<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hoori</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hoorieh.nazari84</link>
        <description>...I am the hero of my life</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 15:12:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1336079/avatar/aSfFgE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hoori</title>
            <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو ماه = دو هزار سال !</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-sadzgyiybnnx</link>
                <description>1402.10.141402.12.14اممم  دوماه هم گذشت! اوااا ببخشید دو هزار سال ...واقعا فقط و فقط دو ماه از رفتنت گذشته ...احساس می کنم دو هزار ساله که تو خونه نیستی ...دیگه صدات نیست ، چشم هات هم نیست، خنده هات هم نیست،حتی صدای بازی کردنت هم نیست   !مگه بعد مدرسه بغل نبود ؟ اماا.. مثل اینکه دیگه بغلی  هم درکار نیست !!واقعا ؟؟!!منکه باورم نمیشه تورو نمی دونم !! ( اگه تونستی باور کن !! )میام بپرسم کجاست پس؟ ،امااا اینجاست که یادم میاد دیگه نیست و سوالم رو نمی پرسم !چون همیشه بود هنوز نمیفهمم که نیست باور نکردنیه هنوز عادت نکردم ! :(ما جایی می رفتیم 5 نفر بودیم عکس های خانوادگی 5 نفره بود اما  4 نفر شد !یکی رفته ! امم یه بچه نیست؟نه یک جان و جهان نیست !&quot;مثل اینکه کم کم باید باور کنم واقعا رفته ! &quot;یک حرفه پوچه چون نمیشه رفته باشه ! اما رفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چجوری ؟ خدا میدونه !خدا میدونه و چرا در کار نیست با اینکه میلیون ها  چرا هست !......................................در اخر هم دلمون برات خیلی تنگ شده خیلی خیلی  !از طرف: ح.ن  به : و.نواقعا!</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 22:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم لک زده لبخندش را...</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%84%DA%A9-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-eztb4ncl6tpv</link>
                <description>تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااو که هرگز نتوان یافت همانندش رامنم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کردغزل و عاطفه و روح هنرمندش رااز رقیبان کمین کرده عقب می ماندهر که تبلیغ کند خوبی دلبندش رامثل آن خواب بعید است ببیند دیگرهر که تعریف کند خواب خوشایندش را...مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسدمادرم تاب ندارد غم فرزندش راعشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به توبه تو اصرار نکرده است فرایندش راقلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشتمشکل از توست اگر پس زده پیوندش راحفظ کن این غزلم را که به زودی شایدبفرستند رفیقان به تو این بندش را :منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمرلای موهای تو گم کرد خداوندش را...</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 19:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماه بدون صدای خندت گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-e9wxe2hokezk</link>
                <description>می خندم اما پشت خنده هامو دیدیدیدی چه دردی پشت این خنده هاستاصلا می تونی وقتی درد از دست دادن داداش کوچولو یک سال و هشت ماه رو  داری واقعی بخندی ...خواهر مادر دوم داداشه میتونی بفهمی چطوری دوستش داشتمشبا بدون صدای خندش چقدر تلخههر چی رو که می بینی یادش بیفتییاد بغل کردنش یاد بوسه به لپشیاد بازی کردن باهاشیاد دویدنشیاد هر کارش که میفتم دلم بیشتر براش تنگ میشهکاشکی فقط یکک بار دیگه می دیدمش فقط یک بار دیگه به یک بارم راضیماما دیگه نمیشه وقتی یاد این میفتم که دیگه نمیشه از همه چی سخت تره  براموقتی لباساشو میبینم یاد موقعه هایی که با این لباس بغلم بود میفتم ولی الان خالیه دیگه دسته های کوچولوش نیست پا های بامزش نیست صورتش خوشگلش نیست  میسوزم  تمام وجودم می سوزهخنده ی تلخ من ...از گریه غم انگیزتر است...کارم از گریه گذشته...به آن می خندم...درد1402/10/141402/11/14💔🖤</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 18:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ncomzcuoqdkp</link>
                <description>خنده ی تلخ من                   از گریه غم انگیز تر است                                              کارم از گریه گذشته                                                                    به آن می خندم...                                                                                💔💔 </description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 01:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم : بدن دوم من (قسمت اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%86-acifgy5tsix6</link>
                <description>خلاصه قسمت اول:+یعنی چی ؟! مگه جای مشخصی نیست ؟_ نه هر جا که تو فکرشو بکنی و خیالاتت تورو بکشونه اونجا من هستم چون من ..قسمت دومربکا : نه هر جا که تو فکرشو بکنی و خیالاتت تورو بکشونه اونجا من هستم چون من  خیالات تو هستم .الارا : ربکا ربکا ربکـــــــا ربکــــــــــــــــــــــــــا  پرستار الارا :  الارا الارا الارا الارا بیدار شو  الارا بیدار شو داری خواب میبینی .الارا : هه هـــ هـــــ هــــــــ   عه ربکا تویی ؟!!پرستار الارا (ربکا) : اره خودمم .الارا : من داشتم خواب بدن دومم رو یعنی خیالاتم یعنی تورو میدیدم ؟!!!!؟ تو همون ربکایی هستی که تو خوابم میدیدم ؟پرستار الارا ( ربکا) (با ترس و مکث ) : اره الارا، اخــــــه یه رازی هست که تو ازش بی خبری !!!الارا: چه رازی ؟!! ربکا :اگه بهت بگم قول میدی به کسی چیزی نگی ؟الارا : اره قول میدم قول میدم .ربکا : اگه زیر قولت بزنی من تو دیگه هیچوقت نمیتونیم همو ببینیم .الارا :باور کن  به هیچکس هیچ چیزی نمیگم به من اعتماد کن .ربکا : الارا من تو رو خیلی دوست دارم و ارتباط ما خیلی نزدیکه و نمیخوام تحت هیچ شرایطی توو از دست بدم میدونی گفتنش یکم برام سخته چون میدونم بعد از اینکه رازو بفهمی کلی سوال برات پیش میاد  فقط اول خوب بهم گوش کن بعد بپرس .الارا :ربکا چی شده نگران شدم منم تورو خیلی دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم . چرا از موقعی که اومدی حس میکنم یه کسی سالهاست گمش کردم رو پیدا کردم  یه حس عجیبی نسبت بهت دارم  که خیلی  انرژی خوبی داره . ربکا : الارا واقعیتش اِم اِم اِم  من من و تو .. (با مکث)  الارا : منو تو چی ؟ربکا : منو تو ، منوتو  ............ خواهریم .الارا: چی چی !؟ چجوری ممکنه !ربکا : میدونم باورش خیلی سخته ولی واقعیته .الارا: نکنه من خوابم دارم خواب میبینم این غیر ممکنه .ربکا : نه نه تو خواب نیستی این واقعیته  فقط حواست باشه  که این راز باید بین من و تو  بمونه چون به سختی بهت رسیدم الارا: اخه من نمیفهمم چجوری ممکنه تو خواهرم باشی؟ربکا: وقتی ما کوچیک بودیم مادر و پدرمون رو تو تصادف از دست دادیم و تو خیلی از من کوچیکتر بودی و تورو از من جدا کردن تورو به شیرخوارگاه بردن و منو به پرورشگاه دختر های هم سن و سالم بردن تا ایتکه یه روز یه خانواده ای اومدن و تو رو به فرزندخواندگی گرفتند  وقتی من 18 سالم شد و از پرورشگاه اومدم بیرون رفتم همون شیرخوارگاه و سراغتو گرفتم و فهمیدم که تورو بردن  بهد از چند وقت تلاش  تونستم جاتو پیدا کنم و به عنوان پرستار سعی کردم بهت نزدیک بشم الانم چون ما خواهریم و افکارمون شبیه هم هست میتونیم تو خیلات هم باشیم .الارا : ربکا هواهر عزیزم حتی اگر من و تو روزی از هم جدا بشیم من تو خیالاتم پرواز میکنم و میام پیشت .❣❤                                                                        پایان</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 02:21:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول:بدن دوم من</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%86-uusg1sggwgit</link>
                <description>ربکا:الارا بنظرت خیالات یعنی چی ؟الارا : میدونی بنظرم خیالات میتونه بدن دومم باشه ربکا  : منظورت چیه ؟الارا : خیالات مثل یه دنیای دیگه ای هست که مارو به به سمت خودش میکشونه . بنظر تو کجا میکشونه ربکا : الارا خیالات منو به دنیایی پر از ابر میبره که ازش شکلات میباره الارا : ربکا منظوره تو همون بارون شکلاتیه ربکا : اره دقیقا تازه مدل های مختلفی داره مثل همون شکلات ، اسمارتیز یا حتی بعضی موقع ها بستی . خیلی قشنگ و خوشمزه الارا : واقعا؟!! چقدر جالب و جذابه خیالاتت چقدر جاهای قشنگ و خوشمزه ای ترو میبره اما خیالات من اینطوری نیست ربکا : خب چجوریه پس ؟الارا: خیلات من منو به سمت پرواز میکشونه که خودم بال دارم و میتونم به هر جایی که دلم بخواد برم . حتی به دنیا توربکا: وای چقدر خوب چقدر خوشحال شدم . پس تو خیالاتم کنار ابشار شکلات میبینمت الارا: ربکا ابشار شکلات دقیقا پشت کوه پاستیل هاست ؟ربکا :ابشار شکلات همون جایه که تو خیالشو میکنی الارا : یعنی چی ؟!! مگه جای مشخصی نیست ؟!!ربکا : نه هر جا که تو فکرشو بکنی و خیالاتت تورو بکشونه اونجا من هستم چون من .......... ادامه دارد ................</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 01:34:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول : راز دل شب</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ibeikddtynb6</link>
                <description>  صحنه اول : انباری خاک گرفتهطراحی لباس :دختری با شلوار جین با لباس راه راه مشکی و سفیدشخصیت ها : ریچل= دختری دوازده ساله و راویراوی: از سه نصف شب گذشته بود دختر فقیر به دنبال تکه ای غذا در خیابان میگشت تا اینکه به انباری متروکه رسید.بدون هیچ ترسی با یک ضربه وارد انباری شددر آنجا غذایی پیدا نکرد و ناگهان توجه اش به در دیگری که در انتها انباری متروکه بود جلب شد او نمی دانست شجاعتش را از کجا به ارث برده استبه در دوم نگاه کرد و سنجاق قفلی اش را دراورد او از بچگی اش خوب میدانست چگونه قفل ها را باز کند چون او عاشق کاراگاه بازی بود   بدون معطلی دست راستش را چرخاند و کمی در را هل و وارد یک کتابخانه خاک گرفته شدصحنه دوم : کتاب خانه خاک گرفتهطراحی صحنه : بی شمار کتابه قدیمی – کتابخانه ای فرسودهشخصیت : دختر = ریچلریچل: هـــی سلام! من دنبال غذام کسی اینجا نیست ؟{صدایی نیامد}ریچل: ریچل با خودت چی فکر میکنی ساعت سه نصف شب کسی بیدار نیست !{صدای وزش باد امد}{ریچل به کتاب خانه نگاه کرد}ریچل: اوووو چه کتابخانه قشنگی اینا چین دارن برق میزنن{ریچل نگاهش به کاغذی خورد روی ان نوشته ی بود}  نامه: آن کتاب های براق را پیدا کن باهاشون هایکو بساز هروقت معنی پیدا کردند تبریک میگم تو رمز اینجا رو پیدا کردی قرار به یه جا دیگه منتقل بشی تقصیر خودته تو این بازی رو شروع کردی !{ ریچل معنی هایکو را در کلاس ششم یاد گرفته بود }ریچل: هاااااااان من فقط بخاطر غذا اومدم اینجا ولی بــــــاشه چون کاراگاه بازی دوست دارم قبول میکنم{نامه را پرت کرد روی زمین}ریچل: خب این کتاب براق ها کوشن میخوام معما حل کنم{نگاهش به سه تا کتاب براق افتاد}ریچل: جل ال خالق اسم کتاب هارو نگاه : طلوع خورشید-فلزی زرد رنگ-گنج{ریچل بعد از کلی فکر}ریچل: شاید اصلا نباید هایکو بسازم شاید توی اسم این کتاب ها یک رمزی نهفته ای باشد{ریچل اسم کتاب ها را با خودش تکرار کرد}ریچل: طلوع خورشید-فلزی زرد رنگ-گنج اگه رمز این باشه چی {ریچل طوری داد زد که صدایش به طرف خودش اکو شد}ریچل: کتابخانه من رمز رو فهمیدم {دوباره صدای وزش بادی امد ولی خیلی شدید تر}  ریچل: رمز کتاب اینه ... انچه خواهیددید...+ من نباید وارد این بازی میشدم-تاسه میشمارم هرچی در مورد در انباری میدونی بگو !+یعنی من وارث این همه طلا و الماس هستم !؟  - کاشکی اون سه تا کتاب رو بر نمیداشتی+ ولی من به تو اعتماد کردم ، من رو توی تاریکی شب گشنه و تشنه، تنها گذاشتیاین داستان ادامه دارد ....نویسندگان: ? A . ARTIST ??Hooriya? nazari? داستانی مشترک از H.N و A.ARTIST</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 19:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول :عجیب ترین دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-ddggvqm9gh0r</link>
                <description>عجیب ترین دروغ عجیب ترین دروغ لاریسا : سلاام سیلا از آلما خبر داری؟ چند روزه نیومده مدرسه سیلا: سلام لاریسا یه اتفاق خیلی بد برای آلما افتاده -_-آلما در یک غااار مخفی گیر افتاده در یک جای تـــــاریـــــــــک لاریسا: تو از کجا میدونی ؟ همه چیز رو بهم توضیح بده !سیلا: دیروز  بعد کلاس  رفتم دم خونشون تا ببینم چرا نیومده،دیدم که با یک زن که ناشناس بود به طرف یک غار رفتند به نظر زن مهربانی میومد ولی مشکوک بود . حس کنجکاویم من رو به سمتشون کشوند بعد از کلی راه به غاری رسیدند چند دقیقه که باهم در غار چرخیدن تبدیل به یک جادو گر وحشی شد دست  و پای آلما رو بست و در اتاقکی مخفی که در دیواره غار قرار گرفته بود پنهان کرد .لاریسا : واقعـــااااااچــــــه ترســـــنـــــاااااااک سیلا :جادوگر میخواد با عصاره تن آلما یک معجون خطر ناک برای به دست اوردن شهر سیونا و ساخت قلمروی خودش درست کنـــــــه.  لاریسا: تو از کجا میدونی که نقشه جادوگر چیه ؟ سیلا بعد از کمی معکس جواب داد : جادوگر بعد از پنهان کردن آلما با چوب دستی که در دست داشت به دو مجسمه سنگی اشاره کرد و انها تبدیل به یک زن و مرد کرد که به جادوگر تعظیم کردند،وقتی که با دقت به آنها نگاه کردم دیدم که پدر و مادر آلما هستند که جادو شدند . از حرف هایی که جادوگر به انها زد متوجه شدم که میخواهد با عصاره تن نوجوانانی هم سن و سال ما برای ساخت قلمروی خودش استفاده کنه                              ما باید جلوی اون جادوگر رو بگیریـــم ما باید انتقام بگیـــــــــریــــــم.لاریسا: من موافقم /برای نجات دوستمون هر کاری میکنیم .ما یک گروه نجات تشکلیم میدیـــــــم .بچه ها رو جمع میکنیمتو آدرس دقیق غار رو بلدی ؟میدونی از کدوم راه بریم که خطری نداشته باشه ؟ سیلا:اره میدونم فقط باید خیلی مراقب باشیم ... لاریسا: خب همه چیز درست شد فردا با بقیه بچه ها هماهنگ میکنیم فردا صبح ... لاریسا : خب بچه ها ما متوجه یک موضوعی شدیم آلما به دست یک جادوگر گیر افتاده و میخواد شهرمون رو با عصاره تن ما ها خراب کنه تک تک ما ممکن همین اتفاق برامون بیافتد پس لطفاا همراهی کنید که انتقام مون رو از جادوگر بگیریم خب سیلا، جایی جادوگر رو پیدا کرده. فردا ظهر بعد کلاس دم در مدرسه جمع میشیم و به سمت غار جادوگر وحشی میریم .                                                             ادامه دارد ........</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 23:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-frp8ftu7jczp</link>
                <description>همیشه فکر میکردم یلدا شبی هست که صبح نمیشود یا انقدر طولانی تر از شب های دیگر است که ان را بلندترین شب سالمی نامند. شبهای یلدا به رسم هرسال خانه بابا جون یعنی پدر مادرم چمع میشویم باباجون و مامان جون از چند روز قبل در تدارک چیدن میز یلدایی و خرید خوراکی های خوشمزه یلدایی هستند انها انقدر تدارک خوراکی میبینند که انگار واقعا صبحی در کار نیست از هندوانه و انار و کلی میوه های آخر پاییزی گرفته تا آجیل و شیرینی و پشمک و وووو خیلی چیز های دیگه که نگم براتون که خودم همین الان وقتی بهشون فکر میکنم دلم میخواهد . اسالهای کودکی همیشه یلدارو به میز خوشمزه ان میشناختم و جمع شدم فامیل ها و گفتن داستان های از گذشته . ولی چند سال پیش از مادرم پرسیدم چرا اسم این شب یلدا است مامانم برام توضیح داد که یلدا به معنی تولد و زایش است . یلدا یعنی تولد خورشید . شب یلدا شب اول دی ماه است یعنی 30 اذر آخرین روز از پاییز . من فهمیدم که یلدا فقط 1 دقیقه بلندتر از شب های دیگر است. امسال یلدا مثل یلدا های دیگر نیست چون دیگر نمیتوانیم دور یک سفره جمع بشویم و من خیلی ناراحت هستم فکر میکنم امسال مفهوم واقعی بلندترین شب سال رو متوجه بشوم چون دیگر دورمان شلوغ نیست که متوجه بشویم چقدر زود میگذرد ولی از خدای خوبم متشکرم هستم که تمام عزیزانم سالم هستن و امیدوارم سال تحویل بتوانیم کنار هم باشیم .</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 09:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت تسلیم نشو</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%B4%D9%88-lm6u7m6dkjb6</link>
                <description>پرنده فصایی بود به اسم الینالین  در سیاره بنفش زندگی میکرد .او آرزو داشت یک ماشین زمان اختراع کند.او سالها روی ماشین زمانکار کرد ولی موفق نشد ، یک روز سوییتی { دوست الین } به او گفت: الین خسته نشدی سلها وقت گذاشتی برای ساخت این ماشین زمان و موفق نشدی هنوز امیدی داری ، آیا نمیخواهی این  ماشین زمان را ول کنی !؟الین جواب داد :  ادیسون برای ساخت یک لامپ نه هزار نهصد و نود نه بار شکست خورد ولی او ناامید نشد بلکه  نه هزار نهصد و نود نه روش برای اختراع رامپ بدست اورد . من هم مثل ادیسون *نه هزار و نهصد نود نه بار شکست خوردم ولی نه هزار نهصد و نود نه روش برای اختراع ماشین زمان را یاد گرفتم .سوییتی بدون هیچ جوابی رفت --------الین دوباره دوباره دوباره .................................... شکست خورد تا بالاخره موفق شد . او به ارزویش رسیده بود .او با ماشین زمان اش به زمین امد ، او تبدیل به یک انسان موفق شده بود یک دانشمند باهوش ،او همیشه میدانست که دلیل موفقت اش ادیسون است پس او دنبال ادیسون گشت، بعد از چند روز فهمید که ادیسون مرده است .??پایان</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 11:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدلی در جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-tfj283uv74ri</link>
                <description>همدلی ?روزی روز گاری توی یک جنگل جغد دانایی بوداو برای حیوانات جنگل داستانی تعریف میکرد :توی زندگی ادم ها یک ویروسی امده بودمردم اولش به فکر خودشون بودن سالها از این ویروس گذشت ولی این ویروس از بین نرفت مردم شهر تصمیم گرفتن همدلی و همیاری کنن و کاری کنن این ویروس از بین بره ، این ویروس از بین رفت وسط حرف جغد بود که صدای هم همه و جیغ میومد که میگفتن : اتییش اتییش جنگل اتیش گرفته کمکککککک . همه داشتن فرار میکردن حیوانات جنگل یاد حرف جغد افتادن که با همدلی میتونیم مشکلات رو از بین ببریم  پس دست به کار شدنند .حیواناتی که غذای هم دیگه بودن به هم کمک کردن مثلا شیر ها به خرگوش هاموش ها به گربه ها کلاغ ها به حلزون ها مار ها به غورباقه ها اهو ها به شکارچی ها  خرس ها به ادم ها.یک ادم توی اتیش گیر کرده بود که یک اسب رفت به کمک او و گفت بیا و روی من بشین و اسب از روی اتیش پرید و ان ادم نجات پیدا کرد.همه روی اتش خاک ریختن تا اتش خاموش شد و از اون به بعد همه به خوبی و با خیال راحت به زندگی ادامه دادند..</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 11:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-atzajsducoz6</link>
                <description>این روزها وقتی در حیاط خانه راه میروم و صدای خش خش برگهای درختان را که زرد و نارنجی و خشک شده اند را زیر پاهایم میشنوم تمام خاطرات روز پاییزی که با پدرم، در روز پدر و دختری به پارک رفتیم وکلی برگهای پاییزی جمع کردیم و با پا گذاشتن روی آنها موسیقی زیبایی  نواختیم را فراموش نمیکنم.ان روز پدرم برایم درباره فصل پاییزصحبت کرد و برایم توضیح داد که چرا برگها رنگ عوض میکنند و چراخشک میشوند و برایم کلی حرف های کودکانه زد و بازی های کودکانه کردیم و کلی عکس انداختیم.او  برگها را مثل باران پاییزی بر سرم میریخت و من غرق شادی کودکانه زیر باران برگهای پاییزی چرخ میزدم و قهقه شادی سر میدادم.آن روز وقتی‌باران پاییزی شروع به باریدن گرفت ما شروع به دوییدن به سمت ماشین کردیم و توی راه شعر بازباران با ترانه را بلند میخواندیم و از خیس شدن زیر باران لذت میبردیم.لمس خیسی باران برایم بهترین نوازش بود در ان روز سرد ولی برای من گرم، زیرا من هیجان داشتم و وقتی دستان پدرم در دستم بود دیگر  سردم نبود و پر از گرمای مهر وجود پدرم بودم .ان روز یکی ازروزهای به یاد ماندنی پاییزی من است و خاطراتش‌برایم  همیشگی است.من نقاشی زیباتر از خدا ندیدم که هر فصل را به یک شکل و به یکرنگ طراحی و نقاشی کرده.خدای خوبم ممنون برای این هنر زیبایت وتمام زیبایی های این دنیا</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 10:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه من♥️</title>
                <link>https://virgool.io/@hoorieh.nazari84/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86%EF%B8%8F-sp78z8bjmujb</link>
                <description>سایه من حالت خوبه من که خوبم چون از وقتی روی پاهای خودم راه رفتم و هنوز تو رو نمیشناختم تو همراهم بودی تا به الان . هر جا نور هست من منتظر دیدن تو هستم.تویی که برایم دنیایی خاطره شیرین داری . خاطرت خوش کودکی.دوست خوبم تو همچون مادر پا به پای من قدم برداشتی و همراهم بودی و با من رشد کردی و بزرگ شدی ‌و قد کشیدی.تو تنها کسی هستی که هیچ جا تنهایم نمی گذاری و به من یادآوری میکنی که وقتی به سمت نور برم هیچ وقت تنها نیستم و وقتی به سمت تاریکی برم تنها هستم . منظورم نور علم و تاریکی نادانی است .سایه ی عزیزم وقتی اسم تو میاد یاد بازی های شبانه قبل خواب با مادرم میافتم که چقدر ذوق داشتم که زودتر بریم توی تخت و سایه بازی کنیم .چه قهقه هایی که با دیدن تو زدم و چه حال خوبی داشتم قبل خوابهای کودکانه .</description>
                <category>Hoori</category>
                <author>Hoori</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 10:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>