<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Marjan Hosseinpoor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosseinpoor.marjan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-16 09:01:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18366/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Marjan Hosseinpoor</title>
            <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقلا برای تحمل ملال</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-cfjjieyy5yea</link>
                <description>تا پیش از سی سالگی، فکر می کردم ضرورت معنایی ندارد. می توان محدودیت ها را برطرف کرد؛ می توان راه ها را برای رسیدن به موقعیت مطلوب هموار کرد؛ می توان به نقطه رضایت محض دست یافت. آن روزها اما معنای دقیق موقعیت مطلوب برایم روشن نبود. درنتیجه با آزمودن موقعیت های مختلف و جاگیر کردنِ گاه با زورِ خودم در آن ها، سعی در کشف و خلق آن نقطه دوست داشتنی داشتم که فکر می کردم جایی در انتظارم نشسته است تا من سر برسم و پرده از روی فریبایش بردارم. هنوز هم وقتی با دقت به زنجیره کنش های آدم های نا سی سالة اطرافم نگاه می کنم، برق همان سودا را درونشان می بینم.امروز اما، که در آستانة چهل سالگی ایستاده ام، با نگاه به گذشته ام، فکر می کنم در نظر گرفتن آن همه امکان برای بشرِ همواره در بند، خیال خامی است که رنگ و بوی معصومیت دارد؛ معصومیتی که شاید حالا دود شده و به هوا رفته است! امروز که به دوره های پیوسته زندگی ام نگاه می کنم، فکر می کنم با همه تکرارهایش، سراسر، ملال است. ملالِ تکرار. و به این فکر می کنم که باید معنایی آفرید تا توان تحمل سنگینی ملال را در من پدید آورد. امروز ضرورت هایی را می بینم که باید با تقلای بسیار در میانشان جایی برای «امکان» باز کنم؛ و تعجب می کنم از اینکه هنوز و همچنان امیدوارم به خلق امکان، به خلق معنا، به تجربه ترسناکِ قرارگرفتن بر لبه  ضرورت ها.</description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 23:47:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و گو</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-ktxgtzm6cykw</link>
                <description>ابراز و گفتگو، این روزها بیش هرچیزی مشغولیت ذهنی ام شده است و گفتگو، در نمایشنامه بیش از هر ژانر دیگری متجلی می شود. انگار نمایشنامه در مرز یا حد فاصلِ بین اجرا و داستان می ایستد و علیرغم اینکه خودش نوشتاری است، با حذف واسطه ای به نام راوی، صحنه و ما را مقابل هم قرار می دهد. درنتیجه سکوتهایش، فریادهایش و کنشهایش، متفاوت از آنچه در داستان پدیدار می شوند، به چشم می آید. گفتگو اندیشه را ضمن تجلی، به شکلی پویا، فعال می کند. گفتگو اندیشه را می پالاید. و فکر می کنم که گفتگو، انسانی ترین خصلت انسان است. از طرف دیگر نمایش، هنری دوسویه است که برای محقق شدنش، «تماشایی شدن» و «تماشاکردن» را می طلبد. افراد کمی هستند که این امکان را می یابند که هم در موضع تماشاشونده نمایش قرار بگیرند و هم در موضع تماشاکننده. اما وقتی به عقب برمیگردیم، به سالهای دورِ یونان باستان، به پنجِ پیش از میلاد آتن، سرزمینی حیرت آور را میبینیم که در آن هرساله جشنواره هایی برپا می شود که در آن «گروه همسرایان»، شهروندانی هستند که برای نمایش یک سالِ تمام تمرین می کنند و در طول تمرین می آموزند که چطور در مقام یک فرد بر صحنه ظاهر شوند. در آتنِ پنجِ پیش از میلاد، هر شهروندی لااقل یکبار در یکی از نمایشها در مقام همسرایان حضور می یافت. فکر می کنم گفتگو در ایده آل ترین شکلش، جایی اتفاق می افتد که هر کسی امکان سخن گفتن، امکان پدیدار شدن را پیدا کند. فکر می کنم که گاهی تجربه شخصی آدم را از صحنه سخن گفتن، به سمت سخن نگفتن پس می راند. این امر گاهی به دوپارگی ذهنی – عاطفی می انجامد: همزمان که میلی عمیق برای سخن گفتن و ابراز، سخن گفتن دوسویه، گفتگو به معنای واقعی کلمه، در تو ریشه می دواند، نیرویی، به دلایلی، با انواع ابزارهای سرکوب، از درون و بیرون، تو را باز می دارد یا به پس می راند. من در حالتی دوپاره شده میان میلهای از مرکزگریزم، هنوز امیدوارم که توش و توانم را جمع کنم و میل ناکام مانده ام را برآورم.</description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 00:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-csdffrqav0i3</link>
                <description>چند وقت است به این فکر می کنم ما، هر یک از ما، آدم هایی هستیم رها شده؛ و بعد به این فکر می کنم که «رهایی» مفهومی است متناقض! یا شاید مفهومی لب مرز. رهایی، ضمن اینکه همذات پندارانه، تصور پّری در باد را به ذهن متبادر می کند، همزمان، انگار، ناامنیِ بی پناهی را هم به همراه می آورد. ولی به هر روی به نظر می رسد لذتش آنقدر زیاد هست که گاهی دردش را به جان بخریم.</description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 01:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه زیسته</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-rbqwvskdjq4o</link>
                <description>فقط آمدم بپرسم که زندگی، مفاهیم و تجربه های زندگی، از طریق تن به فهم در می آیند یا روح/ذهن؟ آیا تن، بیرون از ذهن معنایی دارد؟ یا همه چیز حتی درد جسمانی را ذهن/ گفتمان است که معنادار می کند؟ آیا زیستن در تنانگیِ محض، امکان پذیر است؟ آیا ذهن/ تن، تجربه ای دوگانه پیش می نهند؟ و سوالی کمی نامربوط: می توان زمانی را تصور یا شاید هم تخیل کرد که ذهن در هزارتوی دوگانگی ها گرفتار نشده بود و آرزوی بر رفتن از این دوگانگی را نه با طرد یکی به نفع دیگری، که با حفظ یا جذب هر دو در هم، در ذهن پروراند؟ </description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 01:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیر بودگیِ خیر و شر بودگیِ شر</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%B1-ybzpy30g4mjk</link>
                <description>خیر و شر مفاهیمی هستند که احتمالا بشر از زمان هابیل و قابیل و حتی قبل تر از آن از زمان آدم و حوا با آن دست به گریبان است. این دو نیروهایی هستند به غایت پرقدرت که در هیئت هایی متفاوت، در دوره هایی از حیات بشر ظاهر می شوند و کنش های او را جهت می دهند. در راستای ترغیب آدمیان در مسیر خیر، و پرهیزشان از شر، همواره واعظان و پیامبرانی بوده اند که راه راست و روشن را بنمایند تا بشر را از خشم خدایان در امان بدارند. به نظر می رسد امروز که می نشینیم و فکر می کنیم مرز بین خیر و شر، لااقل در کانونهای خوبی و بدی، در اصلِ جانشان، برایمان کاملا شفاف شده باشد.اما شاید حق داشته باشیم بپرسیم که کدام نیروی قدسی یا غیر قدسی، کدام اقتدارِ پابرجاییست که خیر را برایمان از شر متمایز می کند. کدام نیروی مقتدری است که نگاه ما را به خیربودگی خیر و شربودگی شر تجهیز می کند؟سالها پیش، اوریپید نمایشنامه ای نوشت به نام مده آ تا چند سال بعدتر پازولینی از روی آن فیلمی بسازد با همین نام. فیلم دو دریچه مجزا پیش رویمان می گشاید، از دو اقتداری که گرچه به مفاهیم خیر و شر پایبندند اما کنشهایشان در چهارچوب اقتدارِ مختص خودشان است که ارزش خیر و شر می یابند. می توان فیلم را به سه بخش تقسیم کرد: صحنه مربوط به «یاسون» که در سکوتِ محضِ کودکی به سر می برد و «سنتور» پایه های مفاهیم را در ذهنش عَلَم می کند؛ صحنه مربوط به سرزمین ماد و «مده آ» که قربانی حیرت انگیزی را به نمایش می گذارد؛ و صحنه سوم که پیوند مده آ و یاسون است. من اینجا قصد بیان داستان یا خلاصه اش را ندارم؛ نه داستان فیلم نه داستان اسطوره ای اوریپید را؛ بلکه می خواهم روی چهارچوبهایی متمرکز شوم که به اعمال ما معنا و از آن هم بیشتر، ارزش می دهند. در دنیای مادرتبار مده آ،عناصر موجود (قربانی، قطعه قطعه کرن و تیمن با گوشت و خون قربانی، آغشته کردن برگ گیاهان با خون قربانی و ...) وادارمان می کنند به این نتیجه برسیم که بی شک با جهانی کشاورزی مواجهیم. در دنیای مادرتبار و کشاورزمدار، قربانی نه به مثابه مصالحه با خدایان، بلکه به مثابه خود خدا، قربانی خواهد؛ خدایی کشته می شود تا خونش وارد جسم ما شود و همزمان وارد جسم زمین شود تا دوباره از دل گیاهان و ما جوانه بزند و بروید و تکثیر شود. مرگ خدا سبب رستاخیزی بارور خواهد شد. این در حالیست که در جهان شبانی، قربانی به مثابه عامل مصالحه به خدایان تقدیم می شود. مده آ در این دنیا نماینده خدای خورشید و زمین و باد است(که هر سه عناصر باروری اند). او قادر است مردگان را زنده کند، پیر را جوان کند، بدن تکه تکه را به زندگی بازگرداند؛ او خدای مجسم است.دنیای یاسون اما به نظر می رسد دوره مادرتباری را طی کرده و به قول پادشاه کورینت، از توحش به تمدن گذر کرده است. این شاید همان آینده شومِ طردِ خدای مادر تبار است و با بویی که از این سرکوب به مشامش رسیده، در پی انتقام است. به هرحال نیروی قدرت و جاودانگی، پشم زرین، در سرزمین مده آست که یاسون برای به دست آوردنش باید به آنجا سفر کند؛ سفر قهرمان با تمام شمایل اسطوره ایش که بینش قهرمان را دگرگون خواهد کرد. یاسون، مده آ را هم با پشم زرین به یونان می آورد؛ چرا که بدون کمک مده آ او هرگز به پشم زرین دست نمی یافت؛ هرچند یاسون، پس از سفر، به این بینش دست یافته است که قدرت پشم زرین فقط در قلمرو خودش کارگر می شود. یاسون به سودای شاهی، و در ظاهر برای جلوگیری از تبعید فرزندانش، قصد ازدواج با دختر پادشاه کورینت را کرده است. یاسون عاملِ خدای دنیای مردتبار است. خدای متمدنی! که حالا قربانی را نه در مقام خدایی، بلکه در مقام وظیفه ای بر دوش انسان از او مطالبه می کند. مده آ عروس و پادشاه و دو فرزندش را به قتل می رساند و خود می گریزد. خدای مده آ، که با شراب و زمین و زن پیوند تنگاتنگی دارد، خدای دیونیسوس، در یونان مطرود شده است. خدای مطرود با توانی بیشتر برخواهد گشت و کاری خواهد کرد که مادری بچه اش را بکشد و زنی برادرش را قطعه قطعه کند. هرچند می توان این عمل را در چهارچوبِ دنیای خدای پیروز(آپولون) انتقام خواند و در چهارچوبِ دنیای خدای مطرود، حفظ و نمایش اقتدار.انگار آیین در گذر از توحش به تمدن! با همان شدت و با همان خشونت تکرار می شود. یکی قربانی می کند تا با قدرت باروری بیشتری به دنیا بازش آورد و دیگری قربانی می کند تا رضایت خدایان را جلب کند. اما خدایان مقتدری که به این قربانی ها معنا می دهند بالای سر هر یک ناظر بر اعمالند. انگار در گفتمانی که در سطح خدایان برقرار است هم دعوا بر سر توزیع نیروهاست. و هریک می کوشد بر دیگری غلبه کند و زمامِ معنا دادن به امور را به دست بگیرد.در سطح زیرین اما، من در بی کنشیِ مطلق نشسته ام و فکر می کنم به انسانِ دربندی که چشم به آسمان دوخته است تا ببیند در نبرد خدایان، کدام یک قرار است خیر و شر را برایش معنا کند؟!</description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 23:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزیف و من</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81-%D9%88-%D9%85%D9%86-kfboxiykvtn1</link>
                <description>سالها پیش داستانی شنیدم درباره کسی که روزگاری به سبب خود بزرگ بینی اش محکوم شده بود که تا ابد سنگ بزرگی را به سمت قله کوه ببرد و با رنج و مشقت بسیار، درست درحالیکه چند قدم مانده بود تا به مقصد برسد، سنگ می غلتید و به پایین بر می گشت و او مجبور بود دوباره همان کار را تکرار کند. دوباره سنگ را تا بالای کوه هدایت کند تا دوباره سنگ بغلتد و به پایین بیفتد. آن روز فکر کردم که می توان این حجم از حماقت را هر روز تکرار نکرد. سالها پیش به صورتی جدی وارد دنیای ادبیات شدم و در قلمرو نقد ادبی اش خود را محصور کردم. آن روزها با خودم فکر می کردم که به استدلال احتیاج دارم. حیاتم را وابسته به گفتگو می دیدم و توان تحمل دنیایی را نداشتم که در آن بنشینم و انبوه جهانهای پرنقش و نگار، در طیفی از عمق های متفاوت، درهایش را به رویم باز کند و من مسحور شوم و فقط گوش کنم. فکر کردم که باید در این دنیا «حضور» داشته باشم و این حضور را در «معنا»هایی می دیدم که نقد ادبی مدرن برایم می ساخت. نقدهایی که گاهی فهمشان برایم آنقدر مشکل می شد که یادم می رفت می خواهم از آنها برای گفتگو استفاده کنم. آنها مرا در دنیای استدلال های جذاب و پیچیده شان غرق می کردند و انگار مفهوم «هنر برای هنر» برایم تبدیل شد به نقد برای نقد. من، مریض وار، نظریه های ادبی را می خواندم و مسحور رمزگشایی های نظری خودم می شدم. خود را توانمندی می دیدم که علاقه ای دشوار را برگزیده ام. مشقتی که حکم آداب تشرف به آیین ادبیات را برایم پیدا کرده بود. امروز نشته ام و فکر می کنم اینجا هم گفتگو نکرده ام و انبوه نقل قولها و سوال و جواب ها، بی هیچ ارتباطی با هم، در ذهنم پراکنده اند. به این فکر می کنم که شاید سیزیف با سنگش وارد گفتگو شده بود که حاضر بود تا ابد کنشِ حمل و واکنشِ رها شدن سنگ را تاب بیاورد. به این فکر می کنم که شاید بشود با تکرار وارد گفتگو شد و هر بار تجلی تازه ای داشت. به این فکر می کنم که شاید بشود با گفتگو، مفهوم حماقت را چرخاند. دارم به گفتگو فکر می کنم و نیازی که همزمان، هم مرا به سوی قله می برد و هم در مرز برآورده شدن، ناگهان از دست می رود. امروز که به سیزیف نگاه می کنم، نه حماقت، که خودم را می بینم که هنوز محقق نشده است. ضرورتی که با گفتگو به آزادی تبدیل می شود. با حظی از آرزوی گفتگویی هنوز محقق نشده در دلم، سنگم را به دوش می کشم و برای هزارمین بار، اولین قدمِ روی دامنه را بر می دارم.</description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 22:54:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خودکار آبی بنویسیم یا قرمز؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoor.marjan/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-u3abmxeflwci</link>
                <description>فرض کنید معلمی هستید در یک دبیرستان. دانش آموزی این سوال کلیشه ای را از شما می پرسد که با خودکار آبی بنویسیم یا قرمز و شما با لبخندی که خبر از تحقیرِ تهِ دلتان به دانش آموزِ نامبرده دارد، به فراخور جایگاهتان بر روی طیف همدلی، به او پاسخی می دهید. حالا فرض کنید این موقعیت در یکی از کلاسهای دانشگاهتان تکرار شود. احتمالا این بار هیچ همدلی ای در دلتان وجود نخواهد داشت و با جواب طنزگونه یا تحقیردارتان، حضار را وادار به خنده خواهید کرد. حضاری که شاید در میانشان باشند کسانی که دقیقا همین سوال از ذهنشان گذشته باشد و با این طنازی شما متوجه نامربوط بودن پرسششان شده باشند. به راستی هم شاید این دغدغه برای یک دانشجو، بسیار مسخره به نظر برسد!حالا بیایید کمی دوربینمان را  بالاتر ببریم و از فضایی بیرون از خودمان، خودِ معلمی که معیار تعیین احمقانگی سوالهاست، به صحنه نگاه کنیم. کلاس درس دبیرستان، یکی از تجلیات گفتمان آموزش و پرورش کشور است. گفتمانی که فرزندان دلبندمان از دوران ابتدایی قواعد آن را درونی کرده اند. قواعدی که حتی رنگ خودکار را درون خود جا می دهد. روزگاری این دانش آموز نمی دانست که «باید» با چه رنگی بنویسد و این جایگاه «معلم» در مقام سلطه بود که به مثابه نماینده گفتمان آموزش، می بایست این قواعد را برای او «طبیعی سازی» کند. و در ادامه قرار است این قواعد، آنقدر درونی و طبیعی شوند که به مثابه دانش مبنا (knowledge base)، جایگاه بدیهیات را اشغال کند و مابقی اطلاعات بر روی آنها سوار شوند؛ بدون آنکه درمورد آنها سوالی مطرح شود. انگار «واضح و مبرهن است که...». در نتیجه او به مثابه سوژه، با محیط گفتمان «سازگار» شود. کمی به بیراهه برویم و به یاد بیاوریم که واژه سوژه (sujet)، در دلش، مفهوم انقیاد (assujettisement) نهفته است. سوژه باید به مثابه عضوی از گفتمان، با درونی کردن قواعد، به انقیاد آن درآید و معلم، سوژه ای که در سطحی دیگر اما درون همان گفتمان است، او را در این تشرف همراهی کند. گفتمان به مثابه صورت بندی اجتماعی، بالای سر نهاد اجتماعیِ آموزش ایستاده است و به کنش اجتماعی شوژه ها جهت می دهد. در نتیجه «نظم گفتمانی» (order discourse) متجلی می شود و ما نهادی یکپارچه را می بینیم که به سوژه هایش یاد داده است چگونه «ببینند» و  چگونه «حرف بزند». گفتمان برای سوژه هایش منظر نگریستن را تجویز می کند. سوژه ها هم در جایگاه هایی که در آن نظم گفتمانی اشغال کرده اند، به صورتی متعهد، ارزش های گفتمان را بازتولید می کنند. نظم در تقابل با بی نظمی درک می شود. پس انگار سوژه هایی چموش هنوز هستند که کاملا سازگار نشده اند یا اشتباهی سازگار شده اند. آنها «بیگانگان»ی اند (outsiders) که یا بالاخره تحت انقیاد در می آیند یا به مثابه عنصر ناسازگار سرکوب می شوند؛ یا از جانب گفتمان مسلط، تکان سر به نشانه تایید شدگی را می بینند و آیین تشرفشان تکمیل می شود، یا با خشم و طرد مواجه می شوند. گفتمان، این آیین تشرف را اول، «طبیعی سازی» کرده است؛در نتیجه از طرف سوژه ها، آگاهی به قدمهایی که در راه انقیاد یا بیگانگی بر می دارند، وجود ندارد. نه سوژه هایی که از قبل به انقیاد درآمده اند و حالا نمایندگان گفتمانند و نه سوژه هایی که در ابتدای مسیر تشرفند. حالا به کلاس درسمان برگردیم. معلم مدرسه، ناخودآگاه  می داند که دانش آموز در ابتدای راه تشرف قرار دارد؛ در نتیجه علیرغم اینکه ته دلش به پرسش آبی یا قرمز می خندد، اما برای پرسش احترام قائل است. چرا که دانش آموز قرار است کم کم سوژه ای گفتمانی شود که در آینده، این قدم های نخستین را «طبیعی» قلمداد می کند. اما استاد دانشگاه از دانشجو انتظار دارد که حالا سوژه آیین تشرف را طی کرده باشد و بداند که قرار است آداب سخت تری را بجا بیاورد تا سوژگی اش را بیشتر اثبات کند. استاد حالا انتظار دارد که دانشجو فاصله سوژگی کمتری را با او نشان دهد. در نتیجه از این به انقیاد در نیامدن، از این معنی دار نشدن قواعد اولیه گفتمان، خشمگین است و با مسخره کردن دانشجو و قرار دادنش در موضع «بیگانه»، سایرین را به قرارگرفتن در حوزه انقیاد ترغیب می کند و همزمان از اینهمه منقادشدگی خود و تایید شدن از سوی صورت گفتمانی خرسند است. به هرحال هر امری، حتی گفتمان، هم سویه مطلوب دارد و هم سویه نامطلوب: هم نظم می آورد و هم انقیاد؛ هم انقیاد می آورد و هم لذت سلطه و ... . اما شاید بشود کمی، فقط کمی نسبت به جایگاه سوژگی مان آگاه شویم. شاید بشود  قدم های گفتمان را معکوس طی کنیم و در مقابل  سالها تلاشش برای طبیعی سازی، این حق را به خود بدهیم و هر سوالِ بدیهی/طبیعی ای را بپرسیم: استاد! با خودکار قرمز بنویسیم یا آبی؟</description>
                <category>Marjan Hosseinpoor</category>
                <author>Marjan Hosseinpoor</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 20:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>