<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید حسین مسبوق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosein.masbough</link>
        <description>برنامه نویس هستم. تو زمینه اپلیکیشن های تجاری-مالی و هم تو زمینه بازی سازی تجربیاتی دارم. اینجا هستم تا بیشتر راجب مسایل اجتماعی یا تخصصی و همچنین دغدغه هام بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/300859/avatar/UrIVrB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید حسین مسبوق</title>
            <link>https://virgool.io/@hosein.masbough</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان نوح</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AD-xqhrnaep1506</link>
                <description>در آن هنگام که آسمان آخرین روزنه های درخشان خود را از بشر دریغ کرد،و در آن هنگام که ابرهای سنگین و ستبر پهنه های وسیعی از سقف نیلگون را فرا گرفتند.و در آن ه‍نگام که غرش های سهمگین گوش فلک را پاره کردند.و در آن هنگام که چرخ گردون از تپش ایستاد.پس مادران نوزادان را از سینه رها کردند و سراسیمه خود را به دشت ها رساندند.و پدران دشنه ها به زمین کوفته و پیشه را به حال خود رها کردند.آنگاه قطره های باران ناگهان همچو دیوانی تشنه به خون لایه های جو را دریدند و خود را به زمین پر از سیاهی رساندند.نوح در جلو‌ی جمعیت ایستاد و همه سرها رو به عرش کبریایی، رو به بالا بود.در هیچ کاغذ و سندی ذکر نشده ولی ای مردم بدانید و آگاه باشید که خود نوح نیز در آن لحظات سخت هراسان بود.و در این وقت تقدیس شده پروردگار آماده سخن برای جمعیت مدهوش شد:«و اینک که درهای آسمان ها به روی شما قوم بدعهد بسته میشود. و اینک که امید به زاده شدن هیچ انسان آزاده ای از این رحم های پوسیده نمی باشد،و اینک که سیلاب ها ار هر سمتی شما را احاطه خواهند کرد،و اینک که چنان همیشه تنها عده‌ ای قلیل از خلق من به ساحل نجات خواهند رسید.و آن عده‌ای کثیر که چنان همیشه عذاب من را از خود بعید می دیدند.پس اینک در این آخرالزمان ،بچشید، که این سرانجام بدکاران شما است »در همین حین آب پایه های کشتی را تکانی داد و کشتی در مقابل مردم به آرامی به بالا آمد.بزرگان قوم این را دسیسه ای دروغین دانستند و مردم را به سمت کوه‌ها فراخواندند:«ای نوح فریبکار اکنون تو به سمت ارابه چوبینت رو و ما به سمت عقلانیت خویش .همانا پیروی از همین عقل برای ما کافیست و اوست ناجی.»نوح که تازه به خودش آمده بود سری برگرداند و گروهی اندک حول خویش مشاهده کرد:«می بینند اما کورند، گوش میدهند ولکن کر. هیچ نیرویی توان بیداری شما را ندارد و امروز همان روزی است که طعنه ها، کنایه ها و تمسخر ها به پایان می‌رسد. و آن وقت نیکوست.اکنون ای جمعیت پارسایان و زاهدین داخل شوید که مهلت توبه و ندبه دیگر به پایان رسید. نه از شما نفری کم خواهد شد و  نه خلقی به شما اضافه. آنان که به نادیدنی ها ایمان نیاوردند دیدنی ها هم سودی به حالشان نکرد.»بزرگ قوم به بالای کوهی رسید و نوح را با انگشت اشاره کرد و پاهایش را به نشانه خوشحالی چندین بار به زمین کوبید:«آن پیرمرد دیوانه را ببینید ای مردم.او امروز اسباب نمایش ما خواهد بود.هلهله کنید و تماشا که دیگر نه او ما را خواهد دید و نه ما او را»دید و نه ما اواوووتعارا».</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 19:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت جبهه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%A7-ddfpt32ykzhc</link>
                <description>روز اولازش راجب مقصد سفر پرسیدم. گفت نظر خودت چیه ؟من هم که عاشق بارون و درخت و مه گفتم گیلان جان.گفت تا حالا دوست داشتی اونجا زندگی کنی؟جواب دادم تا دلت بخواد، گفت: و خب؟گفتم: تا حالا موقعیتش پیش نیومده، شغلم طوری نیست که بتونم خارج از تهران درآمد داشته باشم. دوران کرونا که اوج دورکاری بود تصمیم گرفتم که جابه جا شم ولی باز تنبلی و احتیاط اجازه نداد. البته فکر میکنم دارم بهانه میارم.گفت: برای چیزی که میخوای حرکت کن، شروع کن ، نرسی هم مهم نیست،  حداقلش اینه که چند سال بعد مثل الان حسرتشو نمیخوری ، بار حسرت بدترین چیزیه که آدمی میتونه با خودش حمل کنه،با خودم فکر کردم چقدر من به داشتن چنین برادر بزرگتری نیاز داشتم. حرکت کردن! با یه نگاه به زندگی ۳۰ ساله خودم متوجه شدم حرکت من حرکت حول یک دایره بوده، تکرار و تکرار ، حسرت روی حسرت.گفتم: درست میگی ، تو نظرتو نگفتی؟گفت میریم گیلان جانت، من اونجا یک خونه روستایی دارم. همونجایی که احتمالا همه اون چیزهایی که عاشقشی به وفور پیدا میشه.دهانم از تعجب باز مونده بود.مگه میشه ، گیلان ، روستا و برادری که بعد از ۳۰ سال پیداش شده حالا همه قراره با هم در یک زمان در هم تنیده بشن. عالیه،گفتم بهتر از این نمیشه ، امروز وسایل سفر رو آماده کنیم و فردا صبح راه بیفتیم.قبول کرد و البته گفت خیلی بار سفرتو سنگین نکن اونجا تقریبا هر چیزی که بخواییم محیاست.فردا صبح زود راه افتادیم،برای توی مسیر یسری خرت و پرت خریده بودم ، برنامه چیده بودم که کدوم رو به چه ترتیبی بخوریم و سوالهای زیاد و بی جوابم رو چطور و در چه زمانی بپرسم.تا به قزوین برسیم کلی با هم گرم گرفتیم و تقریبا راجب همه چیز مثل ورزش و سیاست و اقتصاد و فرهنگ صحبت کردیم .قزوین رو رد کردیم. به رطوبت و سرسبزی منجیل و رودبار که نزدیک شدیم یادم افتاد که باید راجب مسائل مهمتری حرف بزنم و الان بهترین زمان است.پرسیدم :ـ من کاملا از اینکه برادر دیگه ای داشته باشم بی خبر بودم. هیچ ردی ازت تو زندگیمون نبود، نه فیلمی ، عکسی ، لباسی یا هر نشونه دیگری.ـ من تقریبا ۶ ساله بودم که مجبور به رفتن شدم. چیزهایی یادمه، یادمه مادر تو رو اون زمان باردار بود. چیزی از شروع سال تحصیلی نگدشته بود. فکر کنم حدود 5 ماه. روز اول مدرسه بابا از من و مامان جلوی در خونه یک عکس انداخت. من سر کچلی داشتم و کیفم بقلم بود. مامان هم گوشه چادر رو با دهن گرفته بود و با یک دستش هم دست منو گرفته بود. این تنها عکسی بود که من همراه خودم این چند ساله داشتم.ـ پس با این حساب اگر عکس دیگه ای هم بوده دیگه پیش خودشون نگه نداشتن. برام جالبه که چرا مامان بابا راجب تو چیزی به من نگفتن و نمیخواستن من بدونم.-من فکر میکردم تو راجب حضور من بدونی.- چرا مامان بابا نمیخواستن من راجب تو بدونم؟ تو چیزی میدونی؟- ما خونمون نزدیک به مناطق جنگی بود. در حقیقت بخاطر ماموریت بابا مجبور بودیم اونجا باشیم. یادمه بابا چند باری بخاطر عملیات هایی که بود چند هفته ای به خونه نیومد. جراح عمومی بود . شایعه شده بود صدام داره یکسری شهرها رو با بمب های جدیدی میزنه که بعدها به بمب های شیمیایی معروف شد.- اره . عکس های جبهه ی بابا رو دیدم. من تا دست چپ و راستم رو شناختم بابا بیشتر از اینکه حرف بزنه سرفه میکرد.- به ما دستور تخلیه داده بودند . مامان حاضر نبود اونجا رو ول کنه. هر چی همکارای بابا بهش اصرار کردن قبول نکرد.- مامان هیچ وقت نتونست این خاطرات رو به من بگه بدون اینکه کاملشون کنه. گریه اجازه نمیداد. و هر سری شک من از تفاوت بین خاطرات مامان بیشتر برانگیخته میشد. حالا میفهمم.- مامان عاشقانه بابا رو میپرستید. اعتقادی به موندن و جنگ نداشت. ولی به خاطر بابا حاضر بود تا بغداد هم بره.صحبت هامون به اینجا که رسید وارد انبوهی از سبزی و تازگی جنگل شدیم. روستای دیورش.روستایی چسبیده به جنگل. تابلوی روستا رو که دیدیم پیچیدیم به سمت چپ. سر کوچه یک نانوایی و یک سوپری کوچیک بودند.چند تایی پیرمرد جلوی مغازه ها نشسته بودن و به ماشین های عبوری نگاه میکردن. برای سعید برادرم دستی تکون دادند و ما وارد حیاط یک خانه چوبی شیک شدیم.روز دومصبح که بیدار شدم سعید نبود.شب قبلش بهم سپرده بود که اگه بیدار شدم درب مرغداری رو باز کنم تا این پرنده ها از لونشون بیان بیرون.ساعت رو که دیدم 11 هست با عجله از خواب پریدم. فکر نمیکردم تا این ساعت بخوابم.اگر جیغ و داد مرغ و خروس و غازها نبود شاید بیشتر از این هم میخوابیدم. ولی باید اعتراف کنم اروم ترین خوابی بود که این چند وقت تجربه کرده بودم. بشدت جذب فضای مدرن سنتی خونه سعید شده بودم.ترکیبی هوشمندانه از استفاده از چوب ، کاهگل و فولاد.دست و صورتم رو شستم  و به حیاط رفتم. پشت خونه سعید مشرف به جنگل بود.مرغداری هم همون انتها بود. مرغداری چوبی که بنظر میومد این هم ساخته دست خودش باشه. یک بخش از انتهای حیاط رو فنس کشیده بود و براش درب گذاشته بود. لونه یا همون خونه چوبی مرغ ها توی اون فنس بود. درب چوبی کنار فنس رو باز کردم و خودم رو به لونه رسوندم. تا در اونجا رو باز کردم ، حدود بیست تا مرغ و خروس و اردک ریز و درشت از روی سر و کله ام رد شدن و رفتن. من هم از ترس از پشت افتادم کف حیاط . برای کسی که سالها از این فضاها دور بوده تجربه هیجان انگیزی بود.خندیدم. از این ترس خودم. از این دور بودن از طبیعت. و از این غریبه بودن با این فضاها. رو به آسمون خندیدم.دویدم تا درب مشرف به فنس رو ببندم تا مرغ ها از فنس خارج نشوند ولی نشد و دو سه تایی شون قبل از من موفق به عبور شده بودند. اومدم این طرف فنس و سریع درب رو پشت سرم بستم. و شروع کردم به گرفتن فرار کرده ها. سعید گفته بود بهتره اینور فنس نیان و درب رو پشت خودت ببند . توی جنگل شغال و سگ و راسو زیاده و خیلی از حیوونای مارو تا الان کشتند و بردند.در حین گرفتن مرغ ها بودم که ماشین سعید دنده عقب وارد حیاط شد. سعید که من رو در حین دنبال کردن مرغ ها دید زد زیر خنده.بابا تو خیلی مسیولیت پذیری!اره البته یکم دیر یاد توصیه های دیشبت افتادماینارو خودم میگیرم. تو بچه شهری و زورت به اینا نمیرسه.نون های تازه ای رو که گرفته بود به من داد و خودش رفت سراغ کارهای حیاط. من وارد اتاق شدم. نون ها رو توی آشپزخونه گذاشتم. و از پشت پنجره مشغول نگاه کردن سعید شدم. نیم ساعتی تو حیاط با درخت ها و گل و گیاه ها ور رفت. همه چیز رو با دقت بررسی میکرد. رفت سر وقت لونه مرغها و سه تا تخم تازه از لونه ها برداشت و اومد داخل خونه.نیمرو یا آب پز؟نیمرواینجا نیمرو فقط با روغن حیوونی داریمبا کره خوردم بدم نیومده. دوست دارم اینجا با روغن محلی شما هم امتحان کنماین خوبه. هیچ وقت دست رد به سینه هیچ تجربه جدیدی نزن. ضرر ندارهاره با تمام وجود دارم درک میکنم که دنیا دو روزهسعید مشغول درست کردن نیمرو شد و من هم یک دوری تو خونه زدم. دورتادور خونه تقدیرنامه به زبان فرانسوی بود. و پوسترهای پزشکی راجب آناتومی بدن.در همین حین صدایی همزمان از لپتاپ روی میز و موبایل توی آشپزخونه بلند شد. من این صدا رو خوب میشناختم. صدای زنگ برنامه اسکایپ مربوط به جلسات دیلی (روزانه) شرکتمون.اخ اخ اصلا یاد این یکی نبودم . فرید جان شما بیا با همین شعله سفیدی های تخم مرغ رو هم بزن و من اگه دیر برگشتم شما صبحونت رو بخور.سریعا دستش رو شست . یک شانه ای به موهای جو گندمی و تقریبا فرش کشید و پشت لپتاپ رفت و جلسه آغاز شد.جلسه ای به زبان فرانسوی. از صحبت ها احساس دانشجو بودن سعید به من دست نداد . شعله نیمرو رو خاموش کردم و منتظر شدم تا  جلسه اش تموم بشه. توی خونه یک دوری زدم. به واسطه اشنایی که به زبان انگلیسی داشتم سعی کردم سر از کار این برادر غریب در بیارم. به نظرم اومد حداقل ده پونزده سالی ایران نبوده و حدس من از کشور مقصد کانادا بود.وارد حیاط و کوچه شدم ویک دل سیر از هوای طبیعت اونجا استشمام کردم. کار من برنامه نویسی کامپیوتر بود. شغلی کاملا دور از اصالت و روحیات و صفات مردانه و انرژی مردانگی. این بهترین فرصت برای نزدیک تر کردن خودم به کارهای دستی بود. به ریشه های خودم.به داخل برگشتم و دیدم سعید داره سفره رو با عجله میچینه.بیا سریع صبحونه رو بخوریم. این ایرانی بازیا چیه. بدون من میخوردی دیگهنمیدونم. اتفاقا خودم خیلی درگیر این تعارفات نیستم . دوست داشتم اولین صبحونه توی خونه میزبان به همراه برادرم باشهخندید و گفت یه تماس فوری از بیمارستان شهر داشته وباید خودشو اورژانسی برسونه.امروز اصلا فرصت نشد راجب خودمون خیلی صحبت کنیم.روز سومسعید شب قبل دیروقت به خونه اومد طوریکه من خواب بودم. صبح زودتر پا شدم و کارهارو با همکاری همدیگه انجام دادیم. بعد خوردن چایی بهترین زمان برای ادامه بحث های شخصی و خانوادگی مون بود.دیروز نه تنها از حجم سوالاتم کم نشد که به تعداد اونها اضافه تر هم شد.اره درسته. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. دیروز روز شلوغی بود.حدسم اینه که دکتری.اره درسته و هنوز دارم تو دانشگاه یکسری کارهای پاره وقت هم انجام میدم. 18 ماهی میشه که اینجارو گرفتم و یک دستی به سر و روش کشیدم. این چند مدت هم دو بار مجبور شدم برگردم کانادا و اینجارو سپردم به همسایه ها.چرا برگشتی؟ یا بهتره بپرسم چرا اصلا رفتی؟رفتنم که دست خودم نبود. من تو همون کوران حملات شمیایی عراق به شهرهای غربی با یکی از همکارای بابا به تهران برگشتیم. بعد از تمام شدن کلاس اولم. هیچ خبری از بابا و مامان نشد. همکار بابا تصمیم گرفت من رو موقت با خودش به آلمان و ازونجا به کانادا ببره.من هم تا چند سال پیش اونجا بودم و پزشکی هم خوندم. تا اینکه سه سال پیش به ایران برگشتم و دنبال ردی از گذشته بودم.یعنی تو این چند سال هیچ تماسی از سمت مامان نشد؟ بابا که تا لحظه زنده بودنش هیچ حال خوشی نداشت. ولی مامان چرا؟من هم از همین ناراحت بودم. تا اینکه متوجه شدم مامان با کمک یکی از دوستانش تونسته بوده شماره آلمان پدرخونده منو پیدا کنه ولی بعد ازون هیچ خبری از ما نداشته.نمیتونم باور کنم. باورش برام سخته.پدرخونده من برای مهاجرت مجبور شده بود یک پاسپورت و شناسنامه جدید با فامیلی خودش برام بگیره. اون فکر میکرد من همه نردیکامو تو اون بمبارون ها از دست دادم.مامان همیشه با غصه راجب جنگ حرف میزد. میگفت نفر به نفر کسانیکه تو جبهه ها آسیب می بینند چشم انتظاری دارند. این نفرات مهم اند . نزار برات جون کسانیکه میمیرند بی ارزش باشه. حتی اگه خیلی باشند.من سه سال پیش به ایران برگشتم و دنبال نشونی از خانواده بودم. وقتی فهمیدم تاریخ وفات مامان برای شش سال پیش بوده خشگم زد. شوکه شدم. از خودم شرمم اومد.سعید این هارو گفت و درحالیکه اشک از چشمانش میبارید بلند شد و به عکس روز اول مدرسه که به در یخچال زده بود زل زد و گریه اش بیشتر شد.احساس غریبی بود . نمیدونستم اینجور مواقع باید چه کنم. فقط میدونستم سعید داره درد شدیدی رو تحمل میکنه. از پشت دستم رو روی کمرش گذاشتم و بقلش کردم. گریه هاش بیشتر و بیشتر شد.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 18:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان کوه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7-szigwdz50ztx</link>
                <description>چند وقتی بود که فقط گوش میکرد. انگار حرف جالبی که در درجه اول خودش را راضی کند به ذهنش خطور نمیکرد.آقای مهندس فتاحی مدیر چهل و پنج ساله دبیرستان پیام بود.او به نظم و سختکوشی برای رفع امور معلمان و دانش آموزان شهره بود. روزهای ثبت نام مدرسه او دست کمی از اکران یک فیلم رفع توقیف شده نداشت.اولیا دانش آموزان او را دوست داشتند و دانش آموزان هم با وجود اینکه کمی از چهره مصمم او میترسیدند ولی سعی میکردند بهانه ای برای آزردگی او جور نکنند.چند وقتی بود که نسبت به اتفاقاتی که در اطرافش میگذشت حس تعلق نداشت. دیگر آن مدیر بذله گو در میان جمع معلمان هنگام صرف صبحانه نبود.با وجود اینکه دل و دماغ کاری را نداشت ولی سعی میکرد وظایف مدیریتی خود را تا حد امکان سریع انجام داده و زودتر از بقیه از مدرسه خارج میشد.از زمان مرگ پسرش کسی خنده او را دیگر به یاد نیاورد. قصد استعفا داشت و بخاطر قولی که اول سال به بقیه داده بود تصمیم گرفته بود تا پایان دوره تحصیلی بماند.در مدرسه شایعه شده بود همسرش او را مقصر مرگ فرزندشان میدانسته و به همین علت خانه را ترک کرده.یک روز سرد زمستانی گروهی از اولیا دانش اموزان تصمیم گرفتند برای او که همچنان با لباس های بهاره به محل کار می آمد لباسی تهیه بکنند.آن روز مدیر زودتر از همیشه مدرسه را ترک کرد. دانش آموزان تصمیم گرفتند او را تعقیب کنند تا در بهترین زمان ممکن هدیه را به او بدهند.مترو تا مقصد تجریش و تاکسی او را تا پارکینگ یکی از کوه های تهران رساند. برای آنها عجیب بود که مدیرشان وسط یک روز سرد به اینجا آمده. آنها تا نزدیکی قله رفتند.آقای فتاحی کنار یکی از استراحت گاه های آنجا ایستاد و دستمال کهنه مشکی را از جیبش دراورد. پر از برگ گل بود. آنها را یکی یکی در فضای خالی بین صخره ها رها کرد . به تخته سنگی تکیه داد و همان جا ماند.بچه ها که نمیخواستند مزاحم خلوت آقای مدیر بشوند منتظر او ماندند.پس از مدتی یکی از دانش آموزان به او نزدیک شد و دید که او با چشمانی باز و بی حرکت به آسمان خیره شده است.در دستش یک نقاشی کودکانه بود که روی آن کوهی قهوه ای  به همراه پسری که بر دوش پدر قرار دارد تصویر شده بود. کاغذ نقاشی در دستان آقای مدیر پس از لرزیدن های فراوان در باد به پرواز درآمد.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 18:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-wmxoyhrnwvns</link>
                <description>پرده اول&quot;شما میدونستی که موهات فره”&quot;کور که نیستم خونمون آینه هم داریم&quot;&quot;و میدونستی من در مقابل موهای فر نه تنها دست و پامو گم میکنم، بلکه هوش و حواسمم از دست میدم.&quot;&quot;والاه اگه یک درصد اینطور بنظر برسه، ماشاله این هوا زبون داری، همیشه دست و پاتو گم می‌کنی اینقدر پررو بنظر میای ؟&quot;&quot;نه همیشه نه&quot;&quot;خب ؟!&quot;&quot;اخه هر چقدر موهات گرم و خشگه، چشات سرده و تره&quot;&quot;ربطش؟&quot;&quot;همین ترکیب باعث شده به یه تعادلی برسی که بیننده نه بچاد و نه جوش بزنه&quot;&quot;نمیفهمم چی میگی دیوانه، درس مزاج شناسیه؟&quot;خندید، خندیدند.مامان بابا این خاطره رو بارها تو این بیست سال مرور کرده بودند.و هر بار اخرش به همین خنده ختم شده بود.هر زمان که روزگارشان کمی سرد و شکننده میشد سراغ این خاطره میرفتن تا راه نجاتی پیدا کنند.و خاطرات چقدر میتوانند کمک کننده باشند.همیشه از خودم میپرسم یک بیمار دچار آلزایمر چطور میتونه روز رو به شب برسونه بدون اینکه کسی رو بشناسه.اصلا همیشه تو فکرم یک رقابتی بوده برای کشف بدترین مریضی و مرگ ممکن.با خودم میگم اگه یک روز نتونم جایی رو ببینم احتمالا روزه مرگه منه.ولی آلزایمر، نمیتونم این یکی رو درک کنم. کاش یک بیمار الزایمری درمان میشد تا میتونستیم ازش بپرسیم تو دوران مریضی بر او چه گذشته.وقتی از دور به یکیشون نگاه میکنم هیچ نوری در چشمانش نیست. در یک چرخه ی خرد کننده معیوب فقط میخورند و میخوابند.آخر این خاطرات چقدر میتوانند نجات دهنده باشند. ما بدون خاطرات هیچ چیز نیستیم.پرده دومامروز بیستمین سالگرد ازدواج پدر و مادرم هست.افشین و هستی،و من تنها دختر این خانواده سه نفره هستم که درست در چهارمین سال زندگی زناشویی شون به دنیا اومدم.این روزها حالمون خیلی خوش نیست،تست سرطان پدر دوباره مثبت شده.پس از سالها درمان و فراموش کردنِ مریضی بابا حالا دوباره باید برای یک آزمون سخت و جدید آماده بشیم.بابا میگه &quot;تو این لحظات ، لحظات شنیدن خبرهای سخت ، تقریبا هیچ ساحل آرومی برای انداختن لنگرت وجود نداره. انگاری که همه اون کتاب های روانشناسی و فلسفی و خودآگاهی که تو دوران صلح خوندی در یک لحظه، در همان لحظه طوفانی بحران به هیچ کارت نمیان.در اون لحظه در شوک غرق میشی و احساس طردشدگی و تنهایی از پا درت میاره.&quot;این روزها سعی میکنم وقت بیشتری رو باهاشون بگذرونم.منم درگیر کنکور و امتحاناتم هستم ولی اصلا دلم نمی‌خواد یک لحظه رو هم از دست بدم.یک جایی میخوندم عرض زندگی مهم تر از طول آن است.این مصداق زندگی پدر منه، یادمه که از پنج سال پیش که موفق به شکست دژخیمان سرطان غدد لنفاوی شد نگاهش به زندگی هم تغییر کرد. تو این پنج سال کاری نموند که انجام نداده باشه،از سفر به جاهای مورد علاقه اش تا امتحان کردن غذاها ، ورزش ها و تفریحات جدید.این پنج سال پای ما روی زمین بند نبود، انگار تو آسمون ها سیر میکردیم. ما انقدر درگیر اصیل زندگی کردن شده بودیم که به کل فراموش کرده بودیم اطرافمون چه خبره. اخبار جنگ، سیاست ، اقتصاد تو خونه ما جایی برای عرض اندام کردن نداشتند.هزینه های سنگین مریضی بابا باعث شده بود ماشین رو بفروشیم.ولی ته زندگی رو با همون پراید مامان درآوردیم.یکی از تفریحات ما سه تا دیوونه این بود که تو جاده های بین شهری به هر فرعی که میرسیدیم گردن ماشین مامان رو‌کج میکردیم و میپیچیدیم بریم تو تا ببینیم ته اونجا به کجا میرسه.کلی هم روستا و دریاچه و رودخانه و آبشار جدید کشف کردیم.افشین با پس اندازی که جمع کرد یک دوربین گرون قیمت خرید. ما زندگیمون رو با بالاترین کیفیت ممکن ثبت کردیم ولی هیچوقت فرصت دیدن عکس هارو نداشتیم ، چون یک چالش جدید عکاسی و سفر بدون وقفه انتظارمون رو میکشید.خونه کوچیک ما پر بود از وسایل طبیعت گردی و کوهنوردی. یکی دیگه از تفریحاتمون هم بالا پایین کردن راسته خیابون گمرک برای پیدا کردن لوازم استوک طبیعت گردی با مارک های اورجینال آمریکایی بود. تقریبا همه مغازه دارها افشین رو میشناختن.خیلی از دوستان و اقوام اصرار میکردن با ما تو این مسافرت ها همسفر باشند. ولی افشین قبول نمیکرد. به خنده میگفت که تحمل سختی های سفرهای مدل ما رو ندارین و همین یکم احترامی هم که بینمونه تو سفرهای این چنینی از بین میره. درست میگفت، اهل فامیل دنبال سفرهای لاکچری و همه چی مرتب و منظم و طبق برنامه بودند. اونها فقط حسرت عکس های کارت پستالی ما رو میخوردند که توی شبکه های اجتماعی بزارند و پز بدند رفتن سوییس ایران!صبر و حوصله پیاده روی مسیرهای طولانی و سخت رسیدن به اون مقصدهای بهشت گونه رو نداشتند. صرفا دنبال رسیدن به مقصد با کمترین زمان و زحمت ممکن بودند.افشین و هستی هیچوقت روی درس و مدرسه من هم حساس نبودند.معلم ها و مدیر مدرسه هم همیشه از اینکه من بین التعطیلی ها رو جیم میشدم و مدرسه رو میپیچوندم شاکی بودند.فقط از من می خواستند که تا میتونم دوستای با معرفت دور خودم جمع کنم.حالا امروز دقیقا معنی درخواستشون رو میفهمم.امروز قراره چهار تا از بچه های مدرسه بیان پیشم برای دلداری و آروم کردنم. چه چیزی بهتر از داشتن یک گروه حمایتی از دوستان.صبح حال بابا خیلی خوب نبود‌.مامان و بابا امروز رفتند برای انجام اولین دوره شیمی درمانی. اون هم درست تو بیستمین سالگرد ازدواجشون.بعد از تمیز کاری خونه بالاخره بچه های مدرسه هم میرسند.با دوستان نشستیم و عکس های مسافرت هامون رو دیدیم.بابا استاد انداختن عکس هایی یهویی بود. هیچ سوژه ای از زیر دستش در نمیرفت. اون موقع ها کمی از دستش دلخور میشدم ولی حالا که دارم عکس هارو با دقت میبینم متوجه شدم چه گنجینه اصیل خانوادگی برامون تهیه کرده. باز حالا اصرار پدر برای خرید دوربین گرون قیمت و ثبت کردن هر خاطره ای رو متوجه میشم.همه دوستام بلاشک به این همه سفر و جاهای بکر و عکس هایی که انداختیم حسودیشون میشه و از گفتن این حسادت هم باکی ندارند. عکس هارو میبینیم و می‌خندیم و اشک میریزیم.وسط تماشای فیلم ها و عکس های سه تاییمون بودیم که ناگهان زنگ تلفن به صدا درمیاد. تلفن از بیمارستان بود و من از خبری که از پرسنل بیمارستان میشنوم نای ایستادن ندارم و بعد از اون دیگه چیزی یادم نمیاد.پرده سومای کاش هر کسی قبل رفتنش خودش خبر رفتنش رو میداد .خودش اعلامیه میشد ، همان تلفن نیمه شب ، آن خبر ناگهانی، خودش حجله میشد . خودش.دیگه چه نیازی بود به شب هفت، چه نیازی بود به گریه ، به تکه شعری روی یک سنگ ، به آگهی فوت روزنامه. چه نیازی به آه ، افسوس ، ای کاش ، بغض ، زجه ، نگاه ناباورانه ، شوک ، خروار خروار قرص. اصلا چه نیازی بود دیگه خوابش را ببینی.بابا ما رو برای زندگی کردن تربیت کرده بود، نه برای جدایی.به سلام عادت داده بود نه خداحافظی.به باهم رفتن ، با هم بدست آوردن و با هم دیدن تشویق کرده بود ، نه تنهایی و جدا جدا.تا جایی که یادم میاد بابا رو توی حرکت کردن و لذت بردن از مسیر دیده بودیم. نه یک جا ایستادن ، افتادن و دفن شدن.و حالا این اولین اسفند بدون بابا است. سال پیش این موقع یه پامون بازار گل بود و یه پامون گس کردن خیابونای تهرانپارس و چرخیدن لای بساط دست فروش های فصلی کنار پیاده رو.بهترین روزها و ساعت های بابا زمان های نزدیک سال نو بود. به معنای واقعی پر از جنب و جوش و خوشحالی بود. قطعا نمیتونم با  ابزار نوشتن اون حال های بابا رو توصیف کنم.همیشه لنگ در هوا پشت پنجره اتاق ها اویزون بود . در حال تمیز کردن پشت شیشه ها . هستی هم هیچ وقت به نتیجه کار بابا رضایت نمی داد و به لکه های باقیمانده اشاره میکرد و از بابا می خواست که بیشتر کش و قوس بیاد تا دستش به نقاط کور هم برسه. افشین هم در حالی که تا کمر آویزون خیابون بود شعر &quot;گل اومد بهار اومد میریم به صحرا&quot;  پوران خدابیامرز رو توی کوچه فریاد میزد و توجه هر رهگذر و همسایه ایی که رد میشد رو به خودش جلب میکرد. همه شاد بودیم.حالا مامان هستی رمقی برای خانه تکانی و مرتب کردن وسایل خونه مخصوصا وسایل بابا رو نداره. دست و دلش به کار نمیره. به من میگه بوی عید رو حس نمیکنه. حوصله نوروز رو نداره.من در حالی که مشغول مرتب کردن فایل های لپ تاپ بابا بودم به صورت اتفاقی یکی از ویدیوهای قدیمی مربوط به بیمارستان اش رو پیدا کردم. بار اولی که تست سرطانش مثبت شده بود. ویدیو با موبایل بابا بصورت سلفی ضبط شده بود.هستی رو صدا میزنم تا دوتایی با هم تماشاش کنیم و من دکمه پخش رو زدم:«عزیزهای دلم ، هستی زیبا و دختر نازنینم. این سومین شیمی درمانی هست که من دارم اینجا انجام میدم و دکترها هیچ پیشرفتی رو در درمان من گزارش نکردند. دیگه رمقی برای ادامه دادن به این وضع ندارم. این روزها با خودم فکر میکنم و حسرت میخورم که چرا از همه لحظاتی که با شما داشتم نهایت استفاده رو نکردم، چرا همش درگیر کار و کار بودم‌. ای کاش به‌جای دغدغه های روزمره مالی وقت بیشتری رو با شما میگذروندم. همه آرزوم اینه که برگردم پیشتون و همه این زمان هایی که از دست دادیم رو جبران کنم. خاطره بسازیم. زندگی کنیم. کاش بتونم….. »بابا چند تا سرفه ای میکنه و ویدیو تموم میشه.من و مامان بعد از تماشای ویدیو اشک تو چشم هامون سرازیر میشه. ناخودآگاه همدیگرو بغل میکنیم و میزنیم زیر گریه. از اینکه بابا به آرزوش رسید و این فرصت نصیب هممون شد تا از زندگی به قدری که میتونیم لذت ببریم خوشحالیم. قطعا همه چی میتونست خیلی از این بدتر باشه. ولی حالا ما بابا رو داشتیم. خاطرات بابا زنده تر از هر چیز دیگه ای کنار ما بود.حالا بابا خودش را برامون همیشگی کرده بود ، پایدارتر ، جاودانه طور... دیگه همیشه حس میشه. آنقدر نزدیک که میشه دوباره باهاش سفر کرد ، دوباره مرور کرد ،دوباره خندید. دوباره هم قدم شد. دوباره خونه تکونی کرد.مامان هستی بعد دیدن این ویدیو جون تازه ای میگیره. اشک هامون رو پاک میکنیم و  تصمیم میگیریم به خاطر دل بابا و شوقی که به نوروز داشت دوتایی مثل سال های قبل خونه رو تمیز کنیم.به یاد افشین سفره هفت سین رو میچینیم. و به رسم هر سال به سراغ پرده ها میریم. بابا همیشه میگفت پرده شسته شده باید آخرین چیزی باشه که  تو خونه تمیز آویزون میشه.هستی پرده ها را از ماشین لباسشویی درمیاره و همانطور خیس خیس به چوب پرده ها آویزون میکنه تا چروکش باز بشه. چایی اش را که حالا کمی ولرم تر شده بود نوشید. روی صندلی لهستانی اش تکیه داد و از پشت پرده های مرطوب نگاهی به کوه های مشرف به خانه انداخت. حالا بوی عید را می تونست از دور استشمام کنه.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 18:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-ksibc7ynapbm</link>
                <description>رفتنتا به انتهای ترانه نزدیک شد دوباره دکمه توقف و پخش برنامه اسپاتیفای را فشرد. این برای دهمین بار متوالی بود که این آهنگ را در نیم ساعت اخیر گوش میداد.&quot;روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری …&quot;ساعت سفید و بزرگ فرودگاه عدد 3 را نشان می داد. کاوه در کنار مادرش که زنی سالخورده، چادری و درشت اندام بود بر روی یکی از نیمکت های فلزی سالن اصلی فرودگاه امام نشسته بود.هوا گرم بود و تهویه های آن بخش هم به درستی کار نمیکردند.نگاهی به اطراف کرد. هر مسافری سرگرم صحبت و گرفتن عکس یادگاری با دوستان و خانواده اش بود. عده ای هم مشغول آخرین تلفن ها و تماس های تصویری.احساس طرد شدگی و فقدان دوباره به سراغ او آمد . چشمانش کمی تر شد ولی سریع خودش را جمع و جور کرد.هدفون بلوتوسی را از گوشش درآورد و در محفظه خودش گذاشت. وسایلش را به مادرش سپرد تا به سمت نمازخانه فرودگاه برود.&quot;مامان جون زود برمیگردم&quot;مادر کاوه در حالیکه ذکر میگفت و آرام و قرار نداشت چشمانش را بست و سری به علامت تایید تکان داد. از مهاجرت تنها پسرش ویران به نظر می‌رسید.کولرهای گازی نمازخانه هوای خنک تری را تقدیم نمازگزاران میکردند. کاوه هم از موقعیت استفاده کرد و برای لحظه ای چشمانش را  روی هم گذاشت و دراز کشید.یاد اولین روز مدرسه رفتن افتاد. اضطراب و نگرانی روز اول مدرسه باعث شده بود نتواند خوب بخوابد. به همراه مادرش از خانه خارج شدند و وارد کوچه شدند.تقریبا به اواسط کوچه که رسید متوجه حضور نرگس در جلوی در خانه شان شد. خانه نرگس کنار یک مغازه بسته شده قدیمی نرسیده به نبش کوچه بود. کمی قدم هایش را اهسته تر کرد و تا میتوانست از این فرصت اندک استفاده و زیرزیرکی یک دل سیر به او خیره شد.لبخند نرگس چنان نیروی گرمی در سراسر بدن سرد و بی حال کاوه به جریان انداخت طوری که دیگر استرس مدرسه را فراموش کرد.&quot;خاله محبوبه سلام.&quot;&quot;سلام نرگس جونم . خوبی ؟ تو هم ایشاله از سال دیگه مثل کاوه میری مدرسه.&quot;مادر این جمله کوتاه را گفت و رد شد. کاوه را تا دم مدرسه همراهی کرد و به او قول داد که پشت در مدرسه منتظر او خواهد ماند.ولی او دست مادر را رها نکرد و با التماس از او خواست که به خانه برگردند. مادر او را محکم بقل کرد و دم گوشش شروع به زمزمه کرد.تا به اینجای خاطره رسید یاد مادرش افتاد و از اینکه یک ساعتی میشود او را تنها گذاشته عذاب وجدان گرفت.یک آبمیوه با طعم انبه که مادرعاشق آن بود تهیه و به سمت سالن اصلی راه افتاد. محبوبه خانم خواب بود. پیرزن از ترس گم نشدن وسایل پسرش طوری روی آنها خم شده بود که انگشتان دستانش مثل پیچک انگور بر روی همه ساک ها و چمدان ها تنیده شده بود. مادر بود دیگر و تا آن سن هنوز نگران تنها بچه اش و هر چه که به او مربوط میشد.کاوه مدارک اقامت و نامه شرکت آلمانی و بلیط ها را از کیف پاسپورتی چرمی اش بیرون اورد و یک بار دیگر مرورشان کرد. همه چیز برای یک مهاجرت کاری درست برنامه ریزی شده بود.آنقدر که دوستان و همکاران سابق اش در برلین منتظر او بودند که دیگر در ایران کسی را غیر از مامان محبوبه نداشت. در طی پنج سال اخیر اکثر همکاران صمیمی او رفته بودند و او که‌ خود روزی مخالف مهاجرت بود هیچ گاه فکر نمیکرد تصمیم به رفتن بگیرد.لبانش را بر روی گونه های چروک خورده محبوبه خانم گذاشت و مادر را بویید و بوسید. طوری با ولع که مادرش سرانجام بیدار شود.محبوبه خانم در خواب تبسمی کرد و سپس که چشمانش را باز کرد و متوجه حضور غریبه ها در اطرافش شد ، از شرم و خجالت لبانش را گاز گرفت . صورتش را کنار زد و به عقب تکیه داد.&quot;رضا جون قربونت برم کجا رفتی یک ساعته؟ اسمت رو دادم باجه اطلاعات تو بلندگوها صدات کنند. کاش بودی.&quot;&quot;چطور مگه فدات شم؟&quot;&quot;محسن اومده بوده اینجا .&quot;&quot;محسن!! اون اینجا چیکار میکرد. تنها اومده بود؟ مگه میدونست من دارم میرم.&quot;&quot;آره. نه . نمیدونم. این کاغذ رو داد بدم بهت.&quot;کاوه ایستاد و کمی از مادر دور شد و با دستپاچگی کاغذ را باز و شروع به خواندن کرد:«… هر چقدر که ازت دورتر و دورتر میشدم سایه ات رو توی زندگیم و خونه ام بیشتر حس میکردم …».کاوه نامه رو مچاله کرد و در سطل آشغالی کنارش پرت کرد.«چی شد پسرم؟ چی نوشته بود؟ خیلی با من حرف نزد، از نرگس چیزی نوشته بود؟»سرش را به نشانه نه تکانی داد و کنار نیمکت برگشت و نشست . بعد از مدتی سکوت مادرش را در آغوش گرفت و هر دو شروع به خواندن زمزمه قدیمی شان کردند.نزدیک غروب هوا کمی خنک تر شد. سالن اصلی خلوت شده بود و عده ای از همراهان کنار پنجره های بزرگ منتهی به باند فرودگاه ایستاده بودند و پرواز هواپیماها را تماشا میکردند‌.کارگران خدماتی در حال تمیز کردن سالن ها بودند.درحالیکه بلندگوی فرودگاه بلند شدن پرواز تهران-دوبی را اعلام میکرد ، یکی از کارگران از پیرزنی که در سالن بود خواست که کمی جابه جا شود تا زیر صندلی اش را تمیز کند.کارگر در خواست خود را تکرار کرد ولی جوابی نشنید. خم شد و یک تسبیح و پاکت آبمیوه را از زیر نیمکت با کمک جارو بیرون کشید و کنار پیرزن گذاشت و رفت.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 17:58:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا زده</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%87-mgl4jcp5fn75</link>
                <description>ما در تنهایی می میریم. منظورم تنها بودن ، تنها شدن یا تنها ماندن از دیگران نیست. آنها هم سخت اند. اینجا از لحظه ای حرف میزنم که موج های طوفان پوچی بر پیکرهٔ دیوار پوسیده باور که حالا تبدیل به تردید شده کوبیده میشوند ، و در این وضعیت است که تنهایی.توضیحش کمی سخت است پس بهتر است داستانم را شروع کنم .همه اعتقادهایی که تا دیروز چراغ راهم بودند و نور به مسیر پیش رویم می انداختند مدتی بود که فقط سوسو میزدند. به آخر عمرشان نزدیک شده بودند. انگار دیگر به درد اینجای مسیر نمیخوردند. به نقطه ای از جاده رسیده بودم که دیگر هیچ راهنمایی در جلوی چشمانم نبود. و در این موقعیت تنها شدم . تنها در تاریکی.حالا بر روی همه چیز پرده‌ی تاری از ابهام کشیده شده بود. معنی هیچ چیز را نمی‌دانستم، نه‌‎‏‍‌ میشد دردم را فریاد کنم و نه اصلا گوش شنوایی می یافتم . نه میتوانستم منظورم را بفهمانم و نه کسی را پیدا کنم که از این درد سر در بیاورد . چه می گویم؟ مگر خود میدانستم که مشکل چیست و از کجا در حال خورده شدن بودم ، که این‌چنین دنبال طبیب و یاور میگشتم. این درد مشترک نیست. این دغدغه همگانی نیست‌. اگر دوستی هم پیدا شود و حالی بپرسد ، مجبورم چیزی ساختگی جور کنم و جای درد اصلیم تحویلش دهم. آن طفلک هم در جواب راهکاری پیش پا افتاده از روی دلسوزی میدهد. این وضعیت بغرنج است و من میدانم که آهسته آهسته به این نقطه رسیدم.در تاریکی سخت است قدم برداشتن. سخت است هدف را پیدا کردن. در طول مسیر بارها پاهایم را به جلو دراز میکنم و با سر انگشتان پایم، زمین زیر پایم را وارسی میکنم تا از حجم ابهام بکاهم. سرعتم کم شده و خیلی آهسته پیش میروم. جلوتر که میرسم کمی زمین نرم تر به نظر میرسد. حس لذت و نگرانی توامان سراغم میاد. نگرانی ناشی از ناشناخته بودن. صدای امواج دریا که از دور به گوش میرسند آرامتر میشوم. بله ، درست است. به ساحل رسیده ام. جایی که جز پهنه وسیعی از آب احتمالا دیگر چیزی روبه‌رویم نیست. یعنی اینجا آخرش است؟ آخر همه این هیاهوها. معنی این مسیر چه بود؟ روز اول آرزوی دریا داشتم ولی این دریای خشمگینی که به چشم میبینم نشانی از آن دریای رویاهایم ندارد.عقب را که نگاه میکنم چیزی جز سیاهی نیست. همین یک راه مانده و امکان برگشت نیست. موج ها لحظه به لحظه فشارشان را بر روی ساحل افزایش میدهند و همانطور پیشروی میکنند. بارانِ بی امان و رعدوبرق های پی در پی نوید یک شب سخت را میدهند. موج ها یک لحظه آرام نمی گیرند .دوباره سعی میکنم پشت دیوار اعتقاداتم سنگر بگیرم.حملات کوبنده ای از سمت دریا به سمت پناهگاهم آغاز میشود.اما این سقف ، پوسیده و هیچ ستونی هم تحمل سنگینی آن را ندارد . سرانجام ، پیروز این نبرد تحمیلی کسی نیست جز موج ها. و این دیوار ، این آخرین سنگر باقیمانده ی امید ، فرو میریزد .من که تا قبل از این در حال نمایش زندگی بودم زیر این آوار سهمگین دفن میشوم. دیگر تظاهر و فریب کاری کافیست. باید رسوا شد ، عریان شد، باید فرو ریخت و مرد . و همینطور هم میشود. من میمیرم و پس آز آن دیگر چیزی به یادم نمی آید.صبح شده. و حالا دریا آرام تر بنظر می آید . مثل آرامشی که یک میگرنی ، فردای بعد از حمله سردرد تجربه میکند. خورشید، شن های ساحل را میسوزاند. چقدر رویایی . موج های نجیب دریای صبور امروز هیچ نشانی از آن مامورین قبض روح دیشب ندارند. کم کم خودشان را به جنازه من که حالا در ساحل رها شده میرسانند. چه با متانت از سمت دریا به سویم روانه میشوند . همان موج هایی که شب قبل لرزه بر اندام ساحل نشینان انداخته بودند و جان ها را به لب میرساندند ، امروز چه مادرانه پیکرهای جا مانده بر روی شن های خشگ شده را غسل داده ، در آغوش گرفته و اشک ریزان به سمت دریا میبرند. ناباورانه است.و این چنین مراسم تدفین شروع میشود. &quot;ما از دریاییم و به سوی دریا بازمیگردیم&quot; موج های زیر جنازه ، این جمله را دایم با هم زمزمه میکنند و من را به گروهی دیگر که داخل بحر منتظرم ایستاده‌اند می‌سپارند.اهالی دریا شیون کنان متوفیان را مشایعت میکنند. میروند و میروند. تا اینکه به ساکت ترین و عمیق ترین جای دریا میرسیم. اینجا دیگر کسی یارای همراهیمان را ندارد. انگار که اجازه نداشته باشند از این جلوتر بیایند. همین‌جا رهایمان میکنند و همگی از راهی که آمده بودند برمیگردند.اینجا اعماق دریا، برزخ ماست.این فضای خالی و ساکت هم الهام بخش است ، و هم ترسناک. و البته همه‌ی تازه واردها در ابتدا دومی را تجربه میکنند.بر روی شن های نرم و سرد کف آنجا به آرامی سقوط میکنیم .به فاصله ی چند ده متر آن‌ور‌تر جنازه های دیگری هم در اطرافم گذاشته اند. عده ای قبلتر از من آنجا بودند .ظاهرا اینجا کسی متوجه دیگری نیست و همه مشغول خود هستند. درست مثل همان روز وعده داده شده، که مادر از کودک شیرخوار خود غافل است .همه در شوک هستیم. نای بلند شدن نداریم. روی بلند کردن سر هم نداریم. کارمان تنها از درون گریه کردن است. سوگواری برای خود.در اینجا کاری جز چشم انتظاری ندارم. فقط انتظار است و انتظار. انتظار کسی که از این وضع نجاتم بدهد؟اعماق آب های آزاد جای مناسبی برای فکر کردن و مرور کردن است.روزها میگذرند و کسی نمی آید. به این فکر می کنم که باید حتما کسی باشد که دستم را بگیرد و از اینجا خارجم کند. آخر همیشه همین بوده . تا قبل از این ، هر بحرانی که پیش می آمد ، کسی من را از آن رهایی میداد. دوستی ، آشنایی. و بعد خود تبدیل به بحرانی بزرگتر میشد.حالا این روزها تنها کارم فکر کردن است. به خودم و گذشته ام.یک روز پیامی از بالای سقف دریا برای تازه واردها پخش شد:&quot; اینجا ماندن تان همیشگی نیست و این برزخ روزی تمام میشود.&quot; همان موقع تایمری بالای سر هر نفر ظاهر شد و شروع به شمارش کرد.کمی استرس گرفتم. از بچگی هم از بازی هایی که در آنها زمان عاملی تعیین کننده بود نفرت داشتم.این پایین خلوت است و کسی به ما سر نمیزند ، مگر برای بردن چشم انتظارهایی که زمانشان به پایان رسیده. آنها به دوزخ میروند و این سرنوشت کسانی میشود که مدت زیادی در آنجا دست روی دست گذاشتند.در همین لحظه چند نفر را بردند. اینها خسر فی دنیا و لاخره بودند.بنظر دوزخ از برزخ برای عده ای بهتر است. لااقل تکلیف آدم مشخص میشود. انتظار و بلاتکلیفی کشنده است.در یکی از روزها نوری از سطح دریا شروع به تابیدن به اعماق آنجا کرد. درست همانجا که ما نشسته ایم. بر روی هر نفر نوری متفاوت از بالای دریا شروع به تابیدن کرد. نور هر کس رنگی مجزا داشت.یک آن این فکر به سرم زد که چقدر انسان های رنج کشیده و بی رمق زیر این نور زیباتر به نظر می آیند.و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم. چه منزه ، چه مقدس. آن طوفان شب هنگام کار خود را با ما کرده بود. شسته بود ما را. طوری که انگار تازه از رحم خارج شده ایم.و ناگهان برای هر کس صدایی از منبع نور مخصوص به خودش شنیده شد. جمله ای الهام بخش به عنوان آخرین فرصت.«خدا مرده است ‌و ما او را کشته ایم ». این صدایی بود که برای یکی از همسایه ها پخش شد.&quot;نجات‌دهنده در گور خفته ‌است.&quot;و همین طور پیام های دیگر.نوری سبز رنگ بر روی پیکر من شروع به تابیدن کرد و ندایی از آسمان به گوش رسید : «هر وقت ناامید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه. به عزت و جلال خودم قسم قطع می کنم امید بنده ای رو که به غیر من امید داره »مضمون همه نجواها یکی بود. هیچ کس نیست. پیام شاید ظاهری متفاوت داشت ولی باطن همه یک چیز بود.حالا وقت تصمیم گیری بود. چه کسی از این آخرین فرصت استفاده میکند. آیا من تنهایی را انتخاب میکنم و از نو شروع میکنم، یا اینکه عاجزانه آنقدر منتظر می مانم تا آنکس که انتظارش را میکشم من را به جهنم وابستگی ببرد؟و من تصمیم میگیرم اینبار تنها برگردم.من انتخاب میکنم. اهالی دریا از این انتخاب من خرسند میشوند و برای رساندنم به ساحل همراهیم میکنند.در طول مسیر آواز میخوانند. و من که از انتخابم هنوز کمی نگران هستم تصمیم میگیرم با آنها هم آواز شوم. پس از رسیدن به ساحل همه چیز برایم جدید بنظر می‌آید.یک نفر را می بینم که از دور به سمتم می آید. خودم را می بینم. که عاشقانه از آن انتها بسمتم میدود و محکم در آغوشم میگیرد. او ذوق زده نگاهم میکند . بدنم سست شده و توان ایستادن ندارم. بعد ار پاک کردن اشک هایش همانطور که نگاهم میکند با دستی کوله بارم را میگیرد و با دستی دیگر زیر بقلم را. من از این اتفاق بهت زده ام و چشمانم از دیدن خودم گرد شده. و سرانجام آن من ،من را با خود میبرد.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 15:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیره</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-x1olk7clmj2w</link>
                <description>آدمها ،سابق بر این خیره میشدند. به کسی ، به جایی ، به چیزی.آدمها ،سابق بر این خیره میشدند. به کسی ، به جایی ، به چیزی.مثلا از پنجره اتاقشان به منظره خیابان. مثلا از صندلی عقب تاکسی به گذر اتوموبیل ها. یا از داخل قطار به سوی مسافران شتاب زده. و در مطب دکتر به کودک بازیگوش چسبیده به بیمار مضطرب منتظر . و این فرصت، غنیمتی بود برای تأمل و اندیشیدن.گاهی حوصله سر بر میشد ولی وقت میکردیم کمی به درونمان برویم.سکوت میکردیم، آرام میشدیم. و همینطور به سمت خیال کشیده میشدیم. چیزهای جالبی هم نصیبمان میشد.ایده ای ، جمله ای ، خاطره ای یا شاید تصمیمی.ولی اکنون دیگر وقتی برای خلوت کردن با خود نداریم. همه‌ی فرصت های تنهایی را تهدید می‌دانیم و از آن فراری هستیم . به محض بیکار شدن گریزی به دنیای دیجیتال میزنیم و خود را مشغول میکنیم.و اینچنین همه لحظه های بِکر تنهایی‌مان را میکُشیم. درست مثل همین لحظه.حالا نه‌تنها ، تنها هستیم ، بلکه احساس تنهایی هم میکنیم.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 19:15:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-vwcqv964sojx</link>
                <description>هفته هااین روزها برای من به شکلی باورنکردنی ، با سرعت در حال سپری شدن‌اند. آیا شما هم تجربه‌ مشابه‌ای‌ دارید یا تنها من در این آزادراه ایام، تک‌سرنشین، تخته گاز میرانم؟هنوز اول هفته را درک نکرده باید به فکر جمعه باشم.ترمز دستی و پایی هم دیگر توان کم کردن از این حجم عبور را ندارند. نه خبری از دست انداز است نه سرعت گیر. دوربین های کنترل سرعت هم از کار افتاده اند.کنار گذری هم نیست برای نفس تازه کردن‌. و نه حتی کمی ترافیک برای گرفتن آتشی از تاکسی کناری.وسط هفته‌ها چند وقتی است که گُم میشوند.لطفا یکی فرا رسیدن آغاز دوشنبه را به من یادآوری کند.گاهی فکر میکنم مشکل از تقویم های ارزان قیمت چینی‌اند.راستی آخرین بار چه کسی سه‌شنبه را فهمید؟</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 18:56:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-gew70gs2l5u4</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/s9l8hqubjjup-5t1Vp.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴,۷۳۰ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۷ مرتبه پسندیدند و  ۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۶ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۵,۶۳۹ بار خوانده شدند و ۴۸,۵۱۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۶۶۵۱۹۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۱,۶۲۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۶۶۵۱۹۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 16:58:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای کوچه</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-exalzklda8ll</link>
                <description>کمبود فضا باعث شده بود بسیاری از آنها دیده نشوند . شنیده نشوند. فهمیده نشوند. و اینطور شد که عده ای از آنجا کوچ کردند.در هنگامه ی آخرین روزهای تابستان ، در آخرین روزنه ی باقی مانده ، متولد شد. مکان تولد، آخرین منزل در کوچه ای طویل و شلوغ بود که در نهایت به دره ای عمیق ختم میشد. بسختی میشد آن لانه موش دورافتاده را محل تولد نامید . کوچکترین خانه در ردیف بقیه خانه های یک طبقه دیگر.اسم او مولار (molar) بود و مولی صدایش میکردند.زمانی که آمد شعار &quot;هر چه کمتر بهتر&quot; در جای جای محله و بازار دیده می شد ، حتی بر روی مواد غذایی. آن موقع همه برنامه ها برای نیامدن بود، انگار که ناخواسته باشی، کسی از آمدن ات خوشحال نمی شد . طوری که خودت هم از این حضور شرمنده میشدی. خبری از سیسمونی نبود.اوایل نهفته بود و کسی متوجه حضورش نشد ، اما او حضور بقیه را اطراف خودش حس میکرد. بی صبرانه منتظر بود هر چه زودتر آن دخمه را ترک و بیرون را تماشا کند ولی مجبور بود مثل بقیه قبل از ظهور کمی صبر کند. ذاتا اجتماعی بود و از این تنهایی احساس ناراحتی میکرد. مدتی گذشت و در وضعیتش هیچ تغییری ایجاد نشد. نگران بود. کاسه صبرش لبریز شد و تصمیم گرفت خودش دست بکار شده و بیش از این منتظر قضا و قَدَر نماند. میخواست هر طور که شده بالا آمده و با همسایه های جدیدش آشنا بشود. اگر ماندنش در آنجا بیش از اندازه طول میکشید خطر آبسه کردن ، جان او و بقل‌دستی‌هایش را تهدید می کرد.مدتی گذشت و مولی همچنان تلاش اش را میکرد که از آنجا بیرون آمده و کنار بقیه باشد . باوجود اینکه برای او نقشه راهی در نظر گرفته نشده بود ولی به شکل هشدار آمیزی در حال رشد بود. پافشاری اش نتیجه داد. با هر زحمتی که بود بالاخره موفق شد نصف و نیمه از آن تو بیرون آمده و خودی نشان دهد. گرچه دیر ، گرچه ناقص ، حالا هم ردیف بقیه بود . همسایه ها که تازه متوجه حضور اش شده بودند ، ابتدا از دیدن او جا خوردند . آنها با چشمانی گرد شده از تعجب به او نگاه می کردند و با انگشت اشاره او را به یکدیگر نشان می دادند. اصلا انتظار نداشتند که یکی دیگر هم به جمع شان اضافه بشود . برخی از آنها به او به چشم نان خور اضافه نگاه میکردند. برخی دیگر هم می ترسیدند که نکند مولی نفوذی باشد و آسیبی به آنها وارد بکند. به خاطر ساختار آنجا ، هر پدیده جدیدی در ابتدا یک تهدید محسوب میشد و آن فلک زده فرصت کوتاهی داشت تا خلاف آن را ثابت کند.با همه این تفاسیر او از این اتفاق بسیار ذوق زده و خوشحال بود . خبر نداشت که همین رشد کردن و دیده شدن می توانست اول دردسرهایش باشد. مولی با شور و هیجان به سمت همسایه های جدیدش رفت ولی آنها روی خوشی به او نشان ندادند. کسی با او گرم نگرفت ، او رفیق کسی نشد و با سرخوردگی در همان انتها جا خوش کرد. کنار آنها بود امّا در جمع آنها پذیرفته نشده بود.او خانه و چشم انداز اطرافش را دوست داشت. عصرها که میشد به کوچه می آمد و نگاهی تا آن سر کوچه می انداخت. همه اهالی ظاهرا سرگرم کار خودشان بودند ولی همه چی کمی نمایشی به نظر می آمد. مولی عاشق تماشا کردن بازی بچه های هم سن و سال خودش بود و همیشه دوست داشت یکی از آنها او را برای هم بازی شدن صدا کند. معمولا هم این اتفاق نمی افتاد و او ناراحت رویش را از آنها برمیگرداند . کنار دره دست به سینه می ایستاد ، نفس عمیقی میکشید و به دوردست ها خیره میشد. آن دورها برای او از این نزدیک ترها آشناتر به نظر می آمدند. باد وحشی هم لای موهای مجعد و کوتاهش نمی پیچید و با آنها کاری نداشت و به سادگی از کنارشان رد میشد.انزوا ، تنها مشکل اش نبود . همه نوع امکانات و منابع ، زمانی به آن انتهای کوچه میرسیدند که دیگر ته کشیده بودند. سرمحله ای ها چیزی برای ته محله ای ها باقی نمی گذاشتند. حتی آن وانتی فروشنده هم وقتی به ته کوچه می رسید به خیال اینکه دیگر کسی در آنجا زندگی نمی کند میکروفن را لای پایش انداخته ، دودستی فرمان را گرفته و از خلوتی آن انتها برای سروته کردن ماشین استفاده میکرد. در این حین ، صداهای عجیبی هم از بلندگویش شنیده میشد که اوایل مولی را میترساند. اینها جزیی از جاذبه توریستی و میراث زنده فرهنگی آن ته بودند. شاید به همین دلیل هم بود که از اعلام محل تولد اش خجالت زده میشد.از اندک خوش شانسی های مولی این بود که بچه های محل در فضای خالی ته کوچه گل کوچک بازی میکردند و فوتبال از اندک دل خوشی هایش شد. او بازی آنها را از پنجره اتاقش تماشا میکرد و در چند باری هم که یار کم داشتند ، هم بازی آنها شد. با همین علاقه و پشتکار به تیم آماتور محله راه یافت . شماره سیزده تیم به او رسید که او از ترس نحسی و دست انداخته شدن ، با اجازه علی آقا یواشکی آن را جابه‌جا و تبدیل به شماره سی و یک کرد. بعدها با ظهور پدیده ای به نام میشائیل بالاک در کوچه ژرمن ها از این تغییر شماره پشیمان شد. در هر صورت دیگر دیر شده بود و او با همان شماره سی و یک بر روی نیمکت می نشست . از همان جا بازی هم تیمی هایش را تماشا میکرد و به این فکر میکرد که موفقیت خیلی هم به شماره پیراهن ربطی ندارد.این اولین تجربه مهم زندگش اش شد .او آخر سر هم پست تخصصی اش در فوتبال را پیدا نکرد و متوجه نشد به درد کجای زمین میخورد . هیچ کس هم نبود به او مشاوره بدهد و کمکش کند . پس از چندین بار پست عوض کردن و نتیجه نگرفتن دلسرد شد و ورزش را رها کرد. بعدها متوجه شد این مشکل همسایگانش هم است. کمتر کسی می دانست باید کجا باشد. جاها عوضی بودند. این هم دومین چکی بود که زندگی به او زد.بخاطر حاضر جوابی هایش در درس پس دادن، هم کلاسی هایش در مدرسه به او لقب عقل کل داده بودند ولی درعمل اهمیتی برای او قائل نبودند و همه می دانستند این لقب بیشتر جنبه تمسخر آمیز دارد. برای این کارش هم باید جواب پس میداد. در آنجا انگ زدن و سوژه شدن جز رسم و رسومات نانوشته ای بود که سینه به سینه از نسل های قبلی به بعدی منتقل شده بود. این فضا را او بهتر از هر کس دیگری درک کرده بود . مکان تولدش از همان لحظه اول بهترین دستاویز برای سوژه شدن اش شده بود.یکبار هم نام مولی را در بین دانش آموزان ممتاز برای قدردانی در جشن نیمه سال رد کردند. به او اطلاع دادند تا خودش را برای روز مراسم آماده کند. مولی هم هر کسی را میشناخت برای مراسم دعوت کرد. روز جشن از سر شوق ، شوخ طبع و صمیمی شده بود .با همه گرم میگرفت . سرحال بود. بعد از برگزاری برنامه های حوصله سر بر و رایج ابتدای هر مراسم ، وقت جایزه دادن و صدا کردن اسامی رسید. خودش را به صندلی های جلو رساند و نشست. از آنجا هم دست از شیطنت برنداشت و گاهی برمی گشت و برای آشناهایش که درعقب تر نشسته بودند ادا اطوار درمیاورد. به ترتیب رتبه ، نام دانش آموزان صدا زده میشد و آنها تک به تک روی سکو می آمدند. نام همه را صدا زدند. مولی هر چقدر منتظر شد نوبت صدا زدن نام او نرسید. تا آخر مراسم همان جا نسشت و باز هم خبری نشد. مجری مراسم نام او را صدا نزد. هیچ وقت آنقدر یک کله به جلو نگاه نکرده بود. روی آن را نداشت که برگردد و توی صورت دوستانش نگاه کند. او دقیقا در همان مکان به دهن باز کردن زمین و فرو رفتن در آن ایمان پیدا کرد. در انتهای مراسم همه رفتند و سالن خالی شد. او همچنان آنجا نشسنه بود. سراغ مسیولین مدرسه را گرفت و علت را جویا شد . آنها همه لیست ها را چک کردند و نامش را در هیچ کدام از آنها پیدا نکردند. اشتباه شده بود. اشتباه پیش می آید دیگر. چیزی عجیبی نیست پسرم. اینها بخشی از پاسخ هایی بود که شنید. کسی مسیولیت این اشتباه را نپذیرفت و تنها برای اینکه از دلش دربیاورند یکی از مدال های باقی مانده را در غربت و سکوت آنجا در کف دستانش گذاشتند. مدالی بی لوح. بی نام.آن روز گذشت و آن خاطره برای همیشه در ذهن او باقی ماند. یادآوری آن اتفاق یک جور حس بی ارزشی در او ایجاد میکرد که مستقیما عزت نفسش را نشانه میگرفت. آن هم در محیطی که کافی بود اشتباهی از کسی سر بزند و مشکلی برایش ایجاد شود تا سریعا اجماعی بر سر انتخاب لقب جدید و نقد کردن شکل بگیرد. همین ترس از اشتباه بود که باعث شده بود کسی جرأت انجام کاری متفاوت نداشته باشد و درجا زدن دیگران برای آنها طعم گس موفقیت می‌داد. و همه از این روزمره‌گی ها راضی بودند.مولی خستگی ناپذیر به راهش ادامه داد. در واپسین سال های تحصیلات تکمیلی اش ، به این نتیجه رسید که بهتر است درباره تاریخ محل زندگیش بیشتر بداند ، بنابراین چند کتاب تاریخ از منابع مختلف خواند. چیزهای زیادی دستگیرش شد که به طرز فکرش عمق بیشتری دادند. آن کوچه در طول تاریخش از غریبه های کوچه های دیگر آسیب هایی خورده بود. او مشکل اشتباهی بودن افراد را در جای جای تاریخ آن مرز و بوم مشاهده کرد . سطرهایی از  کشورگشایی ، تمدن ، افتخار ، حکمت ، ضعف ، زوال ، خلافت ، آشوب ، دشمنی ، دخالت ، کودتا ، هرج و مرج ، سقوط ، تغییر و جنگ را مرور کرد. او برگ هایی از تاریخ را خواند که مربوط به چهار دهه قبل بودند . آن زمان بزرگان آنجا برای رفع مشکلات سعی کرده بودند با ارتودنسی جایگاه های افراد را مرتب و اصلاح کنند. اما بعد از مدتی دوباره همه چیز به هم ریخته بود .وقتی مطالعه را تمام کرد با خودش اینطور می اندیشید که ممکن است برخی از رفتارهای عجیب همسایگانش ریشه در تاریخ پر فراز و نشیب ‌آنجا داشته باشد.مولی نیاز به درآمد داشت و سراغ راه اندازی چند استارت آپ کوچک رفت. او خلق کردن و خلاق بودن را دوست داشت ولی راه اندازی کسب و کار، کار ساده ای نبود . تعداد انگشت شماری توانسته بودند روی پای خودشان بایستند . اگر برنامه ای هم احیانا به موفقیت میرسید همه برای به نام خود زدن آن به سمتش یورش می بردند. مولی در یکی از کارهایش به موفقیت نسبی رسید و از همان آب باریکه امرار معاش کرد. او سرمایه اندکی داشت و با این وجود دوران خوشی را سپری میکرد. مشکلات زیادی بر سر کسب درآمد وجود داشت ولی چون کارش را دوست داشت ادامه داد.او در آنجا امنیت داشت . با وجود اینکه خیلی وقت بود آن کوچه از جانب کوچه های دیگر آسیبی ندیده بود، ولی نمیدانست چرا اهالی آنجا زخمی هستند . آنها جراحت های عمیقی به تن داشتند. برای آنها علامت های سوال زیادی وجود داشت که هر لحظه هم به تعداد شان افزوده میشد. و برای بزرگان کوچه شفاف سازی و پاسخ به آن ابهامات در الویت نبودند.خیلی از این مشکلات کوچک با یک جرم گیری ساده و کم هزینه و بدون درد برطرف میشدند ولی عزمی برای آن وجود نداشت . آنها به رنج عادت کرده بودند.در این شرایطِ بی خیالی همگانی ، هیچ کدام از شهروندان ، حداقل یک نخ کشیدن ساده را از خود شروع نمیکرد و همه فقط منتظر بودند. منتظر. انتظار. و روزها به همین شکل یکی پس از دیگری میگذشتند.هر کسی که از این وضعیت خسته میشد ، از درون خالی می شد و مجبور بود با هزینه شخصی درون خودش را با آمالگام پر کند. ولی این درمان مقطعی بود و دوباره حجم بیشتری از فشارها ، آنها را دچار پوسیدگی های شدیدتر میکرد.همه آنها دالان مادریشان را دوست داشتند اما آن تنگنای لعنتی لحظه به لحظه غیر عادی تر و فشرده تر میشد. همسایه های مولی با کلی سیم کشی و رنج و خونریزی کنار هم جا شده بودند. کمبود فضا باعث شده بود بسیاری از آنها دیده نشوند . شنیده نشوند. فهمیده نشوند. و اینطور شد که عده ای از آنجا کوچ کردند.تنها کسانی که در آنجا از این وضعیت استقبال میکردند موتانس ها (mutans) بودند . هر کسی که از آنجا می رفت ، موتانس ها به جایگاه و اعتباراش حمله میکردند و برچسب کوچه فروش به آن می زدند. سالیان درازی میشد که آنها در آنجا زندگی می کردند و در هر دوره ای به شکلی عوام پسندانه تغییر ماهیت داده و از اهالی کوچه کاسبی و از آشفتگی آنجا تغذیه می کردند. آنها طوری خودشان را در تار و پود زندگی مردم جا کرده بودند که شناسایی آنها برای بقیه کاری دشوار شده بود. در چنین شرایطی مردم ترجیح داده بودند دیگر به دلسوزی و شعار های کسی اعتماد نکنند.مولی با وجود شرایط فیزیکی خاص اش از خدمت مقدس هم معاف نشد و مثل مرد آن را شروع کرد. اطلاعات او از دوران سربازی ناچیز بود و جو آنجا برای او خیلی تازگی داشت. اطرافیانش تقریبا آماده بودند در هر وضعیتی چه عکس العملی ولو غیر منطقی نشان بدهند . این رفتارها همیشه برای او جای سوال بودند و او آنها را درک نمیکرد. تنها توصیه ای که به او شده بود این بود که هر وقت کسی پرسید چه مهارتی داری باید بگویی هیچ. همین هم شد و چون خیلی در نقش اش فرورفته بود نهایتا مسیولیت اسلحه خانه  به او واگذار شد . دایما بخاطر کم شدن از وسایل آنجا جریمه می شد. بعد ها متوجه شد که چرا هنگام توزیع مسیولیت ها، بر سر نگهبانی و پاکسازی دستشویی ها رقابت شدید بود. مسیولیت ساده ای بود و نیاز به پاسخگویی نداشت. اصلا امکان نداشت چیزی از آنجا کم بشود. این وضعیت همه روزها و همه مکان های آن کوچه بود. در پادگان هم موتانس ها بودند و با آشناهایی که داشتند تقریبا همیشه در خانه بودند و انجام وظیفه نمی کردند. خدمت با همه سختی هایش برای او تجربه بدی نشد و کمی زرنگ بازی از آنجا یاد گرفت.نوسانات اقتصادی کابوس او و استارت آپش شده بودند و چند تصمیم گیری اشتباه کافی بود تا در کارش زمین خورده و مجبور شود کارآفرینی را کنار بگذارد. ناگزیر به زندگی کارمندی و حقوق بگیری روی آورد. همین هم در آن شرایط بیکاری غنیمت بود. اما این شغل های یکنواخت و تکراری ، خلاقیت و چابکی را در او کشتند . چندین سال به همین منوال گذشت و هر زوری زد نتوانست تغییری در زندگی اش ایجاد کند.در همین حین کم کم به موج کسانی که از آنجا می رفتند افزوده و شرایط برای جولان دادن موتانس ها مهیاتر می شد. هر کس به یک بهانه ای ، به یک آرزویی ، با یک اعتقادی از آنجا میرفت.برخی از آنها که رفته بودند دارای پوسیدگی های اندک بودند و با کمی رسیدگی می توانستند ترمیم بشوند تا کار به رهایی نرسد. به جای پیشگیری ، تنها درمانی که گاهی از بالا تجویز میشد عصب کشی بود . درمانگران آنجا متوجه نبودند که بعد از عصب کشی همه احساسات آنها نسبت به ریشه و باور‌هایشان قطع میشود و از قضا این درمان اشتباه ، خودش کار را برای کنده شدن و رفتن مهیاتر می کرد.همه نوش داروها پس از مرگ سهراب بود و همیشه وقتی اصلاحی صورت می‌گرفت که دیگر دیر شده بود.بزرگان آنجا مجبور شده بودند برای حفظ ظاهر ، کوچه را با لمینت و کامپوزیت سرپا نگه دارند . گاها پیش می‌آمد که اهالی کوچه های دیگر هم در مورد طبیعی بودن آن وضع دچار تردید می‌شدند و فقط خود اهالی بودند که می‌دانستند برای آخرین و مهم ترین معالجه که همان درمان بریج (bridge) است ، دارد دیر میشود. در این نوع درمان باید برای سالم ماندن باقی ماندگان و حفظ توازن کوچه ، بر روی افراد از دست رفته یک سری افراد جدید جایگزین بشوند . این تغییر ترکیب جمعیتی و به هم خوردن توازن ، مخاطرات خاص خودش را داشت .مولی بعد از مشاهده بی رحمی های زندگی ، نفسش گرفت و اندوه اطرافش را پر کرد. در آن روزهای خاکستری از سرعت زندگیش کم کرد و برای دوباره سرپا شدن به دنبال معنا رفت . از اروین دی یالوم میخواند ، هروز صبح درحال دویدن کنار خیابان ترانه های انگیزشی را فریاد می کشید ، پادکست های تنهایی اگزیستانسیالیستی گوش میداد و نیم نگاهی هم به مذهب و عرفان داشت.او سعی کرد برخلاف جریان آب شنا کرده و در آنجا بماند و خودش را پیدا کند . مولی به این اعتقاد رسیده بود که خیلی از مشکلاتش ریشه در درون خود او دارد و باید روی روانش بیشتر کار کند . با خود می گفت اگر هر کس وظیفه خودش را بهتر انجام دهد ، کوچه هم جای مناسب تری برای زندگی خواهد بود.دوباره شتاب گرفت و شروع به حرکت کردن کرد. هر وقت بزرگان می گفتند صبر کنید ، او صبر میکرد. خون بدهید ، میداد. شماره حساب میدادند ، واریز میکرد. صندوق میگذاشتند ، رای می داد . بهینه مصرف کنید ، کمتر مصرف میکرد. نرید ، نمی رفت . برید ، میرفت. نبینید ، ندید .ببینید ، می دید. نخوانید ، نخواند. بخوانید ، خواند. از کالای اینجایی حمایت کنید ، کرد. گران نخرید ، خرید. تنها جایی که حرف بزرگان را گوش نداد همین جا بود و از خود شرمنده و شرمسار شد. بابت این عدم بصیرت احساس گناه میکرد ، و دیگر چیزی نخرید.او سعی کرد طبق آیین نامه رانندگی کند . دیر به مقصد رسید.به دنبال جای پارک قانونی میگشت . ده منزل پایین تر پارک میکرد.از نقلیه عمومی استفاده کرد ، هر جای بدنش بوی یک منطقه از کوچه را می داد.چند دفعه ای هم کم آورد و هم رنگ جماعت شد. در آن معدود دفعات ، بر خلاف میلش ، با کمی پدرسوخته بازی که از دوران سربازی با خود همراه آورده بود ، قانون را کمی دور زد. هر بار هم اسیر چنگال و دوربین قانون شد. پنجه ها و چشم هایی که فقط برای او تیز بودند.فهمید قانون طوری اجرا میشود که برای هر کار ساده ای باید آن را قانونی تر دور زد.به درد این زرنگ بازی ها نمیخورد .عُرضه این کارها را هم نداشت و نتوانست مثل آنها زندگی کند.به این نتیجه رسیده بود که برای در آن کوچه زندگی کردن ، به دنیا آمدنش شرط لازم بوده و مثل آنها فکر کردن شرط کافی .نه خاک حاصلخیزی برای ریشه کردن ، نه سقف بلندی برای رشد و نه امیدی به اصلاح شدن جایگاه اش داشت. دوباره به نفس زدن افتاد . در نیمه عمر تاملی کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. دید که تقریبا خودش ، عده ای کمی شبیه خودش ، زرنگ ها و موتانس ها در کنارش باقی مانده اند.امید خود را از اینکه کسی کاری انجام بدهد از دست داده بود . نه اندک بزرگان دلسوز این داخل و نه آن اپوزیسیون خارج ، هیچکدام فهم درستی از جنس غصه و درد آن باریکه نداشتند . پس از مدتی ، افسرده شد ، احساس پوسیدگی کرد. از تو خالی شد و نهایتا تسلیم شد. او هم مسیر رفتن را در پیش گرفت . یا در واقع تصمیم کنده شدن برای او گرفته شد. دیده بود بعضی از هم ردیفان‌اش از آنجا کوچ کرده اند. ولی بی خبری از احوالات آنها ، تصمیم مهاجرت را برایش سخت کرده بود. خودش را برای سفر آماده کرد. اندک مقصدهای باقی مانده برای رفتن را بررسی کرد. زبان اش را تقویت و رزومه شغلی اش را به روزسانی کرد. معدود وسایل اش را فروخت و خرده سرمایه اش را تبدیل به ارز کرد.بالاخره روز رفتن فرا رسید.زمانی که می رفت شعار آنجا &quot;هر چه بیشتر بهتر&quot; بود و این تنها تغییر قابل توجه بین لحظه آمدن و رفتنش شد.همیشه قبل از هر دگرگونی در زندگی اش دچار استرس میشد و این سری بیشتر از دفعات قبل. بعد از ذکر چهارقُل و آیت الکرسی برای محکم کاری، پیاله ای هم سر کشید. تلخی الکل همه وجودش را گرفت. بی حس شد.فضای عجیبی بود. صداهای چندش آور و منزجر کننده ای می شنید. تکان های شدیدی میخورد. نفس در سینه اش حبس شد. انگار که دارند روحش را از تنش جدا می‌کنند و به دنیای دیگه ای میبرند. سرگیجه، حالت تهوع ، بدمزه‌گی ، تنگی نفس ، اضطراب . بی شک در حال پشت سر گذاشتن ناخوشایندترین تجربه زندگی اش بود‌ و ملتمسانه دعا میکرد که هر چه سریعتر تمام شود. سرانجام از آن انتها کنده شد.وقتی که از دنیای تاریک آن دالان در حال بیرون آمدن بود ناگهان نور شدیدی به چشمانش خورد، بطوریکه دیگر نتوانست جایی را بصورت واضح ببیند. درحالیکه دستانش را جلوی چشمانش گرفته بود به خودش این امیدواری را می‌داد که این روشنایی شروع یک دوره بهتر خواهد بود. رنج و خستگی رفتن در حال تبدیل به شور و شوق رسیدن بود.رفت.بیرون آنجا ، حالا در کنار بقیه هم دردانش بود. در یک مکان جدید که از جای قبلی آزادتر بود. احساس ها یکی نبود. یک نفر بهت‌اش زده بود ، آن دیگری خوشحال ، عده ای دلتنگ ، بعضی دستپاچه و برخی هم پشیمان. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. یک نفر از آن اهل دل های قدیمی زیر لب آهسته چیزی می خواند... «این حس آزادی، اینجا نمی ارزه ، زندونه بی دیوار سلول بی مرزه»از هیایوی رفتن که کاسته شد ، هوای تازه ای استشمام کرد و کمی مجال تامل کردن پیدا کرد. دقیق تر که دور و ورش را نگاه کرد، دید مکان جدیدشان چیزی شبیه به کیسه ی مشکی داخل سطل پلاستیکی است. بی هیچ ریشه ای ، بی هیچ تعلق خاطری . با آسودگی بیشتر.سرش را چرخاند و نگاهی به مسیری که طی کرده بود انداخت . به تابلویی که روی دیوار نقش بسته بود.«کشیدن رایگان دندان عقل با دفترچه دولتی»آن بیرون دندانپزشک هنگامی که دستکش های خونی اش را از دستش جدا میکرد سری به نشانه رضایت از آخرین جراحی تکان داد و مشغول چک کردن پیام هایش شد .دستیار دندانپزشک در حال تخلیه مواد باقی مانده از دهان بیمار بود. منشی دکتر نوک ناخن هایش را با سوهان مرتب میکرد و پاهایش را هماهنگ با موسیقی در حال پخش توی مطب روی زمین میکوبید. ساعت دیواری داخل مطب لحظاتی را نمایش میداد که معمولا دیگر مریض جدیدی پذیرش نمیشد. سکوت حکم فرما بود. همه‌ از آخرین عمل راضی بودند. با اینکه مثل آب خوردن بود ، آب هم از آب تکان نخورد.مثل‌ ده ها دندان عقل دیگری که در آن روز و در آن‌مکان کنده شده بودند ، مولی هم دیگر خارج شده بود.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 20:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن ممه را لولو برد</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-bc67denfj3kr</link>
                <description>هر چیزی تاریخ مصرفی دارد و هیچ چیز همیشگی نیستوقتی به دنیا می‌آیی با هزار نذر و مکنده و التماس سینه را در دهانت میکنند. کم کم به آن عادت میکنی و به آن خو میگیری . اطرافیان هم از این وابستگی خوشحال میشوند. گریه هایت را با آن بند می‌آورند . در بامدادان گلو را با آن تر میکنی و در شامگاهان نقش قرص خواب را برایت بازی میکند. همه چی به خوبی پیش میرود .پس از هر وعده آروق ات را با کمال میل می گیرند و از بوی دهانت لذت می برند. سینه هم همون بقل مقل هاست و هر وقت اراده کنی تو دهانت است. نمیدانی چه تحفه ای در دستانته و قدر آن را نمی دانی تا اینکه وقتش میرسد. بعد از کمتر از دو سال متوجه تغییراتی در اطرافت میشی. همان لشگری که روزی بالای سرت دعا میکردند که بگیریش، حالا با صبر زرد و زهرمار و تهدید و تشر آن ممه عاریه را پس میگیرند و به صاحب اصلی برمی گردانند. آن حقیقت مسلم ، که هرروز جلوی چشمانت بالا و پایین میرود و روزی سهم تو بوده را ، تنها دیگر فقط میتوانی از دور تماشا کنی. اعتراضی هم بکنی میگویند آن ممه را لولو برد. و‌اینجا اولین کینه را از پدر به دل میگیری.حالا نه میتوانی تو جمع آروق بزنی و نه کسی با بوی دهانت حال میکند.فکر میکنی گریه کنی دوباره آن را بدست خواهی آورد ، ولی دیگر ورق برگشته و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. از این رفتار بزرگترها و از ساز و کار دنیا سر درنمی آوری ولی کم کم یاد میگیری که به جای غصه خوردن برای آن عزیز ازدست‌رفته ، به دور و اطرافت نگاهی بیاندازی و از چیزهای جدید و باحال اطرافت لذت ببری.این‌ واقعیت اینجاست. هر چیزی تاریخ مصرفی دارد و هیچ چیز همیشگی نیست. تا به تاریخ انقضا نرسیده اند و نتُرشیده‌اند ، باید با تمام وجود از آنها لذت برد. طوریکه در روز آخر با کمال میل آن را تحویل لولو داد.</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 15:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش هر کسی قبل رفتنش</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein.masbough/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%B4-jeccxigvcfxz</link>
                <description>وقتی یک نفر داره میره ، کاش قبلش ...ای کاش هر کسی قبل رفتنش پا میشد می آمد خانه ات ، یک سر بهت میزد . یک چایی دور هم میزدیم، یک سیگار ، یا شاید هم بساط پلی استیشن و فیفا . اصلا دسته خرابه هم برای ما. اجازه می دادیم تو این بازی آخر ، هر چقدر که میخواد روی دروازه مون موقعیت خطرناک ایجاد کنه.آخرش هم دستی میزد پشتت و خودش خبر رفتنش را به ما میداد. خودش اعلامیه میشد ، همان تلفن نیمه شب ، آن خبر ناگهانی، خودش حجله میشد . خودش.هر حرف نگفته ، هر سوال بی جواب ، هر بغض نترکیده ، هر زل تو چشم نزده ،هر چیزی که در دل مانده بود همان جا گفته میشد .این سری اما بی رودربایستی تر. رک و پوست کنده ، صاف صاف میشدیم.چندتا خاطره قدیمی ، یک آلبوم عکس ، دور هم مرور میشدند .احتمالا هم یکسری دلخوری و گلایه از جنس آنهایی که به در میگیم دیوار بشنوه لای این بازیبینی ها پیش می آمد. و شیطنت های دوران جاهلیت . تیکه کلام آن لحظات خاص هم فقط یادته یادته است.بعدش میرسیدیم به آهنگی که ازش دوتایی خاطره داشتیم. آهنگ رو چند دفعه ای پخش میکردیم و احتمالا دلمان نمی آمد به همین چند دفعه اکتفا کنیم ولی چاره ای نبود و در آخر برخلاف میل مون متوقفش میکردیم. آخر میدانی، وقتی به آخرش فکر میکنیم دوست داریم لحظه کنونی بیشتر کش بیاد. مثل آخرین دیدار یک اعدامی با تنها کسش.وقتی می بینیم این پا و آن پا میکند می فهمیم که دیگه وقت رفتنش رسیده. وقت تا جلوی در رفتن برای بدرقه.از حیاط رد میشیم و تا جلوی در همراهیش میکنیم و آنجا دستش را با مکث میفشاریم. دیگه این آخرین تماسه و نباید کم گذاشت.از این به بعد فقط فرصت اندکی داریم برای نگاه کردن. تنها دیدن و دیدن . نگاه کنیم به آن انتهای کوچه و با چشم ها رفتنش را دنبال کنیم ، تا شاید برگشت و یک نگاه دوباره انداخت به ما و در آخر محو شدنش . حالا از این به بعد هر وقت نگاه مان اتفاقی به آن انتهای کوچه لعنتی بیفتد ناخودآگاه یاد اوییم.توی این شکل رفتن ، توی این مدل هجران ، میتوانیم با خیال راحت در را ببندیم . چند ثانیه ای داخل حیاط به درب تکیه بدیم . پایین را نگاه کرده ، به فکر فرو رویم و با خودمان بگویم « این هم از اخرین آمدن و رفتن فلانی». سرمان را بالا می آوریم . نگاهی به خانه می اندازیم و برمیگردیم پای کارمان، فوتبال مان ،  کامپیوتر مان ، همون کار نیمه تمام قبل آمدنش ، اصلا پای هر کوفت و زهرماری.دیگه چه نیازی بود به شب هفت، چه نیازی بود به گریه ، به تکه شعری روی یک سنگ ، به آگهی فوت روزنامه.  چه نیازی به آه ، افسوس ، ای کاش ، بغض ، زجه ، نگاه ناباورانه ، شوک ، خروار خروار قرص. اصلا چه نیازی بود دیگه خوابش را ببینی.اون خودش را حالا برایت همیشگی کرده بود ، پایدارتر ، جاودانه طور... دیگه همیشه حس میشه. آنقدر نزدیک که میشه دوباره باهاش چای خورد ، دوباره مرور کرد ،دوباره بدرقه ... و دوباره های همیشگی .</description>
                <category>سید حسین مسبوق</category>
                <author>سید حسین مسبوق</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 19:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>