<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های (:hope dreamer</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hopedreamer</link>
        <description>همه عالم تنست و ایران دل!:)✰INFJ-4w5 (𝘰𝘧𝘧𝘭𝘪𝘯𝘦)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:23:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2365132/avatar/4v1yHR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>(:hope dreamer</title>
            <link>https://virgool.io/@hopedreamer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آوَنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D8%A2%D9%88%D9%8E%D9%86%DA%AF-hzznbuntzlgo</link>
                <description>صدای حرکت عقربه ها همیشه آنقدر آزاردهنده نبود.کوچک‌تر که بود،حتی یک بار هم به صدایشان توجه نکرده بود.حتی نمی‌دانست صدا داشتند.از تماشای حرکت آونگ بیشتر از گوش دادن به صدای عقربه‌ها لذت می‌برد.گاهی اوقات خودش را با آن دامن صورتی‌ مامان دوزش تصور میکرد که از آونگ آویزان شده و تاب میخورد.دامن صورتی با آستر سفید که در اثر مقاومت هوا همچو گل پئونی باز میشد.می‌خواست در زمان زندگی کند،بخشی از آن باشد.به آرزویش رسید؛حالا او آونگ بود.در تاریکی تاب می‌خورد،در تاریکی قاب ساعت خودش.در بین دقایق و ثانیه‌های زندگی‌اش.کتاب‌ها،عکس‌ها و وسا‌یلش،اشیائی که در کنارهم در ذهن بی‌جانشان زندگی او را حمل می‌کردند.زندگی‌ای که میخواست متوقف و زمانی که میخواست از آن فرار کند.حالا عروسک پاندول ساعت بود؛از سقف تاب میخورد و با لرزشی که از عبور کامیون های داخل خیابان به جان خانه می‌افتاد می‌رقصید.در تعقیب زمان بود،به دنبال آن می‌دوید تا سهمی از جهان داشته باشد.زمان همیشه سریع‌تر بود و او هرگز به آن نمی‌رسید.نمی‌توانست تسلیم شود،بازی با زمان جوری نبود که بتوانی به سادگی کنار بکشی.باید از آن فرار می‌کرد.بهترین راه برای فرار از زمان،پیوستن به آن بود.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 21:38:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو به یاد بیار؛</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-vwvrjkeeeoom</link>
                <description>می‌دونم که خیلی وقته چیزی ننوشتم ولی چالش این هفته رو واقعا نمیشد ازش گذشت*هر وقت انار سرخ و ملس خوردی،یاد من بیافت.هر وقت فرش دستباف سنتی و گلیم دیدی،یاد من بیافت.دفتر و دفترچه های خوش‌رنگ که دیدی یاد من بیافت.اگه موقع دیدن فیلم یا کتاب خوندن،اشک تو چشات جمع شد و نمی‌خواستی کسی ببینه و بهت بخنده یاد من بیافت.وقتی گنجشک مرده روی آسفالت دیدی منو به یاد بیار.(من زیاد میبینم)از بغل جوراب فروشی که رد شدی،یاد من بیافت.وقتی رعد و برق استخون‌هاتو لرزوند و نتونستی از رگه های نورانیش تو آسمون چشم برداری یاد من بیافت.وقتی کلی آدم اطرافت بود و همچنان احساس تنهایی میکردی،یاد من بیافت.وقتی شب کنار ساحل قدم زدی و به موج ها نگاه کردی،یاد من بیافت.اگه یه دختر عینکی دیدی که تو جمع هم‌سن و سالاش ساکته و منتظر دوستاشه،یاد من بیافت.هر وقت گربه ای رو دیدی که زیر آفتاب لم داده یاد من بیافت.وقتی آدمی رو دیدی که تو چیزایی که بهشون علاقه داره افتضاحه یاد من بیافت.وقتی یه سیب زمینی بداخلاق دیدی یاد من بیافت.کتابای نصفه نیمه خونده شده که دیدی یاد من بیافت.وقتی یه عینک ظریف و فلزی،با شیشه های بزرگ و قطور دیدی یاد من بیافت.هر وقت کانورسای رنگی دیدی یاد من بیافت.هر وقت نرگس و بابونه دیدی یاد من بیافت.وقتی پاکن‌های فانتزی و روان‌نویس های خوش‌رنگ دیدی یاد من بیافت.وقتی dead boy detectives رو دیدی یاد من بیافت.(comfort showی من تا ابد)وقتی کلاغ سفید،سرود کریسمس،پسر هزارساله،از تابستان تا تابستان و اکو رو خوندی یاد من بیافت.موقع دیدن چارلی و کارخانه شکلات سازی یاد من بیافت.وقتی محسن نامجو خوند «من هستم همان تک درختی..» یاد من بیافت.وقتی صدف جمع میکنی یاد من بیافت.غذاهای تند که خوردی یاد من بیافت.هر وقت فولکلور خوندی یاد من بیافت.هر وقت که حس کردی زندگی کافی نیست ولی بیش از حده یاد من بیافت.هر وقت بستنی شکلات کاراملی خوردی یاد من بیافت.هر وقت با وسایلت حرف زدی یاد من بیافت.هر وقت به آدما حسودی کردی یاد من بیافت.آهنگای مانسکین و دامیانو دیوید رو که شنیدی یاد من بیافت.کلاغ های خنگولی گوگولی رو که دیدی یاد من بیافت.نون توموشی که خوردی یاد من بیافت(معتادم دوستان،معتادددد).هر وقت فکر کردی چقدر «مرگ» عجیب و جالبه یاد من بیافت.جدول که حل کردی یاد من بیافت.زحل رو که دیدی یاد من بیافت.هر وقت حس کردی هیچ دوستی نداری،یاد من بیافت.تاس های چند‌جهی و مهره اسب که دیدی یاد من بیافت.وقتی از چت‌جی‌پی‌تی استفاده کردی یا تو ویکی پدیا راجب یه چیز بی اهمیت خوندی یاد من بیافت.وقتی «اندوه» فاضل نظری و رباعی ۵١ خیام رو خوندی یاد من بیافت.(از بین محدود شعرهایی که خوندم این دوتا رو خیلی دوست داشتم)هر وقت دلت خواست بچه های شلوغ و پر‌سر‌و‌صدای همسایه پشتی رو بندازی تو دریا برای کوسه ها یاد من بیافت.(الان که اینو مینویسم ساعت ٣:۴٠ دقیقه ظهره و بچه‌شون با همراهی باباش داره تو میکروفن جیغ میزنه)هر وقت انجیر معابد دیدی یاد من بیافت.هربار که weathering with you رو دیدی یادم بیافت.هر وقت دلت میخواست جز کسایی باشی که تو جمع با همه راحت ارتباط میگیرن و عضوی از جمع های بزرگ و صمیمی باشی ولی حس میکردی که نمیتونی یاد من بیافت.هر وقت cry baby و nurse&#039;s office ملانی مارتینز رو شنیدی یاد من بیافت.هر وقت چیزایی خریدی که خیلی دلت میخواست ازشون استفاده کنی با اینکه میدونستی نمیتونی یاد من بیافت.هر وقت ساعت جیبی دیدی یاد من بیافت.هر وقت اکسسوریای سنگی دیدی یاد من بیافت.هر وقت حس کردی تو خلأئی یاد من بیافت.هر وقت حیوونای پولیشی دیدی یاد من بیافت.پاستل روغنی که دیدی یاد من بیافت.کلاهدوز رو که دیدی یاد من بیافت.رنگ سبز و نارنجی رو که کنار هم دیدی یاد من بیافت.دایناسور و کوسه که دیدی یاد من بیافت.پی‌کی رو که دیدی یاد من بیافت.هر وقت حس کردی پایان یه متن شبیه پایان نشده یادم بیافت.هر وقت حس کردی جهان خیلی بزرگه و دنیا خیلی کوچیکه یادم بیافت.هر وقت فامیلیمو تو شعرا و نوشته ها شنیدی یادم بیافت.هر وقت از کنار یه خونه ویلایی با در زرد/کرم گذشتی یادم بیافت.هر وقت اوریگامی درست کردی یادم بیافت.هر وقت حس کردی وراجی یادم بیافت.هر وقت دلت برا حسی که دیدن آن‌شرلی،زنان کوچک،هایدی،بینوایان و باخانمان برای اولین بار داشت تنگ شد یادم بیافت.هربار که آرزو کردی زندگیت بی‌فایده نباشه یادم بیافت.هربار که x رو قشنگ کشیدی یادم بیافت.روح های کوچولو و گربه های فضایی که دیدی یادم بیافت.پ.ن: لطفا اگه جدی‌جدی مردم یادم نیافتین.بذارین فراموش بشم و در آرامش باشم.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 16:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زرد؛</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D8%B2%D8%B1%D8%AF-uouvfxukvnif</link>
                <description>نایلونی شفاف و زرد رنگ دور گلویم بسته شده است.شاید هم &quot;گلویش&quot;،چند ساعتی میشود که دیگر یک نفر نیستیم.چهره اش که از زیر نایلون کدر،کج و معوج به نظر می‌رسد؛بنفش شده. البته شاید ارغوانی توصیف مناسب‌تری باشد.دهانش به شکل حرف &quot;o&quot; باز مانده‌است.می‌توانستم مرگ شاعرانه‌تری برای خودم انتخاب کنم.چیزی که درخور زندگی مشقت‌بارم باشد.مشقت؛به نظر کلمه‌ی بزرگی می‌آید.شاید برایتان سوال باشد،چه چیزی &quot;ما&quot; را از هم جدا کرد.بیشتر زندگی کوتاهم را به خوب بودن سپری کردم.نه،اشتباه نکنید.از خودم تعریف نمی‌کنم.من،در واقع او؛ از آن دسته افرادی بود که وقتی درد می‌کشید،شما را در آغوششان می‌گیرند و شما هم سرتان را روی شانه‌اشان میگذارید و بافت پلیور زردشان را با اشک‌هایتان خراب میکنید.کسانی که &quot;می‌فهمند&quot;.آنهایی که با کلماتی مثل &quot;فرشته&quot; توصیفشان میکنید.قطعا او فرشته نبود،حتی به زحمت میتوانستید انسان صدایش کنید.دروغگو بود.تمامش برای این بود که خودش را آدم خوبی جلوه بدهد.مطمئنا ذره‌ای به احساسات دیگران اهمیت نمی‌داد.این چیزی بود که بین &quot;ما&quot; فاصله انداخت.من میترسیدم،از &quot;خوب نبودن&quot; میترسیدم.از این می‌ترسیدم که واقعا اهمیت ندهم.از شکستن اعتماد آدم‌ها می‌ترسیدم.از این می‌ترسیدم که نکند بیفتم،شکافی در وجودم ایجاد شود و تمام آن بدی ها بیرون بریزد.&quot;خوب بودن&quot;، فرو رفتن سوزن های نقره ی کوچک در گوشت تنم بود.نمی‌دانم چطور به آن نقطه رسیدم.از اولین لحظه ای که &quot;خوب&quot; بودم،فهمیدم که دیگر نمی‌توانم خوب نباشم.مردابی که هر روز بیشتر درآن فرو می‌رفتم.نمی‌توانستم &quot;خوب بودن&quot; را ترک کنم،بیرون کشیدن &quot;ما&quot; از آن مرداب غیرممکن بود.خودم را نجات دادم.کاری کردم که هرآدم عاقلی انجام می‌دهد.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 15:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم؛ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-iptwmdz8ad01</link>
                <description>:)🤍ایران من،برای نوشتنش تردید داشتم. عشق را نوشتن،کار هرکسی نیست.اگر برای مادرم ننویسم،پس برای چه کسی بنویسم؟میخواستم داستانی بنویسم؛شاید از عطر بهار‌نارنج در کوچه های شیراز بگویم،یا شاید از هوای سرد و مه آلود گرگ‌و‌میش گیلان،قصه ای که سراسر این خاک را دربرگیرد.وزش باد در ذرات این خاک قصه افرادی را حکایت میکند،که برای مادرشان جان میدهند.قصه هایی که من،لایق روایتشان نیستم.اما من برایت مینویسم.از فرزندانت می‌نویسم.برای فرزندانت می‌نویسم.مینویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم.خدا حافظت باشد ایران جانم،خدای سربازان جوانی حافظت باشد که در راه حفاظت از تو جان فدا کردند.خدای مادرانی حافظت باشد،که سوگ فرزند بر دل دارند.تو بهتر از هرکسی میدانی،سوگواری چیست.تو سوگ سیاوش ها به دل داری،سیاوش هایی که از خونشان لاله می‌روید.می‌نویسیم،تا بمانی.میگذریم،تا بمانی.جان می دهیم،تا بمانی.بمان،جان‌من.مادر لاله ها،لالایی بخوان.از وطن بخوان،از فداکاری بخوان.از کسانی بگو که برای ماندن تو رفته اند و از کسانی که دل‌هایشان برای تو می‌تپد.تا ابد برایت می نویسم مادرم،جان و قلمم وقف تک‌تک ذرات خاکت.نغمه امید را،زمزمه کن.تو میمانی؛این خاک می‌ماند.خاکی که از آن امید، می‌روید.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 13:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای؛</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%DA%86%D8%A7%DB%8C-lazuvlxiyhkh</link>
                <description>زیاد زندگی نکرده ام....پنج هزار و چهارصد و هشتاد و پنج روز.عدد بزرگیست، اما فقط پانزده سال است،خیلی خیلی کمتر از میانگین طول عمر یک فرد سالم.در همین مدت کم،بارها مرگ را ملاقات کردم؛در مکان های مختلف.هربار که می آمد،ورودش خیره کننده بود.شاید حتی تاثیرگذار تر از تولد یک نوزاد یا رشد او.احتمالا سوگواری و عزاداری و ابراز اینکه چقدر آسیب دیده ای ،حتی اگر آسیبی ندیده باشی،بسیار جذاب تر از شادی کردن و شاد کردن است.گرایش ذاتی که به جلب توجه و جلب همدردی داریم انکار نشدنیست.امازیبایی مرگ،چیزی که در مورد آن ستودنیست،این است که به زندگی رنگ می‌بخشد.هربار که به مرگ فکر میکنیم،ناخودآگاه دلمان برای عزیزانمان پر میکشد.برای مدتی سعی در خوشحال کردنشان داریم و بعد دوباره مرگ را از یاد می‌بریم.انگار مرگ تنها دلیل زندگی کردن ماست،تنها دلیل لذت بردن،همدردی و احساساتمان.اما قبل از اینکه به سراغتان بیاید،لبخند بزنید.غم هایتان را در آغوش بکشید و زخم هایتان را نوازش کنید.درد را نمیشود درمان یا طرد کرد،درد برای همیشه ماندگار است،در تار و پود وجودتان خانه میسازد و بخشی از شما میشود.تنها راه بازگشتن به زندگی هم در آغوش کشیدن خودتان و غم هایتان است. قبل از اینکه مرگ از راه برسد،دوستشان بدارید افرادی را که نور زندگی به جوانه های قلبتان می‌تابانند.شاید دیگر فرصتش را پیدا نکنید.شما هیچوقت نمی‌فهمید مرگ کی به دیدارتان می آید،او مهمانی ناخوانده و همسفری صبور و آرام است،اما به شما فرصت جمع کردن وسایل یا خداحافظی نمیدهد.زمانی که در بزند،وقت رفتن است.پس عزیزانتان را طوری دوست بدارید که گویا این وداع پیش از هجرتتان است. یادگاری از خود به جا بگذارید؛نهالی بکارید،بنویسید و در قلب آدمی ریشه کنید.بهترین راه برای ماندن ریشه کردن در قلب و افکار افرادیست که شما را دوست دارند.شاید نامیرا نشوید اما خاطرات و کلماتی که به دیگران هدیه میکنید می‌توانند شما را حتی در قلب کسانی که فرصت ملاقات آنها را نداشتید مانا کنند.در آخر،وقتی که او برای صرف چای آمد،سلام مرا به او برسانید و بگویید بی صبرانه در انتظار دیدارش هستم.                                                                    با عشق؛                                                                             امید🌿</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 00:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نغمهء دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87%D8%A1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-lcyfiwx1r8nl</link>
                <description>روی ماسه ها نشسته و دامن سفیدش پر از ماسه بود. ذره ذره وجودش با نقص درهم پیوسته بود.غم در میان آن ها می‌وزید،درست مثل باد بین شیارهای صدف حلزونی شکسته.شکسته بود اما زیر نور خورشید می درخشید.شکسته بود اما هنوز می‌توانست سرپناه باشد‌.شکسته بود،اما اگر گوش می دادی میتوانستی پژواک نغمه دریا را بشنوی.او از دریا بود.خانه درست رو به رویش بود؛ اما نمی‌توانست بازگردد.نمی‌توانست خود را به آغوش موج بسپارد.پناه داده بود و باید میماند.موجی پیش آمد، پاهایش را لمس کرد، عقب نشست.دریا او را صدا می‌زد.اما او همان‌جا ماند.ماند برای کسانی که برایشان سرپناه بود.دستش را روی شن های گرم ساحل کشید.ایستاد،ماسه ها را از دامنش تکاند.شاید روزی به خانه بر‌میگشت،اما حالا نه. بچه هاااا،عیدتون مبارککک :)))🤍امیدوارم توی سال جدید لحظات شادتون بیشتر از لحظات غمگینتون باشه:)✨🌷 نمیشه خب گفت غم کاملا نباشه.😅به هرحال،امیدوارم خودتونو عزیزانتون سالم باشین و براتون اتفاقات خوبی نوشته بشه تو این فصل زندگیتون🫂با عشق؛امید.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 12:22:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>THE WHITE ROOM</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/the-white-room-kx4yfy8wawxb</link>
                <description>دستانی سفید، با رگ هایی آبی و صورتی؛درست مثل  پوست یک جسد.قدم های آهسته و محکم،چشمان آبی تیره که هیچ احساسی در آنها دیده نمی شد.محکم قدم بر می داشت،اما حالت چهره اش،طوری بود که انگار میتوانست با نسیمی ملایم سقوط کند.میتوانست با نسیم پر پر شود؛درست شبیه یک قاصدک.صدای حرکت خون در بدنش؛درون گوش هایش می پیچید.اتاق کوچک و سفید رنگ بود.در تمام دیوارهایش،سقف و کفی آن،هیچ رنگی به جز سفید دیده نمیشد.یک تشک سفید و یک کاسه.  اتاق هیچ بویی نداشت،هیچ ساعتی که بتوانی با کمکش زمان را بفهمی.نمی‌دانست چند وقت است که آنجا گیر افتاده.حتی اسم خودش،سنش را به یاد نمی‌آورد.پیراهن سفید و بی نقصش انگار بخشی از دیوار های اتاق بود.با هر بار پلک زدن،دیدش تارتر میشد.میتوانست صدای انقباض ماهیچه هایش را بشنود،صدای حرکت مفصل هایش را.دیگر نمیتوانست تحمل کند،رنگ اتاق چشمانش را میسوزاند.حاضر بود برای نجات از این جهنم سفید،دست به هرکاری بزند.....هرکاری.به انتهای اتاق رسیده بود.به عقب نگاه کرد.دوباره به سمت تشک قدم برداشت،کاسه را به آرامی بلند کرد.روی تشک نشست و کاسه را زمین کوبید.شکست.تکه ی نوک تیزی از چینی شکسته را برداشت،گوشه ی پیراهن را بالا اورد.نوک تیز چینی را آرام روی پهلویش کشید،لبه های ناهموارش پوست او را قلقلک میداد.فشار بیشتری به پوستش وارد کرد،دردش غیرقابل تحمل بود....خون به آرامی از زخم پهلویش بیرون می جهید.بالاخره،انگشتان خونینش را روی کفی سفید اتاق کشید.لبخند زد.حالا وقت این بود که دیوارها را با خون رنگ کند. </description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 15:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>new level unlocked: level 15</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/new-level-unlocked-level-15-jdhroajmbaqg</link>
                <description>نمیدونم از کجا شروع کنم... حقیقت ثش امروز ساعت هشت صبح به طور رسمی وارد ١۵ سالگی شدمو هنوز ٣۶۴ روز و ١٨ ساعت و ۵۶ دقیقه تا آپدیت جدید موندهامسال سال  خیلی دلچسبی نبود...احتمالا اگه مایا،تاتسو،میراندا،ندا و رز و بقیه رو نداشتم می‌تونست بدترین سال زندگیم باشه... خلبان میگه مشکل از بزرگ شدن نیست بلکه از فراموش کردن بچگیمونه.....خب من که فراموشش نکردم...ولی هرچقدر که تلاش میکنم نمیتونم برگردم به جوری که قبلاً بودم....حتی با اینکه خیلی دلم میخوادبزرگ شدن واقعا مسخره اسهرچند امسال واقعا خیلی چیزا راجب خودم فهمیدماولین چیزی که فهمیدم اینه که من عاشق شطرنجم،خیلی سخته..مخم اصلا نمیشه گاهی اوقات...گاهی اوقات هم انقد رو مخه که دلم نمیخواد برم سمتش ولی بازم خیلی باحاله و خیلی هیجان انگیزه دومین چیزی که فهمیدم هم به لطف بچه های ویرگول و اطرافیانم...این بود که از نوشتن و تلاش کردن برای بهتر نوشتن و نشون دادن نوشته هام به بقیه لذت میبرم و اصلا هم ترسناک نیست سومیشم اینه که پایتون رو اعصابه،ارور میده و گیج کننده اس....ولی بازم عاشقشمچهارمین چیزی که راجب خودم یاد گرفتم،اینه که واقعا از هنر خوشم میاد،از هنرهایی که کثیف کاری ندارن۵.فهمیدم که واقعا یه چیزیم میشه و این حجم از نداشتن انرژی در حالی که نمیدونم انرژی که دارمو کجا صرف کنم واقعا دیوونگیه....۶.راستش بعد از مدت طولانی که تفکر و تأمل و نیشگونو کوبوندن کله‌ام تو بالشت فهمیدم که مشکوک به داشتن اختلال خیال‌پردازی‌ناسازگار هستم....ولی...منظورم اینه که کی نیست؟🤧٧.وقتایی که روز خیلی خوبی نداشتم نه میتونم کتاب بخونم،نه میتونم بنویسم،و نه میتونم انیمیشن ببینم..راستش قبل از اینکه یه سری چیزا برای خود ١۵ سالم بنویسم....می‌خوام از چندتا غریبه ی مهربون و دوستداشتنی تشکر کنم:١.رز٢.دخترای اکیپ هارتکلیل عزیزم٣.ندا۴.نیایش۵.گلی (مرسی که همیشه تشویقم می‌کنی:))۶.چند تن از معلمام٧.ارشیدا و ریحانهمرسی که اومدین بودین  هستین و (اگه بخواین)میمونینو درنهایت....من آینده ی عزیزم، واقعا ازت می‌خوام که تلاش کنی و خودتو جم و جور کنی و تصمیمات درستی بگیری چون من دلم نمیخواد بدبخت بشم(😂) علاوه بر اون دلم‌می خواد،ادم خوبی باشی...از خودمون مراقبت کنی و تلاش کنی.شاد باش و از زندگی‌مون لذت ببر....و تا جایی که میتونی لبخند بزن و همه رو دوست داشته باشی و بهشون کمک کنی :))از همه ممنونم که تولدمو یادتون بود و تبریک گفتین،خیلی دوستتون دارم!^^منی که از آینده داری دوبار اینو میخونی،تو رو هم خیلیییی دوستت دارم. و لطفاً این متنو پاک نکن :)</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 13:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%82%D9%81%D8%B3-pndhranpljb9</link>
                <description>~همیشه بهم گفتن نباید حرفامو تو دلم نگه دارم…. سرش را بالا میاورد و لبخند میزند،چشم های قهوه ایش زیر نور ضعیف شمع ها می درخشند.~ولی هرجوری حساب میکنم،هیچوقت راستش رو نگفتم،گفتم؟هیچوقت حال بدمو داد نزدم…آه میکشد،لبخندش هر لحظه بزرگتر میشود.~ادم درونگرایی نیستم،فقط دلم یکیو میخواد درکم کنه….زیاد به ادما اعتماد میکنم…..دست خودمم نیست فقط….انگار یه سربازم که تو خونه ی روبه روی شاه،که اخر بازی وقتی هیچ مهره ای برام نمونده اچمز شدم……سرش را به میله های فلزی تکیه میدهد.~میدونی که اگه آزادم کنی،خیلی حالت بهتر میشه….ناخن هاش را روی فلز سرد قفس میکشد،صدای ازاردهنده ای تمام اتاق را پر میکند.~میدونی که ته دلت خودتم بدجوری دلت میخواد امتحانش کنی…..دلت میخواد بدونی اهمیت ندادن چه حسی داره،اینکه مثل بقیه بدون اینکه برات مهم باشه بقیه چه حسی دارن آسیب بزنی،به همشون دستش را به سمت موجود بیرون قفس دراز میکند.~فاصله ی بین درد و ارامش فقط قفل این قفسه…..با صدای آرام و وسوسه بر انگیز زمزمه میکند:~بازش کن،اونجوری میتونی همونجوری زندگی کنی که بقیه میکنن……دست های ظریف موجود را به آرامی در دست می گیرد و میفشرد،با ناخن های تیز و بلندش انگشتانش را نوازش میکند.~عزیزم،فقط کافیه این قفل رو باز کنی….</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 10:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی اونجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kcoxpb0uudvf</link>
                <description>“سلست دلا فونتِین,پیانیست معروف در محل اقامتش به قتل رسید.”تیتر روزنامه آن روز صبح لندن بود،خبری که تمام شهر را شوکه کرد.سلست نوازنده ی مشهور فرانسوی ،زیبایی انکار ناپذیر داشت و استعدادی ذاتی.هنگامی که او شروع به نواختن می کرد.انگشتان ظریفش روی  کلاویه های پیانو میرقصیدند، سالن در سکوت فرو می‌رفت و انگار تمام حضار در میان نت ها غرق می شدند.و سوال این بود : چه کسی توانسته همچون فرشته ای را به قتل برساند؟با چکمه های چرمی روی پیاده‌رو های سنگی قدم می گذاشت.صدای خش خش برگ های نارنجی رنگ،تنها صدایی بود که میتوانستی در تاریکی شب بشنوی.مرد جوان با موهای قهوه ای سوخته چشمانی ‌خاکستری رنگ و قدی کوتاه که بیشتر شبیه به یک پسربچه بود تا یک کاراگاه،وارد هتل شد.به سمت پله های مارپیچ قدم برداشت.-هی تو!وایسا سر جات!الکس چرخید.به مرد نگاه کرد،مرد دو برابر او قد داشت و او در مقابلش بسیار کوچک به نظر میرسید.-تو نمیتونی بری بالا مرد جوون!آه کشید،کارت شناساییش را بیرون کشید و به نگهبان نشان داد.~الکساندر هانتر هستم،از اداره آگاهی.برای تحقیقات اینجام.جسد روی تخت،هنوز هم زیبا بود و انگار زندگی در آن جریان داشت.موهای لَخت بلوند‌روشن و پیراهن قرمز رنگش…همه چیز کاملا طبیعی به نظر می‌رسید اگر سر شکسته اش و اثار خون روی ایینه ی شکسته را نادیده بگیریم.الکس دور اتاق قدم میزد،تمام جزئیات را درون دفترچه ی کوچکی مینوشت. ناگهان توجه اش به پاکت نامه ی روی میز جلب شد،آن را باز و شروع به خواندن کرد:“اَلفِ عزیزم….مدت ها از آخرین دیدارمون میگذره….و من  امیدوارم به زودی هم رو ببینیم…صدای باز شدن کمد دیواری قدیمی را از پشت سرش شنید.دو دست گلویش را می‌فشردند.-شب بخیر،مرد جوون….</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 13:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بیو</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-zmtph3wz7hyx</link>
                <description>۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: امید۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: آدمای خوب۳- اگه یه رایحه بودم: بوی نارنج ۴- اگه یه شیء بودم: دفتر۵- اگه یه رنگ بودم: صدفی۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: تله پات۷- اگه یه ژانر بودم:درام _کمدی واقع گرا۸- اگه یه نوع قهوه بودم: قهوه رو نمیدونم ولی اگه نوشیدنی بودم،چای۹- اگه یه حس بودم: ترس۱۰- اگه یه مکان بودم: خونه ی قدیمی و خالی از سکنه ی تو محله مون ۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: آب/آسمون۱۱- از چی متنفرم: تنها موندن۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: اگه کسی که جلو بقیه رو میگیره همچین کاری کنه……بقیه چیکار کنن؟۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: خوابیدن ۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: آهنگ،خواب…تو جمع بودن مجبورم میکنه دپرس نباشم۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: یه سال و نیم۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: آنیا،اومارو….میتسومی۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: تقریبا همه چیز،به خصوص ادما……گوربایان……</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 10:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من.......</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%85%D9%86-u4wuiotit7nq</link>
                <description>صدای جیغ در گوشش می‌پیچید.همه چیز آرام بود، هر چیزی درست سر جای خودش.آدم ها می رفتند و می‌آمدند........می رفتند و می‌آمدند.........می رفتند و می آمدند........و در میان این رفت و آمد ها........هر از گاهی دلی می‌ شکاندند،اشکی را جاری می‌کردند و دنیایی را زیر و روبر هر چیزی،دائما در رقابت بودند و بازنده کسی بود که قلب مهربان تری داشت.....هنوز مرگ روح جریان داشت.........هنوز می شد انسانی را با کلمات زیر پایت خرد کنی............هنوز می‌توانستی از صدای شکستن قلب ها لذت ببری..........از اشک هایشان، از صدای پچ پچ و شایعات.....مگر چه چیزی لذت بخش تر از قتل با کلمات وجود دارد؟لذت بخش تر از تماشای آن درد بی پایان؟هنوز هم از هیولا ها می‌گفتند.....در داستان ها و قصه های شامگاهشان.....هیولاهایی با پنجه های بزرگ و پر مو........از آنهایی که زیر تخت پنهان می‌شوند........هیولاهای واقعی.......می ترسیدند...........از هیولاهای کاغذی...........از هیولاهای درون کتاب ها...............همه چیز آرام بود، هر چیزی درست سر جای خودش........</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 22:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما…..</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D8%A7%D9%85%D8%A7-scgseqfzoab5</link>
                <description>موهای بلندش را از روی صورتش کنار میزند و به سمتم می آید. با هر قدمی که به سمتم بر میدارد ، بهتر می‌توانم چشم هایش را ببینم.زیر چشم هایش گود افتاده و پلک هایش سرخ هستند.زمزمه میکند:میگن زمان همه چیز رو درست میکنه……اما این حقیقت نداره!با هر جمله صدایش بلند تر میشود.~زمان نمیتونه ادمای مرده رو زنده کنه…پلک میزند،تلاش میکند جلوی اشک هایش را بگیرد.~نمیتونه چیزایی که از بین رفتنو ترمیم کنه.نمیتونه یه ادم رو برگردونه به بچگیش،زمان نمیتونه تکه های یه اینه ی شکسته رو مثل روز اول،همونقدر درخشان و زیبا کنار هم بذاره.و حالا اشک هایش سرازیر میشوند.~زمان نمیتونه اعتمادی که از بین رفته رو دوباره درست کنه،زمان نمیتونه قلبی که شکسته و از بین رفته رو ترمیم کنه….میشنوی؟!زمان نمیتونه همه چیز رو مثل روز اول کنه….پس دست از سرم بردار……میشنوی؟دست.از.سرم .بردار.رو به روی من،روی زانوهای زخمی اش،به زمین میافتد. ~بعضی چیزا فقط……هیچوقت…..درست نمیشن</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 19:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو ببخش</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-ggwrcu6ot8dw</link>
                <description>چشم های ابی رنگش وحشت زده بودند.+اما...تو.....تو.....عاشقش بودی!!لبخند زد،لبخند دلسوزانه اش همان لبخند همیشگی بود اما در چشم های نارنجی اش هیچ اثری از آن مهربانی و عشق نبود.‌-مگه عشق همینقدر کشکیه که یکیو ول کنی و بری سراغ یکی دیگه؟رز،عزیزم،عشق چیزی نیست که بشه با بقیه تقسیمش کرد.لبخندش آرام از روی صورتش محو شد.-حتی،مخصوصا با بهترین دوستت،خواهرت،کسی که بیشتر از چشم هات بهش اعتماد داری.اه کشید،انگار روحش هم از بدنش خارج می شد.-بهش گفتم،گفتم اول اونو میکشم بعد تو و بعد هم خودمو.با هر کلمه نزدیک تر میشد،حالا نفس سردش صورت رنگ پریده ی دخترک را آزار میداد.خنجری را از جیب چپ شلوار جینش بیرون کشید،خنجر دسته ی نقره داشت که رویش مار حکاکی شده بود.آن را محکم در دستش فشرد و درون قلب دخترک فرو کرد.میتوانست خون گرم را روی پوستش احساس کند.اشک هایش از روی گونه هایش می گذشتند و خون ها را میشستند،دست خون آلودش را روی صورتش کشید.-نه،مقصر من نیستم،نه،بهش گفته بودم گفتم که نباید اونو انتخاب کنه.بهش گفتم که اشتباه میکنه اما گوش نداد. مقصر من نیستم. تقصیر من نیست،درسته رز؟درسته؟میدونی که تقصیر من نیست.رز ،منو میبخشی؟خنجر را بیرون کشید و روی دو زانویش نشست و به انعکاس خودش روی دسته ی خونی خنجر خیره شد.-رز،میتونی منو ببخشی؟منو ببخش،متاسفم واقعا متاسفم.رز،من....من متاسفم.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 14:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش لیست نویسی:)</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-d9vgyf4crhbm</link>
                <description>لطفا برای این پرسشنامه عکسیو بذارین که وایبشو خیلی دوست دارینپنج ویژگی ظاهریت که دوستشون داری: پنج ویژگی اخلاقیت که دوستشون داری:سه تا از آدمای زندگیت که نسبت به بقیه بهشون نزدیک تری:هفت تا از ویژگی هایی که توی آدما میپسندی:ده چیزی-فردی-که اگه میتونستی از زندگیت حذفشون میکردی:بهترین دوستات از اول تا امروز:سه تا از اشتباهاتی که کردی و ازشون پشیمون نیستی: چهارتا موزیکی که بیشتر بهشون گوش میدی:۳تا از افرادی که دلت میخواد دوباره ببینیشون(مرده یا زنده): سه نکته مهم در مورد شخصیتت:۱.پنج  ویژگی ظاهریت که دوستشون داری: دست هام،موهام،چشمام،عینکم و استایلم۲.چهار ویژگی شخصیتیت که دوستشون داری:لجبازیم(?)،میانگراییم(که خرابه انگار?) ، اعتماد به نفسم و غرورم ۳.سه تا از آدمای زندگیت که نسبت به بقیه بهشون نزدیک تری:خطای ۴۰۴،شخص یافت نشد۴.هفت تا از ویژگی های مشترک  توی آدمایی بهشون جذب میشی:درونگرایی،مازوخیست،اضطراب اجتماعی،پنیک اتک و افسردگی (خدا عالمه که چرا?)۵.ده چیزی-فردی-که اگه میتونستی از زندگیت حذفشون میکردی:تنبلی ،بی حوصلگیم،تمام ۶ ماه گذشته و ۱۳۹۹ تا اخر شهریور ۱۴۰۱۶.بهترین دوستات از اول تا امروز:نیایش—&gt;پیش دبستاننیوشا —&gt;اول تا دوم ابتداییکیانا—&gt;اول تا ششمحنانه—&gt;اول تا چهارم(هنوزم دوستیم ولی نه اونقد صمیمی)ریو—&gt;کلا ۳ ماه از سال هفتممویانا—&gt; ۵ ماه باقی مونده اش۷.سه تا از اشتباهاتی که کردی و ازشون پشیمون نیستی: موقع آزمون سمپاد سوال ها رو نخوندم و فقط جواب ها رو رنگ کردم چون نمیخواستم برم(خدا میدونه چی زده بودم)رفتم مدرسه ای که الان توشمبا اینکه میدونستم قراره ضربه بخورم به خیلیا اعتماد کردم:) و از هیچکدوم پشیمون نیستم۸.چهارتا موزیکی که بیشتر بهشون گوش میدی:i wanna be your slavehappy face mad hatterbeliever ۹.سه تا از افرادی که دلت میخواد  ببینیشون(مرده یا زنده):پدربزرگ مادریم که هیچوقت ندیدمشریوخودم وقتی سنم کم تر بود:)۱۰. چار نکته مهم در مورد شخصیتت:هیچوقت اولین نفری نیستم که به بقیه بگم دوست صمیمی،رفیق،یا حتی حاضر نیستم بگم یه سر انگشت ازت خوشم میاد?? وقتی کسی سرزنشم کنه،ازم ایراد بگیره، مجبورم کنه عذرخواهی کنم یا عصبانیتشو سرم خالی کنه و…شاید همون موقع نه ولی بلافاصله با همه ی عیب و ایراد هاش بهش حمله میکنم?ادم شناس خیلی خوبیم میفهمم کی کی دروغ میگه به کی میشه اعتماد کرد چی دوست دارن چی ندارن همشون رو با یک نگاه یا یه بار دیدن متوجه میشماز خود ادما هیچوقت تعریف نمیکنم،از خطشون ناخن هاشون یا مدل موهاشون شاید تعریف کنم ولی هیچوقت از کل شخصیت و ظاهر یک ادم تعریف نمیکنم(خیلی کم پیش میاد احتمالش یک در تیلیاردئه)</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 01:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من…تنها دلیل نابودی خودمم</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85-wfxwx1h2mhvt</link>
                <description>بکشش.ایستاده بود و به جسم زیر پارچه خیره شده بود.با خودش فکر کرد چه چیزی زیر آن پارچه سفید و کهنه پنهان شده.صدایی ناآشنا زمزمه کرد:نابودش کن.اون مقصر تمام سختی ها و درد هاته.تردید داشت اما تصمیم گرفت به صدا اعتماد کند.پای لرزانش را بلند کرد و به پهلوی جسم لگد زد:این به خاطر گریه هام.این بار محکم تر لگد زد:این به خاطر دنیای احمقانه ای که توش زندگی میکنم.صدا دوباره زمزمه کرد:محکم تر.باید نابودش کنی.اون مقصر بدبختی هاته، اون مقصر همه چیزه!جسم زیر پارچه، آرام آرام تبدیل به غبار میشد:این یکی برای تنها بودنمبرای احمق بودنمبرای اینکه یه بی عرضه ی نفهممبرای اینکه هیچ کاری رو درست انجام نمیدمبه خاطر تک تک لحظه هایی که خودمو لعنت کردمبه خاطر تک تک لحظه هایی که احساس کردم اضافی امبار آخر،محکم تر از هر بار دیگری به سر جسم لگد زد:این هم برای اینکه مجبورم زندگی کنم!دیگر هیچ چیزی از جسم باقی نمانده بود.دستش را به طرف پارچه دراز کرد و آن را گوشه ی پرتاب کرد. فریاد کشید: چرا چیزی.....با دیدن چهره ی خودش، اشک آرام روی گونه هایش سرازیر شد و دخترک شروع به خندیدن کرد. اشک میریخت و میخندید،به اوج جنون رسیده بود.البته،باید حدس میزدم،چقد احمقم،مقصر؟!چیزی که باید نابود شه؟!تمام اینها خودمم.</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 15:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنتی های فانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hopedreamer/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-lbhmc4izbiga</link>
                <description>اهی عمیق میکشد:《ان احمق های فانی برای کار های احمقانه اشان اسم انتخاب کردند و حالا طوری ان ها را در جامعه اشان رواج داده اند که انگار نه انگار.غرور؟برای اینکه غرورم را نشکنم نمی پذیرم که اشتباه کرده ام.هوش؟امتحانی که همه سوال و جواب هایش را داشتم بیست شدم و نمره ام را در چشم این و آن فرو کردم پس باهوشم.رفاقت؟برای انجام کار هایم به کسی نیاز دارم،هربار که نیازش داشتم به سراغش میروم و مرتبا او را رفیق و دوست خود خطاب میکنم و هر بار که به او نیاز نداشتم به حال خود رهایش می‌کنم.دروغ مصلحتی؟مرتبا به این و آن دروغ میگویم از آنجایی که دروغ مصلحتی است خب اشکالی ندارد.اعتماد به نفس؟با وجود اینکه میدانم حرف هایم پوچ و بیخود هستند همچنان حرف میزنم و خود را نخود تمام اش ها میدانم پس از اعتماد به نفس بالایی برخوردار هستم.دوست داشتنی؟مرتب به این سو و ان سو میروم و مردم مرا تحمل میکنند و به من علاقه نشان میدهند به خاطر موقعیت اجتماعی و مالی ام پس دوست داشتنی هستم.خیر و مهربان؟برای جلب توجه رسانه ها و مردم به کودکان کار و بچه های بی سرپرست و خیریه ها پول اهدا میکنم پس بخشنده هستم.با سیاست؟رشوه میدهم تا دروغ بگویند،شایعه پراکنی میکنم و بین افراد را بهم می ریزم پس فردی با سیاست هستم.موفق؟خب یکبار در مسابقه ی نقاشی در مدرسه برنده شدم پس مرتبا برای این و آن نسخه موفقیت می پیچم.افسرده؟غمگین؟ناراحت؟خب یکبار ناخنم شکست پس قطعا افسرده هستم.باحال؟هر بیماری روانی که وجود دارد را به خودم ربط میدهم تا باحال تر به نظر برسم.آدم های فانی با آن مغز های کوچک نخودی اشان قرار است فرزندان و ایندگانشان را همینطور به سمت جهل و تباهی هدایت کنند.بیخودی برای سر به راه کردنشان تلاش نکن،عزیزکم.سر به راه نمی شوند که نمی شوند.نابودی تقدیرشان است اگر تلاشی برای تغییر نکنند.》این متن رو بهمن ماه ۱۴۰۱توی وبلاگم منتشر کردم و دلم نیومد اینجا نذارمش</description>
                <category>(:hope dreamer</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 00:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>