<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین رهاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hossein_rahad</link>
        <description>علاقه‌مند به ادبیات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:22:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/141650/avatar/VLlAXq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین رهاد</title>
            <link>https://virgool.io/@hossein_rahad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آینه‌های گمشده - مروری بر کتاب «فروپاشی»</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_rahad/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-ovubxjyeqzi0</link>
                <description>کتاب «فروپاشی» اثر هدی صابر، نشر کتاب پارسه ‍ آینه‌های گمشدهمروری بر کتاب «فروپاشی» هدی صابر«فروپاشی» با زیرتیتر «نگاهی به درون رژیم شاه» برخلاف بیش‌تر تحلیل‌ها که علت فروپاشی رژیم شاه را توجه بیش از حد به آمریکا و یا بی‌توجهی به دین اعلام می‌کنند با جابه‌جا کردن هوشمندانه‌ی زاویه‌ی دید، چراغی به دخمه‌ای می‌اندازد که در واقع درون خود سوژه است.هدی صابر با شناخت عمیقی که از روحیه‌ی اجتماعی ایرانی‌ها داشت می‌دانست که ما معمولا برای علت‌یابی مسائل اجتماعی دو شیوه داریم:۱- تمام تقصیر را گردن استکبار جهانی می‌اندازیم و علت اصلی را در بیرون جستجو می‌کنیم.۲- اگر در داخل هم دنبال علت بگردیم با ساده‌انگاری بیش از حد، یک نفر یا یک تفکر را مقصر می‌دانیم.حال آن‌که در بیش‌تر مسائل اجتماعی و سیاسی، علت پدیده‌ها آینه‌ا‌ی شفاف و تمام قد نیست بلکه شالوده‌ای از تکه‌آینه‌های شکسته، پراکنده‌شده و مات است.او با واکاوی درون رژیم و تغییر رویه‌هاش از تاثیر دادن شرایط خارجی و موقعیت تاریخی آن دوره غافل نمی‌شود و تکه‌آینه‌های زیادی را برای ما گرد می‌آورد. آینه‌هایی که معمولا به علت سوگیری دیگر نگارندگان و یا بررسی نه‌چندان دقیق‌شان از نظر مخفی مانده و یا کج‌فهمی و ابهام بعضی مسائل مات‌شان کرده بود.کتاب فروپاشی دارای دو بخش اصلی می‌باشد. بخش اول: «نگاهی به جهان» و بخش دوم: «اقتصاد در بحران» می‌باشد. در بخش اول ابتدا شرایط خاص تاریخیِ دنیا بعد از جنگ جهانی دوم را تحلیل می‌کند و سپس در شرایط سیاسی آمریکای آن دوره دقیق می‌شود. از تغییر رویه‌های آمریکا در دولت‌های جمهوری‌خواه و دموکرات، روش اصلاح سیستم‎شان و درس گرفتن از اشتباهات‎شان می‌گوید.او سپس به شرایط اجتماعی رژیم و رویکردش می‌پردازد و دنبال علت‌های فروپاشی از داخل می‌گردد.او در ادامه به بحران‌های اقتصادی، تاثیرات تصمیمات اجتماعی رژیم، وضعیت معیشتِ عامه‌ی مردم اشاره می‌کند.هدی صابر درجای‌جای کتاب، مساله‌ی آشنای ایران یعنی نفت را مورد توجه قرار می‌دهد.یکی از بن‌مایه‌های اصلی کتاب این مساله است که فروپاشی رژیم یک واکنش لحظه‌ای و حرکتی بی‌پیشینه نبوده بلکه یک فرآیندِ با پیش‌زمینه و دارای علت‌های لحظه‌ای و دوره‌ای بوده است.هدی صابر در این کتاب تاکید می‌کند که رژیم شاه و در رأس آن محمدرضا پهلوی بعد از مدتی و آشکار شدن سیل مشکلات می‌فهمند که رویکردشان اشتباه بوده و می‌خواهند شرایط را تغییر دهند. ولی هرکاری که انجام می‌د‌ادند به علت تناقضات درون رژیم و شکافی که به وجود آمده بود بر علیه خود رژیم برمی‌خیزد.✍? حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 23:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروازه‌های جابه‌جا شده - مروری بر کتاب «قدرت بی‌قدرتان»</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_rahad/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7%D9%88%D9%84-zx7mrehrykmy</link>
                <description>«قدرت بی‌قدرتان» اثر «واتسلاف هاول»، ترجمه‌ی «احسان کیانی‌خواه»‍ دروازه‌های جابه‌جا شدهمروری بر کتاب «قدرت بی‌قدرتان» واتسلاف هاولکتاب قدرت بی‌قدرتان در سال ۱۹۷۸ نوشته شده است. هاول که اولین رئیس جمهور چک است در این کتاب با نگاهی کاربردی به مسائل سیاسی متنوعی می‌پردازد.مهم‌ترین محور کتاب تشریح نوع حکومتی‌ است که هاول آن را «پساتوتالیتر» می‌خواند.او این حکومت را نوع جدیدی می‌خواند که با دیکتاتوری‌های معمول و حتا با معنای رایجی که ما از حکومت توتالیتر در ذهن داریم متفاوت است.«پیشوند «پسا» را البته به این منظور انتخاب کرده‌ام که بگویم نظام ما دیگر توتالیتر نیست؛ به عکس، می‌خواهم بگویم با نظام توتالیتری روبرو هستیم که از پایه و اساس با دیکتاتوری‌های کلاسیک و دریافت معمول‌مان از توتالیتاریسم تفاوت دارد.».نویسنده‌ی کتاب علاوه بر بررسی مسائل سیاسی گریزهایی فلسفی و انسان‌شناسانه به مسائل می‌اندازد و سوژه‌ی کتاب را با عینک‌های متفاوتی می‌بیند.«این ایدئولوژی برای همه‌نوع پرسشی یک جواب حاضر و آماده در آستین دارد؛ بعید است بشود نصفه و نیمه به آن رو آورد و از طرفی رو آوردن به آن عواقبی جدی برای زندگی انسان دارد.»در ادامه با این تحلیل که در زمانه‌ی حاضر قطعیت‌های متافیزیکی با چالش‌های جدی روبرو هستند از جذابیت این ایدئولوژی و علت اثرگذاری آن در جامعه می‌گوید.عنوان «قدرت بی‌قدرتان» در ساختار خود دارای تناقضی زیباست. بی‌قدرتانی که از قدرت خود خبر ندارند و ناخواسته در زمینی فوتبال بازی می‌کنند که جای دروازه‌ها عوض شده و هر چه بیش‌تر تلاش کنند تا گل بزنند اسکوربرد ورزشگاه، امتیاز حریف را بالا می‌اندازد.نگارنده‌ی کتاب کلید اصلی این بازی را «آگاهی» می‌داند. بی‌قدرتان چون از این بازی آگاهی ندارند با کارهای ساده و بدونِ فکر قدرت حکومت را بیش‌تر می‌کنند.هاول تمثیل «سبزی‌فروش» را در کتاب به کار می‌برد و با تحلیل کارهای ساده‌ای مثلا چسباندن اعلامیه‌ای بر دیوار مغازه‌اش که شاید اصلا به چشم نیاید زوایای مختلف این قدرتی که حکومت از این سبزی‌فروش می‌گیرد را بررسی می‌کند.در نظام‌های قدیمی‌تر حکومت در موضعی بالا قرار داشت و مردم می‌دانستند که کجا به آن‌ها ظلم می‌شود و کجا به نفع آن‌هاست. ولی در این نوع نظام، مردم درون حکومت زندگی بدی دارند و از فردیت خود دور رانده شده‌اند ولی باز با دست خودشان با انجام کارهایی اعلام رضایت‌شان را به این نظام اعلام می‌کنند.به همین خاطر است که اگر یک ناظر بیرونی به این نظام‌ها نگاه کند نمی‌فهمد دلیل اعتراض مردم و نارضایتی‌شان چیست. چون چیزهای اساسی مثل قانون و قوه‌ی قضائیه به خوبی کار می‌کنند ولی نکته این ا‌ست که ناظر بیرونی از دست‌های پنهان دادگاه‌ها، رانت‌ها، پرونده‌سازی‌ها و هزار چیز دیگر که خون این نوع حکومت‌هاست بی‌خبرند.شباهت‌های بنیادی حکومت آن زمان چکسلاوکی با نظام کنونی ایران باعث می‌شود مطالعه‌ی این کتاب به درک بهتر ما از شرایط خودمان کمک کند.✍? حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 16:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به دنیای فلسفه! - مروری بر کتاب «سرگذشت فلسفه»</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_rahad/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-viy15qrbvfki</link>
                <description>«سرگذشت فلسفه» اثر «براین مگی»، ترجمه‌‌ی «حسن کامشاد»، نشر نیمروری بر کتاب «سرگذشت فلسفه» اثر «براین مگی»زمان تقریبی مطالعه‌ی مرور: سه دقیقهبه همراه براین مَگی مسیری که فلسفه‌ی غرب در ۲۵۰۰ سال طی کرده است را سفر کنید. سفری سراسر شگفتی و اعجاب. سفری به دنیای فلسفه. افلاطون می‌گوید: «فلسفه با اعجاب و شگفتی آغاز می‌شود». پس می‌توان با اطمینان و به حکم افلاطون بزرگ گفت که پس از خواندن این کتاب خواننده فلسفه را آغاز کرده است.فلسفه چیست؟ پرسش مهمی که در طول تاریخ پاسخ‌های زیاد و متنوعی به آن داده‌ شده است. براین مگی در پاسخ این پرسش چنین می‌گوید. فلاسفه اصول بنیادین شناخت و وجود را مورد پرس‌وجو قرار داده‌اند؛ سؤالاتی مانند «هستی چیست؟» و «آیا وجود خدا را می‌توان ثابت کرد؟» از جمله موضوع‌هایی است که فلسفه به آن‌ها می‌پردازد. سرگذشت فلسفه، اثری است مصور و سرشار از نکات هوشمندانه درباره‌ی بحث‌های جذاب فلسفی. کتاب با کمک تصویرها و شاهکار‌های هنری مثل نقاشی، مجسمه، عکاسی و ... فهم مطالب را آسان می‌کند.این نوشته‌ی سلیس و جامعِ پروفسور براین مَگی به کار همه می‌آید. مطالب گاه دشوار فلسفه را با لحن و زبانی ساده طوری توضیح داده است که هم فهم آن برای همه ممکن است و هم این که این ساده‌سازی اصل مطلب را وارونه و یا دچار انحراف نکرده است.وقتی با توری به جایی سفر می‌کنیم مکان‌های مهمی که قرار است از آن‌ها دیدن کنیم را به ما اطلاع می‌دهند. در این سفر هم براین مگی به خوانندگان کتاب تعهد داده است که آن‌ها را از مسیری با این عنوان‌ها عبور دهد: «یونیانیان و جهان‌شان، مسیحیت و  فلسفه، آغاز علم نوین، خردگرایان بزرگ، تجربه‌گرایان بزرگ، اندیشمندان انقلابی فرانسه، سده‌ی زرین فلسفه‌ی آلمان، دموکراسی و فلسفه، فلسفه‌ی قرن بیستم»قسمتی از کتاب سرگذشت فلسفه را با هم بخوانیم: «زندگی روزانه‌ی اغلب ما پر از چیزهایی است که مشغله‌های عادی ما را می‌سازند. ولی گاه و بی‌گاه مکث می‌کنیم و از خود می‌پرسیم جریان چیست. و در آن حال، چه بسا، پرسش‌های بنیادی به ذهن‌مان می‌آید، پرسش‌هایی که در شرایط عادی به آن‌ها نمی‌اندیشیم.»✍? حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 00:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شدم عین گربه‌ای که پیانو می‌زنه! - مروری بر فیلم &quot;CHEF&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hossein_rahad/%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-chef-i1t6d0wnozpy</link>
                <description>«شدم عین گربه‌ای که پیانو می‌زنه! همه جا هستم.». این دیالوگی‌ست که «جان فاورو» نویسنده، کارگردان و بازیگر اصلی فیلم وقتی که ویدئوی گندکاری‌اش در شبکه‌های اجتماعی پخش شده است می‌گوید. در حالی که سیگار می‌کشد و با معشوقه‌اش دردِدل می‌کند. این اتفاق برای او که در زندگی‌اش فقط روی کارش متمرکز بوده و شناخت خوبی از تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی ندارد خیلی گران تمام می‌شود. این سکانس جزو درخشان‌ترین سکانس‌های فیلم است چرا که زاویه‌ی دوربین، پس زمینه و طنز و غمی که در بازی‌ها دیده می‌شود به خوبی مستاصل بودن را تصویر می‌کند.‌‌به طور کلی «سرآشپز» فیلم شیرینی‌ست که گمان نکنم کسی از دیدن آن پشیمان شوند. چرا که با زندگی ارتباط مستقیمی دارد و ناامیدی، شکست، غم، شادی، خانواده و از همه مهم‌تر مفهومِ کار که مسائل مشترک همه‌ی انسان‌های امروز است را در این فیلم مشاهده می‌کنیم. در این فیلم می‌بینیم که در حال حاضر عدم شناخت و اطلاعات از تکنولوژی چه بهای سنگینی می‌تواند داشته باشد. فیلم نشان می‌دهد این تصور که من از اینترنت و تکنولوژی دوری می‌کنم و نه خوبی‌اش را می‌خواهم و نه بدی‌اش را چقدر می‌تواند دردسر و هزینه داشته باشد. فیلم زندگی یک سرآشپز را روایت می‌کند که توییتر باعث می‌شود در کار و زندگی‌اش تفاوت‌هایی ایجاد شود.تیم بازیگری فیلم بسیار پرستاره است و «اسکارلت جوهانسون»، «سوفیا ورگارا»، «رابرت داونی جونیور»، «داستین هافمن» و خود جان فاورو اسامی بزرگی هستند که فیلم را برای گیشه مناسب می‌کند. اما اصلا از توانایی بیش‌تر بازیگرها در فیلم استفاده نشده است. البته ایراد از فیلمنامه‌ی اثر است که هیچ شخصیتی را به جز خود سرآشپز و تا حدی پسرش را را پرداخت نکرده است. تصویر فیلم هم در شناساندن این شخصیت‌ها کمکی نمی‌کند و دوربین بیش‌تر راوی قصه است تا عمق‌بخشِ شخصیت‌ها. لزوم این‌که رابرت داونی جونیور برای یک صحنه در فیلم حضور داشته باشد و یا سوفیا ورگارا که نقش بسیار مهمی در قصه دارد فقط در حد چند دیالوگ سطحی از او استفاده شود را فقط باید به گیشه و پر زرق و برق بودن پوستر فیلم نسبت داد. در تمام فیلم ما هیچ اطلاعی از رابطه‌ی سرآسپز نه با زن سابقش می‌فهمیم و نه با اسکارلت جوهانسون که این‌ها ضعف‌های بنیادی فیلمنامه و قصه است که باعث می‌شود فیلم از یک سطح معمولی بالاتر نرود.سرآشپز را می‌توان یک فیلم خانوادگی دانست که لحظات شادی را برای ما رقم می‌زند و اهمیت ارتباط بین پدر و فرزند را در قسمت‌هایی به خوبی نشان می‌دهد. هم‌چنین با تماشای این فیلم می‌فهمیم که چطور شبکه‌های اجتماعی می‌توان باعث رونق و یا شکست خوردن یک کسب وکار شوند. چه خوب است که ما با شناخت درست از مختصات این شبکه‌های اجتماعی از آن‌ها استفاده کنیم.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 01:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله‌های متوالی - مروری بر فیلم شبکه‌ی اجتماعی &quot;The Social Network&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-the-social-network-tiavrixus2wh</link>
                <description>«شما نمی‌توانید 500 میلیون دوست پیدا کنید بدون این‌که دشمنی برای خود نتراشید.» این شعار تبلیغاتی فیلم «شبکه اجتماعی» است و شاید بتوان آن را عصاره‌ی فیلم دانست. فیلم درباره‌ی خلق فیسبوک توسط مارک زاکربرگ می‌باشد و شاید تعجب کنید که این موضوعِ به نسبت ساده و سرراست چطور می‌تواند نتیجه‌ای چون فیلم شبکه‌ اجتماعی را داشته باشد. پاسخ این سوال را می‌توان با عوامل بسیاری تعبیر کرد که شاید فیلمنامه‌ی «آرون سورکین» و پرداخت قصه و کارگردانیِ «دیوید فینچر» مهم‌ترین این عوامل باشند.فیلم همزمان با دو قصه‌ی مهم پیش می‌رود. یکی نحوه‌ی شکل‌گیری فیسبوک و دیگری فضای دادگاه که در آن‌جا هم یکسری از گره‌های قصه باز می‌شود. به نوعی فیلم در همان ابتدا کل دستش را برای مخاطب رو می‌کند و به مخاطب می‌گوید: «این دو تا نقطه را ببین این اول قصه‌ست و این هم آخرش حالا دو ساعت تماشا کن ببین چطور از این نقطه به آن نقطه می‌رسم!».از نکات خاص فیلم می‌توان به ریتم بسیار تند فیلم اشاره کرد. این ریتم هم در رخدادها به وضوح دیده می‌شود و هم در گفت‌و‌گو و دیالوگ‌ها. دیدن این فیلم با زیرنویس فارسی و دنبال کردن آن شاید در ابتدا کمی دشوار باشد و توی ذوق بزند ولی بعد از گذشت چند دقیقه‌ای و عادت کردن به فرم فیلم و تن سپردن به دنیای سریع‌و‌سیرش می‌توان از آن لذت برد.تصویرسازی دانشگاه هاروارد و شرایط حاکم بر آن‌جا نیز از نکات جذاب فیلم است. این‌که سازوکار انجمن‌های دانشگاهی و پرستیژ مدیریت دانشگاه چطور است و یک دانشجوی هاروارد چه تجربه‌ی زیسته‌ای را در طی تحصیلش کسب می‌کند و هاروارد چه دانشجوهایی را دوست دارد اطلاعاتی‌ست که با تماشای فیلم آن‌ها را مزه‌مزه می‌کنید. هم‌چنین مقایسه‌ی ذهنی آن با فضای دانشگاهی ایران در نوع خود جالب است.دیالوگ‌های فیلم و هماهنگی‌ای که با شخصیت و ذات قصه دارد بسیار به درخشان شدن اثر کمک می‌کند. وقتی آدم پا به دنیای دانشگاه هاروارد می‌گذارد و وارد زندگی مارک زاکربرگ که از قضا برنامه‌نویس هم هست می‌شود باید پیِ این را به تنت بمالد که شاید نتواند در آن دنیا عرض اندام کند. دیالوگ‌های دو طرف، مثل گلوله‌های متوالی به تن آدم می‌خورد و او را در وسط این معرکه کیش و مات می‌کند. دوربین فیلم هم با هیجانی که شات‌های متوالی و تعویض موضع‌های سریعش ایجاد می‌کند مزید بر علت می‌شود که آدم خودش را نه تنها داخل دنیای فیلم بلکه داخل دنیای فیسبوک و شبکه‌های اجتماعی بداند. دنیایی که آدم‌هایش در هر چشم بهم زدن زندگی چند نفر را مرور می‌کنند؛ عکس‌ها را می‌پسندند و یا پیامی برای کسی می‌فرستند.موسیقی فیلم اثر «ترنت رزنر» و «آتیکوس راس» می‌باشد و نقش مهمی در موفقیت فیلم داشته است. حسی هیجانی و اضطراب درستی که موسیقی در سراسر فیلم به مخاطب القا می‌کند نشان از هنرمندی آهنگسازهای این فیلم می‌دهد. این موسیقی بسیار با تصویر فیلم هماهنگ است و تاثیر موقعیت‌های درامتیک اثر را چند برابر می‌کند.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 10:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ‌هایی خیال‌انگیز - مروری بر فیلم «درونِ بیرون» “INSIDE OUT”</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-inside-out-tmlyww8fgenj</link>
                <description>یک اتاق بزرگ به مانند یک هواپیما، با یک میز که رویَش دکمه‌ها و چند دستک‌ نصب شده؛ در آن سمتِ اتاق چشم‌اندازی به بیرون که جزیره‌‌هایی در هوا معلقند با رنگ‌هایی متنوع؛ این می‌شود خلاصه‌ای از درون ذهن ما! خلبانان هواپیما که فکر ما را به پرواز در می‌آورند و در فرودگاه‌هایی که رخدادهای زندگی‌ست پنج نفرند. شادی، عصبانیت، غم، ترس و نگرانی. هرکدام از این پنج نفر نماینده‌ی یک احساس بنیادین درون هر انسان است. عصبانیت کوتوله‌ای قرمزرنگ، غم دختری یکسره آبی با چشم‌‌های ریز، نگرانی دختری سبز که پشتِ چشم نازک کرده، ترس موجودی بنفش و لاغر که با چشم‌های ورم کرده و شادی دختری با قدِ کشیده، پوست زرد و موهای آبی می باشد. اگر به تصویری که در ذهن‌مان برای آدم‌های با این احساسات غالب دقت کنیم می‌فهمیم که چقدر رنگ‌ها و فرم این شخصیت به کاراکترهای فیلم شبیه است.این انیمیشن یکی از واقعی‌ترین چیزهای خیالی‌ای‌ست که ساخته شده. دلیلش هم تصویر کردن درونِ ذهن یک فرد و تمثیل کردن احساسات به پنج موجود که خیال‌انگیزی فوق‌العاده‌ای دارد و نحوه‌ی مواجهه‌ی فرد با دنیای پیش‌رویش که کاملا سوژه‌ای واقعی‌ست می‌باشد. در دنیای درون ذهن شخصیت اصلی فیلم که دختربچه‌ای‌ست که به خاطر خانواده‌اش به شهری دیگر مهاجرت کرده است، شهری خیالی دیده می‌شود. شهری همراه با جزیره‌ها، ایستگاه‌ها، راه‌های عجیب و غریب که بی‌شباهت به آن چیزی که دانشمندان حوزه‌ی روان قصد تصویر کردن ذهن انسان را دارند نیست. به گمان من سینما چیزی جز تصویر نیست و این انیمیشن دنیایی را تصویر کرده است که در نوع خودش بی‌نظیر است.کارگردانی «درونِ بیرون» را «پیت داکتر» به عهده داشته و کمپانی «پیکسار» سازنده‌ی اثر است. «والت دیزنی پیکچرز» در ژوئن سال 2015 پخش آن را شروع کرد. پیت داکتر ایده‌ی اصلی این فیلم را از زندگی خودش که در نوجوانی به دانمارک منتقل شده بود گرفت و بعدها که دخترش در سن 11 سالکی همین تجربه‌ی مشابه را از سرگذارند قصدش برای نوشتن فیلمنامه‌ای با این موضوع جدی‌تر شد.این انیمیشن هم مثل بسیاری دیگر از انیمیشن‌ها فقط مخصوص کودکان نیست و مخصوص هر آدمی‌ست که کودک بوده. مخصوص هر کسی‌ست که خاطره دارد و مخصوص هر آدمی‌ست که ذهن داشته باشد! هنگام تماشای فیلم از تنوع رنگ‌های استفاده شده در آن  و دقت زیبایی‌شناسانه‌ی المان‌های فیلم به وجد می‌آییم و این از سابقه‌ی پیت داکتر در نقاشی می‌آید. یکی از نکات مهم در زمینه‌ی انیمیشن، باورپذیر بودن اجزای اثر است که در این اثر به خوبی رعایت شده است و حتی پنج احساس فیلم هم شخصیت‌پردازی شده‌اند که چیز جدید‌ی‌ست. جایی که شادی اشک می‌ریزد ما تحول شخصیت یک احساس را می‌بینیم و این یعنی درونِ بیرون شبیه هیچ چیزی نیست که تابه‌حال دیده‌اید.سیر روایت فیلم در کل خوب است هرچند از جایی به بعد ریتم اثر می‌افتد ولی در کل قابل قبول است. صدای شخصیت‌های اثر هم بسیار خوب است و انرژی کارکتر‌ها با پنج احساس هم‌خوانی دارد. این‌که صدایِ شادی یا غم باشیم چیزی نو ا‌ست ولی کار به زیبایی در آمده است و شور و لرزش صداها به شخصیت‌ها می‌خورد.«درونِ بیرون» جایی‌ست که خیال چهره می‌گیرد و جلوی چشمان‌مان دیالوگ می‌گوید. لذت تماشای این اثر را از دست ندهید.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 11:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمربندهایی که ادب می‌کنند! – مروری بر فیلم «مشق شب»</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8-ffqnzyozo19b</link>
                <description>کمربندهایی که ادب می‌کنند؛ کمربندهایی که فلج می‌کنند و کمربندهایی که عقده خالی می‌کنند. مشق شب فیلمی از عباس کیارستمی‌ست در مورد مشق و تکلیف کودکان، درمورد مدرسه، در مورد خانواده و بیش از همه در مورد زندگی یک نسل. نسلی که صف‌های مدرسه‌شان آنقدر دراز بود که شکم می‌کرد؛ نسلی که بیش‌تری‌ها دوجین خواهر و برادر داشتند و تنازع بقا در کوچک‌ترین سطح اجتماع یعنی خانواده به آشکارا دیده می‌شد. نسلی که پدر و مادر بی‌سواد بودند ولی سودای دکتر و مهندس شدن برای بچه‌هاشان داشتند.مشق شب که آغاز می شود کودکی سر به زیر و خسته با گام‌های کشیده و کیف مدرسه در دست راه می رود؛ هنگامی که به دوربین می‌رسد نگاهی به دوربین می‌کند و رد می‌شود. شاید بتوان کل فیلم را تشریح همین چند ثانیه‌ی ابتدایی بدانیم. کودکی که از بس سرش پایین بوده تا دفترش را سیاه کند در خیابان هم نگاهش به زمین است. انسانی که تمام برتری‌اش به دیگر حیوانات از روی دوپا راه رفتن و دیدن روبروش بر می‌آید در دورانی به سر می‌برد که چهار دست و پا به زمین بکوبد تا از سیل دانش آموزان هم دوره‌اش در مشق نوشتن عقب نماند. دوربین ادامه می‌دهد و جمع دیگری از دانش آموزان را بیرون مدرسه شکار می‌کند؛ دانش‌آموزان داخل کادر و کارگردان پشت دوربین است. پرسش‌گری از همان ابتدای فیلم شروع می شود: «شما مشق‌های شب‌تون رو نوشتین؟» همه می‌گویند: «بله.». این بله جواب درست پرسش است ولی تنها جواب مساله نیست چون در ادامه می‌بینیم که بیش‌تر دانش‌آموزان یا مشق‌شان کامل نیست یا کلا مشق ننوشته‌اند. این بله یک نمود از زندگی اجتماعی‌ست؛ یک نشانه از رفتار انسان‌ها در جمع: مثل بقیه باش وگرنه طرد می‌شود.تیم سازنده‌ی فیلم در ادامه داخل کلاسی مستقر می‌شوند. این‌جاست که دوربین دیده می‌شود، حال کارگردان دیده می‌شود. فیلم می‌شود فیلمِ کیارستمی. دانش‌آموزان داخل کادر ثابت و ساده‌ی دوربین می‌شوند و از زندگی‌شان می گویند. زندگی‌شان در بی‌آلایش‌ترین شکل ممکن. از پدر چاق‌شان که کمربند نیاز ندارد و در عوض تن آن‌ها باید کمربند بخورد و از دعواهای زن اول و دوم پدرشان که بچه‌ها داوران این دعوا هستند. هر از چند لحظه تصویر فیلم از فیلمبردار پر می‌شود. فیلمبرداری که گویی دوربینش ما را می‌گیرد و از ما هم اعتراف می‌خواهد. کیارستمی با آن صدای بی‌حسش و آن چشمان بی‌رنگش از ما هم می‌خواهد که احساس‌مان به مشق شب را بگوییم. مشق شب قصه ندارد چون نیاز به قصه ندارد. چون مخاطب، قصه‌اش می شود و مخاطب با خاطرات خودش رویاپردازی می‌کند. مشق شب پیش از آن‌که فیلم باشد یک احساس است؛ یک هم‌دردی و یک مرور بر زندگی افرادی که کمربند بیش‌تر از نوازش، به تن‌شان خورد. مشق شب فیلم دورانی‌ست که کمربندها ادب‌شان کرده است!حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 10:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او یک مسیحی تمام‌عیار برای شما خواهد بود - معرفی و نقد فیلم “A Clockwork Orange”</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-a-clockwork-orange-ottj3nzbuhqq</link>
                <description>الکس شخصیت فیلم «پرتقال کوکی» را همه‌ی ایدئولوژی‌ها می‌خواهند «تمام‌عیارِ» تفکر خودشان کنند. چه وقتی‌که در شروع فیلم یک شخصیت ضداجتماعی و طغیانگر تمام‌عیار است؛ چه وقتی‌که در زندان، یک مسیحی تمام‌عیار می‌شود و چه وقتی‌که در انتهای فیلم حکومت، قصد بهره برداری از او به عنوان یک شهروندِ مظلومِ تمام‌عیار را دارد.پرتقال کوکی فیلمی‌ست از «استنلی کوبریک» برگرفته از رمانی با همین نام از «آنتونی برجس». فیلم 216 دقیقه و در سال 1971 ساخته شده است. از نظر فرم بصری و تصویربرداری، فیلم به مانند تمام آثار کوبریک تماشایی‌ست و دقت وسواس‌گونه‌ی کوبریک را در چینش اجزای فیلم می‌بینیم. نماهای باز و بسته‌ی فیلم که علاوه بر جذابیت بصری در خدمت فیلمنامه هستند و شخصیت‌های فیلم را بزرگ و در موضع قدرت و یا حقیر می‌کنند. در ابتدای فیلم که الکس به چشمانی مرموز به ما نگاه می‌کند و دوربین «مدیوم‌شات» و هم‌قَد ماست نشان می‌دهد که الکس محصول همین اجتماع است و مثل هرکدام از ماست. الکس جزوی از اجتماع است که نیازهاش برطرف نشده، از اجتماع رد شده و در خانواده تحقیر و از آن طرد شده است. الکس هویتش دزدیده شده و حالا همچون پرتقالی است که کوک می‌شود تا خشونت بورزد.خشونت در این فیلم یک موضوع بنیادین است. در شروع الکس با دوستانش به مردم خشونت می‌ورزند. در ادامه خشونتی که بین الکس و دوستانش رخ می‌دهد. سپس خشونت‌های زندان و خشونت‌هایی که به الکس می‌شود. فیلمنامه‌‌ی اثر خیلی زیرکانه الکس را در موقعیت‌های خشونت‌آمیز مختلفی می‌گذارد تا هم مرزهای اخلاقیِ بیننده را به چالش بکشد و هم انواع خشونت را تصویر کند.مفهوم اصلی اثر را می‌توان اختیار دانست و شرح و بسط این مساله که «چطور با شرطی کردن افراد جامعه می‌توان از آن‌ها آدم‌های مناسبی ساخت». الکس بعد از مورد معالجه قرار گرفتن با روانشناسی رفتاری در جامعه، خوب رفتار می‌کند و نمی‌تواند کارهای خلاف انتظار انجام دهد ولی این کارهای او از روی اختیار نیست که از اثرات همان آزمایش‌هاست. درواقع حکومت او را به رباتی تبدیل کرده است که مطابق میل حکومت عمل کند. این میلِ حکومت آن قدر پیش می‌رود که الکس را از «بتهوون» موسیقی‌دان مورد علاقه‌اش بیزار می‌کند. کوبریک در این اثر پرسش‌های فراوانی را رودرروی ما می‌گذارد و ما را طوری جادو می‌کند که شاید در ابتدای اثر از الکس بیزار باشیم و توان دیدن کارهاش را نداشته باشیم ولی در ادامه چنان با الکس همانندسازی می‌کنیم که دل‌مان براش می‌سوزد.موسیقی فیلم هم ترکیبی از موسیقی‌های کلاسیک و چند قطعه از «وندی کارلوس» است که در خلال فیلم تاثیر موقعیت‌ها را بیش‌تر می‌کند و قلب مخاطب را به تپش می‌اندازد. در مورد بازیگران فیلم باید گفت که به خوبی نقش‌شان را ایفا کرده‌اند و درخدمت قصه هستند. مخصوصا «مالکوم مک داول» که یکی از ماندگارترین شخصیت‌های سینما را به یادگار گذاشته است. بیش‌تر اجزای فیلم از پوستر تا تدوین و صدابرداری به خوبی کنار هم چیده‌اند و این هنر استنلی کوبریک را نشان می‌دهد.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 23:31:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دستت شلیک کنم یا پات؟ - معرفی و تحلیل فیلم “CITY OF GOD”</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-city-of-god-vcekb2iuroms</link>
                <description>«به دستت شلیک کنم یا پات؟» شهرخدا که گوشه‌ای از ریودوژانیروست همین‌قدر رُک و صریح است. حق انتخاب در این شهر فکاهه‌ای بیش نیست و حتا همین انتخاب‌های دم دستی هم توسط سردسته‌ها انکار می‌شود تا این مفهوم همگانی شود که: در شهرخدا انسان موجودیت دارد ولی فردیت و آزادی نه. شهرخدا درباره‌ی کار است، درباره‌ی جنایت است، درباره‌ی پلشتی و بیش از همه درباره ی شری‌ست که از انسان بر می‌آید.فیلم شهرخدا محصول سال 2002 و به کارگردانی فرناندو میرلس و کاتیا لاند می‌باشد. فیلم با کشیدن چاقو بر سنگی آغاز می‌شود و با همین تصویر به ما می‌گوید که می‌خواهد پرده‌ی ظواهرِ دل‌خوش‌کننده را پاره کند و تمام چرکی را به ما نشان بنمایاند. تیم سازنده چاقو را گویی بر صورت مخاطب می‌کشد.اثر برگرفته از واقعیت است و اقتباسی از رمانی با همین نام می باشد. نوع فیلمبرداری و تصویر اثر به مستند پهلو می‌زند و دوربین اثر در بیش‌تر اوقات روی دست می‌باشد. فیلم از زواید و تکنیک‌های فانتزیِ هالیوودی فارغ است و آن‌قدر موضوع فیلمنامه و پرداخت تصویرها سرراست و درگیرکننده است نیاز به بزک کردنش نمی‌باشد. فیلمنامه‌ی اثر غیرخطی‌ست و با «فلش‎‌بک» و «فلش‌فروارد» زاویه‌های مختلف داستان را به ما نشان می‌دهد و شخصیت‌ها را به ما شناسایی می‌کند. البته اثر در بکارگیری از فلش‌بک و فلش‌فروارد گاهی بی‌منطق می‌شود و صرفا برای خاص کردن و یا هردلیل دیگری در بکارگیری از این تکنیک زیاده‌روی می‌کند و تمهید لازم این تکنیک در روند قصه دیده نمی‌شود.در آغاز فیلم مرغی پا به فرار می‌گذرد و یکی از سردسته‌های فیلم با جنونی سرشار، همه‌ی گنگ را به دنبال مرغ می‌اندازد. در حالی‌که در همان حین جشن خداحافظی دوست همان سردسته است و انگار مرغ استعاره‌ای از همان شخصیت است که می‌خواهد از آن جمع برود و در مزرعه‌ای با معشوقه‌اش خوش باشد. در شهرخدا کسی حق ندارد از دایره‌ی معمول خارج شود. مرغ در نهایت بین دو خط آتش دارودسته‌ی خلافکارها و پلیس‌ها و در کنار راوی فیلم یعنی «بوشکاپه» قرار می‌گیرد. ساکنان شهر خدا همه مانند همان مرغ هستند و چاره‎‌ای جز غرق شدن در آن محیط خشن و جزئی از آن شدن ندارند. سردسته‌ها هم مانند پاسبانان فقر و نادانی اجازه‌ی خروج از دایره‌ی بازی را به هیچکس نمی‌دهند.مفهوم کار در این فیلم مفهوم کلیدی است و ساکنان شهرخدا با کار و جایگاه‌شان هویت خود را می‌یابند. هویتی که با کشتن آدم‌ها ارزش‌گذاری می‌شود. تصویر زرد و قهوه‌ای فیلم که رنگ و لحن اثر است گرما و شور برزیل دهه‌ی 50 و 60  را به زیبایی تصویر می‌کند. نوعی پوچی خاصی در این لحن و محتوا به چشم می‌آید. شر و جنایتی که در شهر خدا وابسته به افراد نیست و برگرفته از جامعه و اتمسفر آن فضاست. طوری‌ که این روندِ دایره‌وار در سراسر فیلم با کشته شدن سردسته‌ها هم ادامه می‌یابد.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 15:05:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی “V” آواز می‌خواند - معرفی و نقد فیلم “V FOR VENDETTA”</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-v-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-v-for-vendetta-qwhctayru2hj</link>
                <description>«وی فور وندتا» محصول سال ۲۰۰۵ به کارگردانی «جیمز مک‌تیگو» و نویسندگی «واچوفسکی‌ها» یعنی خالقان سه‌گانه‌ی ماتریکس می‌باشد. این فیلم اقتباسی از کمیکی به نویسندگی «دیوید لوید» و «آلن مور» و در ژانر تریلر سیاسی – اکشن می‌باشد.به گمان من تِم فیلم گزینش آزادی‌ از دوگانه‌‌ی آزادی - امنیت می‌باشد و تمام خرده‌‌روایت‌ها حول مفهوم آزادی سامان می‌یابد. فیلم در خلال پرداخت و تبین پرسش‌های سیاسی به جاهای مختلفی سرک می‌کشد. مثلا نمایش انواع عشق‌ها. از عشقی شبیه به عشق افلاطونی بین دو شخصیت اصلی گرفته تا عشق بین هم‌جنسگراها و عشق‌های رایج‌تر. یا مثلا مساله‌ی تبعیض و نشان دادن تاثیر جنسیت در جامعه. به طورکلی فیلم سعی دارد بخشی‌هایی از دغدغه‌های انسان اجتماعی را نشان ‌دهد.تیم بازیگران فیلم به‌خوبی از پس نقش‌هاشان برآمده‌اند و سردیِ رفتاری آن جامعه‌ را در بازی‌شان می‌‌بینیم. شخصیت‌های «کریدی»، «صدر اعظم ساتلر» و «صدای لندن (پروترو)» همگی کاراکترهای جامعه‌های توتالیتر را خوب درآورده‌اند. «ناتالی پورتمن» در نقش «ایوی» که به گمان من آینه‌ی مادینه‌ی “V” می‌باشد درخشان ظاهر می‌شود و مخاطب با ترس‌هاش می‌ترسد و با تنگی‌نفس‌هاش نفس می‌زند.ایوی درواقع همان آنیموس V است که یونگ از آن سخن گفته است. به برداشت یونگ در عصر جدید باید از نرینه‌جانی به سمت مادینه‌جانی حرکت کنیم. در این فیلم هم می‌بینیم که نقش شخصیت ایوی در بازپرداخت نقشه‌های V چه قدر مهم است و در آخر کلید اصلی را همین عنصر ِمادینه‌جان می‌زند. ممکن است این نقد به این گفته‌ها وارد شود که خود تفکیک این مساله‌ی مادینه‌جانی و یا نرینه‌جانی نوعی تبعیض جنسیتی‌ می‌باشد که البته تذکر به جایی‌ست. ولی نکته‌ی اصلی این‌ست که نه مادینه‌جانی مختص زن‌ها و نه نرینه‌جانی فقط در مردان بروز پیدا می‌کند. شاید خود این نامگذاری کمی تبعیض داشته باشد ولی مفهومی که یونگ قصد بیان آن را دارد به عقیده‌ی من به تبعیض راه نمی‌دهد.درمورد فیلمنامه‌ی اثر هم باید بگویم که تیم نویسندگان، فیلمنامه‌ی بسیار قرص و محکمی نوشته‌اند. نویسندگان دقیقا می‌دانند که چه می‌خواهند بگوید برای همین حرف‌ها بدون ابهام و واضح شنیده می‌شود. البته به علت گستردگی مسائل فیلم اگر مشکل طولانی بودن زمان فیلم مشکل‌ساز نمی‌شد بهتر بود به بعضی قسمت‌های فیلمنامه بیشتر پرداخته می‌شد مثلا همان ایده‌ی اصلی V برای اعتراض که از کجا گرفته شده و ...ریتم و ضرباهنگ بر حسب نیازِ فرم فیلم تند است و با کمک گرفتن از موسیقی متن، بیننده را پای فیلم نگه می‌دارد و هیجان را خوب منتقل می‌کند. فیلم با سوال‌ها و مسائلی که پشت سرهم مطرح می‌کند سیلی‌هایی به صورت بیینده می‌زند تا مطمئن شود حرفش تزریق شده است. با توجه به ژانر فیلم جلوه‌های ویژه‌ی ساده و درستی به کار گرفته شده است و برای جذب مخاطب شلوغش نکرده‌اند.و اما درخشان‌ترین نکته‌ی فیلم ترکیب لحنِ شخصیت V  که «هوگو ویوینگ» بازی‌اش می‌کند با قاب‌بندی و تصویرهای فیلم است. ویوینگ کلمات را که در دهن V می‌گذارد فارغ از این‌که چه می‌گوید انگار نت‌های موسیقی کلاسیکی را به تن آدم می‌کوبد. حرف که می‌زند انگار آواز می‌خواند و کلمات را به رقص در می‌آورد. کلماتِ معلّق در هوش و حواس آدم بر روی تصویرهای فیلم می‌نشیند و قصه‌ی فیلم را جلو می‌برد. چهره‌ی V با همین لحن به ما معرفی می‌شود؛ هم‌چنین آرمانش و هرچه که فریادش را می‌زند. مهم نیست کلمات آن فریادها چیست که شاید در کل سلیقه‌ی بعضی‌ها نباشد. آن‌چه مهم است چگونگی بیان آن‌هاست که فیلم چه در دیالوگ و چه در نمایش تصویرها موفق عمل می‌کند.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 00:29:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استامپیِ ‌دوست‌داشتنی - جستاری در باب فیلم Rio Bravo</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-rio-bravo-c1jvyugmx3p8</link>
                <description>با خواندن متن قسمت‌هایی از قصه‌ی فیلم برای‌تان اسپویل می‌شود.ریو براوو(“Rio Bravo”) را که می‌خواستم ببینم نگاهی به زمان فیلم انداختم. دو ساعت و بیست و یک دقیقه. ساخته‌ی سال 1959. حقیقتا کمی بدنم شل شد و سری تکان دادم. فیلم که شروع شد در همان پلان اولِ بدون دیالوگِ  فیلم که به تنهایی داستان کوتاهی بود سر دماغم آورد. هم‌چون «دین مارتینِ» خوش‌صدا که در همان دو دقیقه‌ی ابتدای فیلم به آدم محکمی تبدیل شد، بدنم سفت شد و سوار بر دلیجانی وارد شهری شدم که «جان وین» کلانترش بود. کمی که خارها توی خاک محیط وسترن فیلم غلت خورد و مردم در بار ورق‌بازی کردند خودم را جزو مردم شهر می‌دانستم.«کلرادو» وارد فیلم شد. دوربین روی چشم‌های آبیش فوکوس کرد. بعد ازحاضر جوابیش با جمله‌ی «من انگلیسی بلدم» که یعنی «با خودم صحبت کن» ته دلم گفتم: «به‌نظر که این هم قراره با اینا باشه.». در ادامه توی هتل همه‌چیز مهیا بود که کلرادو وارد تیم‌شان شود، هاوکسِ کارگردان، دهان کلرادو را طوری از دیالوگ پر کرد که پیش‌بینی‌ام غلط درآمد و ضایع شدم. در همان پلان، شخصیت دختر فیلم که در پلان‌های قبلی هم در کنار مکزیکی خوش‌لحن با جان وین روبرو شده بود از پله‌ها بالا رفت و جان وین دنبالش. به خودم گفتم: «خوب اینم از این.». وقتی جان وین درمورد تقلب در قماربازی از او سوال کرد و مسیر داستان به سمت دیگری رفت باز به نوعی ضایع شدم. فهمیدم جان وین عجب کلانتر پرهیزگاریست!فیلم با ریتم درستی همراهم کرده بود و در تپه‌ ماهورهایی بالا و پایینم می‌کرد. فیلم پیش می‌رفت و من یادم نیست چه صحنه‌ای بود که استامپیِ پیر معرفی و به کار گرفته شد، ولی مطمئنم تا آخر فیلم محو بازی و شخصیت و لحنش شدم. دیگر نه صدای خوش دین مارتین و کلرادو هنگام خواندن و نه صحنه‌های بین جان وین و شخصیت دختر راضیم نمی‌کرد. دوست داشتم استامپی، ستاره‌ی جان وین را از روی سینه‌اش بکند و خودش به عنوان کلانتر همه‌ی پلان‌ها را پر کند. آخر فیلم که هاوکس دینامیت‌ها را در دست او داد که خانه‌ی شر را نابود کنند دلم قنج رفت و به او ادای احترام کردم.بعد از اتمام فیلم که مجالی پیدا کردم تا جدا از قصه و تصویرهای ناب فیلم و بدون احساسسات آنی به شاهکار هاکس فکر کنم فهمیدم که بیش از همه‌چیز مساله‌ی رفافت در بطن فیلم پررنگ و پرداخت می‌شود. رفاقتی که اصلا لوس و زیادی نیست؛ لزوما همراه با مهربانی نیست و در قسمت‌هایی با سخت‌گیری‌های جان وین بر دین مارتینِ سرگشته محقق می‌شود. آن‌قدر در عمق و زیبا به آن پرداخته می‌شود که توی ذوق آدم نمی‌زند و آن‌قدر واقعی است که بدون فکرکردن به آن متوجهش نمی‌شوی. از همه‌ی شخصیت‌ها علاوه بر پیشبرد قصه‌ی فردی و کلّی فیلم در راستای همین «رفاقت» کار گرفته می‌شود. حتا از مکزیکی برای آوردن تیر در آخر فیلم و زنش برای اشاره به جان وین که «وقت زیادی ندارد برای نگه داشتن شخصیت دختر» استفاده می‌شود و هیچ چیز از قلم نمی‌افتد.بعد از دیدن این فیلم، به دنیای هاکس علاقه‌مند شدم و دو فیلم &quot;El drado&quot;  و &quot;Rio Lobo&quot; که مجموعا سه‌گانه‌ای  را تشکیل می‌دهند دیدم و بسی لذت بردم. البته به‌نظرم این فیلم از دو قسمت بعدی یک سر و گردن بالاتر است.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 23:58:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمال طلا: واژه‌های هدر رفته - نقد تحلیلی فیلم حمال طلا</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D9%84%D8%A7-iw0as7puxlsi</link>
                <description>«حمال طلا» فیلم واژهای نو و شنیدنی‌ست. از همین واژه‌ی «حمال طلا» بگیر تا «سَواله» و «قالکاری» که هرکدام‌شان به تنهایی می‌توانند دست کارگردان هر فیلمی را بگیرند. واژه‌هایی که دکمه شده‌اند ولی کت فیلم به تن‌شان چفت نمی‌شود و از سر فیلم زیادند. فیلم با تمرکز بر کثیفی‌ها سعی دارد دل و روده‌ی ما را بیرون بکشد و جلوی صورت‌مان آونگ‌وار تکان دهد و از خواب بیدارمان کند. وقتی که کارگران فاضلاب برای پول یک روز کارگری مجبور به جستن در فاضلاب می‌شوند. وقتی که رضا، لویی را در همان فاضلاب زیر مشت و لگد می‌گیرد و دهان لویی از عن و گوه پر می‌شود و رضا سراسیمه به همان دهان، تنفس مصنوعی می‌دهد و وقتی که لویی سواله‌ی طلا را می‌خورد تا مگر خوشمزه باشد تمام این موارد بازنمایی حالات بدبختی انسان است. بازنمایی‌هایی که اگر با قصه‌ی قرص و محکم همراه می‌شد فیلم را چند پله بالاتر می‌برد.فیلم، داستانِ رضا نامی‌ست که اول، طلا حمالی می‌کند؛ دوم، در چاه فاضلاب الماس قدیمی را می‌جورد؛ سوم، سکه دلالی می‌کند. نه رضای فیلم در هیچکدام از این کارها موفق است و نه کارگردان در خلق و ارتباط این سه داستان و پرداخت آن‌ها. نه داستان‌های اصلی فیلم بهم ارتباط دارند و نه خرده داستان‌ها در راستای هدفی واحد به‌کار گرفته می‌شوند. داستان‌های اصلی باز گذاشته نمی‌شوند و تمام می‌شوند برای همین کمکی به التهاب فیلم نمی‌کنند. البته درواقع تمام نمی‌شوند چون به‌هرحال پول نزول را باید بپردازند و مساله‌ی فاضلاب هم پا برجاست. ولی رفتار بازیگرها در فیلم چنین چیزی را به آدم القا می‌کند. جای هرکدام از داستان‌های فیلم را می‌توانی با یکدیگر عوض کنی و آب از آب تکان نمی خورد. دکتر محسن یارمحمدی می‌گفت که همیشه شلوغی برابر با پری نیست. این فیلم مصداق شلوغی‌های کم‌عمق و بی‌ارتباط با هدف فیلم است که زمان فیلم را پر می‌کند ولی فیلم را پر نمی‌کند.رضا در این داستان‌ها همراهی هم دارد که لویی صدایش می‌زنند. لویی خنگ است و خدایش رضاست. در کنار رضا احساس بی‌نیازی می‌کند. سابقه‌ی این‌گونه زوج‌ها را بسیار در فیلم‌ها دیده‌ایم و هم نمونه‌های موفق فراوانی داشته‌ایم و هم ناموفق. در بعضی صحنه‌ها این دو نفر زوج خوبی را تشکیل می‌دهند و شیرین می‌شوند ولی قطعا جزو نمونه‌های موفق این مدل نیستند.فیلم تصویر دارد خوب هم دارد. برخلاف فیلمنامه‌اش که لال است و اگر حرف می‌زند گنگ است تصویرش خوب حرف می‌زند. دوربین کارگردان امیدِ رضا و لویی را در فاضلاب الک می‌کند، در اتوبان فریاد شادی‌شان را پرواز می‌دهد، شیرینیِ تخم‌مرغ‌ها را در آتش‌های سرخ هم‌سایه‌های‌شان به زبان می‌چشاند و در مزایده‌ی چاه فاضلاب با آن نمای دوربین سر بالا، سعید آقاخانی را قدرت‌مند می‌کند. از این نماهای خوب فیلم کم ندارد. تورج اصلانی که سابقا فیلمبردار بوده در این فیلم به خوبی قدرتش را به رخ می‌کشد و در واقع همین تصویرگری‌اش فیلم را نجات می‌دهد. البته گاهی نماهایش طولانی می‌شود که آن هم عیب صد در صد متوجه تصویرش نیست و از قصه‌ای‌ست که دوربینش جوهر کافی برای نوشتنش ندارد. ولی اصلانی می‌توانست با هم‌گام کردن‌ و کوتاه کردن نماهایش ریتم را حفظ کند. مثلا نماهایی که رضا در حال گوش دادن صدا و تصویرهای مربوط به همسر گذشته‌اش است. تمام اطلاعاتی که این نماهای زاید به ما می‌دهند تکرار همین نکته که قبلا همسر داشته و آن را هم چندبار قبلا در دیالوگ‌ها فریاد زده است. یا صحنه‌‌ای که رضا از حمام می‌آید و کارگردان مثلا می‌خواهد لولای قضیه‌ی کود انسانی را محکم کند. کاش که محکم می‌کرد ولی موفق نمی‌شود چون این لولا اساسا ناچیز است انگار می‌خواسته بگوید دیدید از کود انسانی اخبار هم انتقاد کردم.فیلم در جاهایی دست به نقد جامعه می‌زند که اگر از چند شعاری که می‌دهد بگذریم خیلی در امر نقد، ناموفق نیست. کارگران کارخانه‌ای که تعطیل شده و خرابه‌هایش خانه‌ی آن‌ها شده؛ رضا حمال طلایی که با سابقه‌ی درخشانش آه در بساط ندارد؛ نوسان‌های طلا و سکه که گران می‌کنند صاحبان‌شان را و ارزان می‌کنند کارگران بی‌نوا را؛ نزول خواری که حکومت می‌کند و چند بادیگاردش سوزن را از لباس نفری که می‌خواهد به خدمت اربابش برسد می‎یابند. طلا فروش‌هایی که چه طلا گران شود و چه ارزان سود می‌کنند.درمورد بازی‌های فیلم باید گفت که به دل می‌نشینند. آدم بدبختی رضا و چلمنی لویی را می‌فهمد و دوست دارد موفق شوند. البته گاهی خونسردی رضا با آن‌که در منجلابی گیر کرده آدم را متعجب می‌کند ولی باز هم این ایراد بیش‌تر متوجه فیلمنامه است تا بازیگر. بازیگران فیلم خاکستری‌اند و از این لحاظ فیلم واقعیت را تصویر کرده است. رضا در لحظاتی از فیلم خوب نقش عامه‌ی مردم را به عهده می‌گیرد: اخبار گوش می‌کند ولی نه کامل و فقط آن جاهایی که برایش خوب است؛ با یک خبر می‌رود اعتبارش را خرج می‌کند و خودش را در معرض بدبختی بیش‌تر قرار می‌دهد؛ برای چاه فاضلاب پول نزول می‌کند ولی فکر نمی‌کند اگر الماسی نباشد از طلایش چقدر در می‌آورد؛ به طور خلاصه مثل تمام ما پیر خودش را در می‌آورد و بی‌گدار به هر آبی می‌زند تا خودش را نجات دهد. البته زودباوری و خوش‌خیالی برای رضایی که عمرش را توی بازار بوده و چم و خم کاسبی را بلد است شاید خیلی هم خوش ننشیند ولی این را می‌گذاریم به حساب این‌که رضا فقط گردن‌کلفت بود و در بازار هم فقط از زورش استفاده می‌کرده و جنسش بازاری نبوده.به غیر از نکته‌ی بالا، منطق واقعیت فیلمنامه در بعضی جاهای دیگر هم می‌لنگد. چاهی که رضا در مزایده‌اش برنده می‌شود به گفته‌ی خودش 15 میلیون طلا می‌آورد و با احتساب دوبرابرش 30 میلیون. چطور می‌شود پایه‌ی مزایده 30 میلیون است و یکی از افراد تا 50 میلیون هم بالا می رود؟! مگر خبر ندارند به صورت تقریبی چه قدر از ان عایدشان می شود! در جایی دیگر که رضا به عنوان حمال طلایی معتبر وضع زندگی‌اش با کارگران بدبخت کارخانه فرقی ندارد. ممکن است جواب بدهیم که طلاق گرفته و زندگیش را زنش برده ولی در همان ویس‌های زنش می فهمیم در همان هنگام هم ماشینی نداشته و بدبخت بیچاره بوده است، بالاخره اگر آدم‌های فیلم با کار هم فرقی ندارند پس چرا کارگران کارخانه برای شندرغاز پول کارگری له‌له می‌زنند.فیلم با این همه داستان و خرده داستانی که می‌سازد باز هم خوش‌ریتم نیست. در خیلی از دقایق فیلم از ریتم می‌افتد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. یک دلیلش می‌تواند پرداخت نکردن شخصیت‌ها باشد. چون ما از شخصیت رضا هیچ نمی‌دانیم؛ از گذشته‌اش کم می‌دانیم؛ از اهداف آینده‌اش هم چیزی نمی‌دانیم به همین خاطر مجبوریم خودمان از مردم عادی چیزی به او تعمیم دهیم. به علت همین تختی و کم‌عمقی شخصیت‌ باعث می‌شود به عنوان مخاطب، رضا را با فاصله ببینیم و این فاصله از جایی به بعد برای آدم تکراری می‌شود. شخصیت اصلی و ضدقهرمان فیلم که این قدر غریبه باشد تکلیف بقیه‌ی شخصیت‌ها معلوم است! دلیل دیگری هم که می‌توانست به ریتم کمک کند استفاده از ضربه و تعلیق باشد که فیلمنامه راه به هیچ‌کدام نمی‌دهد. ضربه‌ها و بدبخت‌تر شدن شخصیت‌ها آنقدر سرسرکی رد می‌شوند که آدم فرصت هم‌دردی با شخصیت‌ها را پیدا نمی‌کند.سعید آقاخانی، ژاله و نزول‌خوار مثلثی که می‌توانستند ریتم و قصه‌ی فیلم را بهتر کنند ولی کارگردان به هر دلیل اصرار در هدر دادن‌شان داشته است. در مورد سعید آقاخانی می‌گوییم که قصه‌اش تمام شد و طلبش را گرفت. اما از التهاب و ترس نزول‌خوار هم هیچ استفاده‌ای نشده است. نزول را مثل نقل و نبات می‌گیرد و ما اثری از ترس بازگشت پولش در چهره‌ی رضا نمی‌بینیم. ژاله هم که معلوم نیست از چیِ رضا خوشش می‌آید می‌توانست نیرومحرکه‌ا‌ی برای رضا باشد تا شک و تردید را بیش‌تر در برنامه‌هایش ببینیم. البته از ژاله برای کلیشه کردن آخر فیلم خوب استفاده شد. رضا مثلا خیلی مرد و لوتی بود که پول او را پس داد؟! یا چون پول خیریه بود این کار را کرد؟! هرکدام را که بگوییم هم درست است و هم غلط چون فیلم در این باره چیزی به ما نمی‌گوید و مثل خیلی جاهای دیگر اختیار را به تخیل مخاطب می‌دهد!انتهای فیلم هم واقعا پایان خوبی نبود. هر پایانی که مربوط به یکی از عوامل قصه می‌بود کاندیدای بهتری از این غافلگیری نابجا بود. چه توسط نزول‌خوار اذیت یا کشته می ‌شدند؛ چه به‌خاطر چک‌ها زندانی می‌شدند؛ چه سر مرز مثل بیش‌تر فیلم ها قاچاقچی کلاه‌شان را بر می‌داشت و حتا چه این‌که با موفقیت از مرز خارج می‌شدند از این پایان بهتر بود. البته این مورد آخر اگر می‌بود جایی برای نصیحت و پند و اندرز دادن فیلم نمی‌ماند! در پایان باید بگویم که حمال طلا بخاطر سوژه‌اش ارزشمند است ولی به‌خاطر قصه و پرداخت ضعیفش ارزشش گران نیست.حسین رهاد</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 16:38:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان‌بازی به سبک برادران کوئن - معرفی و تحلیل فیلم تصنیف باستراسکراگز (The Ballad of Buster Scruggs)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A6%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D9%86%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B2-the-ballad-of-buster-scruggs-tfqmtkaxckvq</link>
                <description>فیلم «تصنیف باستراسکراگز» محصول سال 2018 و ساخته‌ی برادران دوست‌داشتنی و خاص سینما یعنی برادران کوئن می‌باشد. این دو برادر که تاکنون تجربه‌ی فیلم‌سازی در ژانرهای مختلف را داشته‌اند این بار در قاموس داستان‌سرایانی وسترن حاضر شده‌اند. البته این بار هم ژانر بیش‌تر مدیومی‌ست برای بیان حرف‌هاشان و نه پایبندی به اصول آن؛ و در این اثر هم بسیاری از معیارها سینمای وسترن را هجو می‌کنند و با بازتعریف خودشان از این ژانر، نشان می‌دهند که بسیاری از معیارهای صنعت فیلم‌سازی امروز برای‌شان ارزشی ندارد.فیلم از 6 اپیزود و قصه‌ی به نظر جدا از هم تشکیل شده است. 6 قصه که به جرئت می‌توان از هرکدام به اندازه‌ی یک فیلم مجزا لذت برد. ولی در عین تنوع در نوع بیان و تصویر، 6 اپیزود فیلم شانه به شانه‌ی هم مفهومی محوری را جلو می‌برند. و این مفهوم چیزی نیست جز مرگ. مرگی که در 6 اپیزود به شکل‌های مختلف خودش را نشان می‌دهد و دامن همه‌نوع شخصیت و انسانی را می‌گیرد ولی در ذات، همه‌شان پوچ و به احمقانه‌ترین شکل ممکن هستند.اگر بخواهیم از ویزگی‌های سینمایی و تصویری فیلم چیزی بگوییم بدون شک قاب‌ها و میزانسن‌های چشم‌نواز فیلم هر بیننده‌ای را مبهوت می‌کند. قاب‌های تصویری که با ارتباط دقیق با قصه این حس را در شما ایجاد می‌کند که در گالری عکاسی قدم می‌زنید و راهنمای گالری، قصه‌ی تصاویر را برای شما روایت می‌کند. از دیگر نکات فیلم گریم و پوشش‌ بازیگران است که بسیار حساب‌شده، هم شخصیت‌ها را بهتر به ما می‌شناسند و هم در جاهایی با هجوی زیبا، خیر و شر و سیاه و سفید را در هم می‌آمیزند. در طول فیلم باستراسکراگز سفید‌پوش و قهرمان قصه با مرد جوانی سیاه‌پوش که او مثل باستراسکراگز هم خوب است و هم بد؛ هم قهرمان است و هم نیست جایگزین می‌شود. نکته‌ی دیگر اثر برخورداری از ریتمی خوب است و فیلم با فراز و نشیبی درست، مخاطب را خسته نمی‌کند. هم‌چنین برادران کوئن در این فیلم قهرمان‌هایی می‌سازند که خاص خودشان است و هر وقت که فکر می‌کنید به الگویی از رفتارشان دست یافته‌اید شما را غافلگیر می‌کنند.</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 23:51:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در راه وطن - معرفی و بازخوانی فیلم میهن‌پرست (The Patriot) به بهانه‌ی بیست سالگی این اثر</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-the-patriot-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-wjbq81pyvftp</link>
                <description>میهن‌پرست محصول سال 2000 به کارگردانی رولاند امریش، از آن دست فیلم‌هایی‌ست که قصه‌اش به اصطلاحِ هنری خون دارد؛ یعنی قصه‌اش زنده است و به اکسیژنی می‌ماند که درون رگ آدم می‌دود و حال آدم را جا می‌آورد. همانطور که در پوستر فیلم تصویرِ شجاع‌دل سینما یعنی مل گیبسون را مشاهده می‌کنید در طول فیلم هم روند داستان و تصویرهای فیلم شما را یاد آن اثر می‌اندازد. از دیگر بازیگرهای این فیلم می‌توان به هیث لجر فقید اشاره کرد که همه‌ی سینمادوستان برای ماندگار کردن کاراکتر جوکر سپاسگزار او هستند.بیست سال از ساخت این فیلم می‌گذرد و متاسفانه به چند دلیل هیچ‌وقت آن‌قدر که باید، دیده نشد. دلیل مهم حاشیه‌هایی بود که برای به تصویرکشیدن داستانی شد که مردم نباید می‌دیدند درست شد. و با این جنجال‌ها فیلم به سمت بازی‌ای رفت که حتا اگر ما بگوییم از نظر تاریخی فیلم مشکلاتی دارد (آن هم در هاله‌ای از ابهام است) باز فیلم در قالب سینمایی‌اش هم به قدر کافی توجه نگرفت. بهرحال باید توجه کنیم که فیلم‌سازی در آمریکا صنعت است و این صنعت اول به بازارش توجه دارد تا معیارهای هنری. من قصد ندارم با این جمله صنعت فیلم‌سازی آمریکا را زیر سوال ببرم فقط می‌خواهم این نکته را یادآوری کنم که هر قالبی، یکسری پارامتر و چهارچوب مخصوص به خودش را دارد.در ادامه‌ی متن قصد دارم بیش‌تر به جنبه‌های هنری اثر بپردازم. بنجامین مارتین(نام شخصیتی که مل گیبسون بازی‌اش می‌کند) در این فیلم دو روند مواجهه با جنگ را تصویر می‌کند. روند اول دوری‌گزینی از جنگ و بیهوده دانستن آن و روند دوم تصمیم به شرکت در آن و رهبری‌اش می‌باشد. فیلمنامه‌ی اثر به خوبی توانسته آن ضربه‌های لازم برای تغییر حالت‌های شخصیت‌ها را ایجاد کند و مخاطب در طول فیلم هم از مضمون فیلم لذت می‌برد و هم بارها غافلگیر می‌شود.تصویری که این فیلم از خانواده و صمیمیت بین‌شان ارائه می‌‌دهد دوست‌داشتنی‌ست. ما به خوبی درک می‌کنیم که برای بررسی جنگ فقط نباید به مردانی که می‌جنگند توجه کنیم. رنجی که خانواده‌ی آن جنگجوها متحمل می‌شوند چیزی‌ست که معمولا از یادها می‌رود و یا به قدر کافی اهمیت داده نمی‌شود. وقتی می‌بینیم که دختر کوچک بنجامین مارتین به این خاطر که او در حال جنگیدن برای میهنش است از او دلخور می‌شود و با او حرف نمی‌زند می‌فهمیم که جنگ فقط تاکتیک جنگی، اسلحه و رهبری جنگ نیست. جنگ چیزی فراتر از این حرف‌هاست و در جنگ آدم‌ها چه مهاجمین و چه مدافعین، صمیمیت خود را از دست می‌دهند.</description>
                <category>حسین رهاد</category>
                <author>حسین رهاد</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 09:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>