<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hoseinovsky</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hoseinovsky</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-03-15 09:43:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23196/avatar/tW9Q9E.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hoseinovsky</title>
            <link>https://virgool.io/@hoseinovsky</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بررسی فیلم Perfect days:مدرنیته ما را از طبیعت گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-perfect-days%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-j11sguoowa0x</link>
                <description>بررسی فیلم Perfect days (روزهای عالی)«روزهای عالی» فیلمی به کارگردانی ویم وندرس، فیلمساز آلمانی است که به خاطر سبک متمایز و کاوش عمیق خود در احساسات انسانی و مضامین وجودی شهرت دارد. فیلم Perfect days (روزهای عالی) که در سال ۲۰۲۳ در جشنواره کن برای اولین بار به نمایش گذاشته شده، داستان روزمرگی پیرمرد تنهایی است که کارش شستن توالت‌های شهر توکیو می‌باشد و عصرها اوقات فراغت خود را سپری می‌کند. ویم وندرس که سالهاست در مورد انسان، تنهایی و احساسات درونی فیلم ساخته، این بار هم با یک داستان ساده و بی‌تکلف، مفاهیم عمیقی را به تصویر کشیده است. و پیچیدگی دنیای مدرن و شاید بهتر بگوییم نقد مدرنیته را هدف قرار داده است. و همگی به شنیدن یک شعر نشسته‌ایم.ویژگی‌های مهم فیلم Perfect days (روزهای عالی)اینکه یک فیلمساز از آلمان به ژاپن برود و بتواند چنین فیلمی بسازد که از هر جای دنیا بتوان با آن همذات‌پنداری کرد، به نوبه خود یکی از مهمترین ویژگی‌های فیلم Perfect days (روزهای عالی) است. اما چه چیزهای دیگری می‌تواند این فیلم را تبدیل به یک اثر دوست داشتنی و قابل بحث کند؟کم گویی و گزیده گوییبه نظرم یکی از بارز‌ترین ویژگی‌های این فیلم کمتر گفتن اما زیاد گفتن است. چیزی که در تعریف مینی‌مالیسم می‌توانیم رد پای آن را پیدا کنیم. ویم وندرس در روزهای عالی با کوچکترین و ساده‌ترین اشیا حرفش را به خوبی می‌زند. کاراکتری که هنوز با دوربین آنالوگ عکاسی می‌کند، هنوز نوار کاست گوش می‌دهد، در توکیو پر هیاهو و پرسرعت، زندگی آرام خود را دارد. اما تنهاست. هیچکس نیست که با او همراهی کند. شاید تمام آن چیزی که می‌خواهد بگوید مثل یک هایکوی ژاپنی، ساده و آرام و در عین حال عمیق و قابل تامل است. یک هایوکی ژاپنی است که می‌گوید: زندگی تماما رنج است اما با این حال درختان گیلاس، شکوفه می‌دهند. شاید تمام چیزی که ویم وندرس می‌خواهد به ما بگوید همین است و بس.فضاسازی جذاباز همان پلان اول ما با فضای بصری فیلم تا حد خوبی ارتباط برقرار می‌کنیم. چه به لحاظ رنگ فیلم که ترکیب جذابی از آبی سردی دارد و در ادامه نورهای دیگری هم به این پالت رنگی کمک می‌کند و چه به لحاظ لحن فیلم که کاملا آرام و باحوصله است. با قاب مربعی کاملا ما را با زندگی روزمره پیرمرد همراه‌ می‌کند. دوربین و فضا سازی این فیلم بدون کوچکترین اغراق و ادا اطواری، ما را در فضای شاعرانه و مینی‌مالیسم فیلم غرق می‌نماید.کاراکترپردازی درستویم وندرس در فیلم Perfect days (روزهای عالی)، همانطور که با ساده‌ترین عناصر ما را به عمق می‌برد، در کاراکترپردازی شخصیت خود هم همین کار را می‌کند. با لبخندی که هر روز صبح زود به تکان خوردن شاخه‌های درختان می‌زند، با وسواس و لذتی که کار خود را در توالت‌های مدرن توکیو انجام می‌دهد، با دوربینی که از شاخه و سایه درختان عکس می‌گیرد و بعد ظاهرشان می‌کند. با خواب‌های سایه و شاخه‌ها که می‌بیند. با نوار کاست‌هایی که هرروز مثل یک کلکسیون با آنها عاشقانه رفتار می‌کند. با گل‌هایی که در گوشه خانه پرورش می‌دهد. همه و همه ما را به ساده‌ترین شکل ممکن به کاراکتر نزدیک می‌کند. کاراکتری که حتی تا اواسط فیلم کلا دو سه دیالوگ بیشتر ندارد و شاید کلا اندازه یک صفحه هم در طول فیلم حرف نمی‌زند اما قابل فهم است. می‌شود فهمیدش و با او تا آخر همراهی کرد. و این در کار ویم وندرس واقعا معرکه‌ست.تکرار و تکرار و تکرارویم وندرس در این فیلم هیچ ابایی ندارد تا مدام از تکرار روزمره‌گی این پیرمرد بگوید. چون واقعا زندگی در دنیای مدرن همین است و بس. تکرار. این مفهوم هم مانند دیگر مفاهیم دیگر فیلم به سادگی و بدون لکنت بیان شده. ما هرروز یک کار تکراری و یکنواخت از او می‌بینیم اما هیچگاه خسته‌مان نمی‌کند. توجه به تکرار در این فیلم به قدری مهم است که اکثر فیلم را در بر گرفته.تدوین بی‌نظیر فیلم Perfect days (روزهای عالی)واقعا نمی‌توان ریتم و تدوین این فیلم را نادیده گرفت. راحت می‌توان گفت هیچ کاتی در این فیلم ما را اذیت نمی‌کند. از این گذشته ریتم تدوین چنان در خدمت لحن فیلم است که جای حرفی باقی نمی‌گذارد. و انگار تدوین هم در این هایکو ژاپنی همراه‌ می‌باشد.نقد مدرنیته در فیلم Perfect days (روزهای عالی)اما چرا فیلم Perfect days (روزهای عالی) را می‌توان به دید نقادانه نگاه کرد؟ یک جوابش همین تکرار است. زندگی مدرن با اینکه پیشرفته شده اما یکنواخت و تکراری‌ست. شاید هیچگاه فکر نمی‌کردیم که شهری مثل توکیو هم می‌تواند به همین اندازه تکراری و یکنواخت باشد اما مدرنیته این کار را کرده و ما آن را هم در زندگی پیرمردی که در یک خانه مینی‌مالیستی ژاپنی زندگی می‌کند، می‌بنیم. و هم در زندگی جوان‌ها و نسل جدید.برقراری چند کنتراست در این فیلم به خوبی این نگرش منفی به مدرنیته را نشان می‌دهد.تقابل دو نسل در ژاپن. یکی از این کنتراست‌ها محسوب می‌شود. پیرمردی که هنوز با دوربین آنالوگ از شاخه درختان عکاسی می‌کند در مقابل نسل جوانی که سردرگم به نظر می‌رسند. دوربین آنالوگ المپیوس در مقابل گوشی آیفون. ما حتی این پیرمرد را یکبار با گوشی موبایل نمی‌بینیم. تمام دنیای او در کار شستن توالت‌های مدرن توکیو، خرید نوار کاست، خواندن کتاب و دوچرخه‌سواری در سطح شهر خلاصه شده. اما طوری به نظر می‌رسد که جذابیت آن بیشتر از زندگی پرهیاهو توکیو است. این پیرمرد با این سبک زندگی در شهری مثل توکیو تنها و ساکت است. گرچه از این تنهایی لذت می‌برد.تقابل دیگر پیرمرد با نسل جدید در یک دیالوگ خلاصه شده. آنجایی که خواهرزاده جوانش از او در مورد اسم آهنگی که از نوار کاست پخش می‌کند می‌پرسد؟ اینکه در اسپاتیفای پیدا می‌شود؟ و پیرمرد در جواب می‌گوید کجاست؟ فروشگاهه؟ و دختر بلند بلند می‌خندد. شاید برای ویم وندرس هم استفاده از نوار کاست و دوربین آنالوگ المپیوس هنوز هم مزه دیگری دارد. و دنیای دیجیتال و مدرن امروزی نتوانسته آن جذابیت را ایجاد کند.کنتراست دیگری که می‌توانیم به آن اشاره کنیم، زندگی پر سرعت ماشینی در مقابل تکان خوردن شاخه‌های درخت در باد است. پیرمرد هر دفعه که به شاخه و سایه درختان نگاه می‌اندازد انگار هیچ چیز برایش جذاب‌تر از آن نیست. همانطور که هچ چیز جای دوربین عکاسی قدیمی‌اش را نمی‌گیرد. فیلم Perfect days (روزهای عالی) طوری با ما برخورد می‌کند که انگار زندگی مدرن کاری با ما کرده تا ما کمتر طبیعت را ببینیم. کمتر حواسمان به تکان خوردن شاخه درختان شده. و ما را در یک هیاهوی شهری تنها گذاشته.نماد برج در بسیاری از شهرهای امروزی نماد مدرنیته است. در فیلم چندبار به برج معروف شهر توکیو اشاره می‌شود. و بارها در طول مسیری که پیرمرد برای کار می‌رود آن را می‌بینیم. کنتراست این برج با مفهوم سایه درختان یکی دیگر از نقاط تلاقی مدرنیته و زندگی گذشته است. توجهی که پیرمرد به درختان دارد را اصلا به این برج نشان نمی‌دهد. در مقابل خواهرزاده جوان از دیدن این برج هیجان‌زده می‌شود. زندگی مدرن با تمام خوبی و بدی‌هایی که دارد ما را تنها‌تر کرده. ما با یک بغض در گلو تنها مانده‌ایم و باید به تنهایی هم ادامه بدهیم. شاید به یک جایی برسیم که مثل این پیرمرد، بغض‌مان بترکد.  جمع‌بندیبرای من فیلم Perfect days (روزهای عالی) یک اثر شاعرانه در سبک و سیاق یک هایکوی ژاپنی‌ست. ویم وندرس در لحن و ریتم، با وسواس خوبی به شدت موفق عمل کرده و در جاهایی نقادانه به دنیای مدرن و مدرنتیه نگاه کرده است. ویژگی‌های مهمی در پس سادگی و روان بودن این فیلم نهفته است که تا حدی که به نظرم می‌رسید در اینجا به آنها اشاره کردم. مینی‌مالیسم چه در نوع روایت و چه در زبان فیلم و چه در انتقال مفهوم در این فیلم کاملا مشهود است. که شاید بتوان رجوع کرد به این تک مصرع سعدی: کم گوی و گزیده گوی چون دُر.. برای دیدن نوشته‌های دیگر به این لینک مراجعه نمایید.   حسین خامی | ‌آذر ۱۴۰۲</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 19:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چهار فیلم مهم سال 2022</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2022-xn4kphkhbte0</link>
                <description>روزهای پایانی سال 1401 را سپری می کنیم و سعی کردم بهترین فیلم هایی که امسال دیدم را به ترتیب در ذهنم مرور و معرفی کنم. سال 2022 بجز چند فیلم، آورده ای در سینما به نظرم نداشت. گرچه فکر می کردم فیلم های فیلمسازانی مثل اسکیلوموفسکی (EO)، آرنوفسکی(The Whale) و .. را بپسندم چرا که سینمای شان را دوست دارم، اما این اتفاق حداقل در من رخ نداد و از نظرم هر دو از آن سینمای جذاب شان  به شدت فاصله گرفته اند اما در مجموع چهار فیلم را پسندیدم و یا حداقل از دیدن شان لذت بردم:1. بنشی های آینیشرین Banshees of Inisherinاز نظرم بهترین فیلم سال 2022 بود. مارتین مک دونا بعد از تجربه خوب در فیلم (در بروژ) باز هم سراغ زوج جذابش یعنی Colin Farrell و  Brendan Gleeson رفته که انصافا هم خوب از آب درآمده. اشباح آینیشرین یا همان بنشی های آینیشرین (Banshees of Inisherin) فیلمی در ژانر کمدی سیاه است و اتفاقات آن در سال 1923 همزمان با جنگ داخلی ایرلند می گذرد که نشان می دهد چگونه اختلافات ساده و غیر منطقی می‌تواند روابط و دنیای پیرامون را به زوال و پوچی بکشاند.بر کسی پوشیده نیست که روستای آینیشرین با آن لوکیشن و مناظر وسیع و بکر و جذابش و با آن بار،که عصرها همه برای نوشیدن آبجو در آن جمع می شوند، همان ایرلندی است که مارتین مک دونا می خواهد بسازد. یک ایرلند به شدت دیدنی و دوست داشتنی که اسیر اختلافات داخلی و جنگ های پیاپی شده است. آینیشرین همان ایرلند رویایی است و اختلافات دو دوست قدیمی که به ظاهر مسخره و غیر منطقی میاید، همان اختلافات داخلی در جنگ ایرلند است که چندبار در طول فیلم آتش این اختلاف را از دور می شنویم و حس می کنیم. تمثیلی از خشونت در قالب رابطه دو دوست قدیمی و انحلال رابطه ای که می‌تواند زمینه ساز یک جنگ خونین شود.2. تصمیم به رفتن Decision to leaveپارک چان ووک، فیلمساز مهم سینمای معاصر کره جنوبی، بازهم سراغ یک فیلم روانشناسانه و پیچیده رفته است که توانست جایزه بهترین کارگردانی جشنواره کن را برای خود به ارمغان بیاورد. در عین حال که فکر می کنیم داستان راحت و دم دستی دارد، اما در ادامه روند فیلم متوجه می  شویم نوشتن این داستان و وارد شدن به روان کاراکترها چه کار پیچیده و عجیبی به نظر می رسد. کارآگاه ماهری برای بررسی روند یک قتل، با زنی آشنا می شود که زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد و زمینه ساز بروز اختلالات ذهنی و پیچیده می شود. حداقل به نظرم، این فیلم توانسته پیچیدگی های ذهنی و روانی دو کاراکتر را به خوبی پرداخت کند و با آن پایان تکان دهنده ما را در هزارتوی ذهنی تنها می گذارد.3. تار TARتار، دومین ساخته تاد فیلد است و در آن کیت بلانشت، یکی از بهترین بازی های دوران حرفه ای خود را پشت سر گذاشته که فکر می کردم به راحتی اسکار را از آن خود کند. داستان این فیلم درباره لیدیا تار، از مهمترین رهبران ارکستر در جهان می گذرد که تمام زندگی اش موسیقی ست. او که تا حد زیادی شخصیت اش، مغرور و خوخواه به نظر می رسد، در تدریس موسیقی و نیز مدیریت ارکستر بی نقص و عالی عمل می کند. در طول فیلم، اوج گرفتن و فرود آمدن و انحلال این شخصیت را می بینیم که مثل ضرباهنگی که رهبر  ارکستر می گیرد از یک شخصیت متکبر در اوج، به شخصیتی از هم پاشیده تبدیل می شود. جذابیت فیلم آنجایی خودش را نشان می دهد که این شخص واقعی نیست و کاملا ساخته ذهن فیلمساز است که نشان می دهد با چه تبحری داستان زندگی این شخصیت ساخته شده است.4. نزدیک Closeفیلم اروپایی، جمع و جور و مینی مالیستی است که داستان رابطه دوستی دو نوجوان را نشان می دهد که تا حدی عاطفه ای بین آنها وجود دارد و برای یکی شان اتفاق غم انگیزی می افتد و دیگری باید بعد از این با آن کنار بیاید و به لحاظ ذهنی خود را با آن وفق دهد. شاید کمی گنگ و نامفهوم به نظر برسد اما وقتی از جنبه مینی مالیستی به داستان نگاه می اندازیم، با آن نسبتا ارتباط خوبی می گیریم کما اینکه فیلمی کم ادعا و به دور از تکلف به نظر می رسد. در این فیلم نیز به شکلی زیر پوستی با مفاهیم ذهنی و روانی کاراکترها درگیر هستیم و جریان یک زندگی مدرن امروزی را مشاهده می کنیم. </description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 17:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای تئو آنجلوپولوس، از شعر تا اسطوره</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A6%D9%88-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-lluonumpqmp2</link>
                <description>ما از این زندگی به سینما پناه بردیم. جمله ای که یک روزی نقل قول از آنجلوپولوس خواندم و همیشه در ذهنم ماند. به نظرم سینمای آنجلوپولوس اینقدر قابل احترام و ارزشمند و قابل بحث است که امکان اینکه از سینمای یونان فقط از او صحبت کنیم را دارد. . فیلمسازی مؤلف و صاحب‌سبک با بیانی خاص و شخصی، که وجود مؤلفه‌هایی مشخص در آثارش سینمای او را از سایر فیلمسازان متمایز می‌کندمشخصه ها و خصوصیاتی تا حدودی مشترک در فیلم های آنجلوپولوس دیده می شود که در اینجا به بررسی بعضی از آنها می پردازم. همین ابتدا باید بگویم فیلم های او تعریف کردنی نیست به واقع نمی توان داستانش را برای کسی تعریف کرد و مصداق ضرب المثلی که می گوید شنیدن کی بود مانند دیدن، اینجا دقیقا نمود پیدا می کند.نمایی از فیلم دشت گریانتاریخ و مکاشفه:برای او تاریخ همانقدر اهمیت دارد که ادبیات، شعر و اساطیر یونان باستان. جدال انسان و سرنوشت درونمایه اصلی آثار اوست.فلسفه و معنا:در فیلم های آنجلوپولوس یک فلسفه پنهان یا یک لایه معنایی وجود دارد که در اغلب آثارش می بینیم. سینمای او، سینمایی اندیشمندانه و فلسفی است که پرسش هایی اساسی و بنیادی را در باره جهان امروز و انسان مدرن مطرح می کند. فیلمسازی که مرز ها را بر می دارد او شاعرانه، مرز بین ملت ها، مرز بین گذشته و حال مرز بین سفر و ایستایی را بر می دارد و ما را پیش از پیش به درونیات خود می برد. کاری کا با تصاویر می کند و کاری که با فضاسازی ها مختص خود انجام می دهدایستایی و سکون:چیزی که بیشتر از هر چیزی به چشم می خورد سکون و ایستایی ست. در سینمای او ریتم کند و ایستا بودن داستان و کاراکتر ها از مولفه های خاص است. برداشت های بعضا طولانی مدت و حرکت آرام و خوش ریتمی که با دوربین انجام می دهد.سفر:کاراکتر ها اغلب در سفر هستند یا از جایی مثل تبعید به وطن باز می گردند مثلا  خواهر و برادر کوچک و سرگردانِ «چشم‌اندازی در مه» (۱۹۸۸) سفر تلخ و دشواری را از سر می‌گذرانند تا پدر خیالی‌شان را بیابند و در این مسیر، بسیار می‌آموزند. در ابدیت و یک روز ما با سفر ذهنی کاراکتر اصلی در حال مرگش همسفر می شویم.در واقع یک بی مکانی در سینمای او وجود دارد که این بی مکانی می تواند نقطه یک سفر باشد. یا این سفر، تنهایی و سرگشتگی ست یا یک سفر بی بازگشت که نمونه اش را در ابدیت و یک روز می بینیم.اسطوره ها:ارجاعات آنجلوپولوس به میراث فرهنگیِ باستانی و کلاسیک یونان، محدود به فرم‌ها شکل‌های ادبی نمی‌شود. درست مانند بسیاری از هنرمندان طراح و تجسمی پیش از او، هنر تندیس گری یونانی در شکل دادن زیباشناسی آنجلوپولوس از جایگاهی بسیار ویژه برخوردار است.هلی کوپتری قطعه‌ای از یک مجسمه‌ی غول پیکر را در فیلم چشم اندازی در مه (۱۹۸۸) بالا می‌کشد؛ یک کشتی باری مجسمه‌ی قطعه قطعه شده‌ی لنین را در نگاه خیره‌ی اولیس حمل می‌کند: و در فیلم ابدیت و یک روز (۱۹۹۸)، پیکره‌ی کوچکی از الهه‌ی یونانی پایه‌ی یک آباژور است.نمایی از فیلم نگاه خیره اولیسشاید بتوان گفت مرز بین اسطوره و تاریخ نیز در سینمای او برداشته می شود. اسطوره ها بخوص اسطوره های یونان در نگاه آنجلوپولوس به شکل معناداری حضور دارند. او یکی از ماجراجویی اش همین است که ما را در سفری به اسطوره های یونان همراه کند.اساطیر را به زندگی بشر امروز وارد می‌کند و از این رو مفاهیم سینمای او به قدمت تصور و خیال انسان می‌شود. مثلا فیلم «نگاه خیره‌ی اولیس» (۱۹۹۵) اشاره‌ای دارد به شخصیت اولیس (ادیسه) قهرمان اثر هومر. فردی باهوش و خردمند که تقدیر، او را همچون آواره‌ای از وطن تبعید کرد.موسیقی:النی کایندرو کاری با موسیقی در سینمای آنجلوپولوس کرده است که بیشتر فیلم های او را با موسیقی مسخ کننده می شناسیم. حتی اگر موسیقی نزدیک به آن را جایی بشنویم ناخودآگاه پیش خود خواهیم گفت چقدر شبیه فیلم های آنجلوپولوس است. فکر نمی کنم کسانی که ابدیت و یک روز، نگاه خیره اولیس را دیده باشند موسیقی بی نظیرشان را از یاد برده باشند. قطعا موسیقی در سینمای آنجلوپولوس بخشی از بار معنایی را به دوش می کشد و گویی جزیی از کاراکتر فیلم ها ست و کاملا روی فضا و فرم سینمایش می نشیند. شاید بهتر باشد همینجا برویم و کمی از موسیقی فیلم های او را بشنویم. در یک جمله باید بگویم بدون موسیقی النی کارایندرو تصور احساس عمیق این فیلم ناشدنی است.رنگ و فضا سازی:سینمای آنجلوپولوس از رنگ خاص و منحصر بفرد خود برخوردار است. به نحوی که اگر جایی عکسی یا تصویری با آن رنگ و لعاب ببینیم سریع به یاد سینمای او می افتیم. ارتباط تصویری و خلق فضا سازی های بکر و دیدنی از جمله فرایندهایی ست که مخاطب را درگیر می کند. شاید هیچ وقت آن فضای سرد و گرفته و فضایی که با رقص تانگو زن و مرد ها نزدیک دریا اتفاق افتاده را از یاد نبرم. یا آن فضاسازی بی نظیری که مجسمه تکه تکه لنین از آن سوی دریا به ساحل می رسد و مردمی از دوردست دوان دوان می آیند در نگاه خیره اولیس هیچگاه از یادم نرود. و این تاثیری ست که سینمای او با رنگ، فضاسازی و ارتباط بصری بر روی ما می گذارد. یک جمله خوب از کتاب سینمای آنجلوپولوس نوشته کوتسوراکیس و ترجمه وحید روزبهانی خوانده بودم که نوشته شده: دم و بازدم فیلم متناسب است با شش‌های تماشاگر. و این واقعا بهترین توصیفی ست که می توان اینجا برای سینمای آنجلوپولوس گفت.نمایی از فیلم ابدیت و یک روزشاعرانگی:شعر به نظرم یک ویژگی خاصی دارد و آن هم اینست که شما را لحظه ای از کالبد فیزیکی خود جدا می کند و شاید بهتر بگویم برای لحظه ای پایت را از روی زمین بلند می کند و دوباره به جای خود بر می گرداند. این لحظه به عقیده ام لحظه ی شاعرانه ست وقتی شما شعر خوبی می شنوید لحظه ای از خود بی خود می شوید. سینمای آنجلوپولوس هم دقیقا همان لحظه ست. اما شعری که او می گوید شعری در مدیوم تصویر است. او خوب می داند که نیاکانش در یونان شاعران و حماسه سرایان برجسته و مهمی بودند و از این امکان به نحوی برای شاعرانه کردن فیلم هایش هم استفاده کرده است. ما در بعضی اوقات گویی یک شعر از افسانه ها و حماسه های یونان می بینیم و این جادویی ست که اینجا سینما با امکان تصویر به ما می دهد. که شعری را ببینیم و با تصویر لمس کنیم و لحظه ای پاهای مان از زمین جدا شود. الحق که آنجلوپولوس شاعر تصویرها بود.برای مثال اگر از چشم اندازی در مه بگویم، فیلم سرشار از لحظاتی ناب و جادویی است. مردمی که در خیابان به وقت باریدن برف چون مجسمه‌ای خشک چشم به آسمان دوخته‌اند. بازیگران دوره گرد تئا‌تر که در پی کسادی سالن‌های نمایش زیر آسمان ابرآلود و سیاسی یونان تحت سلطه کمونیسم و در اوج بیکاری و درماندگی در حالیکه لباس‌های صحنه‌شان را در ساحل به حراج گذاشته و به باد سپرده‌اند به سوی دریا در حرکتند. یا مردمانی که در تصرف یونان در جنگ چون آواره هایی از سرزمین ادری خود دور می شوند و روی قایقی به ناکجاآباد می روند.تئو آنجلوپولوسانتخاب اسم های تاثیر گذار:به نظرم اسم، ویترین هر فیلمی ست و شاید ویترین آنجلوپولوس به نظر من جذاب تر از هر فیلمسازی باشد. انتخاب اسم های تاثیرگذار و کاملا نشسته بر فضای فیلم ها کاری ست که او به بهترین نحو می کند. حالا به اسم هایی که او انتخاب کرده بپردازیم تا معرفی فیلم های او هم باشد. چشم اندازی در مه، گام های معلق لک لک(سیاستمداری کهنه کار که عامدانه خود را به جریان فراموشی می‌سپارد و گذشته خویش را انکار می‌کند حتی نزدیک‌ترین کسان و خاطراتش را)، ابدیت و یک روز(در ابدیت و یک روز نیز الکساندر شخصیت اصلی فیلم که یک شاعر و نویسنده است قصد دارد سفری را آغاز کند اما سفر او برخلاف سفر شخصیت‌های دیگر فیلم‌های آنجلو پولوس، سفری بدون بازگشت است چرا که او از بیماری سرطان رنج می‌برد و در آستانه مرگ است. الکساندر که بنا به پیش بینی پزشکان تنها یک روز از عمرش باقی مانده، سعی می‌کند با یادآوری خاطرات گذشته زندگی اش را یک بار دیگر مرور کند.)، نگاه خیره اولیس(سفر ادیسه وار یک فیلمساز به منطقه بالکان در اوج جنگ‌های داخلی درجستجوی مفهوم زندگی اش و پیوندی دوباره با تاریخ و گذشته فرهنگی اش است.)، علفزارهای گریان. به نظرم این انتخاب اسم ها خود نیاز به نوعی استعداد ذاتی دارد که من به عنوان مخاطب را بدون اینکه شاید فیلم را ندیده باشم با خود درگیر می کند و هم استعاره هایی ست برای شعری که می خواهد بسراید.حسین خامی</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 18:54:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به سینمای لهستان</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-wiybdqjzq9mh</link>
                <description>هر چقدر فوتبال لهستان بی روح و کسل کننده و نچسب هست. سینمایش برعکس پویا و رویاپردازانه دوست داشتنی ست.تخیل و رویاپردازی شاید واژه هایی باشد که بخواهیم در مورد سینمای لهستان به کار ببریم. برای شروع و قبل از اینکه به سینمای متاخر لهستان بپردازم باید در مورد چند فیلمساز مهم صحبت کنم. یک چهار ضلعی و یا یک پنج ضلعی مستحکم و قدرتمند در سینمای لهستان وجود دارد که وقتی صحبت از سینمای لهستان می کنیم باید به آن اشاره کنیم.آندره وایدا، اسکولیموفسکی، زانوسی، کیشلوفسکی و رومن پولانسکی. نام های آشنایی که هر یک به اندازه خود سهمی در شکل گیری سینمای لهستان دارند و هر کدام به شکلی فیلم های در خور و مهمی را روی پرده سینما برده اند.شاید برای نسل ما و یا ایرانی ها نام های کیشلوفسکی و پولانسکی بیشتر زبانزد بوده و فیلم هایشان بیشتر مورد بررسی و دیده شدن قرار گرفته. یا به واسطه این هست که در زمان های بخصوصی فیلم ساخته اند و یا بیشتر ما توانستیم با آنها ارتباط برقرار کنیم یا به این دلیل که فراتر از مرزهای لهستان توانسته اند فیلم بسازند و سرو صدا کنند.به هر حال آن چیزی که این اسم ها را مشترک می کند سینمای لهستان است و هر یک به نوعی سهمی در آن دارند.اگر مشخصه ها در سینمای لهستان را بخواهم مرور کنم. استفاده از فضا و معماری شهری بعنوان یک بخشی از روایت، استفاده از تاریخ و رنجش های آن، استفاده از موسیقی برای برقراری ارتباط عاطفی و معنوی که جزیی از راوی باشد، بازخوانی و بازآفرینی تاریخ، توجه به دوربین و قاب بندی های منظم که مخاطب ارتباط حسی با آن برقرار کند و روایت خصلت های انسانی مثل تنهایی، روزمره گی، انسانیت، هویت و این دست از خصلت ها.از خصوصیاتی که فیلم های این فیلمسازان دارند، توجه به خصلت های انسانی ست این خصلت می تواند تنهایی انسان و روزمره گی هایش باشد می تواند انسانیت و توجه به آن باشد. این نقاط مشترک شاید به دلیل اقلیم و جغرافیا، تجربه زیسته یا فضا و معماری شهری که عنصر مهمی در عرصه فیلمسازی است نشئت گرفته باشد. مثلا در فیلم زندگی دوگانه ورونیکا اثر کیشلوفسکی که مشخصا در این بخش بعنوان یک فیلم در خور معرفی می کنم روزمره گی، تنهایی، رویاپردازی، وجود زندگی های موازی و.. به شکل دیدنی و جذابی به نمایش گذاشته می شود. ورونیکا با بازی ایرن ژاکوب  به کراکوف می‌آید و در مدرسه موسیقی به تحصیل آواز می‌پردازد، اما پس از مدتی بیمار می‌شود و طی نخستین اجرای عمومی‌اش روی صحنه می‌میرد. در همین زمان در پاریس، ورونیک (ژاکوب) آرزوهایش را برای بدل شدن به یک خواننده حرفه‌ای کنار می‌گذارد تا معلم مدرسه شود و در این بین با عروسک‌گردانی ملاقات می‌کند. ورونیک در ضمن گوئی با نوعی تله‌پاتی وجود همزاد درگذشته‌اش را حس می‌کند.همین امر تنهایی و گذران زندگی با آن را در فیلم های دیگری مثل قرمز، آبی به وضوح می بینیم که به عقیده من قرمز در سه گانه رنگ کیشلوفسکی بهترین اثر هست. شاید تنهایی ایرن ژاکوب در قرمز از جنس تنهایی ژولیت بینوش در آبی باشد.استفاده از عنصر موسیقی در فیلم های لهستانی بخصوص در آثار کیشلوفسکی بسیار مهم است یعنی بار معنایی یا بار حسی قوی و در خور توجهی را به دوش می کشد. مگر می شود موسیقی تسخیر کننده فیلم آبی را فراموش کنیم. این ارتباط معنایی موسیقیایی که در فیلم آبی می تواند به ساخت موسیقی بدون مرز برای آزادی یا برای اروپا بیانجامد و یا در قرمز به فضای دلتنگی، غم بار و روزمره گی حاکم بر فیلم.سه گانه رنگ: آبی، سفید، قرمز ساخته کیشلوفسکیتاثیری که فعل و انفعالات سیاسی در بلوک شرق و به تبع آن در لهستان اتفاق افتاده بی شک در سینمای لهستان هم نفوذپذیر بوده است. برای یک فیلمساز علاوه بر اینکه حال و هوای شهری در ضمیرناخودآگاهش برای ساخت فیلم تاثیر می گذارد، اتفاقات سیاسی نیز به قدر زیادی اثر گذار است. برای مثال چیزی به نام کمونیسم تا مدتها و حتی در حال حاضر هم موضوع مهمی برای فیلمسازان لهستانی بوده حال این موضوع به طور مستقیم بیان می شود و یا در لایه های پنهان به درک آن نایل می شویم. برای همین هست آندره وایدا در سال 2016 هم فیلمی می سازد که در زمان استالین جریان دارد. یا بوگایسکی سه سال پیش فیلم کوری را می سازد که در مورد جنایتکاران جنگ جهانی ست که حالا به دنبال پنهان کردن هویت خود هستند. یا وقتی بساط سانسور در بلوک شرق با افول کمونیسم جمع می شود اسکولیموفسکی hands up را می سازد که روی پوسترش استالین را می بینیم که دستانش را به نشانه سخنرانی بالا برده است. در hands up پیوستن گروهی از دانشجویان سابق پزشکی را میبینیم که منجر به جاری شدن سیل خاطرات تلخ می شود. شاید این خاطرات تلخ هست که گریبان همه و بخصوص فیلمسازان را گرفته تا طی سالها هنوز هم در مورد شان فیلم بسازند.اینجا برای مثال فیلم پساتصویر یا afterimage ساخته وایدا با یک افتتاحیه متبحرانه را مطرح می کنم. جایی که سایه بنر بزرگی از استالین که گویی مراسم بخصوصی در حال برگزاری است بر روی خانه نقاش و روشنفکری می افتد. کمونیسم یا در کل اتفاقات قرن بیستمی چه بوده که همچنان بعد از نزدیک پنجاه سال از حافظه و ناخودآگاه هنرمندان پاک نمی شود. در پساتصویر به طرز دل انگیزی زندگی یک هنرمند که استاد دانشگاه هم هست در سیستم کمونیستی روایت می شود. روایتی از افول هنر افول زندگی یک روشنفکر. در دوران کمونیسم هنرمند فقط باید در سبک رئالیسم سوسیالیسم کار می کرد. اتفاقی که در پساتصویر هم به آن اشاره می شود و سرباز زدن از این امر از سوی نقش اصلی داستان آغازی برای به قهقهرا رفتن زندگی اش می شود.فیلم Afterimageتاريخ لهستان در قرن بيستم تاريخ رنج مدام است.و این رنج طبعا اثر خود را روی آثار هنری اش گذاشته است و همچنان هم می گذارد. &quot;براي آزادي‌، نان و لهستان جديد&quot;  اين بخشي از ترانه‌ي يادبود يانک ويشنفسکي است که کريستينا ياندا در تيتراژ پاياني مرد آهنين (1981)، با صدايي شبيه ضجه مي‌خواند. لهستان جديد، با تمام ابهام‌هاي ناشي از واژه‌ي جديد همواره بزرگ‌ترين روياي لهستان بوده است. رویایی که سینمایش هم نمود پیدا کرده است از موسیقی های شنیدنی در فیلم های کیشلوفسکی تا تاریخ فراموش نشده ای که در فیلم های وایدا می بینیم.آندره وایدا فیلمساز لهستانیحیف هست که از سینمای لهستان حرف بزنیم و اسمی هم از پولانسکی نبریم. گرچه سینمای پولانسکی بیشتر به سینمای غربی نزدیک تر است حال شاید بخاطر فیلمسازی او در جغرافیا های مختلف و بخصوص در امریکا ست. اما به هر حال او فیلم مهم پیانیست را دارد که با مشخصاتی که برای سینمای لهستان متصور هستیم همخوانی دارد. استفاده از موسیقی، تراژدی های جنگ و اثراتش، توجه به خصلت های انسانی را در این فیلم بعنوان عناصری سازنده و روایت کننده می بینیم.حالا با فراز و نشیبی که سینمای لهستان طی سالها داشته اگر یک فیلمساز را بگویم که توانسته به جایگاه قبلی لهستان برگردد و به نوعی میراث دار آن باشد باید به پاولیکوفسکی اشاره کنم که با فیلم خوب Ida توانست اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را دریافت کند. و لهستان را بعد از سالها افول به جایگاه همیشگی اش برگرداند. در سال 2013 اتفاق خوبی افتاد و ما شاهد فیلمی بودیم که به نوعی وام دار فیلم های بلوک شرقی بود. فیلم Ida با همان قاب بندی های عکاسانه و خلاقانه و با همان سبک و سیاق شرقی که اتفاقات و هیجانات کمتری نسبت به فیلم های غربی دارد. داستان دختر راهبه ای ست که قبل از ادای سوگند برای راهبه شدن، می‌فهمد که یهودی است و خانواده‌اش به دست آلمان‌ها در زمان اشغال لهستان در جنگ جهانی دوم قتل‌عام شده‌اند. فیلم داستان جستجوی هویت است. سفر خودیابی در پهنهٔ لهستان، از صومعه به شهر و در نهایت به جنگل که مدفن خانواده‌اش استموضوع مهم هویت در گستره‌ی اروپا، موضوعی ست که در سینمای لهستان همواره باید به جستجویش بپردازیم. این اروپای بدون مرز چیست و هویت هر کس نسبت به خود و وطنش چیست؟این بدون مرزی می تواند ساخت یک موسیقی برای آزادی باشد. استفاده از موسیقی بعنوان عنصری که بهتر از هر فرآیندی ما را به یک دنیای بدون مرز و رهایی می رساند چه بسا کیشلوفسکی از آن استفاده کرده استو پیدا کردن هویت در این خواستگاه جمعی. بازگشت به وطن و در واقع بازگشت به خود و خویشتن.در فیلم جنگ سرد باز هم ساخته پاولیکوفسکی دیالوگی مهم و تاثیر گذاری هست که صاحب کافه به زن لهستانی می گوید که اومدی فرانسه و داری عشق می کنی. زن لهستانی می گوید: برای چی؟ صاحب کافه می گوید: همین که آزادی، حق انتخاب های زیاد کافه ها رستوران ها سینما ها. زن لهستان می گوید من هیچ کدومو نمی خام من فقط میخام برگردم لهستان.این بازگشت به وطن نوعی بازگشت به هویت جمعی چیزی که بسیار هائز اهمیت هست. در فیلم white کیشلوفسکی هم بازگشت به وطن هر چند به شکل طنز آمیزی در چمدان فرودگاه از فرانسه به لهستان توسط کاراکتر اصلی اتفاق می افتد. بنابراین شاید بتوان گفت استفاده از وطن به عنوان بخشی از هویت هر فرد در سینمای لهستان نمود زیادی داشته. حتی در پسا تصویر هم که به آن اشاره کردم اینکه کاراکتر اصلی با تمام مشکلاتی که وجود دارد سعی دارد در همان لهستان بماند و جایی بهتر از آنجا را نمی بییند.اثر پاولیکوفسکی Cold War در جنگ سرد باز هم استفاده از موسیقی بعنوان یک کاتالیزور در جهت برقراری ارتباط حسی و معناگرایانه را شاهد هستیم گویی این ارکستر و این موسیقی قرار است رویای آینده را زنده کند قرار است نه فقط برای عشق روایت گر باشد که برای وطن و هویت و برای ظلم های جنگ باشد.حسین خامی</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 00:49:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد های قرنطینه ای</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-zqdrvvvzozrr</link>
                <description>این روزها هیچ چیزی اندازه ادبیات و سینما حال من رو خوب نمی کنه و تجربه های خوب قرنطینه گی رو سعی می کنم تا حدی به اشتراک بذارم و اینجا از دو کتاب و دو فیلم اسم می برم.پیشنهاد کتاب: فروپاشیهدی صابر از فعالین ملی مذهبی ایران که برای من شخصیت قابل احترامی بود. توی فروپاشی علل افت امریکای دهه هفتاد میلادی و بعد پروژه جهانی سازی جبهه غرب بررسی میکنه و همونطور که از اسم کتاب هم پیداست علل فروپاشی ساختاری رژیم پهلوی در اون برهه زمانی بحث اصلی خواهد بود.لحن روان و جذاب و خواندنی این کتاب باعث شد تا بخشی از زمان دوران قرنطینه رو به این کتاب اختصاص بدمکب فروپاشی اثر هدی صابرپیشنهاد کتاب: پدرو پارامواگر مثل من به سبک رئالیسم جادویی علاقه داری حتما از این رمان مکزیکی-اسپانیایی لذت خواهی برد.نشر ماهی هم مثل اکثر وقت ها ترجمه ای روان و شیوا و خواندنی دارهپیشنهاد فیلم: ویریدیانا از لوییس بونوئل، دسته جدا افتاده ها از ژان لوک گداربه نظر من تا زمانی که سینمای اروپا حی و حاضر و تمام نشدنی ست باید دور هالیوود را خط کشید. این دو فیلم برای دهه 60 میلادی هستند اما با دیدنش می فهمی همچنان زنده اند و نفس می کشند و این خاصیت جادویی سینما ست.ویریدیانا اثر لوییس بونوئلدسته جدا افتاده ها اثر ژان لوک گدار</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 15:25:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استانبول | دوگانه شرق و غرب</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-gmgpojhg0gad</link>
                <description>برای شرکت در نمایشگاه عکس گروهی استانبول، با این عکسم رفتم. اما استانبول امروزی چه شهری ست؟استانبول- حسین خامیاستانبولِ امروزی می خواهد همانقدر شرقی بماند که می خواهد غربی باشد. در سفرم به کافه ای قدیمی و با معماری شرقی برخورد کردم که اتاقکی را برای کلاس رقص سماع اختصاص داده بود. گویی این رقص مثل قهوه ترک قرار است بخشی از هویت اینجا باشد. استانبول امروز می خواهد سماع را هویت خود نگه دارد و در کافه ای دیگر نیمه های شب جَز کلاسیک بزند و تانگو برقصد. یکجورهایی بین مِی و ویسکی در رفت و برگشت باشد.همان شکافی که بین قسمت آسیایی و اروپایی اش دارد، دقیقا در شرقی و غربی بودنش دارد. شرقی ست چون فرهنگ و تاریخ و هویتش با آن گره خورده و از طرفی غربی ست چرا که می خواهد هنوز مقبول و محبوب غرب بماند و تاییدش را بگیرد. کلوب های شبانه و کازینو اش به راه باشد. تن فروشی و برند سازی اش هم داشته باشد.اگر استانبول شهری ست که اورهان پاموک در کتابش خلق کرده و یا آرا گولر در عکس هایش و بعضا جیلان در فیلم هایش، باید عاشق این دختر دلربا و جذاب باشیم اما این استانبول دیگر وجه شاعرانه ای ندارد، هویت مستقلی ندارد که بخواهیم به دید معشوق ببینیمش. به واقع از خود هیچ ندارد. بلایی که معماری غربی، هویت اجتماعی غربی و.. بر سر آن نازل کرد.سر پیچ استقلال دونر فروشی قدیمی را می بینی که هنوز به حیات شرقی اش ادامه می دهد و کمی آنطرف تر مک دونالد را. البته این تناقض به خودی خود ایرادی ندارد اما من همان دونر فروشی با ساندویچ های 10-15 لیری را ترجیح می دهم یا همان قهوه ترک اصیل و غیر استارباکسی را.</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 15:16:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چند فیلم خوب شرقی برای این روزای تابستانی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-xherffsqbtow</link>
                <description>شرق زمانی از برلین به سمت شرق رو در برمی گرفت ولی این روزها مفهوم شرق تا نزدیکی های ترکیه به اینور مرسوم شده اما باز هم برای سینما هنوز اروپای شرقی و غربی قابل تفکیک هست چرا که به لحاظ تکنیک و مفهوم کاملا از هم تمایز دارند.حالا هم دو فیلم از مجارستان، یک فیلم از ژاپن و یک فیلم از لبنان برای فیلم درست و خوب دیدن معرفی می کنم:زمستان بی انتها | Eternal Winterسینمای مجارستان سینمای کم سر و صدا اما درجه یک و درستیه که این چند ساله دوباره به روزهای خوبش داره برمی گرده. این فیلم یک حظ بصری و یک سینمای تمام عیار بود که از لحظه به لحظه و فریم به فریم اش لذت می برینمایی از فیلم زمستان بی انتها2.  غروب | Sunsetیک سینمای دیگه از مجارستان و نزدیک به یک شاهکار که به شدت دیدنی ست. چه به لحاظ فضای کلاسیک شهری و تاریخی که بی نظیر اجرا شده و چه به لحاظ فضای داستانی و روایت پر کشش و پر مفهومش که یک مکاشفه و سفر تاریخی به اروپای گذشته است که تازه رو به دنیای مدرن حرکت می کند و با چالش های زیادی مواجه ستنمایی از فیلم غروب | Sunset3. دزدان فروشگاه | Shopliftersدرهم آمیزی سینما و ادبیات در بعضی از فیلم ها به وضوح قابل مشاهده ست. این فیلم ژاپنی هم یکی از اینها بود که گویی رمان تازه رو در قالب تصویر می بینی.دزدان فروشگاه | Shoplifters4. کفرناحوم | Capernaumاستفاده درست از فضای شهری و روایت خوب داستانی در کنار تصویربرداری دقیق، فیلمی از سینمای لبنان ساخته که تراژدی حاکم بر فیلم، دغدغه و زندگی انسانی و حرکت روی مرز امید و نا امیدی، تا مدتها مخاطب رو به شکل گیرایی احاطه کرده و تبدیل به یک فیلم در خور توجه می کنه.فیلم کفرناحوم </description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 14:50:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمونیسم کوبا یا سوسیال دموکراسی سوئد</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A6%D8%AF-wlgfr1hnudn9</link>
                <description>این مقایسه رو مایکل نیومن توی کتاب سوسیالیسم،درآمدی کوتاه، به شکل جالبی انجام میده اما چرا کوبا و سوئد؟ اونها تقریبا توی یک برهه تاریخی برداشت های سوسیالیستی رو وارد جامعه می کنن اما یک تفاوت بنیادی وجود داشت سوئد دهه ۶۰ میلادی صد در صد با سواد داشت و بودجه اصلی خودش رو روی آموزش گذاشته بود و از لایه اجتماعی آگاه برخوردار بود و جز اولین جامعه هایی بود که برابری جنسیتی رو اجرا کرد و دولت، مالیات سنگین رو روی همین لایه اجتماعی پخش می کرد اما کوبا یک کشور فقیر و از سطح سواد و آگاهی پایین تری برخوردار بود و تنها قدرت اقتصادی ش شکر بود و دولت، جامعه ای تک حزبی تشکیل داده بود و در آخر به کمونیسم و دیکتاتوری از نوع کاسترو رسید  حالا سوئد یک سیستم استثنایی در سیاست و آموزش و مدل اجتماعی داره و کوبا هنوز اندر خم یک کوچه و درگیر فساد سیستماتیک و حتی خرید و فروش اتومبیل همچنان ممنوعه  سوسیالیسم همونطور که از اسمش پیداست نیاز به یک لایه اجتماعی آگاه و فساد سیستماتیک پایین داره تا تجربه درستی داشته باشه و گرنه یک پروژه شکست خورده ست. من برای تجربه عکاسی شاید کوبا رو انتخاب کنم ولی برای تجربه زندگی قطعا سوئد هیجان انگیز هست.</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2019 05:06:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نی و نای</title>
                <link>https://virgool.io/@hoseinovsky/%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%DB%8C-eqi64pfp7bj3</link>
                <description>دوست نوازنده ای داشتیم که در جمعی خاطره ای تعریف می کرد که روزی یک گردشگر خارجی مهمانش بود و با او در مورد موسیقی سنتی ایران گپ می زدند و علت غمگین و حزن آلود بودن موسیقی و شعر سنتی ایران را پرسیده بوددوست ما هم بهش گفته بود کشوری که طی تاریخ بارها مورد تاراج و هجوم قرار گرفته و در صد سال گذشته نزدیک بیست و پنج اتفاق سنگین مثل نسل کشی و قحطی و مشروطه و چند کودتا و انقلاب و جنگ از سر گذرانده چطور می تونه موسیقی ش غمگین و حزن آلود نباشهمن یادم میاد فقط لبخند می زدم لبخندی به شیرینی این جواب خوب و لبخندی به تلخی ایران زیبایی که روزگارش غریب و پر از درد و زخم بودبه قول مولانا که گفت بشنو از نی چون حکایت می کند.</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2019 21:57:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم درخت گلابی وحشی| ساخته نوری بیلگه جیلان</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%84%DA%AF%D9%87-%D8%AC%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-ygi5lfczn7we</link>
                <description>خاطرم هست که یک مصاحبه از نوری بیلگه جیلان پخش شد که در نیویورک از او در مورد قرابت سینمایش با کیارستمی و حتی در مورد اینکه لقب کیارستمی سینمای ترکیه را به او نسبت داده اند پرسیده می شود و در پاسخ با متانت خاصی این موضوع را نفی نمی کند و به تمجید سینمای کیارستمی می پردازداو در آن مصاحبه از سه بار سفرش به ایران می گوید و از نظرش که ممکن است نظر خیلی از ما هم باشد نزدیکی خاصی بین فرهنگ ترکیه با ایران وجود دارد. او از خاطرات سفر به ایرانش می گوید و اینکه در این سفرها تا چه حد رابطه ای مستقیم بین مردمان ایران و ترکیه کشف کرده است و برایش جالب بودهاو حالا با آخرین اثرش که مقابل ماست داستانی را به تصویر کشیده است که بغض چندین و چند ساله ی ماست بخصوص بغض نسل جوانی که احساس می کند جایی برایش در این جامعه نیست و تلاش هایش عبث و بیهوده است. نسلی که از همان ابتدا که درس می خواند فارغ التحصیل می شود جویای کار است و دغدغه های بیشماری دارد و دوست دارد برای رویاهایش بجنگد اما مدام احساس سرخوردگی و شکست دارد.درخت گلابی وحشی بیش از هر چیز داستان سرنوشت انسانی ست سرنوشتی شاید از نوع ادبیات اسطوره ای. فیلم داستان جوان نویسنده ترکیه ای ست که در شهر چاناکاله در رشته معلمی فارغ التحصیل شده است و حالا می خواهد به شهر زادگاهش برگردد و کمی کنار خانواده اش باشد و به آینده شغلی اش فکر کند و شاید به رویاهایی که در سر دارد و قرار است برخورد این جوان با دنیای پیرامونش را نظاره گر باشیم. از همان ابتدا تنها چیزی که ما را مجذوب خود می کند تصویرهای باسلیقه، عکاسی شده، استادانه و درخشان است که همواره با ماست و مسلما از فیلمسازی که حرفه اولی اش عکاسی بوده انتظاری جز این نمی رود. ما جذب صدای مرغان دریایی شهر ساحلی می شویم و همراه کاراکتر اصلی به زادگاهش و بهتر بگوییم به درونش سفر می کنیم.یکی از جالب ترین اتفاق های فیلم، نزدیکی ما با فضا و شهر هاست. فیلم که بخشی از آن در شهر چاناکاله می گذرد و در بخشی در شهر چان که زادگاه جوان است، ما را حتی اگر به این مناطق سفر نکرده باشیم و از نزدیک ندیده باشیم چنان همراه می کند که بخشی از هویت هر کدام از شهرها را درمی یابیم حال و هوای شهر به ما بقدری نزدیکی دارد که گویی خود ما هستیم که در این شهر یا روستا قدم می زنیم یعنی به واقع فیلم درک درستی از لوکیشن هایش دارددرخت گلابی وحشی مواجهه انسان با عشق، سیاست، ادبیات، مذهب و در نهایت مواجهه با خود است. البته مواجهه ای که هر کدام با شکست رو به رو شده و از آن یک انسان بُریده از هر چیز ساخته است. بُریده از دلبستگی ها و وابستگی ها. یک انسان طغیانگر یک طغیان درونی که ممکن است این طغیان از سمت جامعه و جهان بیرون به وجود بیاید یا ممکن است از حالت و کش مکش در جهان درونی رخ دهد. جاییکه به عقیده هایدگر فیلسوف اگزیستانسیال دو نوع مرگ را می توان متصور بود نخست مرگی که واقعیتی همگانی ندارد یعنی چیزی است که درون وجود بشری من روی می دهد و دوم، مرگ به عنوان یک امکان از لحظه ای که من به این جهانی که نقشی در ساختن آن نداشته ام پرتاب می شوم وجود من را در بر می گیرد به عبارتی ما مدام در رابطه با مرگ وجود داریم.حالا این گزاره های هایدگر در مورد مرگ نه فقط مرگ به معنای جان دادن یا از دنیا رفتن بلکه مرگ به معنای همین روزمره گی های ما و کنش های ما در این جهان پیرامون می تواند باشدمواجهه سنان (شخصیت اصلی فیلم) با دختری به نام خدیجه برخورد از زاویه نزدیک او با عشق اش را می بینیم عشقی که از دیالوگ های آن اینطور متوجه می شویم که نافرجام بوده اما همچنان اثرات آن پا برجاست یکی از درخشان ترین قاب های فیلم لحظه ای ست که سنان زیر درخت به دختر مورد علاقه اش نگاه می کند و باد موهای دختر را تکان می دهد تو گویی به گفته حافظ تا ندهی بر بادم، را نظاره گر هست. سنان شاید عشق را چون همان باد، بر باد رفته می بیند و شاید بتوان گفت مرگ او می تواند همین یک عشق قدیمی باشد. عشقی که هرگز متعلق به او نبوده است اما از او گرفته می شود.مواجهه او با سیاست هم به نوعی قابل توجه است طعنه های مدامی که جیلان به سیستم کشور خود می زند و تا جایی هم ما با او همزاد پنداری می کنیم مثلا جاییکه سنان رو به شهرش ایستاده و به دوستش می گوید اگر دیکتاتور بودم حتما یک بمب اینجا می زدم تا همه چیز به هوا برود و راحت شوم یا تقابل سنان با شهردار که برای حمایت مالی از کتابی که می خواهد چاپ کند لحظه هایی بوجود می آورد که سیاست موجود ترکیه را به سخره گرفته یا حداقل تفاوت بین دو نسل ترکیه را در تقابل این دو قرار است ببینیم تقابل نسل هایی که حتی برای ما در ایران هم به وضوح قابل رویت است و انگار ما از این تقابل لذت می بریم و در دل خود می گوییم بگو سنان بگو که خوب داری می گویی.قبل تر در فیلم روزی روزگاری آناتولی هم نظیر این طعنه های سیاسی را شاهد بودیم برای کشوری که مدتهاست درگیر ورود به اتحادیه اروپا ست و همچنان ناکام است. زاویه دوربین جیلان نوک پیکانش در آن فیلم روی سیاستمداران خود ترکیه قرار می گیرد جاییکه در درخت گلابی وحشی نیز به آن بر می خوریم. فرستادن معلمان جوان و تازه فارغ التحصیل شده به شرق ترکیه. شرقی که در گیرو دار جنگ است و امیدی به آن نیست، حرف های شهردار که برای کتابی که بازاری نیست نمی تواند کمک مالی کند، ناامیدی نسل جوانی که به آینده ای امیدوار نیست. یا مردمی که در شهر تفریحی جز قمار کردن پیدا نمی کنند. همه و همه می تواند طعنه ای به حاکمیت ترکیه باشد. گویی مواجهه سنان با سیاست هم به مرگ یا زوال ختم خواهد شد و امیدی به آینده در زادگاهش نخواهد داشت.در مواجهه سنان با ادبیات دیالوگ های بی نظیری رد و بدل می شود. سنان برای تهیه هزینه چاپ کتابش، یک کتاب قدیمی را که از انبار پدربزرگش پیدا کرده و فکر می کند بهای زیادی داشته باشد به یک کتابفروشی می برد و در ازای پولی آن را می فروشد. در آن کتابفروشی سلیمان که یکی از نویسندگان معروف است را می بیند و با او وارد مکالمه می شود. آن سکانس پر از دیالوگ های پینگ پنگی ست که لحظه ای آرام نمی گیرد.جدال یک نویسنده جوان که می خواهد تازه کتابش را چاپ کند و مجبور است برای آن هزینه کند، با نویسنده ای که معروفیت خاصی پیدا کرده و مدام از سمت سنان مورد ضربه هایی قرار می گیرد شورش درونی سنان که بیرون می ریزد گویی نماینده نسلی ست که برای رویاهایش هر روز می جنگد و بی فایده ست. یا پوستری از کافکا که بین این دو نمایان است می تواند ادای احترام جیلان به ادبیات و یا رسیدن به نوعی ادبیات کافکایی در شخصیت سنان باشد. از دیالوگ ها بین سنان و سلیمان می توانیم به این پی ببریم که ممکن است سیستم فقط به یک قشر از نویسندگانش روی خوش نشان می دهد و آنها را به معروفیت می رساند و نویسنده جوان فرصتی برای دیده شدن ندارد اتفاقی که دقیقا مشابه آن در ایران هم قابل رویت است.در جدال سنان با ادبیات نقطه اوج را می توانیم لحظه ی فروش ماشین اش برای درآوردن خرج چاپ کتابش بدانیم. یک قمار با رویایش مانند پدرش که زندگی را چیزی جز قمار نمی بیند اما این قمار و این رویا پایانی جز شکست برایش ندارد. جاییکه می بینیم در کتابفروشی کتاب هایش اصلا فروش نرفته اند و شاید کسی اهمیتی به آن نمی دهد و دیده نمی شود. اما در مواجهه سنان با مذهب هم با یک ناامیدی درگیر هستیم این مواجهه در برخورد با دو کاراکتر مذهبی که یکی شان دوست سنان است و مسیر زیادی را در روستا پیاده می روند و مدام بحث می کنند بوجود می آید یا در لحظه ای که صدای اذان توسط پدربزرگش در روستا پخش می شود و ما یک قاب از چهره ی نه چندان امیدوار سنان می بینیم که در چمنزارها دراز کشیده است.ناامیدی دینی همواره شاید در فلسفه با این پرسش رو به رو شود که در نبود باور دینی معنای زندگی چه خواهد شد؟ و شاید از این درک بیرون بیاید که ممکن است دین دیگر در دنیای مدرن توانایی معنا بخشی به زندگی انسانی را ندارد و اگر آرامش انسانی یاد شده دینی در اسلام و چه در مسیحیت در اینست که در جهان دیگری خواهد رخ داد در آنصورت بُعد محدود انسان در شناخت این متافیزیک عاجز است و ممکن است باز هم انسان مدرن را رو به ناامیدی بکشاند یا حداقل روحش را خسته کند و یا باید تنها منتظر باشد ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد. و اگر بگوییم چیزی نیست و اتفاقی هم نخواهد افتاد پس این زندگی چه معنایی پیدا می کند؟  نا امیدی از معنا اتفاقی ست که هر چه از عمر مدرنیته بیشتر می گذرد بیشتر خود را بروز می دهد. و این خلاء معنایی حالا کم کم گریبان سنان را گرفته است و هر چه جلوتر می رود این احساس، نمو بیشتری پیدا می کند.حال به مواجهه سنان با خود یا منِ درون می رسیم. در این مواجهه با شخصیتی رو به رو هستیم که به قول خدیجه عشق قدیمی اش هنوز دست به جیب و سر به پایین راه می رود. سنان در فیلم شاید نماد یک سیزیف دیگر در عصر مدرن است سیزیف از اسطوره های یونان است که به علت خودبزرگ‌بینی به مجازاتی بی‌حاصل و بی‌پایان محکوم شد که در آن می‌بایست سنگ بزرگی را تا نزدیک قله‌ای ببرد و قبل از رسیدن به پایان مسیر، شاهد بازغلتیدن آن به اول مسیر باشد؛ و این چرخه تا ابد برای او ادامه داشت. به همین دلیل و از طریق تأثیر آثار کلاسیک یونانی بر فرهنگ مدرن امروزه انجام وظایفی که در عین دشواری، بی‌معنی و تمام نشدنی نیز هستند را گاهی «سیزیف‌وار» خطاب می‌کننددر درخت گلابی وحشی گویی لحظه ای سنان را آرام و بیخیال نمی بینیم حتی زمانیکه چهره آرام اش را میبینیم می دانیم در او آشوبی برپاست. در وجود سنان یک تلاشی برای هیچ را شاهدیم.سنان در برخورد با پدرش در اکثر مواقع گستاخ و بی رحمانه عمل می کند از نظر او پدرش یک انسان بیخیال است که  فقط زندگی را در قمار کردن می بیند پدری که حتی پول وصل کردن برق خانه را ندارد و حتی گاهی از پسرش پول می گیرد. او پدر را یک شکست خورده و یک بازنده می داند و می خواهد مثل او نباشد مثلا فکر می کند با چاپ کتابش می تواند تا حدودی خود را موفق پندارد. سنان مدام با کاراکترهایی که مواجه می شود با نیش و طعنه صحبت می کند این طغیان درونی اوست که لحظه ای آرام نمی گیرد و ما را هم نیز آرام نمی گذارد.او فکر می کند بیش از پدرش به مادرش نزدیکی و احساس متقابل دارد و  لحظه ای که کتابش را به او تقدیم می کند این احساس را چند برابر می بینیم اما بعد از مدتی که به سربازی می رود و بر می گردد متوجه می شویم که این پدرش بوده است که کتاب را چند بار خوانده است حتی بریده ای از روزنامه را که کتاب سنان را معرفی کرده همیشه در کیفش نگه می داشته بدون آنکه مادر یا خواهرش کتابش را خوانده باشند. و دیالوگ سنان که می گوید چه خوب که حداقل یک نفر این کتاب را خواند.سنان در مواجهه با خود همانند تصویر دل انگیزی از درخت گلابی که پدرش بر زمین افتاده و بالای سرش طنابی آویزان است و همه فکر می کنیم خودکشی کرده و درنهایت با خنده پدر طعنه ی دیگر جیلان به مرگ را نظاره گر هستیم، خود را بیشتر به پدر نزدیک و قریب تر می بیند. هر چه بیشتر می گذرد سنان بیشتر به زوال و شکست می رسد. او حتی در قمار با رویاهایش هم شکست خورده است او در انتخاب شغلش که معلمی ست با آینده پدرش که معلم بازنشسته معمولی ست همسو بوده. وقتی که می فهمد پدر زندگی را رها کرده و در روستایی دنج ترجیح می دهد تنها باشد، شاید اینبار به او حق می دهد به دیدنش می رود و شاید اینبار از اینکه پدرش از انسانها بریده و به آن گوشه پناه آورده با او همدردی می کند و دیگر خبری از آن محکومیت ها نیست.دو راهی پایان فیلم آنقدر درخشان و استثنایی ست که دوست داری هیچ گاه آن تصویر را از یاد نبری که قبل از هر چیز یک شعر است. یا مرگ و زوال را این بار واقعی تر و نزدیک تر از همیشه می بینیم یا انسان را دوباره در جنگ با خود و با رویاهایش لحظه ای که درست همان سیزیف یونانی را از بالا نظاره گر هستیم.یک سرنوشت کافکایی از نوع محاکمه، یک سرنوشت شاهنامه ای از نوع سهراب، یک عقده ی اودیپی و شاید یک سیزیف دیگر در دنیای جدید.حسین خامی | زمستان 97</description>
                <category>Hoseinovsky</category>
                <author>Hoseinovsky</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 01:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>