<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حوریا رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hooriarezaie</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 17:42:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حوریا رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@hooriarezaie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میان‌پرده یک، «و به خاطر بسپار که در زمین، مسافر و غریبی»</title>
                <link>https://virgool.io/@hooriarezaie/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-ejcpk3qszcl8</link>
                <description>این جمله‌ای است که امروز هنگام رد شدن از کنار کلیسای انجیلی پطروس مقدس در خیابان سی تیر تهران، به سعید و آرزو گفتم. جمله‌ای که منسوب است به نامه اول پطروس در انجیل و بی‌ربط به حال و هوای این روزهای من هم نیست.امروز روز چهارمی است که پیکر ارتباط عزیزی را به خاک سپرده‌ام. هر شب که به خانه می‌رسم، خاک‌ها را از روی لباسم می‌تکانم و وارد خانه می‌شوم. هر شب پس از رسیدن به خانه لباسم را عوض می‌کنم، به این امید که دیگر خاکی نباشم. اما خاک زیر ناخن‌ها هم هست. لای موها هم هست. توی گوش‌هایم هم رفته. لای انگشتانم هم همینطور. گویا هنگام وداع و پیش از به خاک سپردن این پیکر، خود را به تمامی بر آن افکنده بودم. برای همین، روزها طول خواهد کشید تا تنم از این خاک تمیز شود. می‌دانم باید بارها خودم را بتکانم. بارها دوش بگیرم و بارها لباس عوض کنم تا به طور کامل از این خاک و از این فقدان عبور کنم.پطروس از درون انجیل با من سخن می‌گوید:«و به خاطر بسپار که در زمین مسافر و غریبی»به خانه می‌رسم و به نیلوفر -که در روزهای قبل با او تاریخ پروازها و قیمت‌هایشان را بارها چک کرده‌ام- پیام می‌دهم تا تاریخ پروازم و خرید بلیت را با او قطعی کنم.قطعی شد.می‌خواهم بخوابم. نمی‌خواهم بیدار باشم.می‌خوابم.ساعتی بعد بیدار می‌شوم. چه غروب پنجشنبه دلگیری! خوابیدن در این ساعت هم که از سمی‌ترین خواب‌هاست. یادم می‌افتد که هزینه پرواز را برای نیلوفر واریز نکردم. گوشی‌ام را برمی‌دارم تا از نیلوفر شماره حسابش را بگیرم که چشمم به پیامی از مرضیه، رفیق گرمابه و گلستان و خیلی قدیمی‌ام می‌افتد. برایم نامه نوشته. یک نامه طولانی و بلندبالا. در حالت خواب و بیداری می‌خوانمش. می‌گوید دیشب خوابم را دیده. در خوابش من دنبال بلیت هواپیما می‌گشتم. در نامه خاطرات کودکی و نوجوانی‌مان را مرور کرده و از احساسات متناقضش در رابطه با مهاجرت من نوشته. بغض می‌کنم.لپ‌تاپم را می‌آورم تا اینترنت بانکم را باز کنم و هزینه پرواز را واریز کنم.واریز شد.پطروس بار دیگر سخن می‌گوید:«و به خاطر بسپار که در زمین مسافر و غریبی»حال عجیبی دارم. باید لیستی بنویسم از آدم‌های عزیزی که باید قبل رفتن حداقل یک بار ببینمشان. اما نمی‌خواهم. این خاکسپاری چندان انرژی‌ای از من برده که دیگر طاقت خداحافظی با کس دیگری را ندارم.لیستی هم از قبل درست کرده بودم از کارهایی که باید پیش از مهاجرت انجام داد. دوست دارم حالا تمام این لیست را خط بزنم و به جایش تنها یک جمله بنویسم:«تا وقتی که هستی، فقط با این همه آدم عزیزی که داری وقت بگذران. وقت باکیفیت هم بگذران.»امروز برای اولین بار خیلی جدی برای لحظاتی به عقب انداختن تمام این برنامه مهاجرت فکر کردم. این ایده در بدو ورود به مغزم بنابر دلایلی سرکوب شد اما همین که برای لحظاتی ذهنم را درگیر کرد، باعث شد تا بفهمم چقدر ته دلم از این موضوع ترسیده‌ام. از «مسافر» بودن ترسیده‌ام. از خداحافظی ترسیده‌ام. از لمس لحظه‌ای که عزیزت را در آغوش می‌کشی و نمی‌دانی دفعه بعدی که می‌توانی بغلش کنی کی است، ترسیده‌ام. از نوشتن لیست اسامی آدم‌هایی که دوستشان دارم ترسیده‌ام.پطروس دوباره سخن می‌گوید:«و به خاطر بسپار که در زمین مسافر و غریبی»به خاک‌های لای انگشتانم نگاه می‌کنم. خاکسپاری این ارتباط عزیز از سنگین‌ترین هزینه‌هایی بود که برای مسافر بودن پرداخت کردم.حالا مسافرم.و غریبم.غمگینم اما پشیمان نیستم. چون می‌دانم پطروس راست می‌گوید. این رسم زندگی در زمین است. این سفرها و این غربت‌ها متعلق به این سیاره است. آنهایی که نمی‌روند هم مسافرت و غربت را جور دیگری لمس می‌کنند.وقتی به این فکر می‌کنم تا حد زیادی آرام می‌شوم.اما همچنان دلهره دارم. خیلی زیاد. مه عجیبی این روزها جلوی شیشه عینکم را گرفته و نمی‌توانم درست راه پیش رو را ببینم. خاک را هنوز زیر ناخن‌هایم می‌بینم. گیجم و نمی‌دانم چه خواهد شد.و این صدای پطروس است که همچنان زیر گوشم می‌گوید:«و به خاطر بسپار که در زمین مسافر و غریبی»بخشی از نامه بلندبالای مرضیه عزیزم</description>
                <category>حوریا رضایی</category>
                <author>حوریا رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 01:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای قصه‌های مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@hooriarezaie/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-wu06q4he66el</link>
                <description>سلام، من حوریا هستم و قرار بود که در سلسله‌روایت‌هایی به نام قصه‌های مهاجرت، روایت خودم را از پدیده مهاجرت و گفته‌ها و ناگفته‌های آن بنویسم. قسمت صفر و یک را حدود نه ماه پیش نوشتم. یکی را همان موقع انتشار دادم و دیگری را همین چند روز قبل. از اینجا به بعد، هر مطلبی که بخوانید، از اینجا به بعد تاریخ نوشته شده است. روی این قسمت تاکید می‌کنم. چون در این شکاف 8-9 ماهه اتفاقاتی رخ داد که ناچار شدم در پی آن نوشتن این قصه‌ها را متوقف کنم. احتمالا به خاطر تغییرات درونی من در طول این مدت، متوجه تغییر فاحش جنس زبان و روایت در ادامه قصه‌ها بشوید.قصه‌هایی که شماره‌گذاری شده‌اند، به ترتیب راوی ماجرای روند مهاجرت من هستند. از لحظه‌ای که نطفه این فکر در ذهنم بسته شد تا لحظه‌ای که ویزا رسید و احتمالا روزها و احوالاتی که در آینده و کشور و خانه جدید تجربه خواهم کرد. همگی به ترتیب، در روزهای آینده نوشته و منتشر خواهند شد. برای روایت این قسمت‌ها، از فعل ماضی استفاده می‌کنم. چون همگی را پس از پشت سر گذاشتنشان روایت می‌کنم. در واقع تمامی این قسمت‌ها برای من، «گذشته» هستند.قصه‌هایی که تحت عنوان میان پرده نام‌گذاری شده‌اند، دقیقا در روزهایی نوشته شده (و می‌شوند) که من در حال لمس کردن آن لحظات بودم و در واقع، این قسمت‌ها، «زمان حال» من است و راوی حس واقعی من در همان لحظه. برای روایت این قسمت‌ها، از فعل مضارع استفاده می‌کنم.امیدوارم از خواندن آنها لذت ببرید و برایتان نور کوچکی باشد. اگر گوشه چشمی به پدیده مهاجرتت دارید.</description>
                <category>حوریا رضایی</category>
                <author>حوریا رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 01:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های مهاجرت، قسمت اول، مهاجرت ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@hooriarezaie/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-eezyl22nc4c5</link>
                <description>شاید خیلی از آدم‌ها، تاریخ مهاجرت را دقیقا از لحظه گرفتن کارت پرواز در فرودگاه امام محاسبه کنند. اما به نظر من، وقتی آدمی به آن مرحله می‌رسد، نیمی از راه را رفته است و تاریخ اصلی، خیلی پیش‌تر از این‌ها آغاز شده است. به گمان من، مبدأ اصلی تاریخ مهاجرت از ذهن شروع می‌شود. دقیقا از همان لحظه‌ای که برای اولین بار به این فکر کردید که شاید زندگی در جغرافیایی متفاوت از جایی که در آن به دنیا آمده‌اید و بزرگ شده‌اید و احتمالا تا حد زیادی به آن خو گرفته‌اید، چندان هم ایده بدی نباشد. فرایند مهاجرت برای شما دقیقا از همین فکر آغاز شده است. حتی اگر پس از آن هیچ‌گاه سایر مراحل مهاجرت را پیش نبرده باشید و فرایند مهاجرت شما تا ابد در همین ایستگاه متوقف شده باشد، شما برای بازه‌ی کوتاهی از زمان، یک «مهاجر» بوده‌اید. یک مهاجر در دنیای ذهن و خیال. شما برای لحظاتی در تصورتان در جای دیگری زندگی کرده‌اید و همین کافی است تا فارغ از این که در دنیای واقعی فرایند مهاجرت را ادامه می‌دهید یا نه، دیگر آن آدم سابق نباشید. به نظر من اولین مرحله مهاجرت همین هجرت ذهنی است، مرحله‌ای که مثل طبقه هم‌کف ساختمان می‌ماند و کمتر کسی آن را می‌بیند یا جزء مراحل رسمی به حساب می‌آورد. طبق تجربۀ من و آدم‌های دور و برم، آدم‌ها پس از زیستن این مهاجرت خیالی، به سه دسته اصلی تقسیم می‌شوند و جمعیت هر سه دسته هم، تعداد قابل توجهی است. دستۀ اول، آنهایی هستند که پس از این تجربۀ کوتاه، به این نتیجه می‌رسند که بنا به دلایلی، به هیچ وجه من الوجوه نمی‌توانند یک مهاجر باقی بمانند و مهاجرت را برای همیشه در دنیای واقعی و خیالی خود لغو می‌کنند. دستۀ دوم آنهایی هستند که پس از این تجربه، یک کرم مهاجرت برای همیشه در مخ‌شان فرو می‌رود و بالاخره روزی این کار را انجام می‌دهند. دسته سوم هم همیشه بین دسته اول و دوم سرگردانند و زمان می‌برد تا بتوانند تشخیص دهند بالاخره در کدام گروه آرام می‌گیرند.و اما قصۀ منِ دسته دومی؛ در روزی روزگاری در دوران دبیرستان که دقیقا نمی‌دانم کی بود، این کرم درون مغز من رفت و هرگز بیرون نیامد... شاید تاثیر فیلم‌ها و کتاب‌های بلندپروازانه‌ای بود که از دوران کودکی می‌خواندم و حس می‌کردم محقق شدن آن فضاها فقط و فقط در جغرافیایی دیگر می‌تواند امکان‌پذیر باشد. هر چند که همیشه مفهوم ایران و وطن، برایم ستایش‌برانگیز بوده و هست، اما از همان روزها بود که یقین پیدا کردم که این کرم مهاجرت، از ذهن من بیرون نخواهد رفت و بعدها در مسیر زندگی شخصی‌ام نیز اتفاقات متعددی افتاد که باعث شد مطمئن شوم که اگر این کرم را به رسمیت نشناسم، روزی از شدت عدم رضایت از زندگی، فلج خواهم شد...</description>
                <category>حوریا رضایی</category>
                <author>حوریا رضایی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 01:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های مهاجرت، قسمت صفر، مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@hooriarezaie/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-cehelza35tgj</link>
                <description>حتما تاکنون شنیده‌اید که فلان قصه سر دراز دارد. قصه مهاجرت هم برای من جزء همین قصه‌های سردراز است که شاید حتی فرایند تصمیم‌گیری آن چیزی بیشتر از سه سال طول کشید. فرایند غیررسمی انجام آن هم تقریبا از دو سال پیش از نوشتن این یادداشت شروع شد و در این لحظه که دارم این واژگان را کنار هم برایتان ردیف می‌کنم، تقریبا یک ماهی می‌شود که فرایند رسمی آن آغاز شده است و حالا می‌توانم احتمال زیادی بدهم که تا کمتر از یک سال دیگر، در جغرافیایی کاملا متفاوت و در کنار انسان‌هایی کاملا متفاوت از آن چه که تاکنون زیسته‌ام، زندگی کنم.فرایند مهاجرت برای من، راه بسیار پرپیچ و خمی بود که تصمیم گرفتم از آن بنویسم. هم برای ثبت روزگار و از جهاتی شفاف‌تر فکر کردن خودم، و هم برای این که می‌دانم مهاجرت در ایران امروز ما، دغدغه بخش قابل توجهی از جامعه است؛ کما این که اگر بگوییم هر جوان ایرانی، حداقل یک بار در ذهن خود به این گزینه برای ادامه زندگی خود اندیشیده است، یحتمل اغراق نکرده‌ایم. از این رو فکر کردم شاید خواندن پیچ و خم‌های طی شده من در این فرایند، بتواند گره از پیچ و خم‌های ذهنی دوست دیگری باز کند. چنان که خواندن و دیدن و شنیدن تجربیات دیگران، برای خود من چراغ راهی شد تا بهتر بتوانم بیاندیشم و تصمیم بگیرم. بدیهی است که ما تجربیات دیگران را نمی‌توانیم زندگی کنیم اما قطعا دانستن آنها، می‌تواند به ما کمک کند تا بتوانیم همه‌جانبه‌تر به آن موضوع بیاندیشیم. نتیجه تمامی این نشخوارهای ذهنی، این شد که تصمیم بگیرم این سلسله یادداشت‌ها را به عنوان روایت خودم از این پدیده غریب بنویسم. امیدوارم که این مجموعه بتواند سهم کمی از باز کردن کلاف سردرگم مهاجرت برای ذهن خواننده داشته باشد.</description>
                <category>حوریا رضایی</category>
                <author>حوریا رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2023 13:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>