<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هنربن حامی هنرمندان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@honarbon</link>
        <description>هنربن: معرف تولیدکنندگان صنایع دستی و دست‌سازهای هنری، برای زیباتر شدن زندگی شما با هنرهای برآمده از عشق!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 01:41:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7208/avatar/XoVGan.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هنربن حامی هنرمندان</title>
            <link>https://virgool.io/@honarbon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سورپرایز عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@honarbon/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-kbsznaup93hz</link>
                <description>‌من از اون دسته افراد هستم که برای کارم شور و ذوق دارم. به همین خاطر هر بار که بسته جدیدی از محصولات هنرمندان ما به دست‌مون می‌رسه، ازشون عکس می‌گیرم و می‌گذارم توی استوری اینستاگرام شخصی خودم و جیغ جیغ شادیم رو با دوستانم به اشتراک می‌گذارم. ?آخرین باری که این کار رو کردم، عکس از یک جفت عروسک دختر و پسر ست گذاشته بودم و احساسات لطیفم رو نسبت بهشون نشون داده بودم. همون موقع سپهر یکی از دوستانم بهم پیام داد که اون ست رو میخواد و اگر میشه همون موقع اونارو به آدرس محل کار دوست‌دخترش که اونم با من دوسته بفرستم تا سورپرایز شه. منم گفتم چشم و خیلی سریع اون دو تا عروسک دلبر رو با پیک به آدرس محل کار آرزو فرستادم که قبل از تعطیلی اداره‌ش به دستش برسه. ‌نیم ساعت بعد آرزو که از صداش معلوم بود خیلی هیجان زده و در عین حال ناباوره بهم زنگ زد تا بابت عروسک‌هایی که با نام و شماره موبایل من بهش رسیده ازم تشکر کنه. وقتی بهش گفتم باید از سپهر تشکر کنه نه من، یهو سکوت کرد. با تعجب گفت سپهر؟؟؟ گفتم آره دیگه، اونا از طرف سپهره. اون گفت برات بفرستم. و الا من که آدرس محل کار تورو بلد نبودم.همون موقع صدای شلیک خنده سپهر از پشت خط شنیده شد. نگو سپهر هم سریع خودشو رسونده بود به محل کار آرزو تا با هدیه‌ها همزمان برسن، ولی وقتی دیده بود آرزو فکر کرده هدیه از طرف منه، تصمیم گرفته چیزی نگه تا یه کم باهاش شوخی کنه. ?آرزو طفلکی نمی‌دونست باید از سپهر متشکر باشه یا با همون عروسک‌ها بزنه توی سر و کله‌ش با این سورپرایز کردنش. ?‌خلاصه که ‌از بعد از اون روز اون دو تا عروسک دلبر نقش پررنگی در عکس‌ها و استوری‌های آرزو ایفا می‌کنن. من هر بار با دیدن عکس‌هاش یاد این خاطره می‌افتم و همه صورتم لبخند میشه و از داشتن چنین دوستان شاد و مهربونی و خاطره‌ای که براشون ساختم لذت می‌برم.(البته دروغ چرا، از دیدن اون دو تا عروسک هم همچنان کیف می‌کنم. ? )</description>
                <category>هنربن حامی هنرمندان</category>
                <author>هنربن حامی هنرمندان</author>
                <pubDate>Sat, 26 May 2018 00:06:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادری که ادب نداشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@honarbon/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-wg6lerfkxtoj</link>
                <description>داشتم دکور عوض می‌کردم و کل مغازه روی هوا بود. همون موقع یه پسربچه کوچولو که تازه راه افتاده بود تنها اومد توی مغازه و کنار من و کارتن عروسک‌های روی زمین وایساد. بهشون اشاره کرد و گفت: «نی‌نی!».همون موقع مامان‌بزرگش دوید دنبالش و بغلش کرد و دعواش کرد که چرا اومده اینجا و از من هم عذرخواهی کرد و بچه رو برد بیرون.دو دقیقه نگذشته بود که باز بچه دوید اومد توی مغازه و باز به من نگاه کرد و خندید و به عروسک‌ها اشاره کرد و گفت: «نی‌نی!» و باز مامان‌بزرگ نفس نفس زنان دوید دنبالش و گفت: - ببخشید خانم دخترم داره توی مغازه بغلی مانتو پرو می‌کنه، این بچه هم حوصله‌ش سر رفته هی راه میفته توی پاساژ.دلم سوخت. گفتم اشکالی نداره. بذارید باشه مزاحم من نیست.همون موقع هم فروشنده مغازه بغلی اومد دنبالش و خبر داد که دخترش منتظر نظر اون برای انتخاب از بین مانتوهاست. مامان‌بزرگ طفلکی هم بالاجبار بچه رو سپرد به من و رفت کمک دخترش.وسط همون شلوغی نشستم کنار پسرکوچولو و یکی از عروسک‌هارو گرفتم دستم و شروع کردم با بچه حرف زدن. چشم و دست و پای عروسک رو نشونش دادم و اسم‌شونو گفتم و همون عضو رو روی بدن بچه بهش نشون دادم. بعد از چند بار تکرار پسرک باهوش همه رو یاد گرفت. بهش گفتم این دستای نی‌نی‌ئه، دستای تو کو؟ و پسر کوچولو دستاشو به من نشون داد. حسابی با بچه رفیق شده بودم که مامانش با چهره کلافه از پرو کردن اون همه مانتو جلوی در ظاهر شد و دید که من دارم به بچه‌ش میگم پای تو کو؟ و بچه پاهاش رو نشون میده. مامانش با بی حوصلگی و تعجب گفت:- وا! اینارو کِی یاد گرفت؟بچه‌ با شنیدن صدای مادرش برگشت نگاهش کرد و اشاره‌ای به عروسک‌ها کرد و با ذوق گفت: «ماما، نی‌نی!»مادر اما بدون توجه به ذوق بچه دستش رو گرفت و کشید و بدون حتی یک کلمه تشکر یا عذرخواهی رفت و من موندم و یه دنیا بُهت و عروسک‌هایی که مثل خودم در برابر این مادر لال شده بودن! ‌کاش این مادر یکی از این نیم ساعت‌هایی که توی اتاق پرو می‌گذروند رو برای تربیت بچه‌ باهوشش صرف می‌کرد تا از دیدن اینکه بچه‌ اعضای بدنش رو از یه غریبه یاد گرفته تعجب نکنه.کاش همونقدر که برای مرتب کردن ظاهرش وقت می‌گذاشت، کمی هم برای پرورش ادب و اخلاقش وقت می‌گذاشت که حداقل از کسی که بچه‌شو سرگرم کرده تا راحت‌تر خرید کنه یه تشکر خشک و خالی کنه!مگه نه؟</description>
                <category>هنربن حامی هنرمندان</category>
                <author>هنربن حامی هنرمندان</author>
                <pubDate>Sat, 05 May 2018 11:54:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی سیاه کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@honarbon/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-hno3y7a081hz</link>
                <description>صورت ساده و بی‌آرایشش با مقنعه سورمه‌ای مدرسه‌ش قاب گرفته شده بود. عینک بزرگ فریم مشکی و کوله سنگینش هم نشون می‌داد که رابطه خوبی با کتاب‌ها داره. پشت ویترین وایساده بود و با نگاهی که معلوم بود داره از دیدن قشنگی‌های توی مغازه کیف می‌کنه به همه چیز نگاه می‌کرد. تجربه فروشندگیم می‌گفت که قصد خرید جدی نداره و صرفاً جاذبه عروسک‌ها و کالاهای هنری قشنگ‌مون پشت ویترین نگهش داشته. وسایل بزرگتر و دورتر رو که دید، یه قدم برداشت تا بره که نگاهش روی جاکلیدی‌های پشت شیشه ثابت موند و وایساد. نگاهش لبخند شد و اومد توی مغازه. سلام کرد و گفت: - این جاکلیدی چند تومنه؟جواب رو که شنید زودی کیف پولش رو در آورد و کارتش رو داد به من و گفت:- من عاشق داستان ماهی سیاه کوچولوام. یکی از جمله‌هاش رو هم نوشتم و زدم کنار تختم و هر شب قبل از خواب می‌خونمش. پرسیدم: کدوم جمله‌ش؟ اونجا که میگه «مرگ خیلی آسون می‌تونه الان به سراغم بياد؟»خندید و گفت آره و با ذوق بقیه جمله رو کامل کرد:- «اما من تا می‌تونم زندگی كنم نبايد به پيشواز مرگ برم. البته اگر یه وقتی ناچار با مرگ روبرو بشم (كه ميشم) مهم نیست. مهم اینه كه زندگی يا مرگ من، چه اثری در زندگی ديگران داشته باشه.»دل و صورت جفتمون پر از لبخند و حال خوب شد. اون رفت، ولی من با این حال خوب که انگار ماهی سیاه کوچولوهای دنیامون دارن روز به روز بیشتر میشن باقی موندم.‌پی‌نوشت: ماهی سیاه کوچولو یه داستان کوتاه به ظاهر بچگانه از صمد بهرنگی هست و روایتگر ماهی سیاه کوچولویی هست که تن به زندگی معمولی نمیده و نمیذاره ترس و تجربه بقیه مانع رسیدن اون به اهدافش بشه. اگر نخوندیدش، این لینکش. حتما بخونیدش و شما هم کیف کنید.</description>
                <category>هنربن حامی هنرمندان</category>
                <author>هنربن حامی هنرمندان</author>
                <pubDate>Mon, 23 Apr 2018 14:46:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین جایزه</title>
                <link>https://virgool.io/@honarbon/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-jsosorvazxo4</link>
                <description>هفت هشت ساله بود. موهای مشکی بلندش رو پشت سرش بافته بود و دست در دست پدرش وارد شد. مثل اینکه پدرش در ازای یکی از کارهای خوب کوچولوش بهش پول نقد جایزه داده بود تا به انتخاب خودش برای خودش خرید کنه. از این ایده تربیتی‌های خوب که آدم از دیدن‌شون کیف می‌کنه! دخترک هم تصمیم گرفته بود یکی از عروسک‌هایی رو که هر روز توی راه برگشت از مدرسه توی ویترین ما می‌بینه و دلشو می‌بره انتخاب کنه. ازم قیمت یکی دوتا از عروسک‌های بزرگ‌تر رو پرسید. بهش گفتم ولی می‌دونستم از پولی که توی دستشه گرون‌ترن. با نگاهی که مشورت می‌خواست به پدرش نگاه کرد. پدرش بهش گفت: می‌تونی هم پولاتو جمع کنی تا با جایزه‌های بعدیت از اون عروسک بزرگا بخری.ولی از برق چشمای دخترک معلوم بود که دل توی دلش نیست تا زودتر یکی از عروسک‌ها رو مال خودش کنه.این نگاهش رو که دیدم، بهش یه عروسک کوچولو رو نشون دادم و گفتم اگر بخوای الان خرید کنی می‌تونی از اینا بخری.یه کم توجهش جلب شد.بهش گفتم می‌دونی اسمشون چیه؟گفت: نه. چیه؟گفتم: اسمشون ننه بقچه‌س! می‌تونی گوشه چادرشون رو باز کنی و هر چیز کوچولویی که میخوای رو توی دلش قایم کنی.چشماش برق زد. به باباش نگاه کرد و گفت: کلید قفل دفتر خاطراتمو توش می‌ذارم.من و باباش از اینکه دخترک اینقدر زود جای مثلا محرمانه‌شو لو داده به هم لبخند زدیم.دخترک ننه بقچه‌ای که قرار بود کلیددار خاطراتش بشه رو انتخاب کرد و پولش رو داد و رفت.‌ولی من هنوز که هنوزه یادم بهش می‌افته و کیف می‌کنم. راستش دیدن چنین نمونه‌های نادری، بین بچه‌هایی که مدام نق می‌زنن و هرچی می‌بینن رو می‌خوان، و البته بین پدر و مادرهایی که برای هر کاری جز رابطه برقرار کردن با بچه‌شون حوصله دارن، باید هم توی ذهن آدم بمونه. انگار که کیف من از نحوه قشنگ خرید اون دختر و پدرش، بیشتر از اینکه جایزه خودش باشه، جایزه خوبی بود برای من که هر روز اون همه بچه نق نقو و مامان بابای بی حوصله رو تحمل می‌کنم. ?</description>
                <category>هنربن حامی هنرمندان</category>
                <author>هنربن حامی هنرمندان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Apr 2018 14:24:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر قانع، مادر نگران</title>
                <link>https://virgool.io/@honarbon/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-spjvobpixoej</link>
                <description>وایساده بود جلوی قفسه عروسک‌ها و با دقت به تک‌تک‌شون نگاه می‌کرد. به یکی‌شون اشاره کرد و پرسید:- اینا همون استیکرهای معروف تلگرامن؟ لبخند زدم و گفتم بله خودشونن. لبخند منو که دید دلش خواست باهام حرف بزنه. گفت: - می‌خوام برای دخترم عروسک بخرم. هیجده سالشه، ولی تا الان زیاد عروسک نداشته. یعنی راستش از وقتی بچه بود هر وقت می‌رفتیم بیرون، برخلاف بچه‌های دیگه که هی آویزون مامانشون میشن که اینو بخر اونو بخر، این بچه هیچی نمی‌خواست. حتی ازش که می‌پرسیدم چیزی میخوای برات بخرم جواب میداد نه. تا اینکه یه بار وقتی برگشتیم خونه زد زیر گریه و گفت دلش فلان چیزی که دیده بوده رو می‌خواسته ولی نگفته براش بخریم. بعد از اون اینقدر نگران شدم که چرا هیچ وقت خودش چیزی نمی‌خواد که گاهی خودم براش یه چیزهای اینطوری می‌خرم. الان هم میخوام اینارو بخرم چون می‌دونم دوستشون داره.خریدش رو کرد و با یه یه ذوق مادرانه قشنگ از اینکه قراره دخترش رو خوشحال کنه رفت. من به این فکر می‌کردم که چقدر دل مادرها می‌تونه پر از عشق باشه، و چقدر اون دختر خوشبخته که مادرش حتی نگران قناعت اون هم هست...</description>
                <category>هنربن حامی هنرمندان</category>
                <author>هنربن حامی هنرمندان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Apr 2018 22:57:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>