<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های A_B</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosein4023</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:02:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3082068/avatar/1v41kZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>A_B</title>
            <link>https://virgool.io/@hosein4023</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعر ۱۲ بیتی / وصیتی بر همگان</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B1%DB%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86-fdnz3zkl39da</link>
                <description>به نام خداوند پروانهدر این باغ گاهی پروانه بودمدر بین همه حیوانات باغپر زدم سوی شمع و سوختمدر آتش رفتم و منم آتششعله بر من بوسه و من مستمبعد از دل گرفتن و گرم شدنبال زدم، دور شدم، دل شکاندمپشیمانی بر سرم کوبید ودر تار سیاه شیطان افتادمسال ها دور شدند و کردم دعادعا برای او، تو و خودمبرای تو و او دعایی کهنباشی چو من که گرفتارمنشکنی دل که شکاند تو رابوسه چشی چو عشق و سردارمعشقم عباس و سردار حسین استکه عباس بوسه چشیده دیدمبوسه دیده و سرباز ولیپس سرباز باش زیر دست ولیمبدان قدرت و شهرت و ثروتدر دست آتش است که چشیدمپس گدا باش و گدایی کن اوبگو: من برایت، تو برایم</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 18:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین چراغ تا آخرین خواموشی / داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-vgtgnlt7hkro</link>
                <description>صدای بوق ماشین ها، صدای موتور داخل کاپوت. نور لامپ مغازه املاکی با اون نور قرمز توی چشم که جلب توجه می کرد. نور سبز چراق بین چهار راهی که روشن شدنش باعث برطرف شدن ترافیک می شد. دویدن بچه ها در کوچه به دنبال یک توپ بادی و صدای داد و خنده هایشان. همه این ها بیرون از خانه پسر بود.داخل خانه هیچ صدایی جز بازی رایانه ای نبود. وفقط چند مهتابی روشن بود تا خونه رو با روشنایی لطیف قابل دیدن بکنه. حسابی روی بازی تمرکز کرده بود.لب هایش را آرام گاز گرفته بود تا روی برنده شدن تمرکز بکنه. اما برنده شدن توی این گیم برایش کار مشکلی نبود. خیلی وقت بود که بازی کردن برایش مثل آب خوردن شده بود. اما حواسش با به صدا در آمدن زنگ خانه به هم ریخت. دینگ دینگ...آهی کشید و به ناچار موس را رها کرد و جلوی در رفت و در را آرام باز کرد. وقتی در کاملا باز شد ظاهر آراسته دختر همسایه را توانست ببیند. چشم های پسر کمی به صورت متعجب بزرگ شد. توقع  هر کسی را داشت غیر از او. پسر گفت: بله؟ کاری دارید؟دختر با لبخندی صمیمی و در عین حال مهربانانه گفت: می خوام کمی بازی کنیم. حوصله داری؟وقتی حرف های دختر را شنید چشم هایش بیشتر گرد شد. نمی دانست چرا در این موقع از شب به سراغش آمده. اما او فقط یک پیشنهاد داشت. نه کمتر و نه بیشتر. پسر با لبخندی دوستانه قبول کرد و از خانه خارج شد و در را بست. کنار قدم های دختر در کوچه راه می رفت و هنوز به این فکر میکرد که چرا دختر در این وقت درخواست بازی کرده؟ چرا بازی؟! آیا این فقط یک نقشه است؟با این فکر ها در ذهنش ور می رفت که به دختر با آرامش گفت: داریم کجا می رویم؟دختر در حالی که به قدم زدن در کوچه های تاریک ادامه می داد با لبخندی ملیح گفت: جای دوری نیست. خواهی دید.پسر وقتی کمی بیشتر در زیر آسمان پر ستاره در کنار دختر راه رفت متوجه لامپ ها و درخت هایی در انتهای کوچه شد. با هر قدمی که نزدیکتر می شدند بهتر متوجه می شد که دختر دارد او را به سمت پارک کوچک انتهای کوچه می برد. اطراف خلوت و با هوایی سرد بود. پسر دستانش را در جیب لباسش گذاشت تا گرم بماند اما دختر کاملا بی خیال راه می رفت. انگار سرمای هوای زمستانی آزارش نمی داد.روی یکی از نیمکت های پارک نشست و پسر نیز همراهش نشست. پسر لبخندی مضطرب زد و گفت: خب... دوست داری چه کار کنیم؟دختر دست در جیبش کرد و یک دسته کارت را بیرون آورد. پسر آهی کشید و با لبخند مشغول بازی شد. در بین بازی کارت های زیادی رد و بدل می شدند و گاهی صدای خنده های پسر و او بلند میشد. چند دقیقه ای که گذشت پسر به ساعتش نگاه کرد و فهمید دیر وقت است. از دختر خواست که بازی را به بعد موکول کند و دختر هم با لبخندی کوچک پذیرفت. پسر دست دراز کرد تا با کمک او کارت ها را از روی نیمکت جمع کند...اما ناگهان دست ها با هم تلاقی کردند. پسر با شوک به دست هایشان نگاه می کرد و خشکش زده بود. چیزی را که میدید باور نمیکرد. دست پسر به طور عجیبی از داخل دست دختر گذشته بود. انگار داشت خواب میدید. اما کاملا بیدار بود. نمی دانست که چگونه واکنش نشان دهد. ولی غیر قابل انکار بود که انگشتانش از دست دختر عبور کرده بود. انگار که دختر فقط سایه ای رنگ شده بود.پسر سریع دستش را عقب کشید و به چهره خونسرد دختر نگاه کرد و وقتی متوجه شد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است از روی نیمکت سریع پایین اومد و عقب رفت. با ترس و اضطراب به دختر نگاه کرد و پرسید: تو چی هستی؟!دختر دوباره لبخندی کوچک و مهربانانه زد و در حالی که روی نیمکت هنوز نشسته بود با صدای ملایمش گفت: من؟ من خدا هستم.پسر ناگهان قلبش درد گرفت و چشمانش را محکم بست و دوباره باز کرد...وقتی چشمانش را باز کرد سرش را روی میز رایانه اش دید. بدنش عرق کرده بود. تا کنون خوابی به این عجیبی ندیده بود. وقتی سرش را از روی میز بلند کرد به اطراف نگاه کرد و خودش را داخل اتاقش دید. هنوز صحنه های اون خواب توی ذهنش می چرخید و همه چیز را مرور می کرد.روز بعد وقتی داشت از فروشگاه به سمت خانه خودش بر می گشت فکری به سرش زد. نمی دانست کار درستی است یا نه اما می خواست انجامش دهد. پس قبل از اینکه داخل خانه خودش شود کمی آن طرف تر زنگ خانه دختر همسایه را زد. انگار می خواست خواب را را برایش تعریف کند. کمی بعد در باز شد و مردی میانسال با کمی کنجکاوی در را باز کرد. پسر لبخندی زد و گفت: سلام آقا. ببخشید که مزاحم شده ام. با دخترتان کار کوچکی دارم. مرد با تعجب به پسر نگاه کرد و گفت: اما من دختری ندارم. مطمئنی که خانه را درست آمده ای؟پسر هنوز با همان لبخند داشت به مرد نگاه می کرد. هنوز متوجه حرف های او نشده بود. پس گفت: چی؟ منظورتون چیه؟مرد گفت: منظورم واضحه. میگم من دختر ندارم. فقط ۲ تا پسر دارم که الان سر کار خود هستند.پسر احساس کرد که دوباره دارد خواب میبیند. پس بدون اینکه گفت و گو را ادامه دهد سریع به سمت خانه اش رفت و در را محکم بست و چند سیلی محکم به صورت خودش زد. رفت سمت یخچال و با نفس زدن در یخچال را باز کرد.دنبال بطری دلستر می گشت. اما پیدایش نمیکرد. خیلی در آن لحظه تشنه بود.ناگهان صدایی نازک و ملایم پشت سرش گفت: بیا. دنبال چی میگردی؟ دلستر توی دست منه. یک لیوان برایت بریزم یا کمتر؟پسر خشکش زد. دیگر داشت دیوانه می شد. با احتیاط سرش را چرخاند و در یخچال را بست. وقتی به سمت صدا چرخید دوباره دختر را دید. با همان لبخند مهربان و چشم های زیبا. اما برای پسر مهم نبود که او لبخند دارد. فقط یک چیز برایش مهم بود. پس گفت: تو کی هستی؟دختر کمی آرام و دوستانه خندید و در حالی که صحبت می کرد دلستر را روی میز آشپز خانه گذاشت_گفتم که. خدا هستم. چیه؟ نمی دانستی می توانم خودم را شبیه انسان ها نشان دهم؟پسر تردید داشت که باید یک قدم به عقب بردارد یا جلو. فقط با ظربان قلب بالایی که داشت توانست یک چیز بگوید: چ... چرا من؟دختر گفت: چرا خودم را به تو نشان دادم؟ یعنی فکر می کنی فقط به سراغ تو آمده ام؟ اشتباهه. به سراغ همه می روم. اما بیشتر آدم ها از من دوری می کنند و بخاطر دوری، به زودی هرچیز را که دیدند را فراموش می کنند.پسر با اکراح بعد از کمی فکر کردن یک قدم به جلو برداشت و کمی آرامتر شده بود. نفس عمیق کشید و دوباره یک قدم دیگر به جلو برداشت. حالا رو به روی دختر ایستاده بود.به چشم های نافز و لبخند عمیقش نگاه کرد. نمی توانست به این چهره احساس شادی و چیزی صمیمی نداشته باشد. پسر حالا که آرام شده بود دوباره حرف زد: پس... از من چی می خواهی؟_فقط می خواهم بازی کنیم._بازی؟!دختر لبخندی بزرگتر زد و گفت: آره. چرا که نه؟ امممم... البته در ادامه می خواهم صمیمی تر شویم. دختر دستش را به سمت گونه پسر دراز کرد تا نوازشی آرام کند. اما مثل دفعه قبل دستش از داخل بدن پسر مانند یک روح گذر کرد. پسر متعجب شد. نمی توانست که لمس دختر را حس کند. اما گرمای ضعیفی را حس می کرد که از دست دختر منتشر میشد. همراه با عطری دلپذیر که وجود پسر را ناگهان غرق در آرامش کرد. انگار می توانست تا آخر عمر در همان لحظه توقف کند و این گرما را برای همیشه حس کند.دختر لبخندی معنادار زد و گفت: حسش کردی، درسته؟ اگر با من بازی کنی بیشتر حس خواهی کرد. شاید در نهایت بتوانی لمسم کنی.چند روز گذشت. پسر در خانه کار های روزانه خود را انجام میداد که گهگاهی دختر کنارش ظاهر می شد و درخواست بازی می کرد. پسر هم که هنوز آن حس زیبا مانند یک طعم لذیذ زیر زبانش بود، مشتاقانه قبول می کرد. گاهی اوقات ساعتی می گذشت و هنوز داشتند در حال بازی می خندیدند. هرچه روز ها بیشتر می گذشت، پسر هم بیشتر می توانست بوی عطر و گرمای عجیب و جادویی دخر را احساس کند. آرام آرام با هر دفعه دیدن دختر گونه هایش بیشتر از قبل گرم می شد و در چند روز بعد گونه ها شروع به قرمز شدن می کرد و حتی سوزش می گرفت و دیگر نمی توانست از شدت خجالت به راحتی به صورت دختر نگاه کند. گویا عاشق شده بود. دختر هم می دانست و با رضایت لبخند می زد.اما بعد از مدتی، انگار تیری سمی به قلب پسر نشانه رفت و رها شد و به اعماق قلب پسر نفوز کرد. همین باعث می شد که گرمای قلب پسر مانند یک اعداد یک دماسنج شروع به پایین آمدن کند و نسبت به دختر سرد شود. پسر احساس می کرد که دیگر نیازی به ارتباط با دختر ندارد و آرام آرام شروع می کرد به رد کردن درخواست های بازی دختر. و دختر هم کمی از لبخندش محو می شد. اما همچنان با امید بار ها به دیدار پسر می آمد تا شاید بازی کند.اما سرمای قلب پسر داشت قلبش را پر می کرد و مانند یک ویروس وجودش را می خورد و از عشقش نسبت به دختر کم می کرد.در یک روز همه چیز دیر شده بود. دیگر دختر را ندید. نشست روی گوشه مبل و دلستر را باز کرد و می خواست شروع به نوشیدن کند که به یاد آن دیدار افتاد. اولین باری که دختر را با دلستر در دستش دید. از خوردن دلستر امتناع کرد و کمی فکر کرد. می فهمید که می توانست با مبارزه با مسمومیت، خودش را گرم نگه دارد. اما هرگز به خودش زحمت مبارزه را نداد. گاهی اوقات بخاطر یاد آوری اون خاطرات شیرین با دختر شاد می شد و گاهی با دلتنگی گریه می کرد._گریه؟ چرا گریه؟_ خب... چون هنوز می خواست که دختر را دوباره ببیند. با اینکه عرضه رسیدن به دختر رو نداشت._بابا..._بله؟_این داستان واقعی بود؟پسر لبخندی زد و سر فرزندش را بوسید و بعد گفت: البته. چطور مگه؟_خب پس چرا من اون دختر رو نمی توانم ببینم؟ مگه نگفتی خودش را به همه نشون میده_آره عزیزم. منتظرش بمون. وقتی صدایت کرد و احساس کردی که داری میشنوی، برو به سمت صدا. بدون هیچ فکر دیگری. بعد اون رو می بینی._ واقعا؟_واقعا. ولی تو مثل پسر داستان ما نذار سرما قلبت رو از دختر دور کنه. باشه؟</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 07:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات زینب / شعر ۸ بیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B8-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-p7ucvreyyvp3</link>
                <description>بابا جانم بابا جانمدلم خونه سرگردانمشمشیر چطور جرعت کرد؟بر زلف سیاهت رحم نکردیکی شمشیر و آتش یک طرفمُردی با آتش بی شرفهم در سوخت و هم همسرتبر چادر نکردند حرمتحسنت را کشتند چه غریبنگاهش بر دشمن بود مهیبرقصیدند و خندیدند بر سرشدرد زهر بر دل و پیکرشحسینم برادر سرورمندیدی چه آمد بر سرمتمام بدن دخترتقرمز و کبود و افتاد خط</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 21:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین عجایب (دل نوشته)</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-yhpxu0ut6fbs</link>
                <description>دنیای عجیب و تیره ای شده. حد اقل برای من این چهره را دارد. فرزند به پدر خویش ظلم می کند و مادر به فرزند خود بدی می کند. دل ها تنها غرق در آرزو هایی شده که قرار نیست هرگز تحقق یابد. دست ها مشغول اعمالی شده که لبخند بر لب می آورد اما لبخند قلب ناپدید و پژمرده می شود. بدن ها سبک و روح ها سنگین تر می شوند و آدم ها بیشتر و بیشتر در توهم خود فرو می روند. آنقدر بیشتر غرق می شوند و بیشتر به داخل این مرداب وهم فرو می روند تا بی روح تر می شوند و دیگر چیزی را حس نمی کنند.از دهان ها و راه های تنفسی، مایع این مردابِ مرگ داخل می شود و وجودشان را پر از شادی غیر واقعی می کند. در بین این صحنه ها مردمان اندکی هستند که به دیگران مهربانی می کنند. اما حتی آنان نیز به خود ظلم می کنند. انگار هیچ کس قصد ندارد به خودش مهربانی کند. همگی دارند آنقدر از خود می خورند و از این طعم مسموم لذت می برند تا دیگر گوشتی در بدن نماند.ولی تعجب آور ترین صحنه این است که همین مردمان هنوز دارند می خندند. و چه خنده های ترسناکی... که خبر از عمق نفوز عفونت در وجودشان می دهد. خنده هایی از روی توهمِ شادی.در این بین خودم را تنها می بینم. نه علاقه ای برای کسب توهم دارم. و نه الهه نجاتی را عاشق می باشم که بتوانم با دلگرمی به او خودم را به شادی حقیقی متصل کنم.خدا یا و ای الهه ما... خودت کمک مان کن</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 22:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ۱۶ بیتی به دنبال تو / از زبان حضرت زینب</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B1%DB%B6-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-j1fyvclzjuih</link>
                <description>بسم رب الحسینسرت خورد شد با عمود و زمین کشید. کجایی؟ای سردار تیر باران شده پیکرت کجایی؟همه را دارند می برند به اسارت کجایی؟ای قرمز ماه خونین بنی هاشم کجایی؟ای که نداری حتی یک جای سالم کجایی؟ای قد کشیدهٔ تیر ها بر سر تا پا کجایی؟وقتی که می برند به اسرت ما را کجایی؟ای تیر در چشم و دستت از دو کتف جدا کجایی؟ای بدنی که گوشت از گوشتت سوا کجایی؟تو دست هر کس میگیری بدون دست کجایی؟خواهم سوار شتر شوم در این دشت. کجایی؟تو و حسین غیرت الهی داشتید. کجایی؟سرت خورد شد با عمود. بر زمین کشید. کجایی؟فدای چشم نافزت بشم بگو کجایی.به من از درد جدایی چیزی نگو. کجایی؟من هم از شلاق نگفتم. غصه نخور. کجایی؟جانِ من فقط کمی از فرات بخور. کجایی؟حسین جان، عباس صدایم نمیشنود. کجایی؟حسینم، دارند رقیه را می زنند. کجایی؟همهٔ دختر کوچکت کبود شد. کجایی؟حرمله با نیشخندش مدام شراب خورد. کجایی؟هیچ کس صدای من را نمی شنود. کجایی؟بشنوی و جواب ندی؟! نمی شود. کجایی؟هنوز در گودی هستی یا کنارمی؟ کجایی؟یا که زیر اسب ها هتاکی می شوی؟ کجایی؟وای حسین من! پس بگو سرت کجاست. کجایی؟نگو سر و حلقت بر روی نیزه هاست. کجایی؟دستم کوتاه است؛ به نیزه نمی رسد. کجایی؟آیا از این پایین صدایم می رسد؟ کجایی؟حسین، جانِ مادر با من وداع نکن. کجایی؟بیا و این بغض گلو راباز بکن. کجایی؟نمی شود رباب را تنها بگذاری! کجایی؟</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 15:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماز داغ / داستانی از اتفاقی عجیب که برای یک بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-ugbbrwgbwr1l</link>
                <description>وقتی آسانسور به طبقه آخر رسید و در باز شد آرام آرام در حالی که سرگیجه داشتم و توان زیادی در بدن نداشتم به سمت در واحد ۱۵ قدم گذاشتیم. عمه در را برایم باز کرد و چراغ ها را روشن کرد. در خانه کسی نبود. بطری آب سیب را همراه با دو قرص بهم داد و با گفتن (خوب استراحت کن تا برگردم) رفت و در را بست.به سمت مبل چهار نفره مثل لاکپشت ها راه می رفتم. دست و پاهایم می لرزید. به سختی خودم را به مبل رساندم و خودم را روی مبل انداختم. سنگین نفس می کشیدم چرا که عفونت به ریه هایم رسیده بود. دیدم گاهی اوقات تار و نامفهوم می شد و بدنم از شدت درد می خواست منفجر بشود. ناگهان نرم افزار موبایلم طبق اوقات شرعی قم اذان گفت. صدای اذان موبایلم را شنیدم و آرام سرم را به طرف جیب شلوارم چرخواندم و آرام و با لرز گوشی را از جیبم خارج کردم. کمی نگاهش کردم و فکر کردم. اشهد ان محمد رسول الله... وقتی با خودم کمی فکر کردم لبخند ضعیفی زدم و با خودم گفتم برای شنیده شدن این اذان خیلی ها بودند که جان خود را تشنه لب و با تیر های بر بدن از دست داده اند. همه برای این لحظه. نمی توانم زحماتشان را بخاطر یک مریضی ساده به سخره بگیرم.دستم را روی دسته مبل گذاشتم و با هر سختی که بود از روی مبل بلند شدم. بعد از وضو گرفتن از شیر آب ضرف شویی مهری برداشتم و کمرم را تا جایی که می توانستم تحمل کنم خم کردم و مهر را روی زمین گذاشتم. رو به قبله ایستادم و در حالی که نمی توانستم تشخیص بدم که زمان با چه سرعتی می گذرد سخت نفس می کشیدم. دستانم را با سختی بالا بردم و بعد... الله اکبر... بسم الله الرحمان ... ال.... الرحیم...بریده بریده شروع به خواندن سوره حمد کردم. اما بعد به خودم آمدم و خود را در برابر پروردگار تمام هستی دیدم. زشت بود که با حالتی کسل و بی انرژی با او صحبت کنم. پس چشمان نیمه بازم را باز کردم و کمرم را صاف کردم و دستانم را بدون حرکت کنار ران هایم چسباندم. لبخند کوچکی بر گوشه لب زدم و با توجه نماز را ادامه دادم...بعد از حمد و سوره باید به رکوع می رفتم. ترسم از همین بود. ممکن بود با سر روی زمین سقوط کنم. هرچی بود و نبود از ذهنم کنار گذاشتم و با آرامشی درد ناک آرام آرام شروع کردم به خم شدن و دستان ضعیف و لرزانم را روی زانو هایم گذاشتم. ستون فقراتم می خواست از درد ترک بخورد.اما من اسرار به رکوع کامل و صحیح داشتم. با صدایی لرزان شروع کردم به گفتن ذکر ها و ادامه نماز...سرتان را در نیارم... به تشهد رکوع دوم که رسیدم و شروع کردم به گفتن... الحمد الله... اشهد ان لا اله الا الله...همینطور که می خواندم سخت نفس می کشیدم و پیشانی ام از شدت تب می سوخت. اما ناگهان با هر جمله ای که می گفتم صحنه ای جلوی چشمانم ظاهر می شد. تصاویری از ملاقات رو در روی من و خدا. نمی دانم توهم از روی تب شدیدم بود یا هر چی دیدم واقعی بود. فقط دیدم که خداوند نشان می دهد... نشان می دهد که نمی خواهد من چیزی را جز او دوست داشته باشم... چون الهه ای جز او وجود ندارد. (اشهد ان لا اله الا الله) و نشانم داد که هر چیز که بخواهد جلوی رسیدن من به خودش را بگیرد را برایم از بین می برد. و در ادامه دیدم که فقط راه رسولش را برای رسیدن به من می پذیرد.. و من در ادامه می خواندم (و اشهد ان محمداً رسول الله)... . بعد توهمات یا شاید اون الهامات تموم شد. فهمیدم منظور خدا چیه. فهمیدم که بخاطر این مریض شده ام، چون نمی خواهد به گناه آلوده شوم... خودم می دانستم گناهم چیست و به قدرت خدا برای متوقف کردن من از گناه برای لحظه ای شگفت زده شدم. لبخندی زدم و من هم در جواب صحبت کردم (اگر گناه نکنم من رو از مریضی در میارید؟)... جوابی نشنیدم و به نماز ادامه دادم. دیگر حالم عجیب شده بود. رکعت آخر بود و بدنم درخواست می کرد که هرچه زودتر نماز را تمام کنم. دیگر طاقت ایستادن و خم شدن مکرر را نداشت. اما من چیزی نمی شنیدم. با آرامش و صبر کامل نماز را ادامه می دادم. انگار از صحبت خدا با من انرژی گرفته بودم. بدنم در آتش تب و درد و سرگیجه و... می سوخت و روحم کوچکترین اهمیتی نمی داد. حسش مثل این بود که با لذت و لبخند روی آتشی راه بروی که پا هایت را از حرارت سوراخ کند. و من متوقف نمی شدم. بعد از اتمام نماز و تصبیحات حضرت زهرا با همان حال نماز دومم را بلا فاصله شروع به خواندن کردم. بدنم دیگر طاقت نماز دوم را نداشت. ممکن بود زانو هایم هر لحظه خالی کند و روی زمین بیافتم اما من نمی توانستم ادامه ندهم. با لبخندی پر از شادی و گرما نماز را آرام خوانم و در نمازم به خداوند نشان دادم که اگر در آتش تب و در درد های استخوان هایم و ضعف چشم و نفسم هم باشم، باز او را رها نمی کنم. نماز را تمام کردم اما باز لبخندم محو نمی شد.انگار هنوز در این وادی پر از عشق و جنونِ دردناک بودم. نمی دانم چرا اما با همان حال خوب به سمت رایانه رفتم و شروع به دیدن یک فیلم سینمایی کردم. با دیدن فیلم بعد از چند روز حس درد و بدِ مریضی توانستم بلند بخندم. ناگهان به خودم نگاه کردم و از روی صندلی پشت میز کامپیوتر بلند شدم. به خودم نگاه می کردم و دیدم دیگر اثری جز کمی آبریزش بینی در بذنم نیست. نه دردی. و نه تبی. و نه احساس ضعف و سرگیجه و گلو درد و... همه رفته بود. با خودم گفتم این درمان سریع بخاطر آن دو قرص و آب سیبی بود که خوردم یا بخاطر این است که خداوند از گناه نکردن من مطمئن شده بود و دیگر مریضی را از رویم برداشته؟هنوز نمی دانم که توهم بود یا حقیقت...نمی دانم چه بگویم... فقط درمان سریعم عجیب بود...</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 18:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ۲۹ بیتی / شش ماهه</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B2%DB%B9-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-ccxvwtzxitzr</link>
                <description>به نام پروردگار کوچک مظلوم کربلاسر دست کودک را گرفتنلالهٔ سرخ خون شکفتندست و پا زدن بر سرِ دستسه شعبه بر گردن کرده بستخون گرم دستم را کرده رنگنفسم، بدنت شده سنگجان من نزد من باز بمانلبخندت را بر لب بازگرداناستخوان گلو کوچک بودجا گرفت تیر تیز چقدر زودبیدارم یا که خواب می بینم؟مرگ تو من باور بکنم؟چگونه به خیمه من روم؟تو را من بر مادرت برم؟بلند شو، تو لطفا پسرمپیشانیت بمالم بر سرملالایی، چه زیبا خوابیدیچیزی جز تشنگی ندیدیلبان کوچکت خشک شدهچشمانت شده رنگ مردهقدم بر پشت این خیمه هادلیل عرقم نیست گرمابی صدا گام خود بردارمطاقت این بغض را ندارمبخواب ای پسرِ گلِ منمیدهی تو بوی نسترنچه زیبا خاک تو را کرد بغلشیرین است چهره ات چون عسلصدای پای یک زن آیدنکند ربابم بیاید!ای حسین بگذار ببینمشش ماهه تکه قلبِ تنم....ساعتی رفته است حسینمسوخته است پارچهٔ چادرمگرفتند همه به اسارتمی گیرند پسرم سراغتدر خاک ها نیزه ها می کنندانگار در قلبم می زنندقلبم را چقدر زود کشف کردندپس چرا سرت را قطع کردند؟!نگاهم به گلوت دوخته استداد زدم بر این مردان پستمدام به من دارند می خندندسرت را به نیزه می زنندکوچک بود چه بسیار گلویتنیزه تن شد برای سرتپسرم چقدر قد کشیدیاز بالا مادرت را دیدی؟ای کاش دستان من باز بودمی خواهم خود زنم خیلی زودببخشید به تو شیر ندادممی خواهم عاقوشت بگیرمبی شرف نیزه را پس بدهجوابم را با خنده ندهحسینم خوش به حال سرتسرت هست کنارِ پسرتبه قلبم بگو که مادرتمی بوسد بریده گلویتیا حسین 😔</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 22:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ۱۳ بیتی / نبرد سیاه و سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B1%DB%B3-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-nfohiyerypde</link>
                <description>بِسمِ رَبِّ اِبلیس و آدَم ... به نام پروردگار ابلیس و آدمدرختان مداد و برگ ها شد کتابچگونه نویسم این حصن و ثواب؟دل غرق دریای طوفان و این بادرقص دو شمشیر چون عروس و دامادپیرهن دریدن و زخم پیکر هاچشم شیطان و یکی بر سرِ ماکور گشت ز زخم و ما ز خون سرخسته تکیه دادم به دیوار و دردر این جنگ تاریک چه آمد سرم؟تیر و تیغ و آتش بر این پیکرمتیر تیز شهوت و تیغ غضببا چنان ظربتی شدم تشنه لبغرور آتش و ریا شد یک تبر جای زخم نیست و این جنگی برابرملائک سور شیپور و هِل می کشندذوالفقار و ذوالجناح را می دهندبا رَخش حسین و تیغ علویجانی تازه شد با ذکر یا علیبدین اسب تاختن بر صورت حریفحریفت منم ای سیرت کثیف بدین اسب و دست تیغ را بچرخانماین نجاست به جایش برسانمچون ز او گذشتم نگاهش گرد شددو نیمش به راست و چپ افتاد و مُرددنیا سهل و آسان تر نشودبجنگ این بازو قوی تر بشود( وصف جنگ درونی شیطان و انسان بر سر تسلیم گناه یا بر خدا بَرَم پناه)</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 13:34:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ۱۵ بیتی / گمشده « در وصف حال بنده و خدا »</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B1%DB%B5-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-g7z4lqpwiza1</link>
                <description> بسم الله الرحمان الرحیمانت رب الغریب و الکریمحضورت حس مهر مادرشکستم قلبت بار دیگرگرما و شادیِ وجودمولت کردم، غم است در روحمدمیده شد ز روحت در مناما دادم به شیطان من تنجوهر تمام و دفتر سیاهفراگیر شد بویِ این گناهولی باز نگاهم میکنیداری قلبم زِ جا میکنیچرا باز محبت میکنی؟داری جام اشکم میشکنیدریدم و وصله میزنیباید اکنون شلاق بزنی!چگونه صبرت باور کنم؟چرا دست میکشی بر سرم؟سَد دریای چشمم شکستدوباره دلم با تو شد مستخندیدم چرا اینگونه ای!در غریبی و بخشندگیبه راستی که تو غریب هستیآنچنان که پیش کَس نیستیهمه تو را بیرون کرده اندباز میزنی در را با لبخندز این پس دَرَم بر تو باز استاکنون دلم هست برایت بستعهد بستم تا دلم بست باشدتا غیر از تو در دل نباشد...یا الله...❤️☝️</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 18:42:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ۱۶ بیتی/ خدا یا...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B1%DB%B6-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-nnmdhuzsdres</link>
                <description>به نام خالق هستی...  خدا یا خدا یا کسی رو ندارم کنارم تو بودی اگر با تو بودم  خدا یا خدا یا غم سردی شب دریغ از همراهی، تنها گرمای تب  خدا یا خدا یا تو من رو می خواستی همراهت نبودم، گل غم رو کاشتی  دریغ از نگاهی، توجه نکردم تو با من بودی و ازت دوری کردم  دل من شکسته، نتیجه همین بود گرفتار شدم من به سرعت، چقدر زود  خدا یا خدا یا منو تنها نزار گناه قدیمم بزار همه کنار  خدا یا خدا یا محتاج تو هستم می خوام بیام پیشت، از تنهایی خستم  لبخندت را دیدم، دلم پیشت گیره قلبم درد کشیده، نباشی می میره  همه جا را گشتم و جز تو ندیدم هر کس را که دیدم تو را در او دیدم  تو مایی و ما همه جز تو نبودیم خیلی وقت گذشته که دور از تو بودیم  ز تب دوری ات جگرم سوخته است ز بوی خوش تو دل من شده مست  نگاهت را دیدم چه زیبا درخشید می توان لبخند شگفت تو را دید  آغوشت می گیرم یا که تو می گیری؟  در این آغوش تو قلبم را خریدی  چه زیباست، چه زیباست این مهر الهی جز تو در دنیا نیست هیچ خدایی  خدا یا خدا یا آرامش قلبم کسی را نمی خوام تا تو هستی نزدم   #خدا_تنها_دوستی_است_که_تو_را_تنها_نمیگذارد_حتی_اگر_او_را_تنها_بگذاری</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 07:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تو و اون</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%86-smoklrt56qt1</link>
                <description>_ اَهههههه... داری چه کار می کنی؟! 😣+ بیدار شدی؟... داشتم گونه تو رو می بوسیدم دیگه😊 _ میشه امشب رو بی خیال بشی؟. مگه ساعت رو نمی بینی؟ 😮‍💨+ نمی خوای الان حرف بزنیم؟. اما... من الان می خوام صحبت کنیم. لطفا 😁🙏_ بی خیال بشو. فعلا خوابم میاد. بزار برای فردا 🥱+ ... 😐_ ... 😪+ الو؟ بیداری؟ پاشو دیگه!. صبح شده. حالا می تونیم صحبت کنیم؟ 😍_ صبح به خیر. باشه. ولی خیلی طول نکشه. فهمیدی؟ 😑+ باشه. قبوله 😁_ خب... می خوای چی بگم؟ 🤨+ بهم بگو که دوستم داری 🥰_ آههه... واقعا؟ 😩+ آره!. بگو دیگه ☺️_ گوش کن... باید با تو صادق باشم... من به اندازه تو مشتاق نیستم. 😞+ مهم نیست. کم کم عادت می کنی 😊_ اما من نمی تونم. یعنی نمی خوام که بتونم. برام سخته که عاشقت باشم. 😒+ عیبی نداره. تو با من باش، من خودم به تو یاد می دم. من سختگیر نیستم. 😇_ بس کن!. من حالم خوب نیست. باشه؟ حوصله این کار ها رو ندارم. 😤+ درکت می کنم. پس... بیا بغلم تا حالت بهتر بشه 🤗_ چی؟. عمراً. چندشم میشه 😖+ ولی تو تا حالا امتحانش نکردی. بیا دیگه. قول میدم بهتر بشی 😊_ من... اصلا نمی فهمم... برای چی اینقدر عاشقمی؟ من که کاری برات نکردم!. من هیچ جنبه درخشانی ندارم. مدام تو رو از خودم دور می کنم. چرا اینقدر دوستم داری؟ ها؟ خسته نشدی؟ آخه چرا دوستم داری؟ بگو دیگه 😠+ چون من باعث ورودت به این دنیا شده ام. شاید درکش برای تو سخت باشه. اما هر خالقی، مخلوقش رو دوست داره. تو هر چقدر هم که بد باشی، باز هم مخلوق من هستی. من از تو فقط یکی توی کل دنیا دارم. نمی خوام از دستش بدم. می فهمی؟. حالا... میای بغلم؟... 🤗💗 &quot; پایان داستان به تخیل شما بستگی داره &quot;......+ من در طول شب سه بار فرشتگان خود را برای بیدار کردن بندگانم می فرستم. اما بیشتر آن ها از هم صحبت شدن با من امتناع می کنند 😔( حدیث قدسی)</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 11:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ۱۳ بیتی / سلام بر رُخِ ندیده</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%B1%DB%B3-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%8F%D8%AE%D9%90-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-vozgsbmpevnu</link>
                <description>اسلام علىٰ الله المحبوب_سلام بر خدای دوستداشتنیسلام بر چهره ی ندیدنی_سلام بر یار گم گشتهسلام بر دل شکسته_سلام بر اربابِ دستیارسلام بر معشوقه حقیقی یار_سلام بر آن نور بی انتهاسلام بر آن خالق با صفا_سلام بر آنکه گم کرده ایم سال هاسلام به خاطرات فراموش شده دل ها_سلام بر یار و یاورانِ یارسلام بر یارِ تنهای بدونِ یار_سلام بر آنکه بی درنگ کمک کردسلام بر آنکه من رو وِل نکرد_من اینجام و تو می بینیاین دلِ کور شده رو می بینی؟_تمام عمر ز دوری تو گریستماکنون ز آن می گریم که خستم_نه حالی مانده و نه ارادهٔ استوارخسته شدم از جنگ و این همه کار_کتاب باز کردم تا جوابم دهیتا در آیه ات، مژده ام دهی_کتاب گفت خدای تو کریم ترین استخدا همیشه با تو و صابرین است_بستم کتاب و گریه کردماز شوق، اشک و خنده کردم_درست است! خدا همیشه با ماستنباید تسلیم شد، خدای ما همینجاست(از هر آنچه بدتان می آید یا می ترسید، به سمتش حمله کنید. یقیناً مقلوب شما خواهد شد)#تلاش_و_اراده_دستگاه_تبدیل_رویا_به_حقیقت_هستند</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 11:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب من و شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-drmwlhqgr3ob</link>
                <description>چند شبی میشه که بساط هر شب من اینطوریه 😖میان توی خوابم و اذیت می کنن...یکی از همین شب های سیاه خواب بودم و یک خواب دلهره آور می دیدم پر از اضطراب و ترستوی خواب یک دختری بود که همراهم می اومد و کمکم می کرد تا در این کابوس از خطرات و دشمن ها و... فرار کنم. کنارم می جنگید و کمی از ترس من رو کم می کرد.اما بیشتر اون بود که توی دردسر می افتاد و من باید هی نجاتش می دادم...😅ناگهان درهمین رویای تلخ در حالی که داشتیم از دست اهریمن ها فرار می کردیم... متوجه شدم که تمام این اتفاقات خواب است و من دارم خواب می بینم!دست از دویدن برداشتم و ایستادم و به دشمن هایی که داشتن به ما نزدیک می شدن خیره شدم.دختره گفت: چرا وایسادی؟ بدو تا نرسیدن!می دونستم که اگر در خواب بفهمم که خواب هستم می توانم روند خوابم رو به میل خودم تغییر بدم. از کجا می دونستم؟چون چندین بار امتحان کردم پس این دفعه هم امتحان کردم...به سمت دشمنانی که داشتن به سمت ما می اومدن اشاره کردم و به یک لحظه همه آن ها ناپدید شدند و خیالم راحت شد.بعد به سمت دختره رفتم... اون داشت با تعجب نگاهم می کردبه اون با انگشتم اشاره کردم تا ناپدید بشه. اما...هیچ اتفاقی نیوفتاد...عصبانی شدم. فهمیدم به چه علت ناپدید نمیشه. اما برای مطمئن شدن دوباره امتحان کردم.اما ناپدید نشد...رفتم در رو به روی صورتش و با چهره ای مصمم به چشم هایش نگاه کردم.بهش گفتم: تو شیطانی؟ تو این خواب نکبت رو برام ساختی؟😠اون گفت: نه! چی داری میگی؟!می دونستم که اگر جزئی از خواب و رویای من باشه حتما ناپدید می شد. پس دوباره ازش پرسیدم...بهش نزدیکتر شدم و گفتم: راستش رو بگو... توشیطانی؟😡عصبانی شد و با صدای بلند گفت: نهههههرو به روی صورتش شروع کردم به خواندن ذکر: لا الهه الا الله، اللهم صلی علی محمد و آل محمد و...چهره اش عصبانی و عصبانی تر شد. قیافه اش تغییر کرد و ترسناک شد. با اون دندان های نیش بزرگش و چهره سیاهی که پیدا کرده بود از عصبانیت به من حمله کرد و من از شدت ترس از خواب پریدم...نفس نفس می زدم و هنوز اون چهره توی ذهنم بود.لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم: هنوز اینجایی؟ می دونم داری صدام رو می شنوی... شاید توی خواب بار ها و بار ها آزارم بدی اما من توی بیداری بار ها و بار ها شکستت میدمبچرخ تا بچرخیم... </description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 14:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصف حال شهید...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-k9symhxel02f</link>
                <description>شهید ناصر الدین باغانی در وصیت نامه خود نوشته است که (شهید را فقط شهید درک میکند)چه جمله زیبایی!🌷این شهید حقیقت را گفته است... همانطور که یک کودک ۷ ساله توانایی درک حال عاشق را ندارد و نمی تواند دلبستگی به جنس مخالف را بفهمد، غیر شهید هم نمی تواند شهید را بفهمد.تمامی اعمال انسان با دو عنصر عشق و نفرت هدایت می شود...به طور مثال: من آب می خورم، چون عاشق نوشیدن آب خنک در هوای گرم تابستان هستم.🤤 یا مثلا: من به آتش دست نمی زنم، چون از حس سوختن پوست دستم متنفرم😖اما شهدا اینگونه نیستند...آنها آب می خورند، چون عاشق خدا هستن. آنها به آتش دست نمی زنند، چون عاشق خدا هستن...😊💖از کوچک ترین رفتار و نوع راه رفتن آنها به این دلیل است چون آنها عاشق خدا هستن...💓آنها قطعه کوچکی از روح پاک خدا هستن.کلام شهید کلام الله است و هر آنچه که شهید بخواهد یعنی خدا خواسته است.بچه که بودم فکر می کردم اگر من هم شهید بشم، یعنی مثل شهدا زندگی کنم، آن وقت من خوشحال می شم از اینکه هر کاری که بخواهم می توانم، چون خدا خواسته است و دستی بالا تر از قدرت من نخواهد بود 😅اما وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که همانطور که یک انسان عادی برای قدرت راه رفتن خود شگفت زده و خوشحال نمیشه، شهید هم از قدرت الهی خودش شگفت زده نمی شه و کاری به این قدرت نداره.چرا؟چون وقتی شگفتی دیدن خدا را درک می کنی، وقتی میتوانی متوجه نگاه لذت بخش خدا بشی، دیگر هیچ چیز برات نه اهمیت داره و نه برایت ارضا کننده است. هیچ چیز و هیچ چیز...😊🌟#شهید #حاج_قاسم #شهدا #فرمانده #خدا #الله #عشق #عاشقی #لذت</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 12:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانی چیست؟ (مهربانی حقیقی و دروغین)</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86-pdalvrbxnmhk</link>
                <description>بعضی از افراد در اشتباه اند و فکر می کنن آدمای مهربانی هستن!😒در حالی که از معنی مهربانی درک درستی ندارن...انسان مهربان ۲ ویژگی اساسی داره:۱_ به کسی ظلم نمی کنه /  ۲_ از همه در برابر ظالم دفاع می کنهاما منظور از همه، همه انسان ها نیست!این سه بخش می شوند همه:۱_خود فرد / ۲_ بقیه موجودات / ۳_ خدابیشتر افرادی که ما به مهربانی شان میشناسیم فقط به مردم مهربانی می کنند و به خود و خدای خوشون ظلم می کنند.چه کسی قبول می کنه که فردی که به بقیه لطف می کنه اما به خودش آسیب می رسونه آدم مهربونی هست؟🤨یا کسی که با دوستاش خوش برخورد است اما حیوان آزاری میکنه کجاش مهربانه؟😑هیچ کس واقعا مهربان نیست مگر به اون سه بخش که گفتم به طور کامل مهر بورزد. و اینکه ما انسان های دور از حقیقت نمی تونیم ذات واقعی همه رو تشخیص بدیم.انسان مهربان واقعی نه به خودش ظلم می کنه، نه به بقیه موجودات زنده و نه به خدایش.یعنی حق نفس، حق ناس و حق الله رو زیر پا نمیزاره.(انسانی که واقعا مهربان باشه از هر نظر دیگر کامله و به اون انسان میگن «مسلمان»)بیشتر مراقب خودتون و دور اطرافتون باشید!</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 19:31:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آدم های دو رو بدم میاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-ikqbgip5bala</link>
                <description>یه روزایی حالم از خودم به هم میخوره.موقع هایی هم که میرم بیرون بیشتر حالم به هم می خوره.وقتی می بینم مجبورم با کسایی که با لبخند و روی خوش و ظاهر آراسته، دم از دین و دینداری می زنند... در حالی که قصد ریا دارند و در عمل اون چهره واقعی شون رو نشون میدن.البته نه اینکه خودم فرشته باشم، نه!ولی حد اقل ادعای فرشته بودن نمی کنم. خودم رو به اون راه نمی زنم. هیچ وقت نگفتم و قبول هم ندارم که آدم خوبی هستم اما...یک سری ها با اسم دین، با لباس دین، با لباس عدالت، جوری ظلم می کنند و شیطانی رفتار می کنند که...که...که هرکی ببینه از اسم دین و عدالت و مقدسات متنفر میشه. خدایا؛ خواهش می کنم کمکم کن که من جز این افراد نباشم 🤲حد اقل اگر بد بودم... ادای آدم خوبا رو در نیارم.که اگر زمین خوردم، دین با من زمین نخوره...#دین #دینداری #اسلام #مسلمان #مسلمون #مذهب #دو_رویی #ریا #دروغ</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 20:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیمه چیست؟ خوبی ها و بدی هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-amtgrnlwqrrl</link>
                <description>بسم الله الرحیمان الرحیمسلام به شما خواننده عزیز. موضوع این مقاله برسی و آشنایی بهتر با انیمه و نقاط مثبت و منفی اون است.(خود من ۶ سال است که با انیمه آشنایی دارم و تعداد انیمه هایی که دیدم از دستم در رفته😅)انیمه چیست؟انیمه نوعی سبک از انیمیشن سازی است که مبدا و پیشرو ی آن کشور ژاپن است و از همان جا داستان انیمه شروع شد.به صورت خلاصه اگر بخوام بگم... اولین بار یک کار گردان ژاپنی انیمیشنی خلق کرد که تناسب چشم های کاراکتر ها نسبت به واقعیت بزرگتر بودنمونه ای از چشم های انیمه ایبعد از اکران انیمیشن این آقا و علاقه نشان دادن تماشاچی ها، کارگردان های دیگر هم شروع به تقلید از این تکنیک کردن. کارگردان های انیمه های ژاپنی معتقد اند بزرگ بودن چشم های کاراکتر ها، کمک میکنه که تماشاچی با احساسات کاراکتر همزاد پنداری کنه.تا کنون ژانر ها و سبک های مختلفی از انیمه در اینترنت پخش شده و طرفدار های زیادی رو به خودش جلب کرده. به طرفدار های انیمه می گویند (اُتاکو)نکات مثبت انیمه نسبت به سبک های دیگر انیمیشن:1_ (دوبله): در کشور ما، انیمه های زیادی دوبله فارسی نشدند مگر انیمه های معروف و پر طرفدار. اما این یک نقطه ضعف نیست!دوبله ژاپنی انیمه ها، به حس آمیزی در نقش ها و کاراکتر ها کمک کرده. زبان ژاپنی این خاصیت رو داره که بعد از مدت کوتاهی به شنیدنش عادت می کنی و به مراتب نوع گفتار این زبان جذابتر هم میشه. 2_ (گرافیک): نوع تصویر گری و شخصیت پردازی منحصر به فرد انیمه نسبت به خیلی از انیمیشن های دیگه بهتر و جذابتره. شاید شما این عقیده رو داشته باشید که انیمیشن های ۳ بعدی خیلی گرافیک بهتری نسبت به انیمه های ۲ بعدی داره. اما همین گرافیک ساده اما خلاق باعث راحتی ارتباط بین مخاطب و انیمه شده است.۳_ (خلاقیت بی حد و مرز): انیمیشن سازان این قانون رو می دونن که انیمیشن ها به خاطر نداشتن بازیگر زنده نهایت خلاقیت و تخیل را می توانند به تصویر بکشند. و انیمه سازان از این ویژگی نهایت استفاده را کرده اند.اما نقاط منفی:من ۶ سال پیاپی تجربه انیمه دیدن رو دارم و تنها بخاطر نقاط منفی انیمه...دیگه به تماشا کردنشون ادامه ندادم...انیمه ها در ظاهر خود جلوه ناز، جذاب و خفنی دارن اما در باطن...انیمه سازان دیگه هیچ حد و مرزی برای به تصویر کشیدن صحنه های دلخراش و زشت و زننده ندارن. خیلی ها شون دیگه از خلاقیت و بی حد و مرز بودن انیمه ها سو استفاده میکنند.در حدی که دیگه می توانیم با انیمه صحنه های پورن و صحنه های بسیار انزجار آور ببینیم.من کاری به طرفدار های انیمه های ترسناک و هنتای ندارم. دارم برای اون هایی میگم که تو خونه بچه دارن...انیمه دیگه از یک انیمیشن عادی برای رده سنی کودکان و نوجوانان خارج شده و بسیاری از انیمه ها رو حتی افراد بالغ حاظر به دیدنشون نیستن.به خاطر غرق شدن تماشاگر در انیمه هر بار که کاراکتر زمین می خوره، تماشاگر هم باهاش زمین می خوره. هیچ وقت یادم نمیره اولین انیمه ای که دیدم بعد از دیدن قسمت آخرش ۱ هفته افسردگی گرفته بودم.امروزه در هر انیمه ای که جست و جو کنیم ممکن است به این مفاهیم برخورد کنیم:۱_ بی اخلاقی و ترویج اخلاق ضد فرهنگی۲_ ترویج برهنگی یا نیمه برهنگی۳_ ایجاد مشکلاتی چون اضطراب، پرخاشگری و... در مخاطب۴_ ترویج فرهنگ آزادی مطلق و آزادی عمل در هر نوع و شکل۵_ و...تصاویر نمونه از صحنه های نامناسب انیمه(همراه با سانسور):کلام آخر: (کسایی که طرفدار انیمه و مجذوب شون شدن حق دارن و واقعا لحظات بسیار نابی رو میشه دید. اما من با اون هایی که به فکر سلامتی روح و روان خودشون هستن حرف دارم. لطفا لطفا لطفا فکر نکنید انیمه برای بچه هاست. حتی اگر کم خطر ترین انیمه رو نام ببریم، با دیدنش به سرعت دلبسته اش میشید و دیگه نمی تونید انیمه رو کنار بزارید. اونوقت هست که راه رو برای انیمه های مخرب هم باز می کنید. مراقب خودتون و بچه ها باشید. با سپاس)</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 12:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انواع خیانت در رابطه...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DB%B1%DB%B4-fkkj4nvmill3</link>
                <description>w;/dnq39c (انواع خیانت)1_ عشق ورزیدن به تنفرات معشوق(یعنی چیزی که اون دوست نداره رو شما دوست بداری😍 💔 😭)2_ عشق نورزیدن به علایق معشوق(یعنی اون چیزی که اون دوست داره رو شما دوست نداری🤢 💔 😭)3_ عشق ورزیدن به علایق معشوقی دیگر(یعنی چیزی که یک معشوقی دیگه دوست داره شما هم دوست بداری😈😍 💔 😭)4_ عشق نورزیدن به تنفرات معشوقی دیگر(یعنی یک چیزی که یک معشوقه دیگه دوست نداره شما هم دوست نداشته باشی👿🤢 💔 😭)</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 00:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز عشق و عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DB%B1%DB%B3-ypbqfczozz8e</link>
                <description>چطوری عاشق چیزی بشیم؟ 🤔چطوری کسی رو عاشق خودمون کنیم؟ 😏درواقع عشق ۵ مرحله و درجه دارهکه اگر این ۵ مرحله رو به درستی طی کنی، هم شما عاشق میشی و هم طرف مقابل..._____________________________________________________مرحله 1 (دوست دار)::: اول باید به خوبی ها و نکات مثبت فرد مقابل ایمان داشته باشی. از ته دل باور داشته باشی 🫀**اگر شما در مرحله 1 باشید: درحضور فردم مقابل شاید لبخند بزنید __ آن فرد رو مثل یک دوست عادی می بینید__سعی می کنید تا در حظور او توجه تون به طرف مقابل باشه هر چند گاهی اوقات حواس تون پرت میشه__با از دست دادن اون، شما رنجیده می شوید**_____________________________________________________مرحله 2 (علاقه مند):: در مرحله دوم شما باید آرام آرام از نظر ذهنی درگیر فرد مقابل شوید🧠...برای این کار باید با فرد مقابل ارتباط بیشتری برقرار کنی 🫂 اگر نمی تونی بری پیشش و باهاش وقت بگذرونی، از دور نگاهش کن 👀 یا به عکسش نگاه کن یا به صوت و تصویرش رو...کلا تماشا بکنش 👁**اگر شما در مرحله 2 باشید: شما او را به چشم یک دوست صمیمی می بینید__در حظور او شاد و خندان هستید__ناخود آگاه در بیشتر اوقات حواس شما با حظور او به فرد مقابل است__با از دست دادن او بسیار غمگین می شوید** _____________________________________________________مرحله 3 (عاشق):: در این مرحله شما باید کار ها و علایق اون رو تقلید کنی. تا بتونی علایقش رو درک کنی و درگیر احساسات اون بشی.پس باید به آنچه که فرد مقابل دوست داره عمل کنی:1_ کار هایی که اون دوست داره رو بکنی ✅۲_ کار هایی که اون دوست نداره نکنی❌(اگر سخت تون هست از کار های کوچک و آسون شروع کنید 😁)**اگر شما در مرحله 3 باشید: شما عاشق فرد مقابل شدید و او را همچون یک آرزو بر دل دارید__در حظور او شاد، خجالت زده، گیج،متواضع و یا مضطرب هستید__در حظور او، نمی توانید حواس خود را به چیزی غیر از فرد مقابل بدهید__با از دست دادن او افسرده خواهید شد**_____________________________________________________مرحله 4 ( مجنون):: در این مرحله باید هدف خودمون رو در راه عشقمون نگهداریم. هدف یا همون نیت، دلیلی است برای انجام کاری.🤔 برای اینکه بفهمیم واقعا هدفمون متمرکز بر روی عشق مون هست یا نه از روی ۲ سوال می توانیم تشخیص بدیم:۱_ آیا به درست بودن این هدف اعتقاد داری؟ ۲_ در راه هدفت چقدر تلاش کردی؟ توضیح سوال ۲: عمل به هدف یعنی میزان تلاش هر فرد برای رسیدن به هدف، از هر راه ممکن برعکس مرحله 1 و 2 که خیلی تمرکز جدی بر روی اعمالمون نداشتیم و صرفا می خواستیم از نظر ذهنی درگیر فرد مقابل بشیم در این مرحله، بیشتر روی عمل خود دقت می کنیم. وقتی هدفت رو بر روی رسیدن به عشقت متمرکز می کنی، باید از هر راهی استفاده کنی...😠💪باید به عشقت اعتراف کنی. به غیر از کار هایی که اون دوست داره، باید به کوچکترین کاری که باعث خوش حالیش میشه عمل کنی 🤏 بقیه هدف ها رو بی ارزش بشماری و بهشون بی توجهی کنی 😒 باید اثبات کنی که تک تک لحظه های زندگیت رو فقط به امید رسیدن به عشقت هست که زندگی می کنی و نه چیز دیگری.مثلا اگر داری کاری می کنی که باعث جلب توجه میشه و باعث میشه بقیه بهت توجه کنن، سریع باید قطعش کنی. چون تو فقط توجه عشقت رو نیاز داری 😍 و نه چیز دیگری **اگر شما در مرحله 4 باشید:در حظور او بدون هیچ پروا و خجالتی با او معاشقه می کنید__ممکن است رفتار های عجیب یا ترسناکی انجام دهید__در ابراز علاقه به او کاملا قاطع هستید__شما مطیع او هستید__با از دست دادن او نمی توانید به زندگی خود ادامه دهید**_____________________________________________________مرحله 5 (یکی شدن): اگر شما مرحله های قبلی را به درستی طی کرده باشید، با فرد یکی می شوید. یکی شدن با معشوق از دو جنبه فیزیکی و روحانی است. بدین صورت که شما و معشوق به نوعی همدیگر را درک میکنید که کوچک ترین اتفاقی که برای فرد مقابل می افتد هم در جسم و هم در روح شما تاثیر می گذارد.به طور مثال... در مواردی گفته شده که کسانی که این درجه از عشق را به دست آورده اند، می توانند در لحظاتی قبل از اینکه با چشم همدیگر را ببینند، همدیگر را از طریق روحشان احساس می کنند. ( به اصطلاح حس ششم )البته این رو باید افزود که یکی شدن در عشق بین انسان ها تقریبا پدیده کم نظیری است. به دلیل اینکه بیشتر انسان ها برای ازدواج و عشق ورزیدن به معشوق خود، خالصانه عمل نمی کنند و رگه هایی از خود خواهی در عشق بیشتر انسان ها وجود دارد که مانع یکی شدن آن ها می شود.**اگر شما در مرحله 5 باشید: شما از نظر اعتقادات و احساسات مانند خوده خوده معشوق هستید__شما خوده او هستید و دیگر مسئله ای با مضمون عاشق و معشوق وجود ندارد. درواقع تو و اون معنایی ندارد و فقط کلمه ی ( ما ) وجود دارد__از انجام هر کاری با معشوق خجالتی نمی کشید__با از دست دادن او نابود می شوید ( نابود به معنی واقعی کلمه )**__________________________________________________________________نکته ۱_ برای سعود از مرحله ای به مرحله بعدی، مثلا از مرحله 1 به مرحله 2، باید تلاش و تلقین کنی 👍)نکته ۲_ (این نکته خیلی مهمه😬) باید بدونید که تنها با ۳ شرط میتوان با اطمینان گفت که فرد مقابل عاشق شما می شود:شرط ۱_ شما تمامی پنج مرحله عاشقی را به درستی طی کرده باشی ✅شرط ۲_ اول شما عاشق شده باشید ✅شرط ۳_ فرد مقابل عاشق شخص دیگری نشده باشد 😥 ✅#عشق #عاشقی #معشوق #عاشقانه #هدف #هدف_گذاری #ایمان #تلاش</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 00:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق رو یاد بگیر. از کسی مثل...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosein4023/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DB%B1%DB%B2-uxff20t3820o</link>
                <description>آدم عاشقی رو باید از این دختر یاد بگیره. اسمش یونو گاسای هستشیک کاراکتر خیالی که از خیلی ها بهتر عاشقی کردن رو بلده 😓آدم باید از عاشق ها، راه و روش عاشقی کردن رو یاد بگیره 🤌البته پیشنهاد نمی کنم که برید از این خانم یاد بگیرید... (فیلمش مناسب نیست😅)باید از شهدا یاد بگیریم، رسم و راه عاشقی رو 🌹عاشق خستگی نمیشناسه، درد نمیشناسه، مشکل نمیشناسه، دشمن نمیشناسه، خجالت نمیشناسه‌ فقط و فقط معشوق رو میشناسه و هر جور شده بهش میرسه 😊شهدا هیچ بهونه ای رو برای نرسیدن به لیلی قبول نکردن زخمی بودن، تنها بودن، درد کشیدن، بی آبی کشیدن، از خانواده شون دل کندن تا چیزی والا تر بدست بیارن ☝️اون وقت ما برای یک قدم رفتن به مسجد ناز می کنیم؟ 😑واقعا مایه خجالتیم. رو سیاه شهداییم 😞#شهدا #انیمه #شهید #انیمه_ترسناک #عاشق #انیمه_عاشقانه #یونو_گاسای #مسجد #نماز #تنبلی #معشوق</description>
                <category>A_B</category>
                <author>A_B</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 00:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>