<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی حکم آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hokmabadi_a</link>
        <description>تسهیلگر همکاری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:12:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/193947/avatar/fpcYqm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی حکم آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توسعه فردی یا جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-bbla4emizgcq</link>
                <description>اگر نیت آموزش را بر توسعه بگیریم، اغلب فضاهای آموزشی ما معطوف به توسعه فردی هستند، حتی آنجا که آدم‌ها را به صورت جمعی گردهم می‌آوریم شاید بخاطر مدیریت هزینه‌های آموزش، بازهم آنها را به #سیلوها و اجزای جداجدا تقسیم و تجزیه می‌کنیم.ابزارهای خودآموز متنوعی هم که مغز ما را بیشتر باد می‌کند شاید بخش مهمی از نیازما به توسعه کل‌نگر را محدود و مخدوش می‌کند.شاید پیشرفت در سیستم اجتماعی در جایی و در نوع توسعه‌ای میان ما اتفاق می‌افتد و به آن خیلی توجه نمی‌کنیم.میان مامیان مامیان‌ ماشاید به فضاهای یادگیری بیشتری برای #توسعه_اجتماعی و ارتباطی نیاز داشته باشیم.تا کمتر تاوان ناهماهنگی، نگاه جزیره‌ای، تعارض‌های آسیب‌رسان را بدهیم. تا بیشتر شاهد #هم_افزایی، #هم_آفرینی و #همکاری باشیم.#خوشبختی هم آنطور که می‌گویند ریشه در روابط ما دارد. #super_individualism</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 18:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از درون جعبه</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-daem3l9itkyc</link>
                <description>از توی جعبهحتی یه لحظه که از توی باکس بهش جواب دادم...جواب نداد، کار نکرد ?گفت خودتون می‌تونین انجامش بدین؟برای همچین سوالایی که گاهی از سر شیطنت یا شوخی پرسیده می‌شه معمولا جواب‌های قانع‌کننده‌ای داریم، اما اینبار همون جواب کار نکرد.فقط بخاطر اینکه بهش نگاه نکردم و به قول کتاب #خودفریبی از داخل جعبه یا کوزه داشتم جوابشو می‌دادم.وقتی توی جعبه‌ایم رابطه‌مون با آدمها قطعه، من‌ِمون بالاست و قطعیم.همون یه لحظه کافی بود که کارگاه ازدست برهاز دست رفتن کارگاه اصطلاحیه که با افشین به مواقعی می‌گیم که همراهی شرکت‌کننده‌ها رو از دست می‌دیم.فقط همون یه لحظه‌ها کافیه که از دست برهتوی روابط مدام هم همینه؛ یه وقتی رابطه‌مون با همکارا و آدما از دست می‌رهتوی سازمان، توی جامعه، توی زندگییکم کنکاش کنیم حتما رفتیم توی BOXحواسم باشه ?Leadership and self-deception : getting out of the boxهمه پل‌ها کاش روی جریان پر از آبی بودهمه پل‌ها کاش سوی سرسبزی جنگل می‌رفتهمه پل‌ها کاش وصل می‌کرد دو آبادی را در عرض زمین  و دو انساناصلا همه دل‌ها را در طول زمانگذرگاهِ دل خسته آدمها بودکاش ما پُل بودیم..&quot;شعری از مجتبی کاشانی#علی_حکم_آبادی #یک_تجربه</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 10:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط مستقیم دایره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-jwekvvuvuzjj</link>
                <description>پایان بخش اول کارگاه ازشون پرسیدم تا اینجا که به شکل گفتگومحور و با اشتراک تجربه‌های خودتون پیش رفت چطور بود؟یک نفر گفت؛ دوست داشتیم بیشتر از دانش شما بشنویم؟دانش بیرونی یا درونی؟اگر دایره درون رو، غیر از خود، به همکاران و دوربری‌های خودمون هم تعمیم بدیم، ما اغلب متصوریم که دانش جایی درآن‌جاست.جایی در بیرونمعمولا ظرفیت دانش و تجربه‌ همکاران خود را نادیده می‌گیریم، نمی‌بینیم. نمی شنویم.دستگاه تولید دنیای مدرن هم به این فرافکنی دامن می‌زند. دوباره دیدن خود و خودی‌ها مکاشفه‌ای دشوار برای نیل به حقیقت است. البته این منافاتی با دیدن بیرون ندارد، ولی مادام که ما به درون‌نگری ماهر نشویم برون‌نگری چیزی جز برون‌فکنی نخواهد بود.او همراه ماست، باماستمحی الدین عربی می‌گه؛ راه حق خط مستقیم دایره‌ایست ?به قلم علی حکم‌آبادی</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 08:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد کارساز است</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hxotmdukp9j2</link>
                <description>بخش اولمفهوم مبهم، مهم و مناسب این روزهای ما که نیاز به بازتعریف و بازآفرینی دارد. قصد داریم تا در پست های آتی مفهوم #اعتماد رو به کمک کتاب &quot;اعتماد کارساز است&quot;، نوشته کن بلانچارد و ... بازخوانی کنیماصلا چرا #اعتماد انقدر مهمه؟قبول دارین که اگه کسی به شما #اعتماد نداشته باشه معمولا این رو به روتون نمیاره؟قبول دارین که #اعتماد به تدریج بوجود میاد و یکباره از بین میره؟قبول دارین که ما رفتارهای تقویت و تضعیف کننده #اعتماد رو جایی به صورت متمرکز نیاموختیم؟قبول دارین که #اعتماد زیربنای رابطه #راهبرانه است؟راهبری خود و دیگرانچگونه به خودمان و دیگران اعتماد کنیم و بستری جدید برای#قابل_اعتماد #بودن خلق کنیم؟در ادامه و پست های بعدی مدرسه اکسیژنبا الفبای ساده، شفاف و کاربردی اعتماد برای ایجاد روابط پایدار آشنا خواهیم شدبخش دومدر مدل الفبای اعتماد حرف اول توانمند (ABLE) استتضعیف کننده اعتماد شماره 1: نتایج ضعیف و یا عدم دستیابی به نتیجهآدمی گه گاهی در زندگی ممکن است به نتایجی دست یابد که مطابق انتظار خودش و یا دیگران نباشد. اما اگر این استثنا به یک قاعده کلی برای شما تبدیل شود، یعنی کار را همیشه به شکلی ضعیف و نامطلوب ارائه دهید یا اینکه به هیچ نتیجه ای نرسید دیگران اعتمادشان را به شما از دست می دهند. اگر دیگران شما را با کار کم کیفیت، اطلاعات نه چندان دقیق و تکالیف تکمیل نشده و عدم توجه به مهلت زمانبندی شده بشناسند، دیگر نمی توانید از اعتماد آنها بهره مند شویدراه حل تقویت اعتماد: کار کردن برای دستیابی به نتایج با کیفیت؛اگر می خواهید دیگران به شما بابت انجام کارها اعتماد کنند باید به آنها نشان دهید که از عهده کارها به شیوه مطلوب بر میایید.وقتی مردم ببینند که بیشتر اوقات نتایجی با کیفیت دارید، خیالشان از اینکه شما عضوی قوی در تیم هستید راحت می شود و می توانند به شما اعتماد کنند.بخش سومرکن دوم از عوامل #اعتمادساز در بخش توانمند؛ توانایی حل و فصل مشکلات است؛تضعیف کننده اعتماد شماره2 : حل و فصل نکردن مشکلات و #مسائل دیگرانشاید تسلیم شدن در برابر موانع و یا نادیده گرفتن مسائل اطرافیان ساده ترین راه ممکن باشد؛ ولی این کار به هیچ وجه موجب تقویت اعتماد دیگران به شما نمی‌شود. .حل و فصل مسائل دیگران فقط به رفتار شما مربوط نمی‌شود، بلکه به نوع نگرشتان نیز بستگی دارد. . عدم تمایل به آستین بالازدن برای کمک به دیگران را باید عامل اصلی حل و فصل نکردن مسائل دانست. اگر دیگران چنین رویکردی را در شما ببینند، به فرد دیگری روی خواهند آورد. زیرا شما را فردی توانمند نمی‌دانند.راه حل تقویت اعتماد: برای حل و فصل مسائل دیگران بکوشیدزندگی مجموعه ای از مسائل است که باید برای حل و فصل آنها ایستاد. آستین بالازدن و وارد میدان شدن به قصد کمک به دیگران نیمی از فرایند حل مساله است. همچنین تقاضای کمک کردن هیچ عیبی ندارد.با تلاش برای حل و فصل مسائل دیگران فردی توانمند و قابل اعتماد برآورد خواهید شد.بخش چهارمرکن سوم از عوامل #اعتمادساز در بخش توانمند؛ #توسعه #مهارت‌ ها است؛در پست‌های قبلی به اهمیت تلاش برای حل #مسائل خود و دیگران پرداختیم و این‌بار به اهمیت #توسعه #توانمندی‌ها اشاره می‌کنیم.تنها اشتیاق به حل مساله برای جلب اعتماد دیگران کفایت نمی‌کند. بلکه توسعه توانمندی‌ها و حل واقعی مسائل خود و دیگران قابلیت اعتماد دیگران به شما را افزایش خواهد داد.بخش پنجمبعد از توسعه توانمندی مان برای جلب اعتماد نوبت به #باورپذیری میرسدعمل بر مبنای #تمامیت ؛ پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک؛#Integrityیکی از عوامل مهم در باورپذیری #رازداری استجلوگیری از وسوسه به اشتراک گذاری راز دیگران این روزها که دنیا به سمت شفافیت بیشتر می رود کار دشواری است، اما حرمت گذاشتن به دیگران با عدم افشای رازشان یکی از عوامل مهم #باورپذیری و تقویت #اعتماد استآسیب پذیری و اعتمادبخش ششم#آسیب_پذیری یا Vulnerabilityفرهنگ مردسالار، آسیب‌پذیری را نکوهیده و منفی معرفی می‌کند.در حالی که یکی از عوامل تقویت کننده #اعتماد در #تیم ایجاد فضای آسیب پذیری است.حالت آسیب‌پذیری نشانگر سطح اعتماد بالا در تیم است، هم آگاهی تیم از یکدیگر واقع بینانه می‌شود و هم فرصت بازخورد را تقویت می‌کند.حالت مستحکم ممکن است فرصت بازخورد و اعتماد را تضعیف کند.وقتی که یکی از اسرار زندگی خود را به دور از ترس لو رفتنش با کسی در میان می‌گذاریم و خود را آسیب‌پذیر می‌کنیم و تلخی دنیای مبهم را به شیرینی دنیای قطعی ترجیح می‌دهیم، پا به ساحت اعتماد گذاشته‌ایم و وارد مدار ارتباطی عمیق تری شده‌ایم.اگر تجربه آسیب‌پذیری پاسخ مثبت داده شود، اعتماد در #تیم تقویت خواهد شد.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 09:57:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنج چالش</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%DA%A9%D9%86%D8%AC-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-crs8tbenypgx</link>
                <description>دومین جلسه رسمی سفیران تغییر رو این‌بار به شکل آنلاین برگزار کردیم.سوال این بود از کجا شروع کنیم؟ قبل از تشکیل اولین جلسه هم شایان پرسیده بود که آیا قراره طبق یه برنامه خاصی پیش بریم یا قراره از یه گوشه‌ای کار رو شروع کنیم؟هر کس ایده خودش رو مطرح کرد و تازه داشت گروه گرم می‌شد که سعید از انتهای سالن گفت:دوستان نمیشه یه برنامه ورزشی پنج دقیقه‌ای روزانه سر کار بزاریم که یکم تحرک داشته باشیم؟هر کی در حال تحلیل ایده بود که گفتم چرا همینجا و همین حالا امتحانش نکنیم؟همه پشت دوربین‌ها از جامون بلند شدیم و شروع کردیم با هدایت سعید حرکات کششی انجام دادن. یکی دیگه از دوستان گفت می‌شه بریم همین پارک دم شرکت؟ و بقیه هم بعد از افزایش ضربان قلب، پی ایده رو گرفتن و قرار شد که یه صبح قبل از شروع کار توی پارک نزدیک شرکت دور هم جمع بشیم. ایده‌های دیگه هم با اشتیاق یکی یکی داشت مطرح می‌شد.اغلب دیدم که تغییر از تحرک آغاز می‌شه نه از تفکر و یکبار دیگه شروع از عمل رو به جای شروع از فکر تمرین کردیم.با خودم گفتم چقدر وجود این گوشه‌ها و کنج‌های چالش و یادگیری در سازمان می‌تونه مفید و موثر باشه و آغازگر تغییر و توسعه</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 11:56:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله استحقاق</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AA%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AD%D9%82%D8%A7%D9%82-ozcnu329vl4j</link>
                <description>تله #استحقاقتازه وارد پروژه شده و گفتگوهای مفصلی رو در باب برنامه‌ریزی #مشارکتی با مدیران آغاز کرده بودم.چند برنامه رو هم به شکل مشارکتی و #داوطلبانه در کاراکاس راه انداخته و امیدوار بودم، که سایر پروژه‌ها هم از این رویکرد استقبال کنند.یکی از مدیران، در همان اوایل ورودم، مرا برای یکی از بزرگترین مهمانی‌های پروژه‌اش دعوت کرد.یک جشن شبانه باشکوه، در محوطه سایت پروژه با نورآرایی، آتش‌بازی، چیدمان زیبا، پذیرایی مفصل، اجرای موسیقی محلی و ... تقریبا هیچ چیزی کم نداشت. همه چیز خوب بود.البته مدت‌ها بود که از آخرین شادی‌ جمعی در آن پروژه شبیه به سایر پروژه‌های ونزوئلا می‌گذشت. همکاران زیادی هم از این موضوع دلخور بودند.این‌بار اما به نظر می‌رسید، کمی انگیزه‌های &quot;ما می‌توانیم&quot; و حتی &quot;خودمان بهتر هم می‌توانیم&quot; در برپایی اون جشن باشکوه بی‌‌تاثیر نبودند.جشنی که توسط مدیریت و به شکل وظیفه‌ای توسط واحد اداری طراحی و تدارک دیده شده بود.یکی از همکاران که حواسش به روند تغییرات بود کنارم قرار گرفت و گفت، علی خوب شد تو هستی که ما بتونیم همچین جشنی رو تجربه کنیم. گفتم من که کاری نکردم. منم مثل شما مهمونم. در جواب گفت نه، حضور تو بی‌تاثیر در اجرای این برنامه نبوده. با خودم گفتم خوبه اگه حداقل حضور #بی_عمل من هم کمک کنه که یکم بیشتر به آدما و همکاران توجه کنیم.همه چیز خوب پیش می‌رفت و من هم در حال لذت بردن از اون ضیافت زیبا.دور میز شام به اتفاق مدیر پروژه مشغول گپ و گفت بودیم که یکی از همکاران که چشم‌اش چندین دقیقه بود به دنبال یک خدمتکار می‌گشت با عصبانیت و گلایه‌ی تندی در اون حد که مدیر پروژه هم توی ذوقش بخوره گفت:&quot;اَه!!! یکی نیست یه لیوان آب دست آدم بده این چه جشنیه؟!آب توی گلوم خشک شد، شاید به جای مدیری که اون همه زحمت کشیده بود تا محیط سایت رو مهیای چنین ضیافتی کنه.می‌دونم که چقدر این کار انرژی می‌بره و چقدر سخته شنیدن همچین حرفی فقط بخاطر تاخیر در تامین آب آشامیدنی سرمیز.حرف خاصی اون شب بینمون رد و بدل نشد ولی بعدا که در مورد اون اتفاق و نظایرِ اون واکنش باهم صحبت کردیم، هر دو با وجود چنین شواهد و مثالهایی قبول کردیم که برنامه گذاشتن #برای_آدم‌ها چه تمایزی با برنامه گذاشتن #با_آدم‌ها داره.و انصافا چیزی کمتر از یکسال ازون واقعه نگذشت که شاهد بهترین برنامه‌های مشارکتی با کمترین #هزینه‌ی ممکن و بیشترین #رضایت در اون پروژه بودیم.و این اتفاق فقط با درایت و حمایت همون مدیر امکان‌پذیر شد.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 18:11:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه‌های تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-p0f5y33lyd2o</link>
                <description>جلسات معارفه رو با همه همکاران دفتر مرکزی پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به ۱۲ #داوطلب #مشتاقگروه #سفیران_تغییر شکل گرفتدیری نپایید که اولین سوال، با یک کلمه کلیدی توسط شایان پرسیده شد؛برنامه چیه؟ پلان مشخصی داریم یا قراره از یه #گوشه شروع کنیم؟به اتفاق خانم کرمی جلسه آنلاین مشترکی با شایان گذاشتیم.کلی در مورد شروع از گوشه‌ها با هم گپ زدیم.اما بقیه سفیرا هم دست‌به کار شدند و اولین گوشه سازمان رو تغییر دادند.گوشه گل و کتابو حالا #کتاب بهانه شروع گفتگوهامون توی اسپات قراره باشه.شما بودین کدوم کتاب رو باز می‌کردین؟</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 19:40:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق مشارکت</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA-udf31pz4tcwo</link>
                <description>دوستی از سر لطف پیشنهاد همکاری برای گسترش پروژه‌های #مشارکت_آفرینی رو بهم داد و طی چند جلسه رفت و آمد و به بهانه پروژه‌های اخیرم خصوصا #recower فکر کردم کلامی کوتاه از #مشارکت و مشارکت‌آفرینی بنویسمامید که موثر باشهوقتی می‌خواییم یه پروژه تغییر و #توسعه_انسانی رو شروع کنیم، اغلب تمایل داریم تغییر رو #برنامه_ریزی کنیم.تغییر رو #کنترل کنیمتغییر رو #مدل کنیمبرای همین شاید مهمترین دغدغه‌‌مون در ابتدا #فرایند و #متدولوژی باشه، ممکنه ساعت‌ها مطالعه کنیم که البته خوبه ولی کافی نیستوقتی می‌خواهیم تغییر رو شروع کنیم، اغلب فکر می‌کنیم باید به آدم‌ها #طرح_و_برنامه بدیم و براشون یکسری #خدمات و ملزومات رو فراهم کنیم یا بهشون #سرویس بدیم.وقتی تغییر رو شروع می‌کنیم، فکر می‌کنیم موتور تغییر ممکنه استارتش سخت باشه شبیه ماشین‌های هندلی قدیم، ولی وقتی راه افتاد دیگه می‌افته روی دور و خودش کار خودشو پیش می‌برهو یادمون میره که تغییر آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌هاتوی پروژه‌های تغییر یادمون می‌ره که ما با واحد شمارش پیچیده‌ای مواجهیم که اسمش انسانهآره #انسانانسانی که #احساس داره، #توقع داره، #عاطفه داره، #شوق داره، و خیلی هم مستعده #قهر کردن و #اجتنابه#حساسه؛ دچار #سوءتفاهم می‌شه، #پیش_فرض‌های خودش رو داره، #شک می‌کنه، #مظنون می‌شه، محدودیت‌ها رو بیشتر از #امکان‌ها می‌بینه. #امید داره ولی #می_ترسه. این آدم حتی اگه سفیر تغییر هم بشه گاهی دچار #ملال و #دلزدگی می‌شهگاهی دنبال تایید طرح‌واره‌های مدام تایید شده خودش می‌گرده.وقتی عامل تغییر می‌شی خیلی پتانسیل اینو داری که یادت بره تو هم آدمی و همه اون ویژگی‌های بالا رو داری ولی اغلب فکر می‌کنی فقط دیگران اینجورین?با این وجود در سفر تغییر و مشارکت‌آفرینی کافیه آدم‌ها ببینن شما برای تغییر #ایستادیناونجاست که #اعتماد غوغا می‌کنهباور به #امکان ایجاد می‌شه#خلاقیت، #حمایت، جوونه‌های تغییر و اشتیاق از گوشه و کنار سازمان سبز می‌شن?☘وقتی تغییر رو شروع میکنی...شما از تجربه‌هاتون بگینتا حالا شده بخوایین برای تغییر بایستین؟</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 19:34:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما شرمنده همین شش تا کتاب هم هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-lmkt3vxlx1gw</link>
                <description>چندی پیش کتابی در مورد قدردانی تهیه کردمو تازه تمرین اولش رو شروع کرده بودم که در یکی از کارگاه‌های آخر سال از کف دادمش.توی عید حسرت نداشتنش رو می‌خوردم که یاد تمرین اول کتاب افتادم؛تکنیک ۳۰ ثانیهسعی کنید در ۳۰ ثانیه اول ملاقات با افراد بهشون توجه کرده تایید و تحسینشون کنید ....یکم بعد خداروشکر کردم که کتاب رو از دست دادم چون همین یه دونه تمرین حالاحالا ها کار داشت ?یاد روایتی افتادم که طرف می‌گفت یه روز می‌ره منزل آیت‌الله خوانساری و می‌بینه در دفتر ایشون بیش از شش کتاب در قفسه وجود نداره و تا پایان جلسه هی جلوی خودش رو می‌گیره و آخرش پرسیده حاج‌آقا داستان این شش جلد چیه؟ ما هرجا میریم کلی کتاب تو گنجه و قفسه فقهاست؟آقای خوانساری نگاهی به کتاب‌ها می‌ندازه و می‌گه؛ما شرمنده همین ۶ تا کتاب هم هستیم.????توی این زمونه‌ی فست‌فودی خیلی سخته که مسیر مطالعه‌مون رو بر خلاف جریان پرشتاب بیرونی کند و آهسته و توام با تعلیق و تعمق و تجربه کنیم.مزمزه کنیمولی شاید لازم باشه تمرینش کنیمپی‌نوشت؛ نام کتاب مورد نظر &quot;تا توانی دلی به دست آور&quot; از جان‌ ماکسول هست.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 17:14:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ugqobgh1qwxn</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/jik0xilfhtfx-e6Nfa.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱۲,۴۶۶ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۶۷ مرتبه پسندیدند و  ۱۵ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۸ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۷۶۷ بار خوانده شدند و ۷۸,۸۴۸ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۱۰۸۰۹۹۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۳,۸۹۸ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۱۰۸۰۹۹۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 18:24:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مربی‌گری حرفه‌ای به سبک رایکوف</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%81-gpo9pen9c8uj</link>
                <description>درسهایی از دنیای فوتبال، مربی‌گری حرفه‌ایدر سن 41 سالگی و از سال 48 پایش به ایران باز می‌شود تا آغازگر دورانی نو برای فوتبال این مرز و بوم باشد. از زدراکو رایکوف حرف می‌زنیم همان کسی که سیستم را وارد فوتبال ایران کرد.نگاهی به سبک مربی‌گری رایکوف، معمار نوین فوتبال ایران1- توجه ویژه به جوانان و تبحر در کشف استعدادبرادران مژدهی را وقتی‌که با همسرش در پارک ساعی قدم می‌زدند مشغول فوتبال دید و آن قدر ایستاد تا آن‌ها را به تمرین تیم دعوت کند یا رضا نعلچگر را در سن 12 سالگی کشف کرد و همواره در تمرینات تیم جوانان حضور داشت و بازیکنان بزرگی مثل ناصر حجازی و غلامحسین مظلومی و حسن روشن را تحویل جامعه فوتبال ایران داد2- سازماندهی مجدد و تغییر سبک فوتبالاو سبک فوتبال ایران را از بازی هوایی به زمینی تغییر داد و سیستم و فرهنگی را بر پایه تربیت و آموزش استعدادها بنا گذاشت که هنوز بعد از حدود 50 سال آثار آن در تیم استقلال قابل مشاهده است3- تاکید و تحول تمرین‌ها در فوتبالرایکوف تمرینات را در فوتبال ایران دگرگون کرد. در تمرینات رایکوف گرم کردن و نرمش از بدنسازی جدا بود و او در بدنسازی استفاده از وزنه، هالتر و توپ مدیسین بال را رایج کرد.رایکوف تعاریف دیگری از مربیگری را در فوتبال ایران ساخت و اولین قهرمانی یک باشگاه ایرانی در آسیا محصول او بود.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jan 2021 09:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برند کارفرمایی، نگاهی به جنبه انسانی و درونی برند</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-smddresi3xsm</link>
                <description>اپیزود اول: تجربه خوب در مصاحبه استخدامیخاطره اولین برخورد با کارفرماهاتون رو به یاد دارید؟سال 87 بود، بعد از اعلام اشتیاقم برای همکاری با موسسه آموزشی نوبانگ اندیشه، وقتی برای مصاحبه در مقابل آیدین یاسمی و خانم عطایی قرار گرفتم، تجربه متفاوتی از ارزیابی رو به یاد دارم، نه با سوالات فرمالیته در حال بازجویی و نه من در اون جلسه استرس ارزیابی‌ شدن داشتم. در طول دو ساعت گپ و گفت به خودم اومدم دیدم دارم قصه زندگی‌ام رو تعریف می‌کنم بی‌کم و کاست، بی ماسک و نقاب. انگار خود خودم بودم. از دغدغه‌ها و دستاوردهام گفتم و انگار خیلی طبیعی با لایه‌های عمیق‌تری از خودم و اون‌ها آشنا ‌می‌شدم.نه کوچکی شرکت برام مهم بود نه تعداد کم پرسنل، توی همون جلسه معنایی رو در ارتباط با اون آدم‌ها در آینده‌ام متصور شدم که حاضر بودم همه آیتم‌های جذاب کارفرمایی از قبیل اندازه شرکت، حقوق، شهرت و ... رو بخاطرش کنار بگذارم.هرچند نتیجه اون مصاحبه باعث استخدام من نشد، اما خوب من هم با اون تجربه خوب بعید بود ول‌کم ماجرا باشم.توصیف احساسم درست 8 ماه بعد از اون مصاحبه خیلی سخته؛ وقتی در نقش مدیرخسته‌ی یک کارخونه تولیدی، به معنای تمام کلمه &quot;عاصی&quot; شده بودم، تماس امیر بهبهانی و دعوت به همکاری با نوبانگ اندیشه حسابی غافلگیرم کرد.فقط یه صحنه از این ماجرا رو بگم که اومدم توچال یه روز برفی بود، تا حد نهایتِ توان به بالا پریده و آه بلندی از نهادم به هوا سرداده و خدارو شکر کردم که از اون گرفتاری عظما به این فرصت اعلا دست یافتم.  به هر حال همش کار تجربه است. امان از تجربه خوباپیزود دوم: تجربه ناخوشایند در مصاحبه استخدامیسال 90 بود یه تجربه مصاحبه دیگه داشتم شاید شبیه به کسی که مورد بازجویی و تهاجم قرار گرفته هنوز خاطره‌اش حالم رو نامیزون می‌کنه. بااینکه توی اون شرکت استخدام شدم و با تمام اشتیاق کار مورد علاقه‌ام رو شروع کردم ولی وقتی بعد یکسال توی یکی از این نظرسنجی‌های ادواری، مدیرم ازم پرسید به نظر میاد دلبستگی‌‌ات به کار و تیم‌ بیشتر از تعلق به سازمانه؟! دوباره آهی از نهادم به هواخواست که &quot; خوب معلومه! نبایدم به سازمان تعلق خاطر داشته باشم اون از کمیته استخدام، اینم از...بعدتر که با خودم فکر کردم دیدم خاطره اون مصاحبه تلخ داشت در درونم به یک زخم روانی (تروما) تبدیل می‌شد و چه بسا شاید بهتر بود همون موقع‌ها به مشاور معتمدی مراجعه می‌کردم.یکبار هم از مدیر منابع انسانی یکی از شرکت‌ها پرسیدم چرا برای این موضوع با فلانی کار نمی‌کنی؟ دیدم چشماش قرمز شد و گفت&quot; با اون؟! ایشون یه بلایی توی مصاحبه استخدامی سر من آورد که با گریه از اونجا اومدم بیرون حالا بیام بهش پروژه بدم؟ مهالهاین خاطرات تلخ و شیرین رو برای این گفتم که یادآوری کنم فقط خاطرات شمال نیست که محاله یادمون بره بلکه این خاطرات اولین دیدار هم خیلی مهمه.تجربه برخورد ما با مراجعین، کارجوها، پیمانکارها، کارفرماها و مشتریان منجر به شکل‌گیری یک احساس، تجربه و در نهایت برداشتی از برند سازمانی ما می‌شه که شکل دهنده مفهومیه به نام &quot;برند کارفرمایی&quot;اپیزود سوم: کارنیکو کردنخیلی وقتها ممکنه در جستجوی آخرین راهکارهای تحول آفرینی زمان زیادی رو صرف کنیم، که البته جستجوی دانش بسیار ارزشمنده ولی ولع دانایی ممکنه ما رو از کنشگری بازداره! هرچند که عمل‌زدگی هم از آفت‌های روزگار ماست و توازن بین علم و عمل بخشی از هنر هدایتگری است: هنر اجرا و انجام یک مفهوم ساده، انسانی و اصیل:مراقبت، مراقبت، مراقبتبه قول یکی از دوستان؛ حمید صمدی، که در چهارمین نشست منابع انسانی در برلین شرکت کرده بود می‌گفت چقدر تجربه‌های تحول‌آفرینی منابع انسانی‌ در اون ور آب ساده است و ما چقدر کارها رو پیچیده می‌کنیم.شاید بهبود انقدر می‌تونه ساده باشه که نمی‌خواهیم باورش کنیم و با مدل‌ها و روش‌های پیچیده در این بازار مکاره داده‌فروشی و مسابقه بی‌پایان (من می دونم تو نمی‌دونی)، گریزی جز فرار از مسئولیت اجرا برای خودمون و دیگران باقی نمی‌گذاریم؟!چند وقت پیش از دوستان خوبم امیر نفریه و علیرضا قزل، در گروه زرین رویا در مورد تاثیر تولیدات رادیویی و پادکست‌های اخیر جویا شدم و جالب بود که این محتواهای مشارکتی که به کمک صداپیشگان مستعد درون‌سازمانی تولید شده بود اسم اون برند رو سر زبون کارجوها انداخته بود.یا هفته پیش در جلسه با یک شرکت غذایی وقتی از بسته هدیه ارزشمندی که از طرف سازمان به مصاحبه‌شونده‌ها هدیه می‌شد صحبت شد یاد حرف زنده‌یاد مجتبی کاشانی افتادم: :عشق بازی به همین آسانی است.شاعری با کلماتی شیریندستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سریپرسشی از اشکیو چراغ شب یلدای کسی با شمعیو دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعیعشقبازی به همین آسانی است ...که دلی را بخریبفروشی مهریشادمانی را حراج کنیرنج‌ها را تخفیف دهیمهربانی را ارزانی عالم کنیو بپیچی همه را لای حریر احساسگره عشق به آن‌ها بزنیمشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخندعشقبازی به همین آسانی است ...برند کارفرمایی، روایتی از برند به زبان منابع انسانی است. اعتبار ما است به عنوان کارفرما، نشانه اندازه‌ی تمایل کارجویان برای پیوستن به ما، سنجه‌ای برای میزان افتخار کارکنان فعلی و  کیفیت خاطره‌‌ی کسانی که از ما جدا شده‌اند، خاطره‌ای که دهان به دهان یا به شکل گسترده و به نام شما در شبکه‌های اجتماعی دست‌به دست می‌شود. به نوعی برند کارفرمایی فرایند ارگانیک روابط عمومی سازمان‌ شماست. بخش مهمش دست شما نیست تراوش اتفاقاتی است که در درون کوزه افتاده.درست است که برند کارفرما باید روی نقاط قوت درون سازمان تکیه کند، اما تصویری که به دنیای بیرون از سازمان عرضه می‌شود باید با واقعیت موجود در نهاد، فرهنگ و محیط کار متناسب باشد تا مردم بتوانند با این تصویر ارتباط برقرار کنند.برند کارفرمایی صرفا اداره یک صفحه در شبکه‌های اجتماعی یا انتشار عکس‌های شاد از محیط کار نیست، حتی نمایش یک فوتبال دستی هم نیست بلکه واکنش احساسی افراد نسبت به تمایل یا تجربه‌شان از کار با ماست که با بهبود تجربه کارکنان به شکل طبیعی پدیدار می‌شود.همانطور که برند کسب و کار با تجربه متمایز به یاد سپرده شده و هواخواه پیدا می‌کند برند کارفرمایی هم با تجربه خوب کارکنان، متمایز شده و مطلوب می‌شود. خلق تجربه خوب هم با توجه و تمرین حاصل می‌شود؛ چه کار کنیم که حتی اگر کسی در فرایند استخدام تایید نشد، تجربه بدی نداشته باشد؟ چگونه تجربه مطلوبی از توافق حقوقی کارکنان حاصل کنیم؟ هنگام خروج، اخراج یا بازنشستگی، چگونه دلخوری را به حداقل برسانیم؟ آیا اخلاق حرفه‌ای، شفافیت و تمامیت در سطوح مختلف کسب و کار رعایت می‌شود؟نایکی محصولات خوبی در دنیا عرضه می‌کند و مشتریان بسیاری دارد. نایکی در گذشته، بخشی از تولید خود را توسط کودکان کار در اندونزی انجام می‌داد، نتیجه این شده بود که کارکنان فروش شرکت در امریکا و اروپا احساس استعمار کردن داشتند و برند کارفرمایی نایک در ذهن آنها زیر سوال رفته بود و تا مدت‌ها در جذب تلنت‌ مشکل داشتند. در نتیجه نایکی تصمیم گرفت که تغییر استراتژی تولید دهد تا برند کارفرمایی خود را تقویت کند.برند کارفرمایی محصول برداشت و تجربه زیسته کارکنان است و در تعامل با فرآیندهای سازمانی شکل می‌گیرد.برند کارفرمایی و هماهنگی بین بخشی Collaborationبهبود برند کافرمایی نیاز به همکاری بین‌بخشی دارد و این هم‌آهنگی در ساختارهای سیلویی، عمدتا در شرکت‌های قدمت‌یافته و بزرگ کار دشواریست.معمولا برند کارفرمایی در تعامل میان واحدهای بازاریابی، روابط عمومی، منابع انسانی، ارتباطات داخلی و با کمک پیمانکاران/ شرکای تجاری (در حوزه تبلیغات و مشارکت‌آفرینی) طراحی و توسعه می‌یابد.اما در هر صورت اختلاف فرهنگ هر یک از بازیگران این موضوع می‌تواند یکپارچگی را دشوار نماید؛نگاه بازاریابی و تبلیغات ممکن است علاقه‌مند به تولید محتوا و متمرکز بر جلوه‌های بصری باشد، در اینصورت احتمالا با گزارش‌ و محتواهای جذابی از برند روبرو خواهیم بود. ولی ممکن است رنگ و روی تجربه کارکنان کمتر دیده شود.نگاه منابع انسانی‌ها می‌تواند، درون‌گرا و با تاکید بر تجربه‌ی کارکنان باشد، اما از جذابیت لازم برخوردار نباشد.اما در اثربخشی برند کارفرمایی مهم این است که بتوانیم هنرمندانه، روایی و باجذابیت کافی تجربه‌های درونی را منعکس کنیم تا این نمایش زیبا بتواند کسب و کار ما را برای بیرونی‌ها خواستنی و برای همکارانمان ماندنی کرده و در ادامه مسیر عاملین درونی را به خلق تجربه‌های مطلوب‌تر ترغیب کند.ایجاد جوامع استعدادی حرفه‌ای Talent communityجامعه استعدادی شبکه‌ای از حرفه‌مندان و علاقه‌مندان به حوزه‌های شغلی/کاری است که گردهم جمع شده و در ارتباط با آن حوزه نظرات، تجربیات، دغدغه‌ها و علائق و آرزوهایشان را به اشتراک می‌گذارند.جوامع استعدادی می‌تواند فرصت مناسبی برای توان‌افزایی و دلبستگی کارکنان و ایجاد مطلوبیت و جذابیت برای استعدادهای برون‌سازمانی و برند کارفرمایی به شمار ‌رود.ارتباطات افراد در این کامیونیتی‌ها می‌تواند از طرف سازمان با آنها، آنها با سازمان و ارتباط شبکه‌ای بین خود اعضا پیش برود.جامعه استعدادی بر افزایش تعلق متمرکز است و رویکرد ایجاد و پیشبرد جوامع استعدادی با سازماندهی استبدادی، وظیفه‌ای، دستوری و اداره مرکزی متفاوت است.ادامه دارد...</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 08:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست و دستاورد</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-c6mo7diowire</link>
                <description>اقرار می کنم، وقتی دیروز آگهی تولید بدنه فولادی روتور ژنراتور ... رو دیدم خیلی ذوق کردم. قطعه‌ای که از بزرگترین پرس دو پایه ایران (6300 تن تولید شده) و من اولین کار جدی و فنی‌ام رو با نصب این پرس شروع کردم. سال 793 سال در کنار مهندسی و تکنسین‌های شرکت اشکودا در اسفراینلذت دیدن و حس کردن دستاورد کم چیزی نیست. وقتی بعدا اومدم توی صنعت مشاوره مدیریت یکی از دلایلی که باعث شد اونجا دووم نیارم این بود که دستاورد ملموسی رو حس نمی‌کردم.چه دلبستگی عجیبیه؟!و چه تفاوت بزرگی: کجا کار می‌کنی؟کارت ختم به تولید یک کالا می‌شه، خدمت، تجربه یا توجهو احساس هر کدوم از اینها چقدر می‌تونه متفاوت باشه.به هر حال به قول فریدون مشیری هر چه هست از دست است:از دل و دیده ، گرامی تر همآیا هست ؟- دست ،آری ، ز دل و دیده گرامی تر :دست !زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،بی گمان دست گرانقدرتر است .هر چه حاصل کنی از دنیا ،دستاورد است !هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،دست دارد همه را زیر نگین !...وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،دست هایی که به هم پیوسته است !...چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰپرچم شادی و شوق است که افراشته ای !لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !دست ، گنجینه مهر و هنر است</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 09:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در همه دیر مغان نیست چو او &quot;شیدایی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ylmeeid86vbr</link>
                <description>به یاد استاد محمدرضا شجریانشجریان رو نه فقط به خاطر تداعی قدیمی‌ترین احساس هنری نوستالوژیک‌ام در سفرهای خانوادگی شمال، در شش سالگی و نه به خاطر تمام لحظه‌های تنهایی و آرامش نوجوانی و نه حتی با خاطره‌ی خوش همسفری اسپانیایی زبان که در گوشی خود آهنگ شیدایی‌اش را با جان و دل گوش می‌‌داد و می‌گفت موسیقی شما خیلی آرامش بخش و شبیه به مدیتیشن است و در کل نه فقط به خاطر هنرش بلکه به خاطر منش استادی بی‌همتایش در ابعاد زیر دوست دارم.اصل گراییبه مفهوم شناخت و تمرکز بر حوزه‌ی استعدادی مشخص و نه گفتن به بسیاری از وسوسه‌های شخصی و بازاریهمچنین منش استادی (Mastery) به معنای کار عمیق در یک حوزه با هدف تبدیل شدن به بهترین خود با اشتیاق، کنجکاوی، تمرین و پشتکاریادگیرندگیبه معنی یادگیرندگی مدام، خصوصا در اوایل شهرت خود که فرصت بسیار زیادی را صرف مشق‌گرفتن از محضر اساتید بنام زمانه خود نمود.ریسک پذیری و جسارتبا وجود فرهنگ خانوادگی سنتی/مذهبی و حوزه هنری کلاسیک خود توانست برای عبور از محدودیت‌های محیطی هجرت پیشه کند و آینده خود را در دنیایی جدید بسازد. او هنر ظریف بازی در چارچوب محدودیت‌ها را هم بلد بود. طوری که به اتکای محبوبیت و ارتباط‌اش بر سر غرور و ارزش‌های اخلاقی و ملی خود بایستد.همچنین در زمانی که موسیقی‌های غربی و پاپ جای پای خود را در سلیقه عمومی مردم باز می‌کردند و موسیقی سنتی کم کم از رنگ و رو می‌افتاد او جان تازه‌ای به موسیقی سنتی ایرانی داد.حساسیتاز نظر او نگاه جامعه شناختی و توجه به حال مردم برای یک هنرمند حرفه ای نه تنها یک مسئولیت بلکه بخشی جدا نشدنی از تکنیک استادی است. این حساسیت هم در عرصه سیاست و هم مصائب و مشکلات مردمی خود را بروز می‌داد.نوآوریتلاش شجریان برای ساخت سازهای ابداعی و گسترش طیف آوایی و تنوع موسیقایی هم ستودنی استمربی‌گریاو در پرورش و توانمندسازی هنرمندان و خانواده خود ماهر و توانا بود و به این واسطه هنر و مهارت‌هایش را از طریق آموزش جاودانه کرد.کارتیمیحفظ همکاری در گروه های کاری و خصوصا گروه های هنری کار دشواری است اما شجریان از همان ابتدا  در قالب تیم‌های دونفره (دوئت) و بعدها گروهی فعالیت می‌کرد. شجریان می‌گفت بایستی دل دو هنرمند که با هم کار می‌کنند به هم صاف باشد و همدیگر را دوست داشته باشند، در غیر اینصورت همکاری‌شان محال است.از جمله بهترین همکاران او می‌توان به محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده، کیهان کلهر و پسرش همایون اشاره کرد.شجریان میراثی از استادی، حرفه‌ای گری، نوآوری و آزادگی را برای مردم ایران به یادگاری گذاشت و با بودن و منش خود به ما نشان داد که &quot;امکان دارد&quot;. می‌شود به کمک هنر در قلبها نفوذ کرد و نسبت به زمانه خود مسئول و عامل بود.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 19:14:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیوان و کربلایی علی</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-lqpur8bdrpzl</link>
                <description>توی اولین کربلای کاری‌ام، کیوان بود که تشویقم کرد به گفتگو.کربلا که می‌گم بخاطر شرایط خاص یک موقعیت دشوار بود که به شدت احساس تنهایی کردم، دو تا مدیر اصلی پروژه کمر به فیتیله‌پیچ کردن من بسته بودن و در یک روز خاص با همراهی اکثر تیم پروژه که زیر نظر اون دو بزرگوار هدایت می‌شدن در یک #کارزار حسابی و به شکل گازانبری توی منگنه قرارم دادن.بین همشون تازه وارد و غریب بودم.روز مظلومیت من بودخارج از کشور، تازه واردِ اون پروژه شده و هنوز مُهر ویزای ورود و معارفه‌ام به پروژه‌ها خشک نشده بود که اونجوری مورد بی‌مهری قرار گرفتم.وسط همون میدون‌گاهِ غریبه‌کش بود که یک آن آه سردی از نهادم بلند شد و با نگاه به تک تک اون آدم‌هایی که با هزار امید و هراس خودشون رو به جایگاه خاص اون پروژه رسونده بودن گفتم؛ آخه لامصبا اگه دین ندارین، لااقل آزاده باشین!!?الان که تعریف می‌کنم شبیه به جوک شده اون ماجرا ولی دو هفته‌ی سخت و نفس‌گیر رو هم بعد اون روز واقعه در تنهایی پشت سر گذاشتم تا تصمیم نهاییم رو برای موندن یا برگشتن بگیرم !کیوان و همسرش سمیه بودن که با دلداری بهم منو تشویق به #گفتگو با همون دو مدیر بزرگوار کردن و بعد از همون دو #گفتگو_دشوار بود که به معجزه‌ی گفت‌و‌گو ایمان آوردم.چون بعد اون دیالوگ بود که توی پروژه موندنی شده و روز آخر پروژه، بعد دوسال، رفتم و از اون مدیرا بابت حمایت و همرایشون قدردانی کردم.آره عمو کیوان رفیق بی‌شیله‌، همکار حرفه‌ای، خلاق و همیشه همراهم توی فراز و نشیب‌های فراوون ونزوئلا بود.ممنونم عمو کیوان ??ویدیو در گلابدره ۴ مهر ۹۹</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 15:16:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای فیلم &quot; چه زندگی شگفت انگیزی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DB%8C-f9kt1b2h1alj</link>
                <description>ماجرای فیلم &quot; چه زندگی شگفت انگیزی&quot;امیر زنگ زد، تماسش منجر به تجدید دیدار و پیاده‌روی در پارک و گپ و گفتی عمیق در باب اخلاق از منظر کی‌یرکگارد و ... شد، گفتم اتفاقا من هم این روزها خیلی ذهنم درگیر ماجرای اخلاق، روراستی و یکپارچگی هست. از دیدار اخیری که با یکی از اقوام متدین داشتم و در باب ماجراهای شهرداری و دار ودسته‌های خاصی که خلافی‌های سنگین رو با قیمت‌های درشت حل و فصل می‌کنن، تا ماجرای بورس، دسترسی به اطلاعات مجاز یا محرمانه و بالا و پایین شدن‌های عجیب و قریب سرمایه در این بازار آشفته و از اون طرف هم که روند اذیت و آزار جنسی که نقل مجلس شده.به دنبال راهکار بی دردسری برای پرداختن به این موضوعات بودیم که کاپیتان مهدی برام یه ویس فرستاد و از آشنایی اخیرش با دوست اهل قلمی گفت که وقتی شنیده ما توی کار آموزش و توسعه هستیم به رسم دوستی چند فیلم رو بهمون معرفی کرده. فیلم اول رو امروز دانلود و تماشا کردم و بعد مدت‌ها حسابی لذت بردم. حسابیچند روزه اخیر توی این فکر بودم که چطور می‌شه در بزنگاه‌های حساس زندگی که با یک انتخاب دشوار مواجه می‌شی تصمیمی رو بگیری که بعدا به خودت افتخار کنی، به خودت ببالی، کیف کنی یا حداقل احساس شرم و خجالت نکنی.کدوم بزنگاه؟ همون لحظه‌های مکرری که گاهی از کنارش رد می‌شیم و اگه مثل همه رفتار کنیم کسی بازخواست‌‌مون نمی‌کنه که چرا اونکار رو کردی، اون تصمیم رو گرفتی یا هیچ کاری نکردی. کدوم کار؟همین کارهای پیش پا افتاده یا حتی جدی مثل دیدن یک معتادی که وسط خیابون افتاده و ممکنه ماشین‌ها از روش رد بشنتوقع رشوه یا تلاش دوستی برای به دست آوردن اطلاعاتی محرمانه برای انجام یک معامله بزرگ. شایدم لحظه‌ای که توی شرکت از یکی از مدیران بازنشسته که از اقوام بنیانگذاران شرکت هست و همه می‌دونن که به خانوم‌های تازه وارد برای جاافتادنشون توی محیط کار پیشنهادهای ... می‌ده.یا آیا شده که یه موقعی از حضورتون توی این دنیای پرهیاهو ناامید بشین و با خودتون فکر کنین که خیلی بی‌وجودین و بود و نبودتون آیا فرقی هم برای کسی داره؟حالا تصور کنین بتونین فیلم زندگیتون رو به عقب برگردونین و اثر خودتون رو توی دنیا و زندگی دیگران تماشا کنین. چه لحظه شگفت انگیزی!</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 01:13:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوروکراسی وِبری و قوانین کافکایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%90%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nqzeyrymrp8a</link>
                <description>گزارشی از احوال مردی که موبایلش قاپیده شداز قدیم می‌گفتن خدانکنه گذرت به دو جا بیافته؛ درمونگاه و کلانتریالبته دور از انصافه که نگم همین اردیبهشت برای عمل آنژیو قلب پدرم به بیمارستان رضوی مشهد  رفتیم و از نظم، هماهنگی، سرعت عمل و برخورد کادر پزشکی واقعا لذت بردم.اما ماجرای کلانتری داغ سنگینی روی مغز و اعصابم گذاشت. طوری که فکر کردم درمیون گذاشتنش با شما شاید خالی از لطف نباشه.هفته پیش در کسری از ثانیه، گوشی موبایلم رو یک کیف‌قاپ زبردست و ریزه پیزه به سرقت برد و با موتورش متواری شد.و پسِ اون ماجرا، داستان من برای ثبت شکایت و ردیابی گوشی از کلانتری شروع و نهایتا به دادسرا و آگاهی ختم شد اما این سفر دوروزه‌ حاوی دردهایی از بی‌نظمی ارگان‌های اعمال نظم بود که سعی می‌کنم اینجا بخشیش رو روایت کنم.ضرر مالی رو بچسبم! رنج روانی رو کجای دلم بزارم؟ابتدای ورود به کلانتری باید گوشی خودت رو تحویل بدی، وقتی داخل کلانتری نیاز به اطلاعاتی مثل کد پستی داری و دستت جایی بند نیست و تلفن عمومی داخل کلانتری کار نمی‌کنه و تازه گوشی دستم هم سیم کارت نداره و مجبورم برم بیرون تا از تلفن‌های عمومی سطح شهر استفاده کنم و برای تهیه کارت تلفن به هر سوپرمارکتی مراجعه می‌کنی میگن نگرد پیدا نمیشه؟ تازه می‌فهمی اگه در زندگی مدرن اگه یک مقدار از مسیر پیش‌بینی شده خارج بشی چه عواقب سنگینی پیش روته. کرونا هم که مزید بر علت شده و مردم را برای یارگیری معذب کرده است. البته در آخر یکی از کارکنان کافه ویونا مشکلم رو حل کرد.احتمالا حداقل روزی 5 تا 10 مورد سرقت گوشی در انواع مختلف (قاپیدن، توام با زورگیری و ...) به هر شعبه کلانتری مراجعه می کنند. این درحالیه که حتی یک برگه راهنما برای توضیح مدارک لازم و فرایند داخلی برای مراجعین وجود نداره و همین امر منجر به تکرر رفت و آمد مراجعین به بخش های مختلف کلانتری می‌شد. آدم یاد کلیپ معروف برونو بوزتو می افته که داره تفاوت ایتالیا و اتحادیه اروپا رو به زیبایی با انیمیشن به تصویر می‌کشه. خصوصا اون لحظه ای که مراجع یک آه پرسوز و گداز و از سر استیصال می‌کشه.دستگاه نوبت دهی که معلوم بود مدتهاست خراب شده منجر به تجمع آدم‌ها در جلوی باجه‌ها می‌شد (در این زمانه کرونایی)بعد از کلی پیشنهاد و انتقاد و نهایتا پرخاشگری و بعد از یک ساعت و نیم پابه پا شدن تازه افسر مربوطه قبول کرد که اسامی مراجعین رو روی برگه بنویسه و به ترتیب اونها رو صدا بزنه.خلاصه سرتون رو درد نیارم، یک فرایند پانزده دقیقه ای برای تنظیم درخواست از ساعت 9 صبح تا 3 بعدازظهر من رو مهمان کلانتری کرد. همه‌ی این انتظار رو در کنار تجمع آدم‌ها، گرما، کرونا، سرپااستادن‌ توام با پادرد و کمردرد شدید، غیبت یک ساعته یک سرباز برای تحویل یک برگه و پاسخگو نبودن بقیه مسئولین و ...تجسم کنین.و روز بعد در دادسراهنگام مراجعه، باید به غیر از گوشی، مواد ضدعفونی و آب خوردن رو هم تحویل بدین. پرسیدم چرا؟گفتن مگه اون برگه رو نمی‌بینی؟روی برگه نوشته بود از آوردن هر گونه مواد ضدعفونی خودداری کنیندوباره پرسیدم توی این کرونایی چرا؟افسر نگهبان گفت یک نفر خودش رو با الکل آتیش زده بخاطر همین ورود مواد ضدعفونی رو ممنون کردن.گفتم ماده ضدعفونی من از جنس آب هست اسمش آنولیته، ضمنا اگه کسی بخواد بلایی سر خودش بیاره می‌تونه از طبقه چهارم خودش رو پرت کنه پایین اون موقع چیکار می‌کنین، تازه اگه یک نفر یک کاری کرده باید شما جون هزاران مراجع دیگه رو هر روز به خطر بندازین! بخاطر اون یک نفر؟ تازه بازم شاید بشه راه حل‌هایی دیگه‌ای پیدا کرد؟افسرِ نگهبانِ قانون گفت نمی‌شه.گفتم چرا؟ گفت ما ماموریم و معذورطبعا آب رو هم نمی‌شد برد داخل پرسیدم چرا؟ و گفتن داخل آب سردکن داریم.آب سردکن هایی با شیرهای رو به پایین بدون لیوان یکبار مصرف و مردمانی که با دست‌های آویزان و سرهای خمیده برای جرعه‌ای آب جلوی آبسردکن ها تجمع می‌کردن.دادسرا هم بعد از یک صف طولانی به سرانجام رسید و نوبت به آگاهی رسید و خداروشکر اون یکی طولی نکشید و نهایتا فرایند ثبت شکایت و اعلام سرقت گوشی تلفن من در ظهر روز دوم به پایان رسید.در این بین البته جا داره از مسئول کپی و تکثیر آگاهی تشکر کنم که خیلی حرفه‌ای و سریع و دقیق و بی اشکال کارش رو انجام داد و من هم که حسابی غافلگیر شده بودم کلی ازش تشکر کردم.در طول این سه روز و بعد از تحمل درد مفاصل و مغز درد از مشاجرات آدم‌های عصبانی بخاطر بهم خوردن صف و بلاتکلیفی‌ها و ... و حتی غصه‌ای که بخاطر خود مامورین زحمت کش هر سه مرکزی که مراجعه کردم خوردم، با خودم می‌گفتم:-  چرا باید این فرایند در سه نقطه متفاوت شهر اتفاق بیافته؟- چقدر هزینه اداری، دولتی، انسانی برای رفت و آمد، زمان انتظار، فرصت ازدست رفته، بوروکراسی اداری و ... برای یک فرایند ثبت شکایت ساده باید تلف بشه؟- نمی‌شد وظایف این سه ارگان (کلانتری، دادسرا و آگاهی) برای برخی از اعمال ساده، یکجا تجمیع بشه مثلا در پلیس بعلاوه ده، یا اصلا الکترونیک انجام بشه؟- چقدر به تجربه مشتری و مراجعین در طول این فرایند توجه می‌شه؟- چه بسا با داوری کلاه سیاه حتی شاید تو بخاطر جبران خسران مالت میری و در پله‌های این ادارات جون خودت و بقیه رو هم به خطر می‌اندازیآدم باورش نمی‌شه بعد از این همه سال هنوز فضاهای &quot;کافکایی&quot; تا این حد سنگین و وسیع بخش اعظم مدیریت دولتی و خدمات اجتماعی ما رو در برگرفته باشه. شاید خود &quot;وبر&quot; با شنیدن این همه نابسامانی، اتلاف منابع، تَنش توی گور بلرزه و با دیدن این صحنه‌ها از تدوین و چارچوب‌بندی نظام بوروکراسی آرمانی برای اداره سازمان‌های بزرگ پشیمون بشه.مرداد 1399، علی حکم آبادیدر ادامه، متنِ داستانِ در مقابل قانون و اصول وبر در بوروکراسی ایده‌آل را تقدیم می‌کنم باشد تا طعم این تجربه در جان خوانندگان به درستی بنشیند و منجر به بهبود نسبی خدمات و تجربه‌های انسانی شود. آمینپیوست یک: مهم‌ترین ویژگی‌های  بوروکراسی ایده‌آل وبر به‌طور خلاصه عبارت‌اند از:1- تخصصی شدن کارها در حد عالی. (تقسیم کار)2- ساختار قدرت مبتنی بر سلسله مراتب.3- اصول و قواعد شکل‌یافتهٔ رفتار (حاکمیت قوانین و مقررات و غیرشخصی بودن ادارهٔ امور)4- جدایی اعضای دستگاه اداری از مالکیت سازمان یا وسایل تولید.5- استخدام کارکنان بر اساس توانایی و دانش فنی.6- ضبط و نگهداری سوابق تصمیمات، اقدامات و مقررات اداری.پیوست دو: داستان در مقابل قانون اثر فرانتس کافکاجلو قانون، پاسباني دم در قد برافراشته بود. يک‌ مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌‌توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.»مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و به‌طور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلی داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زيادی براي اين‌که او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتی کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بی‌اعتنايي و به طرز پرسش‌های اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسايل به هر قيمتی که بود، متشبّث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذيرم براي اينکه مطمئن باشی چيزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او يگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا می‌کرد که بين دندان‌هايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، به‌طوری‌که درحقيقت نمی‌دانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشم‌هايش او را فريب می‌دهند؛ ولی حالا در تاريکی شعله‌ی باشکوهی را تشخيص می‌داد که هميشه از در قانون زبانه می‌کشيد. اکنون از عمر او چيزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايش‌های اينهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيده‌اش ديگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتی تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طی اينهمه سال‌ها کس ديگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است برای اينکه پرده صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.» برگردان از صادق هدایتاگه علاقه داشتین خاطره خفت گیری مسلحانه در کارکاس من رو هم بخونیدhttps://vrgl.ir/TKEqK</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 11:27:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبستگی به کار یا Engagement چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-engagement-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gzghhgeplnsb</link>
                <description>تماشای روایت تصویری در اینستاگرام https://www.instagram.com/tv/CCDCgG8jFBi/?igshid=1xv5i38g8lhchبعد از ماجرای کلاغ میدون و تغییر قلمرو پیاده‌روی صبحگاهی‌ام به میدون ۲۶ نارمک، با یک مرد میدون دیگه آشنا شدم. عبدالله رستمیسربه‌کار، تودار، کم حرف که با وجدان کاری کم‌مثالی هر روز صبح به میدون ۲۶ رسیدگی می‌کنه. انقدر سربه‌کار که چندباری که سلام کردم تحویل خاصی نمی‌گرفت? امروز دیگه طاقت نیاوردم.کنار ساقه‌های گل رُز خم شده بود و در حین درآوردن فیلترهای سیگار از لای بوته‌ها دستش با خارهای گل رز زخمی شد. رفتم جلو و سر صحبت رو با عبدالله باز کردم، ازش پرسیدم چرا انقدر بادقت و وجدان کار می‌کنه؟!این سوالِ همه‌ی این روزهای اخیرم بود؛ رمز دلبستگی این آدم به کارش چیه؟ این عملکرد حاصل مکانیز‌های انگیزشی، ساختار و حقوق و مزایاست یا حاصل مدیریت عملکرد؟ یا برآمده از تعهد درونی؟  چیه دلیل این همه تعلق خاطر و دلبستگی؟!در زمانه‌ای که مدتهاست &quot;بچه زرنگی&quot; ارزش محسوب می‌شه، چطور می‌شه نسبت به کارمون انقدر متعهد و درگیر باشیم (اشاره به نوشته روی جعبه کارتونی؛ بچه زرنگش خوبه؟?)ماجرای کلاغ میدونhttps://vrgl.ir/NP5O0ماجرای مرد میدونhttps://vrgl.ir/5IQpR</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 14:31:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی در جهان ووکا</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%88%DA%A9%D8%A7-vernv83p781i</link>
                <description>بازی در جهان ووکا(جهان پیچیده، مبهم، نوسانی، نامطمئن)مطالعات دنیای جانورشناسی نشان داده است که بازی چنان در پرورش مهارت‌های شناختی نقش کلیدی دارد که حتی ممکن است در بقای گونه‌ها نقش داشته باشد. باب فورگان، پژوهشگری که پانزده سال به مطالعه رفتار خرس‌های گریزلی پرداخته، پی برده است که آن دسته از خرس‌هایی که بیشتر بازی می‌کنند اغلب بیشتر زنده می‌مانند. وقتی علت را از او پرسیدند، گفت؛ &quot;در جهانی که همیشه ابهام و چالش‌های منحصربه‌فردی سر و کله‌شون پیدا می‌شه، بازی این خرس‌ها رو برای سیاره‌ای در حال تغییر آماده می‌کنه&quot;بازی اینگونه ذهن را آماده کاوش می‌کند؛اول اینکه، دامنه گزینه‌های موجودمان را گسترش می‌دهد.دوم اینکه، نوش داروی استرس استسوم اینکه، بر کارکردهای اجرایی مغز مانند برنامه ریزی، اولوی بندی، زمان بندی، پیشبینی، تفویض، تصمیم گیری و تحلیل تاثیر مثبت می‌گذارد.</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 11:43:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعهد به مقصد یا قصد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hokmabadi_a/%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D8%AF-lgc43usxwd99</link>
                <description>نگاهی به تجربه و یادگیری از سفر با دوچرخه‌https://www.instagram.com/tv/CBBWwv1DloO/?igshid=11ohjywj4jyg7بعد از یک ساعت رکاب زدن به نقطه پرریسک عبور از رودخونه رسیدم. می‌تونستم برگردم یا مسیرم رو تا رسیدن به غار انوشیروان ادامه بدم.  الگویی در درونم تشویقم می‌کرد تا به یک دستاورد بزرگ در اون روز برسم. (که شاید بعضی از ناکامی‌های اخیرم رو جبران کنه، یا اون سفر ناتمام کودکی‌ام رو به اتمام برسونم). کودکی؟! آره ۹ سالم بود توی خونه دعوام شد و لج کردم و با دوچرخه کوچکم و پول خوردهای توی جیب شلوار ورزشیم زدم بیرون. الکی الکی از شهر خارج شده و افتادم توی جاده. با خودم عهد کردم برم روستای پدری (با ۵۰ کیلومتر فاصله) تابستون بود و هوا داغ داغ جاده خلوتِ خلوت. بالاخره جیرجیرک‌ها با تداوم صداشون شالوده اعصابم رو از هم پاشیدن، پا می‌زدم و از ترس گریه می‌کردم. عجیب بود هر چی پا میزدم به جای خاصی نمی‌رسیدم. ۹ صبح از خونه زده بودم بیرون بدون هیچ آب و نونی. ساعت ۱۲ رسیدم به میونه راه، روستای گراتی به یک مغازه توی روستا رفتم و ازشون آب خواستم و یک کاسه آب یخ رو یکجا سر کشیدم. هنوز سرمای اون کاسه آب خنک روی لبمه. ۹ سالم بود ولی خیلی بهم فشار اومده بود. ۲۵ کیلومتر تا پایان راه فاصله بود.  برم یا برگردم؟ مساله این بود غرورم چی؟ اگه برگردم و سرافکنده بشم؟! شاید شما هم ترجیح می‌دین داستان من با ادامه دادن و پشتکار به اتمام برسه!  ولی من برگشتم. آره برگشتم خونه. نه با سربلندی، بلکه با خجالتی آمیخته به غرور. هنوز ته خنده‌های خونواده یادمه. و ماجرای سفر علی لجباز و ماجراجو که تا ماه‌ها، نقل محفل اقوام و آشنایان بود.  اما اون روز اردیبهشتی، دوباره بعد از مواجه با رودخونه پرآب دچار تردید شدم. آره اعتراف می‌کنم که به این جمله هم فکر کردم که &quot;یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت&quot;. ولی الان که از رودخونه عبور کردم هنوز نمی‌تونم به صراحت بگم تعهد به مقصد مهمه یا قصد؟ برگشتن به خونه توی کودکیم اشتباه بود یا ریسک عبور از رودخونه در بزرگسالی؟  شاید شما بتونین کمکم کنین تجربه شما در این مورد چیه دوست دارم بشنوم... #اسفراین #یادگیری #سفر #دوچرخه_سواری #خاطره_بازی #قصد #مقصد #نیت #هدف #هدف_گذاری #تارگت #لذت_زندگی #درس_های_زندگی</description>
                <category>علی حکم آبادی</category>
                <author>علی حکم آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 21:56:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>