<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین اصفهانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hossein.sh.isfahani</link>
        <description>پرسشگر ....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:08:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1879716/avatar/TnSLE6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین اصفهانی</title>
            <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگ مانع</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9-zogog4jicaff</link>
                <description>فکر میکردم که بزرگترین مانع در انجام کار ها ،‌شیطنت هایی است که اطرافیان میکنند ، ضعف امکانات است یا وقایع غیر مترقبه ، فشار کار ، ورود به محیط جدید و امثالهم .اما اکنون میفهمم ، بزرگترین مانع و سختی پیشرفت ، هیچ کدام از این ها نیست . مطالب سخت با تکرار آموخته میشوند ، انسان های شیطنت کن ،‌ با تدبیر مدیریت میشوند و سختی کار به مرور حل و فصل ؛ لیکن آنچیز که هیچگاه قدیمی نمیشود و تکراری نمیشود و سهل نمیشود و مدام نیاز به مراقبت و حراست و تعامل و مذاکره و زد و خود و تدبیر دارد  ، خود است ؛خود.موجودی به شدت غیر قابل پیش بینی ، گریزپا ،حساس ،  پر از شیطنت و ترفند و مغالطه گر . موجودی که سر هایش انسان را بیش از اژدهای هفت سر به هراس می اندازد و توانش ، هرکول را به نفس نفس. هر سری را که جدا میکنی ،‌سری از سودای دیگر برون می آید . به شدت در فکر فرو رفته ام که با این نهاد نا آرام و تخص باید چه کرد و اکنون ،‌در مقابل آن فقط یک چیز میتوانم بگویم ...بر سر ظاهر ساختار برنامه هایت ، بمان .</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 15:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها ، من</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86-n3vw6yzyntap</link>
                <description>-از قیاس کردن خودم با همه کس و همه چیز و دارایی های شخصیتی و مالی و خانوادگی و فکری دیگران خسته ام.دلخواه آنم که در ها را به روی خود ببندم و به جای پرداختن  به انسان های دور و نزدیک خودم ، فقط به خودم بپردازم .من هیچکس نیستم ؛ هیچکس به غیر خودم .من هیچ نیستم  به غیر از امکان و ظرفیت خودم .من محدود ام ، محدود به فردیت خودم و هیچ لحظه و هیچگاه ، این را از دست نخواهم داد .دلم میخواهد خلوت شوم ، پر از آرامش ، دور از سر و صدا و هیاهو و غوغا .آری ، دلزده ام از برانگیختگی اراده .از چیز هایی که مرا مدام تحریک به شدن های بیشتر میکنند و  از آنچه که هستم ، منفور .نیاز به سکوت دارم ، به سکون ؛نیاز به آرامش و آرامی و کم سر و صدایی ؛حالتی سر به تو و درون گرا .ای کاش جذابیت دختران ریز نقش و موی لخت و گونه های سرخشان بر انگیخته ام نمیکرد .ای کاش یاد مبارزان تاریخ اینگونه در دلم غوغا نمیکرد.ای کاش قامت فیلسوفان اینطور مرا هوایی ،شیرینی زندگی عارفان عطشناک وکاخ بلند سرمایه داران هوسناکم نمیکرد .ای کاش زیبایی اثر هنرمندان و تحسین بر انگیز بودنشان و بدن قوی ورزشگاران و توانا بودنشان مرا آرزومند نمی داشت .ای کاش میتوانستم ، فقط خودم باشم ، آرام ، صبور و بی مقایسه...</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 10:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Riccardo muti</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/riccardo-muti-qlalkkyui9ow</link>
                <description>تو فرمانده لشگری یا رهبر ارکستر؟آنچنان مبهوت حرکات و قدرت و نظم و هیبت ات شدم که بیش از دیدن سمفونی ، تو را مینگریستم و می نیوشیدم.یک ساعت و نیم تمام با هشتاد سال سن ، آنچنان ظریف و با احساس و مغرور عین یک ناخدا در تلاطم بی پایان صدا ها بدون ذره ای لرزش و در اوج تجربه ، روی پا ایستاده بودی که اگر شاعر بودم ،‌ برایت غزل می گفتم .مرا به وجد آوردی و قلمم را ناخود آگاه سوی هنرت چرخاندی . مدت زیادی بود سر دیدن و شنیدن چیزی اینطور خشکم نزده بود.ارکستری کم نظیر ، در اوج زیبایی و نظم و تخصص ،‌آنهم برای نواختن نهمین سمفونی بتهوون .دنیایی چشیدنی در موسیقیبا دیدن و شنیدن این اثر وارد دنیایی جدید از موسیقی و لذت هایش شدم. آن قدر دیدنت تخیل بر انگیز بود ، بر آن جایگاه سه پله ای با مو های لختِ جو گندمی ات و جدیت ممحض ات در رهبری آن گروه جا افتاده ، که تا دو ساعت انگار روی زمین نبودم ؛ قشنگ مثل کسی که از پای یک فیلم سینمایی جذاب و گیرا فارغ شده.امان از تو و هنرمندانی چون تو ، که وقتی تمرکز در کاری میکنید و نبوغ خود را به رخ میکشید ، اثرتان را جاودانه میکنید.هر مقدار خرج تو و هنرمندانت کرده اند به جا بوده و هست .داستان ما...ای کاش در این مرز و بوم ، قدر انسان هایی که نبوغشان دست کمی از تو نداشته را ، بیشتر میدانستند . همان هایی که وقتی به اوج میرسند ، هنر خود را برای جاودانه کردن حماسه خرمشهر به کار میبندند.مجید انتظامیای کاش کمی کمتر نگاه هایمان را در ایدئولوژی های خود بافته مان محدود میکردیم تا هنر ، جایی در مغز و روح ما برای خود باز کند.</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 16:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی بی آرزویی!</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-i5djep6sn4ct</link>
                <description>آزارم میدهد این که میبینم اضلاع و ابعاد مختلف وجودم هر کدام سمت خودش را میخواهد و میرود و چیزی دست من نیست.آزارم میدهد اینکه روحی حاکم بر خواسته هایم وجود ندارد ، تا همه را باهم در نظر بگیرد و حرکت کند. آزارم میدهد آنکه قوای درونم هرکدام برای خود سمت و سویی دارند و حال و جهتی و خواسته ای.در آزارم از اینکه چند ساعت از یک آرزو میگذرد ، حالم تغییر میکند و میبینم خواسته های چند ساعت پیشم ، عجب چیز بیهوده ای بوده.رنجورم از آرزو کردن .رنجورم از مدام خواستن و طلب کردن و گذشتن و بیهوده شدن و نرسیدن .نرسیدنی که گاه رسیدن است ؛اما به سراب ...آرزو هایی که هیچ نبودند ، اصلا وجود نداشتند و خاصیت ذهن بوده که توانسته تصویری خواستنی از آن ها بسازد.آری ، طلب بی آرزویی دارم .دلم میخواهد در لحظه زندگی کنم و عمرم را همین حالا ببینم ؛همین الان ، همین لحظاتی که می‌گذرد .دلم میخواهد پیاده شوم ؛ پیاده از قطار آسمانی افکارم که مرا به فراموشی می اندازد که همین حال نیز زنده ام و زندگی میکنم .آرزوی شما چیست ؟</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Dec 2022 23:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعجاز تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%A7%D8%B9%D8%AC%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-cax91zj0pava</link>
                <description>تمرکز را تا چه حدی تجربه کردید؟شده تا به حال از شدت تمرکز  احساس کنید که  به تمام امیال خود غالب شدید و هیچ کششی در وجود شما نیست و همه وجودتان بر چیزی متمرکز شده ؛ هنگامی که سلول های مغز درگیر یک چالش سنگین میشوند و احساس تیزی و برندگی عجیبی به مغزتان دست میدهد ؟شده تا به حال روحی که در شما مثل طنابی بین نیرو های درونی تان در کشمکش بوده بر یک دغدغه آرام گرفته و از آن حالت آوارگی و سرگردانی خارج شود؟اگر از تمرکز بر موضوعی به شوق رسیدید و حالت گرمایی در دل خود احساس کردید و هر روزی که از آن میگذرد آتش حرارت آن ، در دلتان فزونی میگیرد تا جایی که از شدت حرارت هر چه در قلبتان به غیر خودش حاضر است را تلف میکند ؛ بدانید از مرز تمرکز به عشق رسیدید.تمرکز وقتی در وجود آدم با علاقه همراه شود منتهی به عشق است .چند سال از عمرتان میگذرد و عاشق ارزشمندترین تان ،‌خودتان و هستی تان نشدید ؟راهش دشوار نیست ،‌ اگر هر روز دقایقی بر وجود خودتان تمرکز کنید ، زیبایی های درون شما ، شما را عاشق خودتان و خلقت تان و (اگر بیابید ) خالق تان میکند .کسی که وقتی شما را خلق کرد به خودش آفرین گفت .</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 21:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ و صلح ، تولستوی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-vttsfgs2jgui</link>
                <description>جنگ و صلح را به عنوان اولین رمان بلند و کلاسیک و خارج از محیط فکری ام به اتمام رساندم . دنبال توصیف های تکرار شده ای که درباره رمان نویس ها و نوشته هایشان خواندید ،‌نیستم ؛ میخواهم نسبت خود را با این کتاب برایتان بازگو کنم :هنگامه خواندن کتاب ،‌قلم تولستوی جوری روحم را تسخیر کرد که دیگر توانایی تفکیک تخیلی و واقعی بودن داستان را از دست دادم. به قدری کتاب نثر واقع گرایانه و رئالی دارد که بعد از مدتی به خنده شخصیت های داستان میخندید و در هنگام اضطرابشان مشوش میشوید و گاه ، با آن ها میگریید.شکل تاریخی داستان و تغییر و تحول شخصیت های آن ، به قدری به ذهن انسان آشنا و قاعده مند جلوه میکند که مخاطب دیگر مغالطه حقیقی بودن داستان را فراموش میکند .ساعاتی را با این کتاب حقیقتا زیستم . زیستی بیرون از فرهنگ و افکار جامعه ی خویش ، در روسیه ای با حال و هوای قرن هجده، نوزدهمی . با جاده نرم و دیدنی کتاب فاصله خود را با افکار و سوالات عمیق درونی خویش کم کردم . توانستم یکبار دیگر به اشتراکات زائل نشدنی انسان ها در فرهنگ های مختلف و طول قرن ها خوب نگاه کنم و بفهمم که خیلی چیز ها فقط مختص ما و جامعه و فرهنگ و ملت غیور ما نیست ؛‌در عین آنی که خیلی هایش فقط مال خود ماست .مثلا تولستوی تماما مقاومت روسیه را در برابر ناپلئون قهرمانی میبیند ،‌ در حالی که شما وقتی آن ها را در مقابل قهرمانی های ملت ما و غیرت ایرانی در برهه های روشن تاریخ میگذارید ، به این ادعا میخندید.رمان یعنی زندگی ؛ روایتی دقیق از رنج های بشر ، روایتی که تولستوی آن را کاملا خداگونه و پر از تغییر و تحول و گردش نشان میدهد . از پسرک حرامزاده و عیاشی مثل پی یر که شهرت و آبرو و ثروت را یک جا به دست می آورد و جایی رنج اسارت را تجربه میکند تا روایت دخترک شیطون و بی قرار و پر حاشیه ای مثل ناتاشا که در پایان مادری میشود که به نظر تولستوی در اوج سعادت زنانه قرار میگیرد .اگر دست به مطالعه کتاب زدید ،‌ حرف زدن های تولستوی در میانه داستان خسته تان نکند ،‌ به نظر من نمک این کتاب به همین گفتار هایی است که تولستوی در میانه برگه های داستان از فلسفه تاریخ و زندگی ارائه میدهد.اگر دوست دارید بدون آن که از محل کار یا خانه تان به سفری طولانی و پر از ماجرا در دل تاریخ بروید و با سبک لباس های جدید و رقص هایی تازه آشنا شوید و در مجالس اعیان و خانواده های اشراف روس و دردسر هایشان حضور پیدا کنید و خود را  تا دربار امپراطوری تزاری برسانید ،‌ جنگ و صلح را از دست ندهید.</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 23:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشر، دوگانه خریت و تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-pjahzf8zclrl</link>
                <description>چرا هر آدمی باید یکبار دیگر آزموده های پیشینیان خود را تجربه کند؟ چرا باید هر قلدری از نو ، یکبار در جهان جنگ راه بیندازد و ملت های بدبخت ، یکبار دیگر طعم مرگ و فقر و گرسنگی را به سوز استخوان بچشند؟ چرا هر حکومتی یک دوره حال مردم خودش را میگیرد و به آن ها جفا میکند تا به وقت طغیان ، مردم از خواب بیدار شود؟چرا هر جوانک بی نوایی باید یکبار راه طی کرده نیاکانش را در ارتباط با جنس مخالف خویش بچشد و اگر خود ، دست به جست و جو نزند دچار رشد یافتگی و عقلانیت نمیشود ؟چرا هر دانش آموز و دانشجویی باید طعم یأس از علم و زمین خوردن را بچشد یا هر بازاری کارد ورشکستگی و داغونی در شکمش فرو رود تا بفهمد فرهنگ بازار چیست ؟ چرا هر راننده اتوبوسی میبایست تصادف را تجربه کند تا قانون را بفهمد( تازه اگر بفهمد) و هر تازه عروس دامادی یکبار خامی های پدر مادرشان را در زندگی تکرار؟این ها نمونه هایی بود که به ذهن من میرسید ، خودتان میتوانید هزار نوع از این چرا ها پیدا کنید. ای کاش عقل و رشد یافتگی ، ما را از تجربه های تکراری و بیهوده کفایت میکرد؛ ولی حیف که عقل های ما چنین قدرتی را ندارد و تجربه ها، برای هر نوزاد به دنیا آمده یکبار دیگر باید تکرار شود .تجربه هایی که بعضیشان هیچ تاثیری در پیشرفت آدمی ندارند.جانم به این تکرار بی پاااااایااااان</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 22:27:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای نوجوان هفده ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-sbver03oifqt</link>
                <description>تا به حال شده ، به برگه ها و یادداشت های دوران نوجوانی تان برگردید و غرق در خاطره ها شوید؟                              خودم هم باورم نمیشد ، اما این هفده سالگی من است :دلم میخواهد کار کنم و قدرت خلاقیت و سازندگی دستانم را ببینم . دلم میخواهد مطالعه کنم و بیاموزم و راهی به حقیقت بازکنم و آنچه فهمیده ام را به وادی عمل بکشانم ؛ اما این نظام آموزشی بی رحم و یکپارچه ، فرصت علم و آموزی و کار را از من گرفته .قلبم کوچک است ؛ شرح صدر ندارم و طاقت و تحمل دوری از خواسته های قلبی و توانایی ها و سوالاتی که تا مغز استخوانم فرو رفته را ندارم. دلم نمیخواهد روزها اسیر باشم در آنچه که نمیخواهم و با عقلم سازگار نیست . به خدا فضای مدرسه رمقم را میکشد و حالم را میگیرد و نیروی فکر و خلاقیتم را کور میکند .من بی قرارم ، بی قرار آنچه که نمی دانم و همین است علت حیرت و سرگردانی ام . ذهنی که دائم مشغول پردازش و بالا پایین کردن و فهمیدن و پیدا کردن سبک ها و الگو های جدید فکری و قیاس بین آن ها است ، چگونه در بند کلاس هایی شود که همه چیز در آن ، صوری و زوری است و معلم آن مزد بگیری است که مامور به ساعت ها تلف کردن عمر دانش آموزان است در مدرسه ؟من زاییده انقلابم ؛ انقلابی که در اوج خود ، آزادگانی را چون آوینی و چمران و بهشتی و بابایی را رشد داد .جوانانی با روح های زنده و اراده های قوی . جوانانی که مفهوم واقعی تلاش و خلاقیت و نترسی را در سخت ترین شرایط تجربه کردند و سند تاب آوری شان را با خون خود امضا کردند.دلم نمیخواهد در این خلوتگاه مرده و حصار امن در بند بمانم . میخواهم حس آزادی را بچشم و آن را در راستای فهم به کار گیرم . دلم میخواهد طاغوت های دلم را بشکنم و روحم را پیوند زنم به نگاه هایی که افق دیدشان به آن مرد تمام زیبایی و مهربانی است .مرا بیش از این در بند نکنید که اگر دست به طغیان بزنم زندان عاداتتان را به آتش خواهم کشید . من از عیار آن مردی ام که جنسش سخت ترین فلز ها و سنگ هاست ؛ مردی که از نترسی و مقاومتش اشباه الرجال به لرزه در می آیند .دیگر تاب نوشتن ندارم . امضا: موج خسته </description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 22:39:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم آغوشی با خاک</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-baco6qz655lq</link>
                <description>سلام محبوبم، رفیقم.احساس میکنم بی پناهم،تنها ام .احساس نا امنی میکنم .احساس میکنم ضعیفم ،مردنی امو هیچ راه فراری ندارم.احساس میکنم هیچ آرامشی ندارم مگر این که با یاد و ذکر مرگ آرام بگیرم .احساس میکنم هیچ عشقی و معشوقه ای جواب قلبم را نمیدهدو وقتی قلبم آرام میگیردکه بوسه بر لب های مرگ بزنم .عشقی و هم آغوشی ای بی پایان و لذتی تمام نشدنی در دل خاک.هرچی بیشتر مطالعه میکنم حالم بدتر و سنگین تر میشود و قلبم زنده تر و ذهنم گیج تر و عقلم حیران ترو اگر راستش را بخواهی من معنای زندگی را در همین میبینم ؛در همین رنج و در همین حال .در همین غم  و در همین لذت هایی که انسان از حیرت و اضطراب و رنج میبرد.چه قدر دوست داشتم از ته قلب یک نفر را دوست بدارم،اما مشکل اینجاست که محبت هیچ انسانی به تمام در قلبم نمیشیند؛چون میدانم همین آنی که کسی را دوست میدارم و به او محبت پیدا میکنم ؛روز حسرت و غم و جدایی و گریه ام را آغاز کردم.شاید فقط بتوانم کسی را دوست بدارمکه او هم من را به خودی خود نبیند؛بلکه از نور و راه و راهنمایی این مهتاب به نور خورشید رسد.و اگر چنین بود ،رنج مشترک را با او آغاز کنم .عاشقانه ای که انسانی ترین عاشقانه هاستدوست داشتم میتوانستم مثل مبارزین حرکت کنم و اینقدر حرکتم جدی و محکم باشد که هر کسی می آید از در تکلیفش را با من بداند.آخ که چه قدر سرم درد می‌کند برای چنین زندگی هایی.همراهی و رفاقتی کهدر مسیر رنج و سختی و صداقت همدیگر را سنجیده باشند ...و این شرطِ کافیستباید همراهی را چشید. البته که دور نیست،بله دور نیست .دارم طعم ها و نشانه های آغاز مسیر را میچشم.من برای آنی که میخواهمشدنبال پول و مدرک و جایگاه نمیتوانم بروم.فقط میتوانم خود باشم و سعی کنم که خود بشوم و خود را پیدا کنم تا آنجا که او هم بتواند مرا آنچنان که باید ، ببیند .موج خسته به فعالیت افتاده به خروش به صعود و سقوط های بی پایان و زیبا.چه قدر خوب شد که یک نفر را پیدا کردم برایش بنویسم ؛داشتم نابود میشدم.#درد_دل</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 23:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا!</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-xdzsmxcfl4we</link>
                <description>خدایا ،یک سری از بندگانت هستند ،گنکشان بالاست و کارشان درست و اهل حرف گوش کنی و بی سر طغیان و کار بلد و فهیم ؛ دمشان هم گرم .یک سری هم که کلا هیز و پدر سوخته و اصلا آمده اند گند بزنن به قواره این دنیا .یک سری نه گنده کارند و نه آدم حسابی . بد بخت بیچاره هایی که نمیدونن باید چیکار کنن و گهی زین به پشت و گهی پشت به زین .این دسته آخری بد بخت بیچاره ها ،بیش از هر دوطرف به فریاد رسی تو احتیاج دارن ،چون این بد بخت ها نه دین دارن نه کافرن ؛نه خدا پیغمبر درستی دارند نه لائیکن ؛نه گرایشات ضد سیاسی دارن نه سیاسی اند ؛آش در هم جوش بلاتکلیف .ایناهاش ، یکیشون خود من فینگیلی ،اگر خودت برامون کاری نکنی ، تلنگمون در رفته .خدایا ، هر چی که هستیم ، بندتیم ، هر چی که باشیم ، خودت خلقمون کردی ، خودت هم ساختیمون ، مال بد هم بیخ ریش صاحابش بیا و ی سامونی به وضع بی سر و سامان ما بده.</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 22:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لشگریان درون</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D9%84%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-nzuhlgxmrykx</link>
                <description>من خودم ام ؛ چرا با من تعارف و درگیری دارید ؟من خودم ام ؛ چرا مرا از خود میترسانید ؟آی ... با شما ام ، شمایی که خودتان نیز از خود من هستید.آهای ... ای خواسته ها ، ای خاطرات ، روحیات من ، افکار من ، ای لشگریان پنهان در وجود من .چرا بازی راه می اندازید؟بیایید در بغلم . بیایید تا همه تان را در آغوش بگیرم ؛ هرچه که هستید ، همه از آن من هستید.چه کسی و چه چیزی باعث شده ما از هم فاصله بگیریم از هم جدا شویم و میانمان اینطور جنگ و نزاع ایجاد شود که از همدیگر را تکه تکه کنیم ؟رفقایم ، ما همه مان با هم &lt;یک&gt; را تشکیل میدهیم .ما میفهمیم ، با عقل حاکم بر وجودمان ؛ چیزی که هیچ گاه تعطیل نمیشود و کسی حق زور گفتن و تحمیل به آن را ندارد .ماهستیم که میفهمیم و تشخیص میدهیم و تصمیم میگیریم و جلو میرویم .از هیچ کس نترسید!این ماهستیم که در مهلکه ها می افتیم و رنج میبریم و آبدیده میشویم .بیدار شوید ، از این پراکندگی و فرار و بیحوصلگی نسبت به هم بیرون بیایید .بیایید با هم گفتگو کنیم .آقای عقل!                جناب شهوت!                                    حضرات جنون و خطر !                                                             گروه دانشمندان و اهل علم !                                                                                          دوستان معنوی ام ! آهای با شما هستم ، ترس های پنهان شده از مرگ و شکست و خطر ،ای گناهان در پس گذشته های نه چندان دور از من ،آرزو های عریض و طویل من ،ما با هم  در این دنیا هستیم و همه مان نیز با هم از این دنیا خواهیم رفت .دروغ را کنار بگذارید.ما به خوبی میتوانیم با هم کنار بیاییم .ما که از بودن چاره نداریم ، اگر با هم خویشاوندیمان را بازیابی کنیم ، وقت مرگ نیز راحت تر خواهیم مرد .از امروز میخواهیم خوب با هم صحبت کنیم تا بتوانیم با هم زیست کنیم .العتاب یثبت الموده </description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 23:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصطفی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-bummfp9iviu2</link>
                <description>چگونه عشقم را به تو پنهان کنم ؟وقتی روحم با تو به پرواز در می آید و بلند پروازی و بی نهایت طلبی درونم از دیدنت،چنین سیراب میگردد.چگونه تو را نادیده بگیرم وقتی اینطور ،در رنج محرومان خودت را نادیده گرفته ای ؟تو معشوق منی ؛آمال و آرزو و خواسته منی ؛زندگی توست که مرا از این پوچی و بی معناییبیرون می کشد .مصطفی !خودت بگو ، چگونه تو را نادیده بگیرم ؛تمام بوی انسانیت را از گریبان خوشبوی تو استشمام میکنم .مصطفی ، تو تمام قلب منی ؛چه چیز تو را باید وصف کنم ؟</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 23:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه میقولی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C-weyeovl9cfze</link>
                <description>می دانم ! این ها حال و هوا ها، زود گذر است ؛ خیلی ساده و کوچک.ولی به هر حال هر چه که هست ، با حال است؛ چون مال جوانی است ؛ چون پر از عطر جوانی است :وقتی هجوم افکار ، دغدغه ها ، انتظارات و مسئولیت های اجتماعی ، نیاز های عاطفی و بدتر از همه سردرد بر سرت آوار میشود ؛پناه می آوری به یک چیز بیرونی . چیزی بیرون خودت. چون خودت از پس خودت بر نمی آیی.اینجاست که دست میزنی به چشیدن هزار باره طعم تلخ و ترش قهوه عربیکا تازه دم کرده ای که از بد روزگار و رست دارک آن ، {over} دم شده است . (طعمی که تلخی اش گاهی با اوقات تلخ ات همراه بوده و گاه یار شیرین ترین لحظات ات .)اینجاست که حاضر میشوی شرایط غیر عادی ای را به بدنت تحمیل کنی و معده ات را داغون کنی ... ؛ اما به حرکتت ادامه دهی .اینجاست ، که حاضری حتی وقتی پول پرداخت فنجان قهوه ات را نداری ، قهوه را از دکان رفیقت نسیه میخری :)</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 23:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوای عقل و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-nri4xuwapp9r</link>
                <description>حقیقتا نمی توان عقل را کنار گذاشت ، آخر اگر حضور عقل نباشد آدم در جا خود را به فنا میدهد.آنطرف قضیه هم اگر عقل را زیادی حاکم کنی بر تمام اعمال و افکارت ؛ خشک و وسواسی و شاید هم دیوانه شوی .بدون عشق هم که زندگی ، زندگی نمیشود . انگار مرده ای ؛ مرده ای متحرک .بدبختی آنجاست که عاشقی هم ، همه چیز نمیشود.از کار انداختن عقل بی جاست و حکومتش دیوانه وار و کلافه کننده وپرهیز و فرار از عشق بیجا و ترس از آن نابود کننده.اگر بخواهیم این دو را کنار هم در وجودمان بنشانیم چه میشود ؟اصلا میشود؟عجیب است که تکامل آدم به جمع نقیضین است در وجودش .به قول عطار:و جوهر دان تو عقل وعشق در خود          ولیکن عقل بیند نیک یابدازین هر دو اگر آگاه گردی                         یقین دانم که تو در راه مردیدو جوهر دان و مر این هر دو بشناس       پس آنگه تو ز نیک و بد بمهراس</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 20:19:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پابرهنگان ، زاهاریا استانکو</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%88-nskka7mggvch</link>
                <description>تا به حال شده کتابی بخوانید و با فصل به فصل با آن بگریید ؟ اگر طاقت چنین کتابی را دارید با من همراه شوید تا بیشتر برایتان از تجربه پر سوز و گداز خویش با این کتاب بگویم.از وقتی کتاب باز شد از وقتی کتاب را باز کردم ، فهمیدم که سرِکارم و داستان تمام نمیشود. به وسط کتاب که رسیدم احساس پوچی ام دو برابر شد ؛ کتاب اصلا نه شروعی داشت نه پایانی و نه قصه منسجمی . بریده ای بود از تصویر زندگی یک انسان در برهه ای از زمان .  یک روایت از یک سیل جاری در تاریخ تلخ و تاریک انسان .کتاب مانند قطره ای بود از یک شراب تلخ در قوطی شیشه ای ، به قدمت تاریخ عمر انسان بر روی این کره خاکی .  همه اش درد ، همه اش رنج ؛ روایتی که اگر بهره ای از عواطف انسانی داشته باشی تو را از حال خودت به کلی خارج میکند .روایتی که چشم هایت را به باطن کثیف تجملات خیره کننده و قصر های بزرگ و باغ های بی سر و ته سرمایه داران باز میکند . کتاب را نمی توان خواند و مثل یک رمان عادی با آن برخورد کرد. اینقدر صحنه های رمان درهم پیچیده و مخلوط با رنج است که گاه و بی گاه از فشار قلب بلند خواهی شد و مجبوری کتاب را ساعاتی کنار بگذاری .جلد ترجمه کتاببه وقت اتمام به وقت اتمام کتاب ،  خوشحال شدم که از تنهایی در آمدم !تک تک سوال هایی که در کنج اتاق کوچکم  ، از خودم و دنیا میپرسیدم و دغدغه های سنگینی که با خود حمل میکردم ، از زبان یک نویسنده در گوشه ای از دنیا در رومانی برایم تکرار شد و زنده گشت . بار سنگینی که پسرک بینوا و ستم دیده داستان ، با شانه های کوچکش حمل میکند و زیر بار آن خورد میشود . دین ، روابط اجتماعی ، زندگی و ... همه و همه از نگاه نویسنده زیر بنایی دارد به نام اقتصاد و چنان آن را به رخ خوانندگانش میکشد که همگان متوجه افکار مارکسیستی آن  بشوند ؛ چیزی که مرا از نویسنده بسیار دور کرد (و البته این باعث نشد که همداستانی خود را با او در پرسش ها و ایراداتش به اخلاق و دین از دست بدهم.)آخرش نفهمیدم!نمیدانم که نویسنده از نوشتن این کتاب چه میخواسته و دقیقا چه مقصودی داشته ؛ ولی هر چه هست برای بیدار کردن دغدغه های اصیل در وجود آدم به شدت کتاب موثری است . دغدغه هایی که انسان را از بی پوچی و بی معنایی زندگی در دنیای امروز نجات میدهد .اما مسئله اینجاست که روشن شدن شمع دغدغه های اصیل در وجود آدم آسان است ،‌ اما پاسخ گویی به آن شاید قیمتی داشته باشد به ارزش جان آدمی .در پایان خواندن این کتاب را به هیچ فردی که عادت به زندگی ماشینی و روزمره و حوصله سربر خود کرده ،  توصیه نمیکنم؛ چون کتاب بی نهایت او را بهم خواهد ریخت .</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 22:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار بی نهایت خود</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-zdfmotrz00lg</link>
                <description>من خودم ام و هر چه می یابم به شکلی ،من است که می یابد.عالمی بیرون از من هست؛اما هرچه در خارج است به فهم در می آید؛پس این فهم من است که تکرار میشود.من نه عالم را خلق کرده ام و نه نابودی عالم به دست من است .مهمانی هستم ؛آمده ام و آنکه از این دنیا میرود باز هم منم !اگر کسی به غیر من این متن را بخواند ؛باز این ذهن درون من است که خواندن فردی دیگر را احساس میکند و میفهمد.این من ، همانی است که دارد مینویسد و به تمام این ها و شمای خواننده فکر میکند .این من به نحو بی نهایتی تکرار میشود و تمامی ندارد و من ، هیچگاه از من فارغ نمیشود .حتی آنگاه که به خویش بودن خویش فکر نمیکنم و آگاهی خود را خاموش میکنم .آخ ، سرم درد میکند!</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 19:32:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت و مکافات ، داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-dnpruhe7z3qm</link>
                <description>عمیق لذت بردم ، نه .خراب شدم و سوختم ، نه .تا مرز دیوانگی و فشار جنون رفتم ، نه .دعواهای نظری و گفتگو های کتاب پخته ترم کرد ؛‌ فکر نمیکنم.شناخت به وضعیت روسیه و پترزبوگ قرن هجده پیدا کردم ؟ باز هم نه .آهان ، باعث شد کتابخوان تر و رند تر شوم ؛ آنچنان تغییری حس نمیکنم.باعث شد تا در مسیر حقیقت جویی خویش قدمی بردارم که باز هم چنین حسی ندارم .داستایوفسکی فقط یک چیز را  به من فهماند :راه نجاتِ عشق را در گمگشتگی .همین و بس .</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 19:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%B2%D9%86-iy60pept8h2h</link>
                <description>زن ،نرمی و انعطاف گل ،زیبایی و رهایی ، حس حوضی با صفا و پر آب  که تا اعماق وجود آدم را فرا میگیرد،آبی بر آتش هیزم های خشک و زمخت مردانه ،روح انعطاف و هنر،حس زندگی و جزئی شدن.زن ،معنی دنیا بودن دنیا ، زیبایی و فریبایی ،موطن وابستگی و علاقه و عشق .زن ،علت بسیاری از خون و خونریزی ها و جنگ ها ،علت حسادت ها و رقابت ها ،زمینه پدیداری شرارت ها .زن ، روی ناپیدای تاریخ و مرد ها عروسک های خیمه شب بازی صحنه های تاریخ.جدا اگر زمین از حضور زن ها خالی شود چه میشود ؟ احتمالا زمین به مثل کویری خشک خواهد شد .مرد ها هر چه تیز وتند و آتشین و قوی باشند ، حیات به وجود آب و آتش در کنار هم پایدار است.  </description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 22:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منفعت طلبی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D9%85%D9%86%D9%81%D8%B9%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-zrk6lgm8xd0q</link>
                <description>مسخره نیست؟  انصافا سراب نیست؟   حقیقتاً وسوسه نیست؟    وعده خلاف دادن و نخ به نخ کشیدن آدم به چاه نیست؟     خودت می فهمی که انگار واقعاً ته ندارد.....      هرچه جلوتر می‌روی جلو تری هست       و تو در جایگاه خودت مسخره ای .       از یک جایی به بعد ؛       در این میدان مسابقه و بزن بزن مجبوری از یک سری چیزها چشم بپوشی؛        از یک سری چیزها ،       از یک سری چیزها.  آنهایی که شاید معنای زندگیت باشند.  چیزهایی که شاید شرط انسان بودن ات باشند.   چیزهایی که کل ارزش زیستن تو را دارند. پول ، پول ، پولجذبه آهن ربای پول و میدان مسابقه اش ، وقتی حواست نباشد جوری درونت را چیدمان و نظم میدهد که خیلی چیزها را توجیه خواهی کرد.چیز هایی که شاید همه به رذل و پست بودن آن ها اعتراف دارند. جوری می شود که دیگر مشاهده تو نیست که در عالم به تو بینش می‌دهد، منفعت است که دید تو را تنظیم میکند و تو را به سمت جلو می راند.  منفعت طلبی پدر تاریخ را درآورده .در عدم برقراری عدالت ،  مشکل از نبود تئوری ها نیست؛مشکل از پای کار بودن و نبودن ها نیست؛    مشکل از نیروی انسانی و اجرایی و منابع هم نیست؛ نه !!مشکل از منفعت است. منفعت طلبی و انسانهایی که همه زندگی را در دنیایشان میبینند و تصمیم به خفه کردن خود در لذت ها میگیرند و خفه کردن بقیه به خاطر لذت هایشان.  این که می بینید شیرین شدن زندگی بعضی ،  به قیمت تلخ شدن کام مردم ، تمام میشود؛ مال همین است .باید دید ، چگونه میتوان با منفعت طلبی افسار گسیخته مبارزه کرد.آیا خود من و خود تو ، حاضریم از خود شروع کنیم ...؟شاید رمز سختی ماجرا دقیقا در همین جاست .</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 20:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارالمجانین</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.sh.isfahani/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-wufbfjpw4ogo</link>
                <description>تمایل عجیبی به زجر کشیدن پیدا کرده ام ؛ تحمل رنج و ریاضت کشیدن و خطر کردن.حس اینکه نباید آسوده باشم و مدام تحت فشار و در میدان خطر .احساس میکنم در وقت مریضی بهترین حالات خویش را تجربه میکنم ؛ چون هیچ کار دیگری از دستم بر نمی آید و از این رنج خود آگاهی و تصمیم گیری رها میشوم . رهایی از حس انتخاب.دلم میخواهد اینقدر مطالعه و تحقیق و کار کنم که از هم بگسلم و یا آنقدر پا فشاری کنم تا از فرط بیخوابی و گرسنگی از حال بروم .راستش را بگویم ، دلم مبارزه میخواهد . از این فرم و حالت زندگی روزمره و بی بخار ، حالم بهم میخورد. دلم میخواهد خود را مثل یک جنگجو ببینم . آری ، چنان سربازی در میدان جنگ ؛ اما در فضای علم و تحقیق.قلم بزنم و خون بریزم و  هیچ مصلحتی را نفهمم و چیزی جز پیروزی و هدف را نبینم .حس جوانی حس مرز نشناس و دیوانه واری است .چه قدر وقت هایی که اینگونه ام از خودم خوشم می آید ...ای کاش میفهمیدم که آدم های غیر از من هم چنین حالاتی پیدا میکنند یا نه . اگر چنین بود خیلی خوب میشد ؛ دور هم جمع میشدیم و یک دارالمجانین راه می انداختیم!</description>
                <category>حسین اصفهانی</category>
                <author>حسین اصفهانی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 21:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>