<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hosna Ahmadian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosnaahmadian58</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:48:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3029779/avatar/k6INhL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hosna Ahmadian</title>
            <link>https://virgool.io/@hosnaahmadian58</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبخندهای ساختگی:)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-cnsks040hmum</link>
                <description>امروز نمی دونم دقیقا چی می خوام بنویسم.... نمی دونم با چه هدفی اومدم تو ویرگول و خب...سردرگمم:)شاید اول بخوام راجب بزرگ ترین درس امسال بگم. امسال شاید جدا از زیست و شیمی و جبر و هندسه و عربی، بزرگترین چیزی که یاد گرفتم این بود که آدما تو بدترین شرایط یعنی دقیقا وقتی خیلی بهشون نیاز داری می رن. یاد گرفتم واقعا نباید هیچ وقت با حرفای کسی به قول خودمون خر بشم و منتظرش بمونم که اون بیاد دستمو بگیره. باید خودم پاشم. چون هیچ وقت درست اونوقتی که لازمش داری نیست.وقتایی که حالت بده باید تظاهر کنی که خوبی... چون می دونی؟ اونا دائم پشت سرت قراره بگن افسرده اگر فقط 1 هفته ی تمام ناراحت باشی. هر کسی حق داره تایم زیادی بد باشه ولی خب از نظرشون ناراحت بودن حق طبیعی انسان نیست.اگر فقط مدت کوتاهی وقتت رو با آدمای دیگه ای بگذرونی... وای... تو فرد طرد شده از جمع اونایی. چون خب...نباید خلاف خواسته هاشون عمل کنی. تا وقتی تو جمعشون جا داری که دائم فقط و فقط پیش اونا باشی. وقتی برای مدتی با چند نفری صمیمی شی... خب تاوانش طرد شدن و نگاه های سنگینه:)برای شروع تابستون، بیشتر از هروقت دیگه ای خوشحالم. اما نه چون قراره برم بیرون برم سینما برم پارک برم خرید برم رستوران و... خلاصه خوش باشم. چون بالاخره نزدیک 3 ماه قراره از اون نگاه های سنگین و خنده ها دور باشم. طوری دارم حرف می زنم که انگار بولی شدم نه اینطور نیست... فقط بعضی چیزا خیلی خیلی برای آدم سنگین تموم می شه طوری که اگه یه جوری خالیش نکنه ، سنگینیش می مونه رو دلش.ایده آل آدم ها بودن و توی جمعشون جا گرفتن، همیشه سخت بوده . خصوصا برای کسی که سلیقه ی موسیقی خاصی نداره ، ویژگی ظاهری یا اخلاقی خاصی نداره و نوع حرف زدن خاصی نداره و خلاصه هیچ چیز اونقدر خاص و تو چشمی نداره. و خصوصا برای کسی که تمام مدت تلاش کرده ایده آل و انتخاب آدم ها بشه...آدم هایی که هیچی از زندگیت، تجربیاتت، حس و حالاتت و هیچ چیزت نمی دونن اما بازم قضاوتت می کنن...حس می کنم این نوشته به زودی قراره حذف شه اما... تا اون موقع فعلا خیلی خیلی سردرگم و البته عصبانی خواهم موند:)پ.ن: این نوشته خیلی وقت بود که نوشته شده بود حتی قبل نوشته ی قبلیم و الان به سرم زد با یکم تغییر کوچولو انتشارش بدم:)</description>
                <category>Hosna Ahmadian</category>
                <author>Hosna Ahmadian</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 17:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات ذهن دخترکی که فردا امتحان علوم داره:)</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnaahmadian58/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-ntybeildwg5u</link>
                <description>باورم نمی شه عوض درس خوندن اومدم ویرگول و می نویسم... می دونم عجیبه ولی... زده به سرم. نمی دونم چرا.دلم می خواد خیلی اینجا بنویسم ولی واقعا یا وقتشو ندارم نه هیچ ایده ای برای نوشتن. حرف زیاد دارم ولی واقعا نمی دونم چجوری کلمه ها رو کنار هم بذارم و جمله بسازم و بنویسم. خب از کجا شروع کنم؟ امتحانا خوبه.24 ساعت دیگه احتمالا 1 ساعتی می شه که از امتحان علوم بیرون اومدم و یا خیلی خوشحالم چون این همه درسی که خوندم جواب داده و امتحان رو خوب دادم و یا... می خوام به یا فکر نکنم. چرا وقتی این همه درس خوندم خراب کنم؟ به خراب کردن فکر هم نمی کنم. الان ساعت 1 و 7 دقیقه ی 5 خرداد ماه یعنی شنبه ست. ساعت 8 شب پاشدم. برای اینکه سرحال شم یه دوشی گرفتم و یه قهوه زدم و رفتم برای درس حدود 9 و رب اینا رفتم سر درس و تقریبا از اون موقع تا حالا ، 3 ساعت و خرده ای درس خوندم. هیچ وقت فکر نمی کردم من... حسنا... بتونم روزی 5 6 7 بعضی روزا 8 ساعت درس بخونم. چون همیشه هم از درس فراری بودم و هم اصلا برام مهم نبود. تا همین هفتم و حتی اوایل امسال یعنی هشتم هم اگه درسی می خوندم ، برای مامان بابام بود . ولی واقعا اصلا برام اهمیتی نداشت که نمره م چی می شه یا خودم رو مقایسه نمی کردم که فلانی نمره ش فلان شد و من فلان. ولی تقریبا چند ماهه شدیدا استرس می گیرم برای هر امتحانی ( چه کلاسی و چه امتحانای بزرگتر ) و خودمو مجاب می کنم کلی درس بخونم. چون واقعا حس بدی می گیرم که نمره م پایین تر از بچه ها شه و یا امتحانی رو خراب کنم. عجیبه ولی الانا برام واقعا مهم شده. شاید هنوزم از درس فراری باشم اما... دیگه واقعا برام مهم شده. دارم سعی می کنم صد خودمو بذارم . بالاخره هر ادمی یه جایی در این مورد سر عقل می اد و فک کنم این اتفاق برای من افتاده.تا الان فقط یه امتحان مطالعات دادیم. که واقعا امیدوارم خوب داده باشم چون خیلی زیاد خوندم. فردا عم که علوم داریم. یعنی عملا هنوز 8 تا امتحانمون مونده. باید فارسی و نگارش هم تا الان می دادیم ولی به خاطر تعطیلی سه شنبه و چهارشنبه ی هفته ی قبل ندادیم و معلوم هم نیست کی بگیرن.هر وقت که خیلی جدی درس می خونم، یک جا اینطوری می شم که... ول کن بابا برو به فلانی زنگ بزن برو تو تیک تاک برو یوتیوب برو پینترست. فلانی ولاگ گذاشته . فلانی ویدیو جدید اپلود کرده. ولی یکهو یک چیزی بهم می گه همه ی اینا تو تابستون هست ولی دیگه فرصت خوندن برای امتحانا رو نداریااا. و بعد می گم اره... اگه کارنامه م خوب باشه ، هم مامان بابام راضی می شن. هم خودم خوشحال و راضی می شم و هم تابستون گاد و خوبی می شه برام. سووووو الانم برم درسمو بخونم.... حدود 45 دقیقه ی دیگه رفع اشکال زیست داریم. امیدوارم امتحانا برای همه خوب باشه=) فعلا.</description>
                <category>Hosna Ahmadian</category>
                <author>Hosna Ahmadian</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 13:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ی بی نظیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnaahmadian58/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%DB%8C%D8%B1-pmshvzmew6ib</link>
                <description>شده تا حالا یه هفته ای رو بگذرونین که دلتون نخواد تموم شه؟ انقدددر هفته ی خوبی باشه که نخوای تمومش کنی ؟ این هفته برای من اینجوری بود... از اون هفته خوبایی که جدا دلت نمی خواد تموم بشه انقدرررر که بهت خوش گذشته . دیدین بعضی هفته ها یه جور عجیبی خوبن؟ ینی از شنبه که شروع می شه یه عالمه انرژی داری و حالت همینجوری خوبه . تازه بعضی وقتا حداقل خود من اینجوریم که هر چقدر اتفاق بد بیفته بازم خیلی حالم بد نمی شه ، چون یه انرژی خوب و حال خوب عجیب غریبی دارم.نمی دونم دیگه از چی بگم... شروع خوبی داشتم با کلی ایده ولی یهو با زنگ زدن ب.ا و ویدیو کال باهاش حواسم رفت سمت اون و بعدشم کل ایده هام از سرم پرید. من عدم تمرکز ندارما... ولی کافیه بین یه چیزی که با بدبختی تمرکز کردم ، وقفه بیفته . کاااامل یادم می ره . مثلا امروز سر کلاس دینی تقریبا 3 بار سوالایی که داشتم و یادم رفت . نمی دونم چرا عجیبه . باید رو خودم کار کنم چون این مشکلات تمرکز واقعا رو مخه.این هفته یکی از خوبیاش این بود که نمره هامون اومد . از اینکه چقدر داغون وبدن و من چقدر سر *بعضیاشون* ناراحت شدم بگذریم . ولی خب... من بیشتر از ری اکشن مامان بابام می ترسیدم که هردوشون به طرز عجیبی روال بود برخوردشون . خصوصا بابام که برگشت گفت &quot;این همه آدم نمره بالا شدن تهش چی شد؟&quot; با این اخلاقای بابام خیلی حال می کنم. کلا شخصیت بابام حداقل برای من قابل پرستشه . نه چون بعضی وقتا یا بهتره بگم بیشتر وقتا بهم اسون می گیره ها.. کلا شخصیت خفنی داره . از این ادمای احساسی منطقیه که سر تصمیماش به وقتش منطقی و به وقتش عاطفیه . عوض داد و بیداد و تنبیه شروع می کنه و به حرف زدن و اینا و کلا اره دیگه...خلاصه که این هفته ها از خیلی نظرا گاد بود . نمی دونم البته . شاید مدرسه بهتر از خونه بود . کلا همینه . بیشتر مواقع مدرسه بهتر از خونست . چون با دوستامم . دوستایی که واقعا نبودن می مردم... همونطور که اشاره کردم تا حالا و خیلیاتونم مستحضرید ، بنده کلا خیلی از ادما خوشم نمی اد ولی این چند وقته به خواست یا ناخواست ، دوستام بخش مهم و عظییییییمی از زندگیم شدن و واقعا تصور زندگیم بدون اونا سخت و بدون بعضیاشون غیرممکنه . اره دیگه.... خیلیا عم با اینکه تو مدرسن می گفتن هفته ی خوبی نبود. نمی دونم... معیار های ملت فرق می کنه دیگه . از نظر من هفته ای ککه نصف بیشترشو خندیدی و شاد بودی و تازه تقریبا هیچی تکلیف نداشتی و با یه ادمی که می خواستی صمیمی تر شدی و تونستی چصناله هاتم بکنی و مامانت خیلی سرت غر نزنه و مهمتر از همه 4 بسته چیپس خوردی ، هفته ی خوبیه... دیگه نمی دونم نظر ملت چیه.. حیحیحییییییییبه امید خوب بودن همه ی هفته ها مثل این هفته=)))</description>
                <category>Hosna Ahmadian</category>
                <author>Hosna Ahmadian</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 21:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات پیچیده و عجیب!</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnaahmadian58/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-vqszb78ks6le</link>
                <description>امروز که سر کلاس زبان و امتحان فاینالش نشسته بودم و امتحانم رو تموم کرده بودم و خیره به بقیه ی بچه ها بودم ، دوباره اون فکرای عجیب به سرم زد... اون حسنای فلسفی ای که می خواد بشینه و دنیا رو تحلیل کنهه.البته این سری از چیز خیلی ساده ای شروع شد . تحلیل نه راجب ادمای دورم بود نه راجب اشیای دور وبرم. این سری راجب خودم بود... به شخصه باید اینو قبول داشته باشم که بنده آدم به شدتتتت مودی ای هستم و واقعا توی من چند تا حسنای مختلف وجود داره . ( احتمالا 90 درصد ادما همینن)ولی امروز داشتم به دو تا حسنا فکر می کردم... حسناهایی که برام تصمیم می گیرن ، حسناهایی که باهاشون با مردم ارتباط می گیرم. &quot;حسنای عاقل و حسنای احساسی:))) &quot;یه حسنای عاطفی و احساسی مهربون هست که بیشتر در مورد آدمای صمیمی و افراد مورد علاقم اظهار نظر می کنه. موقع چت و حرف زدن بامردم یاداوری می کنه &quot;عه... چیزی نگی ناراحت شه&quot; ، &quot;اروم باهاش حرف بزن&quot; ، &quot;مهربون باش&quot; . امان واقعا امان از این حسنا... این حسنا بیشتر مواقع ایگنور می شه . چون بیشتر مواقع با اون چه که حسنای منطقی سرد کم احساس می گه ، مخالفه و می شه جدال همیشگی قلب و عقل ولی در نهایت اصولا عقل پیروز می شه.اون حسنای منطقی و کم احساس ، فکر کنم دو سه ساله داره خودشو نشون می ده و حدودا یه ساله که انقدر پررنگ شده و داره بهش توجه می شه! چون این حسنا تا چند سال پیش برای من تنفربرانگیز بود. حسنایی که مردم و ایگنور می کنه یا باهاشون بد حرف می زنه یا به احساسات شون اهمیتی نمی ده. این تنها چیزی بود که نمی خواستم داشته باشم   &quot; بی احساسی &quot; . در این مورد باید اول بگم که کسی نیست که بگه من بی احساسم و از این ادعا ها بکنه... هر کسی بالاخره احساساتی داره و طبیعیه . تفاوت شون تو اینجاس که بعضی از مردم احساسات رو می پوشنن و روشون سرپوش می زنن و سرکوب شون می کنن و بعضیا اونو بروز می دن. این دیگه بستگی به آدمش داره. حالا چی قرار بود بگم ؟....:)))))) اها... این حسنایی که دو سه ساله اومده ، کم کم اومد و جای حسنای عاطفی و مهربون و گرفت... نمی دونم خوبه یا نه . من فقط می دونم خوبه گاهی خودت و زندگیتو بدی دست حسنای عاطفی و مهربون... بذاری یکمم اون برات تصمیم بگیره . و در نهایت.. خوب زندگی کنی.. طوری که وقتی 60  70 سالت شد و برگشتی به گذشته ، به به خودت افتخار کنی و لذت ببری از مرور خاطرات جوونی و نوجوونی ت... طوری که حال کنی با تک تک خاطراتت و با مرورشون ، بفهمی عمرت این همه وقت تلف نبوده . خیلیا عم اسم اینو می ذارن بی عقلی و حماقت . اینکه تو زندگیت دائما شاد باشی رو می گن سرخوشی... خب الان که فکر می کنم مهم نیست . واقعا مهم نباید باشه اصلا. ته تهش خود آدم می مونه و خاطراتی که کل زندگیش ساخته... همین:))))))پ.ن : خودم یه دور خوندم خنده م گرفت از چرت و پرتی و این شاخه به اون شاخه بودنش. امیدوارم شماها به اندازه ی خودم گیج نشین😂👍فعلاااا=)))))</description>
                <category>Hosna Ahmadian</category>
                <author>Hosna Ahmadian</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 20:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای روزهای امتحانات</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnaahmadian58/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-k1zvtpuqb9lh</link>
                <description>خب این روزا مشغولیت هام کلی اضافه شدن . قدیما فقط تکالیفی بودن که گاهی با در رفتن از زیرشون، گاهی به امید دوستام و گاهی هم با انجام دادن رفع مشغولیت می کردم و از اون طرف امتحانایی که با نیم ساعت وقت گذاشتن روال می شدن و بلدشون می شدم . ولی حالا؟.... امتحان های سنگین و 11  12 صفحه ای !راستشو بگم اصلا این امتحانا برای چیه ؟ امروز یه پست توی پینترست دیدم که می گفت این همه زحمت بکشی، تلاش کنی و درس بخونی تقریبا 12 سال... که بعدش همه ش توی یه کنکور 4 ساعته خلاصه شه و کل اینا توی یه لحظه! یه لحظه که با دیدن رتبه ت حالت بد یا خوب می شه . یه لحظه که با دیدن رتبه ت خوشحال یا ناراحت می شی... دیدم داره جدی می گه.. همه ی اینا برای یه لحظه ست. البته که بعدش در آینده و زندگی مونم همین رتبه نقش داره ولی خب...البته هدف اون پست این بود که بگه تلاش کنین برای اون یه لحظه ولی... واقعا می ارزه این همه تلاش برای نتیجه ش؟ اصلا نتیجه ش چی قراره باشه ؟ جدیدا از اینجور دغدغه ها زیاد دارم. تا کنکور مونده ولی استرس و ترسش از حالا به جونمه.بگذریم از اینا... امروز از یکی از هفت خان های رستم ینی امتحان عزیز و دوست داشتنییی و گوووهرررر باااار *علوم* عبور کردیم . واقعا خیلی بد بود می تونم بگم ریییییییییی...... خوب ندادم اصلا خوب ندادمش:))))) اشکال نداره . تلاش می کنم.ولی حس می کنم هر چقدر تلاش می کنم نمی شه.. می خوام ولی نمی شه.... شما ها عم بگین از حس و حال امتحانی تون دوست دارم بازم بنویسم ولی خوابم می ادددفعلا شب بخیر=)))))</description>
                <category>Hosna Ahmadian</category>
                <author>Hosna Ahmadian</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 00:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این منم !</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnaahmadian58/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-heyvgylildrx</link>
                <description>خب سلام... ساعت 11 و 24 ی پنجشبه ست. در حالی که دارم اهنگ GET LUCKY رو گوش می دم ، مشغول نوشتن اولین پست ویرگولمم هستم . نمی دونم قراره چیا بگم یا چجوری بنویسم فقط محض تفریح داشتم تو ویرگول می گشتم و نوشته های مردم و می خوندم که با خودم فکر کردم خب چرا منم امتحانش نکنم؟ و این شد که الان اینجام... برای اولین پست خیلی ایده ای ندارم... چطوره با علایقم شروع کنم؟چیزهایی که دوسشون دارم :دوستام/مامانم/کیم تهیونگ/گوشی و لپتاپم/گیتارم/چیپس/ چای و قهوه/خوراکی/ جوراب/آهنگام/ والیبال / چت کردن و تلفنی حرف زدن ( کلا حرف زدن با دوستام&gt;&gt;)چیزهایی که دوسشون ندارم :بوس کردن/ موز /ادمای فازدار و خیلی جوگیر / ادمایی که همیشه دپ و افسردن / اینکه کسی بهم دستور بده / اینکه حس کنم تحقیر یا مسخره شدم / اجتماع و جایی که ادم های زیاد هستن / سریال های بلند و طولانی وبی محتوا / جاهای باریک و تنگکارایی که دوست دارم انجام بدم : با دوستام وقت بگذرونم/ سریال ببینم/اهنگ گوش کنم و باهاش مسخره بازی درارم / بگم و بخندم / گیتار بزنم/ با مامانم حرف بزنم / دراماهای مدرسه مونو برای کسی که تو مدرسه مون نیست تعریف کنم / فیلم و عکس سم از خودم و دوستام بگیرم / کارایی که دوست ندارم انجام بدم :ریاضی خوندن / پاساژ رفتن ( با دوستام قابل تحمل تره ) / گوش کردن حرف و پذیرفتن اشتباه:////خب یه چیزای دیگه ایم بگم مثلا من تایپم XNTP عه جلوی بیشتر دوستا و ادمای نزدیک پرحرف و برونگرا و توی بیرون و جلوی فامیل و ادمای غریبه به شدت کم حرف و درونگرام.خواننده مورد علاقه ندارم چون تقریبا همه چی گوش می دم . ولی هالزی و ده ویکند و IMAGINE DRAGONS رو خیلی می پسندم و جدا از اون از کی پاپ فقط ارمی عم... با ادما خیلی حال نمی کنم ولی عاشق دوستاممبعد از کلی مدت توی بحران اوکی شدن با مادر ، الان به یه رابطه ی نرمال و خوبی با مامانم رسیدم و خیلی دوسش دارم و باهاش حال می کنم.یه خواهر کوچیکترم دارم که اونم خیلی دوسش دارم و باهاش حال می کنم ولی کلا خواهر بزرگتر بودن خیلیییی سخت و رو مخه..خب به نظرم همینقد بسه...تا بعد فعلا=)))</description>
                <category>Hosna Ahmadian</category>
                <author>Hosna Ahmadian</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 23:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>