<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Soodeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@honiras_memari</link>
        <description>من عاشق نوشتن ،کتاب خوندن ،معماری و زندگی هستم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 23:01:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/143866/avatar/j6hQtw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Soodeh</title>
            <link>https://virgool.io/@honiras_memari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمرین نوشتن با عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@honiras_memari/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-n72etuuufqf2</link>
                <description>?پشت چراغ قرمز منتظر بودم و به ثانیه هایی که به عقب برمی‌گشتند نگاه می‌کردم. آفتاب چشمم را می‌زد. پایم را روی گاز آماده گذاشته بودم تا به محض سبز شدن چراغ حرکت کنم. 9 که شد دنده را جا انداختم. اما ثانیه شمار روی عدد هشت ماندگار شد. ضربه ای به فرمان زدم و زیر لب ناسزایی نثار روزگار کردم.به ساعت ماشین نگاه کردم. ده دقیقه دیرتر می رسیدم. اگر کلیدم را جا نگذاشته بودم الان مجبور نبودم به این چراغ لعنتی چشم بدوزم و دعا کنم زودتر سبز شود تا من به قرارم با مسئول شرکت آپاد برسم. منشی گفته بود که خیلی آن تایم بودن برایشان مهم است. چقدر افتضاح است که آدم وقت شناسی برای تاخیر بهانه بیاورد.بالاخره چراغ رضایت داد و سبز شد. دنده را عوض کردم و پا را روی گاز فشردم. هشت دقیقه بعد ماشین را پارک کرده بودم و از در گَردان مرکز سانا وارد شدم.کافه در وسط طبقه‌ی همکف بود . دیوار نداشت . محدوده‌‍ی کافه را با چیدمان میز و صندلی ها و باکس‌های گل مشخص کرده بودند.از همانجا آقای رسولی که پیراهن چهارخونه آبی و سورمه ای با خطهای باریک سبز پوشیده بود را دیدم. رنگ پیراهنش نشانه‌ای بود که منشی گفته بود. سر در گوشی نشسته بود و کمی متمایل به میز شانه هایش را خم کرده بود. بوی قهوه به مشامم خورد. نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم. آبنمای مصنوعی و خاک خیس گلها، هوا را مرطوب کرده بود. صدای همهمه‌ی مردم با شرشر آب و صدای مرغ مینای در قفس، آمیخته بود.کنار میز ایستادم. بوی عطر تلخ و سردش به مشامم خورد. سلام کردم . قبل از اینکه آقای رسولی صحبت کند، سریع گفتم:« ببخشید دیر شد.» آقای رسولی نیم لبخندی زد و گفت : « سلام. خواهش می کنم.» و با دستش اشاره کرد که بنشینم. از قیافه اش هیچ احساسی پیدا نبود. نگاهی به اطراف انداختم. از آدم جدی مثل او بعید بود که در این جای شلوغ و خودمانی قرار بگذارد.انگار تعجب از صورتم سرازیر شده بود، که آقای رسولی همان موقع گفت :« اینجا قرار گذاشتم چون بیست دقیقه‌ی دیگه همینجا قرار دارم و میخواستم که در وقت صرفه جویی شود.»سرم را تکان دادم. نفسم را بیرون دادم و به صندلی تکیه دادم. صورتش صاف و سه تیغه بود. شروع به صحبت کرد. اما من محو صورت چهار گوش و چشمان عسلیش شده بودم. مژه‌هایش بلند و برگشته بود و تن صدای محکمی داشت. اطلاعاتی در مورد مراحل اداری و روند مدیریتی شرکت داد و در آخر گفت که رزومه‌ی من را مطالعه کرده و از فردا میتوانم استخدام بشوم؛ اما تاخیر قابل چشم‌پوشی نیست و امروز چون قرار مهمی دارد تاخیر من را نادیده گرفته اما فراموش نمی کند.تشکر کردم و کیفم را برداشتم که بروم . ناگهان کیف مشکی چرمی‌ای روی میز پرت شد و دختری با موهای فرفری قهوه‌ای به سمتم خم شد و گفت :« دختر جون گول این ظاهر متشخص را نخور ، بهت قولِ کار داده ؟ حتما قراره با منت استخدام بشی و اینجا هم قرار گذاشته چون میخواسته به قرار دیگه ای برسه.»بعد به سمت آقای رسولی برگشت و گفت:« چه جونوری هستی تو. این همه دختر کم بود؟ هنوز دست برنداشتی؟»قیافه‌ی رسولی رنگ پریده و ابروهایش بالا رفته بود. چشمان گرد شده‌اش دیگر جذابیت قبل را نداشت و صدای محکمش که به پته پته افتاده بود لرزان بود. تپش قلبم به هزار رسیده بود . دستانم می‌لرزید و با نگاه از صورت دختر به صورت رسولی می‌رفتم تا ماجرا را بفهمم. رسولی مثل موش آب کشده در خودش جمع شده بود. زبانم بند آمده بود و با چشمان دودو زده به دختر نگاه می‌کردم.دختر به سمتم برگشت و آرام گفت :« من اگر جات بودم الان سریع می‌رفتم و هیچ وقت هم اسم این آشغال رو نمی‌آوردم. هیچ شرکتی در کار نیست .اینا کارشون اینه آگهی دروغی میدن. تو زنگ میزنی به دختری که برای یک هفته استخدام شده و توی خونه‌ی خودش جواب تلفن مراجعین را میده . قرار میذاره توی یک کافی شاپ ...»بعد به سمت رسولی برگشت و در حالی که دندانهاش را به هم فشار میداد گفت :« تا بکشوندت به دفتر دروغیش و بعد به هدفش برسه.»دستهایم یخ کرده بود. زانوانم قدرت حرکت نداشت. دختر ایستاد و دستش را دراز کرد تا بلند شوم. بعد دستش را بالا برد و به جایی اشاره‌ای کرد. ناگهان ماموری آمد و به دستهای رسولی دستبند زد.از در مرکز خرید با شانه‌های خمیده خارج شدم. انگار دنیا کوله‌بارش را روی شانه‌هایم گذاشته بود تا خودش استراحت کند. مادرم راست می‌گفت :« همیشه همه چیز جور نیست. گاهی اتفاق‌ها با برنامه‌ریزی ما پیش نمی روند. شاید گاهی از مسیر خارج شدن و اعتماد به روزگار درست باشد.»اگر کلیدهایم را جا نگذاشته بودم ...</description>
                <category>Soodeh</category>
                <author>Soodeh</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 14:03:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیس بافت</title>
                <link>https://virgool.io/@honiras_memari/%DA%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA-z10zj3mftdk2</link>
                <description>روبروی آینه نشستم و به عکس پدربزرگ توی قاب چوبی با نوار سیاه مورب که کنارش چسبیده شده بود ،خیره شدم.چقدر جاش خالی بود ،چقدر بین جمعه پیش با این جمعه تفاوت بود.با آمدن مادربزرگ بغضم را فرو دادم و نگاهم را از آینه بهش دوختم.مادربزرگ پشت سرم ایستاد و لبخند محزونی زدموهای بلند و پریشان اطرافم را نرم و لطیف جمع کرد و دسته کرد .سکوت کرده بودم به مدل جدید موهاش که برخلاف همیشه که بافته بود ،جمع شده پشت سرش با تعجب نگاه کردم انگار معنی نگاهم رو فهمید ،همینطور که با حرکت نسیم وارش لابلای موهام حس خوشایندی بهم منتقل میکرد زیر لب گفت :«اولین بار که موهام را بافت «جمعه» بود؛اولین روزی که با هم زیر یک سقف بودیم.موهای سیاه و بلندم را به نرمی جمع کرد و دسته دسته کرد و شروع کرد به بافتن.سکوت کرده بود و لبخندی گوشه لبش بود.از توی آینه نگاهش میکردم هر از گاهی با چشمهای شوخ و مهربونش نگاهی به صورتم میکرد و دوباره به کارش ادامه میداد.وقتی بافتن موهام تموم شد از گلدون کنار پنجره یک گل یاس چید و لابلای گره موهام گذاشت و بعد سرش را خم کرد و گل را بویید و بوسید بعد توی اینه بهم خیره شد و گفت :هیچ وقت این خوشی را از من نگیر.»مادربزرگ لبخند شیرینی زد و گفت در طول این شصت و پنج سال که باهاش زندگی کردم محبت آمیز تر از این جمله نشنیدم.بعد از اون روز طبق یک قانون نانوشته جمعه ها شد قرار عاشقانه بافتن موها.روزهای خوش و ناخوشی ،مشکلات،سربالایی و سراشیبی زندگی ،قهر و آشتی و هیچ اتفاق خوشایند و ناخوشایندی باعث نشد که پدربزرگ صبح جمعه با یک گل یاس منتظرم نباشه تا به قول خودش خرمن مخملی موهای من را نبافه.وقتی به گیس بافته شده ام دست میکشیدم احساس میکردم موهام پرپشت ترن انگار تارهای محبتش را لابلای موهام میبافت .کلمات محبت آمیز بجای اینکه از دهانش خارج بشه و به گوش من بشینه ،انرژی میشد و از سرانگشتهاش تزریق میشد به همه وجودم با هر گره ای که میزد انگار دل من هم با دلش گره میخورد و بافته میشد.»مادربزرگ به اینجا که رسید اشک گوشه چشمش را با سر انگشتش پاک کرد و با لبخند کنار لبهاش خیره شد به عکس پدربزرگ .به قاب عکس پدربزرگ چشم دوختم،مثل همیشه با چشمهای شوخ و مهربونش داشت لبخند میزد. انگار با گل یاس توی دستش انتظار میکشید برای قرار روزهای جمعه</description>
                <category>Soodeh</category>
                <author>Soodeh</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 22:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل من</title>
                <link>https://virgool.io/@honiras_memari/%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-fipkicqnrerl</link>
                <description>بالاخره یه روزی یه لحظه ای یه جایی ،دیگه نمی کشیحتی سراب خوش خط و خال خیال هم نمی تونه وسوسه ات کنه برای ادامه ...احساس میکنی وزنه های سنگینی به پای روحت بسته شده و توان جلو رفتن رو ازش گرفته ؛قدم از قدم برداشتن برات میشه غیرممکن ترین کار جهان ....خسته میشی ؛خسته از همه ی بی پناهی ها،فریاد های خفه شده ،پچ پچه های نامفهوم ،از نافهمی ها و کج فهمی ها ،از رفتن ها و نرسیدن ها ،از بودها و نبود هاخسته از همه ی .... اون وقته که باید خاموش و رها خودت رو برداری ببری یه گوشه دنج و باهاش خلوت کنی ،رختش رو توی برکه آرامش بشوری و آلودگی ها رو ازش دور کنی .بعد تنگ دل هم بشینید و در مسیر وزش نسیم رهایی ،باهم یه قهوه تلخ بخورین و کمی گپ بزنین و به هم دلداری بدیناون وقت بسته های پیشنهادی برای ادامه دادن رو ،رو کنین و باهم بهترین رو انتخاب کنیناون وقته که میتونین شروعی دوباره داشته باشین ؛با انرژی و محکم</description>
                <category>Soodeh</category>
                <author>Soodeh</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 20:28:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشیهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@honiras_memari/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-ummz4ug9lby4</link>
                <description>دل آدمی لطیفه ایست ربانی و نورانی .اقیانوس عظیمی است که اگر جایگاه دیو و دد نباشد ،خانه امن عشق است .و این اقیانوس بیکران عشق گاهی چقدر آرام و گرم می شود با یک اشاره ای کو چک .... با یادآوری یک خاطره زیبا که نقش یک لبخند رادر صورتت نقاشی می کند .با یک دعوت مختصر برای نوشیدن یک فنجان چای داغ که عطرش از همدلی می جوشد .با یک احوال پرسی ساده که انتظارش را نداشته ای.با یک دلداری بی کلام که همه غمهای درونت را به باد می دهد .یا یک شنیده شدن بی قضاوت که تمامت را رها می کند .یا حتی یک نگاه مهربان رهگذر که روزت را شیرین می کند .با تعارف یک پر پرتغال از دستانی به لطافتِ مهربانی .با گرفتن یک شاخه گل تنها که انتظارش را نداشته ای .با خواندن یک جمله زیبا که فرقی نمی کند از میان یک کتاب بی نظیر باشد یا پشت ماشین نوشته شده باشد .با دیدن یک عکس یادگاری از میان آلبوم قدیمی یا ته گالری گوشی .با شنیدن رد یک عطر آشنا که هزار خاطره را زنده می کند .با یک تکان سر به عنوان تائید که دنیا را برایت بهشت می کند .با یک بغل کردن ساده و صمیمی که همه خستگی های روحت را به باد می سپرد .با برداشتن یواشکی یک کتلت دستپخت مادر از سینی کنار گاز و حل شدن در میان طعم و عطرش .با پیچیدن بوی غذای در خانه که زندگی را معنا می دهد .با دیدن یک چراغ روشن در خانه که معنیش منتظر بودن کسی است برای آمدنت .با شنیدن روز خوبی داشته باشید از یک غریبه که عابری است که فقط از روی مهربانی است .با یک هدیه بی مناسبت که از همه مناسبتها سرمست تر می کند تو را .با جوانه زدن گوشه گلدان کنار پنجره که نشان می دهد هنوز امید هست .با یک تشکر ساده ی بی تکلف که شوق ادامه را در تو می پروراند .با غافلگیری از دیدن سپیدی برف در آغاز یک روز که آهنگ بی صدایش تو را به سکوت دعوت می کند .با یک ........هر روز سرشار باشید از این دلخوشیهای کوچک عمیق</description>
                <category>Soodeh</category>
                <author>Soodeh</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 18:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@honiras_memari/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-bxsshs3laznv</link>
                <description>پشت پنجره ایستاد تا هوای مطبوع صبحگاهی را استشمام کند .به کوچه نگاه انداخت .غلظت آلودگی به قدری زیاد بود که انتهای کوچه دیده نمی شد .آهی کشید و رادیو را روشن کرد.اخبار هواشناسی می گفت : «وضعیت اضطرار برای گروه حساس»پوزخندی زد :«گروه حساس »-« از تردد های غیرضروری پرهیز کنید .»پوزخند عمیق تری زد : برای تردد های ضروری چکار کنیم ؟پاکت سیگارش را برداشت .توی این حجم آلودگی دود سیگار به حساب میومد؟اگرم میومد چه اهمیتی داشت ؟سیگارش را روشن کرد .پک عمیقی زد .دودش را با حرص بیرون فرستاد .به سمت انتهای کوچه که دیده نمی شد .دود به شیشه خورد و برگشت به سمت صورتش .موبایلش زنگ خورد .در میان هاله ای از دود نگاهش به اسم روی گوشی افتاد .ماتش برد ....«او» بود ....بعد از این همه وقت دوباره زنگ زد ....سیگارش را در جاسیگاری فشرد و گوشی را برداشت .فلش سبز را به سمت راست گوشی کشید و خیره شد به ته کوچه ....آسمان در انتهای کوچه، آبی بود .برگ درختان تکان می خورد .آواز کبوتری که روی شاخه نشسته بود را می شنید .هنوز هم هوایی برای تنفس وجود داشت ...</description>
                <category>Soodeh</category>
                <author>Soodeh</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 20:08:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>