<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هُما پارسافر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@homa8801</link>
        <description>در میان ِ این همه غوغا و شَر/ عشق یعنی کاهش ِ رنج ِ بشر /   پس ترجیح می دهم شمعی روشن کنم بجای تفسیر ِ تاریکی 🌹🕯️🕯️🕯️🌹</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/91893/avatar/mTekfR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هُما پارسافر</title>
            <link>https://virgool.io/@homa8801</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و اینک در عزای مرگ قلم می نويسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%85-n4zwoui8cnnj</link>
                <description>ویرگول تمامی پست های مربوط به اعتراضات به حق ملت ایران را که در محکومیت و تقبیح کشتار هموطنانم نوشته بودم، حذف کرد تا آن نوشته ها بروند و ویرگول بماند! تا ویرگول بماند در کنار خفقان، در کنار فقدان آزادی بیان، در کنار ادعاهای کاذبی که گفتند: &quot; هيچکس را صرفا&quot; به دليل داشتن عقاید متفاوت و مخالف، سرکوب و اذیت نمی کنیم حتی اگر مخالف نظام و رهبرش باشد! مگر اینکه مسلحانه با نظام بجنگند و حکم محاربه بگیرد! &quot;من مسلح نبودم الا به یک قلم و تفکری که پشت آن بود! من حتی یک لپتاپ پیشرفته نداشتم که نوشته هایم را به راحتی تایپ کنم ، ويرايش کنم و منتشر کنم بلکه با یک گوشی معمولی و با زحمت زیادی که قطعا&quot; دوستان و کاربران ویرگول از آن آگاهند، نوشته هایم را تایپ می کردم و به امید این‌که آنقدر آزاد هستم که حرف دلم و باورهایم را بدون سانسور ابراز کنم، آنها را منتشر می کردم و با چشمانی که سالهاست بدون عینک ، کاری ازشان ساخته نيست، بازخورد و بازتاب نوشته هایم را دنبال می کردم و به کامنت عزیزانی که نوشته هایم را می خواندند اعم از موافق و مخالف، در نهایت ادب و صبوری پاسخ می‌دادم. و حالا همه ی آن نوشته ها و کامنت دوستان، موافقان و مخالفان که حقیقتا&quot; به آنها نیاز داشتم، حذف شده اند و من اذیت و سرکوب شدم، بدون اینکه جنگ مسلحانه علیه نظام کرده باشم و حکم محاربه گرفته باشم! البته اگر آزار و اذیت و سرکوب را فقط در اعدام و قتل نفس ندانیم چرا که در قاموس تفکرات من، سرکوب و کشتن عقاید و انديشه ها ، کم از قتل نفس و مرگ فیزیکی ندارد!واقعیت این است که شکستن قلم ها و دوختن دهان ها، پدیده ی تازه ای و مختص به زمان و مکان ویژه ای نیست بلکه از آغاز پیدایش انسان و از زمانی که قدرت سخن گفتن پيدا کرده، در ادوار تاریخ، هرگاه که خواسته چيزی بگوید که از ابتذال و ریا و خیانت و خشونت و ظلم و بیداد فاصله داشته باشد، دهانش را دوخته اند و قلمش را شکسته اند و من در مقابل آن عزیزان و قلم شان، شرم دارم که از گفتار و نوشتار و قلمم سخنی بگویم یا دفاعی بکنم !شکستن قلم خود گویای حقایق است و نیازی نیست چيزی اضافه کنم!و اما سخن آخرم با ویرگول و دست اندرکاران سایتی است که زمانی سنگ صبور و محبوب ترين و امن ترین پناهگاه کسانی بود که حرفی و دردی در دل داشتند و می خواستند با بیانش در ویرگول، بغض شان بترکد اما خودشان از خفقان رهایی یابند!ویرگول عزیز، بگذار دل بگوید و دست بنویسد چرا که اگر دل نگوید، دست ننویسد، زبان خاموش شود، واژه ها حذف شوند، اما حقیقت هرگز خاموش نمی شود و از صفحه ی روزگار و حافظه ی تاریخ، محو نخواهد شد.ویرگول عزیز، من وقتی که می نوشتم واژه هایم بر بستر آب نبودند تا با آب بروند بلکه ریشه ی هر واژه ام در خاک بود، در خاک آزادی و من حتی اگر منبعد در ویرگول هم ننويسم اما این خاک و این ریشه را همواره در ذهن و اندیشه ام آبیاری خواهم کرد تا نخشکد و دوباره جوانه بزند!حتی اگر این نوشته آخرین نوشته ی من در ویرگول باشد، حتی اگر ویرگول این نوشته را هم حذف کند، من به جای ویرگول ، یک نقطه می گذارم و جای دیگری می روم سر خط ! چرا که نیک می دانم و ایمان دارم که اگر من خسته و ملول شوم حقیقت همیشه زنده و پویاست !🩵💚✌️🌹🕊⚘️</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 11:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که فقر، جرم و اختلاس بیزنس است!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-odutmanfkit9</link>
                <description>خبر کوتاه بود، به کوتاهی ِ طول و عرض شعور و انصاف مسؤلین نظام ج. ا، و تلخ و کثیف، به پلیدی ِ نیّات و مقاصد شوم و منفورشان! روز چهارشنبه ٩ مرداد ١۴٠۴، عدالت ِکور و کر جمهوری اسلامی، در شهرستان ارومیه به نام حکم الهی، چهار انگشت دست‌ راست سه انسان را به جرم سرقت قطع کرد تا به زعم خودش، دیگر کسی جرأت دزدی نکند و این رفتار زشت و غیرشرعی، در جامعه ی اسلامی، ریشه کن شود و من که بارها و بارها در منزل، در محل کار و در گذرگاه‌های عمومی، اشیا و اموال گرانقیمت و حتی عتیقه جات و یادگاری های خانوادگی ام به سرقت رفته بود، از خودم می پرسم پس چرا دزدی ریشه کن نمی شود؟! آیا انسانی که با دست های کامل و سالم به دلایل مختلف، که فقر و بیکاری و جهالت می تواند از جمله ی آنها باشد، رو به سرقت می آورد، منبعد با نقص عضو و دستان بی انگشت، به شغل شریف و رفتار درست، رو می آورد یا تلافی شکنجه هایش در زیر دستگاه گیوتین ِ جمهوری اسلامی را بر سر جامعه ی ساکت و تماشاگر ِ اجرای عدالت، آوار خواهد کرد!در حین تایپ این پست، نوتیفیکیشن ِ نوشته ای از آقای حمید آصفی، دیپلمات سرشناس حکومت و سفیر پیشین جمهوری اسلامی در چند کشور جهان، در مورد همین حکم، بر روی گوشی ام ظاهر شد که بهتر دیدم که متن آن را هم به پُستم اضافه کنم شاید جواب سؤالم را در لا به لای آن پیدا کنم!« وقتی فقر جرم است و اختلاس، امتیاز ویژه؛ وقتی حکم شرعی را برای گرسنگان اجرا می‌کنند، اما دزدان حکومتی با رأی باز به اروپا پناه می‌برند؛ وقتی تیغه عدالت فقط برای فقرا تیز است... باید نوشت.این یادداشت، صدای کسانی است که نه «ژن خوب» داشتند، نه «وام بی‌ضامن»، نه «پشت‌گرمی امنیتی»؛ سه انسان، چهار انگشت، یک سیستم قضایی تیغ‌به‌دست.این مقاله را بخوانید و منتشر کنید. چون سکوت، ادامه همین بربریت است.چهار انگشت. سه انسان. یک نظام قضایی که هنوز قرن ۲۱ را به رسمیت نمی‌شناسد.چهارشنبه ۹ مرداد، در زندان مرکزی ارومیه، جمهوری اسلامی یک بار دیگر چهره‌ی واقعی‌اش را نمایان کرد: با صدای تیغه گیوتین، با بوی بی‌حسی و زخم، و با سکوت سنگین عدالتِ گمشده.هادی رستمی، مهدی شرفیان و مهدی شاهیوند، سه مردی که در سال ۱۳۹۴ به اتهام سرقت بازداشت شدند، حالا باید با دست ناقص زندگی کنند. چون جمهوری اسلامی، قطع عضو را «حکم الهی» می‌داند.رسانه‌های حکومتی، با افتخار اعلام کرده‌اند که این مجازات، نشانه‌ی قاطعیت است. اما قاطعیت علیه چه کسی؟ علیه فقر؟ علیه گرسنگی؟ علیه کسانی که نه بند پُرپول بانکی داشتند، نه رانت ارزی، نه ژن خوب، نه پاسپورت دومی؟ماجرای واقعی این نیست که سه نفر انگشت‌شان قطع شد. ماجرا این است که جامعه‌ای به دست حاکمانی اداره می‌شود که گرسنگی را جرم می‌دانند و چپاول را هنر.در همین سرزمینی که سه جوان را با گیوتین مجازات می‌کنند، پرونده‌هایی با ابعاد هزاران میلیاردی، مثل حباب در هوای رسانه می‌ترکند و فراموش می‌شوند. دزدیِ بزرگ، مجوز ویژه دارد. دزد کوچک، حکم شلاق و قطع عضو. عدالت اسلامی، اسمش را گذاشته‌اند.این سه نفر، دزد نبودند؛ قربانی بودند. قربانی ساختار اقتصادی‌ای که نابرابری را قانونی می‌کند، فقر را تقدیر می‌نامد، و بعد قربانیانش را قصابی می‌کند. آن‌ها نگفتند چرا دزدیدند، بلکه فریاد زدند که چرا مجبور شدند.اما این همه‌ی قصه نیست. قصه آنجاست که هم‌زمان، آن‌سوی دیوارهای همین زندان‌ها، متهمان اختلاس‌های سنگین با رأی باز، مرخصی‌های طلایی، و بعدها، با تغییر چهره، در اروپا عکس سلفی می‌گیرند. آنجا که عدالت، بسته به حساب بانکی رنگ عوض می‌کند.کدام شریعت، قطع انگشت کسی را تجویز می‌کند که سال‌ها در بی‌عدالتی زیسته، بی‌نصیب از عدالت اجتماعی؟ مگر نه اینکه در فقه، مجازات سارق فقط زمانی مشروع است که سرزمینش «دارالعدل» باشد؟ در جمهوری اسلامی اما «عدل» را با لودر از روی شهر رد کرده‌اند و حالا با «تیغ»، نظم ایجاد می‌کنند.و مهم‌تر از همه: این مردم، کِی و کجا به چنین سیاستی رأی داده‌اند؟ کِی خواسته‌اند که عدالت این‌گونه اجرا شود؟ با تیغه‌ای که فقط برای فقرا تیز است؟ کدام رأی، کدام همه‌پرسی، کدام دادخواهی مردمی پشت این نوع اجرای شریعت ایستاده است؟ هیچ.قطع انگشتان این سه نفر، نه نشانه‌ی عدالت، که سندی دیگر بر بربریت حقوقی‌ست. سندی دیگر بر اینکه نظام حقوقی در تحقیر قربانیان خود، به مرز تازه‌ای از قساوت رسیده است.امروز دیگر کسی نمی‌پرسد «چه کسی دزدیده؟»، بلکه باید پرسید: چه کسی این سیستم را ساخته که سرقت، تنها راه نجات برخی است و امن‌ترین راه غارت برای برخی دیگر؟این روزها حضرات با غرور حکم قطع می‌زنند. اما روزی خواهد آمد که انگشت اتهام تاریخ، بی‌هیچ بی‌حسی، به سوی خود آن‌ها نشانه رود. روزی که مردم، فراموش نمی‌کنند چه کسی دست فقرا را برید، تا دست اختلاسگران آزاد بماند.» و من ایمان می آورم به قضاوت تاریخ!!! </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 19:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از لاف زنی تا ناف زنی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%81-%D8%B2%D9%86%DB%8C-magre7pgncv1</link>
                <description>برادران لاریجانی، گرچه عموماً از نوادگان رانت‌پرورده‌ی نظام جمهوری اسلامی هستند اما امان از دست و زبان و تحليل های قضاقورتکی و توأم با پیشگویی های غلط این جوادشان!!!آقا جواد تو رو جدّت دیگه تحليل و پیشگویی نکن که تتمه ی آبروی سیاسیت حفظ بشه و ملت هم بیشتر از این صدمه نبينند!!!جواد لاریجانی گويا از تحليل ها و پیشگویی های نادرست و مضحک خود در طول ۳۵ سال گذشته، هيچ درس عبرتی نگرفته‌ و برعکس ِ برادر کوچکترش علی لاریجانی ، که خوشبختانه هرچه‌ مسن تر می شود، پخته تر و واقع بین تر می شود، این یکی هرچه پیرتر می شود، بر میزان توهم و آشفتگی ذهنی و روانی اش، افزوده می‌شود تا جایی که دیگر ادبیاتش هم از یک ادبیات فاخر و استراتژیک، به ادبیات سخیف و لمپنیسم تنزل کرده و سخن گفتنش تداعی کننده ی عربده کشی های لات ها و کلاه مخملی های چاله میدان قدیم در فیلمفارسی های دوران پیش از انقلاب است! و متأسفانه این اراجیف را هم در قاب صدا و سیمای میلی جمهوری اسلامی بیان می‌کند که وقاحت و زشتی قضیه را صد چندان می کند!!!جواد لاریجانی در اسفند ۱۳۶۹ يعنی حدود ۳۵ سال قبل، در روزنامه اطلاعات، در یادداشتی نوشت: &quot; امکان ندارد آمریکا برای آزادسازی کویت، به عراق حمله کند.&quot;! اما وقتی روزنامه منتشر شد، آمریکا به عراق حمله کرده بود.در آن زمان ، جواد لاریجانی ۳۹ ساله بود ( متولد ۱۳۳۰- نجف، عراق) ، و هنوز می شد عدم اشراف وی را به تحليل های سیاسی، به حساب جوانی و کم تجربگی اش گذاشت.درآذرماه ۱۴۰۳ که جواد لاریجانی دیگر سال‌های جوانی را پشت سر گذاشته بود و با موی سپیدش در سن ۷۳ سالگی، دوباره‌ هوس تحلیل و پیشگویی به سرش می زند، در تلویزیون ظاهر می شود و می گوید: &quot; سقوط بشار اسد را بسیار بعید می دانم، زیرا شرایط فعلی سوریه اصلا عجیب نیست و به زودی در سوریه ورق بر می گردد. &quot;! مردمی که سخنان این تحلیلگر از خود راضی را شنیدند اگر هم شکی در روند تحولات سوریه داشتتد، یقین حاصل کردند که وقتی صبح از خواب بر می خیزند، حتماً بشار اسد سقوط کرده است.جواد لاریجانی در همان دقایقی که آن تحلیل غلط را ارائه می داد حتی نیم نگاهی هم به زیرنویس های همان تلویزیونی که تحلیلش را پخش می کرد، نداشت تا ببیند چگونه‌ تفسیر و ادبیات تلویزیون، از عناوین منتسب به فاتحان سوریه، به تدریج، تغییر می‌کند، ابتدا تروریست های تکفیری، - بعد حذف واژه ی تکفیری، آنگاه، گروه های مسلح، در ادامه، مخالفان مسلح، و درست زمانی که لاریجانی داشت با لبخندی نمکین، تحليل جانانه اش را به پايان می برد، دیگر عنوان‌ منتسب به فاتحان سوريه فقط شده بود &quot; معارضین &quot; و می شد حدس زد که در گام بعدی بشود &quot; کادر رهبری جدید سوریه &quot; !!! 😊و حالا پس از گذشت روزهای دود و آتش و ماتم ها و شیون های جانگداز و مکرر بر قطعات شناخته شده و ناشناس جنازه ی قربانیان بی گناه ِ سوخته در آتش ِ جنگ طلبان، و در فرصتی که ملت بی پناه ایران امیدوار است که در فاصله ی آتش بسی بسیار شکننده و مبهم، سران کشورهای جنگ طلب و نیز سایر کشورهای میانجی و غیرمتخاصم، بتوانند با توسل به عقلانیتی حتی دیرهنگام، جلوی فجایع بیشتر در آینده ای غیرقابل تصور را بگیرند، جواد لاریجانی دوباره با سخنان سخيف خود، لجن پراکنی ِ فتنه‌گرانه ای کرده که نه تنها بوی ننگ و نیستی می دهد بلکه شنونده را به یاد همان کسانی می اندازد که افکارشان حول محور ِ شکم و زیرشکم، می چرخد! و لایقش همان پاسخ طنزآمیز ِ رئیس جمهور نیمه دیوانه و تاجرپیشه ی آمریکاست که در جواب ِ «ناف زنی» لاریجانی گفته است : «نمی دانم که این سخن یک تهدید واقعی است یا نه! شاید هم باشد! اما من چندان اهل آفتاب گرفتن نیستم و خیلی وقت است که دیگر آفتاب نمی گیرم، حداقل از هفت سالگی !» و تلویحاً گفته است برو عمو، در این شرایط حساس کنونی!!! حواست به ناف خودت باشد، بهتر است تا دنبال زدن ِ ناف من باشی! 😅 ضمن اینکه به قول رضا رشیدپور از این به بعد  «موشک به نافت» نه یک فحش مبتذل و مستهجن، بلکه یک راهکار استراتژیک محسوب می شود!!! 😂و در آخر چون عبارت مناسبی برای پاسخ به سخنان سخیف و دور از عقلانیت جواد لاریجانی به نظرم نمی رسد، ترجیح می دهم که پاسخ ِ استاد علی شریفی زارچی را خطاب به جواد لاریجانی تکرار کنم. علی شریفی زارچی، دانش‌آموخته‌ی کارشناسی و کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر از دانشگاه صنعتی شریف و دکتری بیوانفورماتیک از دانشگاه تهران است که حدود سه سال پیش از دانشگاه اخراج شد. برخی معتقدند که علت اخراج این استاد دانشگاه شریف انتقادات او از نحوه‌ برخورد با دانشجویان در جریان اعتراضات و ناآرامی‌های سال ۱۴۰۱ بوده است.استاد علی زارچی در پاسخ به تهدید و ناف زنی جواد لاریجانی، ( که متأسفانه عنوان پُر طمطراق و بی مسمای «رئیس پژوهشگاه دانش های بنیادی» را هم یدک می کشد)، در حساب توئیتر خود گفته است :« آقای جواد لاریجانی، شما خیلی بیجا می‌کنید با تهدیدهای توخالی، خطر شروع جنگی دوباره را بالا می‌برید؛  جنگی که در آن شما به پناهگاه خود می‌خزید و هزینه‌اش را باید مردم ایران با جان و مالشان بپردازند.».</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 17:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کشته و  ٩٠ میلیون زخمی!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%A9%D9%A0-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-h0voqletox3g</link>
                <description>در تمام این سالها هروقت اعتراض کردیم، کوردلان گفتند عوضش عزّت و امنیت داریم حالا تقریباً هر چند ماه یک بار و گاهی، ماهی چند بار شاهد هستیم که چندین دختر و پسر جوان و تحصیلکرده (امیرمحمد، سما، الهه و....) با چاقو کشته می شوند به قصد ربودن موبایل و احتمالاً اگر باشد، پول نقد و جواهرات! و نه حتی تجاوز جنسی!) یعنی فقر و فلاکت، فاتحه ی عزت و امنیت را خواند!!!چشم هایت را آرام بر هم بگذار تا نبینی که شب هایمان چقدر تاریک و روزهایمان چقدر سیاه است!!!الهه حسین نژاد به قتل رسید بخاطر مقاومت کردن در برابر سارقانی که قصد دزدیدن موبایلش را داشتند.چند ماه پیش هم امیر محمد خالقی دانشجوی دانشگاه تهران هم برای حفظ لپتاپ ، جانش را از دست داد.گاهی فکر می کنم به عنوان یک راه حل موقتی، ای کاش امیرمحمد و الهه در مقابل زورگیری و سرقت موبایل و لپتاپ شان مقاومت نمی کردند و جانشان را نجات می دادند اما وقتی می شنوم که امیرمحمد ِ دانشجو برای تهیه یک گوشی موبایل و یک لپ‌تاپ، چقدر کار کرده و جان کنده بود، از خودم خجالت می کشم و به انگشتان کج و معوج و آرتروز دار خودم که نگاه می کنم می بینم که بیشترین تفاوت من با این عزیزان ِاز دست رفته، فقط چند دهه فاصله ی زمانیست!!! ای لعنت به حاکمان خودشیفته و خائن!!! تسلیت به خودم، به دوستان، به ایران و به خانواده‌های داغدار امیرمحمد خالقی و الهه حسین نژاد!!! 😢😢😔😔🖤🖤🖤ست د اند... !</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 18:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم وزير! در پُشت ِ آنچه که عادی می نامی اش ، غیرعادی را ببین!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%88%D8%B2%D9%8A%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA-%D9%90-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-i2s4x3wm5zwp</link>
                <description>وزیر راه و شهرسازی : «وقتی به بندر وارد می شدیم، چیزی که بسیار جلب توجه می کرد، زندگی عادی مردم بود» چهار روز از حادثه انفجار و مصیبتی که به خاطر بی کفایتی برخی مسؤلین جمهوری اسلامی بر سر ِ هموطنان عزیزمان در بندرعباس آوار شده، می گذرد. در این چهار روز هر بار که خواستم چیزی بنویسم که بیانگر همدردیم با داغ دیدگان ِ حادثه باشد، نتوانستم! چون نمی دانستم چه بنویسم، از کجا بنویسم، برای کی بنویسم و اساساً چرا بنویسم وقتی آنان که باید بخوانند، نمی خوانند! اما وقتی اظهارات خانم وزير راه را شنیدم دیگر یقین حاصل کردم که در گیر و دار ِ گرانی های افسار گسیخته و کمرشکن، ارزان‌ترین کالا، همانا جان انسان‌های بی پناه است! طبق آمارهای سانسور شده، آشفته و سر و دُم بریده ی رسانه های خود این رژیم منحوس، تاکنون ٧٠ انسان ِ عاشق زندگی و امیدوار به آینده ای دلخواه، فوت کرده اند، بیش از ٨٠٠ نفر مصدوم شده اند و تعدادی هم مفقودالاثر و.... که اگر تعداد خانواده های آنان و بستگانشان را در نظر بگیریم، هزاران انسان در زمان بازدید خانم وزير، به شیون و ماتم مشغول و در مجالس عزاداری به سر می برده اند با آینده ای نامعلوم و تقریباً نابود شده! و این از نظر خانم وزير، عادی محسوب می شود! حالا باید از خانم وزير پرسید در ادبیات شما، عادی چگونه توصیف می شود؟! اگر مردم حادثه دیده و صاحبان عزا و ماتم به جای صبوری و تحملی جانکاه، به خیابان‌ها می ریختند و از بالا تا پایین ِ حاکمان و مقامات رژیم را به فحش و ناسزا می بستند، در صدد انتقام و خونخواهی عزیزانشان بر می آمدند، و در یک کلام اوضاع را برای شما و سایر سرسپردگان رژیم، «غیرعادی» می کردند، شما تضمین می کردید که جوابشان گلوله نباشد؟!  و کلام آخر اینکه آیا وقت آن نرسیده که مسؤلین خائن، ضدمردمی و نالایق جمهوری اسلامی بدانند وقتی حرف ارزشمند و کارآمدی برای مردم ندارند، سکوت بهترین سِلاح و صَلاح است برای حفظ ته مانده ی آبروی نداشته شان؟؟؟!!!! تسلیت به ایران و ایرانی برای بار.... ام و تسلیت به بندرعباس عزیز و زیبا و مردم خونگرم و صبورش!!!! 🌴🌴🐟😢🌴🌴</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 17:02:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر با هم یکی نشیم، یکی یکی کشته می شیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85-qldlq13lnlrc</link>
                <description>تصاویر دردناک نشان می دهد امیر محمد با وجودی که چاقو خورده بود و خون از بدنش می رفت ، اما همچنان به دنبال سارقین و زور گیران می دوید تا شاید بتواند کیف مدارک ، گوشی موبایل و لپتاپش را که تنها سرمایه اش بود، پس بگیرد! من اما با تجسم این صحنه ی وحشتناک، از خودم می پرسم :  « تو که این خبر را می خوانی و این حجم از ترس و وحشت را در یک دانشجوی جوان ١٩ ساله ی شهرستانی ، تصور می کنی، اگر هنوز از بغض و نفرت سکته نکرده ای، آیا شرف داری؟!» اما ندایی به من می گوید که نماد و تبلور شرف در همین  رفتار ناخودآگاه و شاید هم آگاهانه ی امیرمحمد که متأسفانه جانش را هم بر سر آن باخت، است نه در خودداری از حضور بر سر میز مذاکره با آمریکا و اتفاقات احتمالی ِ بعد از آن، چرا که این سرمایه ی به ظاهر ناچیزش را با زحمت و کارکردن خودش به دست آورده بود و لابد با خودش فکر کرده که  با دلار حدوداً ١٠٠ هزار تومانی، دیگر به این زودی ها نخواهد توانست آنها را دوباره تهیه کند و تبعاً کارش هم لنگ می ماند! مرگت بسیار تلخ بود پسر عزیزم، اما واژه ی شرف را معنایی تازه بخشیدی! دانشجویان دانشگاه تهران و برخی دانشگاه های کشور، برای پنجمین روز پیاپی در دانشگاه های خود، تجمع کردند و در اعتراض به نبود امنیت و این قتل فجیع، به خونخواهی امیرمحمد خالقی برخاستند و شعار دادند : « اگر با هم یکی نشیم،، یکی یکی کشته می شیم» و بعد هم ندا سر دادند که : «نفر نفر حجاب بان،، دریغ از یک نگهبان»! و در جای دیگر تأکید کردند که چطور وقتی یک دانشجو کارتش را فراموش می کند، مسئول حراست طوری با او برخورد می کند که انگار جاسوس گرفته است اما در پاسخ به هشدارهای مکرر دانشجویان نسبت به عدم امنیت خیابان های اطراف کوی دانشگاه بی تفاوت مانده است؟!  دانشجو مؤذن جامعه است، خواب بماند، نماز همه قضا می شود! قتل فجیع و ناجوانمردانه ی امیر محمد در حالی اتفاق افتاد که در کمتر از یک هفته ی قبل، یعنی روز ١٨ بهمن ماه، اتوبوس فرسوده و ترمز بریده ی حامل دختران دانش آموز دبیرستان فرزانگان کرمان یا همان دانش آموزان نخبه ی کشور که از یک اردوی دانش آموزی بر می گشتند، واژگون شد و ۴ دختر دانش آموز و همسر و فرزند سرایدار کشته شدند و بقیه ی سرنشینان و از جمله خود سرایدار که در این سفر، به عنوان سرپرست دانش آموزان همراه آنها شده بود! مصدوم شدند! قرار بود چند ماه دیگر کنکور بدهند، کسی چه می داند، شاید خواسته این دختران آرزومند هم مثل امیرمحمد، ورود به همین دانشگاه هایی بود که اکنون به اعتراض برخاسته اند! برخی از این اتفاقات، ممکن است در هر کشوری رخ دهد، اما وقتی در کشوری اتفاق می افتد که نام اسلام را یدک می کشد و داعیه ی عدل علی را دارد و می خواهد جهان را با ظهور امام زمانش، پُر از عدل و داد کند، اما در همین کشور یکی از بالاترین مقام های مجلس قانون گذاریش برای بچه اش یک مدرسه ی خصوصی از پول بیت المال می سازد در حالی که کشورش ، هنوز مدارس کَپَری و سه شیفته دارد! و دیگری سیسمونی نوه اش را از ترکیه تهیه می کند در حالی که نوزادان کشورش شیرخشک برای خوردن ندارند، و هزاران بی‌عدالتی ِ فاجعه آمیز دیگر...... که جا دارد مسؤلین حکومت از بالا تا پایین، خون گریه کنند، دیگر نمی شود خودمان را گول بزنیم و بگوییم :  « اتفاق است دیگر، هر جایی و برای هر کسی ممکن است بیفتد!» و این جا فقط به یک نتیجه و واقعیت می رسیم و آن اینکه، حکومت در شرایط کنونی و با مسؤلین ِ منفعل، متوهّم، ترسو، عافیت طلب و مجیزگوی فعلی، قادر به تأمین هیچ‌یک از ابعاد امنیت (اقتصادی ،اجتماعی، روانی و....) ، برای مردم نیست و تنها راهبرد پایدار آن، سرکوب گسترده و سیستماتیک است، در حالی که فقر و فلاکت و نابرابری ِ اجتماعی، بزهکاری را در جامعه گسترش داده و حتی دانشگاه ها را نیز از این آسیب و مصیبت، مصون نگذاشته است! 😓🖤😰</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 01:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالق ِ لبخند ها، به دیار ِ بی لبخند، شتافت!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%90-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA-hdciys8b6urz</link>
                <description>وقتی صدا و سیمای ِ «مرگ آفرین»، که از نظامی  «مرگ دوست»، فرمان می گیرد! به فرزندان ِ ایران، مخصوصاً مهمانانی که خود دعوت می کند، و بابت ِ ساخت برنامه اش، هزار جور جیفه ی حلال و حرام می گیرد، در پایان برنامه، بجای مژده ی امید و زندگی بهتر، کَفَن و اعلامیه ی ترحیم، هدیه می دهد، تعجبی ندارد که هر روز، سایه ی شوم ِ مرگ و نیستی را بر سر ِ زندگی های شبیه مرگ ِ تدریجی مان ببینیم!!! خبر باز هم کوتاه بود و باز هم تلخ و ناگوار!سید ابراهیم نبوی، نویسنده، روزنامه نگار، فعال سیاسی، زندانی سیاسی سابق و طنزپرداز مشهور ایرانی ، در هجر و فراق وطنش، ادامه زندگی را از خودش سلب کرد و در غربت، خودکشی کرد! 😰آقای نبوی ، می ماندی برادر! برایم سخت است ادامه زندگی در این محنتکده ای که ایرانش می نامند! با گذشت چند ماه از روی کار آمدن دولت یازدهم ایران، ابراهیم نبوی در مصاحبه‌ای با تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی اعلام کرد که به زودی قصد بازگشت به ایران را دارد که این قصد وی واکنش‌های مختلفی را برانگیخت. وی در مصاحبه‌ای عنوان کرد هیچگاه قصد اقامت طولانی‌مدت در خارج از ایران را نداشته و همواره منتظر فرصتی برای بازگشت به ایران بوده است. نبوی معتقد بود این زمان بهترین زمان و شاید آخرین فرصت برای وی می‌باشد. او در خصوص انگیزه ی بازگشتش به ایران عنوان کرد: ( من برای زندگی در بیرون از ایران، مطلقاً مشکل ندارم. نه مشکل حقوقی، نه مشکل کاری و نه مشکل مالی. خیلی هم کشور خوبی است و دائم هم سفر می‌روم. آزادی و کار و فعالیت اجتماعی و فرهنگی را که در اینجا هست دوست دارم ولی من می‌خواهم همه اینها را در کشور خودم داشته باشم. من دوست دارم فعالیت رسانه‌ای‌ام در محیطی باشد که زبان مادری‌ام در آن به گوشم شنیده شود. علت اینکه قصد بازگشت دارم این است که می‌خواهم به کارهای ماندگار و اساسی‌ام از جمله تحقیقات ادبی دربارهٔ تاریخ طنز بپردازم، رمان‌ها و داستان‌های کوتاهم را منتشر کنم و در فضای فرهنگی داخل ایران زندگی کنم. این نعمت بزرگی است که صدای دور و بر تان،  فارسی باشد. مشکل من این است که می‌خواهم در محیط زبان فارسی زندگی کنم. همان رنج‌هایی را که مردم می‌کشند، بکشم و در همان شادی‌هایی که از آن بهره می‌برند، شریک باشم. مطمئنم در این هشت سال بلاهایی بر سر اقتصاد و جامعه ایران آمده اما من و امثال من، می‌توانیم برای بهتر شدن اوضاع کمک کنیم. من دوست دارم در همان شهر دودآلود، با مردمانی که سریع عصبانی می‌شوند، با قیمت‌های دائماً متغیر زندگی کنم.) نبوی معتقد بود در بدو ورود به ایران توسط نیروهای اطلاعاتی و امنیتی دستگیر می‌شود و اظهار امیدواری کرده بود بعد از گذراندن دوره‌های زندانی احتمالی، بتواند یک زندگی طبیعی را آغاز و در جهت رسیدن به آرمان هایش، به موفقیت هایی هرچند نسبی، دست پیدا کند. دختران آقای نبوی در اطلاعیه‌ای اعلام کردند: «به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رسانیم که پدرمان، سیدابراهیم نبوی شب گذشته در شهر سیلورسپرینگ ایالت مریلند، جان خود را گرفت.» پدرمان در یک دهه‌ی اخیر افسرده و دلتنگ ایران بود و ناممکن بودن زندگی در وطن‌ش، بار سنگینی را بر دوش او گذاشته بود. او در حالی از دنیا رفت که هرگز نتوانست با اقامت اجباری خود دور از ایران کنار بیاید.»ابراهیم نبوی از روزنامه‌نگاران و طنزنویسانی بود که اوایل دهه ۸۰ پس از محکومیت در دادگاه، از ایران خارج شد و بعدتر اعلام کرد قصد دارد به ایران بازگردد، اما این اتفاق رخ نداد.او در نشریات و روزنامه‌های بسیاری در دهه ۶۰ و ۷۰ فعالیت کرد و حاصل طنز‌های او چندین کتاب شد.او چهره بی نظیر طنز، نویسندگی و روزنامه‌نگاری ایران بود و سطح و عمق طنز ِ فاخر را حقیقتاً چندین پله ارتقا داده و طنز ایرانی را به بهترین شیوه و شمایل، به عرصه ی ادبیات طنز جهان، معرفی کرده بود. شاید به دلیل نوشتارهای طنزش، برخی از خوانندگان آثارش، چندان توجهی به عمق روحیه او نکرده باشند. او شخصیت سیاسی و ادبی مستقل خود را داشت و حرف‌هایش را صادقانه می‌زد و نان را به نرخ روز نمی‌خورد و همین رفتار و مَنش و مرام ِ آزادگی و آزادیخواهی، موجب انزوا و علت افسردگی او در خارج از کشور شد و در نهایت راهی را انتخاب کرد که حاکمیت ِ خودکامه و ضد مردمی ِ مرگ طلب و عزا پرور، مسئول آن است.  او به عنوان یک شهروند ایرانی و یک چهره ی مطرح در ادبیات ِ ایران ِ ادب پرور، علی الخصوص طنزپردازی که در شرایط غمناک کشور، بیش از هر پدیده ی دیگری به وجود آن نیاز است تا اندکی از فضای مرگ آفرین و ماتمزای آن بکاهد، می بایست بدون هیچگونه ترس و هراسی از بازداشت و زندان، به کشورش بیاید و به زندگی دلخواهش ادامه دهد تا شاید مردم بی پناه ایران، با خواندن آثارش، لبخندی بر لب بیاورند و اندکی و لحظه ای، یادشان برود که چه حرام لقمه های رذیل و پلیدی در این سرزمین نفرین شده، راست راست می چرخند و به زندگی ِ پُر از لهو و لعب خود ادامه می دهند و نام عیاشی هایشان را به نام دین و ائمه اطهار، گره می زنند! </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 17:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنده ای که قبل از بازی، باخته بود!</title>
                <link>https://virgool.io/124670/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-s6yqvzactmrl</link>
                <description>این پول نان ماست، که در ویرانه‌های دمشقدر کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز،دفن می‌شود...اسد را پشت کردن به مردمش و دل بستن به بیگانه، به سقوط کشاند، تحریر الشام بهانه بود! زنی در خیابانبه یک قرص نانخود را می‌فروشد! آن‌ سو تَرَک، مردیگرده ی نانی رااز دست عابری می‌رباید! ما گرسنهدر کوچه‌های غربت این شهرپرسه می‌زنیمو می‌دانیمکه دست‌های کثیفینان ما رااز سفره‌های‌مان ربوده استاین پول نان ماست ،که در هزار توی دالان‌های پنهانکیک زرد می‌شودبرای تزیین بساط بیداد !پول نان ما ،موشک‌هایی استکه به اسرائیل می‌رسدزودتر از آنکهآب و نان ،به  « ورزقان» و  « اهر» برسد! کودکان و دانش آموزان ما فراموش نخواهند کرد که دختران شین آباد در آتش بخاری سوختند تا سرانه ی رفاه شان، در پای تحکیم پایه های قدرت بشار اسد در سوریه، قربانی شود! نگاه کن !این پوکه‌های گلولهاین لاشه‌های تانک ،پول نان ماست ،که در خیابان‌های حمص ریخته است !این پول نان ماست ،که در ویرانه‌های دمشقدر کنار آرزوهای گزاف یک قماربازدفن می‌شوداین پول نان ماست ،که در کوچه‌های حلبپیش چشم جنازه‌هابرای یک بازنده هزینه می‌شودبازنده‌ای که قبل از بازی باخته بود !وقتی ابومحمد جولانی و یارانش تا کاخ تو آمدند و آلبوم های خانوادگی ات را تماشا می کردند، آن ٩۵ درصد کجا بودند که از دروازه های دمشق، دفاع کنند؟؟!! پول نان ما ،بذرهای دروغ و فساد استکه بر زمین پاشیده می‌شودتا شاید برزگری خام اندیشآرزوهای پوچ خود رااز آن درو کندپول نان ما ،هیزم‌هائیست که در هر سوآتش می‌افروزدو در آتش می‌سوزدپول نان ما ،تفنگ‌هائیستکه هدف‌های اشتباه را نشانه گرفته استپول نان ما ،پایگاه اتمی بوشهر استکه غبار یک عمر سفاهت حاکمانبر آن نشسته استپول نان ما ،باج‌هایی استکه در جیب های چین و روسیهورم کرده است !پول نان ما ،مزد سردارانی استکه سرها را به دار می‌کنندو لب‌ها را می‌دوزند ،تا گرسنگان نفهمند گرسنگی تقصیر کیست !پول نان ما ،منبری استکه واعظی ابله بر آن نشسته استو به ما می‌آموزد ،گرسنگی تقصیر خداوند استگرسنگی ،بشارت ظهور یک منجی است !و ما می‌دانیماین تقصیر ماستکه ابلهی بر منبر نشسته استاین تقصیر ماستکه خیره‌سری بر مسند نشسته استما می‌دانیم ،محصول بذرهای دروغ و تزویرو خارهای ترس و سکوتجز قحطی نیستپول نان ما را قماربازان ،در قمارخانه‌های سیاست و قدرتباخته‌انداکنونما مانده‌ایم و فرزندانی ،با آرزو‌های سبز و جوانو خانه‌ای با تیرک نازکآنقدر نازککه به لرزیدنی فرو می‌ریزدو ما زنده ،زیر آوارهای آن می‌مانیمهان !افردا که از خواب برخیزیم ،ما راو فرزندان ما راو خانه ما را نیزباخته‌اند.✍ صدیقه وسمقی</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 15:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجو منهای اندیشه اش؟!!!😭😰🤔</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D9%85%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B4-iccpbzoxvvyg</link>
                <description>امروز ١۶ آذر روز دانشجوست. روزی که فقط در تقویم های غبارگرفته تکرار شد و همان جا، جا ماند بدون اینکه منشأ اثری باشد، چرا که رژیم های مستبد و خودکامه، دانشجو را به شرطی دانشجو می دانند که اندیشه های آزادیخواهی و فریاد عدالت طلبی اش را قبل از ورود به ساحت مقدس علم و آگاهی، پُشت در های دانشگاه جا بگذارد و با ذهنی فاقد اندیشه ای پویا ، به سر کلاس برود تا ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، علوم اجتماعی، ادبیات، روانشناسی، هنر و....... بیاموزد، غافل از اینکه هر کدام از این علوم و فنون و هنر ها، بدون اندیشه ای آزاد و پویا، واژه هایی بی خاصیت و فاقد ارزش معنوی و انسانی هستند! و حالا من به مناسبت این روز ِ مظلوم و مغفول مانده، می خواهم به دانشجویان آزاده ی هموطنم، تبریک بگویم، همان ها که علم و اندیشه شان با متر و معیار حکومت، به اندازه ی چفیه دور گردن آتش به اختیار ها ارزش نداشت و سالهاست که به جرم دگراندیشی، بجای کلاس درس، در زندان به سر می برند! همان ها که به جای این‌که افکار و آرمان‌های ذهنشان را در ترازوی سنجش بگذارند، سر شان را وزن می کنند و به جرم این که یک روسری یا مقنعه کم دارند، او را بی حجاب می خوانند و چرتکه می اندازند که کسری بودجه ای را که به سبب اختلاس ها و دزدی های بی شرمانه ی ذوب شدگان در ولایت، گرفتارش شده اند، از محل ِ موی آنان تأمین کنند و در این مخمصه، مرزهای وقاحت را تا جایی جابجا می کنند که به تبعه ی خارجی هم اجازه می دهند که به زنان و دختران ما تذکر و هشدار ِ حجاب بدهند!!! ایران تنها کشوریست که قانونی تدوین می کند که از موی زنان، بودجه بسازد!!! همان ها که رژیم ِ خودکامه، شمارش تعداد موشک ها و پهباد هایش را به آمار خودکشی های از سر ِ استیصال آنها، ترجیح داد تا قدرت نمایی های بی خاصیت و قُلدری های جاهلانه اش را به رخ ِ جهان ِ ساخته ی توهّماتش، بکشد!!!اما با همه این خفقان ها، بی عدالتی ها، ناجوانمردی ها و مشکلات ِ بیشمار کشورم، ناامید نمی شوم و در برابر دانشجویان آگاه و آزاده ی وطنم، تمام قد، به احترام می ایستم و به آنها می گویم :دانشجوی عزیز تو از تبار بهاری، در تنت، هزار جوانه به رویش نشسته‏‌اند، هزار جویبار در اندیشه‌‏ات جریان گرفته است.تو با زبان قلم آشنایی، تو با واژه‌‏ها، به گل‏چینیِ حقیقت می‌روی.دست در دست کلمات، پا به پای پرسش‌‏ها، کوچه گرد ِ ناشناخته ی عالم می‌شوی؛ گاهی در قعر زمین، گاهی در آزمایشگاه، گاهی در کهکشان و گاهی هم در زندان ! اما فرقی نمی کند، امروز روز توست.سرزمین علم و آزادگی، صلابت قدم‌هایت را می‌طلبد.امروز روز توست. «دانشجو»! در تاریک خانه‏‌های میهن، فانوس دانایی بیاویز.روزت مبارک! 🌹💚❤️💜💙🌷💐🌹</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 09:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی او وطنی بود که در آن فقط به زندگی فکر کند نه وطن!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%B7%D9%86-a2dtfctwe3tm</link>
                <description>همزمان با آهنگ دل انگیز باران پاییزی تهران، جوانی از تبار ِ باورمندان به طلوع خورشید ِ آزادی، با مرگی خودخواسته و شاید تحمیلی،  به زندگی ای که سالهای سال به آن عشق می ورزید، پایان بخشید!خبر کوتاه بود و دردناک! کیانوش سنجری، روزنامه نگار، فعال مدنی و زندانی سیاسی ایرانی در سال‌های اخیر ، با پرت کردن خودش از بالای پل حافظ، خودکشی کرد!کیانوش سنجری، جوانی خوش فکر، خوش ذوق، خوش قیافه و شاداب بود که دلش یک زندگی ساده در سایه ی آزادی و عدالت می خواست. زندگی ای که در آن آزادانه فکر کند، عقیده اش را بیان کند، به نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی ها اعتراض کند، شغلی داشته باشد و امنیتی که بتواند از مادر بیمارش نگهداری و پرستاری کند.او از ١٧ سالگی و زمانی که هنوز یک دانش آموز بود اولین فعالیت خود را از واقعه ی تلخ و فراموش نشدنی ١٨ تیر ِ کوی دانشگاه تهران شروع کرد. دلش می خواست در گروه دانشجویان مبارز دانشگاه تهران پذیرفته شود و مثل آنها برای آزادی بجنگد اما چون دانشجو نبود به طور موقت و در پاره‌ای موارد، وظایفی به او محول کردند و برای اینکه مشکلی در مدرسه برایش پیش نیاید نام مستعار ِ کیانوش را برایش انتخاب کردند. (نام اصلی اش مهدی سنجری باف بود). این خواسته ی او همیشه مرا به یاد دوران دبیرستانم می انداخت که در اوج بحران های جسمی و روحی ِ خاص دوران کنکوری بودن! کتاب‌های جلدسفید سازمان های مبارز و چریک‌های جنگنده علیه رژیم شاهنشاهی را لای کتاب های تست کنکور قایم می کردم تا وقتی پدر و مادرم وارد اتاق می شوند، ناامیدشان نکنم از اینکه به فکر دکتر و مهندس شدن نیستم! اما در حقیقت، انگیزه من برای رفتن به دانشگاه، بیشتر، از فعالیت و مبارزات دانشجویان، نشأت می گرفت! کیانوش سنجری در همان هفده سالگی زندانی شد، بعد از حدود نُه ماه آزاد شد، دوباره مبارزه اش را شروع کرد، و دوباره زندانی شد تا اینکه پس از آخرین آزادی اش، تصمیم به ترک وطن گرفت و در سال ٨۵ ابتدا به کردستان عراق و سپس به آمریکا رفت و در آنجا فعالیت های خودش را در زمینه ی روزنامه نگاری، پژوهشگری و همکاری با سازمان‌های دفاع از حقوق بشر، ادامه داد اما در سال ٩۵ تصمیم گرفت که مابقی زندگی و مبارزه اش را در کنار هموطنانش در ایران ادامه دهد و در غم و شادی آنان از نزدیک، شریک باشد، اما همانطوری که از حکومت های خودکامه انتظار می رود، ایده و آرمانش را برنتابیدند و دوباره زندانی اش کردند. با این تفاوت که این بار همانگونه که عادت ِ معمول ِ رژیم است، برای اجتناب از تبعات این خفقان، او را به روان پریشی و بیماری روانی منتسب کرده و به بيمارستان روانی رازی یا همان  «امین آباد» معروف فرستادند و با انواع و اقسام تزريقات مشکوک، شوک های الکتریکی متعدد و تحقیرات و شکنجه‌های غیرانسانی، کاری کردند که او برای مدتی توانایی تکلم خود را از دست بدهد و حتی نام و موقعیت زمانی و مکانی خود را نیز فراموش کند.اگر به صفحه توئیتر کیانوش سری بزنید، می بینید که او عاشق زندگی بود اما عشقش را ندیدند! عاشق عدالت بود اما ازش دریغ کردند! طالب آزادی خود و همرزمانش بود اما گوش به مطالباتش ندادند! و سرانجام در آخرین توییتش اعلام کرد که اگر ۴ تن از زندانیان سیاسی را تا غروب چهارشنبه ٢٣ آبان ١۴٠٣، آزاد نکنند و خبر آزادی آنها در سایت رسمی قوه قضائیه اعلام نشود، به زندگی اش خاتمه خواهدداد! و نتیجه معلوم است! طلب جان و آزادی و آگاهی از ضحاک زمانه! خواسته ای عبث و دور از امید و آرزوست! و حالا من با بغضی که از فرط تکرار، از نفس کشیدن برایم آشناتر شده است، برای شما می نویسم :خواسته ی کیانوش، وطنی بود که در آن فقط به زندگی فکر کند نه به وطن! اما بی وطنان و بی همه چیزان همین را هم از او دریغ کردند! او زندگی می خواست با کمی آزادی در کنار هموطنانش! اما کوردلان ِ اسیر ِ توهم ِ قدرت، گوششان را کَر کردند و صدایش را نشنیدند همان دیوانگانی که بجای درمان دیوانگی ِ خودشان انگ دیوانگی به کیانوش فرزانه زدند و مدتها جسم و روح پاک و آگاهش را در بیمارستان روانی و همان  «امین آباد» ِ معروف، زجر و شکنجه دادند! من راه ِ کیانوش را برای ادامه مبارزه علیه ستمکاران، انتخاب نمی کنم اما تلنگری را که کیانوش با مرگ خودخواسته اش بر من و جهان اطرافم زد تا اندکی از عافیت طلبی های مشمئزکننده مان، فاصله بگیریم ، هرگز فراموش نخواهم کرد و همیشه به یادش خواهم بود، روحش شاد و یادش گرامی باد! 🌹❤️💚😭😰🌷تو به عشق زندگی، مرگ را انتخاب کردی! انتخاب من با انتخاب تو متفاوت است، اما با احترام به انتخابت، می گویم که ای کاش زنده می ماندی! دلم برایت تنگ می شود پسر آگاه و فرهیخته ام </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 10:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی یادم می رود که حالم خوب نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uigeblhajlxm</link>
                <description>امروز دهم اکتبر، روز جهانی ِ مبارزه با اعدام است و به لطف حکومت، ما رکورد زدیم، اول شدیم و نام ایران در صدر ِ لیست قرار گرفت، زیرا طبق آمار، بیش از هفتاد و پنج درصد اعدام ها در ایران ثبت شده است!     دیروز و امروز، روزهای اعلام نام برندگان جوایز نوبل پزشکی و فیزیک هم بود اما به جبران رکوردزنی در اعدام که حسابی خسته و ملول مان کرده بود، اینجا دیگر خبری از ایران نبود و افرادی از آمریکای جهانخوار 😅 و دیگر کشورهای نامسلمان، 😃 برنده این جوایز شدند و نام خودشان را در لیست کسانی که زندگی‌شان با خدمت به جامعه ی بشری عجین شد، ثبت کردند. 🌹و من در این فکر بودم که به راستی سهم ما به عنوان ملّت ایران از میراث فرهنگی و علمی ِ جهان چیست و چرا نخبگان و ستارگان ِ علمی ِ ما را در ایران آنقدر نادیده می گیرند تا فرار را بر قرار ترجیح بدهند و برای درخشش ِ خود ، آسمان ِ کشورهای بیگانه را انتخاب کنند؟! و با این کار، خط بطلانی بر ضرب المثل قدیمی ِ  «هر کجا بروی آسمان همین رنگ است»، بکشند و به مسؤلین خائن و جاهل بگویند : «کور خواندید! آسمان همه جا یک رنگ نیست! که اگر بود، ژن های فاسد خودتان را برای عیاشی و بیکارگی و رانت‌خواری به کشورهای نامسلمان نمی فرستادید و همین جا نگه شان می داشتید که فقط از فیض و برکت ِ آب و هوای جمهوری اسلامی و اقتدار ِ نظامی و موشک و اورانیوم و نماز جمعه ی دشمن شکن، پُشت سر ِ امام جمعه های فاسدتر از خودشان، و.... بهره ببرند و آب و نان کافران را نخورند که الحق و الانصاف هم حسابی بهشان ساخته و گوشت روی گوشت می اندازند و برایتان در کاباره ها و دانسینگ ها و استخرهای مختلط و سایر اماکن ِ خلاف ِ عفاف و حجاب!، دعاهای خوش مضمون می خوانند!»   در تجسم ِ تقسیم این میراث و با یادآوری ِ توصیه های قبلی آیات عظام و مقامات ِتشنه ی خدمت ! به تحمل ِ سختی و گرسنگی و بی آبی و بی برقی و بی مرغی و سایر مصائبی که در  «شِعب ابیطالب» هم احتمالاً تجربه نشده بود، و ما آن را با نام ِ نامأنوس و منحوس ِ «اقتصاد مقاومتی» می شناسیم، یاد ِ تقسیم ارث دو برادر، از میراث پدری، افتادم که برادر بزرگتر و زرنگتر، می خواهد با حرف های شیرین، سر ِ برادر کوچکتر را کلاه بگذارد و آنچه را که حقیقتاً به درد می خورد، برای خودش بردارد و آنچه را که به کاری نمی آید، به برادر کوچکتر واگذار کند! و من چند بیت از این شعر زیبا و معروف را اینجا می آورم تا بار دیگر فراموش کنم که حالم خوب نیست! این قوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن ِمنغوغای جنگ ِ قوچ و تماشا از آن ِ تواین استر چموش لگد زن، از آن ِمنآن گربهٔ مصاحب بابا، از آن ِ تواز صحن خانه تا به لب بام از آن ِ مناز بام ِخانه تا به ثریا، از آن ِتوالبته‌ شاعران خوش ذوق دیگری نيز، ابیاتی به سلیقه و قریحه خود به این اشعار ِ قصيده گونه، افزوده اند که برخی از آن‌ها خالی از لطف نیست، مثل این بیت، که آدم را یاد سخنان صدیقی در نماز جمعه می اندازد!آن مال ها که مانده به دنیا، از آن ِ من آن خیر ها که کرده به عقبی، از آن تو !  https://www.aparat.com/v/p92qx0w </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 17:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمهوری اسلامی در سه راهی ِ شمشیر امام حسین، صلح امام حسن و دعای امام سجاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%90-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF-sqbvsj6kzuu5</link>
                <description>ایرانی نبود اما مَحرم ترین و البته پولدارترین متحد ِ سیاسی ِ خواسته های پیدا و پنهان ِ رهبر ایران بود و هیچ ابایی هم نداشت که آشکارا در ملاء عام و در سخنرانی های پُرشور و رجزخوانی های طولانی اش، بگوید که مخارج هنگفت ِ جبهه ی مقاومت و پول هایش از حکومت ایران تأمین می شود نه از بانک های لبنان! ایرانی نبود اما رد پایش در اکثر کشتارهای مورد علاقه و دلخواه ِ حکومت ایران، از قتل سربازان اسرائیلی تا کشتن مخالفین جمهوری اسلامی در اروپا و حتی پولشویی در کازینو های کانادا، دیده می شد! ایرانی نبود اما پول های مردم ایران را به‌ سادگی یک آب خوردن خرج امیال و آرزوهای دور و درازش کرد و یک لحظه به‌ این‌ فکر نکرد پس مردم ایران چکار کنند با زندگی فلاکت بارشان؟! عمودی آمدن و افقی رفتن را که یادتان هست؟؟!! از خود ِ ایرانی ها یاد گرفت!!! ایرانی نبود اما حکومت ایران به‌ جای اعلام ۵۰ روز عزای عمومی برای ۵۰ قربانی ِ بی کفایتی مسؤلین و فاجعه در معدن زغال‌سنگ طبس، برای مرگش ۵ روز عزای عمومی اعلام کرد! نوشته ی خبرنگار گویا و دردناک است حتی اگر تکذیب شود و یا گوینده اش بازداشت شود!!! ایرانی نبود اما وقتی بلوچستان ِ مظلوم در اعتراض به‌ تجاوز فرمانده نیروی انتظامی منطقه شان به‌ دختر ١۵ ساله ی بلوچ، راهپیمایی آرام کردند و نیروی انتظامی آنان را به‌ گلوله بست و بعد هم تیراندازی به‌ سوی راهپیمایان را به‌ گروه  «جیش العدل»، نسبت داد و آنها هم انکار کردند، و نهایتاً بیش از صد نفر کشته شدند! به‌ جای همدردی با ملت ایران و قوم محروم و مظلوم بلوچ، جمعه خونین زاهدان و بلوچستان را توطئه دشمنان خواند. ایرانی نبود اما ملت ایران به‌ دستور حکومت، امروز را که دومین سالگرد جمعه خونین زاهدان است، بجای عزا و ماتم برای خدانور و یارانش، باید در عزای مرگ او سپری کنند! و  آنان که  از  فرط  فقر و فلاکت،  حتی عکس هم نداشتند  !!!!و حالا جمهوری اسلامی و رهبرش مانده‌اند که آیا همانند امام حسین (ع) شمشیرها را آخته کنند و بجنگند؟! و یا به‌ تبعیت از امام حسن (ع) صلحنامه ای بنویسند که دیگر از ستیز با دنیا و آرزوی مرگ و نابودی ِ دولت ها و کشورهای دیگر دست بردارند و مابقی عمرشان را که ممکن است چندان هم طولانی نباشد، به‌ داد ِ ملت بی پناه ایران برسند و پول های بیت المال را صرف آبادانی ایران ِ فراموش شده بکنند؟! و یا هیچکدام از این ها! بلکه به‌ عُزلت و خواندن دعای امام سجاد (ع)، پناه ببرند و اسمش را بگذارند  «صبر استراتژیک» و شاید وقتی دیگر و روشی متفاوت تر!!!! </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 12:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس های بریده در سایه ی نعمت های تحریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-cko4ejuykr9r</link>
                <description>۵٢ معدنکار زحمتکش، ۵٢ انسان امیدوار به پیروزی در جنگ ِ نابرابر زندگی، ۵٢ مَرد، پدر، برادر، همسر و فرزند ایرانی در مرگی سیاه، به سیاهی ذغال، نفس هایشان در سایه ی نعمت ِ تحریم بند آمد و بوی ماه مهر، ماه مدرسه را نشنیدند تا دیو سیاه ِ قدرت، احساس اقتدار کند که تحریم نعمت است، که تحریم مایه ی ترقی و پیشرفت است و باید آن را دور زد تا دشمن بداند که ما به اقتدار نظامی در جهان، شُهره شده ایم و همگان بدانند که حالا دیگر پادشاه، زیباترین لباس دنیا را بر تن دارد !!!مرگ تلخ و مظلومانه تان فراموش نخواهدشد تا روزی که روی زورمداران را به سیاهی همین ذغال ها ببینیم!!! اما بالاخره آش آنقدر شور شد که صدای آشپز هم در آمد و مسؤلین ذوب در ولایت و مجریان ِ منویات رهبر هم اعتراف کردند که انفجار معدن ِذغال سنگ ِ طبس  و کشته شدن ۵٢ نفر و مجروح شدن ١٧ نفر بخاطر نبود امکانات و تجهیزات کارآمد و آن هم در اثر فشار تحریم ها بوده است! که البته عکس کفش های کهنه و فرسوده ی کشته شدگان، فریاد می زند که : وای به حال کشور و ملتی که حتی «کفش ملّی» اش هم تحریم شود! ای کاش ذره‌ای از تجهیزات ایمنی ِ تونل های غزه در تونل‌های معدن ِ معدنجوی طبس بود!!! در اعلام آمار کشته‌شدگان و مجروحین باز هم طبق معمول، اختلاف و مغایرت هست تا سیاه نمایی، حتی در معدن ذغال سنگ هم دردسرساز نشود ! دیروز رسانه ی  «عصر ایران» اعلام کرده بود ۵٢ کشته، ١٧ مصدوم و جمع کُل کارگران ِ مشغول به کار در دو بلوک بی و سی ، ۶٩ نفر، اما مقامات رسمی دولت و امدادرسانی آن را تایید نکردند و گفتند تاکنون ٣۵ کشته و ١٧ مصدوم را تأیید می کنیم و آواربرداری ادامه دارد برای یافتن ِ مابقی معدنکاران.... خبرنگار شبکه خبر هم به نقل از منابع رسمی صبح دوشنبه آمار را ۳۵ کشته اعلام کرد.عصر یکشنبه ابراهیم رحیمیان (دبیر اجرایی خانه کارگر طبس در استان خراسان جنوبی) که در محل حادثه حضور داشت، درباره آخرین آمار جانباخته‌گان حادثه گفته بود:  «جانباختگان حادثه معدن طبس تا ساعت 13.30 امروز (یکشنبه) به ۵۲ نفر افزایش یافت.»  اما صحبت بر سر ِ عدد و رقم نیست و عمق فاجعه جای دیگریست حتی اگر تعداد قربانیان تحریم، یک نفر باشد. عمق فاجعه آنجاست که کاسبان ِ تحریم، به بوی کباب فریفته شدند و برای اینکه از این آب گل آلود ماهی بگیرند، وقیحانه چشم در چشم ملتی که کمرشان زیر بار گرانی، کمبود دارو، تصادفات جاده ای و هزاران درد ِ بی درمان دیگر، خم شده بود، دوختند و گفتند :  « خیالتان آسوده باشد که اتفاق خاصی نیفتاده و این تحریم ها برای ما نعمت است! و تا زمانی که پول داریم، رشوه می دهیم و تحریم ها را دور می زنیم!» و الحق و الانصاف هم آنقدر دور دور کردند تا بار خودشان را برای چندین نسل آینده شان ببندند و خیالشان برای هفت پشت شان، آسوده باشد! اما این چاه ِ پول و رانت که کاسبان تحریم  «چاه وَیل» اش می پنداشتند، کم کم به آخر رسید و کفگیر ِ آشپزخانه ی ضحاک، به ته دیگ خورد و چشم که باز کردند دیدند دیگر دوران دور دور تمام شده و تحریم ها، نعمتش برای کاسبان تمام شده و نکبتش برای مردم ِ بینوای ایران مانده است! و حالا دیگر پادشاه می خواهد یک بار دیگر در برابر آیینه بایستد و لباس زیبایی را که کاسبان تحریم به خیاطخانه ی اوهامش سفارش داده بودند برانداز کند و باز هم از اقتدار بگوید، غافل از اینکه در کوچه، کودکی از میان جمع فریاد می زند که :  « آی مردم، نگاه کنید، پادشاه لُخت است!»!!!! </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 15:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنی کور شدن را گره ها می فهمند!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF-pvyoszuqz05z</link>
                <description>دوستم پیامکی با چاشنی طنز برایم فرستاده که :  « الهی پیجرت نترکه ننه، صلوات بفرست!» برایش نوشتم حوصله خنده و شوخی ندارم ننه، اما برات دعا کنم که شهید ِ بی سیم نشی! جواب داد :  «کجای کاری ننه؟! خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است / کارم از گریه گذشته‌است، به آن می خندم!» و شاید همین باشد داستان روزمرگی‌های این روز های ما! بعد از حوادث ِ عجیب و بی سابقه ی انفجار پیجر ها، جمهوری اسلامی ایران بلافاصله اعلام آمادگی کرد که تجهیزات پزشکی ایران، مخصوصاً کادر چشم پزشکی برای اعزام به لبنان و درمان مجروحین آماده است و بیمارستان های ایران هم آمادگی پذیرش و انتقال مجروحین به ایران را دارد. سفیر ایران در لبنان هم که جزو همین مجروحین بود، به ایران منتقل شد و توسط چشم پزشک مشهور و حاذق ایران و وزیر اسبق بهداشت (دکتر قاضی زاده هاشمی) در تهران، تحت عمل جراحی و مداوا قرار گرفت. نمی دانم مشکل آقای سفیر تا چه حد جدیست و آیا در حدی هست که احساس هراس کند که ممکن است بینایی اش را از دست بدهد یا نه؟! آرزو هم نمی کنم که جناب سفیر کور شود چون او هم مثل سایر حکومتیان، وقتی با دو چشم سالم و بینا، چیزی از فجایع ایران را نمی بیند با کور شدنش، چه گُلی به سر مردم بی پناه ایران خواهدزد؟! اما به عنوان یک ایرانی، این حق را دارم که ازش سؤال کنم شما به عنوان یک سیاستمدار، چه احساسی داشتی وقتی که شنیدی جوانان ما با شلیک گلوله های ساچمه ای به چشمانشان، کور شدند؟! چرا به جای مداوای سریع آنان، کور شدن شان را به سخره گرفتند و حتی آنان را بازداشت و زندانی کردند! مگر فرقی می کند که چشم ها با انفجار پیجر کور شود یا شلیک تفنگ ساچمه ای؟!شلیک به چشم معترضان و دریغ نور از شهروندان!!! راستی پیجر سفارشی حزب الله در جیب شما چه می کند؟! مگر موبایل پیشرفته خودتان کارساز نبود؟! البته قیمتش مهم نیست چون حسن نصرالله از جیب خودمان خرج می کند! اما مگر شما هم جزو نیروهای تحت امرش بودید؟! و اما جناب دکتر قاضی زاده هاشمی، چه خوبه که شما به بیماران ویژه و وی آی پی خودتون، نوبت های چندماهه نمی دهید و حتی وقتی که نوبتشان می رسد، آنان را به چشم پزشکان دیگر حواله نمی دهید ! قسم نامه بقراط چندان هم ارزشی ندارد که شما در مقابل ِ رعایت و حفظ منویات مقامات ، بهش وفادار بمانید و چه خوبه که به همین بیماران ویژه، با آن خنده های نمکین تون نمی گید :  «خودت بمال»!!! شَرف و تعهد پزشکی هم همچین مالی نیست که برایش، از خیر وزارت بگذرید!خودت بفهم!!!! اما راستی می دانید پیرمردی که در جواب ِ گلایه هایش از درد شدید پا و نبودن امکانات و تجهیزات فیزیوتراپی در شهر خودشان و ناتوانی از پرداخت هزینه‌های گزاف فیزیوتراپی، فرمودید :  «خودت بمال»، دو سال بعد از آن خوشمزگی ِ سخیف و نابجای شما، مُرد!!! 😡😰😓😠</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 10:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامش زندگی بود، تفسیرش مرگ ...!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D8%B1%DA%AF-sgdaokw3bie6</link>
                <description>«ذهنم مشوش است و افکارم آشفته! با این حال چاره‌ای ندارم جز این که بنویسم! نمی دانم حاصل نوشتنم پرت و پلا گویی از کار درخواهدآمد یا قابل خواندن! امّا هرچه باداباد می نویسم چون مظلومانه رفت! وقتی همسن و سال  «مهسا امینی» (ژینا) و شاید کمی جوانتر، بودم، به خاطر شرایط خانوادگی و شغلی، زندگی ِ سخت و پُر اضطرابی داشتم به طوری که هراس و فوبیایی دردناک در من شکل گرفته بود و از هر خبر ناگهانی، مهمان ناخوانده، تلفنی بی موقع و خلاصه هر پیشامد ِ غریب و غیرمنتظره تا سر حد مرگ می ترسیدم و حتی وقتی که شرایط آرام می شد تا مدتها بعد از آن هم اعصاب و روانم مختل و ناکارآمد می ماند! (این فوبیا با وجودی که سالهای جوانی گذشته و مرزهای میانسالی و پیری هم در حال طی شدن است، هنوز هم به اشکال مختلف، در من باقی مانده است!). بگذریم! از آنجایی که از کودکی به صورت خودجوش و شاید هم بنا به شرایط خانوادگی و مکان جغرافیایی ِ بزرگ شدنم، دختری سختکوش و تسلیم ناپذیر بار آمده بودم، هرگز نگذاشتم این فوبیا مرا از پای درآورد، بلکه همواره در فکر چاره بودم و از هر بحث روانشناسی و روانکاوی و راهنمایی های مربوط به ايجاد ِ حس امنیت و پرهیز از استرس، چه به صورت کتاب و مقاله و چه به صورت بحث‌های گروهی استقبال می کردم. در همان سن و سالی که ابتدای نوشته، اشاره کردم،  یک روز، در جلسه ای حضور داشتم که زنده یاد اعظم طالقانی دختر آیت‌الله طالقانی و خانم فاطمه رفسنجانی دختر بزرگ ِ آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با همدیگر صحبت می کردند و موضوع صحبت این بود که آیا آیت‌الله طالقانی با مرگ طبیعی از دنیا رفت یا در اثر فشارها و استرس های ناشی از کار و درگیری های حکومتی؟! بعد از کلی صحبت های جدی و شوخی، فاطمه خانم که معتقد بود فشارهای روحی بیشتر و زودتر از امراض جسمی فرد را به مرگ زودهنگام می کشاند، به اعظم خانم گفت :  «ما مثل شما عمل نمی کنیم و تا جایی که امکان داره پدرمون رو از اخبار و اطلاعات ناخوشایند و استرس زا دور نگه می داریم، حتی نامه هایی را که حدس می زنیم ممکن است برایش اضطراب آور و خطرناک باشد بهش نشون نمی دیم!»  «اوریانا فالاچی»، روزنامه نگار و نویسنده مشهور ایتالیایی، روزانه ۵٠ عدد سیگار می کشید، از ساعت ٨ صبح تا ۶ عصر یک سره کار می کرد، نه تلفن جواب می داد و نه با کسی تماس داشت تا بلکه بتواند کتابی را که مشغول نوشتنش بود، تمام کند، دکترش در یکی از ملاقات ها، به او گفته بود : «تعجب می کنم که تو با این که هم سرطان سینه داری و هم سرطان ریه، و این همه کار هم می کنی، چطور هنوز زنده مانده ای!» و اوریانا در جوابش گفته بود : «تو به عنوان یک پزشک، باید با من از زندگی حرف بزنی، نه از مرگ!» اوریانا فالاچی در زندگی من، حکم یک مادر معنوی را برایم داشت و افسوس که مثل مادر حقیقی ام با سرطان سینه از دنیا رفت ادر دوران اوج کرونا، مردم از رهبر انتقاد کردند که چرا اجازه ورود واکسن خارجی، مخصوصاً واکسن فایزر آمریکایی را نمی دهد تا از مرگ ِ این همه قربانی ِ بی پناه ِ کرونا جلوگیری شود و دکتر نمکی، وزیر بهداشت آن زمان، ضمن دفاع از دستور آقای خامنه ای، گفته بود : «رهبری، که مانند پدر یک خانواده (منظور خانواده ای به نام ایران است)، هستند، حق دارند که مسؤلین کشور را از چیزی که در رابطه با آن تشکیک ایجاد شده است، منع کنند.سردار احمدرضا رادان فرمانده کل نیروی انتظامی کشور می گوید : «آسایش و آرامش، مهمترین حق همه شهروندان، با هر گرایش و مرام است و من آسایش خود را فدای آرامش مردم می کنم! و حالا من مانده ام با یک علامت سؤال و علامت تعجب بزرگ در ذهنم که در خانواده ی بزرگ و ثروتمندی که پدرش آنقدر مهربان و دلسوز است که بیم آن دارد که واکسن خارجی به فرزندانش آسیب بزند! که تولید کننده ی امنیتش حاضر است جانش را بدهد که اعضای این خانواده آرامش داشته باشند! که جد بزرگ پدر خانواده به نام علی،( ع) طبق روایات ِ کتابی به نام  «نهج‌البلاغه» که در حد قرآن گرامیش می دارند! توصیه اکید کرده است که صاحب منصبان به هنگام رسیدگی به کار مردم، مخصوصاً طبقه ی مظلوم و بی پناه، سربازان و محافظانشان را از آنان دور بدارند تا هر که می خواهد سخن بگوید، بدون لکنت زبان و بدون ترس و واهمه، همه مطالبش را اظهار کند! که رئیس جمهور مورد تأیید پدر خانواده هر جا می رفت، نگران ناهار خوردن  یا نخوردن ِ مردم بود! چرا و چگونه اتفاق افتاد که دختری که از شهرستانی کوچک به مهمانی خاله اش در تهران بزرگ و شلوغ می آید تا برای چند روزی، شادی را به سبک خودش به جسم و روحش هدیه کند و رخت و لباسش هم به گواهی ِ عکس ها و فیلم ها و تأیید کارشناسان فرهنگی و مسؤلین خود نظام و حتی برخی از روحانیون و مراجع تقلید، در حدی مناسب بوده که در شرایط حاضر رعایت آن مقدار از حجاب، آرزوی نظام است! در کلاس ارشاد ِ این خانواده، به یکباره در خود مچاله شود و جان از بدنش طوری جدا شود که انگار نه انگار تا لحظاتی قبل دختری شاداب و امیدوار با هزاران آرزو بود و به برادرش می گفت :  «بگو که ما غریبیم و جایی را نمی شناسیم!». او شاد زیستن را انتخاب کرده بود امّا...!!!  و حالا در دومین سالگرد وداع ِ تلخ ِ ژینای عزیز از این خانواده ی مدعی دلسوزی و آرامش! مجبورم با سؤالات و علامات تعجب ذهنم، بسازم و بسوزم تا نشنوم جواب های سؤال برانگیزشان را! به رسم واژه های تکراری، که حتی شکوه سکوت را هم ندارند، روحت شاد و یادت گرامی باد ژینایی که ژیانت را ناجوانمردانه از تو ستاندند و حتی طراوت اشک را هم از مادر داغدارت دریغ کردند! 🖤🖤🖤❤️🖤🖤🖤🌹🌹🌹 https://www.aparat.com/v/l09f5it آهنگ زیبا وغمگین &quot; یاران وصیتم &quot; از خواننده محبوب کُردها، زنده‌ ياد &quot; کریم کابان &quot; که من هروقت دلتنگی بيداد می کند و بغض سرریز می شود، به آن گوش می کنم.............. </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 18:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکوکم،مشکوکم... به‌... تو ...🎶 !</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%85%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-f7r0dfegywhe</link>
                <description>بابا تو دیگه کی هستی؟؟!!  نه به اون «دوست دختر» گفتن های غلیظت! نه به این پشیمونی های شدیدت ! نه به اون تقدیم مدالت به یک بسیجی ِ زجردیده و به فنا رفته ی خودخواسته و نه به این تقدیم مدالت به يک  «عنوان ِ تابو شده» ی مربیان ِ اخلاقی جمهوری اسلامی که چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند !دوست دختر، همسر آینده و یا هرچه که صداش می کنی، مهم نیست، مهم اینه که تا آخر رابطه بهش وفادار بمونی و تحت هیچ شرایطی و به هیچ بهانه ای بهش خیانت نکنی!!البته خوشحالم که این بار مدالت رو به امام زمان تقدیم نکردی و کلاهی به کلاه های بر سر رفته ی این امام غریب و صبور! اضافه نکردی! چرا که به تجربه ی ملموس می بینیم که افرادی که مدال و مایملک افتخاراتشون رو به امامان  تقدیم می کنند، خیلی خوب می دانند که این بزرگواران دست ِ بگیر برای این جور دلخوشکنک های دنیوی ندارند اما در عوض، آنها می توانند علاوه بر نگهداری مدال در آرشیو افتخارات خودشون و دریافت کلیه ی جوایز نقدی و غیرنقدی، اعم از منقول و غیرمنقول! در یک ترفند ِ طلبکارانه، مابه ازای این بذل و بخشش نمایشی رو، دولا پهنا که سهله، صد لا پهنا از نظام ِ دین زده و امام زده ی جمهوری اسلامی، دریافت کنند و بار ِ خودشون رو از هر نظر ببندند!!! به هر حال آقا رضای عزیز، ضمن تبریک به خودت و پارتنر عزیزت(دوست‌دختر یا همسر آینده)، همین که مدالت رو به امام زمان تقدیم نکردی و با لباس سیاه، ژست عاشقان دروغین ِ حسین و شيفتگان  ِ راه پیمایی ِ اربعين رو نگرفتی و رو به دوربینی که احتمالاً هزاران کنکوری و پشت کنکوری ِ خسته و درمانده و ناامید از سیستم ناکارآمد، متزلزل و بی کفایت ِ آموزشی ايران، چشم به آن دوخته اند، درخواست نکردی که بدون کنکور یکراست بری پشت نيمکت های دانشکده پزشکی دانشگاه تهران! از صمیم قلب بهت می گم:  « دَمت گرم و این پیروزی مبارکت باشه! چه در رده الف باشی و چه در رده ب و یا حتی حذف از تیم ملّی و یا دور ِ مسابقات در آینده!» 🌹 https://www.aparat.com/v/80FhG </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 13:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه که بیفتیم ترسمان می ریزد!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-bya1ef5ahmpy</link>
                <description> ماهی سیاه گفت :  « شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می‌ریزد. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟...»باز هم نهم شهریور و باز هم یاد ِ وداع ِ تلخ ِ صمد ِ عزیز، آن معلم آواره ی روستاهای آذربایجان!مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم، که می شوم، مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد......!صمد، از توفان های بعد از ٢٨ مرداد برآمد، با جوانان دهه ۴۰ حرکت کرد و درست در بزنگاه یک دگرگونی مهم در سال ۴٧ درگذشت. آثاری که او در سال های آخر عمر خود نوشته است، بیانگر عبور او و نسلی از مبارزان ایرانی است از یک نقطه ی بحرانی فضای سیاسی به نقطه‌ای بحرانی تر اما متفاوت تر! «همه اش که نباید ترسید؛ راه که بیفتیم ترسمان می ریزد» وقتی این سخن را از زبان ماهی سیاه کوچولو خواندیم و شنیدیم، صمد خودش در راه بود، در راه دریا. کتاب ماهی سیاه کوچولو،خلق شده بود، شهر به شهر در میان نسل پرشور آرمان های انقلابی، دست به دست می گشت و به ما می گفت که صمد از این ترس ندارد که پیشگام باشد. صمد با انبوهی کتاب، همه جا حضور داشت. در جهان کودکان، مبارزان سیاسی و در جهان روشنفکران. ماهی سیاه کوچولوی او بیانیه ی فدائیان بود و چریک مبارز بر پایه همین سخن او که می گفت: “راه که بیفتیم ترسمان می ریزد” سلاح در دست به مصاف با نیرویی برخاسته بود که می دانست در برابر زرادخانه ی عظیم استبداد حاکم، صدای گلوله هایش فقط قرار است مثل کرم شب تاب، درتاریکی جامعه بدرخشند تا خفتگان از دیدن سوسوی آن، گمان نکنند که حکومت استبداد ازلی و ابدی است. صمد از راه ارس به دریا پیوست، انقلاب از راه رسید، استبداد شاهی فرو ریخت و رهروان صمد در دریای خلق غرق شدند.صمد بهرنگی در نهم شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک، در سن ٢٩ سالگی، جان باخت و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. پیکر او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده ‌است و بر سنگ قبرش جمله ی زیبای  « دوست از دست رفته بچه‌ها» نقش بسته است. ده روز قبل از غرق شدن صمد، تعدادی از مأمورین ساواک به خانه محل سکونت وی هجوم برده و وی را تهدید کرده بودند. چند روز بعد از مرگ صمد، کتاب ماهی سیاه کوچولوی او چاپ شد و به عنوان برگزیده کتاب کودک، در سال ١٣۴٧، مورد اقبال مردم قرار گرفت و بعد ها هم جایزه ی ششمین نمایشگاه کتاب کودک در بولونیای ایتالیا و دیپلم افتخار جایزه ی دوسالانه ی براتیسلاوای چک اسلواکی، برای تصویرگری کتاب کودک را در سال ١٩۶٩، کسب کرد.کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمدبهرنگی تا مدت‌ها نقش بیانیه ی غیررسمی  «سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران» را بازی می کرد، معهذا صمد با وجودی که افکار چپ داشت، اما در طول عمر کوتاهش، عضو هیچ دسته و گروهی نبود و به گفتهٔ برادرش (اسد) ، او یک پای مسجد در مجالس ختم و عزا بود!  روح صمد بهرنگی عزیز شاد و یاد ِ فراموش نشدنی اش گرامی باد! 🌹❤️🖤🌷به‌ ياد صمد بهرنگی عزیز:تقدیم به کودکان محروم ایران و جهان که کودکی شان به جای بازی های شاد کودکانه، در تلاش برای معاش، گذشت و بجای کودکی کردن، به رهایی از ظلم و استبداد و پیوستن به دریای آزادی و عدالت اندیشیدند!  https://www.aparat.com/v/a481hm3  https://www.aparat.com/v/f8460y1 </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 12:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفته بودم عاشقم، خب حرفمو پس می گیرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-%D8%AE%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%85%D9%88-%D9%BE%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-ktajg5aeoija</link>
                <description>* در آغوشش کشیدند، سرود عشق و امنیت در گوشش زمزمه کردند و فردا بر جنازه ی دو نیم شده اش، نماز خواندند!!! * و من مانده ام بین دو پرده از یک نمایش ِ تراژیک : رسم عاشق کُشی! یا رسم مهمان کُشی؟؟!!خیالت راحت رفیق! ما باز هم هواتو داریم! اما زمین را خدا داند و بس!!! جناب دادستان هشدار داده اند که در فضای مجازی، محتوای خلاف واقع، نشر اکاذیب و توهین منتشر نکنید چرا که امنیت روانی جامعه را بر هم می زند و بر اساس قانون، برخورد مقتضی صورت خواهد گرفت. و من می گویم چشم جناب دادستان! شما هشدار هم ندهید و تهدید هم چاشنی اش نکنید، ما خود، خوب می دانیم که شما فقط زورتان به ما مردم بی دست و پا و بی پناه می رسد و شاخ و شانه کشیدن هایتان هم برای ما مردم کوچه و خیابان است، نه برای از ما بهتران! . اما باز من مانده ام که امنیت روانی چیست و کجاست که من آن را نمی بینم؟! و دریغا که باز هم مانده ام که این فضای مجازی چه جور جانوریست که با وجودی که جناب دادستان خودش می داند که تمام سوراخ، سنبه هایش فیلتر شده اما باز هم از آن می هراسد و ما را تهدید به برخورد قانونی می کند و چرا یک لحظه از خودش نمی پرسد که این مردم زبان بسته، در فضای واقعی که حق اظهار عقیده و اعتراض ندارند و دلشان به این خوش است که در فضای مجازی کمی دریچه ی سوپاپ ذهنشان را باز کنند تا از انفجار درونشان جلوگیری شود، پس چرا ما همین آزادی کوچک و ناچیز را هم از آنان دریغ کنیم؟! ای کاش جناب دادستان قبل از اقدام به تهدید کاربران فضای مجازی، از خود می پرسید آیا بیماری، بیکاری، اعتیاد، فحشا، گرسنگی، فقر، کشتار ها و اعدام های ناعادلانه و هزاران درد ِ بی درمان دیگر امنیت روانی جامعه را بر هم می زند یا اظهار نظر فلان فعال سیاسی، حتی اگر خلاف واقع باشد؟! و کلام آخر این‌که وقتی صحبت از مهمان کشی و خونخواهی می شود نمی توانم از تداعی ِ ترور دکتر عبدالرحمان قاسملو فرمانده حزب دموکرات کردستان و همراهانش در ذهن ِ تاریخ گرایم ، جلوگیری کنم آخر مگر نه این است که آنان نیز به دعوت جمهوری اسلامی ایران برای مذاکره با هیأت ایرانی در باره حقوق کُرد ها به آن رستوران آمده بودند؟! نمی توانم قتل فجیع و ناجوانمردانه دکتر شاپور بختیار را که مهمان کشور فرانسه بود، در منزل شخصی اش و با کثیف ترین دسیسه و در قالب دوستان و مهمان، فراموش کنم، آخر مگر نه این بود که به محض رسیدن به مقام نخست وزیری و در بدترین شرایط سیاسی و اجتماعی ایران، بلافاصله شاه را یعنی شخص اول مملکت را وادار به ترک ایران کرد تا هم امتیازی به قیام مردم هدیه کند و هم از کشتار و ناآرامی ِ بیشتر جلوگیری کند و سپس با انحلال سازمان عریض و طویل و  خوفناک ِ ساواک، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات، واگذاری اموال بنیاد پهلوی به دولت، باز کردن فرودگاه برای ورود آقای خمینی به وطن و دهها طرح و برنامه ی آینده ساز دیگر، سعی در ایجاد آرامش و امنیت روانی ِ جامعه ایران کرد؟! اما شما کسانی را که بخاطر مصلحت جامعه، رهبر کهنسال ایران را نه به ترک وطن، بلکه به کناره گیری مسالمت‌آمیز، توصیه می کنند، زندانی و شکنجه می کنید! و بسیاری از مهمان کشی ها و عاشق کشی های دیگر که ذکر مصیبت آنان ممکن است به فتوای شما، اظهارات ِ خلاف واقع و تشویش اذهان عمومی تعبیر شود!!!مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم! عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا.....      </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 10:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهی من بشم دستمال دستت..🎶.!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA-gmiv9nbio9l6</link>
                <description>دکتر پزشکیان رئیس جمهور منتخب، در جلسه عزاداری حسینی در حسینیه هدایت تهران شرکت و با حجت‌الاسلام انصاریان دیدار کرد ، پس از پایان مراسم، حجت‌الاسلام حسین انصاریان در ملاقات خصوصی با رئیس‌جمهور منتخب، ضمن آرزوی موفقیت برای او، دو هدیه خاص به پزشکیان اهدا کرد. اولین هدیه یک دستمال مشکی بود که انصاریان آن را در هنگام شرکت در مجالس روضه استفاده می‌کرد. او پیش‌تر وصیت کرده بود که این دستمال همراه وی دفن شود.هدیه دوم نیز تسبیح خود بود که در اذکار بعد از نماز شب از آن استفاده می‌کرد.ای کاش همه مشکلات و کارهای بر زمین مانده ی کشور با همین دستمال دست و تسبیح، حل می شد اما افسوس که از بسیاری از تسبیح ها خون و خیانت می چکد!!! باور کنید نمی خواهم  «کور سوی امید» را که شرکت کنندگان در انتخابات، مخصوصاً رأی دهندگان به دکتر پزشکیان عزیز، به آن دل بسته اند ، خاموش و ناامید کننده تفسیر کنم اما حقیقتاً از سادگی و صداقت دکتر پزشکیان به تنگ آمده ام، رهبر هرچه اقدامات تحقیرآمیز و خفیف کننده در چنته داشت بر روی او اعمال کرد اما او دلش به این خوش است که در توییتر سابق، (شبکه ایکس) برایش پیام شبه عاشقانه می فرستد و برایش دعا می کند! همان توییتری که پزشکیان وعده داده بود که به محض رأی آوردن، سایه شوم فیلترینگ را از رویش بردارد! لغو نشست خبری بعد از اعلام نتایج، به تعویق انداختن مراسم تنفیذ، اجازه دادن به کابینه قبلی و عواملش برای ادامه تخلفات و بی توجهی به مفاد نامه پزشکیان، یا حداقل سکوت مرموز در برابر آن، و حالا دستور به انتخاب کابینه ای که اعضای آن تا بُن دندان معتقد به نظام بوده و هیچ زاویه‌ای با حکومت نداشته باشند، به حد کافی آنقدر تحقیرآمیز هست که هر رئیس دولت و مجری قانون اساسی را از اجرای آرمان های مد نظر، ناامید کند اما پزشکیان هنوز وقتش را در هیأت های عزاداری و دیدار خانواده حاج قاسم سلیمانی و پاسخ محبت آمیز به سبک رعایا به پیام های رهبر می گذراند بدون اینکه بداند یا به روی خودش بیاورد که این نوشابه ای که آقا برایش باز می کنند، محتوی همان دارویی است که حسن صباح به خورد فدائیان و پیروانش می داد تا خداوند الموت پایدار باشد!!! 😰 https://www.aparat.com/v/u27cdhd برای آقای امیر رسایی عزیز، هر جا که هستند، آرزوی سلامتی و سربلندی می کنم و عرض عذرخواهی که آهنگ شاد و زیبایشان را در مصیبت و ماتم استفاده کردم. 😰 https://www.aparat.com/v/7Mwvl آهنگ بی کلام ِ تیتراژ آغازین سریال  «تاج و تخت»، به پیشنهاد دوست عزیز و فرهیخته ام، آقای حسین پورخانی، با سپاس از همکاری ِ زیبایشان. 🌹</description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 21:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من  «حقیقت» را در زنجیر می بینم!</title>
                <link>https://virgool.io/@homa8801/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-mjaidqxaxulp</link>
                <description>«چگونه بر روی بت های مرده سنگی بیاندازم حال آنکه بت های زنده برروی زمین هستند ؟!      « امام حسین، علیه السلام» باز هم عاشورایی دیگر و باز هم بازار داغ مداحان و روضه خوانانی که در مظلومیت حسین و لعن و نفرین شمر و یزید، گلو پاره می کنند و مزدش را صد لا پهنا می گیرند! همان شمر و یزید ِ ١٣٨۵ سال قمری و ١٣۴۴ سال شمسی ِ پیش، که از روی جهل و نادانی و حُب ِ جاه و مقام، حادثه ی جانگدازی را رقم زدند و از این معبر، دکانی باز شد برای ارتزاق و سوءاستفاده ی ریاکارانی که نه حسین را شناختند و نه شمر را! منبر رفتن و روضه‌خوانی را نه بلدم و نه علاقه ای به آن دارم اما بی میل نیستم که هر از گاهی پای منبر ِ «تاریخ» و  «حقیقت» هایش بنشینم و در سوگ ِ ذبح ِ حقیقت در پای رذالت ، آنقدر خون بگریم و ضجه بزنم که عرش خدا را به لرزه درآورم! در تمام این سال‌های زیادی که از واقعه عاشورا می گذرد، ریاکاران ِ عافیت طلب، از مظلومیت حسین و شقاوت شمر گفتند تا جهل را در جامعه گسترش دهند و خود در سایه ی این جهالت، به شکمبارگی و عیاشی بیاسایند! بر روی بشکه های آب در خیابان ها و هیئت ها نوشتند  «یا حسین مظلوم» تا هر تشنه لبی که جرعه ای آب می نوشد، به مظلومیت حسین شهادت دهد و ایضاً به دو دست بریده ی «عباس علمدار» ! که در راه رسیدن به آب، در کنار فرات بریده شد!  من اما در تمام این سالها به جای مظلومیت ِ حسین، به شجاعت و آزادگی اش فکر کردم و به جای شقاوت شمر، به شیفتگی اش برای رسیدن به قدرت و به حسادت ِ توأم با بلاهتش، نسبت به دیگران برای رسیدن به آرزوهای جاه طلبانه اش! من معتقدم اگر به جای این همه کلاس حسین شناسی، کلاس شمر شناسی و شناخت واقعی شمر، ترتیب می دادیم، حالا شاهد جماعت عظیمی نبودیم که خود از پا تا فرق سر، زیر یوغ و تحت ظلم و ستم ِ یزید های زمان هستند، اما ابلهانه بر مظلومیت حسین می گریند و در رثایش سینه می زنند! بیایید چند لحظه پای منبر تاریخ بنشینیم و بدون سر و صدا و بوق و کرنای گوشخراش ِ طبل ها و سنج ها، لختی به روضه ی تاریخ، گوش فرا دهیم :  «شمر» آدم کمی نبود، او ٣۶ بار به حج رفت، که ١۶ بار ِ آن با پای پیاده رفته بود! او حافظ قرآن بود و صوت زیبایش، بسیار معروف بود! شمر نه زناکار بود و نه اهل شراب و قمار و عربده کشی ! او از جمله یاران پیامبر (ص) و جانباز امام علی (ع) بود. و در صف یاران علی آنقدر شمشیر زد که چند بار تا پای شهادت پیش رفت! پس چه شد که همین شمر، با قساوت کامل بر سینه ی پسر علی و نوه ی پبامبر نشست و با بی رحمی تمام دوازده ضربه از پشت بر گردن ابا عبدالله الحسین علیه السلام وارد کرد و بعد هم سرخون چکان حسین را در دست گرفت و از قتلگاه بیرون آمد ؟! به قول عبدالله نصرانی در فیلم  «روز واقعه»، مسیح را مسیحیان نکشتند، پس چگونه است که مسلمانان امام خود را این گونه می کشند؟؟!!!اصلی ترین عامل و دلیل این تغییر زاویه دید و پوست اندازی شمر، تکبر ِ او بود، شمر متکبر بود و همین تکبر سبب فسق او شد. «فسق» در نگاه عامه مردم، تصویری منفی دارد در حالی که  «فسق» به معنای  «بیرون آمدن چیزی از پوسته خودش» است مثل بیرون آمدن هسته خرما. و در طول تاریخ و زندگی انسان‌ها، بارها اتفاق افتاده که افرادی دچار فسق شده اند و از پوسته و فطرت خود خارج شده اند و تراژدی های خانمان برانداز و ویرانگری را رقم زده اند. اما حسین، او متکبر نبود فلذا دچار فسق هم نشد و در همان فطرت انسانی خود باقی ماند و به خاطر همین خصلت، در شب عاشورا، همراهان خود را جمع کرده و به آنها می گوید :  « این قوم از خدا بی خبر، با من کار دارند و با شما بحثی ندارند، شما همین امشب می توانید به راحتی و آسودگی خیال، این صحرا را ترک کرده و به دیار خود بشتابید و من بیعت خود را از شما برداشتم.» که خب، پس از این سخنان حسین، عده ای در تاریکی ِ شب رفتند و عده ای هم تا صبح عاشورا ماندند که در کنار امام شان بجنگند. حسین متکبر نبود که اگر بود، همه یارانش را در راه امیال خود به کشتن می داد و با فقط ٧٢ تن از آنان به جنگ لشکر هزاران نفری یزید و ابن زیاد، نمی رفت! حسین بخاطر بدعهدی و طمعکاری کوفیان، بزرگترین رکب تاریخی را خورد به طوری که نه راه رفت داشت و نه راه برگشت! اما حسین نگفت هر کسی را که من را و مرامم را قبول ندارد، با حبس و شکنجه مجازات کنید! حسین نگفت هر کسی این شرایط را قبول ندارد، جمع کند و از این دیار برود! حسین نگفت مملکت مال حزب الهی هاست و بقیه حق ندارند اظهار وجود و اظهار بیان و عقیده بکنند! حسین نگفت مردم  صلاحیت و اهلیت انتخاب ندارند و فقط هر وقت که ما صلاح بدانیم، باید در صحنه حاضر باشند! اما شمر و یزید های زمانه ی ما همه این سخنان ظلم خیز و جفا کارانه را گفتند و مردم هنوز عاشورایی به پا نکرده‌اند! سخنم را با همان کلام آغازین از امام حسین به پایان می برم به امید اینکه خداوند آنقدر به ما آگاهی و شعور عطا کند که بدانیم به گواهی تاریخ، زمین هیچگاه از شمر ها خالی نبوده و نخواهد بود و ما موظفیم هرچه فریاد داریم بر سر شمر و یزید های زمانه خودمان بزنیم و دست از سر شمر ِ فسیل شده ی سالیان دراز گذشته برداریم! و فراموش نکنیم که : آنان که رفتند، کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی بکنند وگرنه یزیدی اند. چگونه بر روی بت های مرده سنگی بیاندازم حال آنکه بت های زنده برروی زمین هستند ؟!! https://www.aparat.com/v/h38531o  https://www.aparat.com/v/s87newv  اگر قرار باشه که نوحه ای گوش کنم، ترجیح می دم آهنگ  «رئیس» با صدای آقای  «کویتی پور» و رپ خوانی  «دانیال مقدم» باشه! 🌹 </description>
                <category>هُما پارسافر</category>
                <author>هُما پارسافر</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 15:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>