<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین وحدت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hossein.vahdat95</link>
        <description>دانشجوی پزشکی، علاقه مند به نوشتن، یادگیری و پژوهش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:30:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/212601/avatar/EtAmpn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین وحدت</title>
            <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امتحان ریاضی من</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%85%D9%86-gspbg0fbbscd</link>
                <description>داستانی که میخواهم برات بگویم، برمیگردد به ۱۷ سال قبل.در آن روزها، که شاید تو هنوز به دنیا نیامده بودی، نوجوانی بودم در سن بلوغ، هنوز پشت لبم سبز نشده بود و موهای سرم نریخته بود. در مدرسه راهنمایی نمونه دولتی و نامداری درس میخواندم. بیشتر همکلاسی های من، پسرانی بودند از خانواده ثروتمند. معلم خصوصی داشتند و از همین حالا نقشه راهشان ترسیم شده بود.قرار بود مهندسین آینده شوند و اداره کارخانه و شرکت پدرانشان را در دست بگیرند. البته تا این لحظه، برخی چنین کرده اند و برخی نیز در ینگی دنیا و اروپا مشغول طی کردن پله های ترقی و پروژه گرفتن و سیاحتند.برخی از بچه ها هم یا مثل من فرزندان طبقه متوسط بودند یا سهمیه مناطق روستایی که تحصیل در این مدرسه را روزنه امیدی برای آینده خود میدانستند. من در آن مدرسه بود که از ریاضی بیزار گشتم! شاگرد خوبی نبودم. علوم را خوب حفظ نمیکردم، در نقاشی بدترین دانش آموز مدرسه بودم، دستور زبان فارسی و عربی را نمیفهمیدم و البته، در ریاضی، صفر مطلق بودم.راستش الان که به عقب نگاه میکنم، تازه تازه میفهمم که آن مدرسه، چه درسهایی که به من نداد و من در آن درسها هم رفوزه گشتم. درسهایی فراتر از درس و مشق و کلاس، که در ۳۰ سالگی تازه تازه دارم درکشان میکنم.در آن روزها یک معلم ریاضی داشتیم به اسم «ن». آقای «ن» معلم قوی جثه و بلند قد و جوانی بود. بسیار با دیسپلین و ترسناک. ریاضی را به خوبی میفهمید و به همان نسبت ضرب دست سنگینی هم داشت. کافی بود یک سیلی بهت بزند که تا آخر زنگ ریاضی گیج بمانی. اهمیتی نمیداد کسی که سیلی خورده پسر فلان کارخانه دار مشهور شهر است یا دانش آموزی است که با تکیه بر هوش و استعداد خود، در آزمون ورودی مدرسه پذیرفته شده. امتحانات سختی میگرفت و نمرات درخشانی را در ورقه ریاضی به ثبت میرساند. دیگر کسب نمراتی چون ۲ و ۳ و ۴ برایم عادی شده بود.بعد از عید بود که داستان کوتاهی خواندم در مورد دانش آموزی که برای اثبات خود، صبح تا شب بیدار مانده بود و برای این که خوابش نبرد، قابلمه ای پر از آب کنارش گذاشته بود. هر گاه خوابش میبرد با آب قابلمه صورتش را میشست تا بیدار بماند.این داستان، برایم انگیزه ای شد تا در اولین امتحان ریاضی، که از بخت بدم هندسه بود، خودم را ثابت کنم.یک هفته مانده به امتحان، کتاب مبتکران و جزوه معلم و چند تا کتاب دیگر را روی هم تلنبار کردم و شروع کردم به خواندن. پسر ریاضی واقعا سخت بود!یک هفته، نه فوتبالی دیدم، نه تفریحی کردم‌. فقط ریاضی خواندم.  شب آخر تمام اشکالاتم را رفع کردم و با خیال راحت خوابیدم. در خواب میدیدم که آقای «ن» نام مرا به عنوان نفر اول اعلام میکند و با صدای بلند میگوید: بیست!صبح امتحان، با خیال راحت پشت ورقه نشستم. آقای «ن» هم نامردی نکرده بود و امتحانی بسیار سنگین برایمان طرح کرده بود‌. بعدا فهمیدم اینها سوالات کنکوری هستند و از حد و اندازه دانش آموز دوم راهنمایی بالاترند که هیچ، خود کنکوریها هم بیشتر وقتها بیخیالشان میشوند.سوالات را به سختی ولی با امیدواری حل کردم. میدانستم بیست نمیگیرم ولی میدانستم نمره خوبی کسب میکنم. بعد از امتحان با خیال راحت به خانه برگشتم و خوابیدم‌. خستگی یک هفته را از تن به در کردم رفت!صبح فردا، زنگ اول ریاضی داشتیم. معلم ما وارد شد و اعلام کرد به علت افتضاحات کسب شده، اصلاح برگه ها زمان زیادی از او نگرفته است. بلافاصله برگه ها را درآورد. باورم نمیشد ولی اسم مرا زودتر از همه صدا زد. قلبم تند تند میزد که حاصل یک هفته درخشانم را با صدای بلند اعلام کرد!هشت!لحظه ای خشکم زد و بعد زدم زیر گریه‌. با صدای بلند گریه میکردم. حس میکردم جهان به پایان رسیده. حتی جز نمرات بالای کلاس هم نبودم، باز هم لژنشین و شاگرد آخر بودم!گریه ام دل سنگ را آب میکرد، چه برسد به آقای «ن». آقای «ن» برای اولین و آخرین بار، پدرانه نصیحتم کرد. به من گفت که امتحان سخت بوده و تلاشت از چشم من دور نمیماند. پدرم هم در خانه به من گفت که غصه نخورم چرا که این نمره بعدها جبران میشود.بیراه هم نگفتند.مثل هر شب سیاهی، آن شب هم صبح شد. بعدها معلمین ریاضی بهتری هم داشتم که ریاضی را به من آموختند. از آنها یاد گرفتم که ریاضی فراتر از حفظ کردن چند فرمول و معادله است، ریاضی را باید فهمید و آن را زندگی کرد.</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 08:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی برای رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-qto39tq19vao</link>
                <description>باید جمع میکردم و میرفتم. هیچ چاره ای جز همین نداشتم.دلتنگ بودم؟به اندازه تمام دلهای کوچک گنجشکها، دلتنگ بودم.پشیمان بودم؟ هرگز، باید دلتنگیم را پشت کوه های بلند میگذاشتم و میرفتم.روز قبل از رفتن را به خاطر دارم. درست مثل یک فیلم به یادماندنی. جز به جز، لحظه به لحظه.همه خانه را شستم و تمیز کردم. ایده احمقانه ای بود. اما نیاز داشتم برای آخرین بار، دستی به سر و رویش بکشم. کمدها را دوباره مرتب کردم. کتابها را به دقت سر جایشان چیدم. شیشه ها را برق انداختم. ماشین فکستنی و ارزان قیمتم را با دقت کامل شستم. با این که میدانستم قرار نیست دیگر هرگز سوارش شوم. با چنان وسواس و دقتی تمیزش کردم که خنده ام گرفت.یاد مادربزرگ افتادم. آن روزها که هنوز گاهی هوش و حواسی داشت و صحت بدنی. برای خودش برو و بیایی داشت. یادآوری آن روزها، باعث میشود طعم شیرینی را زیر دندانم حس کنم.تابستانها که برادرزاده هایش از تهران می آمدند، کیف و حال من به راه بود. همگی خانه مادربزرگ جمع میشدیم. دخترها هنوز خستگی سفر از تن به در نکرده، به فرمان عمه جانشان، که میشود مادربزرگ من، دستمال و تی و جارو برمیداشتند و همراه مادر و خاله های من، به جان خانه می افتادند. صدای کرکر خنده زنها حین تمیزکاری، قطع نمیشد. اول انباری را خالی میکردند و دور از چشم مادربزرگ، هر چه خرت و پرت به دردنخور بود، دور میریختند. بعد می افتادند به جان ایوان و اتاق مهمان. دست آخر حیاط را میشستند و گرسنه و خسته، می افتادند به جان غذایی که مامان بزرگ پخته بود.مادربزرگ خدابیامرزم، آشپزیش حرف نداشت. باید قبل خوردن غذا، انگشتانت را میشمردی. با ساده ترین مواد اولیه چنان جادو میکرد که یک املت ساده، از هزار تا کباب بیشتر میچسبید. بعد که سیر میشدیم، مردها میرفتند پی حرفهای جدی خودشان. یکیشان که یواشکی سیگار میکشید و دست آخری هم همین سیگار سرطان شد و جانش را گرفت. بقیه هم از کار و تورم و سیاست حرف میزدند.اما محفل زنها گرمتر بود. نوبتی غیبت میکردند. یکی از رفتارهای مادرشوهرش میگفت، دیگری از بددلی شوهرش. عاشق این حرفهای خاله زنکی بودم و لحظه ای از سر جایم جم نمیخوردم تا تمام حرفهایشان را بشنوم.آخ ای کودکی معصوم من! نمیدانی که چقدر دلتنگ آن روزها هستم. شعر شهریار را بی اختیار زیر لب زمزمه میکنم:قاری ننه گئجه ناغیل دئیندهکولک قالخیب قاپ باجانی دویندهقورد کئچی نین شنگیلیسین ییئندهمن قاییدیپ بیرده اوشاق اولایدیمبیر گول آچیب اوندان سونرا سولایدیمقطره اشکی از چشمم جاری شد. بغض گلویم را سبک که نکرد هیچ، سنگینتر هم کرد.خرت و پرتهایم را نگاه کردم. هر کس بعد من می آمد، این خرت و پرتها را میریخت دور. آنگونه که انگار هرگز وجود نداشتند.یک بسته نصفه و نیمه ساقه طلایی، جامدادی ساده آبی رنگم، عطرم، کلکسیون ساعتهایم!یکی از ساعتها، مال خریدهای عقدم بود. دیگری ساعتی با صفحه بزرگ بود که همسرم برایم خریده بود و معمولا همیشه همین را دستم میکردم. این ساعت را بیشتر از باقی ساعتهایم دوست داشتم.یکی دیگر، ساعتی بود که پدرم به مناسبت 18 سالگی برایم خریده بود. دو تای دیگر یادگاری «آقا جون» بود. دو تا ساعت با صفحه کوچک و عقربه شبنما. آنی که صفحه اش سفید بود، هدیه بازنشستگیش از ارتش بود. بی هیچ درنگی ساعت نو را به دستم بسته بود.ساعت را لحظه ای دستم کردم. هم صفحه اش شکسته بود، هم رنگ و رویش رفته بود. دیگر هم اندازه دستم نبود و حسابی تنگ شده بود.ساعت دیگر، ساعت صفحه سیاه، همانی بود که همیشه آقا جون دستش میکرد و فقط وقتی جان به جان آفرین تسلیم کرد، از دستش باز کردند. گوشی پزشکی قدیمی و این ساعت، یادگاری های مادی من بودند از مردی که تمام خاطرات خوش کودکیم را رنگی دیگر بخشیده بود.آقا جون هم سال آخر عمرش، با سرطان دست به یقه شد. سرطان کم کم تمام استخوانها، معده و هر دو ریه اش را درگیر کرد و کلیه هایش را از کار انداخت. اما...راستش آقا جون محکمتر از این حرفها بود. اگر چه درگذشت، اما اجازه نداد سرطان از پا درش بیاورد. تا روز آخر عمرش مثل یک ارتشی منظم و با دیسپلین، شش تیغه میکرد و حمام میرفت. آخرش هم وقت اذان ظهر، در آرامش تمام روحش به ابدیت پیوست.آیا من، نوه این بزرگمرد، همینقدر محکم و مقاومم؟ راستش نمیدانم. حتی نمیخواهم که بدانم. پس این سوال چیست که تو این هیری ویری فکرم را مشغول کرده؟ راستش را بخواهید، همین را هم نمیدانم.من فقط باید همه چیز را میگذاشتم و میرفتم. فقط همین را میدانستم.یاد همه چیزهایی افتادم که روزگاری برایشان ذوق و شوق داشتم. مثل آشپزی.هر کشوری فرهنگ آشپزی خودش را دارد. مثلا ژاپنی ها، غذا را جوری میپزند که مزه تک تک اجزای غذا مستقل از هم باشد و اصالت خودش را حفظ کند. اما آشپزی ما ایرانیها، اینجوری نیست.ما اجازه میدهیم در دمای پائین، اجزای غذا کنار هم قل بخورند. روی هم اثر کنند و در همدیگر حل بشوند. زندگیمان هم اینگونه است. یا دستکم، در روزهایی که آدمهای مهربانتری بودیم، زندگیمان اینجوری بود. در همدیگر قل میخوردیم و حل میشدیم. اما امان از وقتی که پای تلویزیونهای نازک بزرگ، یخچال های ساید بای ساید، آپارتمانهای بی روح و غذاهای خارجکی به پای زندگیمان باز شد. سرد شدیم و از هم دور افتادیم. درست عین آشپزی ژاپنی ها.راستی دلم برایت تنگ میشود، وطن عزیز و دوست داشتنی من. به قول عزیز نسین، یک روز بر گونه این مملکت بوسه و بالای سرش یک یادداشت میگذارم و میروم: آنچنان زیبا خوابیده ای که دلم نیامد بیدارت کنم.دیگر حرافی بس است. باید بروم. اما به کجا بروم؟ کجا را دارم که بروم، جز ناکجا. چه میتوانم ببرم جز تمام خاطرات تلخ و شیرینی که ساخته ام. چه از من میماند؟ هیج. یک هیچ بزرگ.پاورقی: معنی شعر شهریار:شبها که مادربزرگم قصه میگفت و بوران برف خود را به در و دیوار خانه میکوبید، وقتی که گرگ، شنگول و منگول را میخورد، کاش میشد یکبار دیگر به کودکی خود برگردم، شکوفه ای بزنم و فورا پژمرده شوم.</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 22:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مظنون همیشگی؛ چاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D9%85%D8%B8%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-gzruq6xrzeqm</link>
                <description>اخیرا ماجرای یک تحقیقی‌ رو تو اینترنت خوندم که برام خیلی جالب بود.‌ تحقیقات میخواست نشون بده آیا صرفا خود چاقی باعث ایجاد بیماریهای مختلف و به خطر افتادن سلامتی انسانها میشه یا نه. تو آمریکا اومدن ۱۲۰۰۰ نفر رو با وزن، قد، تحصیلات و نژادهای مختلف انتخاب کردن. این تحقیق در سال ۲۰۱۲ میلادی صورت گرفته. در این تحقیق، ۴ رفتار سالم مورد کنترل قرار گرفت:۱. مصرف ۵ واحد میوه و سبزی در طی روز۲. ترک سیگار۳. کاهش مصرف الکل۴. ورزش و فعالیت بدنی روزانهنتیجه تحقیقات برای من خیلی جالب بود. افراد چاقی که هیچکدوم از این رفتارهای سالم رو انجام نمیدادن، با خطر بسیار بالای بیماریهای قلبی مواجه میشدن. اما افراد چاقی که حداقل یکی از این کارها رو میکردن، ریسک بیماری قلبی بینشون به نصف میرسید. بدون این که وزنشونو کاهش بدن. اما وقتی هر چهار رفتار رو با هم انجام میدادن، این ریسک به حد افراد لاغر میرسید.من مکررا در مورد آسیبهایی که چاقی بهم زده صحبت کردم. فکر میکنم چاقی قطعا بزرگترین معضل زندگی من از بچگی تا امروز بوده و حتی شاید حوصله‌ دوستامو سر بردم از بس در موردش نوشتم. اما تقریبا هیچوقت نشده که چاقی رو مسئول مشکلات سلامتیم بدونم. البته به استثنای مشکلات مربوط به سلامت روان، که اونم ناشی از چاقی نیست بلکه ناشی از تمام واکنشهای بدیه که تو کل عمرم از اطرافیانم دریافت کردم.این تحقیق هم به نوعی صحه میذاره رو تموم چیزایی که تا الان فک میکردم درست بوده. یعنی صرفا خود چاقی باعث بروز مشکلات سلامتی نمیشه، رفتارهای پرخطری که افراد چاق دارن به خطرات دامن میزنه. مثلا یه فرد چاق نمیتونه از خوردن غذاهای پرچرب و پرنمک(مثلا فست فود) و خیلی شیرین(مثلا شیرینی) بگذره. یا مثلا تحرک زیادی نداره و دوپامین کافی ترشح نمیشه تو مغزش. همه اینها دست به دست هم میده تا فرد چاق، ریسک بالاتری از مشکلات مربوط به سلامتی رو تجربه کنه.از جمله نقرس، فشار خون، چربی خون، دیابت، انواعی از سرطانها و ... همین فرد چاق اگه سیگاری باشه با ریسک سرطان پانکراس یا انواعی از سرطانهای تنفسی هم مواجه میشه. اما چون افراد لاغر هم سیگار میکشن، معمولا کسی این بیماریها رو گردن چاقی نمیندازه. مراد از این صحبتها تطهیر چاقی نیست، چون در هر حال به صورت آناتومیکال مشکلاتی ایجاد میکنه. مثلا فشار روی زانوها رو زیاد میکنه. بلکه میخوام بگم همه ما با بدنهای خاصی به دنیا اومدیم. یه سری پرمو، یه سری کم مو. یه سری قد بلند، یه سری قد کوتاه. یه سری سفید، یه سری سیاه.  در مورد بدن هم یه سری ذاتا بدن کوچیکی دارن و هر چی بخورن چاق نمیشن، یه سری ذاتا بدن بزرگی دارن و هر چی کم بخورن لاغر نمیشن. البته بیشتر افراد جامعه در نمودار زنگوله‌ای، حد میانه هستن و «رفتارهای تغذیه‌ای» چاقی و لاغری اونا رو مشخص میکنه. مثلا من، کسی نیستم که ذاتا تو بدن بزرگی به دنیا اومده باشم، بلکه رفتار تغذیه‌ای غلطی دارم و زیادی ریزه خواری میکنم. این رفتارهای تغذیه‌ای هستن که موجب بیماری میشن. در تجربه خود من، کنترل یک سری رفتارهای ساده باعث شده طی ۶ ماه گذشته حدود ۷-۸ کیلو وزنمو کم کنم و تاثیرات مثبتشو روی سلامتیم کاملا احساس میکنم.چاقی مظنون همیشگی مشکلات سلامتی انسانهاست اما کم کم دارم فکر میکنم میشه با انتخاب یه سبک زندگی بهتر و پرهیز از تمرکز روی کاهش وزن، تا حد زیادی از پس مشکلات مربوط به سلامتی بدن براومد.اینم لینک مقاله:https://b2n.ir/h07279</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 10:22:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر بی‌چهره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-d3hjhsodojj6</link>
                <description>قاضی از آن دست مردهای جدی روزگار بود که هرگز زندگیش انعطافی نداشت. نه لبخند میزد و نه خشمگین میشد. به دین و مسائل متافیزیکی علاقه ای نداشت. معتقد بود همیشه ۲+۲ میشود ۴. دیسپلین، عدالت و قانون تنها چیزهایی بودند که پس از پایان دوره دانشجویی و آغاز زندگی شغلی و شخصیش به آنها اعتقاد داشت. اعمال نفوذ و رشوه را نمیپذیرفت و هرگز روابط شخصی را در قضاوتش دخالت نمیداد. قاضی بسیار محترم و موفقی بود اما در زندگی شخصی توفیقی نداشت. به همین علت بود که در ۷۰ سالگی پیرمردی تنها و بی‌کس بود.آن صبح دلگیر پائیزی برای قاضی به روال عادی شروع شد. ساعت ۶ صبح بیدار شد، صبحانه خورد، دوش گرفت و لباس‌های تمیز اتوکشیده‌اش را پوشید. همه چیز مثل قبل بود اما قاضی هنگام شانه کردن موهایش، متوجه چیز جدیدی شد. او دیگر چهره‌ای نداشت!قاضی اطمینان داشت که مشکل جدی برای چشمهایش ایجاد شده و‌ نمیتواند چهره اش را در آینه ببیند. اما خیلی زود این فرضیه رد شد زیرا همان لحظه مستخدمش فریاد زد:_ من چهره ندارم! من چهره ندارم!اوضاع در شهر به هم ریخته بود. مردم به محض بیدار شدن از خواب متوجه میشدند که چهره‌ای ندارند و فریاد میزدند. همه مردم شهر یک دهان کوچک بدون لب شده بودند که تنها به درد غذا خوردن و البته ادای سخنان روزمره میخورد. چشمانشان ساده و بی‌حالت شده بود. مردمکشان تنها در پاسخ به نور باز و بسته میشد و هیچ واکنشی به ترس، لذت و عشق نداشت. حتی پوست صورتشان رنگ‌پریده بود.در عرض شش ساعت دولت شهر را قرنطینه کرد. ارتش شهر را به محاصره درآورد و اعلام شد هیچ شهروندی حق خروج از شهر یا نزدیک شدن به سربازان را ندارد. قرار شد مایحتاج مردم روزانه دو بار از طریق یک قطار وارد شهر شود؛ به شرطی که راننده و کمک راننده از کابین خود خارج نشوند. طی این شش ساعت، هفت تن از شهروندان خودکشی کردند. از جمله یک شاعر.طی سه هفته بعد، اوضاع رو به وخامت رفت. دانشمندان اعلام کردند هیچ عامل عفونی سبب این بیماری نشده است. به تدریج صدای موسیقی در شهر رو به خاموشی رفت. آخرین تئاتر‌ تعطیل شد. بیشتر حیوانات خانگی به مرور تلف شدند یا از خانه گریختند. این حیوانات صاحبان خود را نمیشناختند و حتی اگر میشناختند، صاحبانشان دیگر آنها را نمیشناختند. جرم و جنایت به طرز قابل توجهی در شهر کم شد، زیرا مردم دیگر خشمگین نمیشدند.کم کم بسیاری از چیزها عوض شد. با گذشت چند ماه مشخص شد میانگین نمرات دانشجویان و بهره وری کارگران به میزان بسیار زیادی افزایش یافته است. دلیل این امر واضح بود: مردم دیگر هیچ نیاز عاطفی در وجود خود حس نمیکردند ‌و بی خستگی به کار مشغول میشدند. دیگر حتی احساس وحشتی نداشتند. شهر کماکان در قرنطینه بود. محصولات تولیدی در شهر به پایتخت صادر میشد و سیاستمداران طماع با پنهان کردن شهر ساخت، این محصولات را در داخل و خارج کشور به فروش میرساندند.افراد ناتوان‌ کسی را نداشتند که از آنها مراقبت کند. مردم عقیده داشتند وقتی کسی نمیتواند در تولید دست داشته باشد یا مقاله‌ای بنویسد یا در بورس و بانکها سرمایه گذاری کند، همان بهتر که سریع‌تر بمیرد. تولید مثل به صورت دیوانه‌واری افزایش یافته بود زیرا کودکان نیروی کار سالهای آینده بودند. شهردار برنامه‌های بلندمدت دقیقی تدوین کرده بود و تک تک برنامه‌ها با بازده بسیار بالا پیش میرفتند.هر چه آمار و ارقام بالا میرفت، شهر بیشتر و بیشتر نفرین میشد. مردم فراموش کرده بودند زمانی برای روح، احساس و وجدان خود وقت میگذاشتند. کتابهای شعر و رمان دیگر خریداری نداشت و برعکس، کتابهای فنی و اقتصادی رونق فراوانی داشتند. دیگر آغوش مادر یا نگاه پدر معنایی نداشت. دمنوش مادربزرگ‌ها که زمانی دوای هر سرماخوردگی و آنفلوآنزایی بود، دیگر ساخته نمیشد. پدربزرگها دیگر در پارک شطرنج بازی نمیکردند زیرا آن را کاری بیهوده میدانستند.در این بین قاضی خاطره‌ای دور در ذهن داشت. خاطره‌ای از یک لبخند. این خاطره روز به روز در ذهنش قویتر میشد. از طرفی قاضی میخواست این لبخند را به یاد آورد و از طرفی میخواست فراموشش کند زیرا احساسات را مانع قضاوت میدانست.یک صبح بهاری بود که قاضی لبخند را یافت. در یک عکس قدیمی باران خورده بود زیر شیروانی. دختر لباس ساده یقه داری پوشیده بود. گردنش را اندکی کج کرده بود. موهای تیره کوتاهش را بسته بود. بینی قلمی و چشمان سیاه درشتی داشت. چشمانش در کنار ابروهای کمانی‌اش میدرخشید و لبخند کوچک و شیرینی بر لبان سرخ زیبایش نقش بسته بود.قاضی بیاد آورد.پیرمرد احساس کرد سینه‌اش تیر میکشد. قطره اشکی بر گونه‌اش چکید. از خانه بیرون رفت و هوای تازه را در ریه‌هایش حبس کرد. باران نم نم میبارید و مردم دوباره چهره خود را بازیافته بودند.حسین وحدتپائیز سرد ۱۴۰۰</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 21:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نمایشنامه در انتظار گودو</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-rsw8gx23jt3n</link>
                <description>در انتظار گودو، اثر ساموئل بکتساموئل بکت در سال 1952 نمایشنامه مشهور در انتظار گودو را نوشت و روی پرده برد. جهان در آن سالها دچار جراحات سالهای سختی بود که تجربه کرده بود. دو جنگ جهانی، ساخت و آزمایش عملی بمب اتم، پاندمی بیماری آنفلوآنزای اسپانیایی و آغاز جنگ سرد. ناامیدی بشر روز به روز بیشتر میشد. گروهی برای مقابله با کفر و الحاد و کمونیسم به دین و ارزشهای باستانی کشور خودشان پناه میبردند، گروهی به دنبال مبارزه برای آزادی بودند و البته گروهی هم بودند که به پوچی میرسیدند. تا جایی که کامو میگفت تنها هدف زندگی انسان باید این باشد که یا روش خودکشی را انتخاب کند یا به رنج زیستن تن دهد.&quot; در انتظار گودو &quot; در چنین فضایی زاده شد.خلاصه داستان در انتظار گودودر انتظار گودو داستانی است بی داستان. داستان در یک مکان خشک و بی بر اتفاق میفتد. درختی روی یک تل، یک جاده خاکی به ناکجا و 5 شخصیت. استراگون (گوگو) و ولادیمیر (دی دی) دو ولگرد پیر و خانه بدوش هستند که قرار است با فردی به نام گودو دیدار کنند. عموم داستان حول محور اعمال و سخنان این دو نفر میگذرد. در کنار این دو نفر، در هر دو پرده ما با پوتزو و لاکی دیدار میکنیم. پوتزو مردی است از طبقه اشراف و لاکی برده اوست. پوتزو با لاکی همانند یک حیوان برخورد میکند، به طوری که بر گرده لاکی طنابی بسته و چمدانهایش را به دست او داده است. شخصیت پنجم این داستان، پسری است که در پایان روز به ولادیمیر میگوید که گودو امروز نتوانسته بیاید اما فردا حتما حتما خواهد آمد.استراگون و ولادیمیر در انتظار گودودر نظر راقم این سطور، این نمایشنامه اساسا در مورد گودو نیست، بلکه تلاشی است برای به نمایش گذاشتن پوچی بشر و نبود هیچ هدفی.ولادیمیر، شخصیت نیمه آگاه ماجراست. حافظه او به خوبی کار میکند و میداند که قرار است با یک گودو نامی دیدار کند، اگر چه گودو را شخصا نمیشناسد. هر گاه استراگون میل به رفتن پیدا میکند، ولادیمیر با نهیبی او را منصرف میکند. ولادیمیر دائما میگوید : &quot; با گودو قرار داریم&quot; . با این وجود، ولادیمیر در بیهودگی به انتظار یک هدف واهی مینشیند و دچار روزمرگی میشود. استراگون اما کاملا شخصیت متفاوتی دارد. او در انجام کوچکترین کار یا گرفتن جزئی ترین تصمیم ناتوان است. حتی بارها از ولادیمیر میپرسد که چرا نمیرویم؟ و هر بار پاسخ یکسانی دریافت میکند. &quot; با گودو قرار داریم&quot;پوتزو و لاکی بر خلاف این دو نفر هیچ هدفی ندارند اما در مسیر پیش میروند. پوتزو سرمایه دار بی رحمی است که بی هیچ رحم و شفقتی از لاکی کار میکشد و او را الاغ خطاب میکند. پوتزو در پرده دوم کور است و ناتوان. در لجن فرو میرود و توان نجات خود را ندارد. از سمت دیگر، شخصیت لاکی بسیار کم حرف اما جالب است. او به خواست بقیه میرقصد، آواز میخواند و به محض بر سر گذاشتن کلاه، سخنرانی پرطمطراق و بی سر و ته خود را آغاز میکند.کلاه نماد تفکر است و ما در داستان میبینیم که لاکی در پرده دوم کلاهی ندارد و کاملا گنگ شده است. ولادیمیر و استراگون بارها کلاه های خود و لاکی را با هم عوض میکنند، در پایان ولادیمیر کلاه خود را لگدمال میکند زیرا &quot; سرش را اذیت میکند&quot; و کلاه لاکی را بر سر میگذارد.در اوخر هر دو پرده، پسربچه ای از طرف گودو با پیامی پیش ولادیمیر و استراگون می آید و میگوید که گودو فردا با آنها دیدار خواهد کرد. نکته باریک تر از مو اینجاست که طی این دو روز، ولادیمیر اطلاعات مناسبی از گودو به دست می آورد اما این اطلاعات همانند قطره ای در دریا هستند.سخن پایانی...نمایشنامه در انتظار گودو از نبوغ نویسنده ای منشا گرفته که به وضوح بر پوچی دنیا تاکید میکند. با این وجود، فرهنگ کشور ما کاملا متفاوت است. تلاش برای رسیدن به کمال و تبدیل شدن به انسان کامل، ریشه در فرهنگ دینی و ملی ما دارد. ما با فرهنگی بزرگ شده ایم که پروانه را هنگامی در کمال میبیند که آتش را در آغوش بگیرد.</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 19:01:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با ایده سوپرلیگ اروپا مخالفم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%84%DB%8C%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%85-nrbejbubc7zt</link>
                <description>سوپرلیگ اروپا برنامه ای بود که 12 باشگاه بزرگ اروپایی از 3 کشور اسپانیا، ایتالیا و انگلیس ایجاد کردند. طبق برنامه ریزی ها قرار بود این 12 باشگاه به همراه 3 باشگاه بزرگ آلمانی و فرانسوی یعنی بایرن مونیخ و دورتموند از آلمان و پاریس سنت ژرمن از فرانسه تیمهای ثابت این لیگ را تشکیل دهند و 5 باشگاه متغیر سالانه به جمع این 15 باشگاه اضافه شوند. در پشت پرده این ایده انقلابی، نام دو باشگاه رئال مادرید اسپانیا و یوونتوس ایتالیا به مراتب پررنگ تر از 10 باشگاه دیگر به چشم میخورد. به هر حال، مخالفت شدید یوفا، فیفا، سیاستمداران، هوادارن فوتبال و بازیکنان باعث شد در عرض 48 ساعت همه چیز تمام شود. مقاومت جانانه و رهبری بی نظیر بایرن مونیخ نیز به عنوان بزرگترین باشگاه مخالف باعث شد باشگاه های زیادی در سرتاسر اروپا علیه این ظلم بزرگ به پا خیزند. اما چرا این ایده میتوانست به نابودی فوتبال منجر شود؟ چرا عده زیادی با آن مخالفند؟کارل هاینس رومنیگه از مخالفان سوپرلیگ اروپاسوپرلیگ انحصار را وارد فوتبال میکردفوتبال بر اساس رقابت آزاد شکل گرفته است اما سوپرلیگ با حذف رقابت، انحصار را وارد فوتبال میکرد. سوپرلیگ میگوید بهترینها هر هفته مسابقه میدهند اما در تناقضی ذاتی، انحصار را به همراه دارد. یعنی پایان شایسته سالاری و آغاز رقابت نام ها به جای بازیکنان. کمیت این رقابت از اول لنگ است. بیایید وضعیت تیمهای حاضر در رقابتها را بررسی کنیم تا بدانیم که برخی از این تیمها از ابتدا هم شایسته یدک کشیدن عنوان &quot;بهترین ها&quot; نبودند. از آخرین جام رسمی که تاتنهام گرفته، سیزده سال میگذرد. آرسنال هم اکنون در لیگ برتر، در رده نازل دهم قرار دارد. منچستر یونایتد پس از پایان دوران طلایی فرگوسن، سالهاست که در کسب مقام قهرمانی لیگ برتر ناکام بوده است. این تیم در لیگ قهرمانان این فصل، با قبول شکست تحقیرآمیز در برابر تیم تازه وارد باشاک شهیر ترکیه، موفق به صعود از گروه خود نشد. وضعیت باشگاه لیورپول نیز روز به روز بحرانی تر میشود. بارسلونا و میلان هم اکنون دو باشگاه ورشکسته به شمار میروند و یوونتوس و اینترمیلان ناباورانه از لیگ قهرمانان حذف شده اند. شاید بتوان گفت رئال مادرید و منچستر سیتی تنها تیمهای شایسته در بین این 12 تیم هستند.کمتر از یک سال قبل، بایرن مونیخ موفق شد بارسلونا، از تیمهای سوپرلیگ را در هم بکوبدسنگینی مسابقات به زیان تیمهای سوپرلیگ استسوپرلیگ یک ایده جذاب دارد. طرفداران هر هفته میتوانند بهترین بازیها را ببینند. هیچ طرفدار فوتبالی بدش نمی آید هر هفته به تماشای بازی های جذابی چون بارسلونا - رئال مادرید، منچستر یونایتد - یوونتوس یا آث میلان - لیورپول بنشیند. اساسا یکی از دیدارهایی که نگارنده این سطور را علاقه مند به فوتبال نمود، دیدار تیمهای بایرن مونیخ و رئال مادرید در سال 2001 بود. در آن دیدار بایرن مونیخ با گلهای جیووانی آلبر و ینس یرمیس، موفق شد تیم رئال مادرید را شکست دهد. تک گل لوییس فیگو نیز نتوانست رئال مادرید را از شکست برهاند و بایرن مونیخ ضمن صعود به فینال، انتقام شکست سال پیش را از این تیم گرفت. اما برگزاری هفتگی چنین مسابقات سنگینی در بهترین حالت دو نتیجه در پی دارد.بازیکنان در اثر فشردگی مسابقات دچار مصدومیت میشوند.بازیکنان جهت فرار از فشار مسابقات و مصدومیت، توان واقعی خود را به نمایش نمیگذارند. مشابه این امر در برخی دیدارهای ملی و دوستانه دیده میشود.فراموش نکنید که سوپرلیگ، جایگزینی برای لیگهای داخلی نخواهد بود! تیمهای سوپرلیگی حتی پیش از کناره گیری تمایلی به از دست دادن لیگ کشور خود نداشتند. بنابراین فشار این مسابقات میتوانست چندین برابر شود.سنگینی مسابقات سوپرلیگ، خطر مصدومیت را افزایش میدهدنظارت در سوپرلیگ برعهده کیست؟با سوال کاملا مهمی مواجهیم. چه نهادی قرار است بر سوپرلیگ نظارت کند؟ در رقابتهایی نظیر جام جهانی، جام ملتها، لیگ قهرمانان، لیگهای داخلی و سایر مسابقات کوچک و بزرگی که زیر نظر فیفا برگزار میشود، پروتکلهای سفت و سخت و تعریف شده ای وجود دارد. داوران به طور مرتب آخرین دستورالعمل ها و قوانین را مرور میکنند. مربیان با شرکت در کلاسها و دوره های مربوطه، صلاحیت مربیگری را به دست می آورند. به فراخور نیاز و حساسیت، در مسابقات مختلف از تکنولوژی هایی نظیر VAR یا تکنولوژی خط دروازه استفاده میشود. بازیکنان، مربیان و باشگاه ها میدانند که در صورت تخلف به سختی جریمه خواهند شد. فیفا پناهگاه امنی برای بازیکنانی است که حقوق معوقه خود را دریافت نکرده اند. در صورت مصدومیت یک بازیکن در دیدار ملی، فیفا تمام یا بخشی از حقوق او را برعهده میگیرد. فیفا به شدت با نژادپرستی و خشونت در فوتبال برخورد میکند. خارج از فیفا، هیچ کدام از این مزایا وجود ندارند. برای نمونه، داوران فیفا حق شرکت در این رقابتها را ندارند و تنها داوران بازنشسته نظیر کولینا و هاوارد وب میتوانند به استخدام این مسابقات موهوم دربیایند!سوپر لیگ ابزار لازم برای نظارت و مقابله با پدیده ای همانند نژادپرستی را در اختیار نداردطرفداران در مورد سوپرلیگ چه میگویند؟ایده اولیه سوپرلیگ به سرعت در فضای مجازی ترند شد. ایرانیها طرفدار پر و پا قرص این مسابقات بودند. ما ایرانیها درک چندانی از فرهنگ طرفداری در اروپا نداریم. در ایران مدیران و مالکان باشگاه ها چندان توجهی به نظرات طرفداران خود ندارند. زیرا طرفدار در تامین مالی تیم خود نقش چندانی ندارد. اساسا حق پخشی وجود ندارد و باشگاه ها در فروش محصولات خود به موفقیت چندانی نمیرسند. اما در اروپا این گونه نیست. بخش عظیمی از اسپانسرینگ، حق پخش و ... مستقیما به طرفدار وابسته است. در آلمان اوضاع به مراتب جالب تر است و هواداران مالک حداقل 51 درصد باشگاه موردعلاقه خود هستند. به نظر میرسد فلورنتینو پرز و آنیلی روسای باشگاه های رئال مادرید و یوونتوس، برآورد صحیحی از نظرات طرفداران خود نداشتند. در کنار این مساله، باید توجه داشت که طرفداران اروپایی برای لیگ داخلی خود اهمیت بسیار زیادی قائلند. یوفا تهدید کرده بود که تیمهای حاضر در سوپرلیگ، از لیگهای داخلی محروم خواهند شد. طرفداران تیمهای اروپایی نیز حاضر نیستند به بهای شرکت در یک تورنمنت سطح بالا، لیگ داخلی خود را از دست بدهند. آنها لزوما تیم خود را با تیمهای همرده رقیب نمیبینند، بلکه ترجیح میدهند با رقبای محلی خود کری بخوانند. حتی اگر اختلاف سطح دو تیم بسیار زیاد باشد. برای مثال هم اکنون بایرن مونیخ یکی از بهترین باشگاه های اروپاست اما طرفداران این تیم لذت کری خوانی با طرفداران مونیخ 1860 را از دست نمیدهند. مونیخ 1860 هم اکنون در رده چهارم لیگ دسته سوم آلمان حضور دارد!در صورت برگزاری سوپرلیگ، یوونتوس از سری آ اخراج شده و طرفدارانش را از دربی تورین محروم میکنددرآمد مالی سوپرلیگ، سرپوشی روی اشتباهاتبرخی از طرفداران سوپرلیگ، از قانون فیرپلی مالی یوفا مینالند. به طور خلاصه فیرپلی مالی بیان میکند که باشگاه ها باید دخلشان با خرجشان بخواند! نه این که با خرید بازیکنان فراوان و بالا آوردن بدهی های زیاد، اسم و رسمی برای خود در کنند. شاید یکی از نخستین قربانیان فیرپلی باشگاه میلان بود. این باشگاه مجبور شد برای متوازن کردن حسابهای خود، بازیکنان بزرگی نظیر تیاگو سیلوا و زلاتان ابراهیموویچ را به فروش برساند. باشگاهی که سال 2007 جام لیگ قهرمانان را بالای سر برده بود، در سال 2014 آخرین حضور خود را در لیگ قهرمانان اروپا تجربه کرد. در این سال باشگاه نوظهور اتلتیکو مادرید موفق شد با حساب 4-1 این تیم را شکست داده و به مرحله بعد رقابتها راه یابد. راقم این سطور معتقد است مشکل باشگاه هایی نظیر میلان و بارسلونا، فیرپلی مالی نیست. بلکه خرج کردن بیش از اندازه پول برای کسب موفقیتهای مقطعی است. باشگاه بارسلونا نیمار، فوق ستاره برزیلی خود را به قیمت گزاف 222 میلیون یورو فروخت. اگر چه این فروش شکست بزرگی برای بارسلونا تلقی میشد اما رقم خیره کننده 222 میلیون یورو را برای این باشگاه به ارمغان آورد. این باشگاه برای جبران فقدان فوق ستاره برزیلی خود، طی چند سال دمبله، کوتینیو و گریزمان را مجموعا با رقم 355 میلیون یورو به خدمت گرفت. این 3 بازیکن کماکان تاثیر مثبتی در ترکیب بارسلونا نداشته اند. این در حالی است که بایرن مونیخ برای به خدمت گرفتن وینگر تاثیرگذار خود سرژ گنابری، تنها 8 میلیون یورو پرداخت کرد!سرژ گنابری بازیکن موفق بایرن مونیخ. این باشگاه در سوپرلیگ حضور نداردنتیجه!اما در نهایت که چه؟ سوپرلیگ سرانجام با انصراف 6 باشگاه بزرگ انگلیسی شکست خورد. اما باید توجه داشت که این ایده مخرب میتواند در آینده مجددا ظهور کند. ای کاش باشگاه های مطرح فوتبال اروپا با الگوبرداری از بایرن مونیخ، به پرورش بازیکنان مستعد بپردازند و قیمت بازیکنان را بالا نبرند. فوتبال پرطرفدارترین ورزش دنیاست و میلیونها کودک شبها با رویای فوتبالیست شدن سر بر بالین میگذارند. امید است این ورزش پرطرفدار و مهیج، به یک تجارت کثیف تبدیل نشود!</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 16:03:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس! دخترها میخواهند فریاد بزنند</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-yfoc9w2oyjxx</link>
                <description>میگویند در گذشته های خیلی دور، زن سالاری در جوامع انسانی به شدت رواج داشت. مردم زنان را موجوداتی زایا و مقدس میدانستند و مردان را سترون. آنها فکر میکردند زنان تنها به نیروی جسمی مردان نیاز دارند و مرد نقشی در تولید مثل ندارد. با گذشت زمان، کم کم فهمیدند نه آقا اینجوریها هم نیست! زنان مجرد بچه دار نمیشوند و مردان هم در تولید مثل نقش دارند.تقریبا از آن موقع ها بود که مردسالاری در جوامع مختلف پا گرفت. مردها با تکیه بر قدرت جسمی خود، زنان را خانه نشین کردند و خود اداره امور را به دست گرفتند. تا همین صد سال پیش، زنها در خیلی از جوامع حق رای نداشتند، به طور گسترده محدود میشدند و در بسیاری از موارد صرفا ابزاری بودند برای فرونشاندن میل جنسی مردان.در کشور ما هم اوضاع خیلی متفاوت نبود، نشان به آن نشان که در کل تاریخ مکتوب 2500 ساله ایران، تنها 2 زن به حکومت رسیده اند. یعنی چنان چه در انتخابات سال بعد، یک زن به ریاست جمهور برسد، بعد از حدود 1500 سال، ما دولتی با ریاست یک زن خواهیم داشت.گفتنی ها در مورد وضعیت زنان در ایران، بسیار است. زنان ایرانی از هر طیفی که باشند، وضعیت خود را مطلوب نمیبینند. آنها ناراحتند. از لمسها و نگاه های بی شرمانه که روی بدن بی رمق و زیبایشان میدود. از متلکهایی که هر روز میشنوند و مجبورند خود را به نشنیدن بزنند. از شنیدن مرتب جمله &quot;تو دختری&quot; متنفرند و از محدودیتهایی که به خاطر جنسیتشان بر آنها تحمیل شده. صرفا به خاطر جنسیت!اما حرف امروز من، مساله زنان نیست. انتقادیست از آموزش و پرورش. این روزها در فضای مجازی، صحبت از کتابیست به نام سبک زندگی دختران. عده زیادی معتقدند این کتاب به دختران می آموزد که مطیع، سر به زیر، تسلیم و به بیانی غیرمحترمانه، تو سری خور و مفلوک باشند. بررسی کتاب نشان میدهد ادعای این گروه، چندان هم پربیراه نیست.برای مثال بیاییم درس بیست و پنجم را مرور کنیم. بشری مادر شاغل و جوانی است. وی در اثر کار کردن، فرصتی برای آشپزی و رسیدگی به پسرش ندارد. همچنین کتاب القا میکند که وی جای یک &quot;تازه داماد&quot; را گرفته. همچنین کتاب از زبان یکی از خواستگاران سابق بشری که وکیل دادگستری بوده اعلام میکند بیشتر مصائب و مشکلات خانواده ها ناشی از کار کردن زنهاست. در پایان داستان، به نظر میرسد نویسنده میخواهد بگوید سیاست ما مقابله با اشتغال زنان نیست. برای همین شخصیت ضحی را وارد ماجرا میکند.زنی پا به ماه و خوشحال که صرفا یک اشتغال کوچک خانگی دارد. زنی که برخلاف بشری، با ورودش شادی و نشاط به محیط خانه بازمیگردد. بنده حقیر قصد کوچک شمردن امور خانه یا زنان خانه دار را ندارم. اما به این نیز معتقدم که امور منزل، صرفا وطیفه زن نیست که انتظار داشته باشیم مردان لم بدهند و فوتبال ببینند و زنها به رفق و فتق امور بپردازند!حال به فصل اول سر میزنیم. جایی که فیروزه را میشناسیم. دختری سرکش که لباسهای پسرانه میپوشد و دوست دارد سر به سر برادرش بگذارد. ماشین فیروزه وسط راه خراب میشود تا رضوان خانم و دخترش زیبا او را به خانه خودشان ببرند و منتظر باشند &quot;مردها&quot; بیایند و ماشین را تعمیر کنند! آنجاست که فیروزه در می یابد باید مثل زیبا لباسهای لطیف دخترانه بپوشد و با سرکشی نکردن، محیط خانه را بانشاط و شاد! نگه دارد.اگر میخواهید بدانید ما چقدر از دنیا عقبیم، فیلم زیبای &quot;جانگوی زنجیرگسسته&quot; را ببینید. شاهکاری از کوئنتین تارانتینو که دو سال پیش از جنگ انفصال آمریکا را روایت میکند. در این فیلم ، تمام کارهای مهم و &quot;مردانه&quot; برعهده &quot;کالوین&quot; است و خواهر او یعنی &quot; لارا&quot; همواره لبخندی مصنوعی بر لب دارد و به کارهای بیهوده و به تعبیری &quot;زنانه&quot; اشتغال دارد. در حالی که جهان در قرن 21 سیر میکند، کتاب درسی میخواهد ما را به قرن 19 و چه بسا عقب تر برگرداند!عقب ماندگی آموزش و پرورش اگر چه در خصوص پسران مشهود است اما در مورد دختران بسیار شدیدتر است. دختران امروزی، حتی در خانواده های مذهبی ، دیگر به زندگی مادران خود قانع نیستند و حقوقی برابر با پسران را طلب میکنند. در ایران امروز پسرها میرقصند و دخترها فوتبال بازی میکنند. سالهاست که سیمای جوان ایرانی تغییر کرده. جوان امروزی ایرانی دیگر نمیخواهد و حتی اگر بخواهد، نمیتواند با ارزشها و هنجارهای دهه های پیشین زندگی کند.  کلیشه های جنسیتی به سرعت در حال شکستن است و تغییر آن نیز به هیچ طریقی ممکن نخواهد بود. دخترها دیگر نمیخواهند ساکت باشند، آنها میخواهند فریاد بزنند.</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 13:17:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیو لازار، مردی از سرزمین آبی و سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%88-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-cxcuqot9s1bs</link>
                <description>ادبیات فرانسه، سرآمد ادبیات رمانتیک در جهان است. فرانسوی ها به خوبی با احساسات انسانی آشنا هستند و بی هیچ شکی، همین احساسات را به خوبی در قالب هنر میگنجانند. همه ما با آثاری از ویکتور هوگو، بالزاک، الکساندر دوما و ... آشنا هستیم. نثر روان و دلنشین آثار فرانسوی باعث میشود که خواننده آثار فرانسوی، بی هیچ دردسری با کتاب مد نظر ارتباط برقرار کند. مستعمرات فرانسه، عموما همین خصوصیات را کمابیش به ارث برده اند اما پربیراه نیست اگر بگوییم در کبک، ایالتی فرانسوی زبان در کانادا، این مساله پررنگ تر است. کانادا را با مهاجرت ایرانیان، سرما، مدرنیته، رمان فراموش نشدنی آن شرلی و فیلمهای زیبایی چون &quot;بروکلین&quot; و &quot;بوسه و گریه&quot; میشناسیم.این بار قصد دارم شما را با اثری از سینمای کانادا آشنا کنم که به زبان فرانسوی ساخته شده. هم لطافت یک اثر تمام عیار فرانسوی را دارد و هم اصالت یک فیلم کانادایی.فیلم با یک نما از مدرسه ای در مونترال آغاز میشود. دختری با چشمان رنگی و موهای طلایی به نام آلیس، با دوست و همکلاسیش سیمون، که پسری رنگ پریده است، صحبت میکند. حین صحبت، آلیس به یاد سیمون می آورد که امروز نوبت سیمون است که شیر را بین همکلاسیها پخش کند. به عقیده نگارنده، بیننده تیزبین میداند که از همین ابتدا با یک فیلم پراحساس و زیبا طرف خواهیم بود که درد، عشق، ترس و ناامیدی را به تصویر میکشد.هشدار: متن زیر حاوی اسپویل است، اما به نظر من علیرغم اسپویل شدن، این فیلم ارزش بارها دیده شدن را دارد.سیمون پس از برداشتن شیرها، به سمت کلاس میرود و معلم خود را مرده می یابد. مارتین لاشانس، معلم آنها خود را حلق آویز کرده است. علی رغم تلاش مسئولین مدرسه، آلیس نیز جسد بی جان معلم خود را میبیند. مدیریت مدرسه، جلساتی با حضور روانشناس برگزار میکند و ضمن رنگ آمیزی دیوار و تغییر دکوراسیون کلاس، به دنبال بهبود روحیه دانش آموزان است.از طرفی، ما در این هنگام با بشیر لازار آشنا میشویم. کسی که این فیلم به نام اوست. موسیو لازار مردیست قد بلند، چهارشانه، با سری بزرگ و موهای پرپشت تیره. ریش پروفسوری دارد و چشمان سیاهش خبر از نژاد عربیش میدهند. با این وجود ، وی همواره به آرامی و شاید بسیار نامطمئن گام برمیدارد. اهل مطالعه است اما هنوز چندان با محیط کانادا خو نگرفته. لازار با بیان این که سابقا در الجزایر به معلمی میپرداخته و تبعه دائمی کاناداست، صاحب شغل معلمی میشود.از اینجا ما با لازار بیشتر آشنا میشویم و همزاد پنداری میکنیم. وی خود را به نام &quot;بشیر لازار&quot; معرفی میکند. بشیر یعنی حامل اخبار خوب و لازار یعنی خوش شانس. نامی که طی آشنایی با موسیو لازار میفهمیم طنز تلخی درون خود دارد. لازار، در اولین اقدام به مخالفت با سیستم مطالعه گروهی کانادا برمیخیزد و دانش آموزان را وادار به پذیرش دیسپلین مختص &quot;ما جهان سومی ها&quot; میکند. آموزش به روش فردی و توسط معلم.لازار همچنین اقدام به تنبیه بدنی سیمون میکند. اتفاقی که نخستین تذکر را برایش به همراه دارد. به مرور والدین یکی از دانش آموزان (ماری) نیز از او میخواهد که صرفا به دخترشان آموزش دهد و از تربیت او بپرهیزد. زیرا لازار با کانادایی ها &quot;تفاوت&quot; دارد. با این وجود، لازار بین دانش آموزان و معلمان دیگر بسیار محبوب است. تا جایی که همگی بشیر را میپذیرند، معلمان مرد او را محرم درد و دلهایشان میدانند و معلمی به نام کلر، به او دل میبندد. دانش آموزان آنقدر دوستش دارند که هنگام عکس گرفتن و برای لبخند زدن، با صدای بلندی میگویند بشیییییییر تا خندان به نظر برسند. (راستی از آخرین باری که جلوی دوربین گفتیم سییییب، چقدر میگذرد؟)بشیر کارش را در دیکته، با کتابی از بالزاک شروع میکند. کتابی که برای کودکان بسیار سنگین است. اما کودکان را با مفهومی به نام شفیره یا پیله آشنا میکند.بشیر رازی در سینه دارد. همسر او به جرم نگارش کتابی در رد طرح آشتی ملی الجزایر، به همراه کودکانش به آتش کشیده شده. همچنین وی نه تبعه دائمی، که پناهنده ایست در تکاپوی پذیرفته شدن. همچنین وی هرگز معلمی نکرده و مدیر یک رستوران بوده است. بشیر همواره پرسشهای کودکان در مورد الجزایر را بی پاسخ میگذارد. هر چند آلیس به تنهایی در مورد الجزایر تحقیق میکند و آن کشور را &quot;کشور آبی و سفید&quot; می نامد.بشیر متوجه میشود سیمون از رفتار صمیمانه مارتین لاشانس (معلم فقید) بسیار آزرده خاطر بوده و به طور کلی رفتار پرخاشگرانه ای دارد. سیمون خود را مقصر مرگ مارتین میداند.همچنین بشیر به بلوغ ذهنی اعجاب برانگیز آلیس پی میبرد. آلیس کتاب &quot;سپید دندان&quot; را به بشیر میدهد. بشیر با مطالعه آن به نکته جالبی پی میبرد. آلیس، طرفدار این کتاب است زیرا در آن &quot;گرگ خودش را اهلی میکند اما در طبیعت به زندگی ادامه میدهد&quot;. آلیس بر این برداشت با تایید علاقه اش به گرگها صحه میگذارد. بشیر کتابی دیگر به آلیس هدیه میدهد و به او میگوید که آلیس انقدر بزرگ هست که کتابهای بزرگسالان را مطالعه کند.علاقه و ارتباط عاطفی بین آلیس و بشیر بسیار زیاد است. آلیس به خوبی بشیر را میفهمد و درک میکند. سرانجام بشیر در دیداری، به مادر آلیس میگوید که دخترش به بلوغ کامل ذهنی رسیده.در اواخر سال تحصیلی، دانش آموزان میخواهند در مورد مرگ مارتین با بشیر سخن بگویند. به نظر میرسد سخن کلیدی را از &quot;ماری&quot; میشنویم: &quot; ما نترسیده ایم، بزرگترها ترسیده اند&quot;سیمون با گریه میگوید که خود را مقصر مرگ مارتین میداند. تمام سخنان و بغضهای تلنبار شده را خالی میکند و راحت میشود. دردسرهای بشیر در اینجا به اوج میرسد و به دلیل سخن گفتن از خشونت (مرگ) و دروغ گفتن در خصوص سابقه تدریس و تبعه دائم کانادا بودن، اخراج میشود. با این وجود مدیر مدرسه اجازه میدهد بشیر در آخرین کلاس خود حاضر شود. در زنگ انشا که موضوعش را بشیر پیشتر مشخص کرده. &quot;بی عدالتی&quot;در زنگ انشا، بشیر انشای خود را میخواند تا دانش آموزان تصحیحش کنند. بشیر از زندگی پر رنج خود میگوید. از پیله هایی که در درختی لانه کرده بودند تا پروانه شوند، اما با یک آتش سوزی، پیله ها و درخت از بین میروند. به این ترتیب، بشیر داستان زندگی خود را نقل میکند.در پایان کلاس، همه دانش آموزان میروند اما آلیس متوجه میشود که بشیر زندگی خود را تعریف کرده و در عین حال، با این انشا ، با دانش آموزانش وداع کرده است. آلیس در حالی که چون ابر بهار میگرید، معلمش را بغل میکند و این فیلم زیبا با همین نما، به پایان میرسد.در پایان، لازم میدانم از عزیزانی که پرچانگی این حقیر را تحمل کرده اند، سپاسگزاری کنم.بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستتسر خم می سلامت، شکند اگر سبویی </description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 18:54:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتباسی از ترانه مشهور بلا چاو</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%88-nryivutzt0yc</link>
                <description>یک روز که از خواب برخاستموطن را در اشغال دشمن دیدمخداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا!ای مبارز که به نبرد خصم میرویمرا نیز با خود همراه کنخداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا! شهادت، موهبتی ارزشمند استهنگامی که کشته شدممرا در کوه های میهنم به خاک بسپارخداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا!ای مبارز!بگذار تا بر مزارم گل سرخی برویدبگذار تا آیندگان ، مدهوش زیبایی این گل شوندبگذار تا آیندگانبگویند این گل زیبا،بر مزار یک مبارز روئیده استمبارزی که برای وطن و آزادی، جام شهادت سرکشیده!خداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا! خداحافظ ای زیبا!&quot; بنده شاعر یا نویسنده نیستم، فقط به خاطر علاقه شدید به این آهنگ انقلابی، دست به قلم شدم&quot;</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 14:17:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان &quot;دوشنبه هایی که تو را میدیدم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-raoedsvcrzob</link>
                <description>چند وقت پیش، به دلیل مشغله های شدید فکری، به شدت احتیاج داشتم تا کتابی سبک پیدا کنم و کمی دور از زندگی روزمره، به مطالعه مشغول شوم.کتابی که انتخاب کردم، کتاب &quot;دوشنبه هایی که تو را میدیدم&quot; اثر لئا ویازمسکی، نویسنده و بازیگر نسبتا گمنام فرانسوی بود. لئا ویازمسکی را پیش از این هرگز نمیشناختم و صرفا در جستجوی آرشیو کتابراه به این کتاب برخوردم و چند روز لذت بخش را با این کتاب صرف کردم.کتاب به طور عمده حول محور 3 شخصیت میچرخد و این سه شخصیت، راویان این کتاب هستند.1) کلارا، دختری جوان و دلفریب که در شهر پاریس به پیش خدمتی مشغول است. وی دختری ساده، کم حرف و با افکاری قدیمی است که از نداشتن خانواده ای بزرگ و شاد رنج میبرد. رویاهای وی در نظر خانواده اش بسیار کوچک و  بی ارزش است. 2) کلمان، پیرمردی است تنها که دوشنبه ها برای صرف یک غذای تکراری به رستوران محل کار کلارا میرود. وی از شلوغی بیزار است و پیش از ورود مشتریان فراوان، رستوران را ترک میکند.کلمان در دوران جنگ جهانی دوم همسر باردار خود را از دست داده و با ظلم و اشغالگری نازیها جنگیده است. وی با گربه خود مارکوس و کتابهای فراوانش زندگی میکند. 3) باستین، پسری است خوش دل که در یک کافه کار میکند و دل در گرو کلارا دارد. باستین کمی در قضاوت عجول اما در نهایت، بسیار مهربان و دوست داشتنیست.داستان با روایت کلارا شروع میشود، کلارا سخنان مفهومی و دید نسبتا عمیقی به زندگی دارد و این همان چیزی است که نسل جوان امروزی بهره چندانی از آن ندارد. کلارا به مرور جذب پیرمردی میشود که نامش را نمیداند. برای همین در ابتدای داستان او را &quot;آنری&quot; خطاب میکند.پیرمرد نیز متقابلا احساس متقابلی دارد. احساسی که بین کلارا و کلمان شکل میگیرد، از نوع پدربزرگ - نوه ایست.به مرور و آشنایی این دو، سبب زنده شدن روح کلمان و بازیابی اعتماد به نفس کلارا میشود. کلارا با تکیه بر دلگرمیها و نصایح پدربزرگ، یاد میگیرد که چگونه عشق بورزد، میهن پرست و شجاع باشد و عشق باستین را بپذیرد. در کنار نویسندگی خوب، نمیتوان از ترجمه گیرا و جذاب خانم صدف محسنی نیز گذشت که الحق، شیوایی قلم خارق العاده ای دارند.این کتاب شیرین و کوتاه، اگرچه در زمره آثار برتر تاریخ نمیگنجد، اما میتواند برای چند روز، مرحم زخمهایی باشد که از روزگار خورده ایم.</description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 13:37:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی خودمونی فیلم Second act</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein.vahdat95/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-second-act-oq6uvi2t7ozq</link>
                <description>خوب اولش بگم سلام!من یه بلاگر قدیمی که مدتها تو سرویسهای وبلاگنویسی مختلف مینوشتم و تصمیم گرفتم ویرگولم امتحان کنم. خوب، من یه نقدکننده حرفه ای نیستم و صرفا نظراتمو مینویسم.اول از همه بگم که جنیفر لوپر هر چقدرم مشهور باشه، من فیلم زیادی ازش ندیدم. آشنایی من باهاش برمیگرده به شهرتی که تو ایران داره و چند تا آهنگی که سال 88، دوست عزیز و فیلسوفم آقا مهدی ریخت تو فلش و من گوش دادم. میتونم بگم اولین فیلمی بود که چند وقت پیش ازش دیدم و خوب، زیادم غافلگیر نشدم. دقیقا همونی بود که فک میکردم.فیلم &quot;second act&quot; به معنای واقعی کلمه یه فیلم متوسط آمریکایی بود. با همون پیامهای مشابه و کلیشه ای، با همون ماجراهای بی سر و ته و ناگهانی. ماجراهایی که معلوم نیست چطور به هم ربط پیدا میکنن. روزهای بدی که به سرعت میگذرن و روزهای خوبی که پشت هم میان.خوب زندگی واقعی اصلا اینجوری نیست. من فک نمیکنم تو زندگی واقعی بشه روزای بد رو به همین راحتی رد کرد. خوب، البته که این یه فیلم کاملا عامه پسنده و قرارم نیست شاهد یه شاهکار باشیم. روند داستان طوریه که سورپرایزی در کار نیست و اعتراف میکنم در قسمتهایی انقدر کند بود که داشت خوابم میگرفت و زدم جلوتر.با این وجود، صحنه های کمدی فیلم بسیار بسیار بانمک از آب در اومدن، به طوری که من خیلی خندیدم. صحنه های جالب صحبت به زبان ماندارین، مسابقه قایق رانی، رزومه تقلبی و خیلی مسائل دیگه. خوشبختانه خیلیم صحنه های عاشقانه غلیظی نداره و یکی از نکاتی که باعث میشه من نتونم کل فیلمو با یه شیفت دیلیت پاک کنم، همینه. ونسا هاجنز، یکی دیگه از جذابیتهای این سریاله و به نظر نقششو در حد یه فیلم متوسط، خیلی خوب بازی کرده. اما بی انصافیه اشاره نکنم که با وجود پیامهای کلیشه ای، فیلم به خوبی نشون داد که گاهی خود حقیقی انسانها، دوست داشتنی تر از چیزیه که تلاش داریم بهش برسیم :) </description>
                <category>حسین وحدت</category>
                <author>حسین وحدت</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 22:32:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>