<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد امین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@honarejang</link>
        <description>دوست دارم حال مردمم خوب باشه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 08:23:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/81072/avatar/Xy3XEC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد امین</title>
            <link>https://virgool.io/@honarejang</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا مقاله ی سلامت روان رو نوشتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-wn5kcwbrekp9</link>
                <description>سلامت روانسلام به دوستان عزیزم. همین چند ساعت پیش یک مقاله در مورد سلامت روان بعد از 2هفته آماده سازی، توسط سایت هنرجنگ انتشار پیدا کرد.(سایت هنر جنگ ، در مورد رشد فردی و انگیزش فعالیت میکنه) این مقاله در قالب یک داستان آماده شده. اسمش رو گذاشتم وقتی هیتلر از سلامت روان میگوید :)چرا مقاله روان سلامت انقدر برای من مهمه؟ وقتی شروع به تحقیق در مورد این موضوع کردم متوجه یک چیز مهم شدم. ما اصلا سلامت روان رو جدی نمیگیریم و بیشتر اون رو یک کلمه باکلاس روانشناسی در نظر میگیریم. راستش رو بخواید وقتی کاملا به موضوع روان سلامت بعد از تحقیقات زیاد مسلط شدم، ترسیدم!ترسیدم از اینکه چقدر نوجوان و جوان و بزرگسال، ساده از مشکلات ذهنیشون عبور میکنن.(بدون درمان) ترسیدم، برای اینکه علت خیلی از خودکشی های امروز رو پیدا کردم. ترسیدم ،برای اینکه دیدم خیلی ها حتی نمیدونن این کلمه چیه اما میدونن یه چیزی توی ذهن و روانشون مشکل داره. اما خجالت میکشن اون رو با کسی درمیون بزارن.تعریف ساده سلامت روان و مشکلات روانروان سلامت یعنی از پس مشکلات روزمره زندگی بربیایی. توانایی ارتباط برقرار کردن داشته باشی، روحیه ات خوب باشه. احساسات خوب رو تجربه کنی.مشکلات روان یعنی احساسات بدی رو طولانی مدت همراه داشته باشی، همیشه اضطراب داشته باشی، امید نداشته باشی، احساس کنی یه چیزی توی ذهنت مشکل داره.خیلی ساده توضیح دادم و درگیر جزییات فنی نشدمحرف پایانیلینک مقاله رو برای شما هم میزارم. سعی کنید حتما مطالعه کنید، تمام سعی خودم رو انجام دادم مقاله خسته کننده نباشه و البته به زبان طنز اون رو آماده کردم . پوستم کنده شد ولی ارزشش رو داشت. خوشحال میشم برای آگاهی خودتون و دوستانتون مقاله رو بخونید و در وب انتشار بدین. شاید با این کار جون یک انسان واقعی نجات پیدا کنه.  وقتی هیتلر از سلامت روان میگوید</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 14:05:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر زرافه پسرش را رنج می‌دهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-dv3sa8xcwuvq</link>
                <description>مادر زرافه پسرش را رنج می‌دهد! ، او ایستاده می‌زاید، اولین اتفاقی که برای نوزادش می‌افتد این است که از یک ارتفاع تقریباً دو متری سقوط می‌کند، بااین‌وجود  ، وقتی نوزاد سعی می‌کند روی چهارتا پا باایستد مادرش رفتار عجیبی می‌کند:  لگد آرامی به او می‌زند و زرافه کوچک دوباره روی زمین می‌افتد. او سعی می‌کند برخیزد، و دوباره روی زمین می‌افتد این کار چند بار تکرار می‌شود، تا اینکه نوزاد، از پا می‌افتد از برخاستن منصرف می‌شود.در این لحظه، مادر دوباره لگدی به او می‌زند و مجبورش می‌کند برخیزد.  این بار دیگر او را به زمین نمی‌اندازد. اولین درسی که زرافه برای بقا در برابر موجودات درنده می‌آموزد، این است که خیلی سریع از جا برخیزد. رفتار مادر که به‌ظاهر بی‌رحمانه می‌نماید، در یک ضرب‌المثل عرب معنا می‌یابد: گاهی برای آنکه چیزی را خوب یاد بدهیم لازم است کمی بی‌رحم باشیم.نتیجه گیریهر شخصی که به شما سخت می‌گیرد، دشمن شما نیست، بارها از سربازان شنیدم که میگویند: اگر فرمانده ی من آدم سخت‌گیری نبود خیلی زود کشته می‌شدم. حتی خیلی از افرادی که سال‌ها از خدمت آنها می‌گذرد، میگویند: درست است که به ما سخت گرفتند اما ما را برای زندگی و سختی‌هایش آماده کردندداستان های بیشتر دوست دارید؟ با کلیک روی  لینکبه یک داستان زیبا و کوتاه میرسید.البته دوستانی که از شنیدن داستان های صوتی بلند لذت میبرند، با کلیک روی لینک به سایت چنل بی که پادکست ها و داستان های صوتی زیبایی داره، وصل خواهند شد.</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 11:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ارتش بزرگ ژاندارک و پسر بچه</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87-wmig0x4k9jgp</link>
                <description>داستان ارتش ژاندارک :  قصه می گوید که ژاندارک  با سپاه اش  به سوی پواتیه می‌رفت که وسط جاده ، به پسر بچه‌ای برخورد که با خاک و چوب خشک بازی میکرد.پرسید :  چه کار می کنی ؟پسرک پاسخ داد  نمی بینی ؟ یک شهر است.ژاندارک گفت  : عالیست! حالا لطفاً از وسط جاده کنار برو که من با سربازهایم  بگذرم.  پسرک با آزردگی بلند شد و جلوی ژاندارک ایستاد. شهر که جابجا نمی شود. سپاه می‌تواند آن را نابود کند ، اما شهر از جایش تکان نمی خورد.ژاندارک که از رفتار مصمم آن پسرک خنده اش گرفته بود.به سربازانش دستور داد از جاده منحرف شوند و آن استحکامات!  را دور بزنند.نتیجه گیریخیلی از ما انسان‌ها به‌محض رویاروی با مشکلات پا به فرار می‌گذاریم، یا احساس می‌کنیم باید در مقابل مشکلات کوتاه بیایم و اجازه دهیم آنها ما را نابود کنند. حتی در مواجه با انسان‌های زورگو، می‌تواند رئیس ما یا هر شخص دیگری باشد، به‌راحتی تسلیم  و غرور خود را از دست می‌دهیمازنظر من پیشنهاد داستان رفتار مصمم و محکم در مقابل مشکلات، افراد قدرت‌طلب و منفعت‌طلب است.داستان های بیشتر دوست دارید؟ با کلیک روی  لینک  به یک داستان زیبا و کوتاه میرسید. که حتما از اون لذت میبرید.البته دوستانی که از شنیدن داستان های کوتاه لذت میبرند، با کلیک روی لینک به سایت چنل بی که پادکست ها و داستان های صوتی زیبایی دارد وصل خواهند شدمنبع: سایت انگیزشی هنر جنگ</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 23:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مرد ثروتمند</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-lp8coci6wq7s</link>
                <description>داستان مرد ثروتمندداستان مرد ثروتمند، که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است، به این شکل بوده است.زادگاه من انگلستان است. در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به‌جز گدایی کردن نمی‌شناختم. روزی به‌طرف یک مرد متشخص رفتم و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم و از او درخواست پول کردم. وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت: به‌جای گدایی کردن بیا باهم معامله‌ای کنیم. پرسیدم: چه معامله‌ای …!؟گفت: ساده است. یک بندانگشت تو را به ده پوند می‌خرم.گفتم: عجب حرفی می‌زنید آقا، یک بندانگشتم را به ده پوند بفروشم …!؟بیست پوند چطور است؟شوخی می‌کنید؟!برعکس، کاملاً جدی می‌گویم.جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.او همچنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید.گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید، من به این معامله‌ی احمقانه راضی نخواهم شد.گفت: اگر یک بندانگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد، پس قیمت قلب تو چقدر است؟ در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟ لابد همه‌ی وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟ گفتم: بله، درست فهمیده‌اید.گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی، اما داری گدایی می‌کنی …! از خودت خجالت نمی‌کشی.!؟گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد. ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام اما این بار مرد ثروتمندی بودم که ثروت خود را از معجزه‌ی تولد به‌دست آورده بود. داستان زندگی من از همان لحظه،تغییر کرد. گدایی کردن را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم …امیدوارم از داستان مرد ثروتمند لذت برده باشید .توصیه نامهاگه داستان‌های کوتاه  رو دوست داریداین داستان با نام مادر زرافه پسرش را رنج می‌دهد!  از دست ندید و اگر داستان‌های صوتی رو دوست داریدپیشنهاد من سایت باکیفیت چنل بی هست که به شیوه‌ی زیبا داستان‌ها رو روایت می‌کنند.منبع: سایت انگیزشی هنر جنگ</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2019 23:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان جذاب استاد و شاگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF-h23716cauxg4</link>
                <description>داستان جذاب استاد و شاگرد در آخر شما رو شگفت‌زده می کنه. تقدیم به تمام دوستان ویرگولفردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده‌ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم. آن شاگرد که تبدیل به استادی خوب شده بود تصمیم گرفت برای ادامه کارش، سه روز تمام وقت صرف کند و یک نقاشی فوق‌العاده آماده کند. او نقاشی را آماده کرد و آن را در میدان شهر قرار داد و مقداری رنگ و قلمی در کنار آن گذاشت و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می‌بینند یک علامت × بزنند. شاگرد غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است, بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد و از وی گله‌مند شد, استاد شرح ماجرا را پرسید و او دقیقاً بازگو کرد, استاد به او گفت آیا می‌توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر گذاشت، این بار رنگ و قلم را در کنار نقاشی قرار داد و این متن را در کنار تابلو نوشت: اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید.هردو  غروب برگشتند دیدند تابلو دست‌نخورده مانده!استاد به شاگرد گفت: تو همه‌چیز را آموخته‌ای. این نکته را هم امروز بدان که همه‌ی انسان‌ها قدرت انتقاد دارند ولی جرئت اصلاح نه.دوست عزیزم جمله آخر رو دوباره مطالعه کن حرف‌های زیادی برای آموختن داردتوصیه نامهراستی آگه داستان‌های کوتاه  رو دوست دارید داستان شاه وونگ خردمند رو بهتون پیشنهاد میکنم . اگر داستان‌های صوتی رو دوست داریدپیشنهاد من سایت باکیفیت چنل بی هست که به شیوه‌ی زیبا داستان‌ها رو روایت می‌کنند.منبع:سایت انگیزشی هنر جنگ</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 23:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-dqnxgyjch8fs</link>
                <description>این داستان جالب میگوید ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد! ملانصرالدین هرروز در بازار گدایی می‌کرد! و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می‌انداختند همیشه دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی‌شان از طلا بود و یکی از نقره. اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد این داستان در تمام منطقه پخش شد. هرروز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می‌دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید از اینکه ملانصرالدین را آن‌طور دست می‌انداختند، ناراحت شد در گوشه‌ی میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این‌طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم پول به من نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق‌تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.نتیجه گیریاگر کاری که می‌کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.خیلی وقت‌ها مردم تصور می‌کنند بیشتر از شما می‌دانند، و حتی بهترین آدم‌های دنیا را هم نقد می‌کنند. شما به ساز و حرف دیگران اهمیت ندهید، درست مثل داستان زیبای استاد و شاگرد که دقیقاً در مورد موضع انتقاد مردم و تأثیر آن روی شما استتوصیه نامهاگر داستان‌های صوتی رو دوست داریدپیشنهاد من سایت باکیفیت چنل بی هست که به شیوه‌ی زیبا داستان‌ها رو روایت می‌کنند.منبع: سایت انگیزشی هنر جنگ</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 23:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه شاه وونگ</title>
                <link>https://virgool.io/@honarejang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%88%D9%88%D9%86%DA%AF-ahgyzselu6r5</link>
                <description>شاه وونگ  خردمند تصمیم گرفت از زندان قصر بازدید کند و شکایت‌های زندانیان را بشنود.زندانی متهم به قتل گفت: من بی‌گناهم. مرا به اینجا آوردن، چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم. اما قتلی مرتکب نشده‌ام .دیگری گفت : مرا به رشوه‌گیری  متهم کرده‌اند. اما من فقط هدیه‌ای را پذیرفتم که به من دادند همه زندانیان در برابر شاه وونگ ادعای بی‌گناهی کردند. اما یکی از آنها جوانی تقریباً ۲۰ ساله، گفت: من گناهکارم. برادرم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم اینجا می‌توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم.شاه فریاد زد بی‌درنگ این جنایتکار را از زندان اخراج کنید! این‌همه آدم بی‌گناه اینجاست، این آدم همه را فاسد می‌کند!نتیجه گیری خودمانیوقتی به‌کار اشتباه خودت پی می‌برید، آماده تغییر هستید، آماده‌ی جبران هستید، اما اشخاصی که همیشه اشتباه خود را انکار می‌کنند، ناچار تا آخر عمر در زندان ذهنی خود در حال اشتباه هستند. و چه دردناک است تا آخر عمر، در زندانی که خود ساختیم گرفتار باشیم.(به به، چ قشنگ گفتم) خدایشش بعضی وقتا حرفای خوبی میزنم  :) توصیه نامهراستی اگه داستان‌های کوتاه  رو دوست دارید این داستان خنده‌دار رو از دست ندید و اگر داستان‌های صوتی رو دوست دارید پیشنهاد من سایت باکیفیت چنل بی هست که به شیوه‌ی زیبا داستان‌ها رو روایت می‌کنند.منبع: سایت انگیزشی هنر جنگ</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 13:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>