرگ» والاس بوده، با داستان آن ارتباط و تصمیم می‌گیرد تا فیلم را بسازد.برتون در پشت صحنه‌ی فیلمنکته‌ای که بعد از دیدن فیلم آن را باور نخواهید کرد، این است که تهیه‌کنندگان فیلم ابتدا کارگردانی آن را به استیون اسپیلبرگ پیشنهاد داده بودند و جک نیکلسون نیز قرار بوده تا نقش پدر قصه را به عهده بگیرد؛ اما اسپیلبرگ درگیر ساختن Catch me if you can می‌شود و این پروژه را رها می‌کند. نکته‌ای که با توجه به حضور فضای رویایی و فانتزی داستان فیلم که به حدی با شخصیت و فیلم‌های دیگر تیم برتون همسان است برای مخاطب عجیب و غیرقابل‌باور است. فیلم به حدی یادآور تیم برتون است که به سختی می‌توان باور کرد که کارگردان دیگری می‌توانسته آن را به شاهکاری که هست تبدیل کند. «ماهی بزرگ» برای مخاطبان با تیم برتون و دنیایش گره خورده است. «ماهی بزرگ» خودِ تیم برتون است؛ جهانی که او دوست دارد تا در آن زندگی کنیم.ردپای عمیق برتون را می‌توان در صحنه‌پردازی‌ها و رویاگونه بودن شهر اسپکتر یافت؛ صحنه‌ها و سکانس‌هایی که تا حد زیادی شاهکار دیگر او یعنی «ادوارد دست‌قیچی» را نیز به ذهن می‌آورد. صحنه‌ی تمیزکاری مربوط به شهر اشتون به حدی برایمان آشناست که یاد صحنه‌ی شروع روز در فیلم ادوارد میفتیم. حتی اسم یکی از کاراکترهای اصلی نیز به گوشمان آشناست: ادوارد یا همان شخصیت پدر «ماهی بزرگ».ادواردی که سریع رشد می‌کند. با توجه به شباهت‌های این ساخته‌ی برتون با «ادوارد دست‌قیچی» عجیب است که جانی دپ با او در این اثر همکاری نداشته است. بازیگری که در بیشتر کارهای او حضور دارد و گستره‌ی بزرگی از نقش‌ها را از یک ربات با دستان قیچی‌مانند تا یک قاتل ایفا می‌کند.صحنه‌ای از فیلم «ادوارد دست‌قیچی»شهر اسپکتر در فیلم «ماهی بزرگ»برخی از صحنه‌های فیلم مخاطب را به یاد فیلم Forrest Gump هم می‌اندازد. معرفی ادوارد از خودش با اسم و فامیلی کامل، لهجه‌ی جنوبی آمریکایی‌اش، دستگاهی که در آن قرار می‌گیرد تا رشد کند، این‌که داستان‌هایش واقعی به نظر نمی‌آیند، سربازی رفتن و دید ساده‌اش به زندگی و این‌که فقط یک زن را تا انتهای زندگی‌اش دوست دارد. تنها تفاوت شاید بین شخصیت‌های ادوارد بلوم به عنوان کسی که می‌داند از زندگی‌اش چه می‌خواهد با فارست گامپی‌ست که خود را به دست مسیر زندگی سپرده است و با آن پیش می‌رود.برتون در این فیلم تجربه‌ی زیسته‌ی خودش را همراه با فیلم‌نامه به کار می‌گیرد تا داستان خودش را در قالب آن روایت کند؛ اتفاقی که با وجود فانتزی بودن بخش‌هایی از فیلم ممکن است با تعریف سینمای فعلی از واقعیت سازگاری نداشته باشد؛ اما حتی مستندها هم بیان‌گر دقیق‌ترین اتفاقات واقعی نیستند، چون نباید حضور دوربین در آن‌ها را نادیده گرفت. برتون این ترکیب را قبلاً هم در فیلم «ادوارد دست‌قیچی» به کار برده بود؛ او احساس دوری از جامعه و طردشدگی خودش را در قالب فیلم به نمایش درآورده بود. گویا برتون همیشه بازتابی از خودش را در کاراکترهای فیلمش می‌سازد؛ همان‌طور که بازتابش را در شخصیت ادوارد در «ادوارد دست‌قیچی» دیدیم، در «ماهی بزرگ» نیز در قالب رابطه‌ی پدر و پسر داستان می‌بینیم.با این تعریف می‌توان دو فیلم «ماهی بزرگ» و «ادوارد دست‌قیچی» را از شخصی‌ترین فیلم‌های برتون دانست.روایت «ماهی بزرگ» به صورت پلی‌فونی یا چندصدایی است؛ ما داستان را از زبان سه راوی مختلف می‌شنویم: پدر (ادوارد)، پسر (ویل) و دختر (جنی).روایت تصویری داستان از فلش‌بک‌های زیاد تشکیل شده است و روایت‌ها درونِ یکدیگر اتفاق میفتند: «روایت خیال در خیال». روایتی که به صورتی بسیار هوشمندانه برای توصیف فضای داستان و قرار دادن مخاطب در همان جایگاه از آن استفاده شده است. این نوع از روایت برای مشخص کردن منطق داستانی و تشخیص واقعیت و خیال و رفت‌وبرگشت به آن‌ها و نشان دادن سرگردانی شخصیت‌ها و دور بودن آن‌ها از یکدیگر مورداستفاده قرار گرفته است. مونولوگ ابتدایی فیلم توسط ویل هم این نکته را تایید می‌کند: «اگر بخوام داستان زندگی پدرم رو تعریف کنم، جدا کردن حقیقت از تخیلات و انسان از اسطوره محاله.» با این نحوه‌ی روایت از داستان تشخیص واقعیت از فانتزی در آن برای ما هم محال می‌شود. اتفاقی که ذهن را آزاد می‌گذارد تا با آسودگی فیلم را ببیند و به دنبال کشف واقعیت از فانتزی نباشد و فقط از داستان لذت ببرد. گاهی باید بایستیم و به یک قصه‌ی خوب گوش کنیم. همین!با وجود این‌که بخشی از روایت فیلم فانتزی محسوب می‌شود، اما این اتفاق اذیت‌کننده نیست و برای مخاطب جذابیت داستان‌های کودکی‌اش را به یاد می‌آورد. دید برتون نیز در این فیلم به زمان حال به صورت منفی و با بی‌اعتمادی و به زمان گذشته با شادی و سرخوشی همراه است؛ شاید با این دید بتوان او را یک فرد نوستالژیک نیز دانست.تنها نکته‌ی منفی‌ای که در مورد شخصیت‌ها توجه مخاطب را به خود جلب می‌کند، این است که به شخصیت‌های زمان حال در فیلم کم‌تر پرداخته می‌شود و همین باعث می‌شود تا با آن‌ها کم‌تر بتوان ارتباط گرفت. شاید هم همان دید منفی برتون نسبت به زمان حال و در عین حال عقب نشستن ویل از قصه است که باعث می‌شود تا کم‌تر او را ببینیم. با این‌که به نظر اوست که روایت‌گر اصلی ماجرا محسوب می‌شود، اما ادوارد کسی که با قصه‌گویی بیشتر آشناست با قصه‌هایش فیلم را در دست خود می‌گیرد. فیلم در تلاش برای نشان دادن دو نگاه و دیدگاه متفاوت و دو شخصیت کاملاً متمایز از هم بسیار خوب عمل کرده است: پدری که داستان را دوست دارد و به دنبال آن است و پسری که به دنبال گفتن سریع حرف‌ها، رسیدن به نتیجه‌ای منطقی و بعد گذر کردن از آن‌هاست. پدر نماد مشخص تلاش برای زندگی و امید به آن است؛ این بخش از شخصیتش در صحنه‌ای که به جادوگر می‌گوید: «من این شکلی نمی‌میرم!» به وضوح خود را نشان می‌دهد.پدر تجربه‌گرایی که همیشه داخل داستان و واقعیتی که تعریف می‌کند حضور دارد و پسری که روزنامه‌نگار و نظاره‌گر اتفاقات است و در آن‌ها و به وجود آمدنشان حضور و نقشی ندارد.شخصیت ادوارد (پدر) دائماً در حال بازگشت به گذشته است؛ صحنه‌ای که داخل وان در حمام می‌ماند را در کنار روایت‌های فراوانش از گذشته به یاد بیاورید. شخصیت ویل (پسر) در تلاش برای دوست داشتن پدرش و در عین حال یافتن این‌که چگونه پدر خوبی باشد، است؛ ویل به نوعی نشان‌گر جدال انسان امروزی با پیشینه‌اش در کنار ساختن آینده‌اش است. جدالی بین خیال و حقیقت.در گذشته اتفاقات ماورایی وجود داشتند و انسان‌ها وجود جادو و دلایل اسرارآمیز برای اتفاقات در زندگی را پذیرفته بودند و همیشه به دنبال دلایل منطقی برای اتفاقات نبودند. اما در مقابل، ویل به عنوان نماینده‌ی انسان معاصر به دنبال دلایل علمی و منطقی برای همه‌چیز است و گذشته را نمی‌پذیرد و زیر سوال می‌برد. فیلم نشان‌دهنده‌ی ارتباط قطع‌شده‌ی بین دو نسل مختلف و نافهمی آن‌ها از جهان یکدیگر است. اما آن‌ها باید نهایتاً یک زبان مشترک پیدا کنند؛ زیرا یک نسل دارد از بین می‌رود و یک نسل دیگر در حال متولد شدن است. زبان مشترکی که در این‌جا باور به قصه‌هاست. باور به گذشته و جادو.باوری که در نهایت برای کاراکتر ویل بعد از دیدن شرایط پدرش در بیمارستان می‌افتد؛ او هم به قصه‌ها پناه می‌برد و خودش را به دست آن‌ها می‌سپارد؛ گویی که واقعیت دیگر برایش چاره‌ساز نیست. این عدم تشخیص میان خیال و واقعیت تا جایی ادامه پیدا می‌کند که در نهایت در صحنه‌ی خاک‌سپاری تمامی شخصیت‌هایی که در داستان‌های پدر شنیدیم را می‌بینیم؛ شاید کمی معقول‌تر و واقعی‌تر از چیزی که ادوارد برایمان تعریف کرده بود، اما آن‌ها واقعی هستند.غول قدی کوتاه‌تر دارد و دوقلوها به یکدیگر نچسبیده‌اند؛ پس ادوارد تا انتها دروغی به ویل و ما به عنوان شنونده‌های قصه‌هایش نگفته بود، فقط کمی جذابیت دراماتیک به داستان‌هایش اضافه کرده بود و به گونه‌ای داستان‌هایش را باور کرده بود که گویا خود بخشی از آن داستان‌ها بوده است. ادوارد با داستان‌هایش زندگی کرده بود.با این توصیف می‌توان ادوارد را یک هنرمند دانست؛ کسی که تجربه‌ی زیسته‌اش را با خیال مخلوط می‌کند تا بتواند به آن جذابیت ببخشد. و اوست که در نهایت در مقابل ذهن واقع‌گرای پسرش پیروز می‌شود.باید به خیالات به همان صورت نگاه کرد که به اساطیر گذشته نگاه می‌کنیم؛ بخش عظیمی از هویت و پیشینه و توضیحی برای زمینه‌های ذهنی و ناخودآگاه انسان‌ها.خیالات برای واقعیت همان اسطوره برای انسان هستند؛ لازم و غیرقابل‌تفکیک. و همین است که تفکیک مرز بین خیال و واقعیت را سخت و ناممکن می‌کند؛ همان‌طور که «ماهی بزرگ» برتون هم این کار را می‌کند.همان‌طور که ماهی به آب نیاز دارد، ما نیز به قصه و تخیل نیاز داریم. به زندگی با شخصیت‌های دراماتیکمان و غرق شدن در دل قصه‌ها؛ مثل یک ماهی. قصه سن‌وسال نمی‌شناسد و همه از کودکی تا بزرگسالی به آن نیاز داریم تا زندگی را زیباتر کنیم و آن را متفاوت از چیزی کنیم که می‌بینیم. آن را تبدیل به چیزی کنیم که دوست داریم تا اتفاق بیفتد. تا رویاهایمان را واقعی جلوه بدهیم.مثل ادوارد بلوم و ماهی بزرگش که برای داستان ساختن به هیچ چیزی اعتنا نمی‌کند؛ برای او فقط قصه مهم است و در مسیر چیز دیگری را نمی‌بیند. صحنه‌ی شروع فیلم و حرف‌های راوی را به خاطر بیاورید: «یه ماهی‌هایی هستن که نمی‌شه گرفتشون، نه این‌که از ماهی‌های دیگه سریع‌تر یا قوی‌تر باشن، بلکه به خاطر این‌که تحت تاثیر یه قدرت فوق‌العاده‌ای هستن.» و بعد از این جمله‌ها ماهی سیاه درون آب ناپدید می‌شود. گویا ماهی‌هایی که تحت تاثیر قدرت قصه‌ها قرار گرفته‌اند، قابل شکار نیستند و همیشه در حال عبوری سریع‌تر و جادویی‌تر هستند؛ و همین نمی‌تواند جلوی آن‌ها را بگیرد؛ قصه همیشه به جلو می‌‌رود. همان‌طور که ادوارد در صحنه‌ی نهایی فیلم به ماهی تبدیل می‌شود و قصه‌اش تمام نمی‌شود و انگار با مرگ هم شکار نمی‌شود؛ همان‌طور که ویل در انتهای فیلم می‌گوید: «اون با این قصه‌ها زنده می‌مونه و توشون وجود داره و یه بخشی ازون‌هاست.» ادوارد بلوم کسی‌ست که دوست دارد تا بازروایت شود و با قصه‌هایش جاودانه شود.ادوارد با تعریف قصه‌هایش از ما اعتماد و باور به آن‌ها را می‌خواهد و نیازی نمی‌بیند تا تلاش بیشتری برای کسب اعتماد و باور ما به داستان‌هایش بکند. این‌جاست که تفاوت میان واقعیت عینی و ذهنی را می‌توان دید. واقعیتی که در ذهن ادوارد وجود دارد، اما در عینیت به آن شکل اتفاق نیفتاده است. پس این انتخاب ما برای چگونه دیدن است که مشخص می‌کند چطور به موضوعات نگاه می‌کنیم.حتی خود ویل هم برای پیدا کردن واقعیت زندگی پدرش دست به خیال‌پردازی می‌زند و داستان‌های دیگری را در ذهنش می‌سازد.برتون در نشان دادن ویژگی‌های شخصیتی کاراکترها و روایت آن‌ها با هنرمندی تمام عمل کرده است و مخاطب را به آن‌ها جذب کرده است؛ با این‌که با توجه به پتانسیل فیلم‌نامه می‌توانست از بخش‌هایی مانند بیماری پدر در جهت احساسی کردن ماجرا استفاده کند. اما برتون مخاطب را به سمت ویژگی‌های شخصیت‌ها و روایت آن‌ها و در نهایت تلاش ویل برای شناخت پدرش می‌برد.با وجود فانتزی بودن فیلم، نکته‌ی تعجب‌آور، کم‌ترین استفاده از جلوه‌های ویژه در آن است؛ حتی در صحنه‌ای مانند صحنه‌ای که ماشین بالای درخت قرار دارد، آن‌ها واقعاً یک ماشین را بالای درخت برده‌اند و فیلم‌برداری کرده‌اند!طنز بیانی نیز در فیلم با صحنه‌ها به خوبی و هوشمندی تلفیق شده‌اند؛ مثال بارز آن صحنه‌ایست که ادوارد برای اولین‌بار عشق زندگی‌اش را در سیرک می‌بیند. ادوارد در حال روایت به ما می‌گوید که: «به شما می‌گن زمانی که عشق زندگیتون را می‌بینید، زمان متوقف می‌شه. آره درسته؛ اما چیزی که به شما نمی‌گن اینه که با حرکت دوباره‌، زمان به سرعت حرکت می‌کنه تا به جای اصلیش برگرده و شما نمی‌تونین بهش برسین.» و در این صحنه ما پرسرعت شدن تمامی اتفاقاتی که دور و بر ادوارد است را به طرز خنده‌داری می‌بینیم؛ در حدی که دختری را که دیده است در این سرعت گم می‌کند.صحنه‌ی دیگر مربوط به سرقت از بانک است؛ وقتی مسئول بانک از ادوارد که دستیار دزد است به خاطر نبود پول و ورشکستگی بانک عذرخواهی می‌کند! صحنه‌ی دیگر مربوط به جنگ کره و شوخی‌ای است که با شباهت مردمان آسیای شرقی و عدم تشخیص آن‌ها توسط دیگر کشورها می‌شود؛ در این صحنه بعضی از ارتش کره به زبان کره‌ای و بعضی دیگر به زبان چینی حرف می‌زنند!تیم برتون حتی پای خود را فراتر گذاشته است و با نژادپرستی در آمریکا هم شوخی کرده است؛ در فیلم می‌بینیم که ویل پسر ادوارد توسط یک پزشک سیاه‌پوست به دنیا آمده است، این در حالی‌ست که در آن سال‌ها هیچ پزشک سیاه‌پوستی حق مداوای افراد سفیدپوست را نداشته است!اتفاق تکرارشونده در فیلم، موتیف عدد سه است؛ سه سال صحبت نکردن ادوارد و ویل، سه سال کار کردن ادوارد در سیرک و سه سال رفتن ادوارد به خدمت سربازی. این موتیف نشان‌گر مدت زمانی‌ست که از مرگ پدر برتون در زمان ساخت فیلم گذشته است. پدر برتون در سال ۲۰۰۰ فوت می‌کند و برتون «ماهی بزرگ»ش را در سال ۲۰۰۳ اکران می‌کند.در نهایت دنیای برتون همیشه مرز میان واقعیت و خیال را برای مخاطب جابه‌جا می‌کند و به او اجازه می‌دهد تا با آرامش نفسی بکشد و از مسیر لذت ببرد و به او اجازه می‌دهد تا واقعیت ذهنی خود را بپذیرد و کمی از زمان حال دوری کند. جمله‌ی دکتر در بیمارستان به ویل را به یاد بیاورید: «من یک روایت خیالی رو ترجیح می‌دم.» </description>
                <category>هدا سرکشیک‌</category>
                <author>هدا سرکشیک‌</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 23:47:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جنگ در یک پلان»</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D9%86-aeadvjcaxyox</link>
                <description>«۱۹۱۷» تا قبل از ساخت فیلم سم مَندس پلانی گم‌شده در تاریخ و بعد از آن تبدیل به یکی از پلان‌های معروف سینما شد. فیلمی که به خاطر استفاده از تکنیک پلان‌های متصل‌ به یکدیگر بر سر زبان‌ها افتاد؛ تکنیکی که در بعضی از بخش‌ها با هوشمندی تمام به کمک کارگردان آمد و در بعضی دیگر او را ناکام گذاشت.۱۹۱۷ را شاید بتوان اولین فیلم با تکنیک پلان‌های متصل به یکدیگر یا همان وان تِیک دانست که در ابعادی به این گستردگی ساخته شده است. علاوه بر این آن را می‌توان از معدود فیلم‌های مطرح در رابطه با جنگ جهانی اول دانست. استفاده‌ی مندس از نمادین‌ترین جنبه‌ی جنگ جهانی اول، یعنی خندق‌ها با هوشمندی انجام گرفته است و نشان‌گر این است که کارگردان علاقه به استفاده از نمادها در فیلم خود دارد.همچنین استفاده از بازیگرهایی کم‌تر شناخته‌شده برای ایفای نقش‌های اصلی یکی از اتفاقات هوشمندانه‌ای‌ است که مندس برای ذهنیت نداشتن مخاطبان از آن‌ها رقم زده است. او در فیلمش خط سیر روایی در فیلم‌های جنگی را کمی تغییر داده است؛ خط سیر روایی فیلم‌های این‌چنینی مانند: دانکرک و نجات سرباز رایان به طور معمول استفاده از یک جوخه‌ی سرباز برای نجات یک نفر بودند؛ اما مندس روایت را به صورتی متفاوت روایت می‌کند؛ یک نفر برای نجات یک جوخه از سربازان.اما هنگامی که شخصیت‌های اصلی فیلم ماموریت خود را می‌گیرند، اهمیت آن برایمان با شنیدن خبرهای دیگر در فیلم یکسان است؛ گویی فرمانده به صورت اتفاقی و شانسی تصمیم به انتخاب دونفر برای انجام یک ماموریت گرفته است و نتیجه هم برایش اهمیتی ندارد؛ در صورتی‌که نجات ۱۶۰۰ نفر باید برایش اهمیت داشته باشد. در فیلم‌برداری ۱۹۱۷، مندس برخلاف نولان در دانکرک که از نماهای لانگ‌شات برای نشان دادن ابعاد عظیم جنگ از زمین و هوا استفاده کرده بود، استفاده نکرده است؛ دوربین در تمامی حالات دو شخصیت اصلی خود را دنبال می‌کند که به دنبال نجات یک گروه از سربازان هستند و زاویه‌ی فیلم‌برداری از آن‌ها لحظه‌ای دور نمی‌شود. مخاطب اتفاقی را جلوتر از تجربه‌ی آن‌ها نمی‌بیند و دیدش محدود به دید محدود دو سرباز است؛ ناشناخته بودن اتفاقات آینده از ویژگی‌هایی است که در شرایطی مانند جنگ معمول است و مندس با این حرکت مخاطب را هم نسبت به اتفاقات مانند دو شخصیت اصلی‌اش در وضعیتی معلق قرار می‌دهد. ندانستن این‌که در دو قدم آینده چه چیزی منتظر افراد است در فیلم  به طور ضمنی نیز مورد اشاره قرار گرفته است: خبرنداشتن سربازها از این‌که چه کسانی کشته شده‌اند، ندانستن تاریخ روز و در نهایت بی‌خبری فرمانده‌ها از شرایط سربازان و عدم دسترسی آن‌ها به دیگر فرمانده‌ها از مشخصه‌های شرایط جنگی هستند که مندس به طور ضمنی در فیلم به آن‌ها پرداخته است. علاوه بر این، در فیلم نولان وسعت عملیات نقطه‌ی مهمی بود که کارگردان می‌خواست به آن بپردازد، در صورتی‌که در ۱۹۱۷ مانور مندس صرفاً روی یک سرباز تنها و اتفاقاتی‌ست که به او می‌گذرد؛ شاید به همین دلیل بتوان استفاده از تکنیک تک برداشت را هوشمندانه دانست؛ چرا که صرفاً یک عنصر مهم در فیلم وجود دارد و آن هم سرباز تنهای مندس است. علاوه بر این، تک پلان بودن حس انزوا و تنهایی شخصیت اصلی فیلم را بیشتر به مخاطب نشان می‌دهد و سیر تغییرات را نیز برایش واضح‌تر می‌کند. در صحنه‌ی ابتدایی فیلم، دو سرباز در گوشه‌ای در حال استراحت هستند که گروهبانی با خبر ماموریت به سراغشان می‌آید. در این صحنه مخاطب صورت گروهبان را نمی‌بیند، اما زاویه‌ای که او نسبت به سربازها دارد، از بالا به پایین است؛ زاویه‌ای که نشان‌گر اهمیت نداشتن سربازان برای گروهبان است. شخصیت اصلی در این صحنه به درختی تکیه داده است و چشمانش را برای این‌که در ماموریت انتخاب نشود می‌بندد. صحنه‌ای که مشابه با اولین دید ما از شخصیت اصلی است در صحنه‌ی آخر این فیلم هم تکرار می‌شود؛ یکی از تکنیک‌هایی که کارگردانان برای نشان دادن تغییراتی که در آن‌ها رخ می‌دهد و همچنان ناشناخته بودن احساسات و ویژگی‌های روانی شخصیتشان از آن استفاده می‌کنند. دو صحنه یک شخصیت و یک حالت را تصویر می‌کنند؛ اما مخاطب می‌داند که اسکوفیلد دیگر همان اسکوفیلد ابتدای فیلم نیست. حالت نگاه این شخصیت و در عین حال آرامش عجیبی که در صحنه‌ی آخر با او حین تکیه دادن به درخت همراه است، وضعیت متفاوت او را نسبت به صحنه‌ی ابتدایی برایمان مشخص می‌کند.شخصیت اصلی در صحنه‌ی ابتدایی فیلمشخصیت اصلی در صحنه‌ی نهایی فیلمبه غیر از تک پلان بودن فیلم که آورده‌هایی را برایش داشته است، فیلم آورده‌ی جدیدی را در خود ندارد؛ گویی که داستان با فرم روایت که تک پلان است شکل گرفته باشد و نه این‌که برای همراهی با داستان ایجاد شده باشد.فیلم مندس که قرار بوده تا یک فیلم ضدجنگ باشد، از عنصر درگیری احساسات مخاطب با شرایط و شخصیت‌های اصلی فیلم -که یکی از مهم‌ترین عنصرهای پرداخت به جنگ برای تقبیح آن است- بهره‌ی درستی نبرده است و شبیه به یک بازی ویدیویی شروع می‌شود و به اتمام می‌رسد. مخاطب در طول دیدن فیلم نگرانی یا ناراحتی عجیبی ناشی از وقایع را تجربه نمی‌کند و فقط شخصیت اصلی را دنبال می‌کند تا فیلم تمام شود. حس اضطراری که ناشی از شرایط جنگی و رساندن خبر به فرمانده برای جلوگیری از حمله است،  به مخاطب انتقال پیدا نمی‌کند. این مسئله زمانی مشخص‌تر می‌شود که شعار معروف فیلم را که روی تمامی پوسترهای آن هم به چشم می‌خورد را می‌خوانیم: «زمان دشمن است.»؛ اما آیا واقعاً در این فیلم زمان دشمن است؟ آیا مندس توانسته است به این موضوع به درستی بپردازد؟چیزی که به نظر می‌آید مندس به آن پرداخته باشد، آلمان‌ها به عنوان دشمن هستند نه زمان. در تمامی لحظات فیلم و دیالوگ‌های آن، شرایط، آلمان‌ها و فرمانده‌هایی که بدون توجه به اخبار به کار خود ادامه می‌دهند دشمنِ شخصیت اصلی در رسیدن به هدفش که نجات دادن عده‌ی زیادی از سربازان است هستند و نه زمان.علاوه بر این‌ها، فیلم به ظاهر فیلمی ضدجنگ اما با جبهه‌گیری‌هایی کاملاً مشخص و دسته‌بندی خوب و بد میان انگلیس‌ها و آلمان‌هاست. دسته‌بندی‌ای که در جنگ جهانی اول به این شکل افراطی وجود نداشته است. روایت فیلم صرفاً سربازان بریتانیایی را مستحق دل‌سوزی و اهمیت می‌داند و یک‌طرفه به قاضی رفته است. اگر روایت مندس قرار است تا مخاطب را از جنگ منزجر کند و از بدی‌های آن بگوید و بیچارگی سربازان در آن شرایط را نشان بدهد، پس سربازان آلمانی نیز مستحق این توجه و اهمیت هستند. چه فرقی میان سربازان بریتانیایی و آلمانی در جنگ وجود داشته است، جز این‌که مندس ترجیح داده است یا طرف یکی از آن‌ها را بگیرد و دیگری را به عنوان هیولا در سمت دیگر جنگ به حال خود رها کند؟در ۱۹۱۷ اشتباهات سربازان بریتانیایی تنها به گردن اطلاعات ناقصی می‌افتد که به آن‌ها می‌رسیده است و مندس درگیر همان عقاید ملی‌گرایانه‌ی افراطی‌ای می‌شود که آتش جنگ جهانی اول را در اروپا شروع کرد؛ گویی در نهایت مندس به جای رد چنین تفکراتی و ضدجنگ بودن، با این فیلم چنین تفکری را مورد تایید قرار می‌دهد.نکته‌ی متناقض دیگر در فیلم مندس به عنوان فیلمی ضدجنگ، نشان دادن بحثی میان اسکوفیلد و بلیک در ابتدای فیلم در مورد بیهودگی مدال‌های جنگی یا ارزشمند بودن آن‌هاست؛ بحثی که اسکوفیلد در آن به بیهودگی و پوچی مدال‌های جنگی اشاره می‌کند، اما روند فیلم در نهایت این اتفاق را تایید کرده و  مدال‌ها را نشانی از شایستگی فرد در جنگ در نظر می‌گیرد.این‌جاست که ما دوباره به جمله‌ای منتسب به فرانسوا تروفو می‌رسیم: «چیزی به اسم فیلم ضدجنگ وجود ندارد.»و این‌جاست که دوباره باید به ناموفق بودنِ مندس در ایجاد حس اضطرار در مخاطب برای رساندن شعار و پیام اصلی فیلم اشاره کرد. پرداخت مندس به صحنه‌ها آن‌ها را برای مخاطب مانند نقاشی‌هایی زیبا می‌کند که با او فاصله دارند. چیدمان تمیز و مشخص و برنامه‌ریزی‌شده‌ی صحنه‌ها اتفاقی‌ست که یک فیلم مربوط به جنگ را با نتایج خوبی همراه نخواهد کرد.دوربین مندس در وضعیت تهدید و اضطراب با زمانی که  تهدید و اضطرابی وجود ندارد در یک وضعیت قرار دارد که یکی از دلایلی است که او را در رساندن حس ترس و اضطراب به مخاطب ناکام گذاشته است.دو صحنه‌ی فیلم که مخاطب را بیشتر از قبل از شرایط واقعی جنگ دور می‌کند و به فضای فیلم‌های ابرقهرمانی می‌برد، صحنه‌هایی‌ست که اسکوفیلد -شخصیت اصلی- مورد تیراندازی قرار می‌گیرد، اما هیچ‌کدام از تیرها به او اصابت نمی‌کند و در نهایت بدون برداشتن یک خراش ناقابل به مسیرش ادامه می‌دهد. در این‌جاست که مخاطب از خود می‌پرسد که یک تک‌تیرانداز واقعاً نمی‌توانست او را مورد هدف قرار بدهد یا این‌که از قصد می‌خواست او را زنده نگه دارد تا فیلم ادامه پیدا کند؟! این اتفاقات باعث می‌شود تا مخاطب با اتفاقاتی که برای شخصیت اصلی میفتد درگیر نشود و این‌گونه با خود فکر کند که در هر صورت در ادامه هم اتفاقی برای اسکوفیلد نخواهد افتاد. روندی که فیلم‌های تجاری با آن گیشه‌های خود را زنده نگه می‌دارند: ابرقهرمان‌هایی که از بین نمی‌روند!</description>
                <category>هدا سرکشیک‌</category>
                <author>هدا سرکشیک‌</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 16:05:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کاخِ اناری»</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik/%DA%A9%D8%A7%D8%AE%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C-tz1adiy4nsoz</link>
                <description>روز- اطرافحالِ روزصدای چرخ‌های خرید تقریباً در بیشتر کوچه‌های منتهی به تره‌بار شنیده می‌شود. کیسه‌های خریدی که از پودر ماشین لباسشویی تا ماهی را در خود جای داده‌اند. افرادی که بیشتر مسن هستند و همان ساعتِ شروع کار تره بار به سمتش سرآزیر می‌شوند و خریدهایشان را انجام می‌دهند. میدان تره‌باری که هرکس و هرجا به هرشکلی که می‌خواهند صدایش می‌کنند؛ برای شهرداری آن‌جا «میدان تره‌بار جلال آل احمد»، برای محلی‌های امیرآباد و بیشترِ مردم «میدون قزل قلعه» یا همان «میدون» است. اسم جلال آل احمد توانسته تا فقط بزرگراهِ پایین تره‌بار را به تصرف خودش دربیاورد، اما وقتی به در اصلی تره‌بار رسیده، از حرکت ایستاده و فقط خودش را روی تابلوهای سردرِ آن نشان داده است. در واقعیت، تره‌بار برای مردمی که از آن خرید می‌کنند، با اسم قزل قلعه گره خورده است و کسی آن را با نام بزرگراهِ جلوی درب اصلی‌اش نمی‌شناسد.تره‌باری که از محلی‌ها و اطراف محله‌ٔ خود، با همه قشر آدمی سروکار پیدا می‌کند؛ بعضی با ماشین، بعضی دیگر با چرخ خرید و پیاده و عده‌ای هم با اتوبوس‌های منتهی به درب اصلی تره‌بار، که معمولاً از صادقیه یا بهشتی به آن سمت سرآزیر می‌شوند برای خرید مایحتاج خود به سمت تره‌بار سرآزیر می‌شوند.یکی از ورودی‌های اصلی تره‌بارزمینی بزرگ که حد فاصل بزرگراه و تنها خیابانِ عریضِ دوطرفه‌ٔ محله‌ٔ امیرآباد قرار گرفته است. با نرده‌هایی سبز و زرد که با سه در اصلی به مهمانانش اجازه‌ٔ ورود به داخل خود را می‌دهد. اگر به قولی خانه‌زاد باشید، سه در کوچک غیررسمی هم در دو سمت آن وجود دارند که برای خریدارانی‌ست که پیاده تا تره‌بار گز می‌کنند. برای کسانی که تا تره‌بار پیاده گز می‌کنند، راه‌های ورود به آن بیشتر و ساده‌تر است؛ اگر تصمیم بگیرید تا با ماشین برای خرید بیایید، دست و پایتان بسته‌تر خواهد بود. خیابان‌های اطراف تره‌بار که همیشه خریداران تره‌بار و در زمانی که دانشگاه باز باشد، دانشجویان هم در آن ماشین‌هایشان را پارک می‌کنند، برای پیدا کردن جایی برای پارک ماشینتان کلافه‌تان خواهند کرد و اگر هم بخواهید ماشینتان را داخلِ محیط خود تره‌بار پارک کنید، باید در جلوی در منتظر بایستید تا فیش ورودی بگیرید؛ گاهی اما داخل هم جایی برای پارک ماشین نیست.در کوچه‌ٔ ‌دوطرفه‌ٔ بالای اتوبان، زندگی براساس وجود تره‌بار به شکل و شمایل فعلی‌اش درآمده است؛ نانوایی بربری روبروی یکی از درهای ماشین‌رو، چرخ سبزی‌فروشی که سبزی دسته‌ای می‌فروشد و کفاشی که هر روزه همان‌جا نزدیک نانوایی بساط می‌‌کند و خودش می‌گوید که ۱۳ سالی هست در همان گوشه از کوچه ساکن است. اتفاقاتی که معمولاً در خیابان‌های پررفت‌وآمد و نه انتهای کوچه‌ای مسکونی می‌افتند، حالا به دلیل وجود مکانی به اسم تره‌بار راه همیشگی و معمول خود را تغییر داده‌اند و تصمیم گرفته‌اند که در آن‌جا ظاهر بشوند. انگار که تره‌بار می‌خواهد تا جای ممکن در همان دوروبرش چرخ بزنید و همه‌ٔ کارهایتان را به سرانجام برسانید. دیوار صوتی‌ای که بعداً در نزدیکی آن کشیده شد هم این نظریه را تایید می‌کند؛ قزل قلعه خوش ندارد تا شما را رها کند و بگذارد جایی بروید.کوچه‌‌ٔ منتهی به آن که با اتوبان کردستان در یک راستا قرار می‌گیرد، از صبحِ زود-حتی قبل از ساعت شروع کار تره‌بار- شاهد چرخ‌های خرید و آدم‌هایی‌ست به سمت آن می‌روند. مسیری که برای محلی‌های ساکن بالای اتوبان جلال، سرپایینی و آسان محسوب می‌شود.گویی قزل قلعه با چرخ خرید و صدای پا بیشتر آشنا و صمیمی باشد تا زندگی ماشینی؛ یا این که ترجیح می‌دهد با هم‌محله‌ای‌های خودش رفت‌وآمد بیشتری داشته باشد. با این حساب زندگی در اطرافش برای کسانی که از داخلش خرید می‌کنند، یک مزیت به حساب می‌آید.پیش از ‌تره‌بار«این زندان از طرف دیوارها به بیرون راه نداشت و تنها امکان ورود به آن درب خروجی زندان بود.»این توصیفی‌ست که یعقوب لطفی در کتابش-قزل قلعه، زندان سرخ پهلوی- از قزل قلعه ارائه می‌دهد. مکانی که پیش از داشتن نام تره‌بار بر خود، شاهد کاربری‌ها و اتفاقات دیگری نیز بوده است. قزل قلعه یا همان قزل قلاع به معنای قلعه‌‌ٔ سرخ، در محدوده‌ای خارج از «دروازه یوسف آباد» و در زمین‌های جلالیه در ده امیرآباد در زمان قجر ساخته می‌شود. مکانی که در ابتدا به عنوان قلعه‌ای برای استراحت و امنیت کاروان‌ها و مسافرین درنظرگرفته می‌شود و سپس در زمان پهلوی اول برای نگهداری مهمات و وسایل اسقاطی از آن استفاده می شود و در زمان پهلوی دوم و بعد از تکمیل ظرفیت زندان قصر پس از کودتای سال ۱۳۳۲، برای جا دادن زندانیان سیاسی تغییر کاربری دوباره‌ای می‌دهد و نامش به زندان قزل قلعه تغییر می‌کند. زندانی که بعد از قصر عنوان قدیمی‌ترین زندان تهران را با خود یدک می‌کشیده است.مکانی با قابلیت زندانی کردن ۷۰۰ تَن.زمینی که تا قبل از کشیده شدن بزرگراه‌ها و عریض و طویل شدن خیابان‌های اطرافش، تا نزدیکی پارک لاله‌ٔ امروزی را دربرمی‌گرفته است. زندانی با شکل و شمایل مستطیلی. از سال ۱۳۵۰ قزل قلعه به تدریج از رونق قبل می‌افتد. هم زندانی جدید به نام اوین جایش را می‌گیرد؛ زندانی که دیگر به رنگ‌های قرمزش معروف نیست و نزدیک به یک ده دیگر به نام ولنجک ساخته شده است و هم این که در جریان محاکمه‌ٔ گروه ۱۲ نفره‌ٔ معروف به گلسرخی در سال ۵۲ خانواده‌هایی که برای ملاقات با فرزندانشان به زندان می‌آیند باعث ایجاد مشکلاتی برای ساکنین محله‌ٔ امیرآباد می‌شوند. ساخت‌وسازها و توسعه‌ٔ تاسیسات مربوط به دانشگاه تهران و خوابگاه‌های کوی نیازمند فضایی بودند که حس سکونت و زندگی عادی را به آن‌ها بدهد و وجود جایی مانند قزل قلعه، برای مردم به شکل زگیلی بود که آن‌ها را از زندگی عادیشان خارج می‌کرد؛ پس در زمان دولت هویدا، فکر تخریب آن مطرح شد. سال ۵۵، آخرین زندانیان نیز از قزل قلعه به زندان بعدی کوچ می‌کنند و این مکان در دستور تخریب قرار می‌گیرد؛ با این ایده توسط شهردار وقت تهران-غلامرضا نیک‌پی- که تبدیل به یک میدان میوه و تره‌بار بزرگ شود و قیمت میوه در آن کم‌تر از مغازه‌های میوه‌فروشی تهران فروخته شود. افتتاح ميدان ميوه و تره‌بار قزل قلعه به عمر نيك‌پي قد نمی‌دهد، اما یکی دو سال بعد از انقلاب ساختمان‌های مربوط به زندان تخریب شده و جای خود را به میدان میوه و تره‌بار می‌دهند.زیست شخصیدر سال قبل که برای رسیدن به محل کارم باید یک خط اتوبوس را تا انتها سوار می‌شدم، از خیابان کنار اتوبان کردستان به سمت جلال آل احمد سرآزیر می‌شدم (مسیری سرپایینی که معمولاً سریع هم به پایان می‌رسید) و از جلوی سه‌تا از درهای شش‌گانه‌ٔ تره بار (به عنوان یک فرد پیاده درهای بیشتری برای رسیدن به داخل تره‌بار داشتم و دارم) می‌گذشتم و گاهی اوقات حین رفتن به سمت ایستگاه اتوبوس، می‌دیدم که خانم‌ها و آقایان مسنی، زودتر از ساعت شروع به کارِ میدان دم در آن ایستاده‌اند تا همان صبح علی‌الطلوع خریدهایشان را انجام بدهند. انگار که این خریدهای روزانه و گاهی هفتگی برایشان جزو تفریحاتشان یا حتی شاید روتین زندگی‌شان محسوب بشود. در این یک سالِ اخیر که محل کارم به داخل اتاقم محدود شده و دیگر از کارمندی دل کنده‌ام، صبح‌ها کم‌تر به سمت تره‌بار سرآزیر می‌شوم؛ اما وقتی برای دویدن صبح‌گاهی به پارکی که هم‌نام میدان تره‌بار است می‌روم، همچنان با آدم‌هایی با چرخ خرید که می‌خواهند به آن سمت از پل بروند تا خریدهایشان را انجام بدهند، مواجه می‌شوم. انگار که این اطراف نشود از دست قزل قلعه خلاصی پیدا کرد و هرکجا که بروی، یک چرخ خرید یا کیسه‌ٔ خرید جلوی رویت ظاهر بشود. این اطراف کسی کار دیگری غیر از رفتن به تره‌بار ندارد. زندگی معمول و مسکونی در این نقطه از شهر عجیب است و فقط حضور تره‌بار طبیعی و عادی به نظر می‌رسد.گاهی در مسیر رفتن به نقطه‌های دیگر شهر هم گذرم به همین خیابانِ منتهی به تره‌بار می‌خورد؛ خیابان دوطرفه‌ای با صندلی‌هایی که در گوشه‌ٔ سمت چپ آن کنار دیوار صوتی اتوبان کردستان قرار دارند. زمان‌هایی شده است که خواسته‌ام روی صندلی‌ها وسیله‌ای را بگذارم یا حتی روی آن‌ها بنشینم و تجربه به من نشان داده است که برای تمامی هم‌محله‌ای‌هایم این اتفاق عجیب بوده است و با نگاهی عاقل‌اندرسفیه دنبالم کرده‌اند. انگار صندلی‌های منتهی به تره‌بار، فقط برای کسانی هستند که به تره‌بار می‌روند؛ انگار که خیابان‌های منتهی به تره‌بار هم فقط برای خریداران و رفقای تره‌بار باشد و اگر قصد داری به جای دیگری بروی، بهتر است از خیرِ راه رفتن در آن کوچه و نشستن روی صندلی‌هایش بگذری.معمولاً در خانه من مسئول خرید از «میدون» نیستم و بابا بیشتر اوقات توی خیابان دراز دوطرفه سرآزیر می‌شود، اما گاهاً که نیاز به وسیله‌ای ضروری برای پخت وپز یا شست‌وشو بوده، راهی تره‌بار شده‌ام؛ قیافه‌ام انگار که داد بزند: «من رفیق صمیمی قزل قلعه نیستم.» باعث تعجب بقیهٔ همراهانم تا تره‌بار می‌شود و سنم و تنها رفتنم سدی می‌شود برای این که بتوانم با قزل قلعه صمیمی بشوم.تره‌بارِ ما با این همه سال بودن در کنار خوابگاه و دانشگاه هنوز هم به جوان مجرد روی خوش نشان نمی‌دهد.روز- داخلحالِ روزخریداران تره‌بار در طول هفته و روزهای مختلف، متفاوت از هم هستند. در روزهای کاری و اوایل هفته معمولاً تره‌بار مملو از پیرمردها و پیرزن‌های بازنشسته‌ایست که یا تنها و یا همراه با همسرشان راهی تره‌بار می‌شوند. اکثر آن‌ها از زمان ورود تا خروجشان بیشترین زمان را نسبت به دیگران در تره‌بار می‌گذرانند؛ زیرا حتماً باید تمامی غرفه‌ها را ببینند و تا بتوانند بارشان را به سمت درب خروجی ببرند چندبار روی صندلی‌های داخل سوله‌ها بنشینند تا بتوانند خستگی درکنند.سوله‌هایی بلند که تا دوسه سالِ پیش در وسط حیاط اصلی بودند، حالا با مغازه‌ها و بخش‌های دیگری احاطه شده‌اند؛ اما همچنان با قدرت در سر جای خود هستند. سوله‌هایی که در آن سبزی، ماهی و میوه و هر آن‌چه که برای خوردو‌خوراک روزانه‌ٔ خود بخواهید در آن‌ها پیدا می‌شود. سوله‌هایی که معمولاً با ورود به آن‌ها با بوی شدید ماهی یا سبزی مورد استقبال قرار خواهید گرفت. فروشندگانی که معمولاً نمی‌گذارند تا میوه و سبزی را خودتان جدا کنید و همیشه یک کیلو بیشتر از درخواستتان برایتان میوه می‌ریزند و در سبزی تربِ بیشتری می‌گذارند تا سبزی وزن بیشتری پیدا کند. فروشنده‌هایی که اگر در جای خود ثابت بمانند و به شهر یا روستاشان برنگردند، حافظه‌های خوبی دارند و اگر به صورت مستمر از آن‌ها خرید کنید شما را به خاطر می‌آورند و هوایتان را در خریدهای بعدی خواهند داشت. فروشنده‌هایی که باید هم‌زمان حواسشان به مشتری، میوه‌های داخل هر جعبه و میوه‌هایی که روی زمین میفتند، باشد. فروشنده‌هایی که اکثراً کرد و بسیار جوان یا حتی نوجوان هستند و با صدای بلند میوه‌هایشان را تبلیغ می‌کنند.پیش‌ از تره‌بار«در هر دو ضلع بند عمومی سلول‌های انفرادی بود که یک ردیف آن پنجره‌ٔ همیشه بسته‌ای داشت.»محلی که بعد از کودتای ۲۸ مرداد به زندان تغییر کاربری داد، شامل بخش‌های مختلفی می‌شد. در داخل زندان، درب بندهای عمومی که در میانه‌ٔ محیط زندان قرار داشته‌اند به سمت حیاط باز می‌شدند و ضلع جنوبی زمین هم شامل توالت و دوش می‌شده است. حیاط بند عمومی حوضی با یک بید مجنون در خود داشته است؛ بیدی که می‌گفتند یادگار «وارطان» است و او آن را کاشته است. پنجره‌ٔ یکی از سلول‌های انفرادی هم به سمت همین حیاط باز می‌شده و گویا از سلول‌های پرطرفدار برای زندانیان انفرادی محسوب می‌شده است؛ چرا که امکان صحبت با زندانیان بند عمومی و ردوبدل کردن اطلاعات با آن‌ها را به زندان انفرادی و تنها می‌داده است و برای ساکنش مزیت محسوب می‌شده است.دیوارهایی که خاطرات شمارگان روزها و دست‌نوشته‌های زندانیان بودند؛ از چوب‌خط تا شعری که روی یکی از دیوارهای سلول‌های آن نوشته شده بوده: «دلم از این خرابی‌ها بود خوش، زآنکه می‌دانم خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گردد.»زیست شخصیتوی هر دوتا سوله می‌گردم و سبزی‌ خوردنی را که مامان سفارش داده تا حتماً بخرم را اول از همه توی کیسهٔ پارچه‌ای جا می‌دهم و بعد با دقتی بیشتر از قبل به رفت‌وآمدها و خریدها نگاه می‌کنم؛ از فروشنده تا خریدار مرا عضوی از تره‌بار نمی‌دانند انگار. برایم عجیب است که تا همین چندسال پیش که بچه بودم و با بابا برای خرید می‌آمدیم به تره‌بار، چطور هیچ‌کس حضورم را غیرعادی نمی‌دانست. چندتایی عکس از فضا و خریداران می‌گیرم و بعد از چند فریم، با صدای یکی از انتظامات تره‌بار متوقف می‌شوم: «خانم! عکس نگیر!»با این جمله از انتظامات سراغ تابلوی «عکاسی ممنوع» را می‌گیرم و آن را جایی دور در سردرِ ورودی اصلی پیدا می‌کنم. برایم عجیب است که ممنوعیت عکاسی در تره‌بار چه صیغه‌ایست و چرا تابحال آن تابلو را ندیده‌ام که با صحبت با مسئول اداری می‌فهمم برای عکاسی از آن باید از هفت‌خوان عبور کنم. عکس آخری که گرفته‌ام را چون انتظامات می‌خواهد پاک می‌کنم؛ می‌گوید: «بهتون اعتماد کردما. پاکش کنین.»برای منی که همیشه از همین تره‌بار خرید کرده‌ام، انگار یک جادویی وجود دارد که نمی‌گذارد تا سراغ مغازه یا فروشگاه‌های دیگری بروم؛ گاهی حتی راهم را دورتر می‌کنم تا کمی در تره‌بار گشت بزنم و به قول مامان مردم را ببینم که خرید می‌کنند. مامان معتقد است که وقتی دیگران پولی برای خرید دارند، آدم باید خوشحال باشد. نظری در این مورد ندارم، اما حس خوبی از این‌جا می‌گیرم.دنبال میوه‌هایی که روی زمین می‌افتند می‌کنم تا سر جای اصلی یا دست فروشنده برشان گردانم؛ کار همیشه‌ام است. می‌دانم خیلی از خریداران فقط میوه‌های بخت‌برگشته را با پا به بیرون راهنمایی می‌کنند و میوه‌ها به جای آن که در شکم یک نفر قرار بگیرند، در شکم آشغال‌های آخرِ وقت و بی‌وقت میدان جا خوش می‌کنند. آماده هستم تا اگر کسی نشانی سبزی‌فروشی را پرسید بگویم. در تره‌بار نباید فراموش کرد که هر پاکت خرید از کدام غرفه بوده است؛ چون همیشه کسی هست که سراغ سرمنشاء خرید را از آدم بگیرد.تمرینی برای تقویت حافظه.در راه برگشت به چرخ‌های خرید و خانم‌ها و آقایانی برمی‌خورم که کارتی دور گردنشان است؛ کنجکاو می‌شوم و به اتاقی که در آن وسایلشان و میوه‌هایی که می‌خرند در آن است سرمی‌زنم و می‌فهمم از آن کسب‌وکارها هستند که برای دیگران از تره‌بار خرید می‌کنند؛ فکر نمی‌کردم از خرید کردن هم بتوان پول درآورد. جالب این‌جاست که در چند دقیقه‌ای که با مسئولشان صحبت می‌کنم و اطلاعات می‌خواهم، همه از خریدها با عنوان خرید خودشان نام می‌برند. آقای کاملی که فکر نمی‌کنم سنش با من تفاوت چندانی بکند به همه‌ی سوال‌هایم جواب می‌دهد و دائم در رفت‌وآمد و بررسی کیفیت میوه‌های خریداری‌شده است. دستگیرم می‌شود که آدم‌های متفاوتی از نقطه‌های متفاوت شهر که حتی خیلی به میدان نزدیک نیستند، از بازیگر تئاتر تا کارمند برای دیگران خرید می‌کنند. بعضی‌ها شغل دومی دارند و بعضی دیگر هم به همین شغل اکتفا کرده‌اند و بعد از آن به کارهای شخصیشان رسیدگی می‌کنند. از آقای کاملی می‌پرسم که ایرادی ندارد اگر از فضای داخلی محل کارشان عکس بگیرم که می‌گوید باید با شخص دیگری هماهنگ کنم و شماره‌اش را می‌نویسم. با خودم فکر می‌کنم که از دژ نظامی راحت‌تر از این‌جا می‌شود عکس گرفت. خداحافظی می‌کنم و در دلم مطمئن نیستم که اگر یک دختر جوان نبودم، با همین برخوردها در مقابل سوالاتم و ایستادن وسط دفتر کار مواجه می‌شدم یا نه.نگهبان دری که همیشه با او سلام و علیک دارم، بازنشسته‌ٔ آموزش‌وپرورش است. اسمش را نمی‌دانم اما می‌گوید که از همه‌ٔ نگهبان‌های دیگر سابقه‌ٔ بیشتری دارد، اما چون قبلاً در جوادیه معلم بوده است، در مورد کاربری قبلی میدان تره‌بار نمی‌داند.وسط صحبت‌هایش به کسانی که با ماشین از در وارد می‌شوند فیش می‌دهد و آرزوی روز خوبی را می‌کند.شب-داخلحالِ روزکارمندها و کسانی که منتظر هستند تا قیمت میوه‌ها کم‌تر از اینی که هست بشوند، از حدود بعدازظهر تا بسته شدن تره‌بار سروکله‌شان پیدا می‌شوند. میزها و سبدهایی که جدای از میوه‌های دیگر وسط سوله قرار می‌گیرند و قیمتشان در هر کیلو تفاوت فاحشی با میوه‌های داخل هر غرفه دارد. قبل از گرانی‌ها تعداد کسانی که این ساعت از شبانه‌روز برای خرید با قیمتی کم‌تر به میدان می‌آمدند، کم‌تر بود و معمولاً توسط فروشنده‌ها شناخته شده بودند؛ حالا اما بیشتر کسانی که از غرفه‌ها خرید می‌کنند به سبدها و میزهای وسط سوله هم با دقت نگاه می‌کنند.قزل قلاع یا همان قلعه‌ٔ قرمز، حالا با رنگ قرمز انار و سیب پر شده است.از حدود ساعت ۷ به بعد، ب تدریج سوله‌ها از خریداران خالی می‌شوند و فروشنده‌ها و نگهبان‌ها در بخش تره‌بار باقی می‌مانند؛ بعضی شب را همان‌جا در غرفه یا اتاق خود می‌خوابند و بعضی دیگر هم به سمت خانه راهی می‌شوند. چراغ‌ها خاموش شده و نمایش تا سانس بعدی پایان میابد.پیش از ‌تره‌بار«تاریکی مصادف است با استنتاق‌ها و تیرباران‌ها.»شب در زندان تاریک است و تنها. راهی به بیرون نیست و باید در سلول‌ها تا زمان هواخوری ماند و روی دیوارها نوشت و در گوش هم‌بندی شعری زمزمه کرد تا بعد از آزادی‌اش برای دیگرانی که منتظر هستند بخواند.زیست شخصیشب‌های تره‌بار ترسناکند؛ من از شب و اتمام کار و خاموشی در مکان‌هایی مانند تره‌بار می‌ترسم. مثل حسی که به شهربازی خاموش و متروک دارم: مرده و کشنده. شاید هم بخاطر خاصیت ارواح زندان است که این حس به آدمیزاد دست می‌دهد. این را مطمئن نیستم.همه در عجله‌اند که زودتر به خانه برگردند و من معمولاً این ساعت به تره‌بار نمی‌آیم؛ به قول بابا جنس خوب را باید همان اول هفته و اول وقت خرید. البته که بابا هم گاهی مجبور می‌شود همین حدود برای گوجه یا خیار به تره‌بار سربزند. آدم‌ها در این وقت دیگر حوصله‌ٔ خودشان را هم ندارند، آمده‌اند خرید کنند و بروند و از آدم‌های باحوصلهٔ صبح‌ خبری نیست. چراغ‌های داخل محوطه کفاف چشم را نمی‌دهند و فقط محوطه‌ٔ دورِ شهروند که در نزدیکی سوله‌هایی‌ست به تدریج در حال بسته شدن هستند را پوشش می‌دهند. تنها نشانه‌ٔ زندگی که ساعت ۹ خاموش می‌شود و شهربازی ترسناک کابوس‌های مرا به واقعیت تبدیل می‌کند.شب-اطرافحالِ روزتره‌بار در این اطراف مثل قلبی‌ست که خون را به کل این محله پمپاژ می‌کند. وقتی خاموش است، کسی هم رغبتی به زندگی ندارد.حالا دیگر خیابان‌های اطراف از جای پارک پر هستند و تنها کوچه‌ٔ دوطرفه‌ٔ بالای اتوبان جلال خاموش و سوت‌وکور است؛ انگار که نه خانی آمده باشد و نه خانی رفته باشد. درها بسته شده‌ و همه داخل خانه‌هایشان در حال شستن خریدهایشان هستند و صدای چرخ خریدها از داخل کوچه‌ها شنیده نمی شود.این محله با تره‌بار زنده‌ست.پیش از ‌تره‌بار«برای ساکنان ده امیرآباد، قزل قلعه در روز رنجی‌ست بی‌پایان.»مکانی که از آن صدای تیر، شکنجه و شعرخوانی‌های ساکنانش می‌آید؛ همسایه‌ای که چندان رسم همسایگی را به جا نمی‌آورد.زیست شخصیاولین‌باری که از مامان در مورد کاربری قبلی این مکان می‌شنوم، دیروقت است و شهربازی خاموش.مامان اطلاعات زیادی در مورد جزییات ماجرا ندارد، اما خوب یادش هست که زندان را خراب کردند تا این نقطه را به میدان تره‌بار تبدیل کنند.چندسال بعد از آن که در این مورد از مامان می‌شنوم، سرتاسر اتوبان کردستان را که در موازات با قزل قلعه‌ست دیوار صوتی می‌کشند؛ زندان سابق زندانی می‌شود. صدایش به کسی نمی‌رسد و با صداهای درونش تنها می‌شود. صداهایی که نمی‌شود فراموش کرد. صداهایی که باید در خاطر سپرد؛ فکر می‌کنم حالا که دیگر قلعه‌ی قرمزی در کار نیست، باید با یک خودکار قرمز همه‌ٔ این صداها را در ذهن ثبت کرد. نباید فراموش کرد. قزل قلعه به ظاهر خاموش شده است، اما این‌طور نیست. قزل قلعه خاموش نشده است؛ این ماییم که نمی‌شنویم.منابع:۱.کتاب: قزل قلعه، زندان سرخ پهلوي، تاليف: يعقوب لطفي، موزه عبرت ايران۲. روزنامه کیهان 1 اردی‌بهشت ۱۳۵۸۳. پایگاه خبری تحلیلی پایشگر</description>
                <category>هدا سرکشیک‌</category>
                <author>هدا سرکشیک‌</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 12:59:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«معاون اولِ آدام مَک‌کِی»</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%90-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%8E%DA%A9-%DA%A9%D9%90%DB%8C-k8qkb9vbcdcy</link>
                <description>«نوشته ای بر فیلم معاون اول»کریسشن بیلی که نتوانست کوین اسپیسی بشود!چطور بعد از تجربه‌ی موفق فیلم &quot;Big Short&quot; یا «رکود بزرگ»، با «معاون اول»  با سر به زمین بخوریم؟ این سوالی‌ست که با دیدن آخرین فیلم آدام مک‌کی یعنی &quot;Vice&quot; یا همان معاون اول (رییس جمهور) ذهنتان را مشغول خواهد کرد. فیلمی موضع‌گیرانه و بی سروته که در نهایت هیچ تصویر واضحی از دوره‌ی تاریخی مدنظر کارگردان را برایتان روایت نمی‌کند؛ تلاشی که با وجود بازیگران مطرحی چون کریسشن بیل و ایمی آدامز هم همچنان بی‌نتیجه مانده است. با نگاه به پوستر فیلم، لیستی اغواکننده و سرشار از بازیگران مطرح و یا کاندید و برنده‌ی اسکار، توجه مخاطب را به خود جلب می‌کند؛ لیستی که می‌تواند طرفداران سینما را به راحتی به سمت خود بکشاند. اما قبل از تصمیم به دیدن این فیلم، چند نکته را در نظر بگیرید.اولین نکته‌ای که قبل از دیدن فیلم باید در نظر بگیرید این است که بازه‌ی زمانی بیشترِ اتفاقات فیلم مربوط به دوره‌ی ریاست جمهوری جورج دابلیو بوش (یا همان بوش پسر) می‌شوند؛ اما نحوه‌ی روایت فیلم به گونه‌ای است که برای دیدن آن به داشتن اطلاعات تاریخی در مورد آن بازه از تاریخ آمریکا و خاورمیانه نیاز پیدا خواهید کرد. خاصیتی که از کارگردانی مثل آدام مک‌کی بعید نیست. حجم عظیمی از اطلاعات تاریخی و اتفاقاتی که اگر در مورد آن‌ها ندانید، با دیدن فیلم گیج خواهید شد و ممکن است دیدنش را رها کنید. علاوه بر این، آدام مک‌کی نوع روایت و پردازش مخصوص خودش را در این فیلم نیز استفاده کرده است؛ نحوه‌ی روایتی که اگر با آن آشنا نباشید و فیلم قبلی کارگردان، یعنی «رکود بزرگ» را ندیده باشید، ممکن است برایتان اذیت‌کننده و عجیب باشد. اما اگر با «رکود بزرگ» آشنا باشید، این روش پردازش برایتان جدید نخواهد بود. نکته‌ای که در مورد نحوه‌ی پردازش این فیلم بیشتر اتفاق افتاده است، برش‌های زیادی‌ست که در روند داستان اتفاق میفتند تا بتوانند در نهایت یک روایت را به مخاطب برسانند. مخاطب برای هضم اطلاعات و اتفاقات زمان زیادی ندارد و ضربه‌ها به صورت مستمر به او وارد می‌شوند.فیلم با دیدِ پرداختن به زندگی معاون اول جورج دابلیو بوش یعنی دیک چِینی ساخته شده است و حول محور به قدرت رسیدن و تاثیرش بر روی سیاست آمریکا می‌چرخد. دوره‌ی ریاست جمهوری جورج بوش پسر برای ما دوره‌ایست که با خبرهای مرتبط با حمله‌ی آمریکا به عراق، افغانستان و تهدید به حمله به ایران گره خورده است و از ذهن پاک نمی‌شود. نکته‌ی اساسی، نقش پررنگ چِینی به عنوان بانفوذترین معاون اول ایالات متحده‌ی آمریکا در تمامی این اتفاقات است؛ شخصیتی منفور و خاکستری که برای بسیاری هنوز علامت سوال‌های زیادی در موردش وجود دارد. اگر با چیدمان سیاسی کشور ایالات متحده‌ی آمریکا کمی هم آشنایی داشته باشید، می‌دانید که معاون اول رییس جمهور می‌تواند در رای‌گیری‌های انتخاباتی و محبوبیت رییس جمهور تاثیر به‌سزایی داشته باشد؛ اما نقش وی در ادامه‌ بسته به شرایط و رییس جمهور، می‌تواند به نقشی تشریفاتی و یا تاثیرگذار تبدیل شود. نکته‌ی قابل توجه این است که معاون اول رییس جمهور سِمَتی است که صرفاً در صورت استعفا، فوت و یا برکناری رییس جمهور به قدرت کامل می‌رسد و قبل از آن قدرت به صورت کامل در دستانش نیست؛ نکته‌ای که گویا در مورد چینی صدق نمی‌کرده است.دیک چینی، معاون اول رییس جمهور سابق ایالات متحده‌ی آمریکا جورج دابلیو بوش مک‌کی از آن دسته کارگردان‌هایی‌ست که اعتراضات و عقاید شخصی خود را به وضوح و کاملاً عامدانه در فیلم‌نامه و پردازش فیلمش وارد می‌کند؛ در نتیجه با وجود موضع‌گیری‌های واضح و گاهاً شدیدِ کارگردان در فیلم، بهتر است همان‌طور که گفته شد، اطلاعات منصفانه و وسیعی از دوره‌ی تاریخی فیلم داشته باشید و احساساتتان را مدیریت کنید و به دست کارگردان نسپارید!بیشترین دلیل مورد توجه قرار گرفتن فیلم، بازیگر نقش اول فیلم دیک چِینی‌ست که کریسشن بیل ایفاگر نقش آن است. کریسشن بیل که همیشه برای نقش‌هایش فیزیک بدنی خود را تغییر می‌دهد، این بار نیز برای ایفای نقش چِینی به این روند دیوانه‌وار ادامه داده است و چیزی حدود ۲۰ کیلو وزن اضافه کرده است تا بتواند هر چه بیشتر به این شخصیت نزدیک بشود.عکس سمت راست: کریسشن بیل در نمایی از فیلم/ عکس سمت چپ: دیک چِینیگریم بِیل برای این نقش روزانه حدود ۵ ساعت زمان می‌برده است که باعث شده تا تشخیص چهره‌ی این بازیگر در زیر این حجم از گریم سخت باشد؛ در نتیجه تعجبی هم ندارد که گروه گریم این فیلم اسکار بهترین چهره‌پردازی را از آنِ خود کرد. علاوه بر این، بِیل با دقت حالت‌های چهره، صدا و حتی طرز لبخند دیک چِینی را تقلید می‌کند که از نقاط جالب توجهی‌ست که از چشم منتقدان هم دور نمانده است؛ اما این تلاش و وسواس بیل برای شباهت پیدا کردن به چِینی آن‌قدر ادامه پیدا کرده است که باعث شده است تا روی بازی‌اش اثر منفی بگذارد. این تلاشِ بیل، بازی وی را تا حدی ماشینی‌وار و غیر قابل باور کرده است و حس همراهی مخاطب را از شخصیتی که ایفاگر آن است گرفته است. منتقدان در مورد این ایفای نقشِ بِیل دو دسته نظر مختلف دارند: بعضی آن را به عنوان یکی از بهترین کارهای او و دیگران از آن به عنوان تلاشی که به نتیجه‌ی مطلوب نرسیده است نام می‌برند.بیل قبل از این فیلم هم با مک‌کی در فیلم قبلی‌اش یعنی همان «رکود بزرگ» همکاری داشته است؛ همکاری‌ای که به زعم بسیاری موفق‌تر از همکاری آن‌ها در «معاون» است. نقشی متفاوت که توانسته بود بیل را دوباره سر زبان‌ها بیندازد و مورد تشویق و تمجید قرار بدهد. نقشی که بیل در آن توانست قابلیت‌های فوق‌العاده‌ی خود در بازیگری را نشان بدهد. اتفاقی که انتظار می‌رفت تا در «معاون» رخ بدهد، اما نیفتاد. گویا «معاون» تلاشی برای ساخت یک اثر موفق دیگر مانند: « رکود بزرگ» بوده است که به نتیجه نرسیده باشد.بیل در نمایی از فیلم «رکود بزرگ»سال ۲۰۱۸، سالی خوش‌اقبال برای فیلم‌های بیوگرافی بود؛ از «حماسه‌ی کولی» گرفته تا «معاون»، فیلم‌هایی از منظر شخصیت‌پردازی، مطابقت با واقعیت و فیلم‌نامه متوسط و حتی رو به پایین که به دلیل علاقه‌ی آکادمی در این سال به بیوگرافی‌ها، از این خوش‌اقبالی بی‌نصیب نماندند و مورد توجه فراوان قرار گرفتند؛ در حدی که برای جایزه‌ی بهترین فیلم نیز به رقابت پرداختند.بیوگرافی‌ها معمولاً به این دلیل ساخته می‌شوند تا مخاطب را با نکته‌ای تازه درباره‌ی شخصیت یا شخصیت‌های اصلی یا دنیای متفاوت‌تری از آن‌ها آشنا کنند که قبلاً مورد توجه نبوده است؛ اتفاقی که در فیلم مک‌کی نیفتاده است. اطلاعاتی که در نهایت دست مخاطب را می‌گیرند، صرفاً شامل مجموعه‌ای از باورهای عامیانه و صحبت‌های رسانه‌های مختلف درباره‌ی وقایع ذکرشده در فیلم می‌شوند. اتفاقات و اطلاعاتی که در «معاون» نمایش داده می‌شوند، چیزی فراتر از مستندهای مربوط به دوره‌ی معاونت چِینی و ریاست جمهوری دابلیو بوش نیستند؛ از این منظر، فیلم هیچ نکته یا اتفاق جدیدی را برای مخاطب به نمایش نمی‌گذارد و همان اطلاعات و اتفاقاتی را که از پیش می‌دانیم دوباره برایمان تکرار می‌کند.نماهایی ار فیلمما با شخصیت دیک چِینی که محوریت اصلی فیلم را دارد آشنا نمی‌شویم و از طرز تفکر وی باخبر نمی‌شویم. در نهایت بعد از دیدن فیلم، حسی را به این شخصیت خواهیم داشت که از شنیدن اخبارِ آن دوره‌ی تاریخی می‌گرفتیم؛ حسی که به تمامی سیاستمداران داریم: این که هیچ از کارشان سردرنمی‌آوریم. تغییرات شخصیت چِینی با هیچ دلیل و منطقی سازگاری ندارند و در انتها نمی‌توانیم بفهمیم که چطور مردی که در صحنه‌ی اول از فیلم می‌بینیم به کسی تبدیل شده است که وضعیت یازده سپتامبر را مدیریت می‌کند. با دیدن فیلم بارها این مونولوگ به گوشمان می‌خورد که «ما نمی‌دونیم اون لحظه توی ذهن دیک چِینی چی می‌گذشت.»! نکته‌ای که مخاطب را به این سمت می‌برد تا رسماً اعلام کند که نیازی به دیدن این فیلم ندارد و با ندیدنش هم می‌تواند به راحتی به زندگی‌اش ادامه بدهد؛ زیرا در نهایت هیچ نکته‌ای از این شخصیت دست‌گیرش نخواهد شد. به نظر می‌آید که مک‌کی در ابتدای فیلم با نوشتن جملاتی با این مضمون که «ما نهایت تلاشمان را برای از کارِ دیک چینی سردرآوردن انجام دادیم، اما او خیلی فرد ساکت و مرموزی بوده»، سعی در دوری از این قبیل انتقادها داشته باشد، اما به نظر نمی‌آید که با گفتن چنین جمله‌ای بتوان از شخصیت‌پردازی ناقص فیلم‌نامه چشم‌پوشی کرد.علاوه بر شخصیت چِینی به عنوان نقش اول، شخصیت‌پردازی دیگر نقش‌های فیلم نیز به خوبی انجام نشده است؛ می‌توان در این مورد به شخصیت لین چِینی، همسر دیک چِینی نیز اشاره کرد که ایمی آدامز نقشش را ایفا می‌کند. این دو شخصیت (دیک و لین) در کنار هم می‌بایست یک زوج سیاستمدار و قدرت‌مند را به نمایش می‌گذاشتند، اما به جای آن صرفاً به دو شخصیت مبهم و گیج‌کننده تبدیل شده‌اند که به راحتی از ذهن مخاطب پاک خواهند شد و ماندگاری‌ای نخواهند داشت.کریسشن بیل و ایمی آدامز در نمایی از فیلمیکی دیگر از شیمی‌های شخصیت‌ها در فیلم مربوط به چِینی و دابلیو بوش است؛ تقابلی که به شکلی غیر قابل باور و حتی خنده‌دار تصویر می‌شود. در این تقابل، جورج دابلیو بوش یک احمق به تمام معنا تصویر می‌شود و تمامی اتفاقات توسط چِینی به جلو پیش می‌روند؛ شخصیتی که گویی از خود قوه‌ی تصمیم‌گیری مستقل ندارد و عملاً در روند اتفاقات کاره‌ای نیست!نکته‌ای که در این مورد جلب توجه می‌کند، اختلاف شدیدی‌ست که بین چینی و بوش در دوره‌ی دوم ریاست جمهوری وی به وجود آمده بوده است و کارگردان گویا هیچ توجهی به آن نشان نداده است. با در نظر گرفتن این واقعیت، تئوری جورج دابلیو بوشِ کاملاً احمق و بی‌دست‌وپا کمی غیرقابل باورتر از پیش به نظر می‌رسد.انتخاب بازیگرها از نظر چهره، نوع پوشش و در ادامه گریم، با دقت انجام شده است و فیلم از این منظر دقیق عمل کرده است. برای مثال این بار به سم راک‌ول، بازیگر نقش دابلیو بوش و ایمی آدامز، بازگیر نقش لین چینی نگاه کنید.سَم راک‌وِل در نقش جورج دابلیو بوش در نمایی از فیلمعکس سمت راست: ایمی آدامز در نمایی از فیلم/ عکس سمت چپ: لین چینیمی‌توان گفت که فیلم تلاش داشته است تا جنگ قدرتی را که در سریال House of Cards دیدیم را به نمایش بگذارد، اما در این زمینه به هیچ وجه موفق عمل نکرده است. جنگ قدرتی که در سریال مذکور می‌بینید، حاصل یک فیلم‌نامه و علی‌الخصوص شخصیت‌پردازی فوق‌العاده قوی از شخصیت اصلی یعنی فرانسیس آندروود و همسرش کِلِر آندروود است؛ اتفاقی که در «معاون» با دیک چینی و لین چینی دیده نمی‌شود. این تلاش برای مشابهت را می‌توان در صحنه‌ی نهایی فیلم، هنگامی که بیل به سمت دوربین برمی‌گردد و مستقیم با مخاطب صحبت می‌کند (اتفاقی که در فیلم به رد کردن دیوار چهارم توسط شخصیت‌ها معروف است.)، دید. اتفاقی که یکی از جذابیت‌های اصلی سریال House of Cards برای مخاطبانش به شمار می‌آمد.نکته‌ی دیگری که این فیلم با سریال House of Cards در آن مشترک است، شخصیت اول آن‌هاست: مردی سفیدپوست که از فقر و بی‌پولی به سیاست و قدرت می‌رسد و گویا به همین دلیل است که تا این حد بی‌رحم است! نگاهی که گویی سیاست را صرفاً متعلق به طبقه‌ی متمول جامعه می‌داند و بسیار مورد انتقاد است.شوخی‌های استفاده‌شده در فیلم، به صورت هوشمندانه در جایی که باید به کار نرفته‌اند و گاهاً به جای کمک به روند فیلم، باعث از بین رفتن تاثیر صحنه‌ای که در آن مطرح می‌شوند، شده‌اند. جملاتی که می‌توانند برای مخاطب تاثیرگذار باشند نیز در جای درست استفاده نمی‌شوند و در نتیجه تاثیر صحیح خود را نمی‌گذارند و از بین می‌روند.کریسشن بیل در نمایی از فیلمیکی از نکات جالب فیلم، این است که در یکی از صحنه‌های آن، شخصیت‌ها از فیلم به عنوان فیلمی لیبرال نام می‌برند. نکته‌ای که دور از ذهن هم به نظر نمی‌رسد و مشخص می‌کند که خودِ کارگردان نیز لیبرال بودن فیلمش را قبول دارد. این فیلم و فیلم قبلی کارگردان (رکود بزرگ) برای اقلیت لیبرالی ساخته شده‌اند که قصد دارند تا حکومت جمهوری‌خواهان بر ایالات متحده را سرشار از سیاهی نشان بدهند. موضع‌گیری‌هایی که همان‌طور که گفته شد، کارگردان با بی‌پروایی تمام در طول فیلمش انجام می‌دهد.کار خلاقانه‌ی دیگری که مک‌کی در فیلمش انجام داده است، استفاده از دو تیتراژ در فیلم است؛ یکی از تیتراژها به ناگهان در میانه‌ی فیلم و تیتراژ دوم در انتهای فیلم بالا می‌آید. تیتراژهایی که بعد از اتمامشان هم همچنان صحنه‌هایی از فیلم برای دیدن باقی مانده‌اند.یکی دیگر از اتفاقات جالب فیلم، استفاده‌ی راوی داستان از یک مثال است که کارگردان هم به خوبی از آن در روند فیلم بهره می‌برد: «مثل گذاشتن یه سری فنجون و نعلبکی روی یه سری فنجون و نعلبکی دیگه. هیچ‌وقت نمی‌تونی حدس بزنی کِی ممکنه این‌ها بریزن و همه‌چی رو خراب کنن.»این روند به صورت دقیق در فیلم هم اتفاق میفتد؛ تیتراژ ابتدایی زمانی روی صفحه ظاهر می‌شود که جورج دابلیو بوش هنوز به چینی پیشنهاد معاونتش را نداده است؛ اتفاقی که اگر رخ نمی‌داد، از بسیاری اتفاقات بعدی در فیلم و واقعیت جلوگیری می‌کرد و اتفاقات به شکلی دیگر رقم می‌خوردند. می‌توان گفت با این تفاسیر، علاوه بر چینی و همسرش لین، ما نیز به عنوان مخاطب از آن زنگ تلفن در صبح روز تعطیل خشمگین می‌شویم؛ زیرا می‌دانیم که بعد از آن اتفاقات خوبی نخواهند افتاد.در نهایت این فیلم نتوانسته است تا امتیاز بالایی از منتقدان بگیرد و در دسته‌ی فیلم‌های متوسط جای می‌گیرد. مک‌کی نتوانسته است تا جادوی فرانسیس آندروود را دوباره  با فیلمش برایمان زنده کند!اگر به مباحث دوره‌ی ریاست جمهوری جورج دابلیو بوش و معاونت دیک چینی علاقه‌مند هستید، دیدن مستندهای مرتبط با آن‌ها تجربه‌ی دقیق‌تر و بهتری را برایتان رقم خواهد زد.</description>
                <category>هدا سرکشیک‌</category>
                <author>هدا سرکشیک‌</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 00:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلوپی برای زنده ماندن در دالاس</title>
                <link>https://virgool.io/@hoda.sarkeshik/%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3-c6edrmvrnfwa</link>
                <description>«نوشته‌ای بر فیلم Dallas Buyers Club»چطور می‌توان با کم‌ترین بودجه بین منتقدین و جوایز اسکار قد علم کرد؟این سوالی‌ست که با دیدن فیلم «ژاک مارک وَلی» پاسخش را خواهید گرفت. فیلمی که با بودجه‌ی فقط ۵ میلیون دلار توانست جای خود را میان نامزدهای اسکار سال ۲۰۱۴ در رشته‌های مختلف و البته منتقدان سینما باز کند. داستان فیلم در حدود سال ۱۹۸۰ در ایالات متحده آمریکا اتفاق میفتد. ران وودروف، مرد عیاش، موادفروش و مهندس برقی‌ست که یک روز بر اثر سانحه‌ای که در محل کار برایش اتفاق میفتد به بیمارستانی به نام «مرسی» می‌رود و در آن‌جا متوجه می‌شود که به بیماری HIV مبتلاست.کاراکتری که با بازی متیو مک‌گاناهی شکل می‌گیرد. داستان این فیلم براساس اتفاقات واقعی و الهام از زندگی «ران وودروف» نوشته و ساخته شده است، اما نکته‌ی قابل‌توجه این مسئله‌ست که با وجود تمرکز بسیار زیاد بر روی این کاراکتر، کارگردان توجه مخاطب را به سمت روند داستان و نشان دادن اعتراضاتش به سیستم پزشکی و درمانی و شرکت‌های داروسازی آمریکایی و در نهایت تغییرات انسان‌ها در طی زمان و قرار گرفتن در موقعیت‌های مختلف می‌برد.روند فیلم از ران وودروفِ منکر بیماری‌اش به ران وودروفی که برای احقاق حقوق تمامی بیماران مبتلا به این بیماری تلاش و جستجو می‌کند، می‌رسد. باور عمومی اشتباهی که فقط هم‌جنس‌گرایان به بیماری‌ HIV مبتلا می‌شوند به وضوح در بین بیشتر کاراکترهای فیلم از جمله ران دیده می‌شود و کارگردان تلاش در زدودن این باور اشتباه دارد و می‌توان گفت شاید برای همین روی کاراکتر دگرجنس‌گرایی مانند ران تمرکز کرده است تا بتواند پیام خودش را بهتر به مخاطب برساند و از جبهه‌گیری او جلوگیری کند.نوع پردازش فیلم به شکلی جدید اما همچنان ناراحت‌کننده‌ست. تفاوت عمده‌ی نحوه‌ی روایت در این فیلم با دیگر فیلم‌های درام در اینست که کارگردان نمی‌خواهد تا مخاطب فقط به حال کاراکترهایش گریه کند و برای آن‌ها دل‌سوزی کند. کارگردان شما را با کاراکترها همراه می‌کند و شما در کنار آن‌ها این روند را تجربه می‌کنید. این تجربه در کنار کاراکترها باعث می‌شود تا جرات قضاوت آن‌ها از شما بعنوان مخاطب گرفته شود.احساساتِ کاراکترها در هر قسمت از فیلم برای مخاطب قابل‌درک هستند و این باعث همراهی بیشتر ما با فیلم می‌شود، ما تمامی احساسات گیجی، انکار، منفعت‌طلبی و... را با کاراکترها تجربه می‌کنیم، در نتیجه ترجیح می‌دهیم تا فیلم ادامه پیدا کند و همچنان به این روندِ تجربه ادامه بدهیم.نکته‌ای که بیشتر از همه باعث موفقیت و توجه منتقدین و آکادمی اسکار به این فیلم شد، بازی فوق‌العاده‌ی بازیگر نقش اول آن یعنی متیو مک‌گاناهی بود. مک‌گاناهی برای بازی در این فیلم چیزی حدود ۲۰ کیلوگرم وزن کم کرده که باعث شده شناخت چهره و حالت‌های صورتش برای مخاطب سخت و متفاوت از دیگر فیلم‌هایش باشد. بسیاری این تغییر وزن این بازیگر را با کاهش وزنی که کریستین بیل برای بازی در فیلم مکانیست داشته است مقایسه می‌کنند.کریستین بیل در فیلم مکانیست / کریستین بیل در فرش قرمز جوایز اسکارمتیو مک‌گاناهی و تغییر وزنش برای این فیلممتیو مک‌گاناهی برای بازی در نقش‌هایش از متد اکتینگ استفاده می‌کند. متدی که در آن بازیگر در تمام طول مدت فیلم‌برداری در شخصیت باقی می‌ماند و به نوعی در آن ذوب می‌شود، به شکلی که تشخیص او و کاراکتری که آن را بازی می‌کند برای افراد سخت و حتی غیرممکن می‌شود.از نکات مثبتی که در پردازش شخصیت‌ها به آن توجه شده این نکته‌ست که مخاطب برای او و دیگر شخصیت‌ها احساس ترحم نداشته باشد. این نکته در کش‌دارنبودن صحنه‌های ناراحت‌کننده و استفاده‌ی بسیار کم از موسیقی غمگین دیده می‌شود. انتقال این حس که شخصیت اصلی ما فقط به کمی زمان و تغییر موقعیت و اتفاق‌های جانبی نیاز دارد به خوبی انجام شده است. این حس که «ران می‌تواند خیلی بهتر از تصور اولیه‌ی ما از او باشد.» کارگردان برای انتقال این حس از اتفاقاتی مثل: علاقه و تلاش ران برای کسب اطلاعات در مورد بیماری‌اش و داروهای مرتبط با آن، تاثیراتشان و تغییر دیدگاه او نسبت به هم‌جنس‌گرایان استفاده کرده است. این نکته در صحنه‌های اول و آخر فیلم که با هوشمندی انتخاب شده‌اند نیز دیده می‌شود: ران در سکانس انتهایی روی گاو وحشی تسلط دارد، درست برعکس سکانس ابتدایی که از بیرون شاهد ماجراست و این به این معناست که او بالاخره توانسته  است درون وحشی خودش را آرام کند.در کنار توجه به این نکات در شخصیت‌پردازی‌ها، کارگردان در عمیق شدن در کاراکترها یا بطور عمد و یا غیرعمد و بعنوان ضعف دور شده است. در انتهای فیلم، ما اطلاعات چندانی نه از ران و نه از دیگر شخصیت‌ها نداریم.در کنار ران دو شخصیت فرعی دیگر هم دیده می‌شوند: ریان یا ریموند و دکتر ایو.ریان کاراکتر هم‌جنس‌گرایی‌ست که بطور اتفاقی با ران در بیمارستان آشنا می‌شود. کاراکتری که جرد لتو نقش آن را به بهترین شکل ممکن ایفا میکند. کارگردان در انتخاب بازیگرها به بهترین شکل عمل کرده است، جرد لتو بهترین مکملی‌ست که می‌توانست در کنار شخصیت اصلی حضور پیدا کند. به شکلی که تصورِ بازیگر دیگری در این نقش برایمان غیرممکن باشد. مواجهه‌ی ریان با ران که در ابتدا باتوجه به کاراکتر هموفوبیک ران چندان خوشایند بنظر نمی‌رسد، این دو کاراکتر را با هم تا انتهای روند داستان همراه می‌کند، تا جایی که تاثیر عمیقی بر روی شخصیت ران و طرز تفکرش توسط حضور ریان در زندگی‌اش دیده می‌شود. ریان هم مبتلا به همان بیماری‌ست و برای نجات جان خودش تلاش می‌کند. با وجود تلاش کارگردان و اهمیت این شخصیت در روند داستان، ما از او هم اطلاعات زیادی به دست نمی‌آوریم و پرداخت به او کم اتفاق میفتد، در صورتی که باتوجه به تاثیر او در زندگی و شخصیت کاراکتر اصلی، این انتظار می‌رفت که پرداخت بیشتری در مورد او صورت بگیرد. روند تطبیق ران با شرایط ریان بعنوان کسی که با هم‌جنس‌گرایان رابطه‌ی خوبی ندارد نیز سرعت زیادی دارد. شخصیت فرعی بعدی دکتر ایو با بازی جنیفر گارنر است. زنی جوان و دل‌نشین که از ابتدا به دل شخصیت اصلی هم می‌نشیند، اما تاثیرش در روند داستان و زندگی ران در حدی نیست که بتوان وجود او را برای فیلم ضروری دانست و می‌توان او را کاراکتری زائد دانست. اگر به این شخصیت و رابطه‌ی او و ران بیشتر پرداخته می‌شد، این کاراکتر نیز جای خود را بهتر پیدا می‌کرد. این تلاش برای اهمیت دادن به این کاراکتر با دیالوگ‌های تاثیرگذار فیلم بین آن‌ها دیده می‌شود، مانند این دیالوگ معروف ران در فیلم: «حس می‌کنم اون‌قدر دارم برای زندگی می‎‌جنگم که دیگه وقتی برای زندگی کردن ندارم. من فقط می‌خوام همه‌ی این‌ها یه معنی‌ای داشته باشه.» اما این قبیل دیالوگ‌ها نیز ما را برای لزوم وجود این شخصیت در فیلم قانع نمی‌کند.شاید مانوردادن کارگردان روی شخصیت اصلی باعث اهمیت کم‌تر وی نسبت به شخصیت‌های فرعی و تاثیرگذارش شده‌ است. در نهایت می‌توان نقش دکتر ایو را در حد یک دکتر متعهد به شغلش دانست تا جامعه‌ی پزشکی آمریکا یک‌سره سیاه نشان داده نشود.این فیلم با بودجه‌ی ۵ میلیونی‌اش که تنها ۲۵۰ دلار از آن را هم خرج گریم کرده است (!) توانست جای خوبی را در امتیازدهی منتقدان و جوایز آکادمی اسکار باز کند و در چند رشته نامزد و برنده شود.در نهایت متیو مک‌گاناهی و جرد لتو برای ایفای نقش در این فیلم توانستند اولین اسکارهای خود را برای بازیگر نقش اصلی و نقش مکمل مرد به خانه ببرند. این اتفاق در سالی افتاد که این بازیگران با رقبای قدرتمندی چون دیکاپریو، مایکل فسبندر، کریستین بیل و بردلی کوپر در این رشته حضور داشتند. سالی که انتظار می‌رفت تا لئوناردو دیکاپریو بعد از چندین‌بار کاندید شدن، اسکار را برای نقشش در فیلم گرگ وال‌استریت ببرد.موفقیت این فیلم نشان داد که با کم‌ترین بودجه نیز می‌توان داستان را روایت کرد و در نهایت مهم‌ترین اتفاق ساخت فیلم و روایت درست داستان است.</description>
                <category>هدا سرکشیک‌</category>
                <author>هدا سرکشیک‌</author>
                <pubDate>Fri, 30 Oct 2020 14:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>