<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hojjat Dehbozorgi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hojijoon2009</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:57:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58443/avatar/jMZCwB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hojjat Dehbozorgi</title>
            <link>https://virgool.io/@hojijoon2009</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقدی کوتاه بر &quot;درونِ لویین دیویس&quot; ساخته برادران کوئن</title>
                <link>https://virgool.io/@hojijoon2009/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A6%D9%86-vqnccl6wrw4q</link>
                <description>&quot;درون لویین دیویس&quot; را شاید بتوان در کنار &quot;دهشت زده&quot; و &quot;بعد از خواندن بسوزان&quot; از مهجورترین فیلم‌های برادران کوئن‌ به نسبتِ آثار شناخته شده‌تر و معروف‌ترشان هم‌چون&quot; لبوفسکی بزرگ، بارتون فینک، اِی برادر کجایی؟ و فارگو&quot; به حساب آورد و آن را در رده کارهای کم‌تر دیده شده‌شان قرار داد اما بدون شک با نگاهی دقیق‌تر به جرأت می‌توان از آن به عنوان هوشمندانه‌ترین و درعین حال تلخ‌ترین و جسورانه‌ترین اثر این دو برادر یاد کرد. کمدیِ سیاهِ خاصِ همیشگیِ این دو نفر که این‌بار در &quot;درونِ لویین دیویس&quot; پا را فراتر از مرزهایِ دیگر آثارش قرار داده و آن را به صورت کاملا مجزا و واحد برای مخاطب عرضه می‌کند.&quot;درون لویین دیویس&quot; ما را به دهه 60 آمریکا می‌برد جایی که یکی از مهم‌ترین جنبش‌های سیاسی و علی الخصوص فرهنگی عصرِ آمریکا در این برهه شکل می‌گیرد. بنیان گذاریِ نسل بیتی که حرکاتش را از همین دهه و حتی چندسال قبل‌تر از آن آغاز می‌کند؛ هرچند که کوئن‌ها به این مقوله‌ی تاریخی ورود نکرده امّا با وام گیری از این برهه‌ی تاریخی، مخاطب را به همان دوره با فضایی خفقان آور می‌برند و با تصویرسازی‌هایی که در تمامیِ سکانس‌ها از اصلاح رنگ و نورِ چرک و بدون کوچک‌ترین تصاویر کارت پستالی و زرق و برق دار گرفته تا از بین بردن رفلکس‌های شارپیِ اجزای صحنه و لوکیشن‌های بسیار تنگ و تُرش که اکثر آن در محیط‌های پایین شهر می‌گذرند ما را با واقعیت موجود در این دوره مواجه می‌کنند.سکانس افتتاحیه‌ی فیلم از یک کلوپ شبانه، در فضایی نوآر با نورپردازیِ لوکی خاص چنین مکانی شروع می‌شود و برخلاف انتظار این‌بار نه با جوانانی طغیان‌گر و هیپی و موزیک‌های شلوغِ راک اند رول و جاز مواجه می‌شویم که عکسِ آن با فضایی کاملا آرام و دل‌نشین روبه‌رو هستیم و تک خواننده‌ای روی سِن و اجرایِ سولویی از جنس فولکور. تعریف سکانس به سکانسِ فیلم خارج از حوصله است، بنابراین بحث را فرسایشی نکرده و یک‌راست به سراغ اصل موضوع می‌رویم جایی‌که رفته رفته با لویین همراه می‌شویم و در چند سکانس متوالی به آرامی و با حوصله و منظّم کاراکتر وی را می‌شناسیم؛ لویین مردی حدودا سی ساله است، کسی که موسیقیِ فولک را به خوبی می‌شناسد و از کودکی عاشقانه آن را پرستیده و دنبال کرده و علی‌رغم مخالفت خانواده راهش را از آن‌چه که پدرش را در آن خوار می‌شمرده جدا کرده و در عینِ فلاکت و تنگدستی یکی دو آلبوم را منتشر کرده امّا تنها به دلیل آن‌که خواسته و میل باطنی‌اش که همان اعتلا و ارزش موسیقی فولک بوده را زیر پا نگذاشته از بازیِ روزگار کنار زده شده است. لویین برخلاف سلیقه‌ی چیپ و بی ارزش و تجاریِ موسیقیایی کمپانی‌ها و خیلِ کثیرِ مردم کوته اندیش عمل کرده و از نظر خودش تن به خفت و خواری و کج سلیقگی نداده و همین موضوع سبب بحران در زندگی‌اش شده است.همان‌طور که پیش‌تر گفته شد شرح تمامی سکانس‌ها با شرح جزئیات ریز و متبحرانه‌ی کوئن‌ها خارج از این نوشته است و هرچه راجع به نقاط کلیدی و به شدت حساب شده و دقیق این فیلمنامه صحبت شود اجحاف در کلیت متن به وجود خواهد آورد. بنابراین صرف لذت بردن و تحلیل تکنیکی فیلمنامه را در صورتی که دوستان مشتاق باشند ادامه خواهیم داد ولی علی‌ایها الحال از کنار آن رد می‌شویم ... &quot;درون لویین دیویس&quot; پر است از سکانس‌هایی با نیش و گزندهای تند و بی پرده‌ی کوئن‌ها به سیستمی که انسان را تحت الشعاع خود قرار می‌دهد و دو راهِ کلّی را پیش روی وی قرار می‌دهد؛ یک آن‌که مطیعانه سر به تیغ آن قرار دهد و &quot;منِ&quot; واقعی‌اش را زیر پا بگذارد و در راهِ موفقیتی که &quot;باب میل همان سیستم&quot; است قدم بگذارد و دوم آن‌که با آن مبارزه کند و راه نیستی و فسیل شدن را سرلوحه‌ی زندگی‌اش قرار دهد.خاطرنشان می‌شوم رویِ این نوشته تنها ستایشِ کار کوئن‌ها نیست و این دغدغه تنها در دهه 60 آمریکا خلاصه نمی‌شود. این اتفاق و چنین درامی در زندگیِ انسان کنونی و یا 1873 کشوری همچون زئیر هم ممکن است روی داده باشد و قطع به یقین در 2100 میلادی در جایی دیگر هم رخ خواهد داد چراکه چنین عنصری که ریشه در ذات انسان دارد در محور x , y و حتی ابعاد زمانی جای نمی‌گیرد و این موضوع فارغ از هر نوع شرایطی، تکنولوژی‌ای و سیاست و اقتصادی پیوسته درحال وقوع است چنان‌که هنرمند و یا حتی هنردوست بی‌استعدادِ &quot;حقیقی&quot; همواره بر سر این دو راهیِ انتخاب قرار می‌گیرد. پُرواضح است آدمی در جامعه‌ای زندگی می‌کند که سردمداران و فرماندهانش افرادی چون &quot;باد گروسمن&quot;هاست که احمقانی هم‌چون &quot;تروی نلسون و جیم&quot; بدنه‌ی ننگین این سیستم‌ فاسد را تشکیل داده‌اند. امّا سوال اصلی و چالش واقعی نه این سیستم و نه این افراد دون و فرومایه است که مهم‌تر از آن به جایگاه ما در این سیستم برمی‌گردد؟ براستی شمایِ دوست در کجای این سیستم قرار می‌گیرید؟ آیا باید همچون &quot;اَل کودی&quot; تن به خواسته‌ی سیستم داده و برخلاف آن‌چه که میل و علاقه‌ی باطنی‌تان است عمل کرده و جعبه‌ی استعدادهایتان را زیر گنجه‌ی اتاقتان چال کرده و مطیعانه از آن پیروی می‌کنید و یا برعکس هم‌چون &quot;لویین دیویس&quot; سرنوشتی سیاه و بس خوار حداقل از دیدگان اجتماع نصیبتان شود؟ هرچند انتخاب دیگری نیز این وسط وجود دارد و آن انتخاب خود نیز خارج از این دو راه نیست آن درواقع همان تصمیمی است که قبل از شروع فیلم به وسیله‌ی&quot;مایک گورفین&quot; گرفته شده است؛ خودکشی! مشخصتا این نگرش نیز زیر مجموعه‌ی&quot; نه گفتن به سیستمِ&quot; موجود خواهد بود. ولی با این‌ حال و با همه‌ی این تفاسیر تصمیم شما در مواجهه با این سیستم چه خواهد بود؟! حجت ده‌بزرگی26/12/1399</description>
                <category>Hojjat Dehbozorgi</category>
                <author>Hojjat Dehbozorgi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 20:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو</title>
                <link>https://virgool.io/@hojijoon2009/%D8%AF%D9%88-e2gczsfl6nm5</link>
                <description>فریاد برآورد که آآآآآآآآآی روسیاهِ نفرین­شده ... چنین خفتن و دم برنیاوردن در آغوش مرگ نه سزاوار مادربخطایی چون توست و نه رادمردی چون من...هان! برخیز!برخیز که زمانه چنان افسارگسیخته به سوی­مان شتابان­ست گویی از بدو زایشش هماره درپی­ ما دو نفر بوده...تو را چه می­شود! برخیز که سکوت رادعی­ست در آن­چه که می­باید به دست خودت به فرجام رسد.هان!کِز کرده­ای!...باشد... هر چه تو گویی، هر چه تو رانی!دمی بگذشتنفیری به گوش رسید. به سمت پنجره سربرگرداند. چیزی برش آشکار نشد.دوباره به جای اولش بازگشت. دوم نفیری شنید. برخاست و از آن سبب که خاستگاه بر او هویدا نشد به بیرون از کلبه شتافت. این­بار به روشنی صدای طبل و دُهل بر او پیدا شد. رهگذری را دید.نفس­زنان خود را به پیشگاهش رسانید.&quot;آی مردک دانی این بوق و کرنا از برای چیست؟&quot; رهگذر از وی روی برتافت و راه خود ادامه داد. دگربار نعره برآورد که آآآآآآی مردک با توام! این جشن و هلهله از برای چیست؟ رهگذر پس از چند گام بر سرجای خود درنگ کرد و به سوی برگشت و پاسخ داد:&quot;زمانه است...مردمان روستا وی را برحسب عهد نیاکانشان دربند کرده و به صلیب کشیده­اند شاید چاره افتد که وی را از هجرت بازدارند&quot;</description>
                <category>Hojjat Dehbozorgi</category>
                <author>Hojjat Dehbozorgi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 00:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک</title>
                <link>https://virgool.io/@hojijoon2009/%DB%8C%DA%A9-qvrvytmpzxft</link>
                <description>سکانس آخر آنگونه که از پیش طراحی شده بود به پایان نرسید.قرار بر آن بود که گردنش را لای زانوانش قرار دهد چنان که نویسنده طول پلان تا خفگی را چیزی حدود 30 ثانیه تخمین زده بود! کار باید طبق وعده تمیز و بدون دردسر تمام میشد.اندکی به جسم نیمه جانش خیره شد. با خود گفت ارزشی ندارد.کنارش نشست.دستمال گردنش را از جیب کتِ چرکِ نخنمایش بیرون آورد.خون اطراف لبانش را همچون بورژواهای دوران تزار پس از صرف قهوه یِ صبحانهِ درباری با دستمالِ خیس از عرق به ظرافت پاک کرد. دستمال را در جیبش گذاشت.برخاست و رفت.کات.زن از روی زمین بلند شد و به سرعت به طرف کارگردان دوید.&quot;کجا رفت؟چرا کات دادی؟&quot;کارگردان با انگشت اشاره مسیر را نشانش داد.مرد حالا فرسنگ ها دور شده بود.زن با آب و تاب و تمام توان به دنبال وی می دوید.هر چقدر بیشتر می دوید بیشتر دور می شد.نگاهی به پشت سرش انداخت.برهوت.نه کارگردان و نه گروه فیلمبرداری و نه هیچکس دیگر.تنها شئِ سفیدی از دور نمایان بود.روی برگرداند به مسیر مرد.برهوت.برگشت و به سمت شئِ سفید دوید.زیر لامپ نئونی کف خیابان جاییکه سکانس به پایان میرسید خودش را درحالی پیدا کرد که دستمالی به دست گرفته که لکه های خون خشک شده حالا جزیی از آن پارچه شده بود. ساعت 30 دقیقه بامداد نشده بود که صدای ناقوس به گوشش رسید.30 بار بدون وقفه.</description>
                <category>Hojjat Dehbozorgi</category>
                <author>Hojjat Dehbozorgi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 23:08:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شب های روشن&quot;؛ مقايسه اي بر يك فيلم اقتباسي در تقابل با ساختار ادبي اثر</title>
                <link>https://virgool.io/@hojijoon2009/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%9B-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%8A%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D8%B1-%D9%8A%D9%83-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%8A-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-o7fdotpn3gkc</link>
                <description>داستان : شب هاي روشن( سفيد ) اثر فئودور داستايفسكيفيلم : شب هاي روشن (1957) اثر لوكينو ويسكونتي-----------------------------------------------------------------------------------------براي مقايسه دو اثر – داستان و فيلم –  ناچارا بايد خلاصه اي از داستان را ذكر ميكردم تا در حين نقد بتوان چگونگي برخورد يك فيلمساز را با اثر مقايسه كرد. در واقع دليل وجود و عدم مجموعه داستان در فيلم و اضافه كردن انديشه ي كارگردان خارج از اثر، جهت پيشبرد زاويه ديد خود فيلمساز را در فيلم بتوان بيان كرد.در بحث اقتباس ادبي جهت ساخت يك فيلم در اينجا ما با چند بحث نظير فضاسازي ، توصيفات ، گفتارهاي افراد ، شخصيت پردازي ، پيشبرد داستان به وسيله اِلمان هاي گفته شده در داستان، يكدست سازسي اين اِلمان ها و به ويژه جهت دهي افكار نويسنده به آنچه كه بايد رخ دهد مواجه مي شويم. بدين منظور اين فيلم را از منظر رمان به صورت كوتاه اما دقيق مورد نقد و بررسي قرار داده و در نهايت به جمع بندي مي رسيم.-----------------------------------------------------------------------------------------شب اول:ما با خواندن شب اول در ميابيم كه شخصيت داستان ما هشت سال است كه در پترزبورگ اقامت دارد و با كلفت خود در خانه اي گذران عمر مي كند. توصيفات وي از پترزبورگ گاه به گونه اي طنز است و گاه عاشقانه. با ديوار ها و پنجره ها و ساختمان ها حرف ميزند و از دغدغه هاي آن ها مي گويد. از مردم شهر مي گويد كه نسبت به او بيگانه اند، مردمي كه با هم به ييلاق ميروند و وي را تنها مي گذارند. خود نيز دليلي براي رفتن ندارد چراكه به قول خودش نه جايي و نه كاري خارج از پترزبورگ دارد و در اين ميان تنها پيرمردي را مي شناسد كه هر روز صبح براي هم دست تكان مي دهند.شبي وي سرگردان در شهر قدم مي زند. در راه جلوي مشروب فروشي دختري را تنها مي بيند كه مردي ولگرد مزاحم وي است. مرد را مي راند و با دختر مشغول صحبت مي شود و از وي تقاضاي ديدار مجدد مي كند. دختر كه ابتدا اكراه دارد قبول مي كند و از وي مي خواهد تا در قرار بعدي موضوعي را به او بگويد. هر دو جدا شده و ما مرد را سرگردان مي بينيم كه تا صبح در خيابان ها پرسه مي زند.شب دوم:ديدار مجدد. با يكديگر بيش تر صحبت مي كنند. دختر خود را معرفي مي كند. اسمش ناستنكا است. پيش زمينه داستان زندگي اش را مي گويد كه با مادر بزرگش زندگي مي كند. ناستنكا از مرد مي خواهد كه داستان زندگي اش را بگويد. مرد داستان زندگي اش را به گونه اي ادبي و خيلي جدي برايش شرح مي دهد. وي از تنهايي هايش مي گويد. از مهماني ها و دوستان و آشناياني مي گويد كه وي با آنها سودايي ندارد. زندگي اش را در ميان جمعي باز ميگويد كه هيچگاه توان برآورده كردن آمال اش را در اين بين نداشته است. از مردمي مي گويد كه از ادارات و موسسات خود به گونه اي براي استراحت مي گريزند كه بچه ها از مدرسه.....ناستنكا رفته رفته با توضيحات مرد يكه مي خورد و با وي ابراز همدردي مي كند.داستان ناستنكا:ناستنكا هفده ساله است. مادر و پدرش مرده و مادر بزرگ اش كه قبلا متمول بوده سرپرستي اش را بر عهده دارد. يكسال پيش مستاجري تقريبا جوان و خوش قيافه در طبقه ي دوم خانه ي آنها سكونت مي كرده است. رفته رفته ناستنكا به جوان دل مي بازد. جوان قصد ترك آنجا را دارد كه ناستنكا نيز از وي درخواست مي كند كه با او برود. جوان به دليل مذيقه مالي توان ازدواج با ناستنكا را ندارد اما به وي قول مي دهد كه در آينده نزديك به ديدنش آيد و با وي ازدواج كند. حال جوان برگشته و مدت سه روز در خانه ساكن است ولي تا به حال براي پيشنهاد و حتي صحبت كردن به پيش نيامده است. اكنون ناستنكا از مرد مي خواهد كه نامه را بدست جوان برساند.شب سوم:هوا باراني و توصيفات نويسنده از فضاي غم باريست. جواب نامه هنوز نيامده است. مرد در خيابان ها و كوچه ها با ناستنكا قدم مي زند و با وي صحبت ميكند. مرد از آمدن جوان هراسان است.شب چهارم:جواب نامه هنوز نيامده است. مرد تصميم مي گيرد كه به ناستنكا ابراز علاقه كند. ناستنكا از اين مهم آگاه است و پاسخ مثبت مي دهد و براي بدست آوردن هرچه بيش تر دل مرد، از جوان بدگويي مي كند. در خيابان ها و كوچه ها و زيرپل ها قدم مي زنند و درباره آينده صحبت مي كنند كه در همين اثنا جوان وارد مي شود. بلافاصله ناستنكا به بغل مرد ميرود و از وي خداحافظي كرده و بوسه اي بر گونه ي وي مي زند و به سمت جوان مي رود. جوان و ناستنكا دور مي شوند. رفتن جوان همان و تنهايي مرد همان.صبح:نامه اي از ناستنكا مي رسد و از وي طلب عفو مي كند. در نامه ذكر شده كه با جوان ازدواج مي كند.-----------------------------------------------------------------------------------------نقدقبل از هر چيز بايد كلمه اقتباس را مشخص كرد. اقتباس به معناي ساده همان &quot; برگرفتن &quot; است. حال مي خواهم با استفاده از روشن شدن اين معنا، تكليف يك بيراهه را مشخص كنم كه افراد زيادي به واسطه همين اشتباه، فيلمي ساخته اند كه به هيچ وجه درخور اثر اصلي نبوده است.صرف بيان يك فيلم خط به خط با داستان در واقع مصداق همين قضيه است. چرا كه مي بينيم خيلي از آثاري كه به شيوه خط به خط اقتباس شده اند از جانب مخاطب يا رو به فراموشي سپرده شده اند يا از زير تيغ منتقدان جان سالم به در نبرده اند. در اينجا ما نيز با يك اثر وفادارانه به متن - اگر به شيوه اي كه ذكر شد وفادارانه كلمه مناسبي باشد - همراه نيستيم و در واقع ويسكونتي از منظر ديگر قضيه را دنبال مي كند...... ©1-  فضاسازي:از لحاظ عنصر فضاسازي ويسكونتي بسيار عالي عمل كرده. خيابان هاي خيس خورده، ساختمان هايي با فضاي تنگ و نزديك به يكديگر با معماري هايي تقريبا مشابه، نورپردازي پركنتراست و سايه روشن هايي كه فضايي سياه از شهر به ما مي دهد و حركت دوربين هاي ساده و غير انتقالي كه اين سكون و سياهي را بشدت معنا مي دهد و ما را به فضاي اصلي داستان نزديك تر مي كند. يكي ديگر از استفاده هاي بجاي ويسكونتي استفاده خوب وي از طراحي لباس است كه به سادگي از آن نمي توان گذشت. درمورد فضاسازي بيش تر توضيح خواهم داد.2-  توصيفات:در يك داستان توصيفات نقشي اساسي دارد، در فيلم اين مقوله به شكل ديگري خود را نشان مي دهد. اين همان عنصر فضاسازي است كه قبلا توضيح داده شد. يك مثال كلاسيك قضيه را روشن مي كند. ما در روال خواندن يك داستان پنجاه صفحه اي براي اينكه خواننده درون متن قرار گيرد - به عنوان مثال- سي صفحه توصيفات نويسنده را از فضاي داستان داريم. بيست صفحه ديگر همانا گفتار است!. حال چه شد؟·  در داستان نويسنده بستر سازي مي كند و بعد در اين بستر ساخته شده ماجرا مي سازد.· حال اينكه در فيلم ميزانسن همان بستر سازي است. ما همواره با ديدن فيلم و موقعيت بازيگران و ديالوگ هاي آنان تحت تاثير فضاي دروني فيلم قرار مي گيريم. اما اگر كمي دقيق تر شويم در يك فيلم بدون ديالوگ هم – چه بازيگر در صحنه باشد و چه نباشد – مخاطب تحت تاثير صحنه برداشت هاي خود را دارد. خيلي از كارگردانان به عنصر ميزانسن بي توجه اند. اين دقيقا همان نقطه عطفي است كه در ادبيات وجود دارد و بعضي از نويسنده ها از آن غافل اند. يكي از دلايل توفيق يك اثر حال چه داستان و چه فيلم همان توصيفات است كه در فيلم اين توصيفات جاي خود را به فضاسازي مي دهد (مورد 1 كه شرح داده شد).پس درفيلم درواقع زمان براي بستر سازي صرفه جويي مي شود. اين همان زبان پيچيده در عين حال ساده و گيراي يك فيلم است. پس مي بينيم كه يكي از دلايل بشدت تاثير گذار در فيلم ويسكونتي توصيفات وي از فضاي شهر است.3- گفتارها:گفتارهاي و ديالوگ هاي شخصيت هاي فيلم به متن واقعي بسيار نزديك است تا جاييكه بعضي از آنها عينا خود متن اصلي داستان است. در بكارگيري اين گفتار ها، فيلمنامه نويس به زيبايي از نقطه نظر نويسنده داستان جهت پيشبرد داستان استفاده كرده است. درواقع مفيد بودن و موجز گويي در ديالوگ هاي اين فيلم به چشم مي خورد.4-  شخصيت ها:انتخاب شخصيت هاي يك فيلم هميشه حائز اهميت بوده. چه بسا كه پاي يك فيلم اقتباسي در ميان باشد. همواره خواننده پس از خواندن اثر و ترس از زايل شدن قهرمان داستانش دچار اين واهمه است كه به سراغ نسخه تصويري آن برود يا نه. پس از اين كشمكش - كه من به نوبه خود همواره درگير اين قضيه بوده ام - به دنبال حداقل خصوصيات شخصيت هايي است كه در طول رمان يا داستان در سر پرورانده، با آنها همراه شده و همانند يك مادر - كه بالاتر از وي - پرستاري كرده است مي باشد. پس كوچكترين خطا در انتخاب بازيگر و مهمتر اينكه حركات و رفتار بازيگر انتخاب شده مي تواند كل فيلم را در چشم حداقل چنين مخاطبي به خاك سياه بنشاند.اما در اين فيلم بازي بي نظير ماريا شل در كنار ماستروياني - با وجود اينكه جهت دهي فيلمنامه به گونه اي بود كه چندان با شخصيت اصلي داستان{برخلاف متن اصلي داستان} درگير نمي شديم – فراموش ناشدني است. تنها نقطه ضعفي به نظر من شايد كه به چشم مي آيد سن و سال ناستنكا است كه در داستان هفده ساله بيان شده است.5-  اِلمان هاي داستان:در يك فيلم اقتباسي المان هايي كه به تماشاگر داده مي شود كاملا مشخص است. نياز به توضيحي نيست چراكه تماشاگر قبلا و در داستان با آن ها سروكار داشته است. حال اگر اين تماشاگر، خواننده اي اثر بوده باشد، كار مشكل تر مي شود. كوچكترين غفلت كارگردان نابخشودني است. در اين فيلم چند بار اين حركت صورت گرفت كه به گونه اي ديگر تصحيح و در خدمت فيلم قرار گرفت كه هنر فيلمساز در استفاده سينمايي از اتفاق ها را مي رساند.6-  جهت گيري افكار نويسنده:و اما مهم ترين بحث جهت گيري صحيح افكار نويسنده است و كارگردان از چه راه به اين مهم دست پيدا مي كند؟همانگونه كه اشاره شد ما داستان زندگي راوي(شب دوم)را در طول داستان مي شنويم اما در طول فيلم هرگز. درواقع اين هوش كارگردان را ميرساند كه هر چه بيش تر و بيش تر داستان صرف را به اثري سينمايي تبديل كند. شخصيت منفعل ماستروياني و بيگانگي وي با مردم شهر خود سبب سكون است كه (با توجه به سينماي دهه پنجاه) قابليت تبديل شدن به فيلم را نداشته است. كارگردان هوشمندانه توانسته است به وسيله يك اتفاق (ورود جوان) هم زاويه ديد را تغيير دهد و هم خط داستاني را به كلاسيك تغيير دهد. ما در فيلم به گونه اي ديگر درگير شخصيت راوي مي شويم. ويسكونتي از داستان ناستنكا نهايت استفاده را مي برد و عنصر تعليق كه همان ورود جوان است را پررنگ تر مي كند به گونه اي كه در داستان با توجه به همذات پنداري خواننده با راوي اين نقطه آنچنان پررنگ نيست.دو نكته ديگر خارج از بحث وجود دارد كه به آن ها مي پردازيم:· از نكات ديگر قابل توجه وجود تنها سه شب در داستان است. يعني 1- شب اول 2- تلفيق شب دوم و داستان ناستنكا 3- شب سوم و چهارم و صبح است. زمان عنصر تعيين كننده اي در خط روايي يك داستان به فيلم را دارد. طوريكه اولين سوال براي كساني كه مايل به كار اقتباس هستند اين است كه طول فيلم چقدر مي شود؟ پاسخ اين افراد در خواندن داستان و ديدن فيلم است.· ® نكته ديگر وجود شخصيت فرعي - زن روسپي - در بار مشروب فروشي است كه چشم به مرد در فيلم دارد. در داستان اين شخصيت وجود ندارد اما ويسكونتي با هوش دقيق خود وجود اين زن را براي شخصيت پردازي مرد در مدت زمان هاي كوتاه ضروري دانسته است كه با توجه به زاويه ديدي كه فيلمنامه از داستان به ما مي دهد و قبلا بحث شد كاملا منطقي است.نتيجه گيري:. ©.........خواننده و بيننده مشتاق است كه راه هاي درست يك اقتباس سينمايي از يك اثر ادبي را بشناسد تا با خيل عظيم آثار اقتباسي كه موفق و راه گشا نبوده اند و همواره اين دستاويز براي بعضي از افراد وجود دارد كه اقتباس فيلم از رمان هيچگاه موفق نبوده را پايان دهد. فيلم &quot;شب هاي روشن&quot; اثر لوكينو ويسكونتي نمونه موفقي از اقتباس هاي ادبي است كه بر مخاطب ثابت مي شود همين معدود فيلم ها سبب اتصال اين دو هنر مي شوند. در پايان خاطر نشان مي شوم كه از اين داستان تا به اكنون چهار فيلمساز تلاش خود را براي به تصوير كشيدن اين اثر انجام داده اند. لوكينو ويسكونتي(1957)، ایوان پیریف(1960)، روبرت برسون(1970) و فرزاد موتمن(2003) از جمله اين كارگردانانند كه هيچ يك از اين آثار به اندازه اين اثر ماندگارتر نبوده است. اثری که خود داستایوفسکی، در یکی از نامه هایش، آن را «رمان احساساتی» تعریف کرده است.به هر حال اين فيلم با تكيه بر ادبيات قوي و كارگرداني عالي ويسكونتي هنوز كه هنوزه جايگاه والايي در بين آثار سينمايي اقتباسي دارد و همواره از آن به عنوان يكي از عاشقانه هاي سينما ياد مي شود.حجت ده بزرگيتير ماه نود و دو</description>
                <category>Hojjat Dehbozorgi</category>
                <author>Hojjat Dehbozorgi</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 00:07:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه مقدمه بر يك خودكشي</title>
                <link>https://virgool.io/@hojijoon2009/%D8%B3%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%8A%D9%83-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%83%D8%B4%D9%8A-fctrds28z0hs</link>
                <description>مقدمه 1: كودكيبه صحراي كنار جاده نگاه مي كنم. صورتم را به كمر پدرم كه موتور را مي راند تكيه داده و دستانم را به دورش حلقه كرده و سفت چسبيده ام. چشمانم را مي بندم و به اين مي انديشم: اگر نباشم...؟؛ مردي كه پشت سرش نشسته ام را فراموش مي كنم و زنش را. بچه هایشان را که به جاي خود، دوستانم را نيز از ياد برده ام. دو جفت چشم خيره ام كه از بالا به من نگاه مي كند و من به او، گويي به انتظارش هستم. سرما و ظلمت فضاي تنگ اطرافمان را در كام خود فرو كشيده است. اعضاي صورتم را تشخيص نمي دهد و از بالا بدنش را مي بينم كه به شكل دمِ اسبي شباهت دارد که رفته رفته ناپديد مي شوم. اين دو فانوس كم فروغ مرا در تاريكي مطلق و در حال غوطه ور شدن تا جايي همراهي مي كند كه كاملا غرق شوم و غرق شود.سياهي ستسكوتدو چشم خيرهصداي بوق موتور را مي شنوم. خيابان شلوغ است. به كمر پدرم تكيه مي دهم و او را سفت تر از قبل مي چسبم.مقدمه 2: نوجوانييكي از دانش آموزان مدرسه مان در كانال فاضلاب بين راهي غرق شده است. شام نخورده به رختخواب مي روم و به شرح واقعه از زبان برادر بزرگترم كه بعد از بيرون كشيدن جسد در محل حاضر شده بود فكر مي كنم؛ آسمان تيره و خاكستري رنگ است و درجاي جاي آن لكه هايي كبود و پرتراكم در انتظار ديده مي شود. جمعيتي كه اكثر آن را بچه هاي كوچك تشكيل داده اند در دو طرف كانال ايستاده اند درحاليكه دستان خود را محكم به لباس پدراني با حال نزار و يا مادراني با چهره هايي منجمد چسبانيده اند و سر خود را اندكي به سمت عمق نامفهوم كانال خم كرده و خيره گون به آن مي نگرند. نسيم سنگيني با حركت آرام و مقطّعي اش جسد را بر اهرم دارگونه جرثقيل گه گاه تكان مي دهد. مادر پسربچه روي پل بيهوش افتاده و چند زن اطرافش را گرفته اند. در اين ميان تنها به فردا مي انديشم كه چگونه بدون افتادن در كانال از روي پل رد شوم. چشمانم را مي بندم و منظره را بار ديگر تصور مي كنم؛ هيچ كس در آنجا ديده نمي شود و تنها شباهت دو منظره همان آسمان گرفته است. دو لبه ي كانال فراخ تر شده و آب چرك و كدر درون آن هر دم با موجي خروشان بالا پايين مي رود. به دو سوي طويل كانال كه مي نگرم آن را جوي آبي درمي يابم. كوتاه ترين راه همان پُل خاكي نفرين شده است. گام هاي نامطمئن ام را بدون نگاه كردن به داخل كانال بر روي پل مي گذارم. چند قدمي دور نشده كه با عجله به جاي قبلي بازمي گردم. چشمانم را باز مي كنم و به سقف بالاي سرم خيره مي شوم و در پي راه حل براي گذشتن از روي پُل مي گردم. گه گاه نور چراغ ماشين هاي سنگيني كه در جاده از كنار خانه مان عبور مي كنند به سقف مي تابد و نور آبي رنگي براي چند لحظه روي صورت برادر كوچكترم كه در خواب فرو رفته شدت مي گيرد و از بين مي رود. دوباره چشمانم را مي بندم و اندكي بعد بهترين تصميمم را مي گيرم؛ سينه خيز و به سرعت مي گذرم.مقدمه پاياني: جوانيشب گذشته، همان كابوس هميشگي؛ هوا نيمه تاريك است. تنها در اتاق خانه روبروي پنجره ايستاده­ ام و به ساختمان چهارده طبقه ايِ پنجاه و شش واحديِ روبرويي نگاه مي كنم. تمام چهل و سه ساختمان متناظر در اين حوالي در خاموشي با يكديگر زير لب زمزمه مي كنند. اين را نه به سبب صدا كه از حركت گاه به گاه برخي از آنها مي شود فهميد. همگي مثل من به بالاترين طبقه ي ساختمان شماره بيست و شش يعني همان ساختمان روبرويي خيره شده اند. مردي بالاي ساختمان است كه بر روي تيغه نازك پشت بام ايستاده که دیوار سنگی­ ای پشت سرش قد کشیده است. مرد به من مي نگرد گويي در انتظار واكنشي از جانبم است. چهره ­اش را تشخيص نمي­ دهم. چهره­ ام را تشخيص نمي­دهد. مدتي خيره به يكديگر نگاه مي كنيم. از قصدش باخبرم و مطمئنم درصورتيكه خودش را پرت كند سالم به زمين می­رسم. بدنم كرخت شده گويي وزنه اي سنگين بر سرم احساس مي كنم. خود را به عقب مي كشم اما پشت سرم را ديواري سنگي پوشانده است. تحمل ديدن پايين را ندارم. نگاهي كوتاه به دو طرفم مي كنم. خبري از مرد نيست. بلافاصله چشمم به اتاقم مي افتد و مرد را آنجا در حالي مي بينم كه تنها بدنش از نيم تنه ي بالايي تشكيل شده و هيچ يك از دو پايش را ندارد و دستانش را زير دو كتفش پنهان كرده است. ساير ساختمان ها كماكان به او خيره شده اند و او به من. مرد به آرامي به عقب روان می­شود و اين حركتش مرا به جلو مي راند. فرياد مي كشم، ضجه مي زنم، التماس مي كنم اما فايده نمي كند. مرد در تاريكي اتاق محو شده است.</description>
                <category>Hojjat Dehbozorgi</category>
                <author>Hojjat Dehbozorgi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 00:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>