<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سورئال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hojat.davarpanah98</link>
        <description>دانشجو، در جست و جوی هر آنچه جدید است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:31:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/175230/avatar/p5ZnOE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سورئال</title>
            <link>https://virgool.io/@hojat.davarpanah98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توصیه به متعادل زندگی کردن اشتباه است</title>
                <link>https://virgool.io/@hojat.davarpanah98/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-upj97u5mz059</link>
                <description>میگن انگیزه های یک کودک، خودبزرگ بینی و این رو در بسیاری از فعالیت های کودک میشه مشاهده کرد.انگیزه  یک نوجوان، مقبولیت خود، که اون رو تا حدودی  وابسته به تصدیق دیگران  میکنه. بزرگسال اما، به دور از هیجانات، انگیزه خودش رو در عشق به سرنوشت  جست و جو میکنه.زیاد درگیر این موضوع هستم که در بزرگسالی پشیمون آنچه در جوانی انجام داده ام نباشم.اگه در  زمان سفر کنم به 30 سال اینده احتمالا آن روزها اینقدر منطقی و آرام شدم که پیشنهادم به جوانی خودم، حفظ تعادل باشد.در شجاعت، مهربانی،شیطنت، تفریح و هر صفت و فعالیتی باید تعادل داشته باشم. راستش رو بخوای مشکل اینکه مفهوم تعادل برام کسل کنندساگه بخوام ی مثال بزنم اینجوریِمعمولا روزی 7ساعت بیرون میرمبه صورت کمی اگه بگم، تفریط در بیرون رفتن برام اینکه اصلا بیرون نرم و افراط ینی 12ساعت بیرون بودن.حالا من در ی بازه قرار دارم، پیشنهاد اینکه باید در امور زندگیم به تعادل برسم،مثل بیرون رفتن.نقطه تعادل همیشه میانگین نیست،فرض رو بر 5ساعت میگذارم.باید سعی کنم دو ساعت از زمان کم کنم تا به تعادل برسمدر طول این تلاش نقطه تعادل 5ساعت من هم که یک معیار متغییر دچار افزایش یا کاهش میشه.به این ترتیب من در زندگیم هعی در تلاشم که به تعادل برسم اما هر قدمی که برمیدارم خودش رو تعادل اثر میذاره.مثل الاکلنگی که دو سرش وزن های متفاوتی قرار داره و باید تلاش کنی در تعادل نگه داری، آن هم برای مدت طولانی.در چرخه ای بی انتها باید به دنبال تعادل در زندگیم باشم در حالی که ازین موضوع رنج میبرم که چرا فعالیت های روزمره ام تعادل ندارد.اما اگر الالنگ به تعادل برسد چه؟ در وضعیت سکون باقی میمونه.و تعادل بیرون رفتن من یعنی هر روز 5 ساعت بیرون باشم.نه، نمیتونم این کسل کنندس. دلم میخواد از دل بی نظمی های زندگیم نظمی بیرون بکشم. از دل هیجاناتش، اتفاقات پیش بینی نشده اش.میدونی شاید من اکنون در تعادل هستم.7 ساعت برای من تعادل است. همینقدر شیطنت برای من تعادل است. آنچه ذهنم افراط میدونه تعادل.افسوس که باید به دنبال تعادل حرکت کنم.میپرسی چرا؟ یعنی تو هم موافقی تعادل در زندگی چندان هم منطقی نیست؟شاید  چند ماه دیگر در حالی که روزانه 5 ساعت بیرون هستم ذهنم در حال کلنجار  رفتن با این ساعت افراط گونه باشه. و باز این سوال که باید به تعادل برسممفهوم تعادل اما بیش از همه عدم پویایی میاره.نه، دیگر به کسی توصیه نمیکنم متعادل زندگی کندو او هم قانع شود بدون ایکنه بپرسد تعادل چیست. مشکلاتش حل شود و برود به دنبال رسیدن به تعادل...</description>
                <category>سورئال</category>
                <author>سورئال</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 03:33:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا بخشیدن به جهان بی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@hojat.davarpanah98/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-lx2czq40pdic</link>
                <description>فوبیا ارتفاع داشتم. البته نه همیشه.اون بالا تازه یادم میومد که ای بابا، هنوز زندگی مو دوست دارم.ی موقع هایی ارتفاع هم بهم یادآوری نمیکرد اسم این دوران افسردگی بود و ی خوبی ای که داره اینکه عجیب رهایی میده. از دنیا و تعلقاتش.درک پدیده ترس برام کمی دشوار. اینکه سطح اتکایی داری که مطمعن و میدونی قرار نیست پرت بشیاما سناریو های مختلفی میچینی که اصل اول شون اینکه باید ترستو بیشتر کننامروز تو ارتفاع قرار داشتم اونم ی جایگاه نامطمعنهدف فقط ی چیز بودغلبهاین ها رو نگفتم که بگم امروز بر ترسم غلبه کردمتلاش های زیادی برای پذیرش تفاوت های ما آدمها با یکدیگر انجام شده، من درک ترس بقیه رو مناسب میبینم.وقتی کسی از ترس شدیدش حالا اسمش میشه فوبیا یا هراس، هرچی نمیدونم برام تعریف میکنهمتوجه  اتفاقی که در ذهنش میگذره نمیشم.مثلا برام از ترسش از تاریکی میگه از کلی  سناریو مختلف که موقعیت براش میسازه و هیچ ارتباط معقول و منطقی برای  پیدایش خطر و ترس نمیبینم.اما تصور اینکه خودم هراس هایی دارم که منطقی نیستن کمک کنندسلازم نیست حرف های بقیه رو درک کنیم توجیه منطقی براشون داشته باشیم و اگه با عقل جور در نمیومدن سعی کنیم با عقل جواب بدیمدست کم همیشه اینطور نیستبه این فکر کن ک دیدن خمیازه ی فرد که باعث خمیازه کشیدن توهم میشه، نشانی بر حس همدردی در توستبه قول یکی که اسمش یادم نیستتنها کاری که میتونیم بکنیم معنا بخشیدن به این جهان بی معناستگاهی در تلگرام مینویسم</description>
                <category>سورئال</category>
                <author>سورئال</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 04:59:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>