<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید عسکری گلستانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hopegolestany</link>
        <description>یک بیکار دیگر!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:30:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/164750/avatar/AiM360.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید عسکری گلستانی</title>
            <link>https://virgool.io/@hopegolestany</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیمکت‌های خالی</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-oe7tgxku4iat</link>
                <description>آقای معلم دستمال سفید را همانطور که قطرات آبِ گلی از آن می‌ریخت، داخل سطل آب کرد و بیرون آورد و با آن گردوخاک روی نیمکت اول را پاک کرد. بوی چوب خیس خورده در فضا پیچیده بود.نور آفتاب از آسمان به سمت زمین می‌آمد و از بین دیوار‌های خراب و سقف‌های ریخته عبور می‌کرد و به آجر‌های گِلی که آقای معلم دورتادور کلاس مربعی شکل گذاشته بود می‌افتاد. با دستانی زخم شده، یکی از نیمکت‌ها را گرفت و به عقب هول داد. این آخرین نیمکتی بود که باید تمیز می‌کرد. آن‌ها را در دو ردیف چهارتایی منظم کرده بود. دست راستش به یکی از چوب‌های رشته‌رشته شده نیمکت خورده و زیر ناخنَش فرو رفته بود؛ خون قطره‌قطره به روی یکی از نیمکت‌های قهوه ای ریخته شده بود.اخم کرد. به روی جفت زانو‌های خودش نشست؛ با دو انگشتش گوشه پارچه را گرفت و محکم به روی لکه خون کشید. سپس بلند شد، کمی از بطری آبی که با خودش آورده بود را به روی دستانش ریخت و بعد در هوا تکان داد تا خشک شود. کیف قهوه ای خود را باز کرد، شانزده برگ کاغذ سوالی که پر از ضرب و تقسیم بود را درآورد و به روی نیمکت‌ها گذاشت. از گوشه کیفش یک مداد‌ و پاک‌کن نیز برداشت و داخل جیب پیراهن سرمه‌ایش گذاشت؛ سپس رو به رو نیمکت‌ها ایستاد و به ساعتش نگاه کرد و گفت: «شروع کنین!»آرام بین نیمکت‌ها قدم زد و به سمت آخر کلاس رفت. به نیمکت گوشه کلاس نگاه کرد و گفت: «می‌دونستم دوباره مداد یادت میره علی». مداد و پاک‌کن را از جیبش درآورد و به روی نیمکت گذاشت.نیمکت علی از وسط نصف شده بود، اما دیشب با چند میخ آن ‌را بهم وصل کرده و پایه‌های کج شده فلزی آن را نیز صاف کرده بود.سپس به سمت صندلی خود رفت. تخته سیاه کلاس به زمین خورده بود و شکسته بود. عکسی از ارگ بَم به روی آن چسبانده بود که نصفش پاره شده بود. آن را کشید و رو به روی خود گرفت، گفت: «پارسال به بهانه زلزله امتحان رو کنسل کردین و در رفتین! اگر این خراب نمی‌شد من امتحان رو دوباره برگزار نمی‌کردم! حیف که خیلی ناراحت شدم بخاطر خراب شدن این قلعه!»قطرات خونِ دست آقای معلم از روی عکس سُر خورد و به روی کاغذ امتحان رضا افتاد. آقای معلم به کاغذ امتحانی رضا نگاه کرد که چیزی به روی آن ننوشته بود. گفت: «بچه‌ها اسمتون رو فراموش نکنین! حتما اسمتون رو بالای کاغذ بنویسین».سپس به سمت اول کلاس قدم زد و کنار تخته سیاه شکسته ایستاد. بیرون کلاس را نگاه کرد؛ از بین چهار درختی که اطراف بود، تنها یک درخت بود که دیوار‌های اطراف به روی آن ریخته نشده بود. گنجشکی به روی شاخه آن تنها نشسته بود. باد شاخه‌های درخت را تکان می داد و گنجشک بی اهمیت به آن سوت می زد.آقای معلم به گنجشک نگاه کرد و آرام شعری را از ایرج بسطامی همراه با سوت آن خواند: « چو مرغ شب خواندی و رفتی؛ دلم را لرزاندی و رفتی. شنیدی غوغای طوفان را، زِ خواندن وا ماندی و رفتی.»سپس رویش را به سمت کلاس برگرداند و گفت: «وقت تمومه، می‌تونین برید! فردا برگه‌ها رو تصحیح می‌کنم.» کاغذها را از روی میز برداشت، داخل کیفش قرار داد و زیپ آن را بست، سرش را پایین انداخت و از کلاس خارج شد. همانطور که خون از انگشتش قطره قطره می‌ریخت، سوار ماشین شد و به سمت خانه خود رفت.</description>
                <category>امید عسکری گلستانی</category>
                <author>امید عسکری گلستانی</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 21:06:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشت‌قیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@hopegolestany/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%D9%82%DB%8C%D9%85%D9%87-pilmwoms9bzv</link>
                <description>«دِ ننه جون قربونِ دست های خوشکلت بشم، داغه دست نزن خودُم میام همش می‌زنم»،باد از کنار دیگ خورشت‌قیمه رد می‌شد و شعله‌ی آتش را کم و زیاد می‌کرد. ننه بالای دیگ ایستاده بود و با یک قاشق خورشت را بهم می‌زد.همانطور که انعکاس نور روی دیگ هر از گاهی به چشم هاش می‌خورد، علی به سمت ننه رفت و دست استخوانی‌اش را گرفت، آرام بالا آورد و قاشق را ازش گرفت.ننه دست بردار نبود؛ با همون چشم هاش خورشت را بهم می‌زد. رفت به سمت دیگ برنج که زیرش خاموش بود، کف‌گیر را گرفت. بعد به علی گفت: «ثواب داره عزیزم»، سعی کرد با کف‌گیر برنج را بهم بزنه.«ننه نکن برنجه له میشه، بعد مردم فکر میکنن با پاهام رفتم روش، بخدا فحشمون می‌دن»، رفت کف‌گیر را از دستش گرفت و بردش روی صندلی پلاستیکی کنار دیوار نشاندش.علی تیشرت سیاهش خیس شده بود، عرق از صورتش می‌ریخت. پشت دستش را روی پیشونیش کشید و گفت: «راستی ننه جون اون قابله بزرگه که کنار پات هست رو همسایه داده باید اول اونو پر کنیم، دو تای بعدیش هم مال دوستام هستند که خیلی مهم نیست. این گازه هم انگار خراب شده یا آخرشه، بوی گاز میاد همش، نفهمیدیم آخر بوی قیمه چطوریه»علی به سمت دیگ خورشت قیمه رفت، چشم هاش را بست و یک نفس عمیقی کشید. لبخند زد و گفت: « ننه جون یادت میاد اون موقع‌ها که ریزه بودم خدا بیامرز بلندم کرد تا بهم بزنم؟ بعد یهو قاشق از دستم افتاد داخل، آخرشم قاشق به اون کلفتی رو پیدا نکردیم؟»ننه که با روسری گل گلی قرمز و سیاهش روی صندلی نشسته بود، گفت: «آره تا یک مدت شبا خواب دیدی مردم قاشقت را خوردن » لبخند زد و دست راستش را گذاشت روی زانوش و شروع کرد به مالیدنش.علی که چشماش را بسته بود و بویی که از ترکیدن حباب های خورشت به وجود آمده بود را وارد ریه‌اش می‌کرد، با صدای زدن جسمی تیز روی در آهنی حیاط به خودش امد و چشماش را طوری باز کرد که نزدیک بود از حدقه به بیرون بپرد.ضربان قلبش بالا رفت؛ تلفنش را از جیبش در آورد و دید که کسی پیامک یا تماس نگرفته، سپس با سینه بر زمین خوابید، صورتش را به کاشی سفید چسباند تا با چشم چپش کفش های زیر در را ببیند و تشخیص دهد. سپس از جایش پرید و در دلش به خودش گفت که ای وای دوباره امسال هم لو دادن مارو؛ به ننه نگاه کرد و طوری که زبری صدایش شنیده نشه گفت: «ننه! هیچی نگو بره وگرنه بقیه می‌فهمن مثل پارسال پشت در خونه صف می‌کشن!»ننه اخماش رفت تو هم، بعد به چشم های سیاه علی خیره شد و بلند گفت: « الان میرسیم خدمتتون!»علی لب هاش را جمع کرد و کف دست راستش را محکم روی پیشانی خودش نشاند. همانطور که سرخی پیشانیش به همراه قدش باعث شده بود شبیه چراغ قرمزه چهارراه شود، به سمت در رفت و زانوی چپش را گذاشت پشت در و قبل از اینکه تیزی درِ آهنی را سوراخ کند، ارام آن را باز کرد؛ به حدی که فقط یک چشم بتواند از آن رد شود.دختری با مانتو و مقنعه مشکی، سرش را بالا گرفت و به چشم های علی را نگاه کرد؛ سپس از همان زاویه سعی کرد از قوانین خمیدگی نور استفاده کند تا داخل خانه و پشت در را ببیند. دختر با لهجه‌ای که علی نمی‌شناخت پرسید: « نذریَس اقا؟ چِه دارید؟»علی چشمش به یک ماشین شاسی بلند سفید که وسط خیابون ایستاده بود افتاد، به پلاک ماشین نگاه کرد که اصلا تشخیص نداد مال کدام کشور است. راننده سرش را خم کرده بود تا ببیند علی چه جوابی می‌دهد.علی تو دلش گفت بخدا بعضی مردم مثل کرکس نگاه می‌کنند.«نه خواهرم, هنور نپخته، ببخشید» و بعد در را بست. همین که در را بست ننه از دور داد زد: « پخته عزیزم بهشون بگو وایسَن»علی صورتش سرخ شد، بعد با دست و لب هاش بدون هیچ صدایی به ننه گفت: «بخدا شلوغ میشه! صف میکشن!».ننه بدون اینکه پاسخی دهد، با لبخندی بر لبهاش به سمت ظروف یکبار مصرف رفت.علی هم بیخیال شد و رفت ظرف را از دست ننه گرفت. دو کف‌گیر برنج وسط ظرف و گوشه‌اش یک ملاقه خورشت قیمه ریخت. سر ظرف را بست و به دختر پشت در داد.بعد به سمت قابله بزرگ همسایه رفت، برداشت و شروع به ریختن برنج داخل آن کرد. وقتی قابلمه را کامل پر کرد متوجه شد که درش بسته نمی‌شود؛ همانطور که انگشتانش را در داخل دمپایی تکان می‌داد تا بی حس نشود پایش را از داخل دمپایی درآورد، انگشت شست پایش را  به روی لبه در قابلمه گذاشت و به کمک دو دست در را فشار داد تا  بسته شود.سپس یک ظرف جدا برداشت و داخلش خورشت ریخت. بعد از ریختن، سعی کرد گوشت‌های داخل خورشت را بشمارد.همین که تعداد گوشت های داخل ظرف باعث شد لبخند بزند، همان دختر از پشت در داد زد: «آقا ما فکر کردیم مثل پارسال مرغ هست اومدیم اینجا، به‌اَبِلفضل قیمه نمی‌خوایم دیگه»علی قابلمه را زمین گذاشت و دستش را چنان مشت کرد که صدای شنیدن استخوان های انگشتش شنیده می‌شد. جواب داد: « خواهرم این چه حرفیه، غذای نذری هست، ببر و شکر خدا کن»، سپس به سمت قابله بعدی رفت و با چشم های ریز شده‌اش تک تک دانه های برنج را در هر کف‌گیر شمرد و در ظرف ریخت. بعد مدرج استوانه ای شکل را برداشت و به مقدار مشخصی با ملاقه در آن خورشت ریخت و پس از بررسی اندازه آن، به روی همان ظرف برنج ریخت.همین که در قابلمه را گذاشت، صدای برخورد چیزی کنارش باعث شد دو متر به هوا بپرد. برگشت و دید غذای نذری را که داده بود را از بالای در داخل حیاط پرت کرده بودند. همین که به سمت در رفت و خواست به خاطر این رفتارش با آن مرد صله رحم کند، از صدای چرخ های ماشین فهمید که او رفته هست.«دیدی ننه! گفتم نباید درو باز کنیم، اینا حیوون هستن ، دِ نمی‌فهمن نذری چیه؛ عیب نداره من برم یک کیسه بیارم برنج کف زمین را بریزیم داخلش برای پرنده ها.» علی به آشپزخانه رفت و یک کیسه با خودش بیرون آورد. همین که برگشت دهنش طوری باز شد که یک کبوتر در آن جای می‌شد.دید ننه کف زمین نشسته، برنج نذری را که پرت شده بود از زمین بر می‌داره، داخل دهنش می‌کنه. « بیا عزیزم، خدا از آسِمون نذری فرستاده!»</description>
                <category>امید عسکری گلستانی</category>
                <author>امید عسکری گلستانی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 19:24:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@hopegolestany/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-d3jobaqoyz65</link>
                <description>سیب سبزهیچ چیز نیست؛ چشم هایت را که باز می کنی، از چپ به راست و بالا به پایین هیچ چیز برای دیدن نیست. همه جا تاریک است. حتی جایی برای اینکه پاهات را به روی آن بگذاری نیست. صدایی نیست که بشنوی، هوایی نیست که تنفس کنی، حتی خودت را نیز نمی‌بینی، نمی دانی کجایی و چیستی.نور می آید. میز و صندلی جلویت را می بینی. نمی دانی چوب چیست اما می دانی که صندلی و میز چوبیست. می دانی که باید بروی آن بنشینی؛ صندلی را عقب می کشی و روی آن می نشینی. همانطور که روی صندلی چهارپایه نشسته ای و به میز نگاه می کنی، یک چیز جلوی چشمانت ظاهر می شود. چیزی کوچک، دایره ای شکل. چیزی که وقتی به آن نگاه می کنی اسمی در ذهنت می آید.رنگ می‌آید. صندلی و میز چوبی که به روی آن نشسته ای قهوه ایست. آن جسم دایره ای شکل سبز رنگ است؛ نقطه هایی سیاه روی آن پراکنده است. اطرافت دیگر تاریک نیست، بلکه سیاه است.جسم سبز، رنگی متفاوت از همه‌‌چیز و هیچ دارد. رنگی که چشمانت را به خود قفل می کند. دو دستت را به روی صورتت می گذاری و می فهمی جسم سبز همانند تو دو گونه برآمده دارد. جسمی تیره به بالای آن وصل شده که نازک و باریک است. گویی جسم سبز از هیچ آویزان و به آن وابسته است.لمس می‌آید. صندلی که به روی آن نشسته ای سفت و خشک است. فشاری به کمرت نیز وارد می شود. تاریکی اطراف، حسی سرد دارد. به جسم سبز دوباره نگاه می کنی، حس سرد را از بین می برد.بو می‌آید. جسم سبز را در دستانت می گیری و بو می کنی. نمی دانی تازه چیست، اما بوی تازگی می دهد. صندلی که روی آن نشسته ای بوی متفاوتی می دهد، بویی که قدر جسم سبز را می فهمی؛ بویی که معنی برتری را می فهمی.گرسنگی می‌آید. تک ‌تک ذره های وجودت به تو می گوید: «جسم سبز را در دهانت بگذار»، زبانت را بیرون می آوری و به روی جسم می کشی؛ دونه های سیاه رنگ روی آن را حس می کنی؛ اما حسی تو را پشیمان می کند. حسی که نمی فهمی؛ حسی که نبود جسم تو را ناخوش می کند. دیگر نمی خواهی چیزی بیاید، هرآنچه که می خواهی، می بینی؛ لمس و بو می کنی. جسم سبز را رها نمی کنی، به آن سفت چسبیده ای و نگاهت را بر نمی داری. صدا می آید. صندلی که به روی آن نشسته ای صدای آزار دهنده‌ جیر جیر می دهد. صدای دیگری نیز به گوش می رسد؛ صدای سکوت. صدایی که می گوید: « جسم سبز را بخور»، اما تو نمی خواهی به این صدا گوش دهی. دو دستی جسم سبز را گرفته ای، به سینه چسبانده ای و آن را رها نمی کنی. نه، ترس نمی آید. می ترسی، اما چرا؟ از چه می ترسی؟ آیا تاریکی تو را می ترساند؟ آیا جسم سبز تو را می ترساند؟ آیا صندلی تو را می ترساند؟ نمی دانی از چه می ترسی اما می دانی از چیزی می ترسی؛ و ‌بعد جسم سبز را محکم تر به سینه‌ات فشار می دهی.</description>
                <category>امید عسکری گلستانی</category>
                <author>امید عسکری گلستانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 00:08:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hopegolestany/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-onnlstf8mfnd</link>
                <description>بالای مبل چوبی و زرد رنگ، رو لبه اش تو پذیرایی نشسته. بوی خورشت سبزی تو کل خونه پیچیده. چراغ مهتابی روی دیوار هر ازگاهی صدا میده؛ خاموش و روشن میشه؛ نور آبی کمرنگش کم و زیاد میشه.به دستاش نگاه می کنه؛ پشت دست چپش رو جلوی صورت و چشماش می گیره؛ به ناخون هاش نگاه می کنه؛ به انگشت هاش لاک زدن؛ لاک سفید و زرد که طرح پروانه ای داره. بجز انگشت شستش که کامل زرده، رو هر انگشتش یک طرح بال پروانه است. انگشت اشاره و میانه رو بهم می چسبونه؛ بال ها بهم می خورن و یک پروانه زنده میشه؛ آروم زیر چشم، پروانه رو تو هوا دنبال می کنه؛ پروانه به سمت چپ تو آشپزخونه میره؛ روی سر مادر می نشینه. مادر با پیش بند زرد رنگ و شلوار کرمی، اخم کرده و به ظرف های روغنی جلوش نگاه می کنه؛ بشقاب هایی که تیکه های برنج بهش چسبیده. پشت موهاش رو با روسری قرمز از پشت بسته؛ شیر آب بازه. دستکش های زرد رنگ پوشیده. مایع ظرف شویی صورتی رنگ، ریکا رو با دست راستش بر می داره و روی اسفنج میگیره؛ کمی فشار میده و چند قطره به روی اسفنج میریزه.صدای گاز میاد، کنارش زیر گاز روشنه؛ پروانه کنار مادر رو نگاه می کنه، شعله وسطی گاز، زیر قابله بزرگه روشنه و خورشت در حال جوشیدنه. انگار که هر از گاهی لوبیاهای قرمز رنگ بالا میان و بعد پایین میرن، جای خودشون رو به لیمو های سیاه میدن، به سختی میبینه البته. برنج کاملا پخته و در قابله نیمه بازه، یکم بوی برنج تو هوا حس میشه.پروانه روی بشقاب های تمیز، بالای شیر آب می پره و صورت مادر رو نگاه می کنه؛ مادر پیشونیش پر از دست اندازه. یک ظرف از سینک بر میداره، زیر آب میگیره؛ دستش به آب میخوره، جیغ کوچیک میکشه و سریع دستش رو میکشه. پروانه می ترسه؛ خب ناراحت میشه؛ پرواز می کنه، به سمت راست میره.بال میزنه، از روی فرش های زرد و قرمز با طرح کوه رد میشه و روی سر بابا میشینه. دو تا بالشت استوانه ای شکل، جفتش سفید، روی هم گذاشته. سرش با موهای فر و مشکیش رو به روش قرار داده؛ دراز کشیده. شکمش از بالشت ها بزرگتره؛ زیرپیرنی بالا رفته و بدنش معلومه. پاهاش رو بالا برده و یکی از پاهاش رو روی پای دیگری گذاشته. شلوارکش کوتاهه، پوستش سیاه نیست، اما پاهاش سیاهه. دست چپش یک سیگاره که می سوزه؛ حواسش نیست، کم کم از سیگار میریزه! روی فرش قرمز میریزه.کنترل توی دست راستش؛ دست راستش رو یکم بالا میبره، دکمه بعلاوه رو فشار میده؛ اما صدای تلویزیون زیاد نمیشه. لباش رو بالا میبره، کنترل رو به زمین میکوبه؛ بوم! دوباره بالا میبره و به زمین میکوبه؛ بوم!پروانه خب می ترسه، پرواز میکنه و به سمت چپ میره. دوباره روی سر مادر میشینه؛ تو دست های مادر اسفنج و بشقابه؛ آب بازه؛ قابلمه قل قل می کنه.یک صدا میاد؛ انگار توپ جلو افتاده و یکی دیگه به پاش لگد زده. بابا از جاش بلند میشه و میشینه؛ تو دست چپش سیگاره. بابا فریاد میزنه «خطا بود آشغال!»، دست راست پر از مو رو مشت می کنه و محکم روی فرش می کوبه؛ دوباره بالا می بره و می کوبه.مادر ابروهاش تو هم میره، سمت راست، پدر رو زیر چشم نگاه می کنه، اما چیزی نمی گه. دست چپش می لرزه؛ روش رو به سمت بشقاب میبره. اسفنج رو رها می کنه، بشقابی که تو دستش هست، دو دستی میگیره، بالا میبره و محکم روی سینک می کوبه؛ بشقاب دو نصف نمیشه، خیلی نصف ها میشه.نه! پروانه دیگه نمی ترسه؛ نه دیگه، حتی ناراحت هم نمیشه. اما قلبش دیگه نمی تپه، بال هاش از هم جدا میشه و دیگه پر نمی زنه! همون لحظه میمیره.</description>
                <category>امید عسکری گلستانی</category>
                <author>امید عسکری گلستانی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 00:03:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسرم در آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@hopegolestany/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-ev48osqvcdu0</link>
                <description>«کمک!». خواب بوده ام. چشم هایم را باز کردم؛ آتش همه جا را گرفته بود و از درختان اطراف بالا می رفت. جنگل آتش گرفته بود . اطراف را نگاه کردم، هرجا که چشم هایم می دید، سرخ و سیاه شده بود. بوی دود طعم تلخی در دهانم ایجاد کرده بود. برگ های سبز درختان دیگر سبز نبودند، شعله از شاخه ها بالا می رفت و سبزی آن ها را خاکستر می کرد. صدای مبهمی شنیدم، بیشتر دقت کردم؛ صدای همسر و بچه ام بود که جیغ می کشیدند: «کمک! بابا ما این جاییم کمک!»ضربان قلبم به شدت بالا رفت. حرارت چشم هایم را می سوزاند، بلند شدم و تا آنجا که می توانستم به سمت صدا دویدم.در مسیری که می دویدم، درختی جلویم سیاه شده بود؛ آنقدر تنه اش سیاه شده بود که وقتی به آن نزدیک شدم رو به رویم افتاد. سعی کردم از روی آن بپرم، اما بعدش پام پیچ خورد و با زانوهام روی زمین افتادم.سنگ ها داغ بودند و پوست پاهام را سوزاندند. آتش فرقی بین زندگی و مرگ قائل نمی شد، همه چیز را می سوزاند حتی سنگ ها.پشت سرم را هم نمی توانستم ببینم که بفهمم چقدر دویدم، می دانستم مسیر زیادی بود. اما چیزی ذهنم را در گیر کرده بود، به صدای جیغ نزدیک نشده بودم.اشک ها راهشان را از چشم هایم پیدا کرده و از گونه هایم سرازیر شده بودند. کشان کشان دستانم را روی سنگ های داغ می گذاشتم و به هر جهتی که توانستم حرکت کردم.نمی توانستم دیگر بفهمم صدا از کجا می آمد، مسیر صدا را پیدا نکردم. چنان تند تند نفس می کشیدم که صدای نفس کشیدنم هم نمی گذاشت صدای جیغ را تشخیص دهم.نفسم را حبس کردم؛ صدای جیغ را شنیدم اما از یک جا نبود، از همه سمت صدای جیغ می آمد.خاطره ای سعی کرد مسیر خودش را در ذهنم پیدا کند. تصاویری بود که نمی خواستم ببینم، سرم را چپ و راست کردم تا از ذهنم بپرد اما فایده ای نداشت.من خانواده ای نداشتم؛ خانواده ام را سال ها پیش در تصادف از دست داده بودم، آنها زنده نبودند. اما چرا جنگل از من طلبکار است؟ چرا مرا شکار می کند؟ چرا مرا صدا می زند؟</description>
                <category>امید عسکری گلستانی</category>
                <author>امید عسکری گلستانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 22:11:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>