<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حوریا محسنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hori1994</link>
        <description>در آن سوی دور دست بعید شاید مرا بخوانی و با نوشته‌هایم هم‌مسیر بشی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:35:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/372962/avatar/ErTrsw.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حوریا محسنی</title>
            <link>https://virgool.io/@hori1994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خنده‌های شیطانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-dplbmtizwsym</link>
                <description>.بوووق ...بووووق وای خدای من اصلا حواسش نیست! داره مستقیم میاد سمت ما ...بوووق بپیچ، فرمون رو بچرخوووون زود باش...بووووم...بیب..بیب..بیب..بیب..چه صداهای عجیبی! من کجام؟ چرا برام انقدر سخته چشم‌هام رو باز کنم؟ تلاش بیشتری کردم تا چشم‌هام رو باز کنم همه چی تار بود و نمی‌تونستم تشخیص بدم کجام.چندباری چشم‌هام رو باز و بسته کردم تا بهتر بتونم ببینم.یه سقف سفید، میله‌ای که روش چندتا سرم اویزون بود. صدای بیب بیبی که شنیده میشد و هر چند دقیقه یکبار صدای پرشدن باد توی فشارسنج و دردی که از فشار بادشدن کاورش روی بازوهام حس می‌کردم. صدای صوت اکسیژنی که روی دماغ و دهنم بود. چرا من توی بیمارستانم؟ بقیه کجان؟ چی شده؟ یاد اخرین صحنه توی پیچ جاده افتادم و ضربه‌ی محکمی که از برخورد ماشین رو به رو به ماشین ما خورده بود اما دیگه چیز بیشتری یادم نبود. درگیر همین فکرا بودم که دوباره خوابم برد و با صدای پرستار که میگفت به هوش اومده اقای دکتر، بیدار شدم.اما انقدر بیحال بودم که نمی‌تونستم چشم‌هام رو باز کنم. نمی‌دونم چند روز اینجوری گذشت اما حس می‌کردم دارم کم کم بهتر میشم. سروصداهای اطرافم و صحبت دکتر و پرستارارو می‌شنیدم اما اکثر مواقع صدای دیگه‌ای نبود جز صدای دستگاه‌ها و صدای عجیب دیگه‌ای که فکر می‌کردم شاید از تخت کناریم باشه. انگار یه بچه شیطون دم تخت نشسته باشه، پاهاش از لبه تخت اویزون باشه و اون رو تکون بده و بعد بخنده...برام عجیب بود!چندباری به پرستار گفتم و انگار براشون مهم نبود فقط بهم گفتند استراحت کن خسته‌ای...کم کم چشم‌هام رو بیشتر باز نگه می‌داشتم اما به جز ویو سرم و سقف چیز دیگه‌ای معلوم نبود و بیشتر همه‌چیز کلافه‌ام میکرد و دوباره ترجیح میدادم بخوابم. حالم که کمی بهتر شد، با کنجکاوی، سرم رو برگردوندم تا بیشتر اطرافم رو ببینم.تخت من و دستگاه‌ها و یه اتاق خالی که یه در کوچولو برای سرویس بهداشتی بود و یه در اصلی که بسته بود و پرستارها با کارت داخل میشدند. اولش فکر کردم خواب میبینم. چشم‌هام رو بستم و دوباره باز کردم و با دقت نگاه کردم. و هیچ چیز تغییری نکرد!!! صدای باز شدن در رو شنیدم. پرستار با یه لبخند شیرین سمتم میومد.- سلام عزیزم، خداروشکر خیلی بهتری...- چیزی لازم داری برات بیارم؟ .سلامی کردم و با تعجب پرسیدم پس بقیه کجان؟ چرا اتاقم خالی شده؟ لبخندی زد و بامهربونی گفت: عزیزم تو از اول که اومدی همینجا بودی و چون وضعیتت اصلا خوب نبود و دچار عفونت شدید شده بودی گذاشتیمت توی اتاق ایزوله...تو این اتاق خودتی ...فقط دکتر و پرستار اجازه رفت‌وامد دارند. البته هنوزم لازمه اینجا بمونی و بعدش که خطر کامل رفع شد مرخص میشی..با تعجب پرسیدم: یعنی تو اتاق من یه تخت دیگه که یه دختر کوچولو باشه نبود؟ خندید و گفت: نه البته تو خودت هم دختر کوچولو به حساب میای. - استراحت کن عزیزم، کنار تختت یه دکمه هست که اگه کاری داشتی اون زنگ و بزن تا بیایم پیشت. این رو گفت و رفت. .تو دلم میگفتم خیلی بانمک بودی نمکدون!!! و همچنان پیش خودم مطمئن بودم که من صدای خنده دختر کوچولو و پاهاش که از تخت اویزون بود و تکونشون میداد رو میشنیدم..با داروهایی که دکتر بهم داده بود دوباره احساس گیجی بهم دست داد و چشم‌هام رو بستم تا بخوام. هاهاها...خودشه خودشه صدای خنده دختر بچه!!!چشم‌هام رو باز کردم اما خبری نبود. دوباره چشم‌هام رو بستم و حالا صدای پاهاش میومد. اما اینجا که تخت دیگه‌ای نیست!!! هری دلم ریختچشم‌هام رو باز کردم و به پایین تختم نگاه کردم اما خبری نبود. حتما خیالاتی شدم! شاید اثر قرص‌هاست...چشم‌هام رو مجدد بستم و با صدا‌هایی که میشنیدم خوابم برد. نمی‌دونم چقدر خواب بودم اما وقتی پاشدم هوا تاریک بود و نور کم اتاق فقط فضارو روشن نگه داشته بود. یکم خودم رو جا‌به‌جا کردم و با دکمه کنار تخت، تختم رو بالا اوردم تا تو حالت نشسته قرار بگیرم و بتونم یکم اب بخورم. .همین‌طور که تخت بالا میومد و منم با دست دیگه چشم‌هام رو چندباری باز و بسته میکردم تا دیدم بهتر بشه، پایین تختم دختر بچه رو دیدم. چشم تو چشم شدیم و بعد بلند زد زیر خنده و منم چشم‌هام رو بستم با تمام وجود جیغ کشیدم و اون دکمه‌ای که پرستار بهم گفته بود رو فشار دادم. وقتی صدای پرستار رو شنیدم که سراسیمه اومد توی اتاق چشم‌هام رو باز کردم.اون موقع خبری از دختربچه‌ نبود و برای اینکه ضایع نشم، گفتم کابوس دیدم، ترسیدم و تا خوابم ببره پیشم بمونه. این داستان چند شبی ادامه داشت تا پرستار بهم گفت که قراره مرخص بشم و برگردم خونه. جدا از اینکه چقدر دلم برای خونه و خانواده تنگ شده بود فقط دعا دعا میکردم که ازین دلهره و وحشت نجات پیدا میکنم. .عصر همون روز دنبالم اومدن و من رو به خونه بردن چون همچنان خیلی نباید با ادم‌ها در ارتباط میبودم،اتاقم رو مجهز به وسایل مراقبتی کردند و من اونجا مستقر شدم. شب مامانم غذا و داروهام رو بهم داد و شب‌بخیر گفت و در رو بست و رفت و منم با خیال راحت تو نقطه امن اتاق خوابم چشم‌هام رو بستم تا بخوابم که دوباره اون صداهای خنده رو شنیدم ...باورم نمیشد چشم‌هام رو باز کردم پایین تختم نشسته بود و میخندید وای خدای من......اینبار نترسیدم اما صداش اذیتم میکرد و بالشت رو گذاشتم روی صورتم که صداش رو نشنوم.دیدم صدای خنده‌هاش بلند و بلندتر شدمیخواستم بلند شم و دادو بیداد کنم که احساس کردم بالشت روی صورتم محکم‌تر میشد و نمی‌تونستم بلندش کنم. هرچی تلاش و تقلا من بیشتر میشد صدای خنده‌ها بیشتر و نفس‌هام تنگ‌تر...احساس میکردم جون ندارم و سرمای عجیبی رو توی بدن و دست‌هام حس می‌کردم.صدای خنده‌ رو هنوز میشنیدم و فقط خودم رو یه لحظه از تلاش و تقلا رها کردم و بعدش انگار به خواب عمیقی رفتم....</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 15:20:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نازیلا و سرزمین رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-hkih6zdj7wpi</link>
                <description>-نازیلا، نازیلا کجایی دخترم؟ مادر که صدای جواب دخترش را نشنید سراسیمه به سمت اتاق دخترک دوید. نازیلا ناراحت کنار پنجره اتاقش ایستاده و ره بیرون خیره شده بود. -نازیلا عزیزم، اتاق جدیدت رو دوست نداری؟ پدرت اخرین جعبه اسباب‌بازی‌هات رو اورده ببین اونجا گوشه‌ی اتاق گذاشتمش، دوست داری باهم وسایل و بچینیم؟ نازیلا که هنوز بغضی در گلویش داشت رو به مادر به نشونه رضایت سرش رو تکون داد. باهم کنار جعبه نشستن و همین طور که مادر در جعبه رو باز میکرد گفت: دختر قشنگم. می‌دونم اتاق قبلیت رو خیلی دوست داشتی و بهش عادت کرده بودی اما مطمئنم اینجا هم با هم کلی خاطرات خووب میسازیم. عروسک کوچک نازیلا رو از جعبه در اورد و رو به نازیلا گفت ببین کی اینجاست ...نازیلا عروسک رو محکم میان دست‌هایش گرفت و به بغلش فشار داد. ببین بقیه وسایل و لباس‌هایش هم اینجاست بیا بذارش توی اون کیف کوچولوی مخصوص عروسکت...نازیلا عروسک رو روی تختش گذاشت و مشغول مرتب کردن لباس‌ها شد -دینگ دینگ -صدای در خونه است، نازیلا عزیزم بقیه وسایل و هم بچین من ببینم کیه، الان برمیگردم پیشت. نازیلا که همینجور مشعول بود صدای قربون صدقه مادرش رو از بیرون از خونه می‌شنوه و با کنجکاوی به سمت پنجره میره. خودش رو به پنجره نزدیک می‌کنه و با تمام زورش خودش رو روی پنجه پاهاش میکشونه تا قدش بلندتر بشه و پایین پنجره رو ببینه اما نمی‌تونه.نگاهی به اطراف اتاقش میکنه و چشمش به صندلی جلو میزش میوفته. صندلی جلوی میزش رو بلند کرد و جلوی پنجره گذاشت. بالای صندلی رفت و با دستای کوچیکش چند باری گیره پنجره رو کشید تا یه دفعه پنجره باز شد. باد باشدت به صورتش خورد و توی اتاق پیچید در اتاق محکم بسته شد و متوجه صدای افتادن جعبه و پخش وسایل وسط اتاق شد. صدای مادرش و از پایین خونه شنید که بلند بلند میگفت: نازیلا، نازیلا کنار پنجره چیکار میکنی برو تو من الان میام. روی دو زانویش نشست و اروم از صندلی پایین اومد. نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش رو چند دقیقه بست که اتفاق بدی نیوفتاد.کنار جعبه وسایلش که چپ شده بود و وسایلش بیرون ریخته بود برگشت. جعبه مدادرنگی‌ها، عروسک‌های کوچیک و کش‌های رنگی رنگی...همین جوری که داشت وسایل رو میدید متوجه چیز عجیبی بین وسایلش شد. یک وسیله‌ی مربعی شکل بارنگ زرد و نارنجی که بالاش شکل های عجیبی کنده‌کاری شده بود. پایینش شیارهای نازکی یک اندازه که اون رو شبیه شونه کرده بود. نازیلا اولین بار بود که این وسیله رو بین اسباب بازی‌هاش میدی و براش هیجان انگیز و جذاب بود. دستی به شکل‌های بالای اون کشید و با دقت بیشتری بهشون نگاه کرد. موهاش رو باز کرد و به ارامی شونه رو بین موهاش کشید همینطور که به حال خودش بود متوجه نور خیلی زیادی شد که از سمت پنجره به سمتش نزدیک و نزدیک‌تر میشد نور انقدر زیاد بود که نمیتونست جایی و ببینه و چشم‌هاش رو بین دستاش پوشوند و یه دفعه با صدای اب و گنجشو و پرنده به خودش اومد و دستش رو از چشم‌هاش برداشت و دید وسط یه طبیعت سبز و درختای بلند و چشمه‌ای که جلوش بود.برق چشاش و دلهوره‌ای که نمی دونست چیشده و کجاست... بلند شد و اطرافش و نگاه کرد ... شونه هنوز توی دستاش بود نگاش کرد و توی جیب لباسش گذاشت و حرکت کرد بین برگ‌های بلند درخت‌ها، بوی خوب نم خاک و عطر گل‌های رنگی‌رنگی همین جوری که جلوتر میرفت متوجه پرنده‌های ریز عجیبی شد که کنارش بالا و پایین میپریدن و سرصدا میکردن.. ایستاد و نگاه دقیق‌تری بهشون انداخت خم شد و یکیشون رو توی دستاش گرفت... خیلی عجیب بود انگار ژله توی دستاش گرفته ... یه دفعه متوجه چیز عجیبی شد.سریع شونه رو از جیبش دراورد.. پرنده. پرنده دقیقا شبیه شکل کنده کاری روی شونه بود. پرنده رو زمین گذاشت و به سمت کلبه‌ای که از لای درختا دید حرکت کرد. تا رسیدن به کلبه اسب سفید شاخ‌دار و گربه‌شنل پوش و پنگوئن کلاه قرمز رو هم دید... دقیقا شکل‌های روی شونه!!! باهاشون کمی بازی کرد و دوباره به راهش ادامه دادبا کمک حیوونا که همراهش اومده بودن در کلبه رو باز کرد و داخل شد. واویه اتاق چوبی شبیه شهربازی... با کلی اسباب بازی‌های قشنگ و جذاب نازیلا ذوق زده سمت اسباب‌بازی‌ها رفت و مشغول بازی شد... غرق بازی بود و سراز پا نمیشناخت و اصلا متوجه گذشت زمان نبووود. با صدایی بیرون از کلبه به خودش اومد. اهنگی قشنگ مثل سرود بلند شدو سمت در رفت اهنگی که برای نازیلا میخوندن...نازیلای قشنگ من قرمز پوشیدهناز و قشنگ شادی کنان پر از امیده نازیلا جونم...اینجا میمونهما دوستشیم، دوست نداریم تنها بمونه....لبخند رضایت رو صورت نازیلا و ذوقش کاملا مشخص بود..فرشته‌ای کوچک بابال‌های پروانه‌ای بزرگ رنگی رنگی اومد سمتش و شروع به صحبت کردن باهاش کرد. -سلام نازیلا..به شهر رویاهات خوش‌اومدی نازیلا دستش رو به سمت فرشته برد و فرشته روی دستاش نشست..-اینجا واقعا شهر منه؟ -اره ما خیلی وقته که منتظرت بودیم.-اما خانوادم چی؟ اونا نمی‌تونن بیان؟ -نازیلای قشنگم اینجا فقط مخصوص توعه و کسی نمی‌تونه بجز خودت بیاد..-من دیگه نمی تونم برگردم پیش خانوادم؟ -شونه‌ات رو همراهت داری؟ -نازیلا دستش و تو جیبش برد و شونه رو دراورد..-این وسیله بهت کمک می‌کنه دوباره پیششون برگردی، کافیه دست روش بکشی و بعد موهات و شونه کنی...-اگه برم دیگه نمی‌تونم بیام اینجا پیش شماها؟ -چرا عزیزم..هروقت که بخوای با کمک اون شونه می‌تونی بیای اینجا و ما خوشحال میشیم از در کنارت بودن..نازیلا خیلی خیلی خوشحال بود. فرشته براش ارزوهای خوب کرد و بال زد و رفت. نازیلا دوباره داخل کلبه برگشت و چون مطمئن شده بود که دوباره می‌تونه برگرده دست به شونه کشید و موهاش رو شونه کشید. دوباره متوجه نور زیاد شد و وقتی به خودش اومد تو اتاقش کنار وسایلش بود. کلی ذوق داشت و دور و برش و نگاه کرداول بلند شد که پیش مادرش بره و براش داستان رو تعریف کنه اما بعد با خودش گفت حرفش رو باور نمیکنه و دوباره سمت اتاقش برگشت.شونه رو داخل جعبه ارزوهاش گذاشت و شروع به جمع و جور کردن اتاقش شد. صدای مادرش و شنید که میگفت نازیلا نازیلاااا بیا غذا حاضره... دوباره نگاهی به شونه انداخت و انگار دوباره برای رفتنش برنامه‌ها داره در جعبه رو بست و به سمت اتاق پذیرایی برای خوردن غذا رفت... چشم‌هاش براق و پر از ذوق و هیجان بود...</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 13:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیله‌ات را بگشا...</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7-oqgcgqbtkj3h</link>
                <description>با صدای زنگ بیدار شدم دوست داشتم کمی بیشتر بخوابم، اما امروز همون روز مهمی بود که مدت‌ها منتظرش بودم...تختم رو تمیز کردم و همزمان نفس‌های عمیق میکشیدم تا کمی اروم‌تر باشم و با استرس کمتری آماده بشم. رفتم دست‌شویی که دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنمدر رو باز کردم و با خودم توی آیینه چشم تو چشم شدم دستم رو نزدیک صورتم روی آیینه گذاشتم و با خودم گفتم بالاخره اون روزا تموم شد ...بالاخره تونستی و الان دقیقا همون روزیه که مدت‌ها منتظرش بودییه لحظه رفتم به دوسال پیش همچین روزی جلوی همین آیینه که به خودم قول رسیدن به امروز رو دادم.اون روز هم دستم رو گذاشتم رو آیینه و داشتم زار زار گریه میکردم اون روز هم دستم رو گذاشتم رو آیینه و داشتم زار زار گریه روزهای ناخوشایندی بود وقتی بعد یک دعوای مفصل سر کار و گذاشتن نامه استعفا رو میز مدیر از شرکت اومدم بیرون و به امید اینکه برم پیشش بلکه اروم‌تر بشم همه خشمم رو کنترل کردم .وقتی رسیدم توی کافه‌ای که قرار داشتیم فقط با یه نامه که گارسون بهم داد رو به رو شدم. نامه‌ای که همیشه ترس از خوندنش داشتم. نامه رو که باز میکردم دست و دلم میلرزید و فقط تو دلم میگفتم کاش اون چیزی که همیشه فکر می‌کردم نباشه اما امان از اینکه ادم از هرچی میترسه سرش میاد دقیقا همون نامه با همون مضمون بود. - عزیزم متاسفم که حتی طاقتش رو ندارم حضورا باهات خداحافظی کنم وقت رفتن رسیده و من ناتوان ار لحظات خداحافظی می‌دونم که من رو به خاطر این کارم نمیبخشی اما اگر میدیدمت قطعا از رفتنم پشیمون میشدم و تو می‌دونی که من چقدر برای درست شدن شرایط رفتن تلاش کردم تو شاهد تمام تلاش‌های من بودی و بیشتر از هر کسی می‌دونی چقدر میخوام که برم.ازت معذرت میخوام. می دونم که من لایق محبت‌های تو نیستم پس همینجا برای همیشه ازت خداحافظی می‌کنم و مطمئنم تو بهترین خودت ،که لایق موندن در کنارت باشه رو پیدا می‌کنی... .باورم نمی‌شد نمی‌تونستم نفس بکشم بغضی که نمی‌دونستم قورتش بدم یا بالا بیارمش همه‌چی روی سرم خراب شد . فقط در عرض چند ساعت هم کارم رو از دست داده بودم هم کسی رو که حتی بیش‌تر از خودم دوستش داشتم.فقط بلند شدم و خودم رو به گوشه کنجی رسوندم تا بتونم هوا بخورم چند ساعتی فقط به افق خیره شده بودم و مغزم خالیه خالی بود حتی نمی‌تونستم گریه کنم.با تماس دوستم به خودم اومدم گوشی رو برداشتم..با داد و فریاد میپرسید کجایید پس یک ساعت جلوی در منتظریم فقط بهش گفتم من نمیام و قطع کردم.و بعد تماس و تماس و تماس .بلند شدم و با حالی که انگار یک روز کامل کتکم زدن سمت خونه رفتم. بعد رسیدن فقط رفتم توی دست‌شویی و گریه کردم و اون روز هم دستم روی آیینه و در حال سرزنش کردن خودم بودم. تا مدت‌ها توی جمع حاضر نمیشدم.اشتهام کم شده بود و حوصله کاری نداشتم.دنبال کار نمی‌رفتم زمانم کاملا هدر میشد و یه جورایی فقط صبحم رو شب و شبم رو صبح میکردم .خودم هم خسته شده بودم ازین تکرار تکراری اما فقط انجامش میدادم. بعد چند هفته دوست‌هام به زور برای اینکه روحیه‌ام عوض بشه من رو به مهمونی دوستانه دعوت کردند و اونجا وسط مهمونی با پخش اهنگی که کلی باهاش خاطره داشتم احساساتم خط خطی شد و از حال رفتم. تقریبا تمام پول پس‌اندازم رو خرج کرده بودم و اگه همینجوری ادامه میدادم برای ماه بعد نه پولی برای خوردن داشتم و نه می‌تونستم اجاره خونه رو بدم اون شب هم با همون حال بعد فقط خودم رو تو همین آیینه نگاه کردم و گفتم گند زدی گند.....اون شب با حال خراب و چشم‌های پر از اشک خوابم برد و فرداش که دقیقا همین روز اما دو سال پیش بود بعد از اینکه صورتم رو شستم خودم رو تو آیینه نگاه کردم و گفتم به خودت بیا دختر داری چیکار میکنی با خودت !.. و به خودم قول دادم من شرایط رو تغییر میدم قوی می‌ایستم و میسازم.دست و صورتم رو شستم و آماده شدم و رفتم دنبال کار جدید از اون روز برای خودم تلاش کردم کلاس‌های مختلف زندگی جدید کار جدید دستاوردهای جدید  و امروز جلوی این آیینه به خودم افتخار می‌کنم امروز روز افتتاحیه شرکت خودم هست که بعد این دوسال زحمت و تلاش تونستم به نتیجه برسونمش.آفرین دختر با افتخار به خودم صورتم رو شستم و آماده شدم و حرکت کردم تا به مراسم شرکت برسم قرار بود برای مراسم از شرکت‌هایی از خارج از کشور هم مهمون‌هایی داشته باشیم و نگران برگزاری مراسم به درستی بودم و تمام طول مسیر با مسئولان تدارکات هماهنگی‌های لازم رو انجام و فرایند‌هارو چک می‌کردم وارد پارکینگ شرکت شدم، بعد پارک پاشینم و رفتن داخل آسانسور ، دکمه طبقه چهارم رو زدم تا به اتاق کنفرانس بروم و نظارتی روی کارها داسته باشم که فردی با لباس کارگری وارد اسانسور شد و سلام کردمن که سرم داخل دفتر برنامه‌هام بود تا لیست کارهارو چک کنم بدون بالا اوردن سرم سلام کردم. صدای رسیدن آسانسور را شنیدم و خواستم بیرون برم که کارگر با دستش مانع بیرون رفتنم شد و دکمه بستن آسانسور را زد شاکی شدم و با صدای بلند گفتم آقای محترم چیکار می‌کنید چطور جرات می‌کنید ... همین طور که درهای آسانسور بسته میشد کارگر کلایش را برداشت و رو به من کرد .سلام متاسفم که توی این شرایط میبینمت طاقت خدافظی نداشتم اما نمیدونستم چطور جرات سلام پیدا کنم.....</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 13:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-s1z7qhcnkiw1</link>
                <description>صدای خش خش برگ‌ها که زیرپاهام لگدمال میشدند فوق‌العاده برام لذت‌بخش بود...برگ‌های زرد و نارنجی و قرمزی که خشک شده بودند و هر چند وقت از روی درخت‌ها برگای جدیدی رقص‌کنان مثل برف شادی روی زمین می‌نشستند. با رقص برگا نسیم خنکی صورتم رو نوازش می‌کرد و وای من عاشق همه‌ی این منظره‌ و این زمانی که می‌گذشت بودمراهی که میرفتم تونلی از درخت‌های بلند که شاخه‌هاشون درهم‌تنیده بود و راهی پایین‌ترش که برای گذر ماشین‌ها در نظر گرفته شده بود...از اینکه ماشینی ازون مسیر رد نمیشد خوشحال بودم و توی ذهنم برنامه میچیدم که چطوری ازین هوا و منظره و سکوتی بدون حضور آدم‌ها و صدای طبیعت لذت ببرم. کودک درونم میل به شیطنت بیشتر نشون میداد و منم رهایش گذاشتم تا لذت بیشتری ببرد که خودم رو رقص کنان بین برگ‌‌ها دیدم.. انگار انها به وجد آمده بودند و با رقص من زیر پایم جشنی راه انداختند...لذت رهاییم را با کلمات نمی‌توانم بگویم باید می‌توانستید همراه من در این بهشت کوچک حسش کنید.تخته سنگی پیدا کردم و برای رفع خستگی رویش نشستم کمی چشم‌هایم رو بستم تا ادای این یونگین‌ها رو دربیاورم و پوزخندی که انگار من خودم استادم و مریدانی در کنارم هستند تا باهم به خلسه برویم و تمام انرژی‌های این طبیعت زیبا رو در خود بیدار کنیم. چشم‌هام رو بستم چند نفس عمیق کشیدم و به صداهای اطرافم گوش دادم سکوت عجیبی بود دوباره نفس عمیق کشیدم و خواستم با تمرکز بیشتری صداهای دورم رو تشخیص بدم. صدای نسیم بین درختان، صدای گنجشک‌هایی که ارام و قرار نداشتند، صدای برگ‌ها که با تکان بدنم خورد میشدند صدای کلاغی که حس میکردم خیلی جاه طلب هست و همه چی به راحتی در ذهنم با صداها شکل میگرفت...ارامش سرتاپایم رو گرفته بود که صدای عجیب و غریبی دلهره‌ای به دلم انداخت ...صدایی که مثل زوزه از کنار گوشم گذشت، چشمهام رو سریع باز کردم و با تعجب و ترس همه‌ی اطرافم رو نگاه کردمتا دور دست‌ها چیزی نبود جز طبیعت ..باخودم گفتم حتما خیالاتی شدم و دوباره چشم‌هایم رو بستم و نفس‌های عمیقی کشیدم اینبار زوزه و صدای پرابهامی که چیزی زمزمه میکرد دوباره چشم‌هام رو باز کردم و بلند داد زدم بسه دیگه، این چه شوخیه مسخره‌ایه بیا بیرون و خودت و نشون بده‌..اما خبری نبود ...بلند شدم و خودم رو جمع و جور کردم یه نگاه به جاده‌ی پایینی انداختم اما نه ماشینی بود نه اثری از ادمی...حرکت کردم و قدم‌هام رو تندتر و بلندتر کردم هرچی جلوتر میرفتم راه خروجی به سمت جاده‌ی پایینی رو پیدا نمیکردم با خودم اروم اروم حرف میزدم تا ترسم از بین بره و راهی یا کسی رو پیدا کنم صدای ماشینی به گوشم رسید و ته دلم خوشحال که خداروشکر ...بالاخره کسی رو پیدا کردم.سرم رو از لابه لای تنه درخت‌ها بیرون اوردم تا موقع نزدیک شدن ماشین داد بزنم ماشین که نزدیک شد با صدای بلند داد زدم کمک وایستا وایستا و با یک دست از لای ساقه‌ها دست تکون دادم...اما ماشین با سرعت از جاده گذشت هوا داشت به سمت تاریک شدن میرفت و ترس عجیب و غریبی وجودم رو گرفته بود قدم‌هام رو تندتر کردم به دنبال راهی برای رفتن به جاده‌ی پایینی و پیدا کردن ادمی برای کمک می‌گشتم.بالاخره بین درخت‌ها راه باریکی پیدا کردم و از ترس پیدا نکردن راهی دیگر به تنگی و شیب تندش قانع شدم.خودم را کج کردم که کنترلم رو از دست ندم و راحت تر به باپیین بروم اما پا‌هایم سر میخورد و از ترس مینشستم... تا اخر با نشستن کنترلم رو از دست دادم و به وسط جاده سرخوردم...تا به خودم بیام صدای ماشینی که با سرعت به سمتم می‌اومد رو شنیدم و انگار که من رو نمیبیند با سرعت هرچه تمام به من نزدیک و نزدیک تر شدو من فقط باچشم‌های بسته خودم رو به گوشه‌ی جاده کشاندم و بعدم با فحش که مگه کوری چشم‌هام رو بستم و به گریه افتادم.بلند شدم و با تن‌درد،  گرد و خاک رو از تنم پاک کردم ماشین بعدی نزدیک میشد و کلی دست تکون دادم و فریاد زدم اما راننده حتی به من نگاه نکرد و رد شد و من حیرون از اینکه چرا من رو نمیبینند به جلو راه افتادم تا شاید مغازه‌ای پیدا کنم...چند ماشین دیگر هم رد شدند و باز هم نتیجه‌ای نداشت!! چرا من را نمی‌بینندصدای یک کامیون که نزدیک میشد رو حس کردم با همه‌ی ترس تو وجودم وسط خیابون پریدم کامیون با تمام سرعت میومد و بازم انگار من وسط خیابون دیده نمیشدمتا نزدیک شدن کامیون وسط خیابون موندم و با ناامیدی چشم‌هام رو بستم و منتظر موندم صدای نزدیک و نزدیک‌تر شدن و حس میکردم موقع خوردن کامیون به بدنم با جیغ بلندی به خودم اومدم که از خواب پریدمحس تپش قلب شدید، لرزش بدنم، چشم‌هام که ترشده بود و فقط خوشحال که ازین داستان وحشتناک نجات پیدا کردم....</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 13:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-cxgj2dcmbenk</link>
                <description>امروز میخوام براتون داستان سفر تغییر خودم و تعریف کنم، همه چیز از یه روز خیلی خیلی معمولی شروع شد. یه روزی که احتمالا خیلی از ماها زیاد تجربه اش می کنیم. اون روز معمولی که برای من شروع یه سفر خاص و رقم زد یه روز با هوای ابری بود که با کلی اعصاب خوردی شروع شد... دعوای اول صبح با خانواده که می گفتن این چه وضعیه دیگه نه برنامه ای داری و نه نظمی و نه هدفی!! اینکه نشد زندگی!...به خودت بیا الان جوونی و کلی زمان داری بعدا پشیمون میشی از اینکه این زمان ارزشمندت و از دست دادی. یه صدایی از آشپزخونه میگفت اره مادر من سن تو بودم کلی کتاب می خوندم، بشین کتاب بخون به جای انقدر وقت تلف کردن . برادرم هم که طبق معمول دست گرفته بود و میخندید میگفت اره دیگه همش به خاطر اینه که همش سرت تو گوشیه!!..منم که خسته ازین حرف های تکراری، غذا خوردم و رفتم دنبال دوستم که بریم دانشگاه. اما وسط راه دیدم پیام داده تو دیگه کی هستی ..ادم انقدر وقت نشناس؟ نیا دنبالم من حرکت کردم.منم که در اوج اعصاب خوردی قدم میزدم و کلی فکر تو ذهنم بود که اینا من و سرزنش می کنن ،چرا نمیبینن اون موقع که من نفر اول بودم ..یا اصلا همیشه خاله بهم میگه تو خیلی خوبی بقیه بیان ازت یاد بگیرن ...همین جوری که این فکرها ذهنم و مشغول کرده بود با صدای رعدوبرق به خودم اومدم و یهو چنان بارونی شروع شد که انگار سیل میومد.منم که حواسم به هوا نبود اصلا، نه چتر همراهم بود و نه لباس مناسب برای هوای بارونی..رفتم توی اولین مغازه تا شدت بارون کم بشه و بعد برم سمت دانشگاه.اما عجب مغازه‌ی عجیب و غریبی!!!!حتما الان تو ذهنتون این سوال پیش اومده که چیه یه مغازه می تونه عجیب و غریب باشه.نه؟ اره خوب مغازه، یه مغازه‌ی معمولی بود ولی همون مغازه معمولی اون روز تلنگر زندگی من شد...شروع سفر تغییر من.داشتم تعریف میکردم، با همون سرو وضع نیمه خیس وارد مغازه شدم. شیشه عینکم و تمیز کردم و گذاشتم چشمم و وقتی نگاه کردم فقط خودم و دیدم ! چندین من! عجیبه، نه؟ چطوری چندین من؟ یعنی چی؟راستش من رفته بودم تو یه مغازه آیینه فروشی معمولی که پر از آیینه بود، و چیزی که از هر طرف اونجا معلوم بود، فقط من بودم از زاویه های مختلف و توی قاب‌های مختلف.این کیه؟ من کدومم؟ این قاب قشنگه ؟ اونی که بزرگ تره؟ اون که شیشه اش کمی ترک داره؟ من کی هستم؟شدت بارون کم شد و زمان زیادی هم نداشتم باید سریع خودم و میرسوندم به دانشگاه. از مغازه اومدم بیرون و به راهم ادامه دادم و کل مسیر فکرم به اون آیینه ها و من داخل اونا بود. کلاس شروع شد، خیلی حوصله ی کلاس و نداشتم و حواسم نبود تا اینکه یه بحث جالبی بین بچه ها شروع شد. من رشته ام و دوست ندارم. من نمی دونم چه شغلی و دوست دارم واقعا ! و همین جوری هرکی چیزی میگفت .اونروز استاد یه سوال عجیب از بچه ها پرسید. سوال این بود که خودتون و توی 5 دقیقه تعریف کنید ..هرکسی یه تعریفی گفت که چیزی بود که از بقیه شنیده بود یا تاییدی که گرفته بود یا بعضی هام دقیق میتونستن خودشون و تعریف کنن من اما نمی دونستم تعریف من چیه؟ من چی باید بگم؟ همون تعریف دوستم؟ یا دعواهای امروز خانواده!! یا تعریف خاله ام ؟ خودم چی می دونم از خودم ؟ این تعریف ها منم واقعا؟! استاد اون روز اشاره کردن که شما وقتی خودتون و می تونید تعریف کنید که خودتون و بشناسید و بعدش برامون یه شعر قشنگ از مولانا خوندنبیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست، در خود به طلب هرآنچه خواهی که تویی! کلاس تموم شد و من کل مسیر برگشت به خونه هنوز به فکر اون آیینه ها و سوال استاد و شعر آخر کلاس بودم.من واقعا کی هستم؟ آیا کی هستم مربوط به زمان خاصیه؟ باید الان و بگم یا چند سال پیش و یا چند سال بعد؟من کی هستم آیا توصیف قیافه منه ؟ اخلاقمه ؟ چه خصوصیاتی و شامل میشه؟!من کی هستم کسیه که قبلا بودم ؟ یا کسیه که می خوام بشم یا الان؟من کی هستم تعریف خانواده است ؟ یا دوست و آشنا یا من تعریف خودم و باید داشته باشم؟ چرا من تو کلاس نتونستم خودم و تعریف کنم؟؟؟ وقتی رسیدم خونه رفتم سراغ اینترنت و گشتن دنبال سوال هایی که ذهنم و مشغول کرده بود. همین جوری که میگشتم رسیدم به این شعر :که باشم من؟ مرا از من خبر کنچه معنی دارد &quot;اندر خود سفر کن&quot;دگر کردی سوال از من که من چیستمرا از من خبر کن تا که من کیست همه یک نوردان اشباح و ارواح گه از آیینه پیدا گه ز مصباح تو گویی لفظ من در هر عبارت به سوی روح می باشد اشارتچو کردی پیشوای خود خرد رانمی دانی ز جزو خویش خود را برو ای خواجه خود رانیک بشناس که نبود فربهی مانند آماسیکی ره برتر از کون و مکان شو جهان بگذار و خود در خود جهان شو کسی این راه داند کو گذر کرد ز جز وی سوی کلی یک سفر کرد&quot; گلشن راز، ص 3 &quot;شعر عجیب و قشنگی بود. اون روز فهمیدم لازمه که آماده بشم برای یه سفر به درون خودم برای پیدا کردن سوال من کی هستم . از اون روز خاص، سفر من شروع شد، سفر عجیب و البته دلنشین.اگه بخوام راجع به سفرم خلاصه براتون بگم من این سفر و تشبیه می کنم به رفتن به یه برج بلند، یه برجی که من قرار بود برم تک تک اتاق هاش و بگردم و توی هر اتاق باید یه قسمت از پازل من کی هستم و پیدا میکردم. هرچی میرفتم طبقه های بالاتر و اتاق های بیشتری و می چرخیدم پازل من کامل تر میشد. البته که توی این برج بعضی اتاق ها تاریک و ترسناک بودن، بعضی وقتا باید کلی با خودم کلنجار میرفتم تا بتونم در اتاق و باز کنم، گاهی مجبور بودم تو یه اتاق کلی بگردم تا اون قسمت گمشده ام و پیدا کنم و حتی بعضی وقتا لازم بود از یه سری وسایل مثل چراغ قوه و نقشه ساختمون کمکی بگیرم.وقتی قسمت های مختلف پازلم و پیدا کردم با همه سختی هاش من اون موقع می تونستم خودم و تعریف کنم. می تونستم بگم من کی هستم.دیگه لازم نبود از بقیه سوال کنم من کی هستم. دیگه برای اینکه حس خوب داشته باشم لازم نبود بقیه تشویقم کنن، دیگه با انتقادهای بقیه خشمگین نمی شدم، دیگه زندگی من زندگی خودم بود نه اطرافیانم. دیگه می دونستم چی می خوام ، چی دوست دارم، کجا هستم و کجا می خوام برم، دیگه ازین شاخه به اون شاخه نمیپریدم، دیگه ارزش هام و می دونستم ..با شعری زیبا از مولانا داستانم و تموم می کنم:ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد ازین میزان خود شو تا شوی موزون خویشاین داستان سفر تغییر من بود. سفر تغییر شما چطوری بوده؟اگه هنوز سفری و شروع نکردید ، دوست دارید این سفر و تجربه کنید؟</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 10:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عَشَقه</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%B9%D9%8E%D8%B4%D9%8E%D9%82%D9%87-ealozcjakuon</link>
                <description>دو ضربه‌ای رو روی شونه‌هام حس کردم و صدای ظریفی که گفت: &quot; عزیزم فکر کنم گوشی شماست که داره زنگ میخوره &quot; روم رو برگردوندم خانم خوش چهره‌ای بود که لبخند قشنگی بر لب داشت. تشکر کردم و گوشیم رو از کیفم دراوردم تا چک کنم. بین شلوغیای مترو و آشفتگی ذهنم متوجه صدای زنگ نشده بودم.سه تا تماس از دست رفته از یک شماره‌ی ناشناس!... صفحه گوشی و خاموش کردم و تو دلم گفتم حتما اشتباه گرفته و اگه کسیم باشه که کار داشته باشه، دوباره زنگ میزنه.نزدیک به ایستگاهی می‌شدم که میخواستم پیاده شم. خودم رو به در خروجی رسوندم و اماده‌ی باز شدن در شدم. صدای ترمز و تکونی در اثر ایستادن.در باز شد و با فشار بقیه که میخواستند خارج بشوند به بیرون هل داده شدم.تو حال خودم نبودم هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و زدم اهنگ &quot; چه آتش‌ها &quot;  همایون شجریان پخش شه و صداشم تا ته بلند کردم. &quot; تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب&quot;با خودم زمزمه میکردم و از پله‌های مترو بالا میرفتم. ته دلم غم عجیبی بود، یاد دل تنگی عمیقی افتاده بودم که نسبت بهش داشتم. خیلی از زمان جداییم و می‌گذشت و یادمه اخرین بار فقط بهم گفت خیلی دوست دارم. و بعدش دیگه تا امروز حتی باهم صحبتی نکرده بودیم.فقط انتظار و انتظار و انتظار....اون از ته دل خواستن و نرسیدن کلافه‌ و ناامیدم کرده بود.وقتی خاطرات رو یادآوری می‌کردم انقباض شدیدی در گلوم حس می‌کردم که دردناک بود. عصبانی بودم و ته دلم می‌گفتم چه دوست داشتنی که حتی بهم توضیح نداد میخواد بره و چرا می‌خواد بره‌...یاد تک تک لحظاتی که زل میزدم به گوشی و از ته ته دلم ارزو می‌کردم فقط یه پیام ببینم ازش تا همین امروزی که سنگینی عجیبی تو دلم حس می‌کردم....گرمای تابستون کلافه‌ام کرده بود و از تشنگی دهنم خشک شده بود، اول فکر کردم برم اب معدنی بگیرم و بعدش دیدم نزدیکم به کافه‌ی همیشگی و بد نیست برم همونجا یه نوشیدنیه خنک بخورم. قدم‌هام رو تندتر کردم و فقط ته ذهنم یادم اومد که چی شد اون کافه شده بود پاتوق همیشگیم...منتظر موندن برای دیدار کسی که هیچوقت از اونجا رد نشد!... رسیدم جلوی کافه و در کشوییش رو اروم باز کردم.با لبخندی که باز منم سلام کردم نشستم جای همیشگیم.فراپاچینو سفارش دادم. هم به خنکی و هم به قهوه‌اش شدیدا احتیاج داشتم. دفترم رو از تو کیفم درآوردم تا بنویسم. میون کلمه‌ها و جمله‌ها غرق بودم که با صدای عجیبی به خودم اومدم. - فکر می‌کردم اینجا بتونم پیدات کنمصدای...صدای عجیب و آشناییه احساس کردم قلبم از جاش اب شد و ریخت رو زمین.ضربان قلبم تندتر و تندتر می‌شد و کم مونده بود از جاش کنده بشهصدای....حتما اشتباه می‌کنم.روم رو برگردوندم سمت صداباورم نمیشد، فکر کردم توهم زدم قلبم داشت از جاش کنده میشد و گوشه‌ی چشمم که خیس شده بود.عصبانیتی پنهان که ازش هرچیزی برمیومد.لبخند شیرین همیشگیش رو صورتش بود.سلام کرد و دستش رو روی شونه‌هام گذاشت.- می‌دونم تعجب کردی، لطفا بذار همه‌چیز رو توضیح بدم.چشاش براق‌تر از همیشه بود و صداش کمی خش دار...دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و زار زار گریه کنم و از طرفی عصبانیتی عجیب که دوست داشتم کشیده‌ای محکم نثار گونه‌هاش کنم.لال شده بودم...و فقط تو ذهنم یه شعر رو زمزمه می‌کردم: &quot; هوشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد.&quot;</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 10:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دژاگه</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%AF%DA%98%D8%A7%DA%AF%D9%87-tzlycwzqyy0u</link>
                <description>یادم آید که شبی سخت برآشفته شدمنگران بودم،  به دیدار تو من قانع شدمگفته بودی که مرا می‌بخشی میدانم راز این درد نهان را که نگفتی چه کنم دل من در تپش دلهره‌ها جان میداد تپش قلب تورا من که ندانم چه کنممیروی از بر من روی مگردان هرگز من بیچاره فغان، اشک روان را چه کنم#حوری_مینویسد</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 02:03:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگجوی درون...</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-liggasbm2okx</link>
                <description>.می دونستم بعضی چیزا گفتنش راحته و انجام دادنشون سخت...من اما میخواستم انجامش بدم. بارها می‌شنیدم که می‌گفتند تو دختری نمی‌تونی و من هربار بیشتر جنگجوی درون به قلیان در میومد. همونجا شمشیر می‌کشید و هرچی دورش بود و زخمی میکرد...بلند شدم برای خودم چای دم کردم، توش هل و دارچینم ریختم تا گرماش جون بده به بدنم. بعدم برای خودم ریختم توی همون استکان کمر باریک و یک گلم گذاشتم روش. با اون شاخه گل یاس که تازه از حیاط چیده بودم و بوش ..اخ از بوش نگم براتون، گذاشتمش تو سینی و بردم دم تراس...تراسمون کوچیکه اما با صفاست.سبز سبز دوتا صندلی و یه میز جمع و جور و رو به روت بی انتهایی از طبیعت سبز...نشستم رو صندلی و چندباری وول خوردم تا قشنگ مطمئن بشم از راحتی جام... موهام و جمع کردم و پیچ دادم بالای سرم و با یه مداد نگهش داشتم اونجا...شکلات تلخ و از بسته‌ی قرمزش نصف شده گذاشتم دهنم و بعدش قلپ چای...چه طعم و حس عجیبی چقدر خوب وجودم گرم میشدچقدر مطمئن بودم دفتر اهدافم و باز کردم چندتاییش رو تیک زدم...عجیب نوشتن به محقق شدنشون کمکم میکرد...اما رسیده بودم به اون هدف سخته ...نگاش کردم و ته دلم گفتم مال منی، هر کاری شده میکنم تا بدستت بیارم. و جنگجوی درونم که ازین حرفم به وجد اومده بود و بشکن میزد و از درون صدای یس یس یسش خنده به لبم گذاشت. مدادم رو برداشتم و شروع کردم....من میخواستم انجامش بدم.#حوری_مینویسد با وقت چند دقیقه مانده به ظهردر هوایی بس گرم زیر کولر ...۱۴۰۰/۰۴/۰۹</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 11:45:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانی شبانه...</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-ascuzsob1rvk</link>
                <description>شب شده بودهمون ساعت چند دقیقه گذشته از یک.از دوازده که میگذشت نگرانی هایم بیدار میشدند.. بارها با خودم میگفتم اینبار که زنگ را بزنند خود را به خواب میزنم..بگذار فکر کنند کسی خانه نیست و رهایم کنند.اما همینکه صدایشان می‌آمد از خود بی خود میشدم و در را باز میکردم. یکی دو نفر هم نبودند.نگرانی ها و نگرانی ها و نگرانیییی ها...بدترش هم این بود که می‌امدند و نمی‌رفتند. چندبار خودم را به خواب زدم گفتم اینبار حتما موفق میشوم! اما نشد که نشد ...دلم لک زده بود که ساعت از دوازده بگذرد و من چشم بسته در تخت خواب نرم و آرامم چشم بسته رویاهای قشنگ ببینم.یکبار هم که یک ساعتی مانده به دوازده چشم برهم گذاشتم، نگرانی‌ها امان ندادند و متوسل به خوابم شده بودند. نمی دانم این وابستگی ای که به مهمانی شبانه‌ی من پیدا کردند چیست دیگر...تصمیم گرفتم این بار تشک بر آب بندازم، زیر ماه روشن باشم و دری نباشد که بکوبند شاید اینگونه بند ناف این وابستگی نگرانی‌ها به مهمانی شبانه من هم پاره شود. اینبار اگر در میان آب راحت چشم بر هم گذاشتم، شاید دیگر نیازی به خانه و تختم نباشد...چند دقیقه سکوتم کافی است بر‌می‌گردم. ۱۴۰۰.۰۳.۲۹ قول داده بود خرداد خوب می‌گذرد.به وقت زمان‌هایی که از نیمه شب میگذرد.#حوری_مینویسد</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 01:24:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب های طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pkt8b3tglrrj</link>
                <description>قلم رو به دست میگیرم...دفترم رو باز میکنم ورق میزنم تا به صفحه‌ی خالی اش برسم..سنگینی اتفاق‌هایی که گذشت و توش ثبت کردم باعث میشه دلم بخواد زودتر به صفحه‌ی خالی برسم.تندتر ورق میزنم..سنگینی خاصی رو در دلم حس میکنم.نفس عمیقی میکشم و بالاخره به صفحه خالی میرسم...از کجا شروع کنم ؟ میدونم نوشتن این سری با دفعه‌های قبل فرق داره... انگار نمیخوام بنویسم.میدونم نوشتنم ممکنه به چیزهای خوبی ختم نشه...تو دلم میگم اینم مثل قبلیا میگذره زود باش شروع کن و نریز تو خودت اینجا باشه بهتره...هنوز مطمئن نیستم چطور شروعش کنم ...هندزفری و میذارم تو گوشم آهنگ خوابهای طلایی و پلی میکنم..لا..لا...لا....لالالا...با صداش برمیگردم به زمان دبستان ، لولین باری که اهنگ و شنیدم و انقدر دوسش داشتم که گفتم باید خودم با ارگم بزنمش... نتش و بلد نبودم انقدر گذاشتم گوشش دادم و رو ارگ با نت های مختلف زدم تا شبیه خودش بشه..بعدش انقدر ذوق داشتم که تونستم دیدی تونستم من هرکاری بخوام و بالاخره انجامش میدم...با صدای رعد و برق برمیگردم پشت میزم و قلمی که مونده رو کاغذ و اون سنگینی جو..دوست ندارم اینجا باشم...برگرد برگرد دوباره همون قدیم همون روزایی که چقدر با چیزای ساده خوشحال بودی .. همون روزایی که برای خواسته‌هات تلاش میکردی و تلاش..شر..شر...شر بارون داره شدیدتر میشه..من عاشق بارونم، صداش، بوش ..این مواقع میرم تو تراس و چشم هام و میبندم و گوش میدم و بو میکنم و انقدر حس خوب جذب میکنم که حد نداره..اما امشب...من چم شده ؟!؟! پاشو حوریا پاشو...اشکی که از چشم تا گونه ام را خیس میکند.به خودت بیا حوریاااا تو قول دادی قوی باشی.سکوت همچنان در فضا حاکم است..شر شر بارون و اشک هایی که نمی دانم از کجا می ایند ..لا ....لا...لا.....لالالا..لالا#حوری_مینویسد ۱۳۹۹/۱۱/۲۳</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 20:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-cph3poejdyi8</link>
                <description>سرمای اول صبح و حس میکنم تو تخت غلت میزنم و خودم رو جمع میکنم تا پاهام بره زیر پتو و گرم بشم..هنوز دلم میخواد بیشتر بخوابم و از طرفی کلی کار دادم که باید بهشون برسم..یه حس نموخوااام درونی عجیبی و یه اقتدار بیرونی که داره اون و به مبارزه دعوت میکنه .. بسه بسه پامیشم دعوا نکنید ! گوشیم و از بالا سرم برمیدارم و یک چشم ساعت و چک میکنم..وای باورم نمیشه ۶ و نیم صبحه که چرا حس ظهر دارم پس !گوشی و خاموش میکنم دوباره میپیچم لای پتو و چشام و محکم میبندمبخواب هنوز وقت داری ...هوووف خیلی بده که وقتی بیدار میشم دیگه خوابم نمیبرهچشام بسته‌است و از پنجره‌ی بالای تخت صدای پرنده‌ها رو میشنوم چقدر شلوغ میکنن? سوسوی افتاب میخوره به چشمم، پتو رو کنار میزنم که بلند شم .اوووف چرا انقدر سردهعادت دارم صبح ها مینویسم دفتر بالای سرم و با مداد کنارش بر میدارم هندزفری و میذارم تو گوشم که اهنگ گوش کنم اما صدای گنجیشک و کلاغ و کبوترای بیرون خونه خیلی قشنگ بود . هندزفری و بر میدارم ۲ دقیقه چشام و میبندم و به صداها گوش میدم و نفس‌های عمیق میکشم و بعد چشم‌هام و باز میکنم و با همه‌ی حس‌های خوب شروع به نوشتن میکنم.#حوری_مینویسد</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 20:31:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-hekvfanqvsyk</link>
                <description>اهسته قدم میزدممثل همیشه ذهنم پر از فکر و خیال و مثل همیشه بین کلی خیال جرقه‌هایی از جنس ایده‌هایی نو...ذوق عجیبی ته دلم روشن میشد و بعد روشنایی اش مثل سوسوی یک چراغ کهنه‌ی رو به سوخته خاموش میشد.با خودم میگفتم هی حواست هست شاید هر کدامشان فرصتی برای شروع جدید باشد و باز منه نه نمیشه‌ای که میگفت به چه دل خوش کردی؟!...اضطراب شدیدی در دلم بود اینبار فقط به تپش قلب و نفس‌هایی که به سختی بیرون می‌آمد ختم نشد...تک تک سلولهای بدنم لرزش خاصی را حس میکرد.چه برسرم می‌آمد، نمیدانم! دلم فقط میخواست چشمی برهم بذارم و  همه چی تمام شود...من چرا راهم را گم کرده‌ام هوا تاریک بود فکر میکردم همین که راه را بلدم کافیست.نمی دانستم که اینجوری نمیشود...و منی که تنها بین راهی که گمش کرده بود رها شده بود...بادی گرم که صورتم را می‌بوسیدزوزه‌ی سگی که نمی‌دانم چقدر از من دور بود.چقدر ترسیده بودم...#حوری_مینویسد به وقت شبی که تا صبح راهی دراز دارد.</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 20:28:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@hori1994/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-m7xyuosmghwu</link>
                <description>چرا وقتی دلم به شدت می‌گیره دوست دارم بنویسم؟ نمی دونم شاید بازی با کلمه ها من و از تو دل غم یه لحظه میاره بیرون...غم همیشه جزئی از زندگی بوده و هست نمیشه انکارش کرد نمیشه ادم خودش و ازش جدا بدونه.داشتم دوباره دفتر خاطره هام و ورق میزدم که بنویسم دیدم اصلا حال و حوصله اش نیست...اووو چقدر اتفاقا افتاد که ننوشتمش و یکمم نگران بودم بعد دوباره فراموششون کنم. اما بعد به خودم گفتم اون خاطره خوبا ته ذهن میمونه مثل گل یاس که میچینی و میذاری لای دفتر تا مدتها بوی خوب میده...اینروزا بی حوصله تر از این حرفام که بخوام بنویسمشون اما بعدا شاید بوش که کردم یادم بیاد..می دونی بعضی وقتا ادم دوست داره فقط بشینه پیش یه ادم امن و حرف بزنه فقط حرف بزنه و بزنه هیچیم نمیخواد جز اینکه شنیده بشه...همین ! شاید اصلا اون موقع دوست داشته باشه چرت و پرت بگه اما خیالش راحته یکی هست حتی همین چرت و پرتارو گوش کنه کامل و اخرش بگه، بهتری؟ .دارم فکر میکنم اگه همه چی سیاه و سفید باشه چی میشه؟!؟ شایدم مال من پازلیه که چندتا تیکه اش گم شده..کاش پیداش کنم فقط همین چندتاش مونده تا بتونم قابش کنم....#حوری_مینویسد ۱۴۰۰.۰۳.۲۷به وقت چند دقیقه مانده به ۳</description>
                <category>حوریا محسنی</category>
                <author>حوریا محسنی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 20:19:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>