<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین خلیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hossein_khalili</link>
        <description>سلام من حسین هستم
با 8 سال تجربه گسترده در طراحی محصول، من عاشق خوندن و نوشتن در مورد دیزاین و مدیریت دیزاین هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 10:31:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1495/avatar/WkTSju.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین خلیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@hossein_khalili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا نمی‌توانیم یک تیم خلاق داشته باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-wrw0cnfatxpj</link>
                <description>این جمله را امروزه از بسیاری از مدیران می‌شنویم: &quot;ما دوست داریم تیم‌مان خلاق باشد، اما اینطور نیست.&quot; همکاری‌ای که انتظار داریم، بین اعضا شکل نمی‌گیرد. چطور می‌توانیم این مشکل را حل کنیم؟ در این مقاله قصد دارم به این موضوع بپردازم که پایه‌های یک تیم خلاق چیست و چگونه می‌توان تیمی را در مسیر خلاقیت هدایت کرد.خلاقیت؛ یک ویژگی ذاتی یا یک مهارت اکتسابی؟اولین نکته‌ای که باید بدانیم این است که خلاقیت یک ویژگی ذاتی نیست که فقط در برخی افراد وجود داشته باشد. همه انسان‌ها استعداد خلاق بودن را در خود دارند، اما اینکه آیا فرصت شکوفایی این استعداد به آن‌ها داده شده است یا نه، مسئله‌ای است که باید به آن بپردازیم.برای داشتن یک تیم خلاق، پنج مرحله‌ای که در ادامه توضیح می‌دهم، ضروری است:1. آرامش روانیآرامش روانی به این معناست که اعضای تیم بتوانند بدون ترس از قضاوت شدن یا تحقیر شدن، در فضایی امن ضعف‌های خود را بیان کنند. برای مثال، اگر من در یک تیم نباشم که بتوانم بگویم فلان موضوع را نمی‌دانم، این ترس باعث می‌شود اطلاعات غلط ارائه کنم یا سکوت کنم.در بسیاری از تیم‌ها، ترس از قضاوت باعث می‌شود افراد درباره دانسته‌هایشان دروغ بگویند. این مساله می‌تواند مسیر حل مسئله را به اشتباه ببرد. به عنوان مدیر، وظیفه شما ایجاد فضایی است که اعضا احساس امنیت کنند و بتوانند به‌راحتی ضعف‌ها یا مشکلات خود را بیان کنند.2. قابل اعتماد بودنتمام اعضای تیم باید به‌گونه‌ای عمل کنند که دیگران به آن‌ها اعتماد داشته باشند. این اعتماد به این معناست که هرکسی وظیفه‌ای را برعهده بگیرد، تمام توان خود را برای انجام آن به کار ببرد.برای ایجاد این اعتماد، باید به افراد آزادی و مسئولیت بدهید. از مدیریت جزئی و بیش از حد خودداری کنید و با ارائه بازخورد موثر، ضعف‌های مدیریت زمان یا عملکرد آن‌ها را در بلندمدت بهبود دهید. اگر بیش از حد افراد را کنترل کنید، آن‌ها را به انسان‌هایی تنبل تبدیل می‌کنید که بدون نظارت شما، انگیزه‌ای برای کار کردن ندارند.3. ساختار شفافمسئولیت‌های واضح و دقیق برای هر فرد تعیین کنید. هر فرد باید بداند مسئول چه چیزی است و چه خروجی‌ای از او انتظار می‌رود. همچنین لازم است افراد بدانند که وظایف آن‌ها به یکدیگر وابسته است و همه در راستای یک هدف مشترک تلاش می‌کنند.در این مرحله، ابزارهایی مانند OKR (Objectives and Key Results) می‌توانند مفید باشند. تیم باید یک هدف واضح داشته باشد که اعضا برای رسیدن به آن تلاش کنند. اگر مراحل قبلی به‌خوبی اجرا شده باشد، در این مرحله اعضای تیم معمولاً خودشان با شناخت نقاط قوت و ضعف یکدیگر، وظایف را به بهترین شکل تقسیم می‌کنند.4. معناهیچ‌کس دوست ندارد کاری بی‌معنی انجام دهد. داشتن استراتژی برای اهداف بلندمدت بسیار مهم است. حتی اگر هدف برای شما به عنوان مدیر روشن باشد، باید مطمئن شوید که تمام اعضای تیم نیز اهمیت و ارزش هدف را درک کرده‌اند.این درک از ارزش، به‌طور مستقیم روی کارایی افراد تاثیر می‌گذارد و تمرکز آن‌ها را افزایش می‌دهد. اگر افراد حس کنند که کاری که انجام می‌دهند ارزشمند است، با انگیزه بیشتری به آن می‌پردازند.5. خلق ارزشدیدن نتیجه‌ی کار همیشه لذت‌بخش است. یکی از مشکلات رایج مدیران این است که گزارش‌دهی نتایج کار تیم را نادیده می‌گیرند.بسیاری از افراد بعد از اتمام یک پروژه، فوراً به سراغ پروژه بعدی می‌روند و زمان کافی برای ارزیابی نتایج و قدردانی از تلاش تیم نمی‌گذارند. این کار باعث می‌شود اعضای تیم احساس کنند کارشان بی‌ارزش است یا نتیجه‌ای ندارد. به عنوان مدیر، باید از اعضای تیم برای کارهای خوبشان تشکر کنید و حتی اگر نتیجه‌ای رضایت‌بخش نبود، دلایل آن را با تیم بررسی کنید. این کار حس مشارکت و ارزشمندی را در تیم تقویت می‌کند.مدیر تیم خلاق؛ نقش و مسئولیت‌هابا رعایت این پنج مرحله، می‌توانید تیمی داشته باشید که هر روز برای بهتر شدن تلاش کند. چنین تیمی اهداف مشخص و مشترکی دارد و به‌صورت ناخودآگاه در مسیر خلاقیت و نوآوری قرار می‌گیرد.شما به عنوان مدیر، در این شرایط می‌توانید انرژی خود را صرف مسائل کلان‌تری مانند تعیین استراتژی بلندمدت یا طراحی نقشه راه (Roadmap) کنید. اما نکته‌ای که نباید فراموش کنید، مدیریت هوشمندانه اعضای تیم است.برخورد با اعضای ناکارآمددر این مسیر ممکن است افرادی وارد تیم شوند که علاقه‌ای به طی کردن این مسیر نداشته باشند. برای مثال، اگر فردی به دلیل عدم توانایی در پذیرش ضعف‌های خود همکاری‌های لازم را انجام نمی‌دهد، باید تلاش کنید این مشکل را حل کنید. اما اگر این تلاش‌ها نتیجه نداد، باید قاطعانه تصمیم به اخراج او بگیرید.شاید این فرد در نگاه اول نیروی خوبی به نظر برسد، اما رضایت و عملکرد کل تیم همیشه مهم‌تر از رضایت یک فرد است. به یاد داشته باشید که همکاری درست و مهارت‌های نرم (Soft Skills) اعضای تیم پایه و اساس موفقیت در تمامی مراحل بالا است.از همین امروز شروع کنید!با رعایت این نکات، تیمی خواهید داشت که نه‌تنها خلاق است، بلکه به صورت خودگردان عمل کرده و مسیر موفقیت را برای خود و سازمان شما هموار می‌کند.</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 14:48:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور تغییر روند مصاحبه به ما در جذب بهتر کمک کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-sxl1q2per1kw</link>
                <description>فرآیند یافتن استعداد مناسب هم یک هنر است و هم یک علم. مانند بسیاری از سازمان‌ها، ما نیز به شدت به task-assignment برای ارزیابی متقاضیان در دوره انتخاب تکیه می‌کردیم. با اینکه این روش مدتی با موفقیت عمل می‌کرد، ما تمام سوالات و نقایص قابل ملاحظه‌ای در فرآیند مشاهده کردیم که هم به متقاضیان و هم به تیم‌های ما ضرر می‌زد.برای حل این مشکلات، ما به جای ارسال تسک برای متقاضیان از آنها خواستیم در یک whiteboarding challenge شرکت کنند. این تغییر نه تنها قابلیت ارزیابی مؤثرتر متقاضیان را بهبود بخشید، بلکه تمام تجربه فرآیند جذب استعداد را تحول داد. در ادامه دلایل این تغییر و اثرات مثبت آن بر فرآیند انتخاب ما شرح داده می‌شود.مشکلات task-assignmentطولانی بودن فرآیند برای متقاضیان و ارزیابانروش ارسال تسک عمدتاً از متقاضیان می‌خواهد ساعت‌ها یا روزهایی را صرف تکمیل یک پروژه خارج از مسئولیت‌های روزانه‌شان کنند. اگرچه این روش می‌تواند مهارت‌های فنی را نشان دهد، اما باری نابرابر بر دوش متقاضیان می‌گذارد، به ویژه آن‌هایی که شغل تمام‌وقت یا تعهدات شخصی دارند.برای تیم‌های استخدام نیز ارزیابی تسک‌های طولانی و پیچیده می‌تواند به همان اندازه زمان‌بر باشد. این موضوع تصمیم‌گیری‌های استخدامی را به تأخیر می‌اندازد و می‌تواند هر دو طرف را ناامید کند.عدم بازخورد فوریفرآیند سنتی task-assignment معمولاً شامل ارسال کار توسط متقاضیان است که به طور مستقل توسط ارزیابان بررسی می‌شود. این مدل غیرهمزمان فرصت‌های شفاف‌سازی یا بهبود تدریجی را محدود می‌کند. متقاضیان بازخوردی در مورد فرآیند فکری خود دریافت نمی‌کنند و ارزیابان اغلب از بینش‌های کلیدی در مورد چگونگی رویکرد متقاضیان به حل مسئله محروم می‌شوند.نگرانی‌های عدالت و دسترسی‌پذیریهمه متقاضیان منابع یا زمانی برابر برای اختصاص به task-assignment ندارند. کسانی که مسئولیت‌های مراقبتی دارند یا به ابزار و نرم‌افزارها دسترسی محدود دارند، ممکن است این وظایف را چالش‌برانگیزتر بیابند که باعث ایجاد یک مزیت ناعادلانه برای دیگران می‌شود. این نابرابری تنوع در گروه متقاضیان را کاهش می‌دهد.دلایل استفاده از Whiteboarding Challengeحل مسئله تعاملیچالش‌های Whiteboarding بر همکاری در زمان واقعی تأکید دارند. در طول این جلسات، متقاضیان و ارزیابان با هم بر روی مشکلات مرتبط کار می‌کنند و یک نمایش اصیل از مهارت‌های حل مسئله ارائه می‌دهند. برخلاف task-assignment ایستا، whiteboarding challenge طبیعت تعاملی بیشتر محیط‌های کاری را شبیه‌سازی می‌کند.تمرکز بر فرآیند، نه فقط نتیجهبه جای قضاوت صرفاً بر اساس خروجی نهایی، جلسات whiteboarding challenge به ارزیابان این امکان را می‌دهد که نحوه فکر کردن متقاضیان را بسنجند. آیا آن‌ها سؤالات روشن‌کننده می‌پرسند؟ آیا می‌توانند هنگام دریافت اطلاعات جدید تطبیق پیدا کنند؟ این تمرکز بر فرآیند حل مسئله درک جامع‌تری از توانایی‌های متقاضی فراهم می‌کند.کارآمدی و انصافچالش‌های Whiteboarding برای مختصر بودن طراحی شده‌اند و اغلب بیش از یک ساعت طول نمی‌کشند. این ساختار بار زمانی را برای متقاضیان به حداقل می‌رساند و در عین حال تضمین می‌کند که ارزیابان می‌توانند به سرعت تصمیمات آگاهانه بگیرند. علاوه بر این، متقاضیان از ابزارهای رایج مانند یک وایت‌برد یا پلتفرم آنلاین مشترک استفاده می‌کنند که سطح بازی را برابر می‌کند.پیاده‌سازی whiteboarding challengeطراحی چالش‌هاکلید whiteboarding challenge مؤثر طراحی چالش‌هایی است که تعادل بین دشواری و مرتبط بودن را برقرار کنند. هر چالش باید:سناریوهای واقعی را که متقاضیان در این نقش با آن مواجه خواهند شد، منعکس کند.مهارت‌های فنی و بین‌فردی مانند ارتباط و همکاری را آزمایش کند.برای مثال، به جای درخواست از متقاضیان برای حل مشکلات انتزاعی، ما موقعیت‌هایی را ارائه می‌دهیم که پروژه‌هایی را که در سازمان ما با آن‌ها مواجه خواهند شد، بازتاب دهند.به یاد داشته باشید که از استفاده از مشکلات واقعی که سازمان شما در حال حاضر با آن‌ها مواجه است اجتناب کنید. انجام این کار می‌تواند اعتماد متقاضیان را از بین ببرد، زیرا ممکن است آن را به عنوان تلاشی برای بهره‌برداری از مهارت‌هایشان به صورت رایگان تلقی کنند.آموزش ارزیابانیک فرآیند whiteboarding challenge موفق به ارزیابان ماهر وابسته است. ما تیم خود را آموزش دادیم تا:از معیارهای عینی برای ارزیابی متقاضیان استفاده کنند.نه تنها به مهارت فنی بلکه به مهارت‌های نرم مانند کار تیمی و سازگاری نیز توجه کنند.بازخورد سازنده‌ای در طول و بعد از جلسه ارائه دهند.بهبود تدریجیما چالش‌های whiteboarding challenge خود را بر اساس بازخوردهای متقاضیان و مصاحبه‌کنندگان به طور مداوم اصلاح می‌کنیم. این تضمین می‌کند که فرآیند عادلانه، جذاب و با نیازهای رو به رشد نقش‌هایی که برای آن‌ها استخدام می‌کنیم، همسو باقی بماند.تأثیر بر جذب استعدادبهبود تجربه متقاضیانمتقاضیان به طور مداوم گزارش می‌دهند که whiteboarding challenge جذاب‌تر و کمتر استرس‌زا از task-assignment سنتی هستند. آن‌ها از فرصت نمایش مهارت‌های خود در زمان واقعی و دریافت بازخورد فوری که به رشد آن‌ها کمک می‌کند، قدردانی می‌کنند، صرف‌نظر از نتیجه استخدام.دقت بالاتر در استخدامارزیابی‌های زمان واقعی بینش‌های عمیق‌تری در مورد توانایی‌ها و فرآیندهای تصمیم‌گیری متقاضیان ارائه می‌دهند. با تمرکز بر رفتارها و الگوهای فکری قابل مشاهده، تصمیمات استخدامی را بر اساس تصویری کامل‌تر از پتانسیل متقاضی اتخاذ می‌کنیم.گسترده‌تر شدن گروه متقاضیانکاهش نیازهای زمانی و منابع فرآیند ارزیابی به ما امکان جذب طیف گسترده‌تری از متقاضیان را داده است. کسانی که قبلاً ممکن بود به دلیل بار task-assignment انصراف دهند، اکنون بیشتر مایل به شرکت هستند.درس‌های آموخته‌شده و بهترین شیوه‌هاساده شروع کنید: با چالش‌های ساده‌ای که مهارت‌های اصلی را آزمایش می‌کنند، شروع کنید، سپس به تدریج با پیچیدگی بیشتری فرآیند خود را اصلاح کنید.انتظارات را به وضوح منتقل کنید: دستورالعمل‌ها و معیارهای موفقیت را به روشنی در اختیار متقاضیان قرار دهید تا احساس آمادگی کنند.بازخورد را بپذیرید: به طور مرتب بازخورد متقاضیان و ارزیابان را جمع‌آوری و اعمال کنید تا تجربه را بهبود بخشید.بر همکاری تمرکز کنید: چالش‌هایی طراحی کنید که گفتگو و کار تیمی را تشویق کنند تا پویایی‌های دنیای واقعی را شبیه‌سازی کنند.نتیجه‌گیریجایگزینی task-assignment با whiteboarding challenge فرآیند جذب استعداد ما را متحول کرده است. با تمرکز بر همکاری در زمان واقعی، ارزیابی عادلانه و بازخورد عملی، نه تنها نتایج استخدام را بهبود بخشیده‌ایم، بلکه تجربه متقاضیان را نیز ارتقا داده‌ایم.اگر سازمان شما هنوز به task-assignment تکیه دارد، ممکن است زمان آن رسیده باشد که رویکرد خود را بررسی کنید و این تغییر را در نظر بگیرید.</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 12:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده کردن پیچیدگی: شش قانون برای احیای سازمان شما</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B4-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-mfgsgqo07tyf</link>
                <description>در دنیای امروز کسب‌وکار، شرکت‌ها با سطح بی‌سابقه‌ای از پیچیدگی مواجه هستند. جهانی‌سازی، پیشرفت‌های تکنولوژیکی و تغییر در ترجیحات مصرف‌کنندگان از سازمان‌ها بیش از هر زمان دیگری انتظار دارند. با این حال، روش‌های سنتی برای مقابله با پیچیدگی اغلب منجر به سیستمی سنگین و ناکارآمد می‌شود که نوآوری و مشارکت کارکنان را تضعیف می‌کند.ایو موریو، یکی از شرکای ارشد در گروه مشاوره بوستون، در مقاله‌ای بینش‌برانگیز، شش &quot;قانون هوشمندانه&quot; را معرفی می‌کند که به سازمان‌ها کمک می‌کند این چالش‌ها را از طریق تقویت همکاری و ساده‌سازی عملیات مدیریت کنند.مشکل: پیچیدگی‌زدگی در مقابل پیچیدگیبا افزایش پیچیدگی، بسیاری از سازمان‌ها به افزودن لایه‌های مدیریتی، فرآیندها و مشوق‌ها روی می‌آورند. این &quot;پیچیدگی‌زدگی&quot; هزینه‌های بالایی به همراه دارد. مدیران زمان زیادی را در جلسات یا تهیه گزارش‌ها صرف می‌کنند و فضای کمی برای همکاری معنادار با تیم‌هایشان باقی می‌ماند. کارکنان اغلب احساس سرخوردگی، بی‌انگیزگی و غیرمولد بودن می‌کنند.به جای انباشت دستورالعمل‌های رسمی، موریو یک رویکرد تحول‌آفرین پیشنهاد می‌کند: ساده کردن نحوه همکاری افراد برای حل مشکلات. این تغییر نیازمند توانمندسازی کارکنان و تمرکز بر همکاری هوشمندانه به جای تبعیت سختگیرانه است.قانون ۱: درک بهتری از کار همکاران ایجاد کنیدسوءتفاهم‌ها و ناهماهنگی‌ها اغلب باعث ناکارآمدی در محیط کار می‌شود. ایو موریو پیشنهاد می‌کند که مدیران باید کارکنان را تشویق کنند تا زمانی را صرف مشاهده و تعامل با یکدیگر کنند. با این کار، کارکنان می‌توانند بهتر چالش‌ها، محدودیت‌ها و اهداف نقش‌های مختلف را درک کنند. این درک عمیق‌تر باعث همکاری هوشمندانه‌تر و مؤثرتر می‌شود و به تیم‌ها کمک می‌کند تا بهتر با هم کار کنند.در طول حرفه‌ام به‌عنوان طراح، در سازمان‌های مختلفی کار کرده‌ام و به ارزش دخیل کردن توسعه‌دهندگان و سایر ذینفعان در فرآیند طراحی پی برده‌ام. این رویکرد تعاملی ارتباطات را بهبود می‌بخشد، تعهد قوی‌تری در تیم ایجاد می‌کند و به اشتراک‌گذاری دانش کمک می‌کند. با همسو کردن درک همه از چالش‌ها، محدودیت‌ها و اهداف، تیم به طراحی‌های بهتری در زمان کوتاه‌تر دست می‌یابد. این با دیدگاه ایو موریو مطابقت دارد که تشویق کارکنان به مشاهده و تعامل با یکدیگر باعث درک عمیق‌تر متقابل و همکاری هوشمندانه‌تر و کارآمدتر می‌شود.قانون ۲: افراد &quot;متصل‌کننده&quot; را تقویت کنیدبسیاری از شرکت‌ها برای تسهیل ارتباطات، لایه‌های مدیریتی اضافی را اجرا می‌کنند، اما این کار اغلب باعث می‌شود مدیران زمان بیشتری را در جلسات و کارهای اداری بگذرانند به جای اینکه به چالش‌های اصلی رسیدگی کنند. رویکرد مؤثرتر، شناسایی افرادی است که به طور طبیعی نقش متصل‌کننده بین بخش‌ها را ایفا می‌کنند. این &quot;متصل‌کننده‌ها&quot; می‌توانند همکاری و ارتباطات را به شکلی کارآمدتر تسهیل کنند. با دادن مسئولیت‌ها و اختیارات بیشتر به آن‌ها، سازمان‌ها می‌توانند این افراد را قادر سازند تا شکاف‌ها را مؤثرتر پر کنند، همکاری بین بخشی را بهبود بخشند و نتایج بهتری را ایجاد کنند.قانون ۳: قدرت بیشتری در اختیار افراد قرار دهیدبه‌عنوان مثال، در یک تیم طراحی، اغلب طراحان تازه‌کار یا کم‌تجربه هستند که بیشتر کارهای تعاملی را انجام می‌دهند — مانند جمع‌آوری بازخورد از سایر بخش‌ها، هم‌ترازی با نیازهای پروژه یا اطمینان از سازگاری طراحی در تیم‌های مختلف. با این حال، تلاش‌های آن‌ها اغلب نادیده گرفته می‌شود و مدیران ارشد اعتبار محصول نهایی را به دست می‌آورند.برای جلوگیری از این مسئله، شرکت‌ها باید این طراحان تازه‌کار را توانمند کنند و به آن‌ها مسئولیت‌ها و خودمختاری بیشتری در تصمیم‌گیری بدهند. برای مثال، یک طراح تازه‌کار می‌تواند فرصت رهبری یک گروه کوچک میان‌بخشی را به دست آورد، جایی که بتواند تصمیم‌گیری کند، بحث‌ها را هدایت کند و پیشرفت خود را آشکارا به اشتراک بگذارد. با این کار، سازمان اعتماد خود به توانایی‌های آن‌ها را نشان می‌دهد و آن‌ها را تشویق می‌کند تا ابتکار عمل بیشتری نشان دهند، فراتر از سیلوهای کاری حرکت کنند و با تیم گسترده‌تر همکاری کنند.اجازه دهید داستانی از تجربیات خودم را با شما به اشتراک بگذارم. در یکی از شرکت‌هایی که در آن کار می‌کردم، ساختار تیم‌ها به صورت اسکواد (squads) بود و با وظیفه‌ای روبه‌رو شدیم که چندین تیم را در بر می‌گرفت. برای حل این موضوع، تصمیم گرفتیم تمام طراحان مرتبط از اسکوادهای مختلف را در یک تلاش مشترک درگیر کنیم. به جای اینکه روند کار را به یک مدیر ارشد طراحی بسپاریم، مأموریتی شفاف برای گروه تعریف کردیم: همکاری برای طراحی یک راه‌حل. برای هدایت این تلاش، مسئولیت رهبری را به یک طراح در سطح متوسط سپردیم.نتیجه شگفت‌انگیز بود. این طراح نه‌تنها موفق شد تیم را به نتیجه‌ای عالی برساند، بلکه محیطی تعاملی ایجاد کرد که اعضای تیم در آن به یکدیگر آموزش دادند و از همدیگر یاد گرفتند. این پویایی، مهارت‌ها و عملکرد اعضای تیم را به طرز قابل‌توجهی بهبود بخشید و تأثیرات مثبتی بر جای گذاشت که فراتر از وظیفه موردنظر ادامه یافت.این تجربه ارزش توانمندسازی افراد در همه سطوح برای ابتکار عمل و رهبری را به وضوح نشان داد و ثابت کرد که چنین رویکردی هم رشد شخصی و هم موفقیت تیمی را تقویت می‌کند.قانون ۴: نیاز به همکاری متقابل را افزایش دهیدبرای تشویق به همکاری مؤثر، مهم است که مسئولیت‌های افراد «هماهنگ‌کننده» را فراتر از آنچه که مستقیماً می‌توانند کنترل کنند، گسترش دهیم. این کار آن‌ها را مجبور می‌کند تا به تضادها رسیدگی کنند به جای اینکه از آن‌ها اجتناب کنند. اندازه‌گیری افراد تنها بر اساس آنچه که کنترل می‌کنند اغلب مانع مشارکت آن‌ها در چالش‌های گسترده‌تری می‌شود که نیاز به ورودی آن‌ها دارد. به همین ترتیب، کاهش منابع – مانند حذف تکرارها – تیم‌ها را مجبور می‌کند تا به یکدیگر تکیه کنند و این امر همکاری را افزایش می‌دهد. با هم‌پوشانی مسئولیت‌ها، تجمیع وظایف یا حذف انحصارها، سازمان‌ها به مسئولیت‌پذیری متقابل و همکاری تشویق می‌کنند. این رویکرد اهداف بیشتری ایجاد نمی‌کند؛ بلکه اطمینان حاصل می‌کند که مسئولیت‌ها در دست کسانی می‌ماند که بهترین توانایی را برای حل تضادها دارند و تصمیم‌گیری‌ها به کار نزدیک‌تر باقی می‌ماند.قانون ۵: حس پاسخگویی در برابر آینده را ایجاد کنیددر پروژه‌های بلندمدت، حفظ تمرکز و همسویی دشوار می‌شود. برای مقابله با این مشکل، سازمان‌ها می‌توانند چرخه بازخورد را کوتاه‌تر کنند و کارکنان را مستقیماً با نتایج کارشان مرتبط کنند. برای مثال، طراحانی که تأثیر طراحی‌های خود را با ابزارهای تحلیلی اندازه‌گیری می‌کنند، بینش ارزشمندی کسب می‌کنند که چگونه کار آن‌ها بر معیارهای کلیدی کسب‌وکار تأثیر می‌گذارد.قانون ۶: عدم همکاری را مقصر جلوه دهید.برای ایجاد فرهنگ همکاری، سازمان‌ها باید از سرزنش فردی دوری کنند و به جای آن، همکاری تیمی را پاداش دهند. به جای مقصر جلوه‌دادن یا سرزنش یک فرد، بگذارید نتیجه همکاری به عنوان یک پاداش خودش را نشان دهد.یک داستان تأثیرگذار که در ذهنم مانده است مربوط به شرکتی است که در همکاری تیمی با چالش‌هایی مواجه بود. این شرکت تصمیم گرفت سیستم پاداش‌دهی خود را تغییر دهد و به جای ارزیابی عملکرد فردی، پاداش‌ها را به عملکرد کلی تیم محصول مرتبط کند. در ابتدا این تغییر با مقاومت‌هایی همراه بود، اما به‌تدریج فضای تیم کاملاً دگرگون شد. اعضای تیم شروع به کمک به یکدیگر، اشتراک‌گذاری ایده‌ها و حل مسائل به‌صورت جمعی کردند. تمرکز از موفقیت فردی به موفقیت جمعی تغییر کرد و نتیجه این تغییر، بهبود عملکرد کلی تیم و تقویت همبستگی و اعتماد میان اعضا بود.نتیجه‌گیری: تبدیل پیچیدگی به فرصتدر عصر تغییرات سریع، سازمان‌ها باید با ساده‌سازی و استفاده از نبوغ انسانی خود را تطبیق دهند. شش قانون ایو موریو نقشه راهی برای تبدیل پیچیدگی به یک مزیت رقابتی ارائه می‌دهد. با توانمندسازی کارکنان برای همکاری و نوآوری، شرکت‌ها می‌توانند عملیات خود را ساده‌سازی کنند، عملکرد را افزایش دهند و پتانسیل‌های پنهان را آزاد کنند.</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 23:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی پس از خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-y8b6aw9fzjng</link>
                <description>- کجا بودم؟ آها، ببین من به زندگی پس از خواب اعتقاد دارم. میدونی خیلی در مورد خواب فکر می‌کنم- زندگی پس از خواب دیگه چه کوفتیه؟ حتما آدم تنبلی هستی، فقط یه تنبل میتونه همیشه به خواب فکر کنه.- نه اتفاقا اصلا ربطی به تنبلی نداره، زندگی پس از خواب چیزیه که من سالها‌ی زیادی بهش فکر کردم. حتی آزمایشاتی انجام دادم و تقریبا مطمئنم وجود داره.- اوه چه جالب. پس دانشمند هم هستی؟- یعنی تو منو نمیشناسی؟ واقعا نمی‌شناسی؟ ایول، پس حقیقت داره.- چی حقیقت داره؟ احمق عوضی منو اینجا زندانی کردی و از وقتی بیدار شدم داری چرت و پرت میگی. منو ولم کن لعنتی. از جونم چی میخوای؟- آروم باش. کاریت ندارم. صرفا یه آزمایش ساده است. چندتا سوال ازت میپرسم و تمام.- خفه شووو. روانی- من روانی نیستم. اینجوری فایده نداره. میرم هروقت آروم تر شدی بازم باهم صحبت میکنیم.- بهتری؟- برای چی منو اینجا نگه داشتی؟ میخوای چه بلایی سرم بیاری؟- نقاشی بلدی؟- چرا مزخرف میگی؟ جواب سوال منو بده. با من چیکار داری؟- بیا این بوم و رنگ. دستاتو باز می‌کنم یه چیزی بکش. مهم نیست چی، فقط بکش. تنهات میذارم. وقتی برگشتم یه چیزی کشیده باش لطفا.- تو که هنوز اینجا نشستی. چرا چیزی نمی کشی؟- نمی‌تونم. دستام انگار بلدن ولی مغزم یاری نمی‌کنه. یه جال عجیبی دارم. وقتی قلم‌مو رو توی دستام میگیرم انگار آشناست. انگار سالهاست که نقاشی می‌کنم. حسم مثل وقتیه که یه سامورایی شمشیرش رو توی دستش می‌گیره ولی نمی‌تونم چیزی بکشم. نمی‌تونم چیزی رو تصور کنم انگار همه چیزی که بلد بودم یادم رفته.- خدایا باورم نمیشه! کار کرد! کار کرد! باید به همه بگم. ولی نه! اول باید کارم رو تموم کنم بعدش به همه میگم.- چه بلایی سرم آوردی؟ تو دیوونه‌ای! این کارا یعنی چی؟- آه … باشه بهت می‌گم. اینجوری بهترم هست. میتونم ذوقم رو تا وقتی که کار اصلی رو انجام بدم نگه دارم و مطمئن باشم به کسی چیزی نمی‌گم. تو هم احتمالا یادت میره…من به زندگی پس از خواب اعتقاد دارم. میدونی من فکر می‌کنم وقتی می‌خوابیم یه زندگی تموم میشه و یکی دیگه شروع می‌شه. چطوری توضیحش بدم؟ آها! مثل یه آزمون بازیگریه مثلا تو قراره نقش هملت رو بازی کنی. میری روی صحنه، نور میافته روت، داور‌ها نشستن. دیالوگت رو میگی. بیا تصور کنیم که اتفاقا عالی هستی؛ همه برات دست می‌زنن، نور میره، یکی از داور‌ها داد میزنه، بعدی!و حالا نوبت منه. میام روی صحنه، نور میاد، داور‌ها زل زدن بهم. شروع می‌کنم به گفتن دیالوگ:«مردن، آسودن - سرانجام همین است و بس؟ و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده.»یهو قیافه یکی از داور‌ها رو می‌بینم. خمیازه می‌کشه. احساس می‌کنم از کارم خوشش نیومده. دست و پامو گم می‌کنم. داور دستش رو به نشونه رد کردنم تو هوا تکون میده. نور میره، داد می‌زنه، بعدی! …فهمیدی چی میگم؟- معلومه که نه! این اراجیف چیه؟- میدونی به نظرم خواب هم همینه. من همیشه به این فکر می‌کردم که چرا می‌خوابیم؟ اصلا خواب به چه دردی می‌خوره؟ خیلی بهش فکر کردم تا این ایده اومد توی ذهنم. دیدی یه موقع‌هایی از خواب بیدار میشی انگار اخلاقت عوض شده؟ یه روزایی بی دلیل مهربونی، یه روزایی بی دلیل عصبانی. یا مثلا یه موقع‌هایی میری سر کار ولی کاری که تا دیروز خیلی راحت انجامش میدادی برات تبدیل به سخت ترین کار دنیا می‌شه. من همیشه به این فکر می‌کردم که این من نیستم.اینجوری بهش فکر کن. ما همه بازیگرای یک نمایشیم. اجرا می‌کنیم. نمایش تموم میشه. برمی‌گردیم پشت صحنه و در مورد این تصمیم می‌گیریم که دفعه بعدی چه کسی کدوم نقش رو بازی‌کنه. مثلا احتمالا بعد چند بار اجرا می‌فهمیم که تو هملت رو بهتر از من بازی می‌کنی پس من بیخیال این نقش می‌شم. اما خب یه موقع‌هایی هوس می‌کنم من بازیش کنم و تو چون سخاوتمندی بهم اجازه میدی تا بازیش کنم. میریم روی صحنه و احتمالا همونطور که پیشبینی می‌کنی گند می‌زنم. بعد جفتمون به این نتیجه می‌رسیم که تو برای این نقش بهتری پس هرکی برمی‌گرده سر جای خودش. تا زمانی که یکی دیگه دلش بخواد امتحانش کنه. جالبه نه؟- تو واقعا دیوونه ای!- یادته ازت خواستم نقاشی بکشی؟ چرا نتونستی؟- اوه، چون احتمالا یکی دیگه توی نقش منه. چه خلاقانه. من فقط حوصله نقاشی کردن ندارم. راستش رو بگو. چرا منو آوردی اینجا؟ این مزخرفات چیه که میگی؟- نگران نباش. برت می‌گردونم. راستش تو تنها نیستی یکی دیگه توی اتاق بغلیه که الان داره با اشتیاق نقاشی می‌کنه. باید کارش رو ببینی تکنیکش خوب نیستا ولی بی‌نهایت خلاقانه‌است. یه کمکی میشه ازت بخوام؟ من یکم تو حساب کتاب خوب نیستم. این صورت مالی رو میشه برام چک کنی؟ فقط میخوام مطمئن بشم مشکلی نداره.- تو هم دیوونه ای هم خنگ. این که واضحه. اینجاش اشکال داره. باهم نمیخونه این عددها. اینو هر کسی میفهمه. تو واقعا خنگی.- نه هرکسی! شما میفهمید آقا!- میشه بدونم کجای من شبیه آقایونه؟- تو فقط ظاهرت خانومه. در واقع شما آقای حسابدار شرکت معروف بیمه هستید و اون خانمی که ازش حرف می‌زنی الان تو اتاق بغلی با ظاهر آقای حسابدار داره نقاشی می‌کشه. وقتی خواب بودین عوضتون کردم.- چی؟- نگران نباش برتون می‌گردونم. حتی اگر منم این کارو نکنم احتمالا وقتی دوباره بخوابین شورای عالی خواب خودش به این نتیجه می‌رسه که بهتره همون نقش قبلیتون رو بازی کنید.- تو دیوونه ای، روانی، عوضی،‌بذار برم. ترو خدا بذار برم.- ساکت! باید الان ازم به خاطر این کشف بزرگ تقدیر کنی. بعد بهم میگی روانی؟- از چی باید تقدیر کنم؟ این کشف بزرگتون به چه دردی میخوره آقا؟ بهمون بگید لطفا- به درد میخوره! حتما به درد میخوره که اینهمه براش زحمت کشیدم. اونش به تو ربطی نداره. بگیر بخواب برت گردونم تموم شه. گور بابات. مهم این بود که فهمیدم کار می‌کنه.- من نمی‌خوابم.- بخواب بهت میگم.- خوابم نمیاد. تا ندونم داستان از چه قراره نمی‌خوابم. نمیشه که آدم رو از وسط زندگیش بکشی بیرون بدون هیچ توضیحی. اصلا از کجا معلوم اگه بخوابم بلایی سرم نیاری؟ باید بدونم داستان چیه!- اونش به تو ربطی نداره. میخوای برت گردونم یا نه؟- خواهش می‌کنم. بهم بگو. قول میدم بین خودمون بمونه. اصلا اگه نمی‌خواستی بگی چرا انقدر برام توضیح دادی؟ ببین من مطمئنم تو یه هدف خیلی بزرگ داری. مگه میشه آدمی مثل تو الکی یه کاری رو بکنه. اصلا ببخشید که بهت گفتم دیوونه. لطفا بهم بگو!- خیلی خب! لازم نیست خرم کنی. بهت میگم. بعدشم برت می‌گردونم و هیچ سوالی رو جواب نمیدم.- قبول- ۱ سال پیش عاشق دختری شدم. زیبا بود، با وقار، هدفمند، اصلا همه‌چی تموم بود. بی نظیر بود. میدونی ازونا که وقتی نگاشون می‌کنی تا ته زندگیت رو باهاش تصور می‌کنی. اینجوری که میگی این دیگه خودشه، این همون سهم گم شده‌ی من از این زندگیه. ولی نبود. در کمال بی تفاوتی ترکم کرد. من هیچوقت نفهمیدم چرا؟این قضیه‌ی زندگی پس از خواب از بچگی تو مغزم بود. انگار یه چیزی بهم می‌گفت این حقیقت داره. تصمیم گرفتم امتحانش کنم. این دستگاهی که اینجاست، باهاش میتونم جای آدم‌ها رو تو خواب عوض کنم. می‌خوام جای خودم رو باهاش عوض کنم. می‌خوام بدونم وقتی با چشمای اون به خودم نگاه کنم چی می‌بینم؟ میخوام بدونم اگه جای اون بودم، آیا من هم همینکارو میکردم؟ می‌خوام بدونم اگه خودش رو با چشمای من می‌دید بازهم عاشق می‌شد؟ میدونی خیلی بهش فکر کردم. تنها راهش همینه. باید بفهمم اگه جامون عوض می‌شد بازهم این اتفاق‌ها می‌افتاد؟ تو چی فکر می‌کنی؟هه! خوابیدی …- پاشو! پاشوووو دیگه! امروز مهمون داریم. خودت قول دادی تو کارای خونه کمکم کنی!‌ کل هفته که سرکاری، آخر هفته هم خواب. خب منم آدمم، باید خونه رو تمیز کنم، غذا حاضر کنم، سگمون رو ببرم گردش؛ این نقاشی کوفتی هم یک هفته است این گوشه داره خاک میخوره. وقت نکردم حتی یه خط بهش اضافه کنم.- خواب عجیبی دیدم. اگه برات بگم باورت نمیشه!- باشه برای بعد. فعلا پاشو این بچه رو ببر بگردون.</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 13:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-daaihghiqtfq</link>
                <description>از برکه ها گذشتم امادریاها ظاهر شدنداز تپه‌ها گذشتم اماکوه‌ها ظاهر شدنداز شنزارها گذشتم امابیابان مرا در بر گرفتدر این خشکسالی، جرعه ای شادی یافت نمیشودبغض گلویم را میفشرددرد قلبم را میشکافدو فکر مرا به گذشته میبردهزاران بار تاس ریخته ام امااز میان همه اعدادهیچ وقت جفت نیاورده اماز میان همه اعداد ۱۳ نصیبم شده استمرا برای برنده بودن نساخته انداین دنیا بازنده هم نیاز داشت</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 01:52:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدرد نخور</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1-y1peuxda4kyr</link>
                <description>خسته امپشتم چسبیده به تخت. نمیتونم جداش کنم. چشام سقف رو میبینه. یه صدایی تو سرم میگه برای چی هستی؟تا حالا درد کسی رو دوا کردی؟به درد خوردی اصلا؟ یا همش اضافی بودی؟ شده واسه یه بار بی عرضه نباشی ؟خیلی سخته ؟ اعتماد نکن. به حرف آدما اعتماد نکن اونا مثل تو نیستن اونا حرفاشون راست نیست بفهم لعنتی بفهمممممبیشتر میچسبم به تختچشام خیس نمیشه. دیگه حسی ندارمانگشتامو حس نمیکنم. روحم رو فراموش کردم. انگار دیگه زنده نیستم. یه چیزی عین یه پتک بزرگ لهم میکنه. غم؟ نا امیدی؟ نه ... هیچکدومپوچم. خالی همه زندگیم رو مصرف کردم که به اینجا برسم. و هنوز نمیتونم از پس ساده ترین اتفاقات بر بیام. توهم داشتم که بزرگ شدم. توهم داشتم که تونستم. توهم داشتم که میفهمم. من، یه بادکنک بزرگم. پر از عقده. پر از توهم. بدرد نخورکاش فقط کاشهیچوقت به دنیا نیومده بودم</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 01:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قابل شمردن و غیرقابل شمردن</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-eohpuajypcox</link>
                <description>نهنگ که بغلم میکنه همه چی شروع میشه! دستاشو دور بندم حلقه میکنه و فشار میده. وقتی فشارم میده جای دلم برای هیولا تنگ میشه، میخواد از دهنم بپره بیرون. به زور فشارش میدم پایین. آخه میدونی ... هیولا اگه آزاد بشه همتونو میخوره! همتونو، و باز من تنها میشم. هیولا رو به زور میدم تو! نهنگ شروع میکنه به حرف زدن. صداش میره تو مخم. هی تکرار میکنه. هی میگه میدونی؟ تو اینو میدونی؟ میدونی که یه چیزایی قابل شمردنن یه چیزایی غیر‌قابل شمردن؟ مثلا گلوله‌ها قابل شمردنن، پول قابل شمردنه، آدم ها قابل شمردنن. مثلا ۲۰۰ نفر با ضرب حداقل ۲۰۰تا گلوله کشته میشن. که اگه هر گلوله ۱ پاپاسی باشه یه چیزی حدود ۲۰۰ پاپاسی هزینه داره که یعنی ۲۰۰ نفر ۲۰۰ پاپاسی میارزن که خب چندان هم عددی نیست. اما یه چیزایی رو نمیشه شمرد. مثلا بغض. بغض ها شمرده نمیشن. غصه ها شمرده نمیشن،‌ افسردگی رو نمیشه شمرد. اشک رو نمیشه شمرد. خشم رو نمیشه شمرد. آرزو رو نمیشه شمرد. امید رو نمیشه شمرد. مثلا تو میتونی بگی چند تا آرزو مرد؟ چقدر بغض تو گلوها رفت؟ چقدر خشم تو دلها موند؟ چقدر امید نا امید شد؟ چند تا اشک ریخته شد؟‌ معلومه که نمیشه، اما میشه اندازشون گرفت. مثلا بزار همه بغض‌ها، اشک‌ها، خشم‌ها، امیدها، آرزوها و ... رو اندازه بگیریم. راحته همش روی هم میشه ۲۰۰ پاپاسی ... دوباره صداشو میندازه تو سرش. داد میزنه!‌ با هیجان میگه اما مطمئنم اینو نمیدونی!‌ یه چیزایی هستن که قابل شمردنن اما شمرده نمیشن. قابل حساب کردنن اما به حساب نمیان! مثل تعداد بچه‌های کار!‌ مثل کارتن خوابای شهر! مثل کارگر! مثل جوونای افسرده! مثل مادر‌های داغ دیده! مثل پدر‌های شرمنده! مثل آقا زاده‌های فراری! مثل پول‌های اختلاس شده! مثل حق‌های خورده شده! مثل دکل‌های نفتی گم شده! مثل ماشین‌های لوکس وارداتی! مثل داروهای منقضی شده! مثل هر کثافت دیگه ای تو این شهر که نباید شمرده بشن. مثل تو که هیچوقت به حساب نمیای! مثل تو که هیچوقت شنیده نمیشی! مثل تو که بود و نبودت فرقی نداره! مثل تو که بالاخره یا باید برای یکی بصرفه بکشدت و ازت سوژه بسازه یا یه روز خودت از بدبختی بپوسی تا بمیری.از دستش خسته شدم! یه سیگار روشن میکنم! نهنگ از بوی سیگار بدش میاد. دود سیگارمو فوت میکنم سمتش! آروم دور میشه و زیرلب میگه « بازم برمیگردم »</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 03:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شراب ارغوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-uow70unpcagw</link>
                <description>ببین آدما شبیه بشکه‌ان تا یجایی میتونن حرفاشونو بریزن تو خودشون و چیزی نگن. اولش باد میکنن شکلشون عوض میشه ولی کسی توجهی نمیکنه. بعدش قرچ و قروچ صدا میدن و باز هم کسی توجه نمیکنه و بالاخره یه روز میترکن. جوری که حرفاشون یهو میپاشه تو صورتت. تو میگی چرا اینجوری شد؟ عجب بشکه مزخرفی! بشکه نباید انقدر راحت بترکه ولی نمیدونی که شاید خودت باعث انفجارش بودی. این تو بودی که همیشه در اون بشکه رو بستی و شراب فوقالعادش رو بیرون نکشیدی. این تو بودی که تمام علائمش رو نادیده گرفتی. تو بودی که این بشکه رو به انفجار رسوندی. حالا خود بشکه بیشتر از تو داغونه.شاید تو فقط لباسات کثیف شده اما بشکه همه چیزشو از دست داده. تیکه تیکه شده و هر تیکه از وجودش یه جایی تو این سیاره گمه! میفهمی؟ تیکه تیکه شدن درد داره خیلی هم درد داره اینکه احساس کنی قلبت داره از سینه درمیاد اینکه صدای نبضت رو بشنوی، عرق کنی، سفید بشی، یخ بزنی اما مرد که گریه نمیکنه، درد داره! قدم زدناش درد داره، سیگار کشیدناش درد داره، حرف نزدناش درد داره، حتی حرف زدناش هم درد داره. من چاره‌ای جز انفجار ندارم، فقط کاش، کاش یکی از تیکه‌هام پرت بشه لای موهات یه جایی بین پیچ دوم و سوم که تا ابد بتونم بوت کنم خداحافظ شراب ارغوانی من</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2019 06:21:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ojcudptf57ss</link>
                <description> خیلی از داستان ها با اولین ها شروع میشن. داستان من هم اینجوری بود. با اولین برف زمستون، یه دونه کاشتی. بهم خندیدی و من مبهوت از این همه شگفتی نگاهت کردم. اونقدر برام عجیب بود که گریه‌ام گرفت. جیغ زدم و تو آروم تو گوشم گفتی چیزی نیست درست میشه، عادت میکنی، من کنارتم. دونه ای که کاشتی از دوتا رودخونه آب خورد. یکی بهش زندگی داد و یکی بهش قدرت فهمیدن دنیا رو. با نور چشمات رشد کرد. با بوی تنت بزرگ شد. دونه ای که کاشتی نهال شد. با هر بادی که اومد تاب خورد اما تو ریشه‌اش رو خوب تو خاک فرو کرده بودی. هیچ بادی نتونست از تو جداش کنه. نهالی که کاشتی بزرگ شد، درخت شد. یه درخت که فکر میکرد قوی‌ترین درخت جنگله اما حواسش نبود که تو هنوزم بهش میرسی. درخت بدی نبود. دوستت داشت. موقع آفتاب سایه‌ات میشد. موقع بارون سرپناهت. شاید ظاهرش خشک و بی‌روح بود ولی دوستت داشت. آخه خودت دونه‌اش رو کاشته بودی. یه روز پاییز خیلی منتظرت موند. اما تو نیومدی. اولین برف هم اومد اما تو نیومدی.حالا اولین شکوفه‌ها میان.اولین پرنده‌ها میان.اولین بنفشه‌ها میان.اما درخت تو نمیتونه سبز بشه. نمیتونه شکوفه بده. چون کسی مثل تو حواسش بهش نیست. چون رودخونه‌ها خشکیدن. چون آفتاب چشمات دیگه نیست. چون گرمی خنده‌هات دیگه نیست.برای درختت دیگه بهار وجود نداره.وقتی دستات نباشه که بهش عیدی بده. وقتی بوی عطرت توی خونه نپیچه. وقتی موهاتو شونه نکنی. وقتی لباس عیدت رو نپوشی. وقتی صدای تق تق کفش‌های جدیدت...  میدونی، خیلی از داستان‌ها با بهار تموم میشن. ولی داستان من فرق میکنه. داستان من تموم نمیشه، تا ابد ادامه داره.داستان من یه زمستون بی انتهاست. یه عالمه برف. سفیدی مطلق ...و من و تو که تا ابد باهم میمونیم.</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 02:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودِ خودِ خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-zajlzjj039mx</link>
                <description>نیمه‌های شب، یک لیوان چای در دست، با تعادلی از رضایت و نفرت به آدمی که اکنون آن را خویشتن مینامم روبروی کتابخانه نشسته‌ام و خاطراتم را ورق میزنم.پسر بچه‌ای را از لای کتاب‌های کانن دویل و رولینگ بیرون میکشم. می‌خندد، می‌جنگد و خیال بافی می‌کند. که اگر یک چوب‌جادو داشت چه‌کار می‌کرد. یا اگر روزی کسی بشود که مثل هلمز بتواند همه‌چیز را درست حدس بزند، خودش را مشغول حدس زدن چه‌چیزهایی میکند. برش میگردانم همانجا تا فعلا بخندد و بازی کند.کمی آنطر‌ف‌تر میان ورقه‌های نمایشنامه شکسپیر درست پشت صحنه اول اجرای لیرشاه جوانکی گنگ و مبهوت به این فکر میکند که آیا دنیا چنین تیره و کثیف است؟ فکر می‌کند و قدم می‌زند. از کنار هملت می‌گذرد و باز در اندیشه‌اش فرو می‌رود. پشت درب کلیسا به رومئو التماس می‌کند که لحظه‌ای درنگ کند اما فایده‌ای ندارد. و از خود می‌پرسد «راستی عشق چیست ؟»چند سال جلوتر میان کتاب‌های فلسفی جوانی را می‌بینم که از دنیایش دست کشیده و خواب را برخود حرام ساخته تا در پی معنی باشد. که چرا اینجاست؟ به کجا باید رفت؟ مقصود از آمد و شد ما چیست؟ و هرچه می‌جوید جز فضایی بی‌کران و خالی از نشانه هیچ نمی‌یابد. دست از جستجو برمی‌دارد. لحظه‌ای درنگ، بعد خودش را روی کاناپه قهوه‌ای اش ولو می‌کند. با لیوان چایی در دست. آنگاه موجوداتی با ظواهری کریه و قلبی رئوف او را می‌خوانند. با صدایی دلنشین به مثابه سکوت</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Feb 2019 03:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-akhybuzp3fq5</link>
                <description> من چیم؟ یه حجم پر از احساس. احساساتی که همه چیز منه ولی ازشون خسته شدم. از خودم خسته شدم. دلم میخواد همه احساساتم رو تف کنم رو این ورق و بعدش بندازمش تو سطل آشغال اما نمیشه. هرچقدر هم که مینویسم نمیشه، خالی نمیشم حتی یه ذره. گریه‌ام میگیره، دستام میلرزه، نهنگ آروم میاد و از پشت بغلم میکنه زیر لب میگم خوبم. فشارم میده. نرمی اندامش رو حس میکنم. من خسته ام. از این دو نیمکره‌ی عوضی که نمیتونن حتی یه ساعت باهم خوب باشن خسته‌ام. از تویی که الان اینجوری نگام میکنی و تو دلت میگی این واقعا دیوونست خسته ام. آره از همه ی آدمای مثل تو خسته‌ام. از شماهایی که فکر میکنید خیلی سالمید و میفهمید از شما‌هایی که فکر میکنید همیشه راه درست رو میرید. از شماهایی که به آدمایی مثل من میگید روانی. من روانیم چون شبیه تو نیستم. چون نمیتونم تو کثافتی که امثال تو ساختینش قدم بزنم و احساس کنم دارم تو ساحل گرم هاوایی آفتاب میگیرم. چون نمیتونم نبینم.من چیم؟ یه آدم خوشتیپ و اتو کشیده که صبح به صبح میره سر کار و با لبخند به همکاراش سلام میکنه. بعد یه روز خوب کاری رو باهم دارن و خوشحال از اینکه پول درآورده و کار داره و خونواده داره و کلی دوست داره که دوست دارن که باهاش وقت بگذرونن و دوست داره که باهاشون وقت بگذرونه و از غذاش لذت میبره و شب که خسته میرسه خونه مثل یه بچه میخوابه و صبح خیلی سرحال و شاده و از تکراره اینا ذوق میکنه. نهههه. من این نیستم. من خسته‌ام از ندیدن. من خسته ام از ادا در آوردن. خسته ام از فرار کردن. دلم نمیخواد دیگه از خودم فرار کنم. من شبا مثل یه بچه نمیخوابم. من اصلا شبا نمیتونم بخوابم چون بوی تعفنتون نمیذاره. اشکام رو گونه‌هامه ولی خیس نیست. من یه مردم. مرد گریه نمیکنه. مرد فقط میشکنه. له میشه. تیکه تیکه میشه ولی صداش در نمیاد. تصویرم از خودم تصویر یه قاب عکس شکسته است که توش عکس یه مرده که میخنده. دارم بالا میارم. همش رو همراه دود سیگارم دوباره میدم تو خودم و به خیابون نگاه میکنم. تو بوق میزنی. راننده جلویی عصبانی میشه. دست به یقه میشید و بعد برای بقیه تعریف میکنی که چقدر خفنی که یارو رو سرجاش نشوندی. حالم ازت بهم میخوره. تو کوری. و منی که از این بالا میبینمت میشم یه روانی. من نباید به این چیزا فکر کنم. باید زنده بمونم. فکر کردن به اینا چه کمکی بهم میکنه ؟ باید لبخند بزنم. برم سر کار. با همکارام خوشرفتاری کنم حتی اگه حالم ازشون بهم میخوره. حتی اگه دغدغه‌هاشون برام خنده داره. من باید زنده بمونم. چرا ؟ واقعا چرا باید زنده بمونم وقتی ازش لذت نمیبرم ؟ من خسته ام. خسته ام از دویدن برای یه لحظه‌ی خوب که درست وقتی به دستش میارم یه احمقی از ناکجا پیدا میشه و گند میزنه به همه چی. بعد توی عوضی تو چشام نگاه میکنی و بهم میگی روانی.آره من روانیم. اصلا دلم میخواد روانی باشم. چه اشکالی داره ؟ دلم میخواد داد بزنم، بشکنم، بریزم، بپاشم ولی هیچ کدومه این کارارو نمیکنم. مثل احمقا میشینم یه گوشه اتاق به این فکر میکنم که واقعا من روانیم؟ من روانی نیستم. این شمایید که احمقید. کورید. چون من چیزی رو میبینم که شما نمی‌بینید بهم میگید روانی. من حالم خوبه فقط چیزی رو حس میکنم که توی احمق به ظاهر سالم نمیتونی حسش کنی. خیلی های دیگه مثل من حسش کردن و حالا بهشون میگی هنرمند آرتیست یا هر کوفت دیگه ای… من روانی نیستم. فهمیدی ؟ من فقط خسته ام. از این احساسات مزخرف که مثل کپسول آتشنشانی یهو خالی میشن تو جون آدم و باعث میشن کارایی رو بکنی که دلت میخواد و بعد توی عوضی پیدات میشه و به من میگی روانی. آره من روانیم. یه دیوونم که دلش میخواد دیوونه بمونه چون حالش از دنیای شما آدم سالم ها بهم میخورهمن چیم؟‌من نهنگم. روی ساحل. چشام رو آفتاب میسوزونه ولی دلم رو گرم میکنه. یکی که داره خشک میشه کم کم ولی روحش تازه است. میفروشمش. میخری ؟ قیمتش مناسبه. دو مثقال درک به علاوه یک گرم شعور. داری ؟ میخوام روحمو به مزایده بزارم. بفروشمش به بالاترین شعور بعد برم. حتی هویتم رو هم میفروشم. بعدش دیگه اینجا نیستم. آزاد میشم. ولو میشم رو باد و سرم رو میزارم روی پاهاش. خدا سرم رو نوازش میکنه. دستاشو میگیرم. دلم گرم تر میشه. میخندم …من چیم ؟ هیچی. یه خلا. یه خلا توی ذهنت. جایی که هرروز بهش میرسی و نمیدونی باهاش چیکار کنی.من یه حبابم.یه حباب توی مغزت که یه روزی اونقدر بزرگ میشه که بهت بگن روانی. تو روانی اما من …. من هیچی نیستم.</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Dec 2018 22:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابیدن روی ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-llnmb8ymm9kv</link>
                <description> تصمیمم رو گرفتم. باید انجامش بدم. خودم رو پرت میکنم تو ساحل. همه چیز عادی به نظر میاد. انتظار چیز بدتری رو داشتم. بدنم یکم تو شن ها فرو میره. شن‌ها داغن. از گرماش خوشم میاد. غلت میزنم. گلوم خشک شده. آسمون آبیه. کاش میتونستم پرواز کنم. خورشید چشمام رو اذیت میکنه. ولی من کم نمیارم. خیره میشم بهش. اونقدر خیره میمونم تا کم کم نورشو از دست میده. چشام سیاهی میره. به سختی نفس میکشم. ناخودآگاه دمم رو تکون میدم. حرکت از دمم شروع میشه، از ستون فقراتم بالا میاد و به تمام بدنم منتقل میشه. تکونش باعث میشه چند متری جا به جا بشم. دارم خشک میشم. همه چی سیاه میشه. آخرین آب بدنم رو جمع میکنم. یه قطره اشک میریزم و میخوابم...</description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Apr 2018 00:40:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی گهواره‌ای یا ناشنوایی مُزمن</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_khalili/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B2%D9%85%D9%86-ajqxcvzhgwsw</link>
                <description>- نميشنوي ؟ واقعا نميشنوي اين همهمه ي سكوت را ؟ تا به حال خانه اينقدر شلوغ نبوده ! چطور نميشنوي صداي استخوان هاي اين ديوار را كه از فرط سرما خرد ميشوند ؛ يا صداي اين سماور كهنه ! يادش بخير ، مال مادربزرگم بود بچه كه بوديم در حياط خانه شان دنبال هم ميكرديم ؛ خدا ميداند صدايمان تا كجا ها كه نميرفت . چطور صداي اين همه شادي حبس شده در اين سماور را نميشنوي ؟ صداي اين ساعت را چطور ؟ انگار شوخي اش گرفته است ؛ هي زبانش را به سقف دهانش ميچسباند و بعد محكم رهايش ميكند ! تيك ، تاك ، تيك ، تاك . دلم ميخواهد از پنجره پرتش كنم بيرون ولي خب حيف اين هم يادگاري است ! مال دايي است ! در اصل دايي مادرم بود اما ما دايي صدايش ميكرديم ! يادش بخير آن زمان ها هميشه عيد كه ميشد ميرفتيم سراغش ! خانه اش بيرون شهر بود . يك خانه ويلايي با سقف شيرواني آبي رنگ ؛ آرامشي داشت ! دايي هميشه از لاي قرآن اسكناس هاي نو ده توماني به ما عيدي ميداد ! راستش كمي ناراحت ميشديم كه كم است ! خانه كه ميرسيديم غُرش را سر مادر ميزديم كه چرا كم است ؟ مادر هميشه ميگفت بگير بركت است. واقعا بود ! آدم خرافي نيستم اما واقعا بركت بود ؛ اصلا بيخيال حالا كه ديگر اين صحبت ها نيست ! دايي خيلي بلند ميخنديد هنوز صداي خنده هايش از پس اين ساعت به گوشم ميرسد ! تو حتي صداي خنده هاي بلند دايي را هم نميشنوي ؟ آه ، واقعا تاسف بار است ! چشم هايت را بسته اي و دهانت نيمه باز مانده ! خر و پف بدي ميكني ! ميداني چيست ؟ تو حتي صداي خرناس هاي خودت را هم نميشنوي ! صداي مرا كه ميشنوي ؟ بيدار شو ! بيدار شو !  - ها چيه ؟- ميشنوي صداي غژ غژ اين صندلي گهواره اي را ؟ گوش كن ! غژژژژ غژژژژ ، انگار لب جاده نشسته باشي و گذر ماشين ها را ببيني ! هر ماشين راننده ي خودش را دارد ، سرنشين خودش را دارد ، آري اصلا بهتر است بگوييم هر ماشين داستان خودش را دارد ! جالب نيست ؟ - ديوانه شدي ؟! ولم كن خوابم مي آيد ! - اه ، تو هم كه هميشه خوابت مي آيد !ديگر آفتاب زده بود ! نور خورشيد از فاصله ي كم بين پرده هاي اتاق به زور خودش را وارد خانه ميكرد ! ديشب خوابم نبرد ،تمام شب روي اين صندلي گهواره اي نشسته بودم و منتظر بودم تا بيدار شود . حرف مهمي را بايد بهش ميزدم . راستش حرف تندي است اما بايد با نهايت ادب واحترام بيانش كنم . آرام پلك هايش را باز كرد و گفت :&quot; سلام عزيزم ! خوب خوابيدي ؟ &quot; راستش هيچ حسي به كلماتي كه از دهانش خارج ميشد نداشتم ؛ نميدانم چرا گفتم : &quot; آره خوب بود &quot; گفت ميرم كه صبحانه آماده كنم و بعد از اتاق خارج شد ! نتوانستم حرفم را بزنم ؛ شايد الان وقت مناسبي نبود . با خودم گفتم ، بگذارش براي بعد از صبحانه . بعد از صبحانه خيلي سريع لباسش را عوض كرد و آماده شد كه برود . پرسيدم كجا ؟ گفت &quot;ميروم سر كار ديگر چقدر حواس پرت شدي ! &quot; واقعا چقدر حواس پرت شده ام ! ازش خواستم چند لحظه صبر كند چون بايد حرف مهمي را بزنم ! خيلي سخت است آخر نميشود اين حرف ها را در نهايت ادب گفت هركارش هم كه بكني بي ادبي است ! شايد كلمات هيچگاه ركيك نباشند اما نوعي گستاخي بي اندازه در كلام تو خواهد بود كه مثل خنجري كند قلب طرف مقابل را ميشكافد ؛ آدمي نيستم كه ناراحتي ديگران را بتوانم تحمل كنم اما در اين مورد شايد راحتي خودم مهم تر است . حس خوبي نيست يك خودخواهي بي اندازه وجودم را فراگرفته اما تا كي ميتوان خودخواه نبود ؟ انسان هميشه موجودي خودخواه است اگر نباشد پيشرفت نميكند اصلا نميتواند زندگي كند ! خوب فكر كنم وجدانم را قانع كردم ! دستهايم را در هم گره كردم و با لحني آرام و موادبانه گفتم : &quot; ميشود خواهش كنم كه ديگر برنگردي ؟ &quot; خنديد ! يعني چه ؟ چرا اينقدر بلافاصله خنديد ؟ هيچ توجيهي براي اين خنده نميتوانم پيدا كنم ! گفت &quot; شوخي جالبي بود &quot; آه ، فهميدم كلا موضوع را جدي نگرفته ! ميبيني ؟ اگر خيلي گستاخانه ميگفتم گمشو بيرون اينطور برخورد نميكرد ! شايد پنج دقيقه طول كشيد تا من به او بفهمانم جدي هستم ! گفتم ببين من نميتوانم با آدم بي تفاوت زندگي كنم ! برايش خيلي جاي تعجب داشت ! از نظر او هيچوقت نسبت به من بي تفاوت نبوده ! راست ميگفت اما خوب او توجه را هم بلد نبود تقصير خودش نيست يادش ندادند كه آدم ها در اجزاي ظاهريشان خلاصه نميشوند ! ما ماشين هاي توليد مثل نيستيم ! مطمئنم هرچقدر هم برايش توضيح بدهم نميفهمد ! گفتم از تو بخاطر تمام كارهايي كه در اين يك هفته برايم انجام دادي ممنونم اما ادامه ي اين مسير ممكن نيست ! اين بار شروع كرد به گريه كردن ! اصلا دركش نميكنم ! به طرف در خروج دويد و هنگامي كه در را ميبست گفت &quot; بيمار جنسي عوضي &quot; ... خواستم بروم برش گردانم و برايش توضيح بدهم چرا اينكار را كردم اما خوب به اين سادگي ها هم نيست پس از روي تنبلي ولش كردم. به اين وضعيت عادت دارم. لباس هايم را ميپوشم؛ پاكت سيگارم را از روي ميز بر ميدارم و همراه يك فندك توي جيب سمت راست پالتويم ميگذارم. كليد ها را از جيب بغل پالتو در مي آورم و توي سوراخ قفل در دوبار ميچرخانم. از پله ها پايين ميروم؛ ميتوانم از پنجره ي راه پله او را ببينم كه گريه كنان به سرعت از اينجا دور ميشود. درب ساختمان را ميبندم ، يقه پالتو را كمي بالا ميدهم و راه ميافتم. پاكت را از جيب سمت راست پالتو بيرون مي آورم و سيگاري روشن ميكنم. از حركت دود سيگار در هوا كه حالا به دليل سرما كمي غليظ تر مينمايد خوشم مي آيد. توي راه دونخي ميكشم ! درب كافه را به آرامي باز ميكنم . با حركت سر سلامي از روي اجبار ميكنم و بعد خودم را روي صندلي دنج ترين ميز كافه ميابم . يك قهوه سفارش ميدهم، سيگارم را از جيب سمت راست پالتو بيرون مي آورم و يك نخ را آتش ميزنم ! قهوه ام را آورد. مشغول نوشيدن ميشوم. چند نفري كه ميشناسمشان وارد ميشوند. از روي ناچاري سري تكان ميدهم تا سلامي كرده باشم . انتظار دارم به همين بسنده كنند اما جلوتر ميآيند و باز مجبور ميشوم با آنها دست بدهم. يكيشان ميپرسد &quot;چرا اينقدر بي روحي ؟ &quot; به اين سوال عادت داشتم درجوابش لبخندي سرد و كاملا مصنوعي تحويل ميدهم ! حالم از خودم بهم ميخورد . باز ميگويد &quot; نه ! جدي پرسيدم &quot; ميگويم نميدانم ! واقعا هم نميدانم ! من بي روح نيستم احساس ميكنم اينها الكي خوشند. دو سه نخي سيگار ميكشم و پول قهوه را حساب ميكنم. هوا كمي سرد تر شده ! مقداري خرت و پرت از سوپرماركت ميخرم! دسته كليد را از جيب بغل پالتو بيرون ميآورم. درب ساختمان را باز ميكنم. از پله ها بالا ميروم. كليد را توي قفل در مياندازم. سه بار خلاف جهت قبلي ميچرخانم . سيگارم را از جيب سمت راست پالتو بيرون مي آورم و روي ميز ميگذارم. لباس هايم را عوض ميكنم. روي صندلي گهواره اي مينشينم. سيگاري آتش ميزنم و گوش ميكنم ! غژژژژ غژژژژ </description>
                <category>حسین خلیلی</category>
                <author>حسین خلیلی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2017 00:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>