<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@houshangfanaeian</link>
        <description>به سه چیز دیدار دست دهد و رستگاری پدیدار شود پاکی دل و دیده و پاکی گوش از آنچه شنیده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 02:46:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46849/avatar/YSgktl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</title>
            <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودت را بساز فریاد نزن</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D9%86-l7jwudtazgp7</link>
                <description>روزی وارد زندان شدم چرا ؟چون به دیگری اعتماد کردم و به خودم نه دیگری زد و رفت من هم فریاد شدم چرا ؟اعتماد را پاره پاره کرداما آهسته دیدم در کنار من کسانی هستند که من باید دست آنها را بگیرمو گرفتم تنها با دادن امید در حالی که خودم از دشت درد سه بار بستری شدماما من به دانشگاهی وارد شده بودم دانشگاه جامعه ای بازاری در بیست سال یاد گرفتم تنها را یاد دادن است که قبل از اعتماد باید او را درک کنی و بفهمیاگر کسی را درک نمی کنی پس نمی توانی اعتماد کنیپس برایش فریاد نزن خودت را بساز تکه تکه خودت را با ملات اندیشه بساز</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا را صدا کردی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-uvcwkagzga39</link>
                <description>وقتی خدا را صدا می کنی و مورد خطاب قرار می دهی در حقیقت اوست که تو را صدا کرده است در زمانی که می گویی که دوستت بدارد اوست که می خواهد تو ذکرش کنی و دوستش بداریوقتی می گویی که تنهایت نگذارت او می خواهد که همیشه با او باشی اما چگونه ؟در زمانی که می نویسی و از عشق و محبت خدا سخن می گویی عطر و بویی از بهشت برین را منتشر می کنی دعوت می کنی که همگان لجظه ای به فکر فرو روند که آیا خدا را در فکر و ذهن دارند ؟ آیا عشق خدا را دارند ؟اما زمانی که پیرمردی یا پیر زنی یا حتی کودکی را مورد نوازش و محبت قرار می دهی تو نماینده خدا هستی که محبت می کنی و زمانی که منِ نوعی برایت می نویسم نماینده و خلیفه خدا هستم که از جانب او می گویم که ای بنده مهربان و ذاکر و ساجد ، خدا هم دوستت دارد چرا که اجازه داده چنین کلماتی بر زبانت جاری شود در زمانی که یتیمی را لباسی می دهی بر تن خدا لباسی داده ای و زمانی که لبخندی بر لبانی جاری می کنی بر لبان خدا سرور را جاری کرده ای </description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژن</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%DA%98%D9%86-k520hv9fqtbq</link>
                <description>ژن زنجیر ابدیبند نافی از هزاران سال پیشاولین گریه مناولین نفسآغاز اولین درد مناولین شیر تلخ بودتلخی سختی بر تن مادرتلخی سیاهی دست پدرآسمان بهاری بودجیب پدر زمستانیآسمان بارانی بودمثل اشک برادرکه سی لی از چشم پدر دیدهژن من روستایی بودهمراه فقر زاده شدژنی که عصبانی بودفریاد می زد از دست روزگاراز تلاش از روز کودکیبرای لقمه ای ناننژاد من چوپانهمیشه ترسان از گرگحالا هم در محاصره گرگمی ترسم از پاره شدنبا آنکه هر روز پار پاره می شوماز خنجر بازاری بر تنماز تیغ بران گرانیهر روز مثل بره قصابی شده امبه قول گنجشکی بر لبه دیوارمنتظر تیر وکمانم هر روزاما هنوز شوق پرواز دارد ژن منحال من پدری شده ام نگران کودکمآیا او هم باید نگران باشد هر روزناف مرا با تیغ هراس بریده اند انگاربدنیا آمدم اما کسی ندید مراریشه ام خسته از خاک سختساقه تنم لاغر از نداری درک جامعهمیوه ای که گاه ترش است کلامشگاه تلخ می گویدتنها امیدمخورشید استاز روز اول همراهم بود و هست و خواهد بودهوشنگ فنائیانبارز روشن</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:31:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیر من تویی ؟ یا تدبیر من</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-xdk1hromkysd</link>
                <description>بمان چشمها به دورت طواف می کنندمی خواهم چشمها عشق را مشاهده کنندو در آن ساکن شوند از سیر و طواف عشق تا وصل فاصله هستمیان بند بند اعصاب اعتصاب کرده اندنورون های  ذهن معشوق با عشق پیوند یافته اندبیا که آسمان با هر ستاره با نورش راهی نمایان می کندما همگی باران می شویم تا تو خیس نشویما ابر می شویم تا تو در سایه مه آرام با معشوق بیارامیما تنها در رویایت   روایت نکنیم  ما خودِ عشق هستیم ما را زیر تیر چراغ برق ببین دستت را در دست عاشق دیده ایم رهایش نکن ما عطری از جنس یاس هستیم که در ملکوت جاری و ساری ستتو اراده عشق کرده ای حال در فال تو عاشقی آمده ما نخ های قالی زمانه را به سود تو تا و  پود عشق می بافیمتپش فلب عاشق ملائک را  از بی خود کرده استتو هم رحمی کن و یک نگاه به چشمان منتظر داشته باشهر چند چشمان منتظر  او با یک نگاه سیر نمی شودبیا بمان و بگو که عاشقی هر چند عاشق و معشوق گاه  یکیست هر چند نازت ، ناز استلیک در این شهر ، ناز هر کسی بند بند وجود را نمی لرزاندساز مطرب عشق در شور کوک شدهبیا و بمان تا بخواند عاشق و پرنده ها مست شوند</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک گردانی بدون نخ</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%AE-rhxakmgpismk</link>
                <description>عروسک گردان قلم به دست گین دادگین داشت می نوشت آنچه عروسک گردان دیکته می کردگین فکر می کرد اوستاوست که می نویسداما نه این عروسک گردان بودکه چه شود؟عروسک گردان نگر بیکار بود ؟نه اوو رسانه بوداو دنیایی مجازی بود او قلم بدست همه دادتا تصور کنند که می نویسندعروسک گردان می خندیداو یک ایکس بزرگ ساخت یک ویرگول را رنگ سیاه زد همه ما عروسکیم می نویسیم و نمی دانیم چه می نویسیم و چرا می نویسیم و چگونه می نویسیم و برای که می نویسیمعروسک گردان شبیه ایلان است یک ماسک گذاشته تا نشناسی او را ما شادمان هر روز می نویسیم اما برای نوشتن رایگان نیست با آنکه دستان ما بسته به نخ اوست او را را برده خود ساخته گذاشته تا بنویسیم اما هرگز نرسیم به تقدیر خودتا ما تدبیر نکنیم عروسک را چه به تدبیر کردن چه به اندیشیدن عروسک هایی قصد پرواز داشتند ویرگول نقطه گذاشت سر راهشان تو و من می نویسیم چه می نویسیم چه فرقی می کند تنها می خواهیم قلم و قدم عروسک گردان باشیم عروسکی کنار من تشنه است دیگری گرسنه من تنها می نویسم تا همسایه ام بمیرد من نخی را پاره نمی کنم چون نخی نیست که دیده شود در ذهن ما کاشته این نخ را عروسک گردان مثل یک تریاکی هر روز خماریم یا نئشه در و دیوار را خراب می کنیم تا عروسک گردان ما را بازی بدهد اما هر روز عروسک هایی شکسته می شوندهر روز عروسک هایی خسته می شوند هیچکدام نمی دانند از کجا آمده اند تازگی ها عروسک گردان چشمانی برای عروسک ها ساخته تا در بیکاری  خستگی به صفحه ای یشه ای خیره شوندو با دستشان روی صفحه ای شیشه ای بنویسندعروسک ها یاد گرفتند که اعتراض نکنند ما همگی برده رسانه ایم صفحه ها می نویسیم و کلیک می کنیم تا لایک عروسک گردان نصیب ما شود اما دیدم دیروز عروسکی که نخ ذهنی را پاره کرد و آدم شد</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 10:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-gfosdszqvxgh</link>
                <description>من غواصمدر لجن زاری سیاه و متعفننا امید بودمسالها غوطه وراما روزی در سطح برکه سیاهنیلوفری دیدم زیباشکفته و در حال ترنم آواز می خواند گفتم مگر میشودگفت چرا نشود گفتم در این تعفن در این کثافتتو از کجایی ؟و چرا اینجایی ؟نیلوفر گفت در لجن بودن تا لجن بودن تفاوت است در سیاهی بودن تا سیاه بودن تفاوت است در تعفن بودن تا متعفن بودن تفاوت است نیلوفر شاد بوداز شادی او پرسیدم گفت : من نورممن امیدم من حیاتم خودم خواستم آیا تو هم می خواهی می خواهی نور باشی می خواهی امید باشی در سیاهی بودن با سیاه بودن در لجن بودن تا لجن بودندر تعفن بودن تا متعفن بودن انتخاب من و توست در همین لجنزار زندگی جریان داردباریکه ای آب یواش و آهستهباریکه ای نور از خورشیدقدری هوایی صاف از آسمان زلال دیدن دست من و توست در لجنزار هم نور بساز با لجنزار نسازدر سیاهی ماندن شاید یک اجبار باشداما سیاه شدن یک انتخاب است در تعفن بودن شاید مدتی راه فرار نباشدآیا قرار است همه متعفن شدن را تنها راه بدانیم ؟من نیلوفرم جون خواستم در همین برکه سیاه اگر هزاران نیلوفر باشد دیگر برکه سیاه نخواهد بودعطر وجود من و تو طعم و بوی برکه را می سازد شاید بگویی با یک گل بهار نمی شوداما من با یک گل برایت سئوال و راهی نشان دادم و ساختم جهان ما بیشتر سیاه شده چون سیاهی ها بیشتر انتخاب شده شاید بگویی نمی خواهی سیاه باشی اما سیاه شدن و سیاه بودن ساده تر است لجنزار سیاه تحمیل یک انتخاب نیست بیشتر ما انتخاب دیگران را انتخاب می کنیم بیا متفاوت باش سخت است ولی مسئله خواستن است بیا امید بده خوب بودن سخت است و امید دادن سخت تر همه شاهد سیاهی و بدی و تعفن هستنتو می گویی راهی به نور هست به گرما به جاذبه عشقباورش سخت است تنها راه این است که خودت عاشق باشیخودت گرم باشی خودت مغناطیس امید باشی بارز روشن هوشنگ فنائیان</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 11:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظرم بخوانی مرا</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-sjomipy5fhvw</link>
                <description>سیزدهمین روز از ماه دوم بهار بودامدمنمی دانم کسی منتظرم بود یا نه ؟الان شصت و دو بهار گذشته هنوز نمی دانم کسی منتظرم هست یا نه می دانم یکی هست که همیشه کنارم هستاما این منم که توان درک او را ندارممی گویند که نامش خداست گاهی محبوب است گاهی معشوق است گاه حبیب و گاه محبوباز این کلمات سنگین درکی ندارمفقط می دانم نبرویی برتر هست بارها ردشش را دیدم بارها صدایش را شنیدمبارها دستم را گرفت هر چند من بارها دستش را رها کردم بارها کفت و من بارها نشنیدمیا نخواستم بشنومگاهی برایش گریه می کنم درآغوشم می گیردلحظه ای بعد رهایش می کنم انگار نیست یا نمی خواهمبودنش سخت استباید آدم باشی آدم بودن سخت است باید مهربان باشی مهربانی بی معامله و بی معادله سخت استتازه انتظار هم زیاد داردمی گوید دوستش داشته باشممی گوید هر روز ذکرش کنم سخت نیست ؟؟؟من هر روز با خودم نیستمالان مدتی است رنگ سفید امده موها و ریش ها سفید شده بوی رفتن را می دهدالان دردها آمده از زیر پا تا وجبی بالای سر بوی رفتن می دهد کسی هست که منتظر بودم باشد ؟گنشجکی نامه نویس هم طردم کردرهایم کرد تنها نامه می نویسد و مرا آدم هم نمی خواندبرای که بنویسم ؟می گوید نامه بنویس اما فقط بدان که شاید نخوانمشکنار دریا رفتم آبی آسمان قهر کرده بود و کبود شدکنار کوه رفتم و سنگ ها هیچ نمی گفتند نمی دانم شاعران چکونه از عظمت و استواریش می گویندخودش خیلی ساکت استدر جنگل هر گشتم درختی نبود که بخواند مرا با پرنده خیلی مهربان بودند با هر حیوانی بغیر از منصفحه مونیتور را نکاه کردماصلا منتظرم نبود هیچ نمی گفت پس این نویسندگان چه می کنند استادی می گفت فقط بنویسخودش می آیدهی نوشتم کسی نیامد مثل کودکی منتظر مادرمدنبال دست پدرماما آنها هم رفتندو بغل خونم پایین آ»دهخیلی پایینهمیشه ببا آنکه منتظرم نبودنداما از بغل دریغم نمی کردندپدر گفت معتادی پسرروزی نیستم کفتم می آیم و می گویم بلند شورفتم گفتم بلند شواما نشدمی گویند پرواز کرده و سرش در آسمان شلوغ استاینجا هم بود سرش شلوغ بود روزی روزگاری حدا دید خیلی تنهایمد و فرشته ناز فرستاداما من نمی دانستم نمی دانستم که قدر بدانمتنها برایشان لباس می دوختمو جایی برای خواب فرشته ها هستند اما دور شدند دخترانی که عشق پدربودند و هستند و خواهند بوداما آیا آنها هم روزی منتظرم خواهند بود ؟تو چی ؟تو که می خوانی نوشته مرا ؟فردا منتظرم می مانی ؟به سنگها بگو قدری مهربان باشندبه سبزه های کنار درخت بگو با من هم سبز باشند خسته امدر خستگی البته تنها نیستمدر دنیایی مجازی میلیونها خسته تن لمیده اندمثل من آه می کشند و منتظرندبرخی خیلی عمیگینبرخی بی خیال دنیا برخی مدعی علم و دانش برخی مدعی شناخت ازل تا ابداما نمی دانم در این دنیای مجازیکسی منتظرم هست ؟کسی مرا می خواند ؟چرا چهان اینقدر سخت و تاریک شده دیروزکودکی گرسنه بودمادرش یک سیلی محکم به سورتش خورانداما کودک می دانم سیر نشددیشب همسایه با مردش دعوا می کردهمسایه دیگر پنچره اش را بستچه معنا دارد که به فکر نداری همسایه باشی مرد همسایه نداشت هنوز هم نداردفردا هم احتمالا نخواهد داشتداشتن فرصت می خواهد او قدرت داشتاما فرصتش را دزدیدندعجیب بودگفت دوستم عزیزم مثل برادر بوداما شبانه فرصت ها را برداشت برداو تنها ماند با میله های زندان دکترها نسخه ای ندانند در زمان دردشاعصاب دارو نمی خواهد نگاهی با محبت لبخندی صادقانه دستی گرمبی وجدانی نبودآمدند بسیاری اما هزاران فرصت سوخته بودندآتش زدند فرصت جوانی را تو مراقب باشهر دستی دست برادر یا خواهری صادق نیستمن تنهایم او تو هنوز جوانی و فرصتی داری بساز پله ها را آرام آرام بسازبه گنچشک بالای تیر برق سلام گرم مرا برسانبگو بخوان هرچند برای من نمی خوانی ولی بخوان هوشنگ فنائیان اردیبهشت 1405</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-pb37labt4j6p</link>
                <description>آری ای آبی ای آسمان عظیم گه گاه ابر داری و اشکی آرام یا سیل آساگاه شادی و آفتابی آری ای آبی آبی دریا گه گاه آرامی و قایق های عشاق در موج های آرامت مواجگاهی خروشانی مثل دل من گاه من در خروش خودم غرق می شوم آه ای آبی تشنه ام تشنه یک آب زلال گه گاه من بیابانی می شوم بی آب گاهی سر سبز می شوم از زلال تولیک نمی دانم چرا گاهی تلخی گاه شیرین مگر تو هم مثل من زخمی شده ای ؟زخمی که آبی نبود تا آنرا از دلم بشویم آی آبی می دانی چشمانی یارم داردرنگ توست به نام رنگ چشم او عاشق آسمان و دریا شدمچشمانش گاهی خروشان و طوفانی گاهی آفتابی و گاه ابری و اشک ریزان چشم یارم با آنکه آبی است اما مثل خورشید در آسمان می درخشد آبی او گه گاهی سرخ آبی می شود من خسته ام چرا که یارم مثل آسمان مثل دریا دور استخیلی دور با آنکه اینجا نشسته ولی گاه نیست و یا من کورم ؟آیا دیده ای که آب حیات ندهد ؟آب اگر زلال نباشد کشنده است یارم اگر خسته باشد نباید نوشیدش دوستش دارم اما از رنگارنگی یک رنگ بی توانممی گویند آبی ، آبی ست ولی هیج گاه ندیدم یک آبی همیشه آبی بماند جتی چشمان یارم تا بحال صدای رنگی را شنیده ای ؟صدای موج دریا صدای آبی ست ؟یا رعد آسمان صدای اوست ؟صدای یارم گاهی شاد و گاه گریران کدام صدا ، صدای آبی ست ؟روزی یارم پرسید از من پرسید چه رنگی هستی ؟عجیب بود او رنگ مرا نمی دید ؟ یا من بی رنگ بودم یا من رنگارنگ بودم من هوشنگ ممن خالق آتشم عاشق آبی هستم اما یارم می گوید من بیش از حد داغمخسته ام نیم خواهم داغ باشمنمی خواهم آبی را داغ کنم بخارش کنمپس باید فنا شوم هوشنگ فنائیان</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 09:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه پرسش درست</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-cvrpm1uincsh</link>
                <description>پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید پرسش را درست حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته.من نخست وزیرم را انتخاب كردم».آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت و هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید.این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».نکته!این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست. انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است… و سوال این هست: “من که هستم…؟”</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشعار بیژن الهی</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-xjfichi3cypy</link>
                <description>گلچین اشعار بیژن الهیچگونه می‌ توانستمتو را فاش کنمکه حتا برهنگی‌ ات رااز تن درآورده بودی؟پشت بلورهای زمستان پنهان مشومخواه رنگین‌ کمان پس از باران باشی.گذار تا با رنگ‌های تنتدوست بدارمت.آدم‌های بهاریچه می‌کنیدبا برگی که خزان دوست بدارد؟کبوتراندر آخرین بندر گرسنگی ت ای مردآبستن شدندچرا که بی شک وصیتنامه ی توپر از دانه بود…یکباره ترس بَرَم داشتافتاده باشی از سَرِ دیوار،خم شدم بگیرم دیدمخوشه خوشه آویخته‌ ای.تو خوشه‌های سپید خُردسالی منیکه دوباره می‌چینم.و انگشتانِ نخستینِ منی .به تصویر درختیکه در حوضزیر یخ زندانی ست،چه بگویم؟از کجا این عطر؟از کجا صدای تو می‌آید؟در گوش صدایی‌ستکه چون عطر بلند می‌شوداما عزیز من سلمیمی‌خواستم کجا رسیدکنار این همه هرزاب‌هاکه سفر می‌کنند و برق می‌زنندکه برق می‌زنند در قلبِ علف‌ها ناپدید…شهرِ مجازیدر مهِ عَنّابی‌ی صبحی زمستانی.روی پلِ خواجو روانْ جمعیّتی بی همهمه:باور نمی‌کردم اَجَلْ ناکار کرده‌ست این همه.آری، او با یک نفستمام آسمان را در سینهٔ خودحبس کرده ست!ای نوازنده‌ی تار صوتی قوها!چمدانی که از دریابه دریامی‌بندیدر وقتِ مرگاز خورشید ورم خواهد کرد.چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.گوشه زد با ستاره‌ی سحری.چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمیدتا به لُطفِ هوا، به گریه‌ی ابراز زمینْ رازِ آسمان نچشید.تازه شد داغِ لاله‌های طَرّی.چه خبر؟ مرگِ حق‌ْحق و هوهو.لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورونازْمستی کنند و جلوه‌گری.چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب.سپر افکند هر زبان‌آور:قَبَسی زنده کرد، نَک چه جوابچون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛نَحْل پوسید و جز غبار ندیدکس بر اوراقِ بوستان اثری.دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.شُکْرُلله که از صفای اِرَمسَمَری ماند و لیلهُ‌القَمَری.قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمنهمه رفتند و چون برآمد نَغْزعِشْقِ پیچان به دارِ دیده‌وری،دنیا تَیْه بود و بی سر و ته،«خانه آبادِ» گفت و دید و شنیدشاهدی می‌کُنند و بَه‌بَه‌بَهمگسِ بی‌مَریّ و خِیْلِ خری.من آمده‌امتا به جای پنجه‌های مرده‌ی پاییزپنجه‌های زنده‌ی تو را بپذیرم.من آمده‌ام تازه‌تر از هر روزتا تو را با پیشانیت بخواهمکه بلندتر از رگبار است.می‌خواهم دوباره بیآغازماین بهاری را که خواهی نخواهیخون مرا در راه‌ها می‌دواندو به دل‌ها می‌برد.این بهاری که چه عاشقانه است.و من در برابر همه‌ی دست‌هایش که گشوده استناگزیر به پاسخم.به تصویر درختیکه در حوضزیر یخ زندانی‌ست،چه بگویم؟من تنها سقف مطمئنم راپنداشته بودم خورشید استکه چتر سرگیج‌هام را– همچنان که فرو نشستن فواره‌هااز ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌کاهد –در حریق باز می‌کند؛اما بر خورشید همبرف نشست.چه بگویم به آوای دور شدن کشتی‌هاکه کالاشان جز آب نیست– آبی که می‌خواست باران باشد –و بادبان‌هایشان راخدای تمام خداحافظی‌هابا کبوتران از شانه‌ی خود رم داده –خیش‌هاببین!شیار آزادی می‌کننددر آن غروب که سربازان دلهمه سوراخ گشته‌اند.آزادی: من این عید سروهای ناز راهمه روزه تازه تر می‌یابمدر چشمانی که انباشته از جمله‌های بی‌نقطهو از آسمان خدا آبی‌تر است.آزادی : ماهیان نیمه شب آتش گرفته‌اندتا همچنان که هفتهدر قلب توبه پایان می‌رسد،دریا را چون شمعدانی هزار شاخه برداریآزادیکه از حروف جداجدا آفریده شده است.دو فرهاد، پس از مه،یکی انتحار کرد و یکی گریستدر بامداد فلجکه حرکت صندلی چرخدارصدای خروس بود،و ماهیان حوضاز فرط اندوهبه روی آب آمدند.دو فرهادهر یک با دلیچون عطر آب، حجیملیک تنها با یک تیشه.زیر چراغ– ببین! –آخرین خالِ دل این چنین سنگ شدکه چشمان بی‌بی و سربازفرار شن را از روی نان توجیه می‌کند.روز چندان طولانی بودکه همسایه‌ام چراغ را دوباره افروختتا شاپرکان را بدان فریب دهد.همچنان که این پاییز فضایی– این سقوطی را که از یک یکِ ستارگان گرفته‌اند –زیر پرچمِ پوستشکه تمامی رنگ‌هایش را بهار سپید کرده بود،حس می‌کرد.همه‌ی آسمانِ روزبا فقری زیبا همچون کف یک دستمرا تاجگزاری کرده ست؛چرا که بر دردی شاهی کردمکه از آنجز پاره‌ای خردنمی‌شناختم.دردی آمیخته با پروازی بی‌بالکه می‌خواست به القابِ ناملفوظ چهار صد ملکه‌ی روستاییکه مرصع به خون بودندمهتاب را به ماه بیاموزد.تردید یک ستارهدر شبی که با برف مست می‌کند.دردی که شمااز من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی‌تان ملموس تر بود.تا خوری که مرگ، سکه‌های نقره را به صدا در می‌آورد،یک درد فلس‌دار که دو رود را بر شرق،دو مو را بر بدن راست کرده بود؛دو رود شور بر شانه‌های لخت توکه سرت میان ستارگان گیج می‌رود.ستارگان به سوی قلبت جاری‌ستتا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.یگنسرگ کبوتران در آخرین بندرت– ای مرد! –آبستن شدند؛چرا که بی شک وصیت نامه‌ی تو پر از دانه بود.چاه‌های شرقی در چشمان تو– ای مرد! –به آب رسید؛چراکه برف، قو را که از افق گردن می‌کشیدتا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛با دو دست بارورکه بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند،فتح کردی.و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختنتا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریکی.آن گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می‌خاستبرای نوحی، به شکل پیریی منکه حتی مرگ خود را نیز باخته بود .در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند،تو می‌تازیهم تاخت اسبانیکه فرمان رهایی‌شانچون فرمان اسارتشاننوشته نیامده.آه، چرا بایدمن تو را شگفت بدانمدر این جریانکه از شگفت بودن همه چیزیعادی می‌نماید؟و گرنه تو عادی‌ترین موسمیکه می‌باید به چار موسم افزود .و چشمان تو،راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.اینک خزان‌های درپیاز هم برگ‌های جوان می‌خواهند!می‌توانستیم توانستن را به برگ‌ها بیاموزیمتا افتادن نیز توانستن باشد.من کنار کره‌ییکه سراسر آن دریاستبه خواب رفته‌امدر خطوط سرگردان دست تواین گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد.ماهیان خاکستری،ماهیان زاغ دیوانه،ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده‌اند.اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،من می‌پذیرم که مزرعه‌ها سوخته ست.در سر من– آن جا که جواهر، تب رابر اندیشه‌ی شن سنجاق می‌کند –ماه با فشار رگباربه آخرین برج می‌غلتد.همه ی آسمان روزبا فقری زیبا همچون کف یک دستمرا تاجگزاری کرده ست؛چراکه بر دردی شاهی کردمکه از آنجز پاره ای خردنمی شناختم.دردی آمیخته با پروازی بی بالکه می خواستبه القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه ی روستاییکه مرصع به خون بودندمهتاب را به ماه بیاموزد.تردید یک ستارهدر شبی که با برف مست میکند.دردی که شمااز من ذهنیتی خواستیدکه از فضای گرسنگی تان ملموس تر بود.تا خوری که مرگ، سک ههای نقره را به صدا در می آورد،یک درد فلس دار که دو رود را بر شرق،دو مو را بر بدن راست کرده بود؛دو رود شور بر شانه های لخت توکه سرت میان ستارگان گیج می رود.ستارگان به سوی قلبت جار یستتا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.تنها یکبارمی‌توانستدر آغوشش کشند،و می‌دانست – آن گاهچون بهمنی فرو می‌ریزدو می‌خواستبه آغوشم پناه آوردنامش برف بودتنش، برفیقلبش از برفو تپششصدای چکیدن برفبر بام های کاگلیو من او راچون شاخه‌یی که زیر بهمن شکسته باشددوست می‌داشتمشرم در نور است و این، پایان هر سخنی‌ست،همسرم!مرد تو را به نور سپرده‌ام که تنی سخت شسته داشت،و بیا، میان بیابان، پی انگشتر مفقود بگردکه حال، باد در آن سوت می‌زند.انگشتر ازدواج، میان بیابانی دراز، دراز؛ و دیگر هیچ نه،هیچ نهمگر مثلث کهنه‌ی کوچکی، مثلثی از زاغانافتادهبر کف یک سنگر!و به این سپیده که عقرب ــ خواهر بی‌نیاز من ــ بخت را کف‌آلودحس کرده‌ست،هوا، در نی می‌پیچد و در گردنه‌های کوه.من می‌دانمکه اندوه من برابر استبا اندوه سواری که صدای سم اسبش رابا صدای خرد شدن آهسته خرد شدن برگهااشتباه می‌کنندبا شب‌بوییکه تاریکی‌ی خود را از دست می‌دهدبا نارنجیکه تنها بر میز است.خانه‌ها خواهد ریخت.این گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گریزانند،در ساق‌های لاغر ما، رقص را چه خوب پیش بینی کرده‌اند!نخِ بادبادکی که فرازِ ویرانه‌ها، به پرواز خود ادامه می‌دهد،در مشتِ کودکی زیبا خواهد بود، کودکی مرده.اکنون، پیش از باران،خاکی خشکیده شناخته می‌شودکه در اوگیاهان، همگی نامگذاری شده‌اند.و سکوت، این مکث میانِ هر دو چکه، که از سقف غار می‌چکد،احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگتلحظه‌ای می‌گذرد،احترامی‌ست، به رقصدر مکث، در میان دو چکه‌ی آخرین، یکباره شاخک همه‌ی حشراتاز ترس برق می‌زند.آب می‌نوشم و جرعه‌ای به سقف می‌پاشم.آه. ای یار! ای یار!دو بار تکرار، بس استکه سومین، هوای بهاریست.آن‌دم که از آسمان سبزایکار، سقوط می‌کند،جام نرگس، پرباران استو در آن ــ ببین! ــ ایکاری کوچک‌ترعروج می‌کند؟‌‌کلیدی در جوی خون افتاداینک دو درختاز عمق سایه به آیین آینه می‌گروندو کتاب آینهاز میان دو درختدر سایه می‌چکدو جوی خون خشکیدو کلید بخار شدمندر بیراهه ها می‌رفتماز میان گروهان پرنده که بال‌های شانرابر درختان عَرعَر کوبیده بودنددر بازوانمموجی سرخ می‌روییدو لرزش کلیدی را در اشک‌هایم حس می‌کردمو بهار همه‌ی فصل‌های من بودیتو بهار همه‌ی دفترچه‌هایی کهچیزی درشان ننوشتم.بگذار پاسخ دهمهم‌چنان که دوستانه می‌گریم.هرچه بلور است به فصلِ پیش بسپاریم.بگذار تا با رنگ‌های تن‌اتدوست بدارم‌ات:عریان شو زیر آبشارهای خورشیدحتا انگشترت رادر صدای آن‌ها پرتاب کنکه می‌خواهند به ماچیزی را جز این که هستبباورانند.تو را با رنگ گل‌های بهبا رنگ‌های بلوطتو را دوست خواهم داشت.بنفشِ تند از آن زنبق‌هاست.اقاقیا فرشته‌ی فقراشربت عصرانه‌ی خنکش رابرایمان مهیا می‌سازد.بر تو خم می‌شوم:رفتار نسیم و جانوران آبدر پوست توست.و هوا جامِ جان شاپرکی‌ستکه در میان هزار خورشید و هزار سایه‌ی تومی‌سوزد و شاهد است.تو خوشه‌های سپید خردسالی‌ی منیکه دوباره می‌چینم.تو انگشتان نخستین منی.کنار جالیزهای سبز خیارفقرا می‌خندند:می‌بینی چگونه برهنه‌ام؟حتا ناف مرا هنوز نبریده‌اند:عشقم چون تولدی تازههنوز لزج و خونی‌ست.برای تو می‌خندم.در خانه‌های نزدیکچرغها را زودتر افروخته‌اند.هوا میان هزاران چراغ و هزاران سایه‌ی تواز دوردست تا نزدیکخاکستر است.مرا کاشته بودندکاشته بودندم تا با خورشیدهای عجولاحاطه‌ام کنند.تو آمدی چنان نرم مرا چیدیکه رفتار نسیم رادر دست تو حس کردم.تو شاهد خورشید و هوا شدینسیم در گیسوانت سرخ سوزانت.جانوران آب آرام به خاب شدندو رفتار خون صافی‌ی تودر خاب یکایکشانحس شد.تو مانند چهره‌یی شدیکه من بر او نگریستمومی‌نگرم.عشقم چون تولدی تازههنوز لزج و خونی‌ست.بیاحیاطهای کوچک راحشرات و نور می‌پوشانند.برای تو می‌خندم.برای تو می‌خندم.اقاقیاامروز برایمانشربت خنک عصرانه می‌آرد.بیژن الهی شاعر</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروتمندی که خیلی فقیر بود</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-uohg4m3fy7lh</link>
                <description>روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار یا یاور</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-j0alnf4lswim</link>
                <description>موقعی که تازه جوان شدم و خیال ازدواج به سرم زد مادرم اصرار داشت با دختر باایمان و با عفت و عصمت ازدواج کنم که تا آخر عمر یار و یاورم باشد. با همین معیارها هر دختری را که از همسایه و فامیل می‌شناخت به من پیشنهاد داد اما متاسفانه من تنها به دنبال یاری زیبا بودم.مدتی گذشت و کسی که به دنبالش می‌گشتم را یک روز توی خیابان دیدم و در یک نگاه عاشقش شدم. تعقیبش کردم و خانه‌اش را پیدا کردم. ما زیر یک سقف رفتیم. همسرم زیبا بود اما اما عفت و عصمت را دیدگاه مسخره سنتی می دانست.عاشق او بودم و هرکاری برایش می‌کردم. وقتی گفت باید خانه‌مان در محله‌های بالاشهر باشد قبول کردم. گفت می‌خواهم درس بخوانم، قبول کردم و تلاش کردم تا به راحتی به تحصیل بپردازد. حتی موتورم را دادم و برای همسرم ماشین خریدم. روزها همین طور سپری شدند ولی او هر روز بیش‌تر تغییر می‌کرد.او دیگر بهانه‌گیر شده بود و به هر دلیلی با من قهر می‌کرد. مشغولیتش با موبایلش بود و من هم انتظار می‌کشیدم دوباره همان همسر خودم شود اما یک شب روبرویم نشست و از طلاق توافقی گفت که بعدا مشخص شد به خاطر عشق‌اش به هم کلاسی‌اش این درخواست را کرده است. می‌گفت به درد هم نمی‌خوریم. من را بی‌سواد و لاغر می‌دانست. من هم طبیعتا مخالفت کردم. حتی غرور مردانه‌ام را له کردم و به او التماس کردم. به خاطر بچه‌مان و خودم به او التماس کردم که حرف از جدایی‌مان نزند اما او ناراحت شد و بعد از اینکه به من سیلی زد، رفت و …حالا معلوم شد که مادر می‌خواست چه بگوید. یار باید یاور باشد او فقط مدتی یار زیبای من بود نه یاور من و حالا می‌خواهد یار دیگری شود. عفت و عصمت اول در باور قلبی است بسیاری هستند ظاهری مومنانه دارند ولی قلبی شیطانی و بسیاری هستند که هم ظاهر عفیف دارند و هم ذهن عفیف و با عصمت </description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب تصادف باشید هر تصادفی ، تصادفی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-b9v05cme1zvx</link>
                <description>یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند.وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه.مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاهدی که زاهد نبود و زرگری که زاهد بود</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-svvqp4hapfqd</link>
                <description>می گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر بـه زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی بـه دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند.منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می‌دهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد.چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی‌بیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی میرود.در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین میریزد.چون زرگر این را می بیند می‌گوید:ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه ی ي زاهد هستند…</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر بدی که خیلی خوب بود !!</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pqipl1j9glid</link>
                <description>روزی روبرت دو ونسنزو گلف‌باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می‌شود تا آماده رفتن شود.پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می‌رفت که زنی به وی نزدیک می‌شود.زن پیروزی‌اش را تبریک می‌گوید و سپس عاجزانه می‌گوید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.دو ونسنزو تحت تأثیر حرف‌های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می‌فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روز‌های خوشی را آرزو می‌کنم.یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف‌بازان به میز او نزدیک می‌شود و می‌گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه‌های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده‌اید. می‌خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده و شما را فریب داده است.دو ونسزو می‌پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه‌ای در میان نبوده است؟مرد می‌گوید: بله کاملاً همینطور است.دو ونسنزو می‌گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه مهم است یا لیوان قهوه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-djrtylilxrpy</link>
                <description>چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!»دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کدام هستی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-tvo0obe8nwg7</link>
                <description>هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض می‌کرد که زندگی سختی دارد و نمی‌داند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است.این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر می‌رسید هر مشکلی که حل می‌شود، یک مشکل دیگر به دنبالش می‌آید.پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغ‌ها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید.دختر غر می‌زد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه می‌کند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.پدر سیب زمینی ها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. تخم مرغ ها را نیز خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. او قهوه ها را نیز با ملاقه خارج کرد و آن را داخل یک فنجان ریختسپس به سمت دخترش برگشت و از او پرسید: دخترم چی می‌بینی؟دختر گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوهپدر گفت: بیشتر دقت کن و به سیب زمینی ها دست بزن.دختر این کار را کرد و فهمید که آن ها نرم شده اندسپس از دخترش خواست تا تخم مرغ ها را بشکند. زمانی که تخم مرغ ها را برداشت فهمید که تخم مرغ ها سفت شده اند.در نهایت، پدر از دخترش خواست که قهوه را بچشد. عطر خوش قهوه لبخند را به روی لب های دختر آورد.سپس از پدرش پرسید: پدر این کارها یعنی چه؟پدرش گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه، هر سه با یک ماده یعنی آب جوش مواجه شدند اما واکنش آن ها متفاوت بود. سیب زمینی سفت و سخت بود اما در آب جوش نرم و ضعیف شد.تخم مرغ شکننده بود و یک لایه نازک داشت که از مایع داخل محافظت می‌کرد، اما زمانی که با آب جوش مواجه شد، مایع داخل سفت گردید.با این حال، دانه قهوه خاص بود. وقتی با آب جوش مواجه شد، آب را تغییر داد و یک ماده جدید ایجاد کرد.تو کدام یک از این سه ماده ای؟!</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستش را رها نکرد چرا ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-thavs8slpjtz</link>
                <description>پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:«آقا پسر شما اینجاست.»پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد.پیرمرد بیمار در انتظار پسرپرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود. در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید:«این مرد که بود؟»پرستار با حیرت جواب داد:«پدرتون!»سرباز گفت:«نه اون پدر من نیست، من تا بحال او را ندیده بودم.»پرستار گفت:«پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟»سرباز گفت:«میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟»پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:«آقای ویلیام گری…»دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید. ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم برای خدا یا مال دنیا ؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-kfczz2udlhqh</link>
                <description>در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود.خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است</title>
                <link>https://virgool.io/@houshangfanaeian/%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%83%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%8A%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%D9%8A%D9%8A%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-loa8lqux8v5a</link>
                <description>در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می ‌كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می‌ توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يك سال شهره ی كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد.در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌ اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر می‌خواهم، من بسيار وحشت زده شده‌ ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم»، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: «ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيم. ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسان‌های زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده ‌اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يك سال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر كسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است». او به سخنرانی‌اش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سال ها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ‌ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌ انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.</description>
                <category>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</category>
                <author>هوشنگ فناییان ۰۹۱۱۸۱۱۷۴۰۰</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>