<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سروش حسین‌پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hosseinpoursoroush</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 04:12:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/700526/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سروش حسین‌پور</title>
            <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غذا به مثابه تبریک</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-m3nvmupbajlq</link>
                <description>الان که نوشتن را شروع کرده‌ام از پای غذایی بلند شده‌ام که شرکت به مناسبت روز برنامه‌نویس برایم گرفته است. همین دو سه سال پیش بود که دانشگاه برای روز دانشجو کنار غذا دلستر لیمو داد. عجیب بود. تصور می‌کنم که عده‌ای در دانشگاه در یک جلسه نشسته‌اند و فکر کرده‌اند که خب برای این دانشجویان در روزشان چه کنیم؟ بعد یکی گفته دلستر و همه گفتن آفرین! عجب فکری!پارسال شرکت شکلات داد. شکلات‌هایی که روی هر کدام یک نماد برنامه‌نویسی چاپ شده بود مثلا آرم داکر یا نماد جاوااسکریپت. شکلات‌ها بسته‌بندی خاصی داشتند و من موقع خوردن هر شکلات مراقب بودم که بسته‌اش پاره نشود و در نهایت تمام شکلات‌ها را به شکل اول در جعبه گذاشتم تا ظاهر اولیه‌ی بسته‌بندی حفظ شود و تا الان بسته‌ی شکلات را نگه داشته‌ام. اما امسال شرکت ناهار داده است و چون ما در تهران فقط دو برنامه‌نویس هستیم ناهار ما در شرکت به ما داده شد. بیشتر برنامه‌نویس‌های شرکت مشهدند و قرار است آنها به رستورانی بروند. ناهار را خوردیم و تمام شد. شرکت حتی عکس هم از ما نگرفت که بگوید بله ما در تهران روز برنامه‌نویس را جشن گرفتیم یا به حساب آوردیم یا تفقدی کردیم یا توجهی کردیم. انگار شرکت هم از پر کردن شکم ما چندان راضی نیست. چند وقت پیش به مناسبتی دیگر، شرکت به ما بادبزن‌هایی دستی داد. چیز مسخره و به درد نخوریست، اما قابل هضم هم نیست. حداقل هر وقت می‌بینمش می‌گویم شرکت عجب چیز مسخره و به درد نخوری به من داده؛ اما غذای امروز، خب، غذا بود.</description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 15:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-bug2rg3v7mrv</link>
                <description>اولین باری که متوجه شهرستانی بودن خودم شدم در تبلیغات فیلم‌های سینما در تلویزیون بود که می‌گفت در تهران و شهرستان‌ها. برایم عجیب بود که نام شهری به اسم تهران را تهران می‌گویند و نام شهری به نام مشهد را شهرستان. انگار کل ایران یک طرف بود و تهران یک طرف، ما شهرستانی‌ بودیم و آن‌ها تهرانی‌. چندین سال بعد دوباره در توییتر با این مفهوم رو‌به‌رو شدم. چیزی در مورد شهرستانی بودن نوشته بود و فکر کردم نه! کسی که این توییت را نوشته این طوری فکر می‌کند. فکر نمی‌کردم که یک مفهوم واقعی باشد. بالاخره به تهران آمدم و با نمونه‌های بیشتری مواجه شدم. مثلا راننده‌ی یک تاکسی می‌گفت که وقتی چراغ قرمز می‌شود عده‌ای از راننده‌ها باز هم از چراغ عبور می‌کنند و وقتی به پلاک‌شان نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که از شهرستان آمده‌اند. یا راننده‌ی تاکسی دیگری که می‌گفت شهرستانی‌ها رفته‌اند و فلان زمین‌های تهران را گرفته‌اند. اصلا علت شروع من به نوشتن این متن این است که یاد حرف دیروز مشاور املاک افتادم که وقتی پرسیدم آشغال‌ها را باید کجا بگذارم با لب‌های شکسته از لبخندش می‌گفت که در تهران آشغال‌ها را در سطل‌های زباله می‌گذارند. انگار ما شهرستانی‌ها متوجه این حجم از فرهنگ نمی‌شویم. این در حالی است که در خانه‌ی قبلیم صاحب‌خانه گفت آشغال را کنار فلان تیرچراغ برق بگذارم. در خانه‌ی بعدی هم از یک تیرچراغ برق استفاده می‌شد. سپس کسی مقابل تیر چراغ برق مغازه‌ای باز کرد. آن فروشنده با کلی استفاده از همسایه‌ی گرامی و عزیز نوشت که لطفا آشغال‌هایتان را اینجا نریزید که کسی اعتنایی نکرد. حتی آنجا همسایه‌ای داشتیم که آشغال را دم در آپارتمان می‌گذاشت. برای همین هم پرسیدم که آشغال‌ها را کجا می‌گذارید که متوجه شدم آها! در تهران از سطل‌های زباله استفاده می‌شود.آخرای مرداد ۱۴۰۲</description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 00:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۲.۴. داستان جنایی واقعی - مادر، بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4%DB%B2%DB%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-qlriktrpfpqg</link>
                <description>این متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.کتابی که در مورد این وقایع نوشته شده استبره قربانیتری به تشویق دیگران داستانش را برای پلیس می‌گفت اما از نظرشان این داستان‌ها دور از ذهن بودند. البته که یک بار هم کلانتری توجه‌ش به داستان تری جلب شد و از او بازجویی کرد. سپس کارآگاهی مشغول به کار بر روی پرونده شد تا در بین پرونده‌های قتل حل نشده، پرونده‌ای را پیدا کند که به داستان تری نزدیک است. بعد‌ها البته مشخص شد که این کارآگاه هیچوقت نتوانسته این چنین پرونده‌ای را بیابد. یک بار دیگر هم پلیس، تری را ناامید کرده بود. او حتی چندین بار سعی کرد که زندگیش را با خودکشی به پایان برساند.در یک شب اما، همه چیز عوض شد. هفته‌ی آخر اکتبر ۱۹۹۳ بود. تری همین چند لحظه پیش با شوهرش جر‌و‌بحث کرده بود چرا که او باز هم تری را متهم به دروغگویی در مورد خواهر‌هایش کرده بود. تری به تلویزیون خیره مانده بود، خیره به مردی کت‌شلوار‌پوش که در مورد یک پرونده‌ی قتل حل‌نشده صحبت می‌کرد. او جان والش مجری برنامه «تحت‌تعقیب در آمریکا»‌ (America&#x27;s Most Wanted) بود. برنامه اطلاعاتی در مورد پرونده‌های حل‌نشده یا مجرمان تحت‌تغقیب می‌داد و از بیننده‌ها می‌خواست تا اگر چیزی می‌دانند یا سرنخی دارند با برنامه تماس بگیرند، تماسی که هزینه‌ای هم در بر نداشت. تری با برنامه تماس گرفت. زنی در آن سوی خط به تری که دوباره داستان زندگیش را تعریف می‌کرد گوش داد. هر چند که تری متوجه شد این برنامه هم کاری برای او نمی‌تواند انجام دهد. تری که از این همه ناامید شدن خسته شده بود زیر گریه زد. با این وجود، زن پشت تلفن به تری پیشنهاد داد تا با اداره‌ی پلیس منطقه‌ای که این قتل‌ها در آن رخ داده تماس بگیرد.سرهنگ جان فیتزجرالد به تماس تری پاسخ داد. تری با جزئیات در مورد قتل سوزان صحبت کرد، همچنین به یک حلقه‌ی عروسی عتیقه اشاره کرد که در بین وسایل سوزان رها شده بود. چیزی که بیش از همه توجه فیتزجرالد را جلب کرد نیز همین موضوع بود. تری در حالی که می‌لرزید توضیح داد که هیچکس، حتی شوهرش، حرف‌های او در مورد قتل خواهر‌هایش را باور نمی‌کند.«خانم جوان، اگه این براتون تسلی‌بخشه، می‌تونین به شوهرتون بگین که من یک دختر ۱۷ ساله را که سوخته بود در ۱۷ جولای ۱۹۸۴ تو اسکواکریک پیدا کردم. من فکر می‌کنم که اون خواهرتون بوده.»۱۰ روز بعد از تماس تری، سرهنگ جان فیتزجرالد به یک خانه در شرق شهر سالت‌لیک رفت. زن میانسالی به نام خانم کراس در را باز کرد. او پرستار صاحب‌خانه، زن پیری به نام آلیس سالیوان، بود. سرهنگ جان فیتزجرالد به عکس تریسا نر که در دستش بود نگریست و سپس با زن رنگ‌پریده رو‌به‌رویش چشم تو چشم شد که چشمانی فرو رفته داشت. خانم کراس سرهنگ را به داخل دعوت کرد.یافتن تریسا نر کار آسانی نبود، زیرا او نام‌های خانوادگی متنوعی داشت. خانم کراس ابتدا همه چیز را انکار کرد، هر چند اعتراف کرد که کراس نام میانی او است. تریسا وقتی حکم دستگیریش را دید عکس‌العملی نشان نداد، تنها با پسر آلیس تماس گرفت تا او را مطلع کند که دستگیر شده است. این خبر برای پسر آلیس بسیار شوکه‌کننده بود چرا که از نظرش پرستار مادرش زنی خوش‌قلب و مهربان بود. برای همین هم از تریسا علت را پرسید و تریسا پاسخ داد که نمی‌داند. البته که در موقع دستگیری چیزی نمانده بود که از در پشتی فرار کند. تریسا در حین دستگیری به پلیس گفت:«من حس می‌کنم که یه بره‌ی قربانیم که به کشتارگاه می‌رم»کارآگاهان به خانه‌ی تریسا در ساکرامنتوی شمالی رفتند. خوشبختانه آتشی که تری چند سال پیش برپا کرده بود آسیب چندانی به خانه وارد نکرده بود چرا که همسایه‌ها به سرعت آن را گزارش داده بودند. وقتی وارد خانه شدند، کارآگاهان متوجه یک کمد کوچک در انتهای راهرو شدند. طبق گفته‌ی تری، شیلا پیش از مرگ در این کمد زندانی بوده اما دری که مقابل آنها بود قفلی نداشت. این نگران‌کننده بود، آیا تری دروغ گفته بود؟ برای همین هم با تری تماس گرفتند. تری توضیح داد که منظورش کمد کوچک‌تر کنار حمام بوده است. کارآگاهان آن کمد را هم دیده بودند اما با این فرض که ممکن نیست کسی بتواند در فضایی آنقدر کوچک جا شود، آن را در نظر نگرفته بودند. نتایج آزمایش لکه‌ای که در کمد یافت شد نشان می‌داد که خون انسان است. در همین حین، ویلیام نر هم دستگیر شده بود. رابرت نر هم که در زندان بود با اتهاماتی در مورد قتل خواهرش مواجه شد.«هر تصمیمی که دادگاه بگیره خوبه»«این پرونده یکی از عجیب‌ترین و ناراحت‌کننده‌ترین حوادث خانوادگی‌ست که از تصور هر کس خارج است. اینکه چرا باید کسی کاری تا این حد بی‌رحمانه را انجام دهد خارج از درک است. و وقتی این اتفاق از طرف مادر و برادرت است، حتی بیشتر هم غیرقابل‌باور می‌شود.»این بخشی از گفت‌وگوی کلانتر محلی با روزنامه ساکرامنتو بی (The Sacramento Bee) بود.وقتی که این حوادث برای عموم هم منتشر شد، کسانی که تریسا را با نام میانیش می‌شناختند بسیار شوکه شدند. آنها نمی‌توانستند باور کنند که این دو شخصیت در یک نفر باشد: یک قاتل روانی و حسود و یک پرستار مهربان و قابل‌احترام. بعضی‌ها فکر می‌کردند که کارآگاهان فرد اشتباهی را دستگیر کرده‌اند. بعضی فکر می‌کردند که او بار کارهای پسرانش را به دوش می‌کشد. حتی کسانی که فکر می‌کردند چیزی در مورد این خانواده درست نیست، تصور نمی‌کردند که وقایع تا این حد وحشتناک باشد. یکی از همسایه‌های آنها به روزنامه ساکرامنتو بی می‌گوید:«می‌دونستم اونا عجیبن ولی نمی‌دونستم چطوری عجیبن. وحشیانه‌ست. این منو می‌ترسونه، و باعث میشه که برای پیدا کردن دوست احتیاط بیشتری به خرج بدم.»تریسا به دو فقره قتل، دو توطئه برای قتل و دو جرم شرایط خاص که شامل multiple murder و قتل با شکنجه بود متهم شد. او ادعای بی‌گناهی کرد.دادستان جان مارا در مورد پسر‌های تریسا می‌گوید که تمام بچه‌های تریسا در چنان شرایط خانوادگی بودند که حتی استیون کینگ هم نمی‌تواند تصور کند. همچنین نقشی که آنها در قتل‌ها داشته‌اند به خاطر سوء‌استفاده‌های مادرشان کاهش می‌یابد. او برای پسرها درخواست عفو می‌دهد.هاوارد به روزنامه فرزنو بی (The Fresno Bee) می‌گوید:«من می‌خوام مردم بدونن که این تقصیر برادر‌های من نبوده. اونا هم موقع این اتفاقا بچه بودن، و مادر روی اونا تسلط کامل داشته. اون دیوونه بود اما تنها آدم بالغ هم بود.»رابرت در عوض کمتر شدن جرمش تصمیم می‌گیرد که علیه مادرش شهادت بدهد. او در نهایت به سه سال زندان محکوم می‌شود که باید آن را همزمان با حکم حبسش برای دزدی مسلحانه بگذارند.جرم‌های علیه ویلیام نر هم بخشیده شدند. وکیل او توضیح می‌دهد که ویلیام در یک قفس بزرگ شده و نگهبان باغ‌وحش او را شکنجه کرده است. او به پنج سال آزادی مشروط محکوم می‌شود، همچنین می‌بایست درمانش را برای اختلال اضطراب پس از سانحه ادامه دهد. او می‌گوید که هیچ کینه‌ای نسبت به مادرش ندارد. همچنین در پاسخ به این پرسش که دادگاه بهتر است چه حکمی به مادرش بدهد می‌گوید: «هر تصمیمی دادگاه بگیره خوبه.»سه متخصص سلامت روان تریسا نر را معاینه کردند تا تشخیص دهند که آیا او صلاحیت تشکیل دادگاه را دارد یا نه. (صلاحیت (Competency) مربوط به وضعیت روانی مدافع بعد از تهاجم و نه پیش یا حین آن است. کسی که صلاحیت تشکیل دادگاه (competent to stand trial) را نداشته باشد به جرمی محکوم نمی‌شود) با اینکه نمی‌شد مشخص کرد که وضعیت روانی تریسا هنگام به قتل رساندن سوزان و شیلا چه بوده است، تمام فرزندان باقی‌مانده‌ی او اذعان داشتند که او از پارانویا و توهم رنج می‌برده است. هاوارد زمانی را در ۱۴ سالگیش به خاطر دارد که مادرش برای چهار روز ناپدید شده است. تریسا وقتی برمی‌گردد می‌گوید که چند پنی پیدا کرده است. او آنها را دور انداخته اما آنها دوباره در متلی که اقامت داشته‌اند ظاهر شده‌اند. تریسا گفته که مهم نبوده با پنی‌ها چه کند چرا که دوباره ظاهر می‌شده‌اند. هاوارد در مورد این اتفاق می‌گوید که در آن زمان متوجه چیزی نشده است اما حال که به آن می‌نگرد به نظرش آنها توهمات پارانویایی مادر بوده‌اند. بچه‌ها می‌توانستند اتفاقات این چنینی را پیش‌بینی کنند چرا که بعد از آن اتفاق می‌افتاد که تریسا الکل زیادی را مصرف می‌کرد. همچنین وقتی که مست بوده بسیار عصبانی می‌شده است که باعث می‌شده بچه‌ها از دستش پنهان شوند. به نظر می‌رسد که فوت مادر تریسا در کنار او، به علت حمله‌ی قلبی، آن هم وقتی تنها ۱۲ ساله داشته است باعث این آسیب‌های روانی شده باشد. همچنین رفتار خشونت‌آمیز در خانواده‌ی تریسا معمول بوده است. مثلا برادرش ناتنیش ید طولایی در خشونت علیه حیوانات، حمله، دزدی و دزدی مسلحانه داشته است.متخصصانی که تریسا را معاینه کردند به نتایجی مختلفی رسیدند، دو نفر از سه نفر آنها باور داشتند که او تظاهر به داشتن بیماری روانی می‌کند، هر چند که دیگری باور داشت او مبتلا به اختلال چند شخصیتی است. گزارشی که برای قاضی تهیه شد بر اساس رای اکثریت بود. در جایی از گزارش آمده است که:«وقتی که از تریسا در مورد دو دخترش که متهم به قتل‌شان است سوال پرسیده شد، پاسخ او یک تلاش مذبوحانه و واضح برای تظاهر به داشتن بیماری روانی بود.»در نتیجه، دادگاه تشخیص داد که تریسا صلاحیت تشکیل دادگاه را دارد. استدلال قاضی این بود که هر کس می‌تواند چنین واکنشی را از خود نشان بدهد می‌تواند با وکیلش یک دفاعیه منطقی هم بنویسد. همچنین او معتقد بود که با چنین تلاشی که تریسا برای تظاهر به بیماری روانی داشته است، او نشان داده است که دقیقا می‌داند که چه اتفاقی در حال افتادن است.تریسا نرجادوگر سفید‌برفیتریسا وقتی فهمید که پسرش می‌خواهد علیه او شهادت بدهد، ادعای بی گناهیش را پس گرفت. وقتی قاضی از او پرسید که گناهش را می‌پذیرد چون در حقیقت گناهکار است تریسا پاسخ داد:«به نظرم گناهکار شناخته می‌شم»‌در عوض همکاری تریسا، دادستانی درخواست داد تا او به مجازات مرگ محکوم نشود، حکمی که به احتمال زیاد دادگاه برای آن تشکیل می‌شد.«نه»این صدای فریاد رابرت نر، پدر سوزان، رابرت، ویلیام و تری در دادگاه پس از شنیدن در مورد این توافق بود. او با فریاد به همسر سابقش می‌گوید:«امیدوارم برای کارایی که با بچه‌هام کردی تو جهنم بسوزی»او در بیرون از دادگاه به گزارشگر روزنامه ساکرامنتو بی می‌گوید:«دختران من در گور هستند و برای همیشه هم آنجا خواهند بود. چرا او باید اجازه داشته باشد که زندگی کند.»در اکتبر ۱۹۹۵ تریسا محکوم شد. بیانیه‌ی تاثیر قربانی (Victim impact statement، یک بیانیه‌ی متنی یا زبانی که قربانی پیش از قرائت حکم در دادگاه می‌خواند) که فرزند تریسا، رابرت نر نوشته بود در دادگاه خوانده می‌شود:«مادر من بی‌رحمانه و اما فکر شده، قربانیانش را هم به صورت فیزیکی و هم روانی برای سال‌ها شکنجه کرد. او آنها را بار‌ها و بار‌ها به هر شکلی که ممکن بود کشت. همه‌ی ما به حبس ابد بدون امکان گرفتن آزادی مشروط محکوم شده‌ایم چرا که با کابوس‌هایمان زندگی می‌کنیم و در خاطراتمان زندانی شده‌ایم.»وکیل تریسا درخواست محکومیت همزمان می‌کند: (Concurrent Sentence نوعی محکومیت است که قاضی می‌تواند به مجرمی که به بیش از یک جرم محکوم شده است بدهد، در نتیجه عوض اینکه محکوم پس از پایان یافتن هر محکومیت دیگری را آغاز کند، آنها را به صورت همزمان می‌گذراند)«تریسا هیچوقت شانس یک زندگی عادلانه رو در نداشته. او به بهترین شکلی که می‌تونسته این بچه‌ها رو بزرگ کرده، اونم وقتی که خودش بچه بوده.»دادستانی پاسخ می‌دهد که جرائم تریسا توصیف‌ناپذیرن و در مورد تاثیرات عمیق آنها بر روی فرزندان نجات‌یافته‌ش صحبت می‌کند.تریسا به دو حبس ابد محکوم می‌شود. او در ۲۰۱۹ درخواست آزادی مشروط داد که با آن موافقت نشد. پرونده‌ی او در ۲۰۲۴ دوباره مورد بررسی قرار خواهد گرفت، زمانی که نزدیک به هشتاد سال سن خواهد داشت.بعد از اینکه مشخص شد پرستار مادرش یک قاتل بوده است، دختر آلیس سالیوان، اتاقی را که تریسا زمانی در آن اقامت داشت خالی کرد. او چندین هدیه را که به دقت کادو‌پیچ شده بودند یافت که تریسا می‌خواست در کریسمس به نوه‌های آلیس بدهد.«واقعا ناراحت‌کننده بود، وقتی اونا رو زیرزمین می‌بردم چیزی نمونده بود که گریه کنم. هنوز نمی‌تونم باور کنم که زن خوبی مثل تریسا، مسئول جنایاتی باشه که بهشون متهم شده.»شاید اگر تریسا برای تیراندازی و قتل اولین شوهرش، کلیفورد سندز، در ۱۹۶۴، محکوم شده بود، این اتفاقات وحشتناک برای فرزندانش نمی‌افتاد. دادستان آن دادگاه، دونالد دورفمن، مطمئن بود که شواهد محکمی علیه تریسا دارد و باورش نمی‌شد که او تبرئه شده باشد. او می‌ترسید که هیئت منصفه فریب تریسای جوان، حامله و به نظر بی‌گناه را بخورد. او در بخشی از صحبت‌هایش به هیئت منصفه در آن دادگاه می‌گوید که هر قاتلی مانند جادوگر سفید‌برفی نیست.حال که هویت این دو جین دو مشخص شده بود، سنگ قبر آنها نیز تغییر کرد. سنگ قبر سوزان نر تصویر کتابی در زیر یک درخت است، چرا که او عاشق کتاب خواندن بود. سنگ قبر شیلا هم تصویری از یک گل در حال شکوفا شدن است. همچنین بر روی آنها نوشته است:«برای خواهر دوست‌داشتنی‌مان، شاید اکنون به آرامش برسی»از https://casefilepodcast.com/case-193-suesan-knorr-sheila-sanders/  https://www.nolo.com/legal-encyclopedia/competency-stand-trial.html  https://www.law.cornell.edu/wex/concurrent_sentence </description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 00:35:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۲.۳. داستان جنایی واقعی - مادر، بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4%DB%B2%DB%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-t2ohd2hidwgn</link>
                <description>این متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.قیچیتریسا به سرعت به طرف دختر مجروحش رفت و دستش را در سوراخ گلوله‌ای که در سینه‌ی سوزان ایجاد شده بود فرو کرد. او توانست گلوله را که در پشت سوزان و درست زیر کتفش بود حس کند.«من واقعا متاسفم»سوزان که شگفت‌زده شده بود پاسخ داد: «می‌بخشمت، می‌دونی که دوستت دارم»سوزان نر به مدت یک ماه در وان حمام رها شده بود. با اینکه گلوله همچنان در پشت او بود اما جای گلوله خوب شد و او به شکل معجزه‌آسایی نجات یافت. هر چند که این وقایع تغییری در رفتار تریسا ایجاد نکرد، او همچنان معتقد بود که شیاطین سوزان را تسخیر کرده‌اند. او خانواده‌ش را به آپارتمانی در ساکرامنتوی شمالی منتقل کرد، جایی که در آن عذاب سوزان ادامه پیدا کرد. تریسا، سوزان را از اوایل نوجوانیش مجبور به تن‌فروشی کرده بود تا بتواند مخارج خانه را بپردازد. هر چند که به محض بازگشت به خانه، تریسا تمام پولی را که سوزان درآورده بود از او می‌گرفت. این اتفاق البته این امکان را برای سوزان فراهم می‌کرد تا بتواند خانه را ترک کند، برای همین هم چندان از این کار ناراضی نبود.هر چند که وضع برادرانش متفاوت بود، آنها آزادی بیشتری از دختر‌ها داشتند زیرا می‌توانستند کار پاره‌وقت داشته باشند یا حتی ماریجوانا بکشند. با این وجود، آنها نیز باید تمام پولی را که به دست می‌آوردند به مادرشان می‌دادند. وقتی سوزان خانه بود، او را با دستبند به میز ناهارخوری می‌بستند. سوزان شب را همانجا بر روی یک پتو می‌خوابید.نامیراسوزان اشتهای چندانی برای غذا خوردن نداشت برای همین وزنش به شدت کاهش پیدا کرده بود. تریسا وقتی از کنار او عبور می‌کرد با لگد او را می‌زد. حتی در جولای ۱۹۸۴، او یک قیچی را به سمت سوزان پرت کرد و قیچی مانند دارت در پشت او فرو رفت. هر چند که سوزان در آن لحظه چنان از نظر احساسی فرو پاشیده بود که هیچ واکنشی نشان نداد. با اینکه تریسا می‌گفت سوزان او را تحریک می‌کند اما این اتفاق حس ترحم تریسا را برانگیخت. سوزان نیز متوجه این اتفاق شد. چند ساعت بعد، مادر و دختر بر روی مبل نشسته بودند. تریسا الکل نوشیده و ماریجوانا کشیده بود. او در بهترین حال ممکن بعد از هفته‌ها قرار داشت. سوزان تمام جراتش را جمع کرد و از مادرش درخواست یک بلیط یک طرفه به آلاسکا را کرد تا در آنجا زندگی جدیدی آغاز کند. همچنین قول داد که تریسا نه دیگر او را خواهد دید و نه دیگر چیزی از او خواهد شنید. سوزان با نگرانی به تریسا نگاه می‌کرد که در حال فکر کردن به این پیشنهاد است. «باشه»، سوزان پاسخی را شنید که بی‌صبرانه منتظر آن بود. او اجازه می‌داد که سوزان به آلاسکا برود، البته به یک شرط.تریسا مشتی از دارو‌های ضد‌روان‌پریشی (Antipsychotic) را که از کار قبلیش نگاه داشته بود به سوزان داد. سوزان نیز با ویسکی همه‌ی آنها را بلعید. سوزان دمر بر روی پتو دراز کشید و بعد از چند دقیقه از حال رفت. پس از اینکه تریسا مطمئن شد سوزان بیهوش است، عمل جراحی را آغاز کرد. تریسا تنها در صورتی به دخترش اجازه‌ی ترک خانه را می‌داد که گلوله‌ای که در پشتش بود از بدنش خارج شود. در این صورت، اگر روزی سوزان تصمیم می‌گرفت در مورد اتفاقاتی که برای او افتاده صحبت کند هیچ مدرکی نمی‌داشت. برادر کوچک‌تر سوزان، رابرت، که در آن موقع ۱۵ سال داشت، طبق دستورالعمل‌های تریسا عمل را انجام می‌داد. او پشت سوزان، درست زیر کتفش را شکافت و گلوله را پیدا کرد. سپس انگشتش را در زخمی که ایجاد شده بود فرو کرد و متعجب از اینکه سوزان خون زیادی از دست نداده است، گلوله را بیرون کشید. «برای اینه که یه شیطان بدنش رو تسخیر کرده و باعث‌شده اون نامیرا بشه».تریسا یک روز بعد بیدار شد، هر چند که از همان ابتدا مشخص بود چیزی درست نیست. او یا زمزمه می‌کرد یا از درد فریاد می‌کشید. تریسا آنتی‌بیوتیک و مسکن به خورد او می‌داد اما تب به سرعت تمام بدن او را فرا گرفت. او هذیان می‌گفت و در مورد زندگیش که مانند فیلم از جلوی چشمانش می‌گذرد صحبت می‌کرد. وقتی که چشمانش از یرقان زرد شد و پوست پشتش سیاه شد، تریسا مدعی شد که این شیطان است که خودش را آشکار کرده است، در نتیجه سوزان را به بیمارستان نبرد. وقتی که سوزان نمی‌توانست به دستشویی برود، پوشک بچه تن او می‌کرد. هر بار که سوزان آرام می‌شد، خواهرش تری او را تکان می‌داد تا مطمئن شود که سوزان هنوز زنده است. سوزان نیز هر بار کلمات نامفهومی را می‌گفت.«باید از شر سوزان خلاص بشیم، اون به زودی رو دستمون میمیره، ما مجبوریم اونو بکشیم»در ۱۶ جولای ۱۹۸۴، تریسا تمام عکس‌هایی را که از سوزان داشت در حیاط پشتی سوزاند. سپس در نیمه‌شب با دو پسرش ویلیام و رابرت به جاده زد، تریسا آنها را به زور با خودش آورده بود. بین این دو، که در صندلی عقب نشسته بودند، سوزان ناهشیار هم بود که دست و پایش نیز بسته شده بود. در صندوق عقب ماشین نیز وسایل سوزان قرار داشت که شامل لباس‌ها، جواهرات و کتاب‌هایش می‌شد. تریسا پوشک‌هایی را که او می‌پوشید نیز فراموش نکرده بود، آنها هم جایی بین وسایلش جا خوش کرده بودند. وقتی که به منطقه‌ی دورافتاده‌ی اسکوا کریک رسیدند، تریسا ماشین را متوقف کرد و ویلیام و رابرت را مجبور کرد که سوزان را با خود ببرند. آن دو به شدت ترسیده بودند اما جرات نافرمانی از گفته‌های مادرشان را هم نداشتند. سوزان را به همراه وسایلش بر روی یک پتو خواباندند. ویلیام ۱۶ ساله زیپ ژاکت کلاه‌دار خواهرش را بست تا سرما نخورد. تریسا سپس به رابرت دستور داد تا بنزین را از صندوق عقب ماشین بیاورد، آن را روی سوزان بریزد و او را بسوزاند.آن سه در سکوت به خانه باز می‌گشتند که یک پرنده به شیشه‌ی ماشین خورد. تریسا از ترس جیغی زند، سپس به ویلیام و رابرت گفت:‌ «اون پرنده یه قربانی بود، خدا فکر می‌کنه که ما کار خوبی کردیم.»«نوری بالای سر من است»پس از رسیدن به خانه، تریسا به شیلا، بزرگ‌ترین دخترش، دستور داد که زمین را تمیز کند، بخصوص جاهایی که سوزان روز‌های آخر را سپری کرده بود.مثل خواهر کوچکترش، زندگی شیلا هم همیشه به شدت تحت کنترل مادر بود. او نیز همواره در خانه بوده و با تن‌فروشی جیب‌های مادرش را پر می‌کرد. حال که سوزانی در کار نبود، شیلا می‌ترسید که نفر بعدی او باشد. در زمستان ۱۹۸۴، شیلای ۱۹ ساله دوچرخه‌سواری می‌کرد تا برای مادرش یک پاکت سیگار بخرد که ماشینی به او زد. بعد از این اتفاق، وقتی که بعضی از آسیب‌های شیلا بهبود یافته بودند، او متوجه تغییر قابل‌توجهی در رفتار اعضای خانواده‌ش شد. تریسا به بچه‌ها گفته بود که شیلا مرده و یک شیطان بدن او را تسخیر کرده است. وقتی که تریسا متوجه شد که بیماری جنسیش را برای نشستن بر روی یک توالت از شیلا گرفته است، او را به میز ناهارخوری با دستبند بست تا تنبیه بشود. همه چیز دوباره در حال تکرار شدن بود، هر چند این بار شیلا بود که به زور غذا به خوردش داده می‌شد. یک بار شیلا به مادرش گفت که افسرده است، مادرش هم اسلحه را به او داد:«اگه خیلی افسرده‌ای، پس خودت رو بکش»با دستانی لرزان، شیلا اسلحه را گرفت و بر روی شقیقه‌ش گذاشت. او ماشه را کشید، اما صدای «کلیک»‌ تفنگ بلند شد، اسلحه تیر نداشت.شیلا سندرزدر یک روز گرم در ژوئن ۱۹۸۵، سوزان به زور می‌خواست به شیلا غذا دهد، هر چند که او در واکنش با لگد به پای تریسا کوبید. تریسای عصبانی فریاد زد که ساق پایش شکسته است و سپس ساکت شد. همان شب، او به ویلیام و رابرت دستور داد که شیلا را ببندند و او را در کمد زندانی کنند. شیلا با تمام توان تلاش کرد اما نتوانست به قدرت برادرانش برتری یابد. وقتی که در کمد ۱ در ۲ متر زندانی می‌شد، شیلا التماس کرد تا او را از آنجا خارج کنند. تریسا اما در کمد را با حوله پوشاند تا گریه‌های دخترش به گوش کسی نرسد، همچنین صدای تلویزیون را زیاد کرد. همسایه‌ها هیچ صدایی نشنیدند.در اتفاقی بسیار نادر، چند روز بعد تریسا برای خرید از خانه خارج شد. دیگر بچه‌ها هم سر کار بودند و همین باعث شد تا تری ۱۴ ساله با خواهرش در خانه تنها شود. تری تلاش کرد به خواهرش کمک کند، او در کمد را باز کرد که باعث شد شیلا از پشت در کنارش روی زمین بیفتد. شیلا که دستانش بسته بود و غیر از لباس زیر و جوراب چیز دیگری در تن نداشت، در حالی که غرق در عرق بود به تری گفت که چیزی برای نوشیدن می‌خواهد. با اینکه مادرشان دادن خوراکی و نوشیدنی به شیلا را ممنوع کرده بود، تری برای شیلا آبجو آورد و آن را روی لب‌هایش گذاشت. ناگهان صدای بسته شدن در بلند شد. مادر برگشته بود. تری بر خلاف التماس‌های خواهرش، او را به داخل کمد بازگرداند و در را بست. با اینکه عذاب وجدان این کار همیشه با تری باقی ماند، اما یا باید شیلا را در کمد می‌گذاشت یا خودش هم با شیلا به داخل کمد می‌رفت.بعد‌تر، تری صدای شیلا را که هذیان می‌گفت شنید «نوری بالای سر من است، فکر می‌کنم یک راهرو باشد، می‌خواهم به سمت آن بروم.» سپس صدای چند برخورد به گوشش رسید و بعد همه چیز ساکت شد.تریسا برای سه روز دیگر هم به بدن شیلا در کمد بی‌توجهی کرد. هر چند که وقتی بوی تعفن بدن در حال فساد شیلا خانه را پر کرد، ترسیا تصمیم گرفت کاری بکند. در ۲۴ ژوئن ۱۹۸۵، او دستانش را با چسب پوشاند و سعی کرد هر مویی را که بر روی چند روبالشی صورتی می‌بیند بردارد. سپس آنها را درون یک جعبه‌ی مقوایی گذاشت. بعد به ویلیام و رابرت دستور که بدن شیلا درون آن بگذارند. جعبه مقوایی را هم در صندوق عقب ماشین مادر گذاشتند. برای بار دوم در زندگیشان، وظیفه‌ی ویلیام و رابرت این بود که به مادر کمک کنند از شر جنازه‌ی خواهرشان رهایی پیدا کند. تری هم برای تمیز کردن هر ردی که از شیلا مانده بود در خانه ماند. در حین تمیز کردن کمد، او با خودش فکر می‌کرد که حال آخرین دختر خانه است، پس آیا بعدی او خواهد بود؟جعبه‌ی مقوایی که شیلا در آن قرار داده شده بودآن شب تریسا، ویلیام و رابرت را تماشا می‌کرد که یک قبر برای شیلا بیرون از شهر تراکی می‌کندند. ناگهان گشت پلیس کنار آنها ایستاد. ویلیام مطمئن بود که آنها دستگیر می‌شود و خوشحال بود که کابوسشان بالاخره تمام خواهد شد. هر چند که هیچکدام از افسرها متوجه نشد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است، تریسا خوش‌شانس هم بود. حتی وقتی که جنازه‌ی شیلا پیدا شد هم پلیس، به اشتباه، قاتل او را بنجامین بویل، قاتل گیل اسمیت، دانست. در این هنگام سوزان و شیلا با نام جین دو شناخته می‌شدند.دور از ذهندرست بعد از سه‌ی صبح ۲۹ سپتامبر ۱۹۸۶، تری نر ۱۶ ساله، سه بطری ماده‌ی آتش‌زا را در آپارتمان خانواده‌ش در ساکرامنتوی شمالی خالی کرد. بعد از اینکه راه فرارش را دوباره چک کرد، کبریتی روشن نمود. با دستانی لرزان، کبریت را به زمین نزدیک کرد. آتش خیلی سریع‌تر از چیزی که او انتظارش را داشت پخش شد. شعله‌ از دیوار‌ها نیز بالا می‌رفت که او از پنجره به بیرون پرید. در حالی که فرار می‌کرد، چند ماشین آتش‌نشانی از کنارش رد شدند. او به اتاق یک هتل رفت، جایی که مادرش انتظار او را می‌کشید.آتش هم ایده‌ی تریسا بود. او برای یک لکه که در کمد بود و از بین نمی‌رفت دچار بدگمانی (Paranoia) شده بود زیرا احتمال می‌داد که لکه او را به قتل شیلا مرتبط کند. او به تری قول داد بود که اگر خانه را به آتش بکشد اجازه خواهد داشت خانه را ترک کند. تری هم این پیشنهاد را پذیرفت.دیگر پسر‌ها نیز پیش از این‌ها او را ترک کرده بودند، برای همین هم او به شهر سالت‌لیک (Salt Lake) در یوتا مهاجرت کرد تا زندگیش را از نو بسازد. او یک مورمن (Mormons) شد و با آرایش و لباس‌های گران قیمت ظاهر خوبی از خودش به جامعه ارائه داد. او حتی مو‌ی سیاه بلندش را هم کوتاه کرد و یک کلاه‌گیس طلایی به سر گذاشت.بچه‌های دیگر تریسا،‌ یعنی رابرت، ویلیام، هاوارد و تری، همیشه به خاطر سوء‌استفاده‌هایی که در خانه از آنها شده بود در عذاب بودند. اولین کسی که خانه را ترک کرد هاوارد، بزرگترین پسر، بود. او زمانی این کار را انجام داد که هیچکدام از قتل‌ها اتفاق نیفتاده بود. یک روز او مقاله‌ای در روزنامه در مورد «جین دو»یی خواند که در اسکوا‌ کریک زنده زنده سوزانده شده است. او که مطمئن بود جنازه متعلق به سوزان است از مادرش در مورد سوزان پرسید، هر چند که تریسا پاسخ داد که سوزان از خانه فرار کرده است. او همچنین ادعا کرد که شیلا نیز گریخته است. با اینکه هاوارد حرف‌های مادر را باور نکرد اما ترس از اینکه شاید این اتفاق برای خودش هم رخ بدهد باعث شد او بیشتر در مورد این ادعاها کنجکاوی نکند. در طی سال‌ها، هاوارد هم در کارش به مشکل می‌خورد، هم اعتیاد داشت، هم چندین بار از قانون گریخته بود و هم ازدواجش به طلاق ختم شده بود.ویلیام ۱۷ ساله بود که خانه را ترک کرد، زمانی بین قتل سوزان و شیلا. هر چند که برای از بین بردن بدن شیلا دوباره به خانه فراخوانده شده بود. او هم چون از مادر می‌ترسید تن به این کار داد. کابوس‌های بی‌پایان ویلیام را قرص و الکل پایان داد و همچنین به او کمک کرد که کار و ازدواجش را حفظ کند. ویلیام در مورد خانواده‌ش می‌گوید که می‌خواهد هیچوقت آنها را نبیند. «وقتی رفتم این طوری بودم که دیگه من بیرونم، و بیرون هم می‌مونم»رابرت تا مهاجرت مادر به شهر سالت‌لیک با او ماند، هر چند که بلافاصله بعد از جابه‌جایی او را ترک گفت. او هم برای کنار آمدن با وقایع کودکیش به قرص و الکل رو آورد. بعد از اینکه چندین بار دستگیر شد، برای دزدی زندانی شد و این فرصتی به او داد تا معادل دیپلمش را بگیرد تا شانس بهتری برای پیدا کردن کار داشته باشد. هر چند که آزادی او دیری نپایید. او در یک دزدی به صاحب میخانه‌ای شلیک کرد و او را کشت. برای قتل درجه دو به ۱۵ سال زندان محکوم شد. به قتل درجه اول و مجازات مرگ محکوم نشد برای این بود که با دادستانی به توافق رسید که علیه همدستانش شهادت بدهد.تریسا به قولش پایبند بود و تری بعد از آتش زدن خانه آزاد بود که برود. او هم تجربیات مشابهی با برادرانش داشت، حتی بدتر اینکه نمی‌توانست بچه‌دار شود، چیزی که برای او بسیار هم مهم بود، آنهم به خاطر شدت تنبیه‌هایی که در بچگی شده و کتک‌هایی که خورده بود. او هم در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته بود. هاوارد بعد‌ها اعتراف کرد که وقتی ۱۳ ساله بوده به تری که تنها ۶ سال داشته، تجاوز کرده است. این اعتراف البته عواقبی را برای او در پی نداشت. تری با دیگران در مورد اتفاقاتی که در کودکی برایش افتاده، از جمله قتل خواهرش صحبت می‌کرد، هر چند که کسی او را باور نمی‌کرد. آن معدود کسانی هم حرف‌هایش را باور می‌کردند او را تشویق می‌کردند که وقایع را با پلیس در میان بگذارد هر چند که از نظر پلیس آنها داستان‌هایی دور از ذهن بودند.در هفته‌ی آخر اکتبر ۱۹۹۳، تری با چشمانی اشک‌آلود به  تلویزیون خیره ماند. در یک برنامه‌ی تلویزیونی در مورد قتل‌هایی شنیده بود که برایش بسیار آشنا بودند. تری با برنامه تماس گرفت.از https://casefilepodcast.com/case-193-suesan-knorr-sheila-sanders/ </description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 17:33:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۲.۲. داستان جنایی واقعی - مادر، بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4%DB%B2%DB%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-rbrw8bcv8jlh</link>
                <description>این متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.آقای ویپلچهار ماه بعد در ۱۴ اکتبر ۱۹۸۵، گیل اسمیت به یک توقفگاه استراحت کنار جاده‌ای درست بیرون از شهر فورت ورث (Fort Worth) در ایالت تگزاس رسید. دختر بیست ساله را برادر ناتنی‌ش تا اینجا آورده بود، اما بیشتر از این نمی‌توانست او را با خود ببرد. گیل هنوز چیزی نزدیک به ۵۷۰ کیلومتر تا مادرش که در شهر آماریلو (Amarillo) بود فاصله داشت. پول چندانی نداشت، برای همین تصمیم گرفت تا مقصدش رایگان‌سواری (Hitchhike) کند، کاری که بیش از این نیز چندین بار انجام داده بود. او سواری راننده کامیون‌ها را می‌پذیرفت زیرا بیش از همه به آنها اعتماد داشت. برادر ناتنی گیل همه چیز را تماشا می‌کرد، گیل به یک راننده کامیون با موهای قرمز و چشم‌های آبی نزدیک شد، و پس از یک گفت‌و‌گوی کوتاه سوار کامیون او شد.هر چند که گیل هیچگاه به مقصدش نرسید. مفقود شدن او به سرعت گزارش داده شد. روز بعد از اینکه گیل استراحتگاه را ترک گفته بود، بدنش که به خوبی هم پنهان نشده بود، در یک بوته‌زار نزدیک رود کانادا پیدا شد، رودی که در حدود ۷۰ کیلومتر با آماریلو فاصله داشت. دستانش با چسب بسته و در موقعیت جنینی قرار داده شده بود. با یک شی که لبه‌های تیزی نداشته به سرش ضربه زده بودند، سپس به او تجاوز شده و با یک کراوات خفه شده بود.با اینکه برادر گیل پلاک ماشینی را که او سوارش شده بود یادداشت نکرده بود، اما ظاهر ماشین و مشخصات راننده آن را به خاطر داشت. مهم‌تر از همه اینکه او نام شرکتی را که کامیون متعلق به آن بود نیز، بر روی بدنه‌ی کامیون دیده بود. آن شرکت توانست نام تنها راننده‌ای را که می‌توانسته در آن روز گیل را از آن مکان سوار کند بیابد: بنجامین بویل ۴۲ ساله. با بررسی سوابق جنایی او، پلیس متوجه شد که ۶ سال پیش، بنجامین سعی کرده با به زور سوار کردن زنی در ماشینش، او را بدزدد. او جرمش را در دادگاه پذیرفت و به پنج سال آزادی مشروط محکوم شد. در زمان قتل گیل اسمیت هم، او برای تجاوزی که در کلورادو انجام داده بود تحت تعقیب بود. بویل که خودش را با نام آقای ویپل به زنانی که جذب‌شان شده بود معرفی می‌کرد، باری را صبح به مقصد رسانده بود و به سمت شهری در 95 کیلومتری شمال هیوستون در حرکت بود. بویل به سرعت دستگیر شد. او اعتراف کرد که گیل را سوار ماشینش کرده اما اضافه کرد که او را در توقفگاه کامیون‌ها در ۴۰۰ کیلومتری مقصدش پیاده کرده است. هر چند که تمام شواهد علیه او بودند: بعضی از وسایل گیل در کامیون او بود، همچنین خون و موی مقتول نیز در آن یافت شد. جنس زیر پایی داخل کامیون نیز با آنی که بر روی بدن گیل پیدا شده بود همخوانی داشت. در نهایت، اثر انگشت بویل بر روی چسبی که برای بستن دست‌های گیل استفاده شده بود پیدا شد، خود چسب نیز در کامیونش بود. در اوایل نوامبر ۱۹۸۵، او به جرم تجاوز و قتل گیل اسمیت گناهکار شناخته شد. با توجه به گذشته‌ی پر جرم و جنایتش، و شغلش که با جا‌به‌جایی زیاد همراه بود، کارآگاهان پرونده‌های حل نشده‌ی دیگری را نیز بررسی کردند تا شاید بتوانند ارتباطی بین آنها و بویل پیدا کنند.یکی از پرونده‌هایی که توجه آنها را جلب کرد پرونده‌ی زن جوانی بود که با نام جین دو شناخته می‌شد. او در یک جعبه‌ی مقوایی دفن شده بود. مرگ او شباهت بسیاری با گیل اسمیت داشت، هر دو زن در کنار بزرگراه و نزدیک رودخانه پیدا شده بودند. دستان هر دو با چسب نقره‌ای رنگ بسته شده بود و در موقعیت جنینی قرار داشتند. همچنین آنها در حالی پیدا شده بودند که لباسی به تن نداشتند. به کمک گزارش سفر‌هایی که بنجامین بویل رفته بود، پلیس متوجه شد که در هنگام قتل جین او در حوالی شهر تراکی بوده است. همچنین، جنس پارچه‌ای که بر روی بدن جین پیدا شده بود با یک پتو در خانه‌ی بویل در اوکلاهما یکسان بود. حتی جنس طنابی که در صحنه‌ی جرم پیدا شده بود با طنابی که در کامیون بویل پیدا شده بود یکی بود. با این وجود دادگاه بویل تنها برای قتل گیل اسمیت برگزار شد.در دادگاه، بویل را مردی خشن و منفور معرفی کردند. دختر و همسرش نیز نگرانیشان را از اینکه بویل در صورت بی‌گناه شناخته شدن به آنها آسیب خواهد زد، ابراز کردند. دخترش به دادگاه گفت که من از این مرد خیلی می‌ترسم، در حقیقت مدتی می‌شود که از او هراس دارم. بعد از ۲۰ دقیقه مشورت، هیئت منصفه بویل را برای دزدیدن، تجاوز و به قتل رساندن گیل اسمیت گناهکار شناخت. او به مرگ محکوم شد. با اینکه پرونده‌ی «جسد داخل جعبه‌ی مقوایی» به دلیل ناکافی بودن شواهد هیچگاه به دادگاه نرفت، اما این چنین فرض شد که بویل آن را مرتکب شده است. فرضی که نادرست بود.کلیفورد را پیش از آنکه زن دیگری به او برسد خواهد کشتنزدیک به ۲۰ سال پیش، در در ششم جولای ۱۹۶۴، تریسا سندرز ۱۸ ساله، همسرش، کلیفورد، را تماشا می‌کرد که در حال جمع کردن وسایلش است. آنها چند دقیقه پیش بحث می‌کردند که چرا کلیفورد تولدش را با دوستانش در بیرون گذرانده عوض اینکه در خانه باشد. در حین جر و بحث کلیفورد به تریسا گفته بود که می‌خواهد او را ترک کند.تریسا زنی بیش از اندازه حسود بود و همواره شوهرش را متهم می‌کرد که به او خیانت کرده است. تریسا به شدت کلیفورد را محدود کرده بود، خودش او را به محل کارش می‌برد و می‌آورد و تمام مسائل مالی‌شان را خودش انجام می‌داد. او تنها پنجاه سنت برای ناهار به کلیفورد می‌داد تا نتواند برای دیدن زن‌های دیگر به رستوران‌های گران‌قیمت برود. گاهی‌اوقات که شرایط بیش از حد سخت می‌شد، کلیفورد چند روز را در هتل می‌ماند.اکنون که تمام وسایلش را جمع کرده بود، کلیفورد به سمت در رفت و برای آخرین بار به همسر حامله‌ و پسرش هاوارد نگریست. چند دقیقه بعد، تریسا به خانه‌ی کلانتر فرد مِیز رفت. او ادعا کرد که کلیفورد سعی کرده با قنداق اسلحه او را بزند. با اینکه اعتراف کرد که به همسرش شلیک کرده است اما گفت که یک تصادف بوده است: «من فکر نمی‌کردم که اینقدر آسیب وارد کنه، فکر نمی‌کردم که اون اسلحه‌ی قدیمی اونقدر بد بهش آسیب بزنه.»تریسا گفت که برای گرفتن اسلحه از همسرش با او گلاویز شده که این باعث شلیک شدن آن شده است. اسلحه که در اتاق خواب زوج بود همیشه آماده‌ی شلیک بود، هر چند که اسلحه همیشه به ضامن بوده است. معنی آن این است که برای شلیک باید از ضامن خارج شده، گلنگدن آن کشیده شده، نشانه گرفته شده و سپس ماشه کشیده شود. چیزی که با داستان تریسا همخوانی نداشت. همچنین بخاطر لوله‌ی بلند تفنگ، باید فاصله‌ای بین ضارب و هدف وجود داشته باشد تا گلوله به هدف اصابت کند. علاوه بر این، گلوله‌ای که وارد سینه‌ی کلیفورد شده بود اول از مچ دستش گذشته بود، به این معنی که پیش از شلیک، وی دستش را سپر قرار داده است، در نتیجه، پیش از شلیک، تفنگ به سمت او نشانه رفته است.بسیاری از جنبه‌های داستان تریسا با وقایع همخوانی نداشتند، برای همین او دادگاهی شد. با اینکه خواهر کلیفورد گفت که امیدوار است تریسا تبرئه شود تا بتواند از فرزندان برادرش مراقب کند، اضافه کرد که با تمام وجود باور دارد که تریسا سندرز نقشه‌ی قتل برادرش را کشیده است. او زمانی را به خاطر دارد که تریسا جای یک گلوله را در کف خانه نشانش داده و با افتخار اعتراف نموده که سعی کرده به کلیفورد شلیک کند اما تیرش به خطا رفته است. در موقعیتی دیگر نیز تریسا گفته که کلیفورد را پیش از آنکه زن دیگری به او برسد خواهد کشت. هیئت منصفه از این اظهارات چشم‌پوشی کرد، در عوض باور داشتند که آزار تریسای زیبا که اکنون حامله هم هست به مورچه هم نخواهد رسید.چند روز بعد از اینکه تریسا تبرئه شد، او با یک درخواست به دفتر دادستان رفت، پس گرفتن اسلحه‌ای که با آن کلیفورد را کشته بود.چوب آموزشدو ازدواج بعدی تریسا هم زمانی تمام شد که سلطه‌جویی‌های او بیش از حد تحمل بود. بعد از دومین طلاقش در ۱۹۷۲، تریسا به فردی مذهبی تبدیل شد. او دائما به انجیل مراجعه می‌کرد و بخش‌هایی از آن را برای بچه‌هایش می‌خواند. ترس از مادرشان به سرعت وجود آنها را فرا گرفت. تریسا برای کوچک‌ترین اتفاقی بچه‌هایش را که از ۳ تا ۱۰ سال سن داشتند مورد تنبیه فیزیکی قرار می‌داد. او هر عمل آنها را به عنوان عملی برای نافرمانی در نظر می‌گرفت، مثلا هنگامی که آنها تصادفا کمی غذا بر روی زمین ریختند. هر چه بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شدند، تنبیه نیز بیشتر می‌شد تا جایی که روزانه کتک خوردن به یک عمل عادی تبدیل شده بود. حتی بعد از تنبیه‌هایی که بیش از اندازه شدید بودند، او بچه‌هایش را مجبور می‌کرد که حمام یخ بروند تا جای کبودی‌هایشان در مدرسه مشخص نباشد. با اینکه همه تنبیه می‌شدند، اما شدیدترین آنها را دختر‌هایش،سوزان، شیلا و تری، متحمل می‌شدند.چستر هریس (Chester Harris)، که به او چت می‌گفتند، تریسا را در آگوست ۱۹۷۶ در یک بار ملاقات کرد. او سردبیر روزنامه‌ی اتحاد ساکرامنتو (Sacramento Union) بود. چت با ۵۹ سال سن، تقریبا دو برابر تریسا عمر کرده بود. او هم پنج بار طلاق گرفته بود، هم بسیار چاق بود، هم روزانه دو پاکت سیگار می‌کشید و هم به پورن و الکل اعتیاد داشت. با این وجود، چت دل تریسا را برد و آنها سه روز بعد از اولین دیدارشان با هم ازدواج کردند. چت حتی تلاش هم نمی‌کرد تا این موضوع را که از فرزندان تریسا متنفر است پنهان کند. البته که آنها هم چندان از چت خوششان نمی‌آمد.روزنامه‌ی اتحاد ساکرامنتو که در ۱۹۹۴ بعد از ۱۴۳ سال فعالیت بسته شدتنها استثنا، سوزان نر ۱۰ ساله بود. او که دختری بسیار باهوش و کتابخوان بود، ارتباط خاصی با چت برقرار کرد. آن دو صحبت‌هایی در مورد سیاست و اسطوره‌شناسی داشتند. سال‌ها تنبیه بدنی سوزان را به دختری تودار تبدیل کرده بود که از ارتباط با دیگران وحشت دارد اما با حضور چت، سوزان سرانجام فرد بالغی را پیدا کرده بود که می‌توانست به او اعتماد کند. ارتباط این دو اما، حسادت تریسا را برانگیخته بود. علاقه و اشتیاق چت به سحر و جادو چیزی بود که بیش از همه تریسا را نگران کرده بود. این اعمال هم با اعتقادات مذهبی او در تضاد بود و هم تاثیرات آن بر روی سوزان، تریسا را نگران می‌کرد. مدت ازدواج این دو به سه ماه هم نرسیده بود که تریسا تقاضای طلاق داد.بعد از طلاق شرایط خانه حتی بدتر هم شد. تریسا بچه‌هایش را حتی اگر یک دقیقه بعد از زمان مقرر به خانه باز‌می‌گشتند، تنبیه می‌کرد. اگر در این مورد با او بحث می‌کردند او آنها را با تکه چوبی که نامش را «چوب آموزش» گذاشته بود کتک می‌زد. او حتی بچه‌هایش را مجبور می‌کرد که یکدیگر را تنبیه کنند، به این صورت که پسر‌های کوچک‌تر مجبور بودند دختر‌ها را نگه دارند تا هاوارد، پسر بزرگ‌تر، بتواند آن‌ها را بزند.خود تریسا هم به زنی منزوی تبدیل شد. تنها کسانی که اجازه‌ی ورود به خانه را داشتند بچه‌هایش بودند. او چاق شد و به ندرت حمام می‌کرد یا لباس‌هایش را عوض می‌نمود. البته گاهی اوقات هم پیش می‌آمد که او برای جبران اعمالش، بچه‌هایش را به سفر ببرد اما بسیار نادر بود.جادوگربا اینکه ازدواجش با چت به پایان رسیده بود اما او اکثر اوقات به آن فکر می‌کرد. از نظرش چت شیطانی بود که رابرت نر، یکی از شوهر‌های پیشینش، به سمت او فرستاده بود. همچنین فکر می‌کرد رابرت نر هم به سحر و جادو رو آورده بود. او در مورد رابرت با بچه‌هایش صحبت می‌کرد، با اینکه بچه‌های بزرگ‌تر‌ این حرف‌ها را نادیده می‌گرفتند، این توهمات کوچک‌ترها را وحشت‌زده می‌کرد.تریسا هیچ‌وقت با ارتباط بین سوزان و چت کنار نیامد. او وقتی فهمید که ارتباط بین سوزان و چت به پایان نرسیده و آنها گاهی یکدیگر را می‌بینند بیش از پیش عصبانی شد. او سوزان را از مدرسه بیرون آورد تا هیچ‌وقت حواسش از او پرت نشود. زندگی برای سوزان آنجایی سخت‌تر شد که مادرش او را متهم کرد که جادوگر است. در ۱۵ سالگی سوزان سعی کرد از خانه فرار کند اما بلافاصله دستگیر شد. او را به مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست و بدسرپرست (receiving home) انتقال دادند. بر خلاف درخواست سوزان برای بازگردانده نشدن به آن خانه، تریسا با رفتاری مناسب توانست اعتماد مسئولین را جلب کند و دوباره سرپرستی سوزان را به دست آورد. تریسا به آنها اطمینان داد که داستان‌های دخترش همه دروغ هستند و سوزان نزد او در امان خواهد بود.وقتی سوزان و تریسا به خانه بازگشتند، تریسا به دیگر بچه‌ها دستور داد تا با مشت به شکم سوزان بزنند. اگر ضربه به اندازه‌ی کافی محکم نبود، آنها باید دوباره مشت می‌زدند. از آن اتفاق به بعد، شب‌ها، تریسا با دستبند سوزان را به تخت می‌بست زیرا می‌ترسید که سوزان در نیمه‌های شب او را جادو کند. همچنین تریسا به سوزان آرام‌بخش‌هایی را می‌داد که وقتی سال‌ها پیش در بیمارستان کار می‌کرد دزدیده بود. موقع غذا او را به صندلی می‌بستند و گاهی ساعت‌ها به همین حال رها می‌شد.اتفاقاتی که برای سوزان می‌افتاد باعث شده بود که او جمله‌هایی بی‌معنی را زمزمه کند. جمله‌هایی که مادرش را به این باور رساند که یا او یک جادوگر است یا یک شیطان وارد بدنش شده. از دیگر دلایل نفرت تریسا از سوزان، فیزیک بدنی او بود. تا حدی که یک روز تریسا ادعا کرد که یک شیطان چربی‌های بدن سوزان را برمی‌دارد و آنها را در بدن او می‌گذارد. در نتیجه سوزان به زور به تریسا غذا می‌داد تا وزنش زیاد شود. یک بار او با چنان شدتی قاشق را در دهان بسته‌ی سوزان وارد کرد که بخشی از دندان جلویی او شکست.روزی در ۱۹۸۱، سوزان ۱۵ ساله در راهرو راه می‌رفت که مادرش او را گیر آورد. او به شکم دخترش فریاد کشید و از شیطان درون بدن سوزان پرسید که چرا وزنش زیاد شده است. تریسا که مطمئن بود سوزان او را چاق و زشت می‌کند، به رابرت دستور داد سوزان را ببندد. همان طور که به او گفته شده بود، رابرت سوزان را به سمت حمام هل داد تا آنجا دست و پای او را ببندد. ناگهان صدای اسلحه بلند شد. سوزان سمت چپ سینه‌اش را چنگ زد و از پشت به درون وان افتاد.سوزان نراز https://casefilepodcast.com/case-193-suesan-knorr-sheila-sanders/ https://unidentified-awareness.fandom.com/wiki</description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 09:07:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۲.۱. داستان جنایی واقعی - مادر، بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4.%DB%B2.%DB%B1.-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C---%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ccdwxjngfulo</link>
                <description>بخش اولاین متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.آگهی: یک پرستار با تجربهخانم کراس زنگ خانه را به صدا درآورد. او انتظار داشت که این مصاحبه‌ی کاری به خوبی پیش برود، برای همین به شکلی لباس پوشیده بود که دیگران را تحت‌تاثیر قرار دهد. او زندگی سختی را پشت سر گذاشته بود و این شانسش برای شروعی تازه بود. خانم کراس اولین بار آگهی کار را در روزنامه دیده بود: «یک پرستار با تجربه». این پرستار باید از آلیس سالیوان، پیرزنی که از پارکینسون رنج می‌برد، نگهداری می‌کرد. خانم کراس کاندید خوبی برای این شغل بود، هم از دارو‌ها اطلاعات کافی داشت و هم مجرب بود. دختر و پسر آلیس نیز فکر می‌کردند که او کسی است که باید از مادر ۸۶ ساله‌شان نگهداری کند. البته که اشتباه هم نمی‌کردند. پس از اینکه به خانم کراس یک اتاق در خانه دادند، او به بهترین همراه آلیس تبدیل شد. هم مهربان بود و هم به آلیس توجه می‌کرد. او اطمینان حاصل می‌کرد که تمام نیاز‌های آلیس برطرف شود. با این وجود خانم کراس هیچوقت از زندگی شخصیش یا گذشته‌اش صحبتی به میان نمی‌آورد. مشخص بود که کاملا مذهبی است زیرا که مدت زیادی از زمان استراحتش را در اتاقش صرف خواندن کتاب مورمون (the book of Mormon) می‌کرد. تنها یک بار در کریسمس ۱۹۹۲، بیان کرده بود که دو پسر دارد که یکی از آنها را در حادثه‌ی رانندگی از دست داده است. در آن روز، او کادوهای گران قیمتی را برای نوه‌های آلیس در زیر درخت کریسمس گذاشته بود با این توجیه که هیچ وقت دختری نداشته که این طوری لوسش کند.بسیار متعهد هم بود، هیچوقت مرخصی نمی‌گرفت و به سالیوان‌ها گفته بود که مانند خانواده‌ی او هستند. با این وجود، چیز غریبی در مورد این زن وجود داشت. سالیوان‌ها نمی‌توانستند منکر این موضوع شوند که خانم کراس چیزی را پنهان می‌کند.بی‌رحمی بیش از اندازهنزدیک به سی سال قبل، در ۶ جولای ۱۹۶۴، کلیفورد سندرز (Clifford Sanders) و همسر ۱۸ ساله‌ش، تریسا، در پذیرایی خانه‌شان در یکی از شهر‌های کالیفرنیا در حال جر و بحث بودند. در گوشه‌ای از خانه، پسر ۱۱ ماهه‌شان هاوارد بود که با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کرد. او به این دعواها عادت داشت، اما این بار متفاوت بود. چند دقیقه بعد، صدای زنگ در خانه‌ی کلانتر بلند شد. تریسا در حالی که اشک می‌ریخت به کلانتر توضیح داد که همسرش با یک اسحله‌ی شکاری قدیمی به او حمله‌ور شده تا با قنداق تفنگ او را بزند. درگیری این دو باعث شده تا اسلحه شلیک شود. کلانتر وارد خانه شد در حالی که تریسا بیرون خانه ماند تا مراقب هاوارد باشد. او مکرر می‌پرسید که آیا مشکلی برای همسرش پیش آمده است. هنگامی که کلانتر وارد پذیرایی شد، بدن بی‌جان کلیفورد را پیدا کرد که غرق در خون بود. یک گلوله از مچ دست مرد ۲۳ ساله وارد شده بود، از سینه‌ش عبور کرده و وارد قلبش شده بود.پلیس از خشونت خانگی موجود در خانه باخبر بودند. دو هفته پیش از این،‌ تریسا با کبودی‌های دور مچ و گردنش به پیش کلانتر رفته بود. کلیفورد مست به خانه آمده، پنجره‌ای را شکسته و خشمش را بر روی همسر حامله‌ش خالی کرده بود. کلیفورد با متهم کردن تریسا به خیانت، او را کتک زده بود و تلاش کرده بود که او را خفه کند، تریسا اما تصمیم گرفت که شکایتی نکند. با این وجود تنش بین این زوج بیشتر و بیشتر شد تا به این آخرین رویارویی این دو رسید.در سپتامبر ۱۹۶۴، تریسا که هنوز حامله بود، در دادگاهش به جرم قتل عمد حاضر شد. وکیل او از خشونتی که در این ازدواج دیده صحبت کرد که شامل مشت و لگد خوردن و سوخته شدن با سیگار به صورت مکرر می‌شد. یک شاهد در مورد زمانی که تریسا به خانه‌ی او آمده بود شهادت داد. در آن حادثه تریسا از همسر خشمگینش گریخته و به دنبال جایی برای ماندن، تا خانه‌ی شاهد رفته بود. خود تریسا هم موقع شهادت توضیح داد که چگونه با همسر اسلحه به دستش، برای حفظ جان خودش، جان هاوارد و جان فرزند به دنیا نیا‌مده‌اش جنگیده است. یک روانشناس، که دادگاه او را مسئول کرده بود،‌ تریسا را زنی مضطرب، پشیمان و ترسیده توصیف کرد که هیچ خطری برای خودش یا دیگران ندارد. نه روز بعد، در حالی که تریسا دستش را روی دهانش گذاشته بود و آشکارا می‌لریزد، هیئت منصفه رای خود را صادر کرد. آنها عمل تریسا را دفاع از خود تشخیص داده بودند و در نتیجه او در این حادثه گناهکار شناخته نشد. تریسا با چشمانی اشک‌آلود به هیئت منصفه نزدیک شد، از آنها تشکر کرد و اعضای زن این هیئت را در آغوش کشید. وکلیش به خبرنگاران بیرون دادگاه گفت که تریسا فقط یک چیز برای گفتن دارد:‌ «تمام چیزی که من می‌خواهم این است که به خانه بروم و از نوزادم مراقبت کنم.»در مارچ ۱۹۶۵، فرزند تریسا به دنیا می‌آید، دختری به نام شیلا که نام خانوادگی پدر فوت شده‌اش سندرز را به ارث برده بود. کمی بعد از این تولد، تریسا با رابرت نُر (knorr) هجده ساله آشنا شد و ازدواج کرد. این زوج سه بچه را پشت سر هم به دنیا آوردند، دختری به نام سوزان، و دو پسر به نام‌های ویلیام و رابرت جونیور. تریسا در خانه می‌ماند تا از پنج فرزندش مراقبت کند در حالی که همسرش در نیروی دریایی مشغول به کار شده بود. شغل رابرت باعث شده بود که او مدت زمان‌های طولانی در خانه غایب باشد.در ژوئن ۱۹۶۹، تریسا درخواست طلاقش را پر کرد. او بیان کرد که دوباره درگیر رابطه‌ای سودجویانه شده است. هم رابرت او را هر روز تهدید می‌کند و هم مورد خشونت فیزیکی قرار می‌دهد. یک قاضی برای «بی‌رحمی بیش از اندازه (extreme cruelty)» با جدایی موافقت می‌کند. همچنین تریسا حضانت کامل فرزندان را هم به دست آورد. تریسا برای بار دوم در زندگیش همسری را از دست داد، همچنین دوباره حامله بود.در آگوست ۱۹۷۰، تریسای ۲۴ ساله، فرزند دیگری را به دنیا آورد. دختر کوچک شباهت زیادی به مادرش داشت، آن هم درست از لحظه‌ای که به دنیا آمده بود. برای همین تریسا نام خودش را بر روی او گذاشت، تریسا نُر. با این وجود، اکثرا او را به نام تری می‌شناختند.دو هفته بعد از تولد ۲۵ سالگیش،‌ تریسا با یک کارگر راه‌آهن، به نام ران پولیم (Ronald Pulliam) ازدواج کرد. با اینکه ران خشونت فیزیکی به تریسا وارد نمی‌کرد، بعد از اینکه تهدید کرده بود که تریسا را می‌کشد، او تپانچه‌ی ران را به خانه‌ی همسایه‌ش برده بود. طول عمر ازدواج سوم هم چندان زیاد نبود. در ۱۹۷۲، تریسا دوباره یک مادر تنها شد.وقتی بچه‌های بزرگ‌تر در مدرسه بودند، تریسا کوچک‌ترها را به رستوران‌های محلی می‌برد و برای آنها بستنی می‌خرید. آنها به سینما‌های drive-in می‌رفتند و سفر‌هایی را به کوه‌های اطراف داشتند. حتی وقتی وضع مالی‌شان خوب بود، تریسا برای بچه‌هایش انواع لباس‌ و هدیه را می‌خرید. بچه‌های او در اجتماع همیشه مودب و با احترام رفتار می‌کردند.«اگه به کسی در مورد این قضیه چیزی بگین، نفر بعدی شمایین»در ۱۶ جولای ۱۹۸۴، حدود نیمه‌شب بود که ماشینی پر از آدم از شهر ساکرمنتو در کالیفرنیا خارج می‌شد. راننده به تنهایی در جلوی ماشین بود و از پنجره طبیعت اطراف را به دقت بررسی می‌کرد. آنها به تدریج یک منطقه‌ی دورافتاده و ساکت را پیدا کردند که با نام اسکوا کریک (squaw creek) شناخته می‌شد. بی‌نقص بود. بین دو مسافر صندلی عقب یک زن جوان نشسته بود که هوشیار نبود و دست‌ها و دهانش با چسب بسته شده بود. وقتی ماشین ایستاد، زن جوان را از ماشین خارج کردند. به همراه آنچه که داشت که شامل لباس‌هایش، یک مسواک، عطر و چندین جواهر گران قیمت بود، او را بر روی یک پتو خواباندند. همچنین در کنارش یک رمان عاشقانه و رمان هزار فرسنگ زیر دریا از ژول ورن را نیز گذاشتند. یک بسته پوشک بچه که یکی از آنها نیز کثیف شده بود هم در کنار او بود. سپس بر روی او و تمام وسایل اطرافش بنزین ریختند. راننده به همراهانش گفت که می‌خواهد به سمت ماشین بدود و آن را روشن کند. آنها نیز باید یک کبریت روشن کرده، آن را روی جنازه بیندازند و بدوند. وقتی که آتش شعله‌ور شد، آن دو به سمت ماشین، جایی که راننده منتظر بود دویدند. راننده به آنها هشدار داد که «اگه به کسی در مورد این قضیه چیزی بگین، نفر بعدی شمایین»در حدود چهار صبح روز بعد، یک موتورسوار متوجه شعله‌هایی از اسکوا کریک شد و با مرکز آتش نشانی محلی تماس گرفت. یک گروهبان کلانتر به منطقه رفت و آتش کوچکی را در کنار بزرگراه مشاهده کرد. با این تصور که آتش در اثر برخورد صاعقه بوده است، گزارش داد که آتش احتمالا به زودی و خود به خود خاموش خواهد شد یا اینکه می‌توان همان صبح اما دیرتر آن را خاموش کرد. یک ساعت بعد، یک راننده کامیون از این بزرگراه می‌گذشت که متوجه زنی شد که از دور به او علامت می‌دهد. آن زن هم متوجه آتش اسکوا کریک شده بود، اما چون یک محلی بود که با آتش‌های این چنینی آشنایی داشت، فهمیده بود که چیزی اشکال دارد. بویی که فضا را در برگرفته بود بوی چوب نبود. راننده کپسول آتشنشانی‌اش را برداشت و این دو به سمت آتش رفتندند. بدون هیچ دردسری آتش را خاموش کردند. با از بین رفتن دود، زن به بررسی آنچه باقیمانده بود پرداخت: «شبیه مانکنه».پس از آمدن پلیس و بررسی «مانکن»، مشخص شد که آن در حقیقت بدن یک زن جوان مو طلایی و چشم آبی بود که یک ژاکت کلاه‌دار زرد روشن در تن داشت. سنش بین ۱۴ تا ۱۷ سال بود و قدش ۱۵۲ بود و ۶۸ کیلوگرم هم وزن داشت. ۹۱ درصد از بدن او دچار سوختگی درجه سه شده و آتش باعث مرگش شده بود. زخم‌های سطحی چاقو که روی بدنش بود نشان می‌داد که شکنجه شده است. هر چند که مشخص نبود چگونه و چه زمانی این آسیب‌ها به او وارد شده بود. یک حلقه‌ی عروسی عتیقه که در نوع خودش بی‌مانند بود نیز در انگشت وی وجود داشت. با اینکه این منطقه به عنوان محلی برای دفن کردن اجساد بدنام بود اما خشونت و بی‌رحمی موجود در این جرم کارآگاهان را به وحشت انداخته بود. بررسی اثر انگشت و سابقه‌ی دندان‌پزشکی دختر گمشده با پرونده‌ی دیگر افراد مفقود شده نتیجه‌ای به همراه نداشت. به این دختر نام جین دو (Jane Doe) را دادند، نامی که به افرادی که هویتشان نامشخص است تعلق می‌گیرد. کلانتر محلی، مرگ جین را یکی از ناراحت‌کننده‌ترین و شرارت‌بار‌ترین قتل‌ها در سال‌های اخیر خواند. لیست وسایلی که در محل جرم یافت شده بود به صورت عمومی منتشر شد تا شاید به شناسایی هویت واقعی جین کمک کند. چیزی که پلیس را نگران می‌کرد پوشک‌های بچه بود زیرا آنها این طور فرضیه‌چینی کرده بودند که جین مادر دختری است که احتمالا اکنون در خطر است. با این وجود، کسی نتوانست به کمک وسایل هویت مقتول را شناسایی کند. حتی بازسازی تصویر او به صورت دختر جوانی که لبخندی به صورت داشت نیز پلیس را به هیچ سرنخی نزدیک نکرد.یکی از بازسازی‌های چهره‌ی جین دو از وسایلی که در کنار جنازه‌ی جین دو یافت شدجسد داخل جعبه‌ی مقوایی۱۱ ماه می‌گذشت و پلیس موفق نشده بود جین دو یا قاتلش را شناسایی کند. در ۲۴ ژوئن، ۱۹۸۵، راننده دوباره پشت فرمان بود و به سمت اسکوا کریک حرکت می کرد. مانند دفعه‌ی پیش، نزدیک نیمه شب بود و دو نفر نیز او را همراهی می‌کردند. این بار اما یک تفاوت اساسی وجود داشت، قربانی آنها مرده و در یک جعبه مقوایی در صندوق عقب بود. همه چیز از پیش طراحی شده بود، برای جلوگیری از ارتباط پیدا کردن دو قتل با یکدیگر، تصمیم گرفتند آتش بر پا نکنند. راننده اشتباها پیچی را که به اسکوا کریک می‌رفت رد کرد اما به مسیرش ادامه داد تا جای مناسب دیگری پیدا کند. آنها درست بیرون از شهر تراکی (truckee) در نزدیکی مرز ایالتی کالیفرنیا و نوادا ایستادند. دو همراه راننده هر کدام یک بیل از صندوق عقب برداشتند. آنها تا شروع به کندن زمین کردند، ماشین پلیسی در کنارشان ظاهر شد. درست در حالی که یک افسر پلیس با چراغ‌قوه به آنها نزدیک می‌شد، دو همراه به سرعت به ماشین بازگشتند و بیل‌ها را پنهان کردند. سه نفری که با ماشین تا آنجا آمده بودند مطمئن بودند که در حین ارتکاب جرم به دام خواهند افتاد. بوی جسد در حال فاسد شدن نیز که از صندوق عقب ماشین بلند شده بود گواهی بر این مسئله بود که چیزی درست نیست. افسر پرسید که آنها در حال انجام چه کاری هستند. گروه به او اطلاع داد که ایستاده‌اند تا بشاشند. سپس افسر پلیس در حالی که نور چراغ‌قوه‌ش را بر روی ماشین انداخته بود دور آن چرخید. در حالی که مستقیما با راننده صحبت می‌کرد به آنها دستور داد تا به مسیرشان ادامه دهند و به بزرگراه بازگردند. افسر پلیس نه بو را تشخیص داده بود نه بیل‌ها را دیده بود و در نتیجه نتوانسته بود قاتلی را که درست مقابلش ایستاده شناسایی کند. افسر به ماشین گشت بازگشت و دور شد. این حادثه آن سه را آشفته کرد، اما نقشه‌ی دیگری کشیدند. راننده این بار به سمت جنوب رفت تا به یک جاده‌ی متروکه در کنار یک دریاچه رسید. ماشین را نگاه داشت، سپس همراهان او بدون معطلی به سراغ بیل‌ها رفتند و چاله‌ای کندند.صبح روز بعد وقتی که یک سرایدار در حال تمیز کردن محل بود متوجه چیزی شد. یک جعبه مقوایی در کنار انبوهی از درختان بید کنار دریاچه، قرار داده شده بود. کنجکاوی باعث شد که سرایدار نزدیک جعبه‌ای مقوایی شود که با چسب دور تا دور آن بسته شده بود. او وقتی آن را باز کرد، بازوی یک انسان به بیرون افتاد. یک دختر ۲۰ ساله بود که غیر از لباس زیر و یک جفت جوراب سفید چیزی در تن نداشت. نزدیک ۱۶۴ سانتی‌متر بلندی قدش بود و چیزی بین ۴۷ تا ۵۴ کیلوگرم وزن داشت و موهایش قهوه‌ای بود. او را در موقعیت جنینی قرار داده بودند. شدت تجزیه‌ی بدنش مانع از به دست آوردن اطلاعات بیشتری از او مانند ویژگی‌های چهره‌ش یا علت مرگش شد. نمونه‌های مو، دندان و پوستش نیز کمکی به شناسایی دختر نکرد. هیچ گزارشی از افراد گمشده نیز وجود نداشت که قربانی با آن همخوانی داشته باشد. با اینکه محلی‌ها او را با نام «جسد داخل جعبه‌ی مقوایی» می‌شناختند،  او نیز به عنوان یک جین دو در سیستم ثبت شد. قاتل خوش‌شانس بود.همان متخصص پزشکی قانونی که کالبد شکافی را بر روی آن جین دو که در اسکوا کریک سوخته بود، انجام داده بود، کالبدشکافی را بر روی این جین دو نیز انجام داد. تفاوت‌هایی که بین دو صحنه‌ی جرم وجود داشت باعث شد تا متخصص مطمئن شود که هیچ ارتباطی بین این دو جرم وجود ندارد. درست مانند اولین پرونده‌ی جین دو، دومی نیز سرد شد.از https://casefilepodcast.com/case-193-suesan-knorr-sheila-sanders/  https://unidentified-awareness.fandom.com/wiki </description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 10:34:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۱.۳. داستان جنایی واقعی - خانواده‌ی کافی، بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4.%DB%B1.%DB%B3.-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C---%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-cgezjwf2ovqm</link>
                <description>کتابی که در تری کافی در مورد این حوادث نوشته استاین متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.آن طور که چارلی توضیح می‌دهد، او و ارن ماه‌ها برای آن شب نقشه می‌کشیده‌اند. آنها حتی نامی برای نقشه‌شان داشته‌اند:Fubar, fucked up beyond all recognitionفوبار: به فنا رفته، فراتر از هر تشخیصیاین دو، باهم نقشه «فوبار کردن» خانواده‌ی ارن را کشیده‌اند تا بتوانند با هم باشند. چارلی از دوستانش، چارلز وید ۲۰ ساله و دوست دخترش بابی جانسون ۱۸ ساله که همگی به یک دبیرستان می‌رفتند، برای کمک یاری می‌طلبد و قول می‌دهد که دو هزار دلار هم در عوض آن به آنها خواهد داد. ارن توضیح می‌دهد که پول در یک جعبه‌ی قفل‌دار درون خانه خواهد بود. بعد از حمله، او به آنها کمک خواهد کرد تا جعبه را باز کنند. درست پیش از نیمه شب، این سه نفر به ملک خانواده‌ی کافی می‌روند. چارلی و چارلز سعی می‌کنند وارد خانه شوند در حالی که بابی در ماشین باقی می‌ماند، اما مکس آنها را شناسایی می‌کند و شروع به پارس کردن می‌کند که باعث می‌شود آنها از خانه دور شوند. ارن سگ را به پشت خانه می‌برد، سپس آنها برای سوار کردن ارن باز‌می‌گردند. نزدیک به یک قبرستان، ارن، چارلی، بابی و چارلز نزدیک به یک ساعت بر روی نقشه بحث می‌کنند. در حدود ۴ صبح، آنها به ملک کافی باز‌می‌گردند. ماشین را در جاده‌ی اصلی پارک می‌کنند، در حالی بابی و ارن در صندلی عقب ماشین می‌مانند، دو نفر دیگر جاده‌ی شنی را پیاده طی می‌کنند تا به در خانه‌ی کافی‌ها برسند. دری که ارن برایشان باز گذاشته است. آنها ابتدا به اتاق تری و پنی می‌روند. چارلی پنج بار به تری شلیک می‌کند و سلاح را به سمت پنی می‌گیرد. او چند باری شلیک می‌کند اما اسلحه گیر می‌کند. چارلی فکر همچین اتفاق پیش‌بینی نشده‌ای را با آوردن یک شمشیر سامورایی بلند کرده است. او گلوی پنی را می‌برد. با اطمینان از اینکه پدر و مادر ارن مرده‌اند، ابتدا خانه را در جست‌وجوی پول لخت می‌کنند و سپس به طبقه‌ی بالا می‌روند تا کلک پسرها را هم بکنند. آنها اول متیوی ۱۳ ساله را پیدا می‌کنند که به چارلی برای جانش التماس می‌کند. چارلی به کارآگاه‌ها می‌گوید که پسرها ترسیده بودند و او توان نگاه کردن به چهره‌های آنها را نداشته است. متیو سعی می‌کند با ضربه‌ی پا چارلی را دور کند که در پاسخ به آن چارلز وید چندین بار به او شلیک می‌کند. آنها تایلر هشت ساله را در حالی که در کمد ارن پنهان شده بود می‌یابند. آنها او را چاقو چاقو کردند. سپس به کمک فندک وسایل خانه را به آتش کشیدند و پس از برداشتن یک کوله‌پشتی که ارن وسایلش را در آن گذاشته بود، گریختند. چارلی می‌گوید که وقتی آنها به ماشین بازگشته‌اند، ارن به او لبخند زده و می‌گوید خوشحال است که همه چیز تمام شده. چارلز وید آنها را به تریلر برادرش باز‌می‌گرداند. ارن و چارلی بعد از داشتن رابطه‌ی جنسی می‌خوابند.چارلز وید و بابی جانسون به سرعت دستگیر می‌شوند. آنها به دست داشتن‌شان در قتل‌ها اعتراف می‌کنند، داستان‌ها به خوبی به داستانی که چارلی ویلکنسون ارائه داده نزدیک است. چارلز وید اضافه می‌کند که در حالی که آنها از خانه‌ی کافی‌ها دور می‌شدند، ارن ابراز می‌کند: «فوق‌العاده بود.» بابی به کارآگاه‌ها می‌گوید که در شب حمله، چارلی ویلکنسون مکررا از ارن تقاضا می‌کند که عوض این کار با او فرار کند. چارلی می‌پرسد که آیا مطمئن است و ارن پاسخ می‌دهد که چرا این پرسش را مطرح می‌کند، «اگه منو دوست داری، انجامش می‌دی»در همین حین ارن کافی در حال معاینه شدن در بیمارستان بود. او بر روی داستانش پافشاری می‌کرد که دزدیده شده و به او مواد خورانده‌اند. کارآگاه الموند با یکی از افسر‌هایی که با ارن بود صحبت می‌کند. او می‌خواهد تا با آزمایش وجود مواد در خون ارن را بررسی کنند. همچنین اگر او در هنگام آتش‌سوزی در خانه بوده پس باید لباس‌هایش بوی دود بدهد. کارآگاه می‌خواهد تا این موضوع راستی‌آزمایی شود. افسر به سرعت نتایج را گزارش می‌دهد، نه در خون ارن مواد هست و نه لباس‌هایش بوی دود می‌دهند. همچنین ارن نشانی از اینکه دود استشمام کرده باشد بروز نداده است. در حالی که بازجویی با همدست‌های احتمالی او ادامه دارد، ارن از بیمارستان مرخص می‌شود. ارن با مادر پنی ویرجینا که هنوز با شوک از دست دادن دختر و نوه‌هایش دست و پنجه نرم می‌کرد رفت. آنها به ملاقات تری در مرکز درمانی شرق تگزاس می‌رفتند. چون ارن یک مظنون احتمالی قتل بود، پلیس ماشین آنها را تعقیب می‌کرد. نزدیک بیمارستان، پلیس ماشین ویرجینیا را نگاه داشت تا ارن کافی را برای سه فقره قتل دستگیر کند. این پس از آن شکل گرفته بود که چارلی، چارلز و بابی اعترافاتی را امضا کردند که بیان می‌داشت ارن در حمله نقش داشته است.در حالی که وضعیت جسمانی تری بهتر می‌شود، او متوجه شد که رفتار دیگران با او فرق کرده است. پرستار‌ها در معاینه با او ارتباط چشمی برقرار نمی‌کردند و بقیه هم سعی می‌کردند از او دوری کنند. هر چند که او تا متوجه این تغییرات می‌شد، داروها کارگر واقع می‌شدند و او دوباره به خواب می‌رفت. بالاخره تری این مورد را با خواهرش در میان می‌گذارد و او می‌گوید که ارن در ارتباط با این قتل‌ها دستگیر شده است و علتش را نیز توضیح می‌دهد. کلانتر فیشر با تری در بیمارستان ملاقات می‌کند تا اخبار را با او در میان بگذارد. تری می‌پرسد که حال دخترش چگونه است چون کسی چیزی با او در میان نمی‌گذارد، همچنین او نیز اجازه ندارد تا اخبار نگاه کند. فیشر به او توضیح می‌دهد که وضعیت او مناسب است. سپس تری می‌گوید که نمی‌خواهد جزییات زیادی را بداند، اما می‌خواهد بداند که دخترش تا چه حد در این حادثه سهیم است. «سهم زیادی داره» او توضیح می‌دهد که ارن احتمالا مغز متفکر پشت این حمله بوده است.این خبر در دبیرستان‌شان هم غوغایی به پا می‌کند. دانش‌آموزان متوجه می‌شوند که سه نفر از آنها دستگیر شده‌اند. چیزی که هضم این قضیه را بسیار سخت می‌کند دستگیری بابی است. دختر خوش‌مشربی که در تئاتر دبیرستان نیز مشغول به بازی است. مدیر مدرسه در مصاحبه‌ای توضیح می‌دهد که این‌ها دانش‌آموزانی نبودند که دردسر ایجاد کنند.دادستان لیسا ترنر شروع به جمع‌آوری مدارک برای تعیین میزان مشارکت ارن در این قتل‌ها می‌کند. بررسی‌ها نشان می‌دهد که ارن در صبح و در یک فاصله‌ی زمانی کوتاه، حمله چندین بار با تلفن همراه چارلی تماس می‌گیرد. این با اعترافات چارلی همخوانی دارد که ارن بعد از بردن سگ‌شان به پشت خانه چندین بار با او تماس گرفته است و پرسیده که کجا هستند و کی باز خواهند گشت. ارن نمی‌تواند توضیحی برای این تماس‌ها بدهد و پافشاری می‌کند که در تختش بوده است. همچنین چارلی و چارلز هر دو اعتراف کرده بودند که ارن مسئول این قتل‌هاست. ارن ماه‌ها با آنها در مورد حمله صحبت کرده بود. او گفته بود که او می‌خواهد پدر و مادرش بمیرند چون او از دست آنها عصبانی بوده که رابطه‌ش با چارلی را نمی‌پذیرند. برای برادرانش هم می‌گوید که می‌خواهد متیو بمیرد چون او در مورد این قضیه صحبت خواهد کرد و چیزی را لو خواهد داد و چون صرفا از تایلر خوشش نمی‌آمده دوست دارد او هم بمیرد. چارلی، چارلز و بابی هر سه در اعترافاتشان اشاره می‌کنند که سعی کرده‌اند ارن را متقاعد کنند بیخیال حمله شود و در عوض آن با چارلی فرار کند. اما ارن پافشاری می‌کند که نمی‌خواهد آنها زنده بمانند. او می‌گوید که والدینش مکررا او را با سیلی و مشت مورد تنبیه بدنی قرار می‌دهند. هر چند که این سه هیچ نشانی از این تنبیه‌ها را در بدن او ندیده‌اند. مورد شگفت‌انگیز/شوکه‌کننده بعدی از مایکل دوست‌پسر قبلی ارن مشخص شد، رابطه‌ای که ارن مجبور شده بود برای عدم تایید والدینش به پایان برساند. در بازجویی، مایکل توضیح می‌دهد که ارن پیش او اعتراف کرده که می‌خواهد کسی را استخدام کند تا به خانه‌ی او برود و والدینش را بکشد چرا که هر وقت ارن در رابطه‌ای بوده که آن فرد را بسیار دوست داشته است، والدینش سعی کرده‌اند آن رابطه را بهم بزنند.تری تصمیم می‌گیرد تا با ارن ملاقات کند. پس از یک رانندگی ۴۰ دقیقه‌ای از خانه‌ی خواهرش، به بازداشتگاه ارن می‌رسد. یک شیشه‌ی پلکسی ضخیم این دو را از هم جدا کرده است. بعد از حمله این اولین باری است که پدر و دختر یکدیگر را می‌بینند. چهره‌ی خسته و رنگ‌پریده‌ی ارن، تری را نگران می‌کند. آنها اجازه نداشتند پیش از دادگاه در مورد پرونده صحبت کنند،‌ برای همین با چشمانی اشک‌آلود در مورد واقع گذشته صحبت کردند. لا‌به‌لای همین صحبت‌ها بود که ارن به تری می‌گوید که سعی کرده تا جلوی حمله را بگیرد اما همه چیز از کنترل خارج شده است. تری باور می‌کند.تری در مورد این وقایع کتابی نیز نوشته است. در مقدمه‌ی این کتاب آورده:«من هیچوقت فکر نمی‌کردم که خانواده‌ام را در یک شب از دست بدهم و در ۴۱ سالگی تنهای تنها شوم. ارن تنها کسی است که برای من باقی‌مانده است و من تحت هر شرایطی، در کنار او خواهم ایستاد. می‌دانم او به من نیاز دارد، و من هم به او نیاز دارم. من باور دارم که خدا به دلیلی مرا در آن شب نجات داد و یکی از آن دلایل این است که امروز پیش او باشم. من می‌دانم که او نخواهد توانست با این مسائل کنار بیاید، برای همین من در سمت او خواهم بود و هر روز برایش دعا خواهم کرد. پرسش‌های متعددی در مورد آن شب دارم، و بعضی از آنها ممکن است هیچ‌گاه پاسخ داده نشود، اما چیزی که من باور دارم است ارن خانواده‌ش را دوست داشت، و نمی‌خواست که ما بمیریم. من باور دارم که آنها آن شب آمدند و همه چیز خیلی سریع بد شد و او هیچ تسلطی بر وقایع نداشت. پس من یقین دارم که خداوند ما را از این مهلکه نجات خواهد داد، و در نهایت او پیروز خواهد شد و خواسته‌ی او عملی خواهد شد.»دادستان ایالت، لیسا ترنر در صحبت‌هایش در مورد این جنایت توضیح می‌دهد که این موضوع که یک ساعت پیش از حمله هر چهار نفر آنها در مورد آن صحبت کرده‌اند و حتی یک نفر مطرح نکرده که احتمالا اصلا نباید همچین کاری انجام بدهند، او را وحشت‌زده کرده است. اینکه آنها قسر در خواهند رفت و هیچ عواقبی برای کارهایشان نخواهد بود. دادستان برای چارلی و چارلز تقاضای مجازات مرگ را می‌کند. ارن بزرگسال نبود، برای همین تقاضای چنین مجازاتی برای او ممکن نخواهد بود. با این وجود دادستانی می‌خواهد تا ارن به عنوان یک بزرگسال در دادگاه حاضر شود. این به آن معنی بود که هنوز ممکن بود که به مجازات حبس ابد بدون امکان گرفتن آزادی مشروط را محکوم شود. تری با مجازات مرگ برای هر دوی آنها موافق بود. برای ارن اما امیدوار بود که به عنوان یک بزرگسال محاکمه نشود چون نمی‌خواست به زندان بزرگسالان برود.در بازداشتگاه، با یک مشاور سلامت روان به نام لوییس ملاقات می‌کند تا وضعیت روانی او را مورد بررسی قرار داده و در دادگاه شهادت بدهد. ارن می‌گوید که چارلی، که رفتاری خشونت‌آمیز دارد، برای او پاپوش دوخته است. با چشمانی اشک‌آلود او بارها به لوییس می‌گوید که بی‌گناه است و خدا او را نجات خواهد داد. هر چند وقتی او جزییات این جنایت را می‌فهمد، متوجه می‌شود که ارن او را بازی داده است. او به روزنامه می‌گوید که دروغگو‌های بسیاری را دیده است اما ارن کافی بهترین است. او صادق و بی‌گناه به نظر می‌رسید تا حدی که من مطمئن بودم که حقیقت را می‌گوید. من هر بار که او را ترک می‌کردم گریه می‌کردم.در روز پدر، سه ماه پس از حمله، تری که روز سختی را می‌گذارند یک نامه از ارن دریافت کرد:«پدر عزیزم، می‌خواهم در ابتدا روز پدر را به تو تبریک بگویم. امیدوارم این نامه پیش از آن روز به تو برسد اما من به یک روز احتیاج ندارم که به تو بگویم که تو پدر فوق‌العاده‌ای هستی. تو کارت را عالی انجام داده‌ای و من برای حتی یک ثانیه هم شکل دیگری فکر نمی‌کنم. هیچکدام از اینها تقصیر تو نبود، اگر هم تقصیر کسی باشد، آن فرد منم. من حس می‌کنم که لایق عشق تو نیستم و تو و مامان را ناامید کرده‌ام. اما در این خانواده ما از هم حمایت می‌کنیم. و من همیشه تو، مامان و پسر‌ها را خیلی خیلی دوست داشته‌ام. هیچوقت نمی‌خواستم چنین اتفاقی رخ بدهد. من فقط تحت‌تاثیر چیز‌هایی بودم که او به من می‌گفت. او دروغ‌هایش را به خورد من می‌داد، من گیر افتادم و بسیار احساس گناه می‌کنم. من خوشحالم که تو امروز پیش منی. اگر تو نبودی نمی‌دانم چه اتفاقی برای من می‌افتاد. دوستت دارم. برای اتفاقی که افتاده ناراحتم، اما خوشحال هم هستم که از فشاری که روی من گذاشته شده بود رهایی یافته‌ام. دلم برای مامان و پسرها تنگ شده است. اما می‌دانم که آنها کجا هستند، می‌دانم که به تو افتخار می‌کنند. من هم به تو افتخار می‌کنم. مهم نیست بقیه چه می‌گویند، تو پدر فوق‌العاده‌ای بوده‌ای و مرا در بزرگ کردن من هم کار فوق‌العاده‌ای انجام داده‌ای. مهم نیست کجا بروم یا چه کسی اطرافم باشد، من هیچوقت فراموش نخواهم کرد که از کجا آمده‌ام. من رویای آن روزی را می‌بینم که در خانه‌ی‌مان در حالی که دست در دست هم هستیم راه می‌رویم. من باور دارم که این اتفاق خواهد افتاد. در هر صورت، دوستت دارم و روز پدر مبارک. ایمان داشته باش، خداوند می‌خواهد لطفش را به ما نشان بدهد. با عشق، ارن»پیش از دادگاه مشخص می‌شود که ارن باید به عنوان یک بزرگسال در دادگاه محاکمه شود چون خطری برای خودش و جامعه‌ش است. ارن و تری هر دو از شنیدن این خبر گریه کردند.در اکتبر همان سال، تری نامه‌ای به دادگاه می‌نویسد و درخواست می‌کند که مجازات مرگ برای چارلی و چارلز برداشته شود. تری بیان می‌کند که به اندازه‌ی کافی مرگ اتفاق افتاده است، و مجازات حبس ابد بدون امکان آزادی مشروط این امکان را به این دو خواهد داد تا احساس پشیمانی و شرمندگی کنند.در دیداری که تری با دادستانی دارد توضیح می‌دهد که زمانی که هنگام مرگ این دو فرا برسد، می‌خواهم در دستان خدا باشد تا دستان من.بابی به چهل سال زندان محکوم می‌شود، او پس از ۲۰ سال می‌تواند درخواست آزادی مشروط کند. ارن در ابتدا به سه حبس ابد و پنجاه سال حبس اضافه محکوم می‌شود، به این معنی که هیچوقت نخواهد توانست دنیای بیرون از زندان را ببیند. بعد از صحبت با تری، حکم او به دو حبس و ۲۵ سال حبس اضافه با امکان آزادی مشروط محکوم می‌شود. چهار روز پس از قرائت حکم بابی و ارن، نوبت به چارلی و چارلز می‌شود. پیش از قرائت حکم، تری با آنها جداگانه ملاقات می‌کند. چارلز بیان می‌کند که از کارش پشیمان است و تنها به این دلیل حاضر به انجام آن شده که می‌خواسته پولی را که چارلی به او قول داده صرف مخارج دادگاه کند. دادگاهی برای به دست آوردن سرپرستی بچه‌هایش. تری می‌پرسد: «پس تو می‌خواستی بچه‌ها رو بکشی تا بچه‌ها رو به دست بیاری، منطقش کجاست؟» چارلز سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:‌ «واقعا نمی‌دونم، نمی‌تونم به این پاسخ بدم، منم بچه‌های خودم رو دارم.» چارلی هم از اعمالش پشیمان بود. او گریه می‌کند و سعی می‌کند با تری ارتباط چشمی برقرار نکند. او به تری می‌گوید که این کار را برای عشقش به ارن انجام داده است. در دادگاه، تری بیانیه‌ی تاثیر قربانیش (Victim impact statement، یک بیانیه‌ی متنی یا زبانی که قربانی پیش از قرائت حکم در دادگاه می‌خواند) را می‌خواند:«در ابتدا من خشم و نفرت زیادی نسبت به شما داشتم. اما در طول زمان، خدا به من نشان داده است که معنای بخشش چیست. پس من می‌خواهم امروز به شما بگویم که شما را می‌بخشم، این کار را چندان برای شما نمی‌کنم بلکه برای خودم است. من نمی‌خواهم به یک پیرمرد کینه‌ای تبدیل شوم. اگر می‌خواهم درمان شوم و به زندگی ادامه بدهم، من باید بخشش را در قلبم بیابم. این سخت‌ترین کاریست که تا به حال انجام داده‌ام چرا که شما چیزهای زیادی را از من گرفته‌اید. زنم را گرفتید و ازدواجی ۱۸ ساله را از بین بردید. کسی که من هرگز نمی‌توانم ببینم یا با او صحبت کنم. شما پسران مرا از من گرفتید. متیوی ۱۳ ساله و تایلر ۸ ساله. به خاطر شما من هرگز بزرگ شدن پسرانم را نخواهم دید. اما حتی بعد از گرفتن خانواده‌ام از من متوقف نشدید. شما خانه‌ام را هم سوزاندید و تمام عکس‌های خانوادگی، هدایای کوچک و مخصوص ما، تمام کارت‌ها و چیزهایی را که برای من ارزشمند بودند، را از من گرفتید. اما بر خلاف تمام نفرت و اعمال شیطانی شما، من با خاطراتی که برای همیشه در قلبم ثبت شده است، ادامه خواهم داد و این چیزی است که شما هیچگاه نخواهید توانست از من بگیرید.»چارلی و چارلز هر دو به حبس ابد بدون امکان درخواست آزادی مشروط محکوم شدند.تری در آوریل ۲۰۰۹ یک کاهن می‌شود. او ساعات بسیاری را در کلیسا‌ها، مدارس و زندان‌ها صرف تعریف داستان زندگیش می‌کند تا مردم را تشویق کند که تصمیم‌های درستی بگیرند و دیگران را ببخشند. وضعیت جسمانی تری به شکلی نیست که بتواند از مکس، سگ خانوادگیشان مراقبت کند، برای همین یک پناهگاه جدید برای او یافته است. ماهی یکبار، تری سفری شش ساعته را تا محل نگهداری ارن می‌گذارند تا با ارن ملاقات کند. با اینکه تری قبول دارد ارن تا حدی در این جنایت درگیر بوده، او باور ندارد که ارن مغز متفکر این حمله باشد یا خواسته باشد که خانواده‌ش بمیرد. او به روزنامه می‌گوید که ارن هیچوقت فکر نمی‌کرده چارلی واقعا این کار را کند. او می‌گوید که دخترش را می‌شناسد. او یک بار وقتی من با کامیون از روی یک سنجاب رد شدم، گریه کرد. او قلب رئوفی دارد. هیچ بچه‌ای فرشته نیست اما من می‌دانم که او چه کارهایی می‌تواند انجام بدهد. من می‌دانم که او نمی‌تواند آدم بکشد. ارن نیز همچنان رد می‌کند که مغز متفکر پشت این حمله باشد. او ادعا می‌کند که پیش از حمله، می‌خواسته فرار کند اما بقیه او را مجبور کرده‌اند که در ماشین بماند. ارن اظهار داشته است که دیگر عاشق چارلی نیست. از بعد از دستگیری، ارن چارلی را ندیده است و با او صحبت نکرده است.با داشتن رفتار مناسب، ارن می‌تواند در ۵۹ سالگی با آزادی مشروط از زندان آزاد شود. ارن گفته است که اولین کاری که بعد از آزادیش می‌کند این است که برای ادای احترام، به محل دفن مادرش پنی و برادرهایش برود.چارلی در مورد ارن می‌گوید که نمی‌داند آیا ارن واقعا او را دوست داشت یا او تنها عروسک خیمه‌شب‌بازیش بود. او می‌گوید که من برایش هر کاری می‌کردم. او بسیار باهوش بود. من نمی‌دانم چرا او چنین چیزی را می‌خواست. چرا باید به این شکل انجام می‌شد. اما او آدم خوبی بود. در مورد عشقش به ارن می‌گوید که وقتی کسی را دوست دارید نمی‌توانید از آن دست بکشید. شما همیشه او را دوست خواهید داشت.از https://casefilepodcast.com/case-170-the-caffey-family/ </description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 21 Mar 2022 17:25:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۱.۲. داستان جنایی واقعی - خانواده‌ی کافی، بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4%DB%B1%DB%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-povj4k1x68nn</link>
                <description>تری کافی در کنار دخترش ارناین متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.به تری کافی پنج بار شلیک شده بود، منتهی هیچکدام از تیر‌ها به اعضای حیاتی او برخورد نکرده بود. بدترین آنها تیری بود که از گونه‌ی راستش وارد و از مجرای گوش چپش خارج شده بود. او تحت عمل جراحی قرار گرفت تا گلوله‌هایی که در بدنش بود خارج شود. صبح روز بعد او هوشیاریش را به دست آورده بود.نجات معجزه‌آسای تری این کمک را به پلیس کرد که متوجه شود در آن شب شوم چه اتفاقاتی افتاده است. ابتدا در نیمه‌های شب تری به دلیل پارس کردن‌های مکس، سگ‌شان، در جلوی خانه از خواب بر‌می‌خیزد. وقتی به ساعت نگاه می‌کند، تازه از نیمه‌شب گذشته است. با فرض اینکه سگ‌شان یک حیوان وحشی را شکار می‌کند که وارد حیاط‌شان شده، تری بی‌توجه به آن می‌خوابد. چند ساعت بعد، یک صدای بلند تری را از خواب می‌پراند. صدای برخورد دستگیره‌ی در اتاق خواب بود که به خشک‌کن، که دقیقا پشت در قرار داشت،‌ خورده بود. تری اول احتمال داد که تایلر باشد که کابوس دیده است و می‌خواهد در تخت پدر و مادرش بخوابد. اما چند ثانیه بعد صدای شلیکی بلند می‌شود. پنی فریاد می‌کشد. شبح مردی مقابل آنها ظاهر می‌شود که به دلیل نوری که از آشپزخانه خارج می‌شود، اطرافش هاله‌ای تشکیل شده. تری نمی‌تواند چهره‌ی مرد را تشخیص دهد اما اسلحه‌اش را می‌بیند که به طرف پنی نشانه رفته است. برای همین سعی می‌کند سپر انسانی پنی شود، پنج بار به او شلیک شده که آخرین تیر به صورتش می‌خورد که باعث می‌شود به فضای بین تخت و دیوار کناری پرت شود. او دمر و بی‌حرکت باقی می‌ماند. ضارب نزدیک می‌شود. تری حس می‌کند که کسی به پایش ضربه می‌زند تا ببیند او زنده است یا نه، به همین دلیل تا جایی که می‌تواند بی‌حرکت باقی می‌ماند. اما به نظر چندین نفر وارد خانه شده‌اند. آنها شروع به گشتن وسایل خانه می‌کنند و تمام پول نقد و جواهراتی را که می‌یابند بر‌می‌دارند. همچنین اثاثیه خانه را بهم می‌ریزند و وسایل روی پیانو را روی زمین پخش می‌کنند. با کوبیده شدن مشتی بر روی پیانو، متوقف می‌شوند. مزه‌ی دهن تری که حالا ترکیبی از خون و باروت است باعث می‌شود که به هوش بیاید. او نمی‌تواند سمت راست بدنش را حس کند اما می‌داند که باید بلند شود. با تمام قوایی که برایش باقی مانده به کمک دست چپش خودش را تا بالای تخت می‌رساند. پنی غرق در خون است. جیغ، صدای شلیک از طبقه‌ی بالا و سپس سکوتی مرگبار بر فضا حاکم می‌شود. تری دوباره از هوش می‌رود. چیزی که برای بار دوم تری را به هوش می‌آورد، بوی دود است. خون چشمانش را پر می‌کند که باعث می‌شود به خوبی نتواند اطراف را ببیند. او سعی می‌کند تا به سمت پله‌های منتهی به طبقه‌ی بالا، جایی که بچه‌هایش بودند،‌ برسد اما شلعه‌هایی که از هر طرف زبانه می‌کشیدند این امر را غیرممکن می‌سازد. تری از پنجره‌ی دستشویی واقع در اتاق خواب از خانه خارج می‌شود. سپس از ارتفاع ۱.۵ متری به پایین می‌پرد و پشت مخزن پروپین پناه می‌گیرد. او می‌داند که باید به کمک فرزندانش برود، حتی تا جلوی خانه هم می‌رود اما شعله‌های آتش تمام خانه را در بر‌گرفته‌اند. تری به سمت جنگل‌های انبوه پشت خانه‌ش چهار دست و پا می‌رود با این امید که صدای انفجار یا نور آتشسوزی توجه کسی را جلب کرده باشد و کمک در راه باشد. هیچکس نمی‌آید. خانه‌ی آنها آنقدر دورافتاده بود که نزدیک‌ترین همسایه‌شان صدای انفجار را با طوفانی در دوردست اشتباه گرفته است. تری ترسی از مرگ نداشت، در عوض این اتفاق باعث می‌شد که در بهشت دوباره خانواده‌ش را ببیند. اما او یک ماموریت دیگر داشت. او می‌دانست که چه کسی این حمله را انجام داده است، پس باید این را به کسی می‌گفت. تری به سمت خانه‌ی تامی که ۳۵۰ متر آن طرف‌تر بود می‌رود. او بیشتر از چند متر نمی‌تواند راه برود برای همین کل مسیر را چهار دست و پا می‌رود که باعث می‌شود تا ردی از خون پشتش باقی بماند. هر چند دقیقه باید استراحت کند،‌ سرش را روی سنگ‌ها می‌گذارد تا قوای ادامه دادن این مسیر را به دست آورد. او به تدریج به ایوان خانه‌ی تامی می‌رسد.کارآگاه آلموند سوار آمبولانس تری می‌شود تا پیش از بی‌هوش شدن یا احتمالا مردن او، چیزهایی بپرسد. با سختی بسیار تری یک لحظه‌ی مهم و حیاتی در طول حمله را به خاطر می‌آورد.«چارلی، چرا این کار رو می‌کنی؟ نه… چارلی… نه»او صدای پسرش چارلی را به خاطر داشت که وقتی در کنار تخت بی‌حرکت افتاده بود از طبقه‌ی بالا شنیده بود.ایده‌ی اولیه‌ی پلیس این بود که چارلی ویلکسنون خانواده‌ی کافی را به قتل رسانده بود تا انتقامش از بهم زدن رابطه‌ی ارن با او را بگیرد. کلانتر ارشد کرت فیشر می‌دانست که چارلی اکنون باید کجا باشد. آلبار شهر کوچکی بود که همه یکدیگر را می‌شناختند، کلانتر هم صبح ماشین چارلی را دیده بود که در مقابل تریلر دوستش چارلز وید پارک شده بود. او به همراه همکارش اد امیک به جای آن تریلر بر‌می‌گردد و در می‌زند. برادر چارلز وید پاسخ می‌دهد. او مطمئن نبود که چارلی ویلکنسون شب را در تریلرش خوابیده باشد اما اجازه می‌دهد تا افسرهای پلیس وارد شوند. تریلر، بهم ریخته‌ بود. کلانتر فیشر، چارلز وید و دوست دخترش بابی جانسون را می‌بیند که در یکی از اتاق‌های تریلر خوابیده بودند. او در انتهای تریلر به اتاقی می‌رسد که از در آن یک پتو آویزان است. پتو را کنار می‌زد و نور چراغ قوه‌ش را به داخل اتاق می‌اندازد. او چارلی ویلکنسون را می‌بیند که روی تختش دراز کشیده است. بالا تنه‌ش لخت است و یک جین آبی به پا داشت. یک اسلحه‌ی کمری نیمه اتوماتیک روی زمین در کنار او است. کلانتر فیشر به چارلی دست‌بند می‌زد تا او را برای بازجویی ببرند. چارلی حضورش در اطراف ملک کافی را تکذیب می‌کند. همچنین اضافه می‌کند که مست کرده و در تریلر از حال رفته است. کلانتر امیک به تریلر بازمی‌گردد تا برای چارلی لباس بردارد. وقتی او چکمه‌های گاوچرانی چارلی را برمی‌دارد روی آنها قطره‌های خون می‌بیند. در حالی که چارلی بازداشت بود، کلانتر فیشر حکم بازرسی می‌گیرد و برای جست‌وجوی بیشتر به تریلر باز‌می‌گردد. با جست‌و‌جو‌های بیشتر یک کیف پول زنانه پیدا می‌کند که درونش گواهینامه‌ی رانندگی ارن کافی وجود دارد. سپس به اتاق خوابی که چارلی ویلکنسون در آن خوابیده بود می‌رود و به دنبال شواهد بیشتری می‌گردد که او را به این حمله مرتبط کند. او هنگامی که یک پیراهن آسین بلند را از روی زمین بر‌می‌دارد یک کاندوم استفاده شده از آن به زمین افتاد. فیشر پتویی را که روی زمین نزدیک کمد بود بر‌می‌دارد و در پس آن موجی از موهای طلایی را می‌بیند. با فرض اینکه کلاه گیس باشد آن را به کناری می‌زند. اما از اینکه آن کلاه گیس در حقیقت به کسی متصل است و اصلا کلاه‌گیس نیست شگفت‌زده می‌شد. ارن کافی است.فیشر ارن را به اتاق دیگری می‌برد. ارن که گیج و منگ است همچنان لباس خواب دیشب را در تن دارد.  فیشر از او می‌پرسد که چگونه سر و کله‌ش در تریلر پیدا شده است. ارن به اطرافش نگاه می‌کند و می‌پرسید:‌ «من کجام؟» سپس توضیح می‌دهد که دزدیده شده و مواد به خوردش داده‌اند. آخرین چیزی که به خاطر دارد این است که دو مرد در نیمه‌های شب وارد اتاقش شده‌اند. او بوی دود را شنیده برای همین می‌دانسته که خانه آتش گرفته است. آن دو مرد شمشیرهایشان را به طرز تهدید‌آمیزی تکان داده و به ارن دستور می‌دهند که از تختش خارج شده و دمر روی زمین دراز بکشد. این آخرین چیزی است که ارن به خاطر دارد تا اینکه کلانتر فیشر او را از خواب بیدار کرد. مردمک‌های چشم ارن گشادند و مشخص است که شوکه شده. در نتیجه فیشر او را به بیمارستان می‌فرستد تا معاینه شود. ارن جزئیات بیشتری را از شب گذشته به خاطر می‌آورد. او سعی کرده که بعد از آتش‌سوزی با چارلی تماس بگیرد اما نتوانسته بود.او همچنین به خاطر می‌آورد که در تریلر چیزی نوشیده و پس از آن از حال رفته باشد. وحشت‌زده زیر لب می‌گوید که آنها برای گرفتن من خواهند آمد.در همین حال، خواهر تری، مری برای دیدن او به ICU می‌رود تا خبر شگفت‌انگیز زنده بودن ارن با حداقل آسیب را به او بدهد. تری بسیار خوشحال می‌شود.در بازجویی، چارلی ویلکنسون چندان دوام نمی‌آورد. او نقشش را در آتش‌سوزی و قتل پنی، متیو و تایلر و تلاش را برای قتل تری می‌پذیرد . همان طور که انتظار می‌رفت او در این کار تنها نبوده است. او چارلز وید و بابی جانسون را به عنوان همدستانش معرفی می‌کند. هر چند چارلی بخشی از فرضیات پلیس در مورد حمله را تصحیح می‌کند، او ارن کافی را ندزدیده بلکه او یکی از همدستان است.از https://casefilepodcast.com/case-170-the-caffey-family/ </description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 20:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴.۱.۱. داستان جنایی واقعی - خانواده‌ی کافی، بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@hosseinpoursoroush/%DB%B4%DB%B1%DB%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-xdf2zdjkpfha</link>
                <description>این متن حاوی مطالب خشونت‌آمیزی است که ممکن است برای همه مناسب نباشد.تری کافی وقتی به پسرش تایلر که بر روی تاب جلوی خانه‌ش در حال بازی کردن بود، نگاه می‌کرد، می‌دانست که تصمیم درستی برای خرید این خانه گرفته است. خانه‌ای دو طبقه که در ۶۰ کیلومتری دالاس در شهر کوچک آلبار واقع شده بود. تری برای اولین بار از تامی گستون شنیده بود که این خانه برای فروش گذاشته شده است. او بی‌درنگ خانه را خرید و خانواده‌ی پنج نفره‌ی آنها به سرعت با فضای جدید خو گرفتند. این جابه‌جایی آنها را به کلیسای خانوادگی‌شان، کلیسای باپتیست معجزه‌ی ایمان، نیز نزدیک‌تر کرده بود. تری و همسرش پنی در طبقه‌ی پایین خانه می‌خوابیدند در حالی که فرزندان آنها، ارن، متیو و تایلر در طبقه‌ی بالا بودند که باعث می‌شد تمام اعضای خانواده فضا و حریم خصوصی داشته باشند. بچه‌ها مدرسه نمی‌رفتند و پنی در خانه مسئول آموزش آنها شده بود.تری ساعات طولانی را به کارش که رساندن وسایل پزشکی به مردم در خانه‌هایشان بود اختصاص می‌داد. اکثر اوقات هنگامی که به خانه باز‌می‌گشت دخترش ارن با بغل کردن او به استقبالش می‌رفت و در مورد روزش از او می‌پرسید. همسرش نیز هر شب مقابل در می‌ایستاد و با بوسه‌ای از او استقبال می‌کرد. زندگی تری رویایی بود.تری و و پنی در ۱۹۸۹ در کلیسا با هم آشنا شده بودند. یک هفته بعد برای اولین بار بیرون قرار گذاشتند و هشت ماه بعد با هم ازدواج کردند. آنها چیزی بیشتر از بنا کردن یک خانواده نمی‌خواستند. این خواسته آنها هنگامی برآورده شد که در جولای ۱۹۹۱ اولین دخترشان ارن به دنیا آمد. در ژوئن ۱۹۹۴ با به دنیا آمدن پسرشان متیو این خانواده بزرگ‌تر از پیش شد. پنج سال بعد در آپریل ۱۹۹۹ پسر دیگری به دنیا آمد که نامش را تایلر گذاشتند. پیش از تولد فرزندانش، تری در کلیسا بیشتر زمانش را صرف جوانان و نوجوانان می‌کرد، اما احساس می‌کرد که باید کارهای مهم‌تری انجام دهد. برای همین او شروع به مطالعه کرد تا کاهن (minister) شود، با این هدف که پس از رهبر کلیسا (pastor) یا evangelist شدن بتواند کلام خدا را به گوش همه برساند.بر خلاف تری، همسرش پنی زمان بیشتری را در گروه موسیقی کلیسا (gospel band) به نواختن پیانو می‌گذراند. علاوه بر این، او در کلیساهای دیگر نیز پیانو می‌نواخت و با دوست خانوادگی‌شان تامی گستون نیز آلبوم ضبط می‌کرد. همچنین وقت آزادش را با رساندن غذا به افراد پیر یا مریض پر می‌کرد.فرزندان خانواده‌ی کافی بسیار با یکدیگر فرق می‌کردند. کوچک‌ترین فرزند خانواده، تایلر، خجالتی و ماجراجو بود. او چیزی بیشتر از پریدن در حوضچه‌ی حیاطشان را دوست نداشت. متیو اما پسر درشت‌اندام و مهربانی بود که علاقه‌ی زیادی به نواختن گیتار و هارمونیکا داشت. ارن نیز، بزرگترین فرزند خانواده بود که موهای طلایی و چشمان درخشان مادرش را به ارث برده بود. او حضورش را در کلیسا با صدای بلند اما رسایش به گوش همه می‌رساند. رهبر کلیسا به شوخی گفته بود که اگر پنج نفر با صدای ارن می‌داشت می‌توانست هر یکشنبه تمام کلیسا را پر کند. هر جایی که او می‌رفت، پسر‌هایی نیز به دنبالش می‌رفتند، تا حدی که آنها تنها برای دیدن او در کلیسا حاضر می‌شدند. پدرش به او گفته بود که صدایش آنقدر زیباست که دوست دارد ارن در مراسم ختمش آواز بخواند. این خانواده سال ۲۰۰۷ را با اشتیاق فراوان برای آینده به پایان برد.در ابتدای سال جدید، چیزی نمانده بود که مطالعات تری برای رسیدن به آرزویش یعنی کاهن شدن به پایان برسد. فرزندان او به خوبی درس‌هایشان را می‌خوانند. ارن ۱۶ ساله در یک کمپ جوانان شرکت کرده بود که به عنوان عضو با بیشترین شانس موفقیت و همچنین دوست داشتنی‌ترین فرد کمپ معرفی شد.در این هنگام چارلی ویلکنسون ۱۸ ساله وارد داستان شد. او در یک فست‌فود مشغول به کار بود تا کمی مستقل شود. هنگامی که برای اولین بار ارن را به عنوان خدمتکار این فست‌فود دید در لحظه عاشقش شد. توجه ارن نیز به چارلی معطوف شد و آرام آرام دوستی بین این دو شکل گرفت. پس از مدتی چارلی جرات این را پیدا کرد که در اوقات استراحت ارن سری به او بزند. چند هفته بعد، تمام شجاعتش را جمع کرد و از ارن خواست که با او بیرون برود. ارن، که دوستانش او را دختری ساده‌لوح و بی‌تجربه می‌دانستند، با خوشحالی شماره‌ش را به چارلی داد. این سرآغازی بر قرار‌هایی عاشقانه‌ شد. با اینکه ارن تجربه‌های مشابهی در گذشته داشت، اما این جدی‌ترین آنها محسوب می‌شد. داستان عاشقانه‌ی آنها با تماس‌های تلفنی طولانی ادامه پیدا کرد. سپس چارلی بعد از مدرسه به خانه‌ی کافی‌ها می‌رفت. حضور دائمی او در خانه تری را خشمگین می‌کرد چرا که به نظرش او آدم بی‌ادب و پررویی بود. هر چند پنی سعی می‌کرد به تری اطمینان ببخشد که چارلی پسر خوبی است که احتمالا به آنها آسیبی نخواهد رساند. با این وجود موافق بود که باید حواسشان به این زوج جوان باشد.در همین روزها بود که ارن از خانواده‌ش خواست تا او را در یک دبیرستان ثبت‌نام کنند تا هم بتواند با هم‌سن و سال‌های خودش وقت بگذارند و هم دوست‌هایی پیدا کند. پنی و تری موافقت کردند با این امید که این جا‌به‌جایی او را از چارلی دور خواهد کرد، بخصوص الان که به نظر می‌رسد چارلی تمام وقت خالیش را با ارن می‌گذراند. او در دبیرستان rains ثبت‌نام کرد. چیزی که تری و پنی دیر متوجه‌ش شدند این بود که چارلی هم در همان دبیرستان درس می‌خواند. چارلی و ارن از دیگر دانش‌آموزان فاصله گرفتند و به یک زوج جدا‌نشدنی در مدرسه تبدیل شدند. حتی گاهی اوقات در زمان استراحت موقع ناهار به وانت (pickup truck) قدیمی چارلی می‌رفتند.همچنین چارلی به کلیسای خانوادگی کافی‌ها پیوست. این زوج همیشه در هنگام سرویس‌های کلیسا دست یکدیگر را می‌گرفتند. در کلیسا به پدر و مادر ارن گفته بودند که ارن در رابطه‌ی خوبی نیست. تری هم نگران بود. دوستان چارلی نیز متوجه شده بودند که چقدر رابطه‌‌ش با ارن، او را عوض کرده بود. او بی‌وقفه در مورد عشقش به ارن لاف می‌زد. ارن نمی‌توانست درک کند که چرا والدینش با این رابطه موافق نبودند، چارلی کمی بی‌پروا و عصبی بود اما اکثر اوقات خوب رفتار می‌کرد. حتی در مدرسه هم، غیر از یک بار که در کلاس از او خواسته بودند کلاه گاو چرانیش را بردارد، او مشکل دیگری در مدرسه ایجاد نکرده بود.یک روز چارلی و ارن برای ناهار به بیرون رفتند. در مسیر بازگشت، چارلی در جایی از مسیر ماشینش را نگه داشت و از ارن خواست که از ماشین پیاده شود. در یک جاده‌ی بیابانی، چارلی بر روی یک زانو نشست و یک حلقه‌ی گران قیمت را که زمانی حلقه‌ی نامزدی مادربزرگش بود، به نشانه‌ی دوستی به ارن داد و قول داد که همیشه برای ارن خواهد ماند. چارلی با اینکه به صورت رسمی از ارن خواستگاری نکرده بود، با این کار نشان داد که می‌خواهد در وقت مناسب از وی خواستگاری کند. ارن هم حلقه را پذیرفت. او همان شب در کلیسا، با افتخار، حلقه را به دوستانش نشان می‌داد. تری که متوجه این موضوع شده بود بسیار از این حرکت چارلی عصبانی شد و تصمیم گرفت به صورت جدی با چارلی صحبت کند. چارلی نیز پذیرفت که همان شب به خانه‌ی آنها برود.آن شب، تری می‌خواست قوانینی را وضع کند. تری، پنی، ارن و چارلی دور میز ناهارخوری نشستند: چارلی دیگر اجازه نداشت هر شب به دیدن ارن برود، در عوض آن می‌توانست یک بار در هفته او را ببیند که در آن صورت هم باید پیش از ۹ شب خانه را ترک می‌گفت. با توجه به اینکه این دو هر روز در مدرسه یکدیگر را می‌دیدند، از نظر والدین ارن، این درخواستی منطقی و عادلانه بود. چارلی و ارن با اینکه از این قانون خوشحال نبودند، آن را پذیرفتند. برای مدت کوتاهی همه چیز در خانه‌ی کافی‌ها به وضع طبیعی خود بازگشته بود. چارلی به دیدن ارن در کلیسا ادامه داد و حتی یک شب این دو با هم بخشی از آواز مخصوص کلیسا را خواندند.تری و پنی اما، متوجه تغییرات اساسی در ارن شدند. به نظر می‌رسید که علاقه‌ای به ارتباط با دیگران نداشت، پرخاشگر شده بود و توجهی به ظاهرش نمی‌کرد. او بدون آرایش یا درست کردن موهایش از خانه خارج می‌شد که موضوعی بسیار غیرعادی برای ارن بود. همچنین وقتی چارلی در خانه‌ی کافی‌ها بود، تنش نیز همواره وجود داشت.خانواده‌ی کافی کامپیوتر شخصی نداشت برای همین هروقت نیاز بود که به اینترنت دسترسی داشته باشند، متکی به کامپیوتر‌های عمومی یا دوستانشان بودند. یک روز پنی در کتابخانه صفحه‌ی مای‌اسپیس (mySpace) چارلی را جست‌و‌جو کرد. چیزی که دید، او را وحشت‌زده کرد.پنی در حالی که اشک می‌ریخت با تری تماس گرفت. تری آنچه را انجام می‌داد رها کرد تا به همسرش در کتابخانه بپیوندد. چیزی که پنی را نگران کرده بود،  نظری بر روی یکی از پست‌های چارلی بود که نوشته بود چارلی «دوست‌دختر فاحشه‌اش» را برای آخر هفته به خانه بیاورد تا مست شوند و سکس داشته باشند. همان شب تری و پنی موضوع صفحه‌ی مای‌اسپیس را پیش کشیدند. در حالی که ارن سرش را خم کرده و به زمین خیره شده بود، تری به او گفت که اجازه ندارد دوباره چارلی را ببیند. همچنین ادامه داد که وقتی ۱۸ سالش شد آزاد است که تصمیمات خودش را بگیرد، اما در این حین پدرش حواسش خواهد بود تا کارهایی را که به نظر او درست است انجام دهد. ارن در حالی که گریه می‌کرد گفت که مدت زیادی بوده که می‌خواسته‌ رابطه‌اش را با چارلی تمام کند، اما نمی‌دانسته که چگونه می‌تواند این کار را انجام دهد. دیرتر همان شب، پس از پایان مراسم کلیسا، ارن رابطه‌ش را با چارلی به اتمام رساند. به توصیه‌ی پدرش او این کار را در یک مکان عمومی انجام داد تا اگر چارلی کنترلش را از دست داد نتواند به ارن آسیبی وارد کند. چارلی وقتی متوجه موضوع شد، با عصبانیت در ماشین را بهم کوبید و در حالی که صدای جیغ لاستیک‌هایش بلند شده بود کلیسا را ترک کرد.دو روز بعد از این اتفاق، تری خسته و کوفته، پس از ۱۴ ساعت کار، از مسیر شنی در حال بازگشت به خانه بود. در هنگام شام، تری به دلیل خستگی زیاد کمی غذا روی میز ریخت که باعث خنده‌ی متیو و تایلر شد. او پس از تمیز کردن این خرابکاری، پسر‌هایش را قلقلک داد که به یک کشتی بدل شد. ارن، که پس از تمام کردن رابطه خوشحال‌تر به نظر می‌رسید، نیز به آنها اضافه شد تا کشتی به یک جنگ بالشی تبدیل شود. پس از آن تری تمام فرزندانش را بوسید و به اتاق خواب رفت تا بخوابد.در حدود پنج صبح، همسایه‌ی تری، تامی سروصدایی شنید. صدای خفه و آهسته‌ای بود که به تدریج پیوسته و بلند شده بود. این سروصدا باعث شد تامی از خواب بیدار شود تا منشا صدا را پیدا کند. تامی در جلویی خانه را باز کرد. افتاده بر روی ایوان جلوی خانه‌ش، تری کافی بود که در تمام این مدت با ساعدش به در می‌کوبیده. با اینکه هوا به شدت سرد بود، تری تنها یک تیشرت، یک پیژامه و یک لنگه جوراب خیس به تن داشت. بدنش آنچنان به خاک و خون کشیده شده بود که نمی‌شد تشخیص داد خونریزی از کجاست. او به تامی گفت که به خانواده‌ی او شلیک شده است و خانه‌ش به آتش کشیده شده. او تنها کسی است که از این مهلکه جان سالم به در برده.تامی و هلن، تری را به داخل خانه آوردند و سپس با پلیس تماس گرفتند. گرمای خانه باعث شده بود تا بی‌حسی بدن تری برطرف شود و درد تمام بدنش را فرا بگیرد. هنگامی که می‌خواستند تری را با آمبولانس به بیمارستان انتقال دهند، او کارآگاه ریچارد آلموند را دید که از اداره‌ی پلیس آمده بود. با آخرین جانی که برایش باقی مانده بود، تری به کارآگاه گفت که فکر نمی‌کند جان سالم به در ببرد.پس از مهار آتش، آتشنشان‌ها آنچه را که فکر می‌کردند باقی‌مانده‌ی بدن پنی، تایلر، متیو و ارن باشد یافتند. استخوان‌های آنها برای آزمایش فرستاده شد.در مراسم یکشنبه‌ی کلیسای معجزه‌ی ایمان، در حالی که اعضای کلیسا برای این خانواده اشک می‌ریختند، رهبر کلیسا، تاد مکیهی، در مورد این حادثه صحبت کرد: «اگر من جای تری می‌بودم، فکر می‌کنم که هیچوقت قادر نبودم از خانه خارج شوم. اما خدا دلیلی برای زندگی تری دارد. خدا به او توان خروج از خانه را داده است.» با این وجود پرسشی در مورد آن شب وجود داشت، به راستی چه اتفاقی افتاده بود؟از: https://casefilepodcast.com/case-170-the-caffey-family/ </description>
                <category>سروش حسین‌پور</category>
                <author>سروش حسین‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 21:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>