<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خواب ظهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hoo</link>
        <description>یک بی خبری دلچسب! بی خبری از همه چیز که بعد از یک خواب ظهر اتفاق میوفته!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:49:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3716/avatar/k6oICZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خواب ظهر</title>
            <link>https://virgool.io/@hoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فریاد</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/scream-afta3wqvumgf</link>
                <description>همین بوده آیا؟ ولی همین، چندین سال از عمرم را به مانند یک وعده روزانه در خود بلعید!شاید من دیرکردم، شایدم دیر فهمیدم!باید از اول به سمت تو برمی گشتم، نه باعقل و ذهنم، بلکه با قلبم، با دلم و با اعماق وجودم که کامل توخالی باشد! ولی اشتباه من این بود که می خواستم با بازی ذهن تو را پیدا کنم.واقعا چی شد که این را فهمیدم؟همش از یک سری ضربات دست قضا و اخم و ترش رویی های روزگار فهمیدم که مسیرم کامل اشتباه بوده.من باید بدون هیچ رنجی و مثل یک رودخانه‌ی زنده، در لحظه از کنار موانع سنگی زندگیم می گذشتم، باید بدون هیچ ترسی رها می کردم!هیچ چیزی تا ابد نمی ماند و همه چیز رفتنی است، فقط درونم ماندنی ست! که می بینم و می شنوم دارد &quot;هیچ بودن&quot; را فریاد می زند!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 11:55:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستی کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/masti-koodakane-u5sjabpebzwp</link>
                <description>یعنی میشه وسط این همه فریفتگی و استرس و کورانی و طوفانی بودن! رها کرد؟رها کرد هر آنچه را که درون مرواریدی را آزار می دهدرها کرد هر آنچه بیهوده ، هرز و گذرا را! که می خواهد در گلستان درون ریشه بدواندرها کرد هر آنچه را که به چشم من ذهنی بسیار مهم و ارزشمند می آید!رها کرد تا درب تسلیم کمی گشوده شود و نور ایمان و توکل وارد شود!رها کرد تا نسیم نوازشگر همدم همیشگی روح! چرخی در درون بزندرها کرد تا آرامش بی نظیرش از درون، لبریز از مستی کودکانه شود!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 11:13:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/chang-ls0fpacd7kmu</link>
                <description>تو سیر بشو نیستی، همش بهونه میاری! فقط بیشتر و بیشتر میخوای!خودت را چندین سال به جای من جا زده بودی! میدونی که منظورم چیه؟الان من تو را می بینم با اون محیط تاریک و گرفته ات!چرا اونقدر افسرده ای؟! اصلا ولش کن با تو حرفی ندارم، به محضی که بهت توجه کنم جون می گیری و چنگ می زنی به روح نابم!همیشه لبریز از ترس و منفی بافی هستی و بدجور دوست داری که خودم را با تو یکی بدونم!تو از همان دقایق و ثانیه های حضور در محضر یکتایی هم می ترسی! دوست نداری از چنگالهای پیچ در پیچ تو رها و بیدار بشم!تو از هیچ می ترسی در حالیکه این هیچ، همه چیز است!چقدر این بازی عجیب و قشنگیه! اما وقتی واردش میشی خیلی سخت میشه ازش بیرون بیای!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 13:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحبخانه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/sahebkhaneh-whrbliqowcz8</link>
                <description>نگاهشان می کنم و کاری به‌ اونها ندارمکینه ها ، حسادت ها و خشم ها را می گویم.خودشان کوله بارشان را می بندند و می روند.نمیدانم کجا! ولی درون من را سبک و خالی می کنند.اگر بخواهم پشیمانی اشتباهات گذشته را بخورم که من نیستم! ولی همه اینها ذهن موهوم بودند.من خودم نیستم و فقط او بوده که ذوق و اشتیاق کودکانه داشته تا به بیرون بتراود! و نمایان شود.نه برای خودنمایی! بلکه برای عشقی خالص که به خود و دیگران همچو خودش دارد.همه چیز و همه کس دستهای او هستند! حالا یا در نور یا در تاریکی!صاحبخانه‌ی مطلق اوست، باز هم به او می گویم که من نمی دانم و نمی خواهم بدانم!لمس محضر یکتایی او حتی برای یک لحظه، مست کننده ست.مستی که لبریز از هوشیاری و آرامش است!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 09:19:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضا</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%87-w8enpuvlbf6s</link>
                <description>بهتره نگم که چند ساله گذشته! روم نمیشه! خجالت خودم را می کشم!اشکهام را ریخته ام و حسرتهایم را خورده ام!آنچنان ضربه اش سنگین بود که مثل یک کابوس فوق العاده ترسناک، من را به زور از خواب بیدار کرد!شوکی بی سابقه به من وارد شد!چیزهایی را که به آنها می نازیدم و فکر می کردم تمام زندگی من هستند را از دست دادم!همه‌اش خواب بودم!در یک خوابی بودم که ادای بیدار شده ها را در می آوردم!!!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 21:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/novelty-i79iuemef4ep</link>
                <description>بعد از خواندن چندین باره‌ی کتاب، با فواصل زمانی مختلف احساس می کنم که در وجودم نشست و دروازه‌های ذهنم به سمت درون باز شده.واقعا پاراگراف آخر کتاب برای من اتفاق افتاد،در کمال سادگی و آرامش:ناگهان سکونی عظیم و والا در درون شما پدید می آیداحساس آرامشی ژرف و بی انتها!و درون آن آرامش، نشاطی عظیم نهفته استو درون آن نشاط، عشق نهفته است.و در درونی ترین بخش درون، آن مقدس، آن بی کران - هم او که نمی توان به نامی خواندش- نهان است.میدونی!انگار هم در این دنیا هستم هم‌ نیستم!هم‌ در‌ برونم هم درونهم قدم بر زمین می گذارم هم پرواز کنان و  افراشته بال در آسمانشاید تلنگری بوده از سمت آشکار نشده‌ی مقدس!یا شاید آماده شدن وجودم بعد از چندین سالانگار هر اندک زمانی در یک چشمه‌ی خیالی روحم‌ شسته می شودچشمانم همه چیز برایش تازگی دارددیگر نفرت و کینه و اندوه برایم بی معنی شدهانگار در همین لحظه متوقف شده امسرمست و بی اندوه...قابل توصیف نیست این درونیات عجیب منامیدوارم که تو هم، این کتاب را با جان دل بخوانی و تعمق کنی و با آن زندگی کنیتو‌ را غرق آرامش و لذت ببینم.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 21:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام وجودم</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/my-whole-being-rxhsk6v58ump</link>
                <description>اشک شوق چشمانم را لبریز کرده! موی بر تنم سیخ شده! وااای خدای من! این حس و حال با شروع به نوشتن درباره تو دوباره به سطح آمده! نمیدانم چگونه درباره تو بنویسم! تو قابل توصیف و تعریف کردن نیستی! قسم به وجود مقدست که در هیچ سخن و نوشته ای نمی گنجی!خوب میدانم و میفهمم که چه می گویم و خواهم گفت:در فرکانس خدا که باشی فقط خودت متوجه میشی که چه حس و حال و طعمی دارد!تازه میفهمی که سپاسگزار بودن یعنی چه؟! حس و حال کودکانه را با این سن و سال دوباره درک می کنی. حضور در لحظه حال را فقط و فقط با درونت، با بودنت! حس می کنی و چقدر شکوهمند است این هدیه‌ی ارزشمند!من را بگو! اصلا بدون اینکه متوجه بشم یکی دیگه شدم! حتی گذر زمان را احساس نکردم! اونقدر زیبا برایم چید که باور کردنی نیست، آخر تو چقدر دقیق و منظمی! بدون یک لحظه اشتباه همه چیز را عالی برنامه ریزی کردی! باورت می شود که فراموش کردم چه کسی بودم؟! یادم که می آید فقط می گویم واقعا اون شخص من بودم؟! چقدر خوب همه‌ی کینه ها و دل چرکهایم را شستی و بردی! چقدر خوب من را در دستانت بزرگ و بزرگ تر کردی! از تو با تمام وجودم سپاسگزارم.رابطه‌‌ی آوار و نابودم با همدم و فرشته‌ام به برجی باشکوه تبدیل شد! احساس لیاقت و عزت نفسم بیشتر و بیشتر شد و این مسیر همچنان ادامه دارد، هیچ انتهایی ندارد! قشنگیش همینجاست! مثل یک بازی با بی نهایت مرحله! یک بازی که اصلا تکراری نمی شود. از تو با تمام وجودم سپاسگزارم.بدن مریض و ملولم رفت و بدنی سالم و پرتوان جایش جایگزین شد! اونقدر آهسته آهسته این اتفاق افتاد که باورم نمی شود! انگار این دو سه سال خواب میدیدم! خدایا چه کردی با من !  از تو با تمام وجودم سپاسگزارم.بدهی چندهزار دلاریم به پس اندازی بالای 15 هزار دلار تبدیل شد و جریان روزانه‌ی ثروت و درآمد بالذت! بیشتر و بیشتر شد. از تو با تمام وجودم سپاسگزارم.باورم نمی شود که این اتفاقها فقط با تکرار میلیون باری! فکر و احساس و تجسم یکسری باورهای قدرتمند کننده به واقعیت تبدیل شد.من با قلبم و از درون! با تمام وجودم شور و مستم! شادم از بودن در همین جا، در همین لحظه! از تو با تمام وجودم سپاسگزارم.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 22:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/purity-ckpy5pcduxns</link>
                <description>چند روزه که زودتر از اون از خواب بیدار میشم. یک لیوان آب برای تر کردن گلو و لبهایم.احساس خوشحالی صبحگاهی را از استادم، فرشته کوچولوم! یاد گرفته ام و چقدر خوب به من آموزش داد.به سراغ همدم می روم، موهایش را نوازش می کنم، بهش لبخند میزنم و چشم در چشمانش به او می گویم سلام! چه صبح قشنگی، چه آفتاب پر انرژی.بر پیشانیش یک بوسه میزنم، احساس و انرژی، خوشحالی و عشق و برق چشمانم را با او شریک می شوم.همه‌ی آن چیزی را که گذشت و با من و بر علیه من بود به فراموشی می سپارم و می بخشم.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 15:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان شین</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%86-kyehvp7td4vu</link>
                <description>داره بیشتر میشه!روز به روز، ساعت به ساعتلذت حضور در درونشاد بودن در همین مکانراضی بودن به همین پوسته‌ی جان!!دیگر نیازی به هیچ جستجویی نیستپادشاهی و باغ و بهشت جای دیگری نیستهمین جاست، همین نزدیکی، در خود جان!عشق جانم! به قربانت شومعزیزترین و زیباترین هدیه، همین جاست!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 14:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/ocean-m7j9zjck1ngm</link>
                <description>من بعد از چندین سال معنی تسلیم بودن را فهمیدم، می گفتند که تسلیم باش!  اما مقاومتی که به مفهوم تسلیم داشتم خودش را با حس بد نمایان می کرد، پیش  خودم می گفتم تسلیم بودن یعنی بی تفاوت بودن یعنی خنثی بودن یعنی سنگدل  بودن و…اما خدای من! ای انرژی هوشمند و فراگیر! تو این آگاهی را به دلم نشاندی  که تسلیم بودن یعنی در برابر انرژی فراگیر و عالم‌گیر تو تسلیم باشم! نه  اینکه تسلیم اتفاقات، خواسته و ناخواسته باشم!تو همانند یک اقیانوسی هستی از جنس انرژی و ما هر کدام شکلی از مجموعه  ذرات انرژی تو هستیم، پس هر کسی، گروهی، تشکلی، حزبی و کشوری با اختیار  کامل و آزادانه حق دارد با افکار خودش یا خودشان هر شکلی به این انرژی  بدهند و با همان شکل در این اقیانوس انرژی، زندگی خود را به سر ببرند.ما نه صاحب این اقیانوس هستیم و نه جایی به غیر از این اقیانوس داریم،  پس هر اتفاقی و حتی هر جابجایی نانومتری یک ذره در همین هستی بی انتها رخ  میدهد!!پس من به دنبال چه هستم؟! از چه چیزی می خواهم فرار کنم؟ جلوی چه چیزی را می خواهم بگیرم؟! با چه چیزی می خواهم بجنگم!واقعا فکرش را بکن! مثل یک توهم است! اینکه فکر کنم من دارم آن کار را با مخالفت یا جنگیدنم تغییر میدهم.تنها چیزی که می شود حس کرد و تغییر داد و از همه مهمتر محافظت کرد!  همین آگاهی درونیست، من باید آگاه تر شوم و ظرفهای(باورهای) بی نهایت وجودی  خودم را بهتر و زیباتر کنم تا در این اقیانوس انرژی سهم بیشتری از بزرگتر  شدن و آگاهی بیشتر را دریافت کنم و به سرچشمه‌ی سعادت و یکتای خداوند نزدیک  و نزدیکتر شوم.تسلیم بودن یعنی اینکه من ایمان دارم که این اقیانوس انرژی همه جا هست، همه چیز هست و در بر گیرنده ست.تسلیم بودن یعنی اینکه من هم از جنس همین انرژی هستم و همیشه به سلامت خواهم بود. همیشه در آرامش و راحتی خیال به سر خواهم برد.اما به شرطی که همیشه حواسم به زاویه دیدم در هر زمان باشد و مراقب  افکارم باشم که هر لحظه آنها را از توجه به ناخواسته‌ها به خواسته‌ها هدایت  کنم. در این صورت است که با خیال آسوده، تسلیم بودن واقعی اتفاق خواهد  افتاد. تسلیم بودن فقط و فقط در برابر این اقیانوس بی نهایت انرژی!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 21:28:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالص</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/pure-x7ivbgp316zs</link>
                <description>می گویی که سپاسگزار تو باشم، آری فقط سپاسگزار تو باشم، تو ارباب پاداشها هم به من پاداشی بس بزرگ می بخشی!ظرف وجودم را بزرگتر می کنی، قدرشناس‌تر و شادتر می کنی، من را به سرچشمه‌ی سعادت خود، وصل می کنی و غرق لذت سعادت و راحتی و رفاه می کنی.جالب است برای من که وقتی با تو هماهنگ و همسو هستم ای انرژی پاک فراگیر! حتی به هنگام شنیدن یک نوت ساده‌ی موسیقی، غرق لذت می شوم! حتی با یک صورت شستن و یک حمام گرم لبریز از شور و شعف می شوم! این است نتیجه‌ی وصل بودن به انرژی ناب تو، ای خالق! ای عشق خالص!تو را فقط می توان احساس کرد، تو را فقط می شود فهمید! هم آگاهی هستی هم گرمی و احساس! قابل حتی یک ذره‌ توصیف من نیستی! یا شاید به حق که من توانایی اش را ندارم، تو در نشانه های بس فراوان خود هم نمی گنجی.اما من وجودم را در وجود تو می یابم، آگاهی های ناب را از تو دریافت می کنم، آرامش خلسه کننده و توان هر روزم را از تو می گیرم، مگر تو نور آسمان و زمین نیستی، مگر تو انرژی عالم گیر نیستی، من غرق تو هستم و خواهم بود! نبوده لحظه‌ای که وجودم به تو وصل نبوده، تمام ذرات من لبریز از نور توست!تو سرچشمه‌ی سعادت و لذت و عشقی، من هستم که گاهی جلوی تو و جریان بی منت تو را می گیرم! مگر نه همچو رود بی کران، همیشه جریان داری و هیچوقت سیرابی با تو معنا ندارد.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 20:59:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/lord-m1irtpdmajnm</link>
                <description>نجواهای بی سر وته ذهن! در اول صبح شروع به نمایان شدن می کردند.من اما تار موی زیبایش را که دور انگشتانم حلقه زده بود! وانگهی دیدم. چه ذوق شیرین و دلچسبی من را گرفت!با وجود باز بودن پنجره‌ی ماشین، سروصدای شهر، ترافیکهای دور و نزدیک و تاخیر در رسیدن به مقصد.من اما متوجه هیچی نبودم! انگار واقعا در دنیای آرامش بخش دیگری بودم!دلم پر از شادی و آرامش بود! با دیدن تکانهای تار مویش به دور انگشتانم که با حرکت فرمان ماشین، رقص کنان به این طرف و آن طرف می رفت!یاد همه‌ی اتفاقات خوب افتادم، اونهایی را که فقط و فقط به خاطر به یـــاد بودنش برای من رخ داد!چقدر ایمانم رشد کرد، مثل یک درخت تنومند و پرریشه با بودنش! آری! شاید حتی فقط و فقط با یادش، با حس کردنش، با وجودش! برای من رخ داد!او که همه چیز است و من همچون گلی در رویای بی انتهای او به سر می برم!چقدر زیباست که هر روز که می گذرد احساسم به او قویتر می شود!دیدی! این تار مویش من را به کجاها برد؟!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 21:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/you-zfouk9wiwjy2</link>
                <description>من چند وقتیه خیلی خوشحالم!می فهمم که واقعا خوشحالم، آرامم!از خود بی خود شدم آن لحظه!وقتی تو را حست کردم، خیلی کم، ذره ای کوچک نورت بر وجودم تابید!نسیم بی نامت گوشه‌ی قلبم را نوازش کرد!از خود بی خود شدم آن لحظه!تو را پیدا کردم، نمی دانم!نه صدای بارانی در کار بود و نه مراقبه ای عمیق! و نه حتی غرق گناهی نابخشودنی!نه نه نه.... الان می فهمم! تو!! آره خود خودت من را پیدا کردی!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 22:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به موقع</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-htfgid38bvco</link>
                <description>با شک و تردید! به او کمی ایمان پیدا کردم، بهتره بگم ایمانم را در گوشه‌ای از وجودم، کشف کردم!!به مدت دو سال شاید هم بیشتر، ورودیهایم را کنترل کردم، اندک لغزشی داشتم،ولی دوباره افسار ذهنم را به دست گرفته و قویتر از قبل آگاهی‌های بی نظیری به روحم دادم!از صبح تا شب با خودم با تفکر عمیقی صحبت می کردم،خلاصه خودم را در یک انرژی نادیدنی و فراگیر غرق کردم! انرژی که از خودش بسی نشانه داشت.هدایت‌هایش نم نمک شروع شد، الهام‌هایش از راه رسید، به هر شکلی که فکرش را بکنی!ظرف(باور) کسب درآمد و ثروتم را تغییر دادم، ثروت هم از راه رسید و من غنی شدم!شکل و شمایل خواب‌هایم تغییر کرد، نگاهم تغییر کرد، حتی خنده‌ها و گریه‌هایم تغییر کرد!صبر و انتظارم تغییر کرد، افکار و آدم‌های سمی از زندگیم حذف شدند یا اگر هم نه، بود و نبودشان یکی‌ شد!الان این انرژی عالم‌گیر را تا حدودی درک می کنم، شعرهای مولانا را تا حدودی می فهمم، حال سرخوشی که از درون سرچشمه می گیرد را در می یابم.او (فقط او!) خودش را با احساس، در قلبم می نشاند! همچو یک میوه شیرین و رسیده روی شاخه ای! به انتظار قلب باز من می نشیند، خیلی به موقع!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 23:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسی گرم</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/warm-feeling-jgsgcwknkve0</link>
                <description>چرا فکر می کنی که دیگه نمی تونی مثل بچه‌ها از درون بی مهابا شاد باشی؟!یادت رفته بعضی وقتها بعد از یک خواب ظهر، یهویی با حالت خنده به یک چیزی بیدار شدی؟!مثل وقتایی که ذوق خنده یک نوزاد در گهواره، تو را به وجد میاره! مطمئنا تو هم این را تجربه کردی!دقیقا این حالت خنده مثل اون ذوق، همون حس را داره.به خدا! انگاری دوباره نوزاد شدی و دوباره یک چیزی یا تصویری یا نمایشی در خواب، تو را به خنده وا میداره و تو یادت میاد که این اتفاق چقدر برات آشناست! خودت خوب میدونی که راجبه چی دارم حرف میزنم!انگار یک وجود صمیمی و گرم هواتو داره! به فکرته و می خواد فقط تو چند لحظه‌ای ساکت باشی، ذهنت را خاموش کنی تا بهت بگه که تو را شاد می پسنده! تو را از دل و جون، بدون هیچ قضاوتی دوست داره، گرمیش را بصورت احساسی درونی بهت منتقل می کنه، حسی گرم و سرشار از امید و آرامش.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 14:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-hdpizpy6ootr</link>
                <description>دوباره گند زدم! به کار یا زندگیم نه! به روزها و لحظه هام نه!فقط و فقط به خودم گند زدم!حالم از خودم، از این من، از این ذهنیت، از این من لعنتی و زجرکش مخفی، بهم می خورد!مسافرت رفتم به بهترین جاها، حالم خوب نشد!به دنبال شریک جنسی جدید گشتم، حالم خوب نشد!به دنبال ناجی روحی و معنوی گشتم، حالم خوب نشد!به دنبال کتاب و سخنان جدید گشتم، حالم خوب نشد!...از همه چی بریدم، از ته دل گریه کردم، اشک ریختم و به تمام معنا مضطر شدم!دیگه نمی تونستم خودم را تحمل کنم! واقعا از درون، حال به هم زن و زشت شده بودم!یک شب!آره! دقیقاً یک شب مثل بقیه شبهای عمرم!صدایی عجیب و طنین انداز، یک صدایی که عشق از اون می باریددر گوشم نه بلکه در سینه ام پیچیدخیلی آروم شدم، سبک شدم، لبریز از گرمی و عشق شدمصدایی که من را به هیچ عنوان قضاوت نمی کرد، اصلا کار به هیچی نداشتاین صدا به هیچ کدام از خزعبلات من ذهنیم شبیه نبود!فقط تکرار می کردتسلــــیم شو! تسلــــــــــــیم شو! تسلــــــــــــــــــــــــیم شو!و من آرومتر و سبک تر می شدم، من درک می کردم که چیزی هست که اون درون من را عاشقانه می خواهد!یک احساسی، یک گرمی و شور و شعفی من را در خود فرو می برد!!قلبم داشت از جا کنده می شد! اشکهایم بی اختیار سرازیر می شدنددرک کردم که خیلی سادست! حقیقت خیلی سادست!من اختیار صددرصدی دارم، اینکه قلبم را برایش باز بگذارم یا اینکه اون را در برابرش ببندم!اون خیلی مهربان است مثل باران، مثل یک مادر دلسوز، اون خیلی خوب می فهمد!چون این فهم و درک من از جنس خود اوست، نامی ندارد و فهمیدم که بی نام است!او همه ذرات وجود من را می فهمد، عاشقانه می فهمد!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Sun, 03 Apr 2022 02:31:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-tnv2y2owfckl</link>
                <description>دوباره داشت چی می شد! هیچی نمی فهمیدم تا به وقت اون تلنگر روحی سنگین!دوباره گدا شده بودم، گدایی تشنه و سیری ناپذیر! گدای نوازش، محبت و تخلیه‌ی شهوت!با اینکه غریزه گناهی ندارد ولی به همراه ذهن کور، به راحتی مثل یک کودک، گول می خورند! و بی خبر از نقشه‌ی کلی راه فقط قدم های کوچک به همراه ترس و تردید بر می دارند.میدانم که این کار روح هادی‌ست، غیر از این نمی تواند باشد، روح است که هیچگاه سیری ناپذیر است و عاشقانه دوست دارد که من را در مسیر درست قرار دهد که هیچ وقت سیراب نشوم و هر لحظه بالاتر روم.انرژی‌ها و نقاب‌های منفی چند ایستگاه قبلی پیاده و من را با عصبانيت رها کرده‌اند!!بیداری شیرین‌تر از عسل برای من رخ داده که فقط می شود حسش کرد، او را انگار همه جا می بینم، چقدر دلتنگم بود، آغوش پر از رحمانیتش، لبریز از گرمی و صمیمیت انتظارم را می کشید!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 16:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبریز</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-vnr5ykx5bt07</link>
                <description>واقعا نمی دونم حسش چه جوریه! تا حالا که نبوده که بدونم چه جوریه! تو این زمینه به عقل هم که نمیشه اعتماد کرد!!احساسم میگه که دوستش دارم، همه چیزش را دوست دارم! گذاشتم زمانی بس طولانی بگذره که طبع سرد خاک بودنم به سطح بیاید و ببینم آیا اشتباه کردم یا نه! ولی انگاری حسم درست می گفت، من او را دوست دارم!ظاهر قضیه خیلی غیر منطقیه! آخر حالا چرا؟عجیب اینکه با تمام بالا پایین‌های این رابطه هنوز دوستش دارم، واقعا به نظر خنده دار می آید ولی من درونش را دوست دارم، صداقت کودکانه‌اش را ، صدای خنک نسیم مانندش را، خنده‌ی زلال و نوازشگرش را!او مثل یک چشمه‌ی مثبت و گوارا، جوشان در دل کوه زندگی من می ماند! او همانند یک آفتاب درخشان صبحگاهی در یک روز ابری لبریز از باران!او عجیب پاکی و صداقت من را احساس می کند، مهربانی و محبت من را به سطح فرا می خواند.من در کنار او خودم می شوم، بی هیچ شیله پیله ، شفاف و زلال، مثل یک کودک در آغوش مادر!</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 19:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست می گریزد</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-vsou8cu2gsu2</link>
                <description>می خواهم کمی گریه کنم. حتی برای یک لحظه هم که شده سردی یک قطره اشک را رو گونه‌هام حس کنم!اون دورترها جایی که جادوگر بچگیهام کلبه‌ای در میان جنگل داشت! جادوگری که  اصلاً نمی دانست اشک چیه!… قلبم گمشده!! نه شاهزاده‌ای هستم نه شوالیه‌ای بی  باک! ای کاش این را می فهمیدی که من هم یک روزی دل داشتم.دلی که معنی انتظار  را می فهمید دلی که عاشق غروب خورشید بود، عاشق موج دریا، پرواز پرنده ها و  رقص شاخه های درخت بید!اما جای بسی امیدواریست که من هنوز چشمانی دارم که چراغها و نشانه‌ها را در  ظلمات روزگارم می بیند! گوشی که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌ام می شنود!  زبانی که در صداقت خویش از آنچه در بندم کشیده سخن می گوید و مرا می رهاند  و روحی دارم که گهگاهی به روح نگهبانم نویدی می دهد!به قول زنده یاد شاملو از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 22:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@hoo/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-mbs1ervirxl9</link>
                <description>گفتند عجب ماشینی داری! پیش خود گفتم راست میگند، چقدر وضعم خوبه!گفتند عجب رو فرمی! پیش خود  گفتم راست میگند، چقدر تنومند و قوی هستم!گفتند چقدر کار می کنی و از همه جا بی خبری! پیش خود  گفتم راست میگند! ی کم با خبر و جویای احوال دنیا بشم!!همه گفتند و گفتند و من هم پیش خود گفتم و بافتم و فراموش کردم.... دوباره و دوباره ....یک اصل مهم و حیاتی را فراموش کردم!جسم من که به این دنیا نبود اون بود! وقتی نوزاد بودم اون بود! وقتی نوجوان و جوان و بزرگسال شدم باز هم اون بود، پیر که خواهم شد بازهم او خواهد بود وقتی هم این جسم برود باز هم او خواهد بود!!او نظاره گری خاموش، نه در درون من و نه در برون، بلکه همه چیز من در اوست!سه شب آن چنان به خاطر یک خسارت مالی بزرگ، که بازهم کار او بوده!! تحت فشار عصبی بودم و رگه های اتصال من به منبع انرژی داشت قطع میشد!روح نازنینم داشت دوباره به پس زمینه ها می رفت و من را با جسم و ذهن منطقی، زخم زن و سربسته ام تنها می گذاشت، دوباره داشتم در این همه شلوغی و رفت و آمد، احساس غربت می کردم! دلم برای شادی و ذوق بی ملاحظه، برای کلی خنده و انرژی مثبت صبحگاهی تنگ میشد!خدای بزرگ! دیشب دیر وقت در حین شنیدن یک فایل صوتی جدید و فقط و فقط به خاطر شنیدن یک جمله‌ی چند کلمه ای! شوکی رعدآسا در سرتاسر ستون فقراتم به جریان افتاد و من ناگهان احساسی از اعماق قلبم را حس کردم که فریاد می زد شاد باش! آرام باش! تو فقط و فقط برای شادی و آرامش اینجا آمدی و دیگر هیچ!!روحقبل از آنکه موجودی مادی وجود داشته باشد، موجودی معنوی وجود دارد. از اینرو، درون پیش از برون وجود دارد که این مسئله قاعده ذاتی زندگی است.روح افزون بر اینکه تضاد وجود مادی ما می باشد، سوی معنوی ما است. به ما آگاهی، تخیل، اخلاق‌مندی و احساسات می‌بخشد. روح، ریشه ما به عنوان شخص و جنبه «من کیستم؟» است. آن خود ژرف‌تر و درونی‌ ما است. این روح است که از همه شخصیتی منحصربه‌فرد می‌سازد. هر اندیشه‌ای و هرآنچه انجام داده، تفسیر و مشاهده می‌کنیم، روح ما آغازگر آن است.</description>
                <category>خواب ظهر</category>
                <author>خواب ظهر</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 19:44:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>