<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosseinp19801980</link>
        <description>یک حسین هستم. آدم بدی نیستم به نظر خودم. در این یک مورد نظر خودم اهمیتی نداره البته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:09:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1565808/avatar/sBP19j.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین</title>
            <link>https://virgool.io/@hosseinp19801980</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منِ شکارچی</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinp19801980/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-gzms44zudcko</link>
                <description>راننده‌ی اتوبوس بین شهری بود، کم شدنِ سرعت ماشین نشون میداد که قصد توقف داره. لحظاتی بعد، اتوبوس جلوی یکی از توقف‌گاه‌های کنار جاده ایستاد، نیم ساعت توقف داریم، نهار،نماز، حرکت. تا اصفهان، دیگه نِگه نمیدارم‌ها. اینو گفت و خودش هم پیاده شد.رفتم پایین ولی قرار نبود نهار بخورم، آخه من، چند کیلومتر جلوتر، اصفهان، پیاده میشدم. مسافرهای شیراز، ولی باید دلی از عزا درمیاوردن. وقت‌هایی که اتوبوس اصفهان گیرم نمیامد، این بساط را داشتم. کلی معطل میشدم که اینها نهار بخورند.سر نیم‌ساعت، شاگرد شوفر، داد زد : جا نمونی! رفتیم‌ها، مسافراصفهان،شیراز جانمونی! استرس این جمله‌ها از کنکور هم بیشتر بود. رفتم بالا و در ردیف اول، سر جای خودم نشستم، راننده انگار، اولین نفر اومده بود، شاید ترسیده بود کسی صندلیش رو بگیره! پایین اتوبوس، پسری داشت موز میفروخت. دیگه تقریبا همه سوار شده بودند، شاگرد شوفر اومد بالا و نشست کنار راننده. رو کرد به راننده و گفت : چرا نهار نیومدی بخوری؟ معلوم بود اولین سفری هست که باهم میان. راننده گفت: نهار من اونجاست! بعد، پسرک موزفروش! رو صدا کرد و دو تا موز خرید. ادامه داد: این هم نهار ، من سی ساله گوشت نخوردم! شاگرد با تعجب گفت: شوخی میکنی. راننده گفت: حالا برات تعریف میکنم. موز رو خورد و با آب و تاب شروع کرد: من عاشق شکار بودم. هفته‌ای یکبار شکار نمیرفتم انگار یک چیزی کم داشتم. یک روز که با دوستان، رفته بودیم، یک گوزن توجه‌مون رو جلب کرد. تصمیم گرفتیم محاصره‌ش کنیم که نتونه فرار کنه. کم‌کم بهش نزدیک شدیم.یک‌جا ایستاده بود و حرکت نمیکرد. باز هم نزدیک‌تر شدیم ولی انگار نمیخواست فرار کنه. با تعجب به هم نگاه کردیم. دیگه مارو دیده بود ولی همچنان ایستاده بود تا جاییکه کاملا دوره‌ش کردیم. داشتیم شاخ درمی‌آوردیم. ما شکارچی بودیم ولی الان داشتیم لمس میکردیم بدن گوزن رو. یکی از بچه‌ها داد زد: اینجا رو ببینید. یک چوب تیز، درست کنار چشم گوزن فرو رفته بود. اون به ما اعتماد کرده بود تا بهش کمک کنیم. تفنگ‌ها رو زمین گذاشتیم و شروع کردیم به بیرون کشیدن اون تکه چوب. قطره اشکی از چشم گوزن سرازیر شد. حس عجیبی بود. چوب رو درآوردیم و زخم رو ضدعفونی کردیم. راه رو باز کردیم تا بتونه از اونجا دور بشه. چند قدم رفت و ایستاد،  رو کرد به ما و با یک مکث، حرکت کرد، دوباره ایستاد و نگاه کرد. انگار میخواست مارا به‌دنبال خودش بکشونه. این کار رو تکرار کرد. دیگه مطمئن شدیم که باید دنبالش بریم. رفتیم و بعد از چند دقیقه روی یک تخته سنگ ایستاد، با پا روی آن ضربه زد و پایین رفت. جلو رفتیم، تخته سنگ رو تکان دادیم. عجیب بود! زیر تخته‌سنگ پر از عسل بود. وحشی‌ترین و ناب‌ترین عسلی که در زندگی‌ام خوردم. عسلی که هدیه‌ی یک گوزن بود به یک شکارچی. راننده ادامه داد: از اون روز تا حالا، سی سال میگذره و من لب به گوشت نزدم. منِ شکارچی... این یک داستان واقعی بود</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 09:56:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ناخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinp19801980/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-iqwn7m7uug7k</link>
                <description>داشت ماهی‌تابه رو روی گاز جابجا میکرد که صدای زنگ خونه به صدا دراومد، گفتم صدای جیلیز ویلیز روغنت داره میاد، به کارت برس من در رو باز میکنم. احسان بود، با همون سر و شکل همیشگی. هنوز پاش به حیاط نرسیده بود که صداشو انداخت توی گلوش و داد زد : مجید دوتا تخم مرغ اضافه کن، بعد خودش یه خنده‌ی شیطنت‌آمیز کرد و رو به من با صدای آروم گفت : این رفیقت به جز نیمرو چیزی بلد نیست؟ به ذهنم اومد بگم چرا املت هم بلده درست کنه، ولی ترجیح دادم نگم. شاید ذهنم رو خونده باشه، نمیدونم.مجید ولی حرفش رو میزد همیشه، داد زد: اگر میخوای باز غرغر کنی کوفت هم نمیدم بخوری. ولی هردومون میدونستیم که مجید مهربون‌تر از این حرفاست. چند سالی میشد که من با مجید و احسان رفیق بودم، دقیق‌تر بخوام بگم ، میشه از روز اول دانشگاه. همون روزی که خیلی‌ها با هم آشنا میشن. من ترجیح دادم مسافت چند ده کیلومتری خونه تا دانشگاه رو در رفت و آمد باشم، ولی اون دو تا از همون روز، رفتن که بگردن دنبال خونه‌ی دانشجویی و البته شانس‌شون هم خوب بود چون سه ساله که همین‌جا جاگیر شدن.من هم که مهمون ناخونده‌ی همیشگی بودم.تا ما برسیم داخل، مجید سفره رو هم انداخته بود.احسان مثل همیشه با همون لباس بیرون و دست نشُسته، لیز داد خودش رو سر سفره.هنوز قاشق اول به نیمرو اصابت نکرده بود که زنگ خونه، دوباره به صدا دراومد. این‌بار احسان ازخود گذشتگی کرد و رفت در رو باز کرد. صدا، صدای آقا خسرو بود، صاحب‌خونه‌ی فوق‌الذکر!!آقا خسرو از اون تبریزی‌های اصیل و باصفا بود، با یک لهجه‌ی شیرین و دوست‌داشتنی. صدای تشکر احسان و بسته شدنِ در شنیده شد و لحظاتی بعد احسان با یک قابلمه غذا و یک چهره‌ی خندانِ  پیروزمندانه، در آستانه‌ی در ظاهر شد. آقا خسرو ،گوسفند، قربونی کرده و برای همه همسایه‌ها و فامیل‌هاشون گوشت قربونی برده؛ احسان ادامه داد: چقدر باحاله این آدم. میدونسته ما بر اثر نیمروهای حضرتعالی، همیشه سوء هاضمه داریم ، چلوکباب برگ، زده برامون آورده. سرتون رو درد نیارم، اون‌روز ناهار، دلتون نخواد، یک غذای لاکچری به بدن زدیم که تمام اعضای بدن‌مون متعجب شد. البته مدیونید فکر کنید چیزی از اون نیمرو باقی موند....</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 18:10:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال دل</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinp19801980/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%84-zi8obrqsaaml</link>
                <description>داشتم به این فکر میکردم که چرا بعضی وقت‌ها، حس و حال هیچ کاری رو ندارم، شاید اسمش رو تنبلی بذارید ولی نه، همیشه تنبلی نیست. گاهی اونقدر درگیری فکری دارم که دلم میخواد دکمه‌ی آف داشت مغزم.وقتی زیاد فکر میکنم به مشکلات, حس میکنم دارم اونارو بزرگتر میکنم برای خودم، نه که بخوام ازشون فرار کنم، نه، ولی دلم میخواد حالا که دارم ذهنم رو با اون مشکل درگیر میکنم بتونم حلش کنم. خیلی وقت‌ها هم همین‌طور میشه ولی گاهی نه. میگن میشه مغز رو گول زد، وقتی به خودت تلقین میکنی که همه‌چی خوبه، همه چی خوب میشه. شاید بتونم تمرین کنم و همیشه گولش بزنم، خدارو چه دیدی. اصلا مگه کسی هست که مشکلی نداشته باشه؟ پس چرا بعضی‌ها همیشه شاد و سرحال هستن؟ پس میشه با وجود همه مشکلات، شاد بود. بیا تصمیم بگیریم ریز ببینیم گرفتاری‌ها رو، بیا توی این شروع سال و قرن جدید، قشنگی‌های زندگی‌مون رو درشت ببینیم. به نظرم حالمون خوب میشه، مطمئنم. راستی حال‌تون خوبه؟؟!!...</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 16:22:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>