<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ☆|: Hosna</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosnamahmoudizadeh</link>
        <description>《یک INTJ :◇》</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:54:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/227651/avatar/o4nplZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>☆|: Hosna</title>
            <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ربات انسان نما...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7-iamuaeesxn3u-iamuaeesxn3u-iamuaeesxn3u</link>
                <description>نمی دانم در چه موقعیت زمانی و مکانی ای وجود دارم! مشغول چه کاری هستم؟ با کدام دستم خودم را خفه میکنم؟ وقتی خودم را از بلندی پرت کنم قطعا جاذبه مرا متعجب میکند... روزها میگذرند و فقط می شمارم که کی از خود راضی خواهم بود؟، کی استرس ندارم؟، کی احساس امنیت دوباره در وجودم شعله میگیرد؟، کی تنشِ درون وجودم خاموش می شود؟، کی قرار است دیگر جوش نزنم!!!؟..... نمی توانم تصمیم بگیرم... زیرا، نمی دانم چگونه زندگی مرا به هر جهت هل میدهد؛ و دیگر در دفترم خاطره نمی نویسم، و تیکت چای رو نمی چسبانم، تقریبا هر روز خسته ام...12, may, 2026خوبی آقای میچل؟؟ زنده اییییی!؟:))))))))))گریه ام‌ گرفت اینجا :_)اولین بار که گریه کرد:)متاسفانه باید بگم از این دیالوگ راضی ام...</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 01:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریختمش تو قلکم شکسته های قلبم رو...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%B4-%D8%AA%D9%88-%D9%82%D9%84%DA%A9%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D9%88-tkcykuuupuse-tkcykuuupuse</link>
                <description>آهنگ عنواننفس اس مانند زنجیر درون گلویش قفل شده بود، اما اشک اش نمی ریخت و نفس اش به بالا منتقل نمی شود و در هلق اش می ماند داشت خفه اش میکرد، بدن اش عصبی بود تمام عضلاتش گز گز میکرد، دستش درد میکرد؛ نه، تقریبا تمام اندامش به درد افتاده بود.گذشته را خیلی وقت بود کنار گذاشته و حتی فکر هم نمیکرد، اما کافی بود یکی باز وسط صحبت ها یادآور شود که بین حرف هایش همان مسئله های حل نشده را باز هم بازگو می‌کند؛ خودش هم می‌دانست نیازی نبود کسی یادش بیاورد، اما مگر اینطور نیست که اینها حل نشوند نمی تواند قدمی بردارد، احساس بدبختی میکرد! او مانند هیچکس نبود؛ حس میکرد اضافی ست، که مردم خسته شدن از شنیدن این حرف ها : که فلان آدم در گذشته این ضربه ها را به او زده.باید فرار میکرد. حس میکرد دارد بقیه را آزار میدهد، با گفتن آن مسئله ها که چندین بار تعریف کرده و مثالش را زده و میخواهد به بقیه بگوید که حواسشان باشد!، در همه امور سیاست داشته باشن، چه روابط دوستی و چه عاطفی، باید میگفت که حواسشان باشد و زود با کسی صمیمی نشوند، زیرا ته دوستی و پارتنر یک نفر بودن، آنها کسانی بودن که ضربه میخوردند. برای همین وقتی بلاخره کسی را پیدا کرد که می‌خواست با او آشنا شود اجتناب کرد که با او سخن بگوید، زیرا این دیگر چه صیغه ایست دختر به پسر اول پیام دهد!؟ زشت بود!؟. نه تنها برایش مهم نبود زشت است بلکه میدانست ته روابط ها در این سن ۱۹ سالگی چیست، یا توسط فرد طرد میشود، مانند بعضی دوستان قدیمی اش و بچه های فامیل اش و آن فرد قدیمی...، یا نادیده گرفته می‌شود، و او می ماند و دل باخته که فقط بنشیند احساس &quot;ناکافی بودن&quot; کند؛ یا برعکس همه اینها، طرف را میشناخت و با تصوراتش کاملا متفاوت بود...تهش مگر جز اینها بود؟ نمی دانست؛ اجتناب از اینها کارش بود، چون حرف زدن با آن پسر مضطرب اش میکرد، زیرا یا دل اش گیر میکرد و آخرش دل اش در بازی دوست داشتن باخت میداد، یا ... نمیدانست فقط اجتناب میکرد.در ذهن اش این کاره درست بود، و این هم درست بود که پشیمان میشود، مانند گذشته که پشیمان شد از اینکه حرفش را نزد...، اما بهتر از دلشکستی بود...دستانش یخ زده بود، جلوی کولر نشسته بود و می لرزید، میخواست اشک خود را در بیاورد تا بلکه خلاص شود اما فایده ای نداشت، کولرِ سرد به چشمانش میخورد و چشم اش فقط خشک تر می شود...قلب اش درد میکرد انگار درون دستش فشار اش میدادن...تنها راه حل آنیِ او دراز کشیدن و خیره ماندن به سقف بود، پس دراز کشید تا با خیال هایش زندگی کند...،،اکثرا به او میگویند گذشته را فراموش کن ولی او تنها کارِ ممکنی که برای گذشته کرد گریه نکردن بود...و من عادت کردم...</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 12:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هایلایت happy یا memories!</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-happy-%DB%8C%D8%A7-memories-jx7vswlyoy4j-jx7vswlyoy4j</link>
                <description>*حاشیه*دلیل اسم عنوان :من توی اینستا (که چقدر دلم براش تنگ شده 🥲🤞🏻) یک هایلایت داشتم که اسمش اول happy بود؛ بعد عوض کردم نوشتم memories:) و جمعی از عکس و فیلم های بیرون رفتن ها، مکان ها، آدم ها، وقایع اون روز و.... توی این هایلایت هست، که من رو اون روز خیلی خیلی خوشحال کردن، و بودن تو اون لحظه برام خیلی با ارزش بوده؛ مثل حسم تو این متن وقتی از لحظاتی میگم که حس خوشبخی داشتم، حتی اگه ناراحت بودم...متاسفانه عکس ها چرخیدن ://حداقل بالا آوردن این وضعیت حالم را بهتر میکند!همه روز ها را بالا بیارم جز آنهایی که پیش خانواده می خندیدم و از خندیدن شکمم درد میگرفت، جز آنهایی که حس کردم زنده ام و زندگی میکنم نه یک زندانی!...، جز آنهایی که همراه دوستم نیایش بودم و حس کردم بهترین روز ها را با او میگذرانم و عمیقا از او ممنون هستم چون جایی کنارم بود که هیچکس نبود، بودن فقط جواب نیست توجه کردن جواب است و او تمام آن لحظات را به من توجه کرد؛ با اینکه چندین سال از من کوچیک تر است من او را آن دوران مادر خطاب میکردم چون تایم کنکور به همچین آدمی در زندگیم نیاز داشتم!، زمانی که مادربزرگم را از دست دادم، بود، زمانی که دوستم را از دست دادم، کنارم بود، زمانی که دور و برم تاریک بود، بود؛ چیزی جز سیاهی نمی دیدم و ضعف در بدنم رخنه کرده بود، اما او کنارم ماند و شنید؛ با اینکه خودش هم نوجوان بود؛ من هیچ وقت بعد از گریه کردن از صورتم مشخص نیست که گریه می کردم! اما او می فهمید و بیان می‌کرد و در آغوشم میگرفت:)، بگذریم میخواهم همه این روز ها را بالا بیارم، جز آن زمان هایی که با کل خانواده مشغول چایی خوردن هستیم و می خندیم و غیبت میکنیم:)، جز آنهایی که من و خواهرم و برادرم با هم فیلم و سریال می بینیم، جز آنهایی که با رهاییِ تمامِ خودم، نظرم را بیان میکنم، وقتی با دوستانم هستم نارضایتی ام را بیان میکنم؛ جز آنهایی که بلاخره اسما بغض اش پیش من شکست و با من همدردی کرد، جز آنهایی که آهنگ های مورد علاقه ام را گوش میدهم و گاهی میرقصم، جز آنهایی که با ذوق فراوان متنی را می نویسم، که از نوشتنش اشک ام میچکد، جز آن زمان که شروع کردم به نوشتن متن هایی که روی ویدیو های رندم می بینم و عمیقا حرف های حقی هستن، جز آن زمان که فردی که اولین پستم را لایک کرد را به یاد دارم، جز آن زمان که فکر میکردم عاشق ام و حاضر بودم تکه تکه وجودم در متن ها در وصف عاشقی ام باشد، جز آن زمان هایی که دوستم مرا حسن صدا میزد و وقتی که فهمیدم دیگر نیست باورم نمیشود و هنوز هم باور ندارم، جز آن زمان که اولین کلاسم را در دانشگاه رفتم وقتی هیچ آشنایی ندیده بودم و تعداد کلاس کم بود، جز آن زمان که سر کلاس ایمانی دیگر کمر برایم نمانده بود و صندلیِ چوبی اش آزارم میداد و تایم استراحت را یک هات چاکلت خریدم و در دنج ترین جای ممکن خلوت کردم و از آن لحظه عکس گرفتم، جز آن لحظه های که آدم هایی رو پیدا کردم، که هم سلیقه در سبک های موسیقی بودیم، جز آن لحظه که تازه لذت دوستی ها را چشیدم و وقتی از آن جمع جدا میشدم و به خانه میرفتم برای اینکه بلاخره حس میکردم دوستی اینگونه است عمیقا گریه ام گرفت، جز آن زمان هایی که با اسما به پادکست رختکن بازنده ها و شاهنامه گوش میکردیم، جز زمانی که با اسما و امیر به کنسرت بمرانی رفتیم، جز آن زمان که اسما آلبوم شان را برای تولدم بهم هدیه داد در حالی که آهنگ ها را قبل از آمدن آلبوم برایم فرستاد بود و حتی به ذهنم خطور نکرده بود که آلبوم شان را خریده و از اینکه این آلبوم ارزشمند را دارم عمیقا بغضم گرفته بود(اولین آلبومی بود که از خواننده یا بند مورد علاقه ام در اتاقم قرار داشت)، و جز آن زمان هایی که اسما در رادیو دنبال آهنگ میگشت و من جلویش می رقصیدم، جز آن لحظه ای که پدرم موهایم را کوتاه کرد و با اینکه الان از نظرم خیلی افتضاح کوتاه کرده بود ولی آن زمان با ذوق زیاد مو هایم را می پرستیدم، جز آن لحظه هایی که شوق زندگی برایم عکاسی و نقاشی و نوشتن بود، جز آن لحظه ای که حس کردم من هم جزئی از بچه های ویرگول هستم با اینکه اکثرا مرا نمی شناختند، جز آن لحظه هایی که بغضم در کنار دیگران شکست و با خودم فکر کردم من هم انسان ام و کنترل احساسات من را خفه میکند، جز آن زمان که با ویدیو های سارا حقیقت آشنا شدم و همیشه منتظر ولاگ جدیدش بودم، جز آن لحظه هایی که فکر میکردم یک آدم ضعیف هستم و هر روز در حال تَرک برداشتم و برای اینکه خودم را قوی نشان دهم و به بقیه الکی نگویم &quot;نمی ترسم&quot; آهنگ های moer رو گوش میدادم و تا ته وجودم باهاش میخواندم و مطمئن میشدم مانند یک دارو هر زمان احساس ضعف کردم برای خودم تجویز اش کنم هر بار دوز اش را زیاد میکردم و لیست آهنگ ها باز تکرار می شدند و با خود میگفتم‌ : نمی ترسم، قوی ام، شجاع ام، من حق دارم، من تمام این روز ها را میگذرانم!؛ و زمانی که.......آنها آنقدر زیادند که فکر می کنم من میخواهم در تمام حافظه ام آنها را حفظ کنم، در کوله پشتی ام همه را ذخیره کنم و با خود به همه جا ببرم و بگویم که برای داشتنشان احساس غرور میکنم.....تایم استراحت کلاس ایمانی:)غروب های موقع برگشتنتایمی که واسه کار آموزیِ مربی مهد از جهاد دانشگاهی، یک هفته ای مربی یک کلاس بودم کلی باهاشون خاطره دارم😅(کار آموزی قاعده اش اینه که مربی اصلی باشه، ولی جایی اینطوری قبول نمی کردن! اینجا چون مربی شون مرخصی بود بهم گفتن می تونی بیای:/ و منی که نمی دونستم فقط منم تو کلاسشون:/ بگذریم شاید تعریف کنم بعدا.)مکان مورد علاقه ام تو دانشگاه که اکثرا جمعه ها خلوت بود.کنسرت بمرانی:))))))و ...عاشقتم تابستون و پاییز ۱۴۰۴ :))))خوشحال ترین بودم!...که</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 00:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن یا سازگاری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-jyutkfkful7u</link>
                <description>....با همچین چیزی مواجه شدم :نمی خوام برم عمیقا اینجا رو دوست دارم پر از خاطراتمه ولی چه فایده!؟واقعا فایده اش چیه!؟.300 تا کارکتر.با انتشارات پست های ویرگول فقط منتشر میشه پستتون.ممکنه انتشارات پستتون رو قبول نکنه.گرفتن کلی تبلیغات برای سایت اونم تو این روزا.محدود کردن سایت در شرایط خاص.عدم دسترسی با کامنت ها.عدم دسترسی به لایک ها.بعد از انتشار هر پست شما را ترغیب خواهد کرد که برای ترند شدن متن هایتان هزینه کنید، فضای رقابتی ویرگول و یادگیری از همدیگه دیگر مثل قدیم نیست متاسفانه...دیگه حتی نمی تونم بگم شما بگین چون نمیشه کامنت گذاشت:))))))))))نوشتن اینجا چه فایده ای داره وقتی دفترچه یادداشت ام هست؟</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 16:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها راه ارتباط با ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-udp2oubvhwcd-udp2oubvhwcd-udp2oubvhwcd</link>
                <description>نمی دانم فقط می تونم بگم‌ متاسفم درسته هر چقدر اوضاع عجیب بود ولی پناه من بعد قطعی نت اینجا بود و نزدیک ۴۰ روز تمام سایت ها به ریشم میخندیدند.باعث شرم است بودن در جایی که نفس را که نوشتن است از تو بگیرند و چه ارزشی دارد دست به قلم شدنِ من، وقتی دفترچه یادداشت ام هست.روز های روز به شدت عصبی بودم ولی بعدا کاملا دیگه هیچی واسم مهم نبود نه بالا امدن سایت که بتونم لایک کنم یا صفحه ای رو دنبال کنم و یا از شدت عصبانیت در قسمت ارتباط یا سایت بنویسم :در نظر بگیرید ایمیل هم کار نمیکنه :))))از آنجایی که نمی دانیم کی میمیریم،زندگی را چاهی تمام نشدنی می دانیم،و با این حال همه چیز فقط چند بار اتفاق می افتد،بسیار کم...چند بار دیگر یک بعد ازظهر خاص از دوران کودکی خود به یاد خواهید آورد،بعدازظهری که آنقدر عمیقا بخشی از وجود شماست که حتی نمی توانید زندگی خود را بدون آن تصور کنید،شاید ۴، یا ۵، یا بیشتر، شاید حتی همان هم نه؛چند بار دیگر طلوع ماه کامل را تماشا خواهید کرد،شاید ۲۰؛با این حال همه چیز بی حدوحصر به نظر می رسد...جهان : ی ورژن فارسی داره اینبهزاد : اهومجهان : میگه &quot;مگه تموم عمر چند تا بهاره باقی مونده جز مختصری نی&quot;_رختکن بازنده ها، اپیزود : پریسا بختیاریدلم برات تنگ نشه یهو :)در یکی از روز ها با گل هایی که چیدم ☆بگذریم.....&quot;جایی که حس پناه می کردم هم از دست دادم...&quot;این پست خیلی عجیب رقم خورده، دقیقا بعد از وصل شدن ویرگول قصد داشتم این پست رو منتشر کنم منتظر موندم که وقت کنم فایل صوتی ای که میخوام قرار بدم رو درست کنم امروز ۳۰ ام فروردین ساعت ۴ صبح در حال تموم کردن همه چیز و آپلود کردنش با این اِرور مواجه شدم:) :و عمیقا می تونم بگم برای مجموعه ویرگول متاسفم!و بعد :۱. ایمیل کار نمیکنه ۲. تنها راه انتشار از همین انتشارات هست :)حداقل بالا آوردن این وضعیت شاید حالم را بهتر کند!۳۱ ام فروردینه و ساعت ۲ شبه الان متوجه شدم پستم بلاخره قبول شده از طرف انتشارات و همینطور پست شده ولی متاسفانه قبلش با این پیام مواجه شدم :و سر این از خیرش گذشتم و آخرین درخواست را دادم و حتی پست دیگری با عنوان &quot;رفتن یا سازگاری!؟&quot; را نوشتم؛ با نوشتن دلایلی که ماندن در اینجا فایده ای ندارد، که دیگر با این نوتیف مواجه نشوم. برای آن پست درخواست ندادم چون سازگاری دیگر بخشی از موجودم شده، وقتی برای نمره ام اعتراض نزدم، وقتی شکایتی نکردم وقتی مردم هر حرفی را درباره ام میزدن و... بگذریم. نمی توانم سازگار بمانم! فقط در لحظه زندگی میکنم و حرفم را شاید با کمی سانسور بیان میکنم. مانند ارشاد نیکخواه زندگی میکنم (مترجم، بلاگر در حوزه سفر و... 😂).</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 17:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشمِ اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%AE%D8%B4%D9%85%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-cqbbe5qxonxm</link>
                <description>با اینکه درونم پر شده است از ترس ، خشم و کینه، و کابوس رهایم نمیکند اما این را خوب میدانم آنها هم این حس ها را تجربه کردند آنها هم هم سن من بودند، پس نباید سکوت پیشه کنم و تنها راه قلمم را که نه چندان قلم قوی بلکه تمام احساسات و عواطف ام را برون بریزم بدون در نظر گرفتن ویرگول و نقطه و زیبا سازی زیرا اینها را نه فقط برای خود بلکه برای همه می نویسم، و در این زمان باید عموم مردم قادر به خواندن آن باشند حتی اگر نمی خواهند بفهمند عزیز از دست دادن یعنی چه، و اگر میدانند، پس حرمت نگه داشتن برای دغدار را نمی دانند که جشن به سر میگیرند و خودشان را پیروز میدانند.پس می نویسم آن چیز هایی که در لحظه بر دفتر هایم نقش بست و حالم را در همان لحظات بیان کرد :در درونم آکنده است از غم، از غم جوانانی که شاید اگر بودند می توانستند عاشق شوند، می توانستند شاد برقصند، می توانستند بجای خفتن در خاک در آغوش مادرانشان بخوابند.اینکه هر کدامشان سن و سالی داشتند، مرا می سوزاند. درونم ذغال آتش می گیرد همانند گرمی گلوله و کبودی می سوزم؛ قلمم خشم می شود، سخنم خشم می شود، تنم می سوزد همانند شبی که خبر فوت دوستم را در آبان به علت تصادف شنیدم و نمی خواستم باور کنم، حال فکرش را بکن دوستی که اول ماه آبان تبریک تولدش را برایش فرستادم؛ همه ما این غم ها را داریم کافی است انکارش نکنیم.اکنون درد امروزم همانند درد همان شب است. دیشب حتی با خنده و خشم اشک هایم می ریخت، یک آن یکی یکی عکس هایشان را یادآور می شدم، همینطور سن هایشان که کنار عکس ها نوشته شده بود را می دیدم، و خشمم بیشتر و تنم بیشتر می سوخت.من که تمام خشمم قلمم است، حق چاره اندیشی و تعلیم ندارم؛ تنها با خود یادآور می شوم که اگر بودند به دانشگاه می رفتند، زندگی می کردند، کار می کردند، کنار خانواده می خندیدند، عاشق می شدند، محکم تر عزیزانشان را در آغوش می فشردند و...خودتان بهتر می بینید و میدانید.اما من نه جایی برای دلداری دارم نه انکار واقعیت.19 , January , 2026</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 02:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوایی بیابید!</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF-od9djgc39tsc</link>
                <description>بیاید بیاید و به من بگوید زندگی چگونه است؟دخترم می گرید زیرا خودش انتخاب نکرده اینجا باشد.مَردم مرد زندگیم سرمان فریاد می زند زیرا حقوقش از یک کارگر کمتر است.مادرم که می نالد زیرا قرض هایش هم جوابش کردند.پدرم پدر ام که خیلی بی عادلانه رفت، قبل از طلوع در اتاقش در کنار مادر رها شد و رفت، چه کسی او را گرفت، می خواهید بگویم همان که روزیه زندگی پدر را داد؟ یا همان که خانواده را با یک نزاع از هم جدا کرد؟دخترم که دیگر هدفی ندارد و بدون انتخاب، تنها راهش کنکور رشته ی خودش است.پسرم که معلوم نیست الان در سرما یا گرما بشین و پاشو می رود و یا دنبال تحویل گوشی اش است که به من زنگ بزند.گوشیم زنگ می خورد اوست،من ؟ من که همه چیز را می شنوم و تمام گرفتاری ها را می بینم؟ نمی دانم نمی دانم توصیف زندگیِ من چگونه است.زندگی در گذشته و آینده گره کور خورده اند، حتی برای کسی که پول تراپیستش را هر هفته واریز می کند.و هیچگاه بیرون از این سیاره شمسی زندگی نوینی در جریان نیست عزیزکم.من ؟ من که نمی دانم مادر بودن چیست، درحالی که مادری کردم و توسط مادرم مادری دیدم، و من هیچگاه نمی خواستم همانند او باشم و حتی نمی دانم الان بهتر از او مادری کرده ام یا نه؟حال می خواهید از او بگویم که ما را اینگونه کرد؟ یا از او که زمان بچه دار شدنم را ساخت و خوشحالی اش را هم در درونم کاشت؟ یا از او که بعد از پدر، درون گلویم سنگی جا گذاشت که هر زمان که غذایم می سوزد، یا اتفاقی که باید بیفتند نمی افتد، یا برعکس، این سنگ می خواهد منفجر شود.28 , November , 202418:12</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پست بهتر است موقت نباشد</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%87-fyrbkdqn9n2i</link>
                <description>تا اوضاع درست نشه پستم سر جاش میمونه.تبلیغ هاتون رو هم بهتره از روی پست ها بردارین انتقاده اگه مهم باشه البته...زندگی عالیه بخدا :(خب انگار وضعیت همه همینه (با آمار دیدن این پست) عالیه واقعا ممنون از ویرگول با پست هات که همه رو گول میدی :) )(هر چی میگذره از همه بدم میاد :)، چقدر که ما مردم ساده ای هستیم...)از چی به چی تغییر کرد که خودتون هم می دونین.اگه راه حلی می دونین، ممنون میشم بدونم. بچه ها گفتن برای کامنت ها باید پستتون تو یک انتشاراتی باشه)و اینکه چرا اینطوریه؟واسه همه اینطوریه!؟بعد این همه وقت چیزی نزاشتن از اینکه یک پست گذاشتم پشیمون شدم :)سر اینکه بتونم پستش کنم باید بیشتر بنویسم.چون حرفی هم ندارم بزنم واقعا از متن های قدیمی ام استفاده میکنم :مال ۴ سال پیش :پناه گناه است !ما مرده ایم در جشن دنیا که تمام مردم بجای شادمانی جنگ داشتند عصبی بودند و ما مرده بودیم ولی جهان دنبال آن بود که جنگ کند شاید تمام مان رفتیه ایم و دیگر کسی نبوده که بخواهد خوبمان را بیان کند شعورشان کم بوده و دنبال خودشان هستند خودبین و خودخواه دنبال قهرمان شدن، به هر قیمتی، کشتن، جنگیدن،کودکی که دنبال پناه خود می گردد پناهی که دیگر نیست دنبال روح، جان؛ چه گناهی حاصل شدهنمی دانم چه اهمیتی دارند ولی اگر این پست را می‌خوانید مستند آواز آفتاب را ببینید که از سانسورت نویسنده می گویند. سانسور، فقط ذهن نویسنده را خسته و فرتوت می کند، نمی گذارد آزادانه فکر کند، بیان کند و بیانش را کم کم از دست می دهد. از محمود دولت آبادی می شنوید و حرف هایش از درد سانسور و....و همچین این پست را که قبلا گذاشته ام بخوانید :https://virgool.io/lets-write/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-phwccaazyboiلینک کوتاه : https://vrgl.ir/NncO8قسمتی از این پست :هدف شعر، تغییر بنیادی جهان است...</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 16:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک🖤</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%F0%9F%96%A4-kl0e05aiq3tp</link>
                <description>دیگر تخیلات هم کمکم نمی کند که از این وضع در بیایم، فقط سعی می کنم برگردم به قبل، بشوم همان آدم که قبل از کرونا برای تنها آدمی که گریه کرده بود دو پدر بزرگش بودند و اما بعدش حتی برای آدمی که ندیده بود هم گریه کرد، و همه چیز از گریه شروع شد؛ و همه چیز از جدی گرفتن آدم ها و طرد شدن توسط آنها، بیش از حد اهمیت دادن شروع شد. سن بلوغ؟ نه دیگر حتی از آن سن هم گذشته بود، اما ناچار فقط جوری گریه می کرد که کسی نفهمد، فقط دیگر در اتاق را نبست که گریه کند و عصبی باشد، این بار تنها روی تخت نشسته بود و اهمیت نمی داد در باز است یا بسته، به دیوار خیره مانده بود، و خیسی ای را از گوشش حس می کرد، اشکی که دیگر حتی پاکش هم نمی کرد.6 , April , 202502:02</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 03:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیازمند تعلق داشتن به تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-wxkilb9qu4bj</link>
                <description>چشمانم آرسیس را میبیند، او در خیابان قدم می زند، نمی خوام بپندارم که دستانش را دور دست کسی حلقه زده است، اما نه، من هیچ تعلقی ندارم نمی توانم ناراضی باشم، چون حتی او من را ندیده است، حتی با او قدم نزده ام، چه برسد دستم را بگیرد برای عشق، عشق؟؛ حقی برای داشتنش ندارم، وقتی حتی نمی داند من چقدر دوستش دارم؛ توصیفش نه به آسمان است، نه به اقیانوس و نه به دنیا، متاسفم پروردگار، من هیچ اجازه ای برای این حرف ها ندارم؛ آن هم زمانی که او بوسه ای به شانه ی کسی که دستش را حلقه کرده در دستانش می زند. حق من، فقط نگاه و حسرتی بر دیدن صورتش از نزدیک و دیدن لبخندش است.دیگر کافی است، این حرف ها جایز نیست وقتی آرسیس او را عشقش می داند، واژه ی او به همان پسری برمیگردد که آرسیس دستانش....نمی توانم باز ببینم و تکرار کنم، پس کافی است فرار کنم، از شهر، از آن نگاه های همیشگی که از دور او را نظاره می کنم.لبخندت پیدار.این را زمانی گفتم که، در انتهای کلیسا می نگریستم به آرسیس که دست گلش را پرتاب کرد به طرف مهمانان و هر کدام از مهمانان مدعی گرفتن آن بودند.اما من در انتهای کلیسا در را باز کردم و خارج شدم.نمی دانستم اشک است، یا هوا سرد گشته، پاهایم درون برف فرو می روند و همانند باتلاق من را می کشند درون خود، پاهایم سست شده، می افتم بر روی برف؛ قلبم درد می گیرد، تمام بدنم عین تابلوی عکس ای که شکسته باشد متلاشی می شوند.و خدا، من را ببخش از آن دلتنگی از سر بی تعلقهگی.#Hosnaاینو جدید نوشتم و دوستش داشتم امیدوارم شما هم دوست داشته باشین.امدم کامنت بخونم ها😅</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 21:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت بر حافظه ای که گذشته را می یابد و به دنبال آدمی ست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-ys2aufhd3c3m</link>
                <description>در گوشه اتاق کنار پنجره روی تخت اشک می چکد دخترک خون را می بیند به سنگ فرش روی ملافه اش خون جاریست، امیدوارانه ناامید می ماند از پنجره نگاه به بیرون خیره گشته، چهار زانو نشسته است و بالشتش را بغلش کرده فکرش سوار بر آبی جاری به هر سوی می رود از چمن ها می گذرد به اردکی شناور می رسد و حتی به لنگه کفشی، کهنه صندوقی با تمامش فکرش را رها کرده. اشکش بالشت را رنگی می کند رنگش قرمز است یا آبی یا رنگین تر!؟اون خیره است به پنجره هوا ابری است، قرار است خون ببارد؟ خونِ رنگی؟ آن دختر عاشق آبی ست نمی شود آبی باشد ؟ نمی شود امروز مال او باشد؟</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 16:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبای من رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-i8vidbraabaw</link>
                <description>در قلبَت آبی امخون جاریست و من را غرق می کندزیاد از من بیزارست تو من را به قلبت راه دادیچشمانت به من هشدار می دهدچه کار کنم؟عمیقا می خواهم بمانمانگار قلبت نمی تپد زمانی که من را در آغوش داردنمی دانم دوستم دارد؟صدایم تمام قلبت را می لرزاند، تو من را صدا می زنی و من نمی دانم نمی دانم چرا!؟چگونه قلبت عشقش را بروز می دهد، خون در حال خفه کردنم هست می بینی.کمتر از یک ثانیه مردم، می دانی تو خودت من را چنگ زدی تمامیم زخمی ست عزیزم.آری برای اولین بار است صدایت می کنم &quot;عزیزم&quot;این همه عشقم کم است؟چرا من نه!؟ چرا قلبت سرد شده، او در حال بلعیدنم است و تمامت بیزار است از من.می توانی تمامش کنی، اشکت را حس نمی کنم!تو اشکم را حس می کنی!؟ عمیقا تمام تو و من در حال نابود کردنم هستند.گرما را یادت است؟ قلبت زمانی به من گرما می بخشید. &quot;تو چت شده&quot; این چیزی بود که من باید می گفتم عزیزم؛ تو رهایم می کنی. من جایی را ندارم، عمیقا اینجا خانهء من است. تو را می بینم که قلبت را می بخشی به دیگری که نمی شناسی، پس قطعا من را فراموش کردی.نمی توانم از زبانم بگویم که چقدر حالم را بهم می زنی؛ من عمیقا این عشق را بالا می آورم، ولی خوب نمی شوم؛ عزیزم نمی توانی من را فراموش کنی، من همانم، تو تغییر کرده ای و من تو را نمی شناسم. این منم که حق رفتن و رها کردنت را دارم. هنوز به یاد دارم، قلبت را آبی کرده بودم. یادت است؟ &quot;تو پر از شادی بودی&quot;1402/07/29متن کهنه ایه و قوی ننوشتم ولی دوست داشتم چیزی باشه که با عکس های پایین تو یک موضوع باشه.امیدوارم دوست داشته باشید.زنی که مردش را گم کرد/ هدایت صادقزنی که مردش را گم کرد/ هدایت صادق https://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;rct=j&amp;opi=89978449&amp;url=https://soundcloud.com/midnight_drips/feat-golsa&amp;ved=2ahUKEwi7tevA34yHAxWvRKQEHdm2DwwQFnoECBEQAQ&amp;usg=AOvVaw3076TQ7NDNFo7ZNFlw4mbr </description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 10:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوختم تا روشن شود خوشحالی دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-slov1ornkpob</link>
                <description>چون اکسیر قلبم را جوانه بزن که این قلب منتظر است. امیدش امید امیر کبیر به کشورش است. ترک هایش را می بینی همچون تکه تکه های بنا های تخت جمشید پیشکش آدم ها گشته. می شود این قلب را باز مثل اول کرد؟ کسی هست که بچسباند این تکه ها را؟ از توان من خارج است آشنایی با آدم های جدید، دیدی دیگر قلبی در سینه نماند، آنگاه خواهم مرد، امید دیگر چه کوفتی ست!؟ آنگاه دیگر قلبم امید نمی شناسد، رنگ بویی ندارد این امید، اصلا با خود می گوید، همین الان به چه چیز امید دارد؟ امید به کسی که بیاید باز بسازد این قلب را؟ چه کسی؟ آدم ها به دنبال خوداند، چه به کارشان می آید مرحم بر تکه زخم های قلبم، اصلا مگر قلب می شکند؟ نمی دانم ولی قابل حس است مثل لیوان شکسته ای که بر زمین مماس می شود و تکه تکه می شود، قلبم همچین حسی دارد انگار تکه ای در معده تکه ای در گلو ام، وای از گلویم، انگار سنگی در گلویم مانده، نفس عمیق، افاقه نمی کند، حتما تکه ای از قلبم در گلویم مانده تکه ای که بقیه می شمارند بغض، اما بغض یا می چکد یا فرو می رود؟ اما برای من بغض نیست، تنها سنگینی می کند. می شود آن فرد، که قلبم را تنها تکه ای از قلبم که باقی مانده و این تمام تمام قلبم است را دریافت کند؟ و او که همچین اعتمادی از بودنش داشتم که قلبم را بپذیرد باز هم بماند؟ بخواند و اشکم را پاک کند و خوشحال باشد و اندوه من مسری نشود برایش، در وجودش نرود؟                                        ***ای وای من انگار همچو شمعسوختم که روشن کنم اتاق کسی را که کور بود&quot;محمود درويش&quot;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشعرت ... أنني شمعة أحرقت نفسهالـ تظيئغرفة شخص أعمى&quot;محمود درويش&quot;</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 02:49:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودی آنکه برایت بودم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gcvqc4vqceqx</link>
                <description>دوستان می روند، آشنایان خنجر می زنند، غریبه ها آشنا ترند.غریبه ها، وای از غریبه ها و شناختنشان.من می رقصم که گاهی خودم را گول بزنم تو نخوان دیوانه ام. تو برای خود خواندی و رها کردی خواندی و نرقصیدی تو خواندی و نگاشتی من غریبه تر از آشنا ام.من خودم بودم، در کنارت آرام می گرفتم، نگاشتم تو خوبی و خوبی از توست، نگاشتم تو ارزشمندی، نگاشتم تو تنها آدمی هستی که مرا به گریه نمی اندازد.به نوشتن برگشتم، چون با تو بودن مرا میکشت.تو مرا به گریه انداختی، ندیدی اشکانم را، ندیدی زخمم را و تو انگاشتی من دیوانه ام، تو انگاشتی من خودخواهم و نوشتنم را به تمسخر گرفتی.تو نبودی همان که برایت بودم.زمان گذشت و برایم ثابت شد، تو نبودی آن که برایت بودم.غریبه که باشی و بروی بهتر است دوست قدیمی من.آرام می گیرم.خودم و آنکه بودم می شم.تو منو ندیدی و دیدم تو رو از هر مسیری رسیدم تو رو.                                      ******اما چیشد شادیمو دزد بردتلافیشو، بخشیدم گمشومتعصبی رو بازی و هی باتمنم دادم بازیمو خیراتعمرا عین منو کنی پیدااین خط این نشون این امضا*من هرکاری کردم بود از رو عشق**نامردی بگی بد بودش*زد دودش رفت تو چشمیعنی *برا من موندش افسوسش*خیلی وقته متنی ننوشتم و احساس می کنم بد نوشتم ولی چون نوشتن این متن آرومم کرد دوست داشتم بزارمش اینجا.چند وقت پیش رفتم چک کنم چند وقته اینجام دیدم نزدیک ۴ ساله و خوشحالم که هستم.اما متاسفانه بخاطر بروز شدن ویرگول موفق نشدم پستی رو بخونم و این جای تاسف داره چون پست های در این مورد که بقیه دوستان هم این مشکل رو داشتن دیدم ولی نتونستم بخونمش امیدوارم که بنویسید و موفق باشید.یک سال دیگه هم گذشت و من همچنان از نوشتن در اینجا لذت می برم :)ممنون از شما که می خونید.</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 08:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر با کسی بودی که عاشقش هستی چه چیز خوشحالت می کرد !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cqka3bdv76qc</link>
                <description>+اگر با کسی بودی که عاشقش هستی چه چیز خوشحالت می کرد !؟_قدم زدن و خندیدن با او در خیابان بدون فکر به قضاوت شدن 💫+آیا کسی آنقدر عاشقت هست که این کار خوشحالش کند !؟_من نمی دانم اما توصیف من از عشقی که به او دارم این است :&quot;من دنیایم را به فکر کردن درباره ی او پرداختم پس اگر تنها اندیشیدن بود تمام تفکرم اوست دنیایم را می دادم که با دیدن او و حرف زدن با او در خیابان خوشحال شوم&quot;+اگر تنها ترک کردن، عشقت را نجات دهد چطور !؟_تمام عمرم بهای خوشحالی اوست، حتی به بهای اندوه من، می گویند &quot;بالای قبرم از اون سخن بگوید و ببینید چگونه مرا زنده می کند&quot;+تموم دیگه تا پای دار !؟_تا پای دار :)+پس چه کسی تو را نجات دهد!؟_اگر من کوهی باشم و او برفی باشد بر روی کوه تمامش اوست، اگر روزی کوه فرود آید عشق فرو ریخته ام بر رویم می ماند، اینقدر تمام من اوست که نمی دانم مهم است من هم نجات بیابم! شاید آنقدر به او باور دارم که وجودم را می بلعد، اگه وجودیتی نداشتم عشقی هم وجودیتی نمی داشت،آنگاه که گفته شده بعد از ستیز عاشق شدن معجزه است زیرا در آخرین مرحله ی ستیز و جنگ تو را دیده بعدش عاشقی معجزه ست و اوست که می داند چگونه آرامت کند. (*کتاب فلسفه ی عشق*)شاید عاشقی من اینگونه شروع نشود اما می دانم که بعد از ستیز با او هم عشقم تمام نمی شود.+ اگر جرعتش را نکنی و به او نگویی چه!؟_تمام زندگیم نفرین می شود، من در اندوه نداشتنش می مانم، و خوشحال می شوم اگر او خوشبخت است. اندوه ام پایان نمی دهد خوشحالیم هم همینطور.این عکسه زیادی قشنگه🥲ممنون که خوندیدخوشحال میشم نظرتون رو درباره ی این متن کوتاه بهم بگید.اگر روزی با کسی بودین که عاشقش هستین چه چیزی خوشحالمون می کرد !؟ نظر شما چیه !؟</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 22:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانکه زمستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-mkcb00ng7eng</link>
                <description>گم می شوم در زیر باران شب، مانند دیوانه ای که باران را یافت. شب، در عماق زمین پیش می روم، اولین باران من را در آغوش می گیرد تا صبح، قهوه را می پاشد تا گرم شوم آن تو می باشی اما می سوزم زیر باران، نفسم تنگ می شود. چگونه می شود عاشقی را یاد بگیری از کسی که عاشقت نیست؛ عاشقت بودن، مانند بلعیدن یک انسان توسط کوسه می مانند کم کم مهربانی را می آموزی، و کم کم دور می شوی. چگونه می شود عاشقت بود. پاشیدن این قهوه زخم های قلبم را می سوزاند. دور شو، آسیب هایت با موفقیت انجام شده اند. وجدانت نمی گذارد بروی!؟، یا ترس جانت را بلعیده ؟ گمان نمی کنم اولی باشد! نگرانی تو از انتقام خنده آور است. سیل می آید، من را هم می برد. نگران مباش من زین خانه پرت می شوم، گر تو زود اقدام کشتن نکنی، توانی برای انتقام نخواهد ماند. چون نفس تنگ گشته، پا سست شده، و قلب، پر است از زخم های غبار آلود، و همچنین رگ ها خون را دیر می رسانند به گوشی.از یک جا دزدیدم :) از یک جا دزدیدم :) این رو من کشیدم ولی اصلا جالب نشده خلاصه توصیفش هم سخته آره خلاصه قبلش زمینش رو خط خطی کردم  چیزی که دیدم حاصلش این شدممنون از حمایت های پست های قبل و هر روز خوشحالم توی ویرگول هستم ممنون و ممنون و ممنون از شما بی نهایت ممنونم ازتون خوشحال میشم نظرتون رو بخونم ممنون از شما نوشته شده و ویرایش شده در : شروع زمستان 1400این نوشته مال یک سال پیشه هیچ تغییری نکرده اون موقع فکر می کردم خوب ننوشتم ولی دوست داشتم پستش کنم (و شاید متن برام کمی قابل درک تر شده!) به به بهانه ی زمستان 1402امیدوارم درکش نکنین:)</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 11:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب و باران ☆</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-grdzhedbik9y</link>
                <description>تو در سرار جهان گم شدیو مثل یک آب بخار شدیو اشکی شدی که دارد از چشمم می چکدشاید سرنوشت ابر و زمین هم چیزی مثل ماستدوری زیاد که تنها آب و باران واسته یشان استو رابطه یشان را نشان می دهد و آنها را به هم نزدیک می کندفعلاااا✌</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 12:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>م.مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D9%85%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-zry5ijfrmq85</link>
                <description>ما اکثریت مرده ایمهیچ دَری به رویمان باز نبودههیچ اسبی به سمت مان پرواز نکردههیچ مرده / زنی به سمت مان گام بر نداشتهما همه مرده ایم در شب و روز تمام ساعات و دقایق و ثانیه، ما همه مرده ایمشب بالش را به آغوش مان باز نگذاشتهروز ما را از غفلت بیدار نکرده، چای را در دستمان نگذاشتهمردم ما را در آغوش نگرفته اندمردم به ما لبخند نزدندما همه زمانی پیش مرده ایمروزگار با ما با آرامی رفتار نکرده ساعاتی پیش مرده ایممعشوق دستش را در دستمان نگذاشتهعاشقی خنجری بیش نبودهتا زمانی که بیدار شویم مرده ایمدایه یمان ما را نوازش نکردهما همه مرده ایماعتراف مان همیشه جوابی نداشتهآدمی در حال دویدن به دنبالمان نبودهما همه مرده ایم چندی پیش با آن گریه ی شبانهما همه مرده به دنیا آمدیمگریه کردیم بی آنکه به ترس و شجاعت فکر کنیمخندیدیم بی آنکه بدانیم این ذوقی کوتاه نیست و او آینده یمان نخواهد بودما مرده ایم در بی حس ترین و تنها ترین حال ممکنآیا می دانی که هنوز منتظرم؟</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 02:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر داستانی که می سازی ?‍?</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ilvlu6nuyolj</link>
                <description>خوب خوب...توی پست قبل داشتم درباره‌ی شروع تابستون می گفتم: دوست شبیه خودم پیدا کردم/کتاب جدید می خونم/ خواننده/سریال/ و خوب خلاصه اش داستان آشنایم با دوستم بود. بهرحال این پست چیه ؟خوب چند وقت پیش دوستم یک ریلز فرستاد :حوصله لینک گذاشتن نداشتم و خوب چیز خاصی هم نداشت یک عکس و موزیک پس اسکرین و تمامو نظرش رو برام به اشتراک گذاشت و من اینطور بودم:من : واو بیتا واو. پایان زیبا به این خفنی و اشک ریزونی اصلا زیباااا...بیتا : خوب تو چی ؟ تو برام بنویس.(خوب نمی خوام سوتی بدم ولی من بعد از دیدن ریلز و قبل خوندن متن خودش یک جمله کوتاه براش فرستادم، و اینطوری بودم پایانش باید کوتاه و ریز تموم بشه. ولی بعد از خوندن متنش اولین کاری که کردم رفتم پیامه رو پاک کردم و شروع کردم حوصله به خرج بدم)پس با همون جمله کوتاهه شروع کردم که برسه به همچین چیزی : آنچه قضاوت می شود همیشه عین حقیقت نیست. دستان خونی شرور و چشمان بسه و اخم هایی که همیشه داشت؛ دیگر خاموش مانده بود. مردم دیگر نمی توانستند آن را بیدار کنند و از او کمال آرامشی که بهشان داده شده بود را سپاس بگوید. گذشت. آنچه رخ داد گذشت و تمامشان داستانی بود که در گوش های کودکان خوانده می شود. اول داستان، دخترک ها می گریختند و آن را شرور خطاب می کردند. پسرک ها آن را ترسو می نامیدند. تا آنکه آخرش فرا خوانده می شود. خواندنش آنها را بزرگ کرد. دختر ها در خیالشان آن مرد را می ساختند و می انگاشتند که آن مردِ رویاهایشان می باشد. پسر ها می پنداشند که آن همان الگویشان است. فکر می کردند با شرور بودنشان می توانند قهرمان شوند. شاید تعدادی انگشت شماری از آن پسر ها قهرمان شدند. و دیگرانشان رفتند تا شرور بمانند.مانند او بودن سخت بود.و من : من شاید اینو می نوشتمبیتا : واو. یک پیشنهاد بزارش ویرگولمن : راست میگی پس باید برم بنویسم ؛))))))بیتا : منتظرشم ✌And endحاشیه :۲.قشنگ بود:)فعلا:)</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 15:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاملو واسته ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@hosnamahmoudizadeh/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-gyplyda3orsc</link>
                <description>این چند وقت اینطوری بود :بعد از تموم شدن امتحانا و زمان قاعدگی بلند شدم اولین قدم کتابی که زمان امتحانا آمده بود رو باز کردم.دوستم که امسال باهاش آشنا شدم خیلی مثل خودم رمان دوست داره؛ هر جور کتابی بهش بدی ذوق می کنه.شاید خنده دار باشه ولی به هم زنگ می زدیم. من از شاملو و محمود درویش که تازه باهاشون آشنا شدم حرف می زدیم و اون‌ گفت (وای دقیقااااا خیلی نوشته هاشون خوبه) من (نگو که می شناختیشون!!) دوستم(آره) من ( چرا بهم‌ معرفیش نکردی!!! وای بیتا واقعا که ?) دوستم (بیخیال حالا، بگو چی فهمیدی دربارشون)من (واییییییییییی بیتااااا باورت نمیشههههههه شاملو از متن هاش ویس دارههههههه) بیتا (آره) من (نگو که اینم‌می دوستی و به من نگفتی :/ ) من (بیتا دیگه با من صحبت نکن ??) بیتا (حسنااااا) من ( حالا بیخیال، ولی وقتی فهمیدم زنده نیست اشکم در امد این نامردیه من باید زود تر باهاش آشنا می شدم) بیتا(حسنا باورم نمیشه،.... یک ساعته داریم حرف می زنیم !!!! من حداقلش ۳۰ ثانیه با یکی حرف زدم ?) من (شوخی می کنی!! فقط ۳۰ ثانیه) بیتا (وای باورم نمیشه مامان!!! یک ساعت شد)خوب بزارین بگم چطوری با هم آشنا شدیم :زمانی که رفتم امتحان بدم برای دهم هیچ انگیزه ای نداشتم، فقط می خواستم برگه رو پر کنم برم. کلی هم مداد با خودم برده بودم. بعد پاسخنامه رو بهمون دادن؛ گفتن منتظر بمونیم، بعد داشتن درباره ی امتحان توضیح میدادن که باید با مداد پر بشه و خط خوردگی نداشته باشه و از اینجور چیزا؛ بعد دیدم یک دختری (بر اساس موقعیت جغرافیایش : ? دقیقا بغل دستیه سمت چت صندلی رو به رویم) که با مانتوی بلند و کفش پاشنه دار بود و قد بلندی داشت خودکارش رو در اورد! در صورتی که بهمون گفته بودن با مداد جواب بدیم؛ حوصله نداشتم، گفتم من که نمی تونم دوستی پیدا کنم شاید این فردا امد کلاس ما باهام دوست شد. مداد اضافه ام رو دادم بهش گفت ممنون. امتحان تموم شد امدم بیرون؛ ولی وقتی دیدمش چیزی بهش نگفتم که مدادم رو بده.نتیجه ها امد رفتم مدرسه؛ تا یکی دو روز کلاس اشتباهی بودم؛ بعد رفتم کلاس دیگه که اونم همکلاسیم بود، ولی اصلا صورتش رو یادم نبود. (چون موقع امتحان با ماسک رفته بودیم) دو ماه گذشت اصلا نفهمیده بودم. یک روز داشتم همینجوری باهاش حرف می زدم که بهم مدادم رو داد گفتم: این رو از کجا اوردی ؟ گفت: تو بهم تو امتحان قرض دادی! گفتم: عههه تو همون دختره ای!؟ گفت: آره گفتم: واقعا یادم نبود باورت میشه اون موقع که اینو بهت دادم، گفتم بزار این رو بهش بدم شاید فردا همکلاسیم شد با هم دوست شدیم??. خندید بعد از اون تو یک کلاس بودم ولی هیچ وقت به هم محل نمی دادیم؛ فقط به هم سلام می کردیم و درباره ی همدیگه سناریو می چیدیم.من دوستای خودمو داشتم، اونم دوستای خودش رو. بعد من قبل از عید کتاب مثل خون در رگ های من از شاملو رو خریدم؛ و برای یکی از دوستام که دوست اونم بود و کتاب های شاملو صادق هدایت و اینها رو می خوند و دوست داشت می خوندمش. بعد از عید کتاب شاملو رو با خودم مدرسه بردم، بعد که بیتا دیدش یهو گفت: عه شاملو گفتم: آره من قبلا نامه هاش رو که به آیدا می نوشت رو خوندم، بعد از سال ها تصمیم گرفتم بخرمش؛ قبل عید خریدم. اونم گفت: وای آره خیلی خوبه. منم گفتم: آره نامه هاش حس خوبی داره. گفت: می دونی سه تا زن داشته. گفتم: آره فکر کردن بهش عجیبه ولی در کل بیان خیلی لطیفی داره و خیلی مهربونه. حرفمون تغییر کرد اون گفت یک رمان کامل نوشته گفتم واقعا فوق‌العاده سفهمیدم که رمان هایی مثل وایب ارباب حلقه ها و پری و تخیلی می نویسه، واقعا برام جالب بود.منم بهش گفتم منم تو ویرگول چرت و پرت می نویسم؛ تنها چیز کاملی که نوشتم یک داستان ترسناکه به اسم مرگ. اون خواست بخونه متن هام رو. گفت چطوری باید برم ویرگول منم بهش گفتم؛ (اون هنوز نیومده) بهش گفتم که اولا که ویرگول بودم، خیلی فضای جالبی داشت؛ چون افراد زیادی توش نبودن. اونم گفت آره می فهمم. آره خلاصه دیگه اینطوری آشنا شدیم ?داستان مرگ : مرگ?...داستانیکمرگ...virgool.io بعد از دو ماه مقاله ی نگارش رو ارائه دادیم؛ و دوباره  با هم هم صحبت شدیم. اون گفت مقاله ی من خیلی خوبه گفت دوست داره بخونتش گفتم پی دی اف این مقاله رو دارم، و می تونم براش بفرستم. مقاله ام درباره ی داوینچی و نقاشی شام آخرش بود. اون شدیدا عاشق تمدن مصره، و مقاله ش رو هم در همین مورد نوشته بود. (واقعا برای خودم متاسفم که عنوانش رو یادم نیست ?) ولی واقعا روش کار کرده بود، خیلی صفحه بود انگار یک کتاب کامل بود؛ خیلی قشنگ بود دوست داشتم بخونمش. من بیشتر عاشق تمدن های رومم. نمی دونم چرا! ولی دنیای باحالی داره. بعضی چیزا مثل افسانه و خرافات هم برام جالبن. اینکه چقدر می تونستن فکر کنن که همچین خرافاتی رو رواج بدن تو اون دوران، واقعا جالبه. بعد از این ماجرا یکی دو ماه بعد که گذشت اون مکالمه رو داشتیم. و درباره‌ی مولانا و شمس هم حرف زدیم؛ درباره ی داستان مولانا و شمس بهم گفت. منم بهش گفتم واقعا داستانشون عجیب و زیباست؛ اون عشقی که مولانا داشته انگار فرا تر از عشق بوده. اونم باهام موافق بود. بهش گفتم که من از حافظ خوشم نمی یاد. ولی فردوسی خیلییییی خوبهههه (بخاطر همین هم چند تا پست نامه به فردوسی یا درباره ی فردوسی نوشتم که می تونید توی صفحه پیداش کنین) پست قبلی که درباره ی شاملو بود رو قبلا براش خوندم. گفت چقدر خوبه خودت نوشتی! گفتم نهههه.... توی یک پادکست شنیدمش؛ باید گوشش بدی خیلی جالبه. بهش پادکست رو معرفی کردم. (اگه دوست دارید پادکست دیالوگ باکس بخش هنرمندانش قسمت ۵۷) گفت باشه. بعد رفتم پیدا کردم؛ فهمیدم شاملو از متن هایی که نوشته ویس (صدا) داره. بهش گفتم بیتااااا باورت نمیشه، شاملو از متن هاش ویس داره. گفت آره. منم گفتم نگو که می دونستی :/. گفت چطور مگه!؟ گفتم چرا بهم نگفتی زودتر؛ اون پادکسته درباره ی شاملو بود دیگه‌. گفت یعنی اون متنه مال شاملوئه! گفتم شاید دیگه. گفت وای هر بار که میگذره به شاملو علاقه مند تر می شم. منم گفتم دقیقا منم؛ من وقتی فهمیدم زنده نیست اشکم در امد، این نامردیه من باید زود تر باهاش آشنا می شدم.من یک رومانی رو می خوندم که زیاد جالب نبود؛ ولی تمومش کردم. و هر وقت تو مدرسه بودیم، همه وقتی ما رو میدیدن می دونستن یا درباره ی شاملو حرف می زنیم یا سناریو های من، که هیچ وقت ننوشتمشون یا هم درباره ی این رمانه. با اینکه جالب نبود ولی تمومش کردم. هی هم می امدم می گفتم وای این رمان واقعا الکیه؛ بیتا هم هی می گفت آره میگن این رمانه ضعف این نویسنده هست.کلا بیتا بهم کتاب هر دو در نهایت می میرند رو معرفی کرد. که همون کتابی هست که بعد از امتحانا امدم بازش کردم، و دارم می خونمش. بیتا گفت این کتاب یک پیج داره که عکس جاهایی که با هم ملاقات می کنن(یکم اسپویل کرد ?) رو نویسنده گذاشته؛ و گفت ندارمش، منم رو جلدش یا صفحه اولش پیدا نکردم. اگر می دونید حتما بهم بگین خیلی دنبالشم.حین خوندش دارم شخصت ها رو اسمشون، رفتارشون، خوصیاتشون رو برگه می نویسم، برام جالب بود. یک چالش گذاشتم که شخصیتشون رو بهتر بشناسم.کلا این چند وقت یا فیلم دیدم، تا حدودی سعی کردم زبانم رو تقویت کنم و یک نقاشی متفاوت شروع کردم. نمی دونم کی قراره تموم بشه می دونم سرزنشم نکنین ?. یک پستم درباره فنون اقناع  می خوام بنویسم.سریال مورد علاقه ام رو پیدا کردم ۱۸۹۹ واقعاااااا عالیههههه خیلی خوب بود قسمتای اولش آدم نمی دونست چی داره می شه و وقتی می فهمید جالب بود. خیلی چیز هاش عجیبه. تئوری های خیلی جالبی داره که خیلی عجیبه کاش فصل ۲ رو بسازن ? جدیدا دوباره دارم می بینمش و خوب جالب اینجاست که هنوز درباره ی خیلی داستاناش گیج شدم، و هی دنبال جوابم. این موردش جذابیتش رو برام بیشتر کرد.نقاش مورد علاقه ام هم پیدا کردم فقط داوینچی یعنی خیلییییی خوبههه خیلی. ون گوگ هم خوبه ولی داوینچی :_)تایپ شخصیتی ام هم تغییر کرده ESFP باورم نمیشه :/ البته همون اون پاییز دادم این چند وقت ندادم.کتاب مورد علاقه ای ندارم چون نمی تونم انتخاب کنم فعلا دنبال کتاب های محمود درویشم {حتی شده نسخه ی انگلیسیش :____) }البته نزار قبانی هم متن هاش جالبه.خواننده ی مورد علاقه ام هم از سیروان خسروی به میلاد درخشانی تغییر کرد (خیلی بی ربط دارم حرف می زنم ? اینها چه دردی می خوره واقعا اینکه مردم بدونن نمی دونم ??)البته لانا دل ری هم خیلییی خوبه یک جوری هست انگار ادل رو کپی کردن یکم تغییرش دادن ?کنن گری رو هم خیلی دوست دارم خیلی آهنگ هاش خوبههههه :,____}د ویکند هم خوبه ? ادلم که فوق‌العادست دیگه واقعا چی میشه گفت ?بند مورد عاشقم هم بیتلز آره خلاصه همین ...خیلی بی مربوط :نمی تونم با گربه ها ارتباط برقرار کنم نمی دونم چرا این بده ?فعلا :)</description>
                <category>☆|: Hosna</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 16:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>