<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا معدنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hrmadani</link>
        <description>این پروفایل یک فرزند، همسر و پدر برنامه نویس است که عاشق مطالعه ی کتابهای موفقیت و رمان های با پایان خوش است و با علاقه وقت زیادی برای آموختن زبان انگلیسی صرف میکند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:47:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4295/avatar/rTjQZf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا معدنی</title>
            <link>https://virgool.io/@hrmadani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برنامه نویس Generalist یا Specialist؟ برنامه نویس باید شکل T باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/SokanAcademy/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-generalist-%DB%8C%D8%A7-specialist-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D9%84-t-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-srlzlsq58mdz</link>
                <description>سلام، من، حمیدرضا معدنی نزدیک به 20 سال است که برنامه نویس هستم و همیشه پیشرفت و یادگیری دغدغه های اصلی ام بوده است. می دانم کمتر کسی هست که در دنیای #برنامه_نویسی قدم بذاره و به پیشرفت خودش و به روز نگه داشتن توانایی هاش فکر نکنه. از طرف دیگر در دنیای تکنولوژی، هرروز شاهد یک زبان، تکنولوژی، تکنیک و... جدید هستیم که از یک طرف نگرانی عقب ماندن از قطار پرسرعت تکنولوژی و از طرف دیگر عدم تمرکز و قوی شدن در یک چیز مشخص، هرروز فکرمان را درگیر خودش کرده است.مهندس نرم افزار باید شکل T باشد.برای برطرف کردن این نگرانی ها، راه حلی مفید با ترکیبی از دو مفهوم Generalist و Specialist ارائه شده است.برخلاف چیزی که خیلی ها فکر می کنند، در سال 1401 مهندس نرم افزار یا Software Engineer بودن کار خیلی سختی شده است. مثلا اگر بخواهید یک Full-stack Developer قابل قبول باشید، نیاز است هم به Front-end و Back-end تسلط نسبی داشته باشید، هم راه ها و ابزارهایی را بشناسید که با استفاده از آنها کدهایی که نوشته اید را روی سرور Production منتقل کنید و مطمئن شوید همه چیز همانطور که می خواهید به دست کاربر نهایی برسد. یعنی لازم است بخشی از مهارت های یک کارشناس DevOps را داشته باشید. همچنین لازم است اطلاعات زیادی درباره ی ترفندهای مختلف داشته باشید که بهره وری شما را بالاتر می برد.به طور خلاصه، شما باید خیلی چیزها را بدانید.اینکه شما درباره ی چیزهای مختلف یک مقدار یاد بگیرید، ممکن است سرگرم کننده باشد ولی وقتی نوبت به محیط کاری می رسد، دانش سطحی درباره ی بسیاری از موضوعات به شما هیچ کمکی نمی کند. مثلا فرض کنید شما می توانید با 10 زبان برنامه نویسی مختلف Hello World را چاپ کنید، این مهارت ممکن است دوستان شما توی دانشگاه یا مدرسه را تحت تاثیر قرار بدهد، ولی برای مدیر شما تقریبا هیچ ارزشی ندارد. از نظر مدیر شما، لازم است یک لیست مشخص از زبان و تکنولوژی های مرتبط با آن را به صورت عمیق بلد باشید تا بتوانید برای کسب و کار ارزشمند شوید.مهندس نرم افزار به شکل T یعنی چی؟مهندس نرم افزار T شکل، ترکیبی است از دو نفری که یکی از آنها در یک حوزه ی خاص تخصص دارد و دیگری فردیست که در موضوعات زیادی اطلاعات زیاد ولی کم عمق دارد. برای مثلا یک دریاچه را که در تمام جاهای آن عمق آب 50 سانتی متر است را در برابر یک چاهی با عمیق 50 متر و دهانه ای به قطر یک متر فرض کنید. مهندسی که مهارت هایش به شکل T است،  قادر به حل مسائل دشوار در حوزه تخصصی خود است، همچنین به لطف تعداد زیادی از مفاهیم و الگوهایی که با آنها آشنایی دارد، می‌تواند مشکلات جدید را درک کند و به سرعت با فناوری‌ها، ابزارها یا شیوه‌های جدیدی که اندکی درباره ی آنها می داند و حالا می تواند بیشتر درباره آنها بیاموزد و تجربه کند، مشکلات را برطرف کند.در مقاله ی جدیدم در سایت SokanAcademy سعی کردم این دو مسیر را برای یک برنامه نویس تشریح کنم.اگر دوست داشتید بیشتر درباره ی گسترش کلاه و پایه ی T تخصص تان بدانید، می توانید این مقاله ی من را با عنوان &quot;مهندس نرم افزار باید شکل T باشد&quot; به صورت کامل بخوانید.با آگاهی داشتن درباره ی این دو مسیر و برنامه ریزی کردن برای پیشرفت در هر دوی آنها به طور همزمان، تبدیل به الماسی ? می شوید که همیشه درخشان می ماند.خوشحال میشم بخوانید و از تجربه های شخصی تان در این باره بهم بگید.</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 15:11:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند هزاران پدر نباش!</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-pmuhkeenwcps</link>
                <description>به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوستابتدا اجازه بدید بابت تیتر، که شاید کمی بی ادبی باشه ازتون معذرت خواهی کنم. دلم می خواست تیتر این مطلب، تلنگری سنگین داشته باشه.همه ما طی سالهای زندگی مون افرادی رو دیدیم که به واسطه ی داشتن پدر (بخوانید والدین) پولدار، بسیاری از سختی های رسیدن به یک سری چیزها را احساس نکرده اند. در نتیجه همیشه دلمان می خواست که ماهم، همچین پدری داشته باشیم. در این پست می خواهم برایتان به روشنی بیان کنم، که طی مسیر زندگی مان شاید هرروز به دنبال پدری جدید میگردیم و می خواهیم فرزند او هم باشیم. اگر ادامه ی این پست را بخوانید، متوجه می شوید که چندتا پدر دارید.شاید اکثر ما در دوران نوجوانی و جوانی انتظارات زیادی از پدرمان داشتیم. مثلا از پدرمان انتظار داشتیم که به ما محبت کند، مارا حمایت کند، برای ما امکانات رفاهی مختلفی از جمله ماشین و خوراک و سفر و تفریح فراهم کند، از ما در برابر خطرهای موجود و آینده مراقبت کند، به ما و انتخاب های مان گیر ندهد و مارا در رسیدن به آنها، حتی اگر مخالف نظر خودش هست پشتیبانی کند و هزاران انتظار دیگری که از پدرمان داشتیم. ولی وقتی بزرگتر شدیم، بعضی از ما این انتظارات را فراموش کردیم و فهمیدیم، پدر ما نمی تواند این کارها را برای ما انجام دهد و بعضی دیگر از ما، به این نتیجه رسیدیم که یا باید این کارها را پدرمان برای ما انجام دهد، یا پدر خوبی نیست.این نوع نگاه کردن به پدر برای ما باقی ماند، وارد دانشگاه شدیم و انتظار داشتیم استادهای دانشگاه برای ما مثل یک پدر رفتار کنند و به ما درس ها را یاد بدهند، سر کلاس کاری نداشته باشند ما چیکار می کنیم و با کی تیک میزنیم، سوالات را قبل از امتحان در اختیار ما قرار دهند، سرجلسه ی امتحان اگر پرسیدیم جواب این سوال چیه؟ بهمون جواب بدن و در ادامه هم نمره ی خوبی بهمون بدن، فارق از اینکه ما چه عملکردی داشتیم.وارد محیط کار شدیم و رابطه ی پدر-فرزندی بعدی مان را با مدیرمان شروع کردیم. از او می خواهیم مسیر پیشرفت شغلی و مالی را برایمان مشخص کند، مارا در طی کردن آن راهنمایی، پشتیبانی و حمایت کند و حتی یه جاهایی ما را روی کول خودش بگذارد تا ما خسته نشویم. به ما فارق از اینکه تلاش مان چطور بوده است و آیا کاری که کرده ایم دستاوردی داشته یا نه، حقوق یا شما بخوانید پول تو جیبی بدهد. برای مان امکانات رفاهی مختلفی اعم از داخل و خارج از محیط کار فراهم کند.به عنوان یکی از افراد جامعه نسبت به حکومت مان هم در رابطه ی پدر-فرزندی هستیم. از حکومت می خواهیم مثل یک پدر دلسوز از ما مراقبت کند، امکانات رفاهی مختلفی را برایمان ایجاد کند، پول تو جیبی ماهیانه مان یا همان یارانه مان را بدهد، برایمان شغل درست کند، از ما در برابر خطرهای امروز و آینده مراقبت کند و ....خلاصه، مثل اینکه ما هزاران پدر برای خودمان انتخاب کردیم و جالب اینکه چون خودمان می خواستیم و این نوع برخورد با خودمان را دوست داشتیم، این هزاران پدرمان هم هر کدام در نقش خودشان فرو رفته اند می خواهند ما را تربیت کنند. یکی از پدرهایمان می گوید تو خودت صلاح خودت رو تشخیص نمی دهی و باید من به جای تو فکر کنم که چه سایت ها و خبر ها و مطالبی را می توانی در اینترنت  بخوانی و کدام ها را نمی توانی بخوانی، پس من برایت فیلترشان می کنم. یا وقتی کار بدی کردی اول از همه برای تنبیه، اینترنت را قطع می کند تا فرصت داشته باشی به رفتارهای اشتباهت فکر کنی و در آخر هم به دنبال صیانت از ما هستند. پدر دیگرمان، به ما می گوید ساعت 8 صبح سرکار حاضر نبودی پول تو جیبی سر ماهت را کم میکنم. همینطور هر کدام از پدران مان خدماتی به ما می دهند و محدودیت های اصلاحی-تربیتی را برای مان ایجاد میکنند.و اما مشکل چیست؟ مشکل آیا از همه ی پدران مان است که فکر میکنند ما فرزندشان هستیم، یا مشکل از ماست که به دلیل ترس از روبرو شدن با واقعیت های سخت زندگی و قبول مسئولیت همین 60 70 یا 80 سال زندگی مان، هرروز برای خودمان پدری جدید پیدا میکنیم تا از ما مراقبت کند.در قبیله ای سرخ پوستی، وقتی یک نفر به سن 14 سالگی می رسید، او را از پدر و مادر و خانواده اش جدا می کردند و در شرایط سختی، مدتها دور از خانواده مجبور بود کار کند، سختی بکشد و هزاران بلا که سرش می آوردند و تا بزرگ قبیله احساس نمی کرد که رابطه ی وابستگی او به خانواده اش قطع شده است، اجازه نداشت به نزدیکی آنها برگردد. بعد از این که بچه بر میگشت هم خانواده اش و خودش اجازه نداشتند باهم باشند.شاید روش خیلی سختی باشد، ولی به نظر می رسد تا رابطه ی پدر-فرزندی وجود دارد، تو بزرگ و مستقل نشده ای. برای خودت کاری درست نمی کنی و انتظار داری پدرت کاری را درست کرده باشد و تو به آن مشغول شوی. یک لحظه به آقای عظیم زاده فکر کن... اگر یتیم نشده بود و از 6 سالگی مجبور نبود فرش ببافد، آیا امروز می توانست در بین ثروتمندترین آدم های ایران باشد. یا آقای همایون صنعتی زاده که اگر بخاطر مشکلات خانوادگی، از پدر و مادرش جدا نمی شد و به کرمان پیش پدر بزرگش نمی رفت، آیا می توانست این همه کار را در کشور تولید کند.خلاصه تا زمانی که به این نتیجه نرسیم که مسئولین در حکومت نماینده ها و کارگران ما هستند تا یک سری امور را برای ما انجام دهند و نه پدر ما، نمی توانیم ناراحت شویم که چرا از ما صیانت می کنند یا اینترنت مارا قطع می کنند تا ادب شویم. تا نفهمیم که مدیر یک شرکت رابطه اش با ما کارفرما و کارمند است که من به او کمک می کنم برای پیشرفت و او هم به من کمک می کند، نه پدر و فرزند که او باید از من حمایت کند و دستم را بگیرد، نمی توانیم ناراحت باشیم که چرا از حقوق و یا شرایط کاری به عنوان اهرمی برای تربیت من استفاده می کند.تا یتیم نشی، بزرگ نمیشی...خدا سایه ی همه ی پدرهای در قید حیات رو روی سر فرزندانشون حفظ کنه و اون پدرهایی هم که نیستند را مورد رحمت و بخشش خودش قرار بدهد.</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 15:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا تکون بده، یا تعریف موفقیت رو عوض کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D9%86-zoijsyxhlg8u</link>
                <description>به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.یا تکون بده، یا تعریف موفقیت رو عوض کن!چند روز پیش داشتم در حاشیه ی یک جلسه ی کاری با ایلیا وکیلی عزیز صحبت می کردم و دیالوگ زیر بین ما رد و بدل شد.من: ماشاالله آقا چقدر فیت و خوش هیکل شدی.ایلیا: ماشاالله به جونت.من: به من هم راز موفقیتت رو بگو.ایلیا: فقط تکون بده!من: {با لبخند} نمیشه بدون تکون دادن موفق شد.ایلیا: چرا میشه، تعریف موفقیت رو عوض کن...صحبت های من و ایلیا به اینجا که رسید، من فقط تونستم با یه خنده سرم رو بندازم پایین و موضوع رو عوض کنم. ولی جمله ای که گفت از اون لحظه به بعد توی ذهن من داره میچرخه...تا حالا به تغییر تعریف موفقیت فکر نکرده بودم. ولی این چند روز فکر کردم و حالا دوست دارم یک مقدار درباره ی چیزهایی که بهشون فکر کردم براتون بنویسم. تا هم شما در جریان فکر های من قرار بگیرید و هم برای خودم این فکرها ثبت بشه.چه کسایی سعی می کنند تعریف موفقیت رو عوض کنند؟این اولین سوالی بود که توی ذهن من ایجاد شد. به نظرم چند دسته از آدمها تصمیم می گیرند تعریف موفقیت را برای خودشان عوض کنند. که در ادامه معرفی شون می کنم.دسته ی اول: تعریف رایج موفقیت را دوست ندارند.به نظرم اولین دسته تعریف رایج موفقیت را قبول ندارند. این روزها دو دسته تعریف از موفقیت خیلی به گوش می رسند که هر کدام از این تعریف ها هم طرفدارهای خودشان را دارند. 1) آنهایی که موفقیت را به چشم دستاورد می بینند، یعنی میگن فلان چیز را بدست بیاریم دیگه موفق شدیم. 2) افرادی که موفقیت را به چشم یک فرآیند می بینند، یعنی تا زمانی که در مسیر مثلا سلامتی قدم برمی دارم، حتی اگر اون قدم خیلی کوچک باشد، بازهم فرد موفقی هستم.این دسته از افراد این تعریف ها از موفقیت رو قبول ندارند و برای خودشان تعریف های دیگری ایجاد می کنند.دسته دوم: افراد شکست خورده ی و سرخورده.دسته ی بعدی که تعریف موفقیت را عوض می کنند، افرادی هستند که آنقدر شکست خوردند، شکل شکستن شدند! منظورم این است که دیگه نا امید شدند و تلاش می کنند برای موفقیت یک تعریفی درست کنند، تا شکست هاشون رو برای خودشون به عنوان موفقیت ثبت کنند.دسته سوم: تنبل نرو به سایه، سایه خودش میایه!دسته سوم افرادی هستند که برای موفق شدن تلاش خاصی نمی کنند. و برای همین هم سعی می کنند تعریف موفقیت را تا جایی که خودشون هستند تقلیل بدن.  مثلا بعضی از افراد که معتقدند من هوش زبان آموزی ندارم پس همین 10 تا کلمه ای که بلد هستم اوج موفقیت برای یک نفر با استعداد من است، به نظرم در این دسته قرار می گیرند.دسته چهارم: افرادی که تصمیم گرفتن بازبینی کنن!بعضی از افراد ممکن است به این نتیجه برسند که یک روزی و به دلیلی درباره ی مسیری که می خواستند طی کنند اشتباه تصمیم گرفتند و درواقع با بازبینی اهداف و علاقه هاشون به این نتیجه رسیدن که باید تعریف شون از موفقیت رو عوض کنند و به مسیر دیگری بروند.سوال بعدی ای که برام پیش آمد این بود که، موفقیت در هر بازه ای از زندگی می تواند تعریفش عوض بشود، مثلا من وقتی 20 سالم بود از موفقیت تعریفی داشتم که توی 30 سالگی برام تقریبا همه ی آیتم هاش تغییر کرده. و همینطور معمولا آدم برای هر بخشی از زندگیش (مثلا کار، سلامتی، خانواده و ...) تعریف های متفاوتی از موفقیت خواهد داشت.در نتیجه وقتی بیشتر فکر کردم دیدیم به جای اینکه بگوییم افراد در چهار دسته ی بالا تقسیم می شوند، باید بگیم افراد در هر تصمیمی و در هر بازه ی زمانی ای در یکی از این دسته ها ممکن است قرار بگیرند.و شاید خیلی از ما در زمان های مختلف تعریف موفقیت را تغییر داده باشیم تا خودمان را فریب بدهیم و تلاش نکنیم.پس بجای تغییر تعریف موفقیت، تکون بده!</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 16:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافی یا کامل؟ مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z7di55xlc3pr</link>
                <description>به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.بعد از چند وقت، قصد دارم دوباره فعالیتم رو در ویرگول ادامه بدم. من تقریبا شش روز در هفته و روزی یک ساعت و ربع وقت دارم به موضوعی فکر کنم. برای اینکه خوراک فکری مناسبی هم داشته باشم مجبورم هرروز درباره ی آن موضوعی که فکر را مشغول کرده است بخوانم تا با وارد کردن اطلاعات درست در ذهنم، به چیزهای درستی فکر کنم و امیدوار باشم به نتایج درستی هم برسم.الان مدتی هست که به دو عبارت کامل و کافی فکر میکنم. نمیدونم تا به حال درباره ی این دو کلمه فکر کردید یا نه! من این روزها بشدت درگیر این دو کلمه هستم و تقریبا به این نتیجه رسیدم موارد زیر کاملا به این دوکلمه مربوط می شود:احساس خوشبختی در زندگی،احساس مفید بودن در زندگی،شاد بودن در زندگی،موفقیت در کار و زندگی،و هزاران چیز دیگر. تقریبا به این نتیجه رسیدم که با عینک کافی و کامل می توانید به هر موضوعی نگاه کنید. بریم کمی درباره ی این دو موضوع باهم صحبت کنیم.اول تعریف این کلمات. کامل بودن یعنی چی؟ به نظر میرسه این یک کلمه ی ساده است ولی وقتی وارد معنای آن میشیم به طور شگفت انگیزی غرق میشیم. مثلا در آزمونی شرکت کرده اید که نمره ی پایانی آن از 20 نمره است. اگر شما 20 شوید نمره ی کامل را گرفته اید و اگر 19 بشوید نمره تان دیگر کامل نیست. اگر برنامه ریزی کرده اید که طی سال مجموع درآمدتان 250 میلیون تومان باشد و آخر سال حساب و کتاب کنید و ببینید 240 میلیون تومان بدست آورده اید، شما درآمد کامل را بدست نیاورده اید و درآمدتان ناقص است.کامل نبودن چیزیست که هر آدمی را اذیت می کند. احساس شکست به او می دهد و عدم رضایت در او ایجاد می کند. ولی آن روی سکه اتفاقات دیگری رخ میدهد.اگر از خودمان بپرسیم قصدمان از شرکت در این آزمون چیست و به جوابی برسیم که معقول است. مثلا من میخواهم ببینم موضوع آزمون را چقدر بلد هستم و به چه سطحی از تسلط بر آن موضوع رسیده ام. حالا در آزمون شرکت می کنیم، ممکن است اتفاقات عجیبی رخ بدهد و یا شاید هم رخ ندهد، بلاخره بعد از آزمون برای خودمان بازه هایی را در نظر می گیریم. می گوییم با توجه به اهمیت این آزمون برای من (نه برای اطرافیانم و یا افرادی که در آن آزمون شرکت کرده اند) و با توجه به نوع سوالاتی که برگزار کننده ی آزمون در نظر گرفته بود و نزدیکی فضای سوالات با هدف من و همچنین شرایط روحی و روانی و فیزیکی من در زمان آزمون اگر نمره ای بین 17 تا 19 بگیرم برایم کافی خواهد بود.یا من قصد دارم امسال به اندازه ای تلاش کنم که آخر سال وقتی با خودم سال را مرور می کنم، احساس نکنم به خودم بدهکار هستم و به اندازه ی کافی تلاش نکرده ام. با این رویکرد شما در آخر سال هر درآمدی که کسب کرده باشید از خودتان راضی هستید.به نظرتان کسی که به صورت کامل کل غذاهای موجود در یک سفره را می خورد عجیب تر است، یا کسی که به اندازه ی کافی، که او را سیر می کند غذا میخورد؟ آیا اوکه به طور کامل همه ی غذاها را خورد احساس بهتری را تجربه می کند یا اوکه به اندازه ی کافی میل کرد؟به عنوان یک فرزند، همسر و پدر هم من این موضوع را خیلی خوب حس کردم. فرزند خوب لزما کسی نیست که تا پایان عمرش کنار پدر و مادرش زندگی کند بلکه کسی هست که به اندازه ی کافی پیش آنها باشد و بعد از مستقل شدن به اندازه ی کافی پیگیر کارها و امورات آنها باشد. یا همسر خوب کسی نیست که به طور کامل وقت خودش را با همسرش بگذراند بلکه همسر خوب کسی هست که به اندازه ی کافی با همسرش وقت بگذراند. پدرها و مادرهای زیادی این روزها فکر میک نند اگر از همه چیز صرف نظر کنند و به طور کامل در اختیار فرزندشان باشند و یا برروی همه ی نیازهای خودشان چشم پوشی کنند و به صورت کامل به نیازهای فرزندشان توجه کنند، کار درستی انجام داده اند. در این مورد شعر و ترانه ی بسیار زیبا و مفهومی هست که می فرماید:شاید اگر دائم بودی کنارم، یک روز میدیم که دوست ندارماگر در تمام لحظات زندگی مان تلاش کنیم برای کامل بودن هرگز طعم زیبای ناکامل ولی کافی بودن را نمی چشیم. ما در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز نا کامل است ولی برای خودش و کارویژه ای که دارد کافی است. کوه را ببینید آیا کامل است؟ خیر ولی زیبا و کافی است. دریا را ببینید آیا کامل است؟ خیر ولی زیبا و کافی است.این تفکر کامل بودن، کی و چطوری در پستوهای ذهن و روح و جان ما قایم شده است که نمی توانیم آن را بیرون بیاوریم؟شاید در روزهایی که در حال تربیت در آغوش پدر و مادرمان بودیم این اتفاق افتاده است. شاید در مدرسه و نظام ارزشگذاری آن، این بلا بر سرمان آوار شده است. و شاید در لحظه لحظه ی زیست نمان کنار یک دیگر.بیایید به خودمان، به هم، به کارهایی که انجام می دهیم، به زندگی مان و به دنیایی که در آن زندگی می کنیم نگاهی کافی داشته باشیم. من نقص های زیادی دارم و نیازی نیست تمام آن نقص ها را برطرف کنم. فقط لازم است با توجه به جایی که در آن به دنیا آمده ام، خانواده ام و تمام شرایطی که ناخواسته دارم و یا برایم مقدر شده است، هدفی زیبا و کششی (کمی بالاتر از سطح توانم) داشته باشم و برای رسیدن به آن هدف نقاط قوتم را تقویت کنم و نقاط ضعفم را کاهش دهم. حالا با بخش کمی از تمام این انسان پیچیده، که مدیریتش در اختیار من است مواجهم و می توانم از تغییراتی که در آن ایجاد می کنم لذت ببرم و با رسیدن به چیزهایی که برای من کافیست، هرچند برای دیگری، بخشی از داشته های اولیه اش هست لذت ببرم.به نظر من؛ دو نفری می توانند عاشق هم بمانند که به هم نگاه کافی بودن دارند. یعنی برای هم کافی هستند و تلاش نمی کنند هم دیگر را کامل کنند. کارهایی به موفقیت می رسد که حد کافی بودن آنها مشخص شده باشد و نه حد کامل بودنشان. انسانی خوشبخت است که به خودش و زندگی اش احساس کافی بودن دارد و نه انسانی که به دنبال کامل بود است.به آدم های اطرافمان بویژه کسانی که نسبت به آنها مسئولیت بیشتری داریم احساس کافی بودن را هدیه بدهیم. پدر و مادری که سالها برای مان تلاش کرده اند، امروز لیاقت این را دارند که با تقدیر و تشکرهای ما احساس کنند تلاش شان کافی بوده است و نه اینکه بابت کمبودهایی که شاید خیلی هم دست آنها نبوده سرزنش بشوند. همسرمان بابت تمام زحماتش و عشقی که به ما هدیه داده است باید احساس کافی بودن داشته باشد و نه اینکه با مقایسه ی با دیگران و یا با نمایش نقاط ضعفش همیشه احساس ناکافی بودن را با خود در رابطه حمل کند. و آخرین گروه که البته این آخرین بودن به معنای کم اهمیت بودن نیست، فرزندانمان و نسل بعدی مان هستند که باید از روز اول با احساس کافی بودنی که از پدر و مادرشان می گیرند بزرگ بشوند، نه اینکه همیشه پدر و مادر با نادیده گرفتن توانایی های آنها بخواهند تمام توانایی های دنیا را در آنها ایجاد کنند و یا به واسطه ی اینکه فلان بچه، فلان توانایی را دارد بخواهیم بچه ی ما هم همان را داشته باشد. با این کار ناخودآگاه فرزندانمان را پر از حس ناکافی بودن می کنیم.خلاصه ی کلام این کهشاد بودن و راضی بودن از زندگی، کار و هرچیز دیگری در کافی بودن است و  رساندن چیزها به کامل بودن سرابی است که در نهایت مجبوریم تشنه و ناامید از زمین بازی آن موضوع خارج شویم.پیشنهاد میکنم شما هم به مثالهای کامل و کافی در اطرافتان، افکارتان و احوالتان فکر کنید.عاملِ عالمِ عاشق باشیم.</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 12:45:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تانتالوس ات رو بشناس و کنترلش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-fubtdevhefi2</link>
                <description>داستان تانتالوسقبل از هر چیزی بیایید داستان تانتالوس رو براتون تعریف کنم که کی بوده. داستان آقای تانتالوس همونطور که از اسمش هم کاملا معلومه یکی از داستان های یونان باستان است. تانتالوس که به انگلیسی Tantalus نوشته میشود و به زبان یونان باستان Τάνταλος نوشته می شود پسر زئوس بود و خدایان خیلی این آدم رو دوست داشتند. اینقدر خدایان او را دوست داشتند که به او اجازه داده بودند که با خدایان سر یک سفره بنشیند و از غذاها و شراب های بهشتی بخوره. بجز تانتالوس هیچ آدمیزادی اجازه نداشت از این خوراکی ها استفاده بکنه.حتی یک شب تانتالوس همه ی خدایان رو به خانه ی خودش دعوت کرد و برایشان میهمانی بزرگی ترتیب داد. خوب این لطف بزرگی بود که خدایان یونان به تانتالوس کرده اند و به میهمانی او رفتند. در واقع با این کار خدایان فروتنی کرده بودند و همه ی اینها به واسطه ی لطفی بود که خدایان به تانتالوس داشتند.ولی با وجود این همه لطفی که از طرف خدایان انجام شد تانتالوس به واسطه ی نفرتی که از خدایان داشت کار شیطانی و زشتی را انجام داد. او دستور داد تنها پسرش را کشته و در دیگی بپزند و با گوشت آن برای خدایان غذا درست کنند. تا ثابت کند خدایان آدمخوارند. یا شاید می خواسته به این واسطه نشان دهد که فریب دادن خدایانی که همه آنها را می پرستند چقدر میتواند برایش کار ساده ای باشد. اين مرد با نفرتي که از خدايان به دل گرفته بود و با توجه به اعتماد به نفس فوق العاده زيادي که داشت، هرگز فکرش را هم نمی کرد که ميهمانان بفهمند چه غذايي جلوی آنها گذاشته است.اما خدایان فهمیدند و میهمانی او را ترک کردند. و تصمیم گرفتند اورا چنان مجازاتی کنند که داستان او برای آیندگان به درس عبرتی تبدیل شود که دیگر کسی جرات نکند به ساحت خدایان بی احترامی کند.پس او را در گودال آبی قرار دادند که بالای سرش همیشه درخت هایی بزرگی بود که پر بودند از میوه های جذاب و رسیده. ولی او وقتی تشنه می شد و می خواست خم بشود و آب بنوشد به یکباره آب خشک می شد و او به زمین می افتاد و وقتی دوباره بلند می شد آب از زمین بیرون می آمد. و وقتی گشنه می شد و دستش را دراز می کرد باد شاخه ی درختان را از دست او دور می کرد و هر چقدر تلاش می کرد تا به میوه های آن برسد نمی توانست.او تا ابد به همین صورت بود که با وجود آن همه نعمت ، آب گوارا و میوه های زیبا و جذاب همیشه با گلوی خشک و تشنه باید گرسنگی را تحمل میکرد.عجب تنبیه سختی خدایان برای او در نظر گرفته بودند. نعمت های فراوان جلو دستش بود و او باید با عطش به آب نگاه میکرد و همینکه میخواست از آن بنوشد آب خشک می شد و هر وقت که میخواست میوه ای از درختان پربار و رنگارنگ بالا دستش بردارد باد آنها را دور میکرد. و او همیشه دستش به سمت آنها دراز بود در حالی که هرگز دستش به آنها نرسید.داستان مابیایید این فرض را قبول کنیم که در مثال مناقشه نیست. اما در پشت این حکایت چه چیزهایی برای ما پنهان شده است؟! به نظرتان چند نفر از ما ها به همین نفرین و عذاب محکوم شده ایم. مدام بدنبال بدست آوردن چیزهایی در زندگی هستیم و اما هر بار آنها از ما دورتر می شوند.آیا از نظر شما خدایانی وجود دارند که اینطور ما را تنبیه کرده اند؟ یا خود ما هستیم که در حال عذاب دادن به خودمان هستیم. چقدر از زندگی مان را صرف خواستن ها کردیم.با در نظر داشتن پیش فرضی که بالاتر گفتم، به نظر من این عذاب شاید بعد از تانتالوس در وجود همه ی انسانها قرار گرفت که مرتب چیزی را بخواهند و برایش دست و پا بزنند و همیشه دستشان به سمت آن دراز باشد. ما همیشه دستمان به سمت چیزهایی دراز است که از ما دور اند و چیزهایی را میخواهیم که دستمان به آنها نمی رسد. این صحبت های من در تضاد با تلاش کردن برای بدست آوردن چیزهای بیشتر نیست. ولی شاید چرخه ی خواستن های انسان که فقط با مرگش به اتمام میرسد عذابی باشد، که دیگه وقتش رسیده از گناهان کرده مان توبه کنیم و از این عذاب نجات پیدا کنیم.شاید اگر نعمت هایی که داریم را ببینیم و از آنها لذت ببریم باعث شود به آرامش برسیم و از دست این همه عذاب خواستن چیزهای دیگر نجات پیدا کنیم.عالم عامل عاشق باشید.</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 13:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه ی من : اصل گرایی ، اصل را بچسبید و فرع را رها کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rbogo0zwky00</link>
                <description>به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.اول از همه ، بعد از یک دوره ی طولانی که وبلاگ نویسی رو متوقف کرده بودم. سلام...توی این پست می خوام کتابی رو معرفی کنم که شاید بعد از مدت ها که مطالب تکراری رو می خوندم من رو به با موضوع تازه ای روبرو کرد. بعد از مطالعه ی این کتاب رفتم توی باغ کتاب تهران و سعی کردم چندین کتاب دیگه ، مشابه به اون و در همون مضمون پیدا کنم تا به واسطه ی خوندن اونها کمی توی این موضوع که بهش علاقه مند شده بودم عمیق تر بشم. شاید در آینده اون کتاب ها رو هم معرفی کردم.کتاب اصل گرایی ، اصل را بچسبید و فرع را رها کنید. نویسنده اش آقای Greg McKeown است که توسط آقایان دکتر بهنام شاهنگیان و مهدی مصلحی ترجمه شده و توسط انتشارات آموخته هم منتشر شده است.توی این کتاب چه خبره؟!این کتاب با جمله ای شروع شد که برای من خیلی خاص بود و باعث شد چند روز بهش فکر کنم و حتی روی یک عکس با پس زمینه ی کهشکشان این جمله رو نوشتم و چند وقتی تبدیل شد به background کامپیوترم. اون جمله این بود:خرد زندگی، زدودن همه چیزهای غیر ضروری است.این جمله رو آقایی به نام لین یوتانگ گفته...The original David of Michelangelo; the statue stands 5.17 meters tallاین جمله من رو به یاد داستانی می اندازه که از میکل آنژ می پرسند چطوری تونست مجسمه ی حضرت داوود رو که یکی از شاهکارهای هنری است درست کنه؟او در جواب می گه من مدتها گشتم و به  سنگ های مختلفی که بود خیره می شدم تا این که سنگی رو پیدا کردم که در دلش مجسمه وجود داشت و من فقط هر چیزی که اضافه بود را از آن تراشیدم...تندیس داوود در سال ۱۵۰۴ میلادی، به وسیله میکل‌آنژ، نقاش و مجسمه‌ساز برجسته ایتالیائی ساخته شد. تندیس داوود، ۵٫۱۷ متر ارتفاع دارد و از سنگ مرمر ساخته شده‌است. تندیس داوود از شاهکارهای عصر رنسانس محسوب می‌شود.تصویر بالا همین تندیس را نشان میدهد که البته به خاطر اینکه اینجا خانواده رد میشه در تصویر بخشی از تندیس هست.?(ناگفته نماند که شخصا در این که این سوال از میکل آنژ شده و ایشون این جواب رو داده شک دارم ولی چون حرف جالبی هست همیشه سعی میکنم توی ذهنم باشه. خلاصه منظورم اینه که برام مهم نیست کی این رو گفته و مهم اینه که چیزی که گفته به نظر من درست و تمثیل زیبایی هست که میتونه خیلی بهم کمک کنه)در نتیجه کتاب تمام تلاشش رو میکنه که به ما یاد بده چطوری میتونیم چیزهای غیر ضرروی که به زندگی رویایی مون و اهدافمون چسبیده رو ازش جدا کنیم تا به اصل زندگی و هدفمون برسیم. در جایی از این کتاب زندگی مون رو به کمد لباسمون تشبیه میکنه که پر شده از لباس هایی که دیگه ازشون استفاده نمی کنیم ولی به دلایل مختلف از جمله اینکه پول زیادی بابتش پرداخت کردیم یا چیزهای دیگه حاضر نیستیم بدیم یک نیازمندی ازشون استفاده کنه و در نتیجه کمد لباسمون پر شده از لباس هایی که دیگه برامون قابل استفاده نیستن. ولی همونطور که درکتاب هم میخونیم رعایت اصل گرایی در زندگی مون و حذف چیزهای غیر ضروری ازش مثل مرتب کردن کمد لباسمون نیست که بتونیم هر چند وقت یکبار اون رو انجام بدیم و انتظار داشته باشیم که نتیجه ی دلخواهمون رو بدست بیاریم. برای اصل گرا زندگی کردن باید در هر لحظه و در تمام تصمیم هامون اصول اصل گرایی رو رعایت کنیم.که اصلی ترین شعار اصل گرایی که باید حواسمون بهش باشه و بی وقفه اون رو دنبال کنیم، کمتر ولی بهتر است.در این کتاب ترغیب می شیم به این که اختیار زندگیمون رو دردست بگیریم. و در جاهای مختلفی بهمون یادآوری میکنه که اگر خودمون زندگیمون رو اولویت بندی نکنیم، دیگران برامون اولویت بندیش میکنن. و در نتیجه به جای اینکه به هدف های خودمون برسیم، تبدیل میشیم به وسیله ای برای اینکه آن فردی که زندگیمون رو اولویت بندی کرده به هدف هاش برسه.بعضی وقت ها شاید تصور کنیم که این کار را که من پیش خودم بهش میگم برده داری مدرن، توسط کسی اتفاق میوفته که با ما دشمنی و یا خصومت خاصی داره... نه اصلا اینطور نیست و نکته ی تلخ این ماجرا اونجاست که ما برده ی کسانی میشیم که برامون خیلی عزیزند و براشون خیلی عزیزیم. مثل مادر، پدر، خواهر ، برادر، همسر یا کسانی که بهشون خیلی مطمئنیم. باید بدونیم شاید خودمون هم دیگرانی را همین طور به بردگی بگیریم.یکی از مصادیق این مورد، تربیت هایی هست که می شویم و یا میکنیم. وقتی به بچه ای یاد داده میشود که باید اطاعت پذیر باشد و حق اعتراض ندارد و یا به بچه ای گفته میشه تو نمیتونی! یا باید موسیقی یاد بگیری ، یا باید فلان رشته ی تحصیلی رو بخونی تا بهت بگیم موفق یا باهوش یعنی داریم در اولیت ها و برنامه ها و هدف های او دست میبریم...کمی فکر کنیم ببینیم چقدر از مسیر زندگی مون رو که دیگه تکرار نخواهد شد، بخاطر همین الگو ها و تربیت هایی که توسط جامعه ، خانواده و عزیزانمون در ذهنم ایجاد شده ، بجای اینکه صرف نزدیک شدن به ایده آل های خودمون بشه صرفا برای راضی کردن دیگران و رسوندن اونا به هدفاشون صرف شده.کمی فکر کنیم چقدر برای زندگی مون هدف داریم و برای رسیدن به اون هدف بین چندتا چیزی که میخواییم و دوست شون داریم اولویت بندی کردیم...کمی فکر کنیم...یکی دیگر از بخش های تاثیر کذار این کتاب جایست که درباره ی انتخاب صحبت میکند و جمله ی طلایی دارد کهانتخاب یعنی نه گفتن به یک یا چند چیز و این کار شاید حس باختن در افراد ایجاد کند.به همین جمله اگر دقیق فکر کنیم معنای خوش بختی و خوشحالی در زندگی را می فهمیم. از نظر من در زندگی بلاخره باید انتخاب کرد و این کار رو یا خودمون برای خودمون انجام میدیم و یا دیگری (یا جبر زندگی). چرا که این رودخانه ی پر از آب با سرعت درحال حرکت است و انتخاب نکردن در اون به معنای اینه که قدرت و اختیارمان در انتخاب را نادیده گرفتیم تا دیگری برایمان انتخاب کند.از نظر من در این موضوع افراد دودسته هستند، کسانی که به چیزی که انتخاب کرده اند توجه میکنند و کسانی که انبوه چیزهایی که انتخاب نکرده اند چشم می دوزند. طبیعی است که دسته ی اول با واقعیت های انتخابشان مواجه میشوند و با تمرکزی که روی آن دارند تلاش میکنند مشکلاتش رو حل کنند و از منافع و زیبایی هاش لذت ببرند. و دسته ی دوم همیشه ناراحتند و در حال افسوس خوردن چرا که با توجه به اینکه درگیر آن انتخاب ها نیستند به درستی مشکلات آنها را نمی بینند ولی زیبایی های آن ها را می بینند و مرتبا درحال مقایسه ی اونها با شرایط انتخاب خودشون هستند. و چون تمرکز و انرژی کافی رو برای حل مشکلات انتخاب خودشون صرف نمیکنن ، مشکلاتشون حل نمیشه و همیشه باهاشون هست و هرگز به لذت های انتخاب شون نمیرسن.در آخر پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید و ازش لذت ببرید. کتاب ترجمه ی مناسبی داره و شاید از 10 من بهش 8 میدم و اینکه کتاب مختصری هست ولی بسیار پرمغز...عالمِ عاملِ عاشق باشیم...</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 11:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-ciooyjytizh0</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/zbptalsx4dsc-sF7rL.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۷ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۱۴۲ مرتبه لایک شدند و افراد ۲۴ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۸۷ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۲۸,۲۵۷ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۶۳۴,۳۷۱ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۸۶۹۷ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۹۰,۹۹۵ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 20:08:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری طی یک سال بیش از 3000 صفحه کتاب خوندم.</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-3000-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-j722mhq8q6zc</link>
                <description>به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوستقبل از سال 98 تصمیم گرفته بودم که بیش از 3000 صفحه کتاب در یک سال بخوانم. شاید بعضی ها فکر کنن که 3000 صفحه که خیلی کمه! بله حق باشماست ولی یک گام خیلی خوب رو به جلو برای من هست.اگر بخوام خیلی ساده بگم 3000 صفحه کتاب یعنی چی میتونم اینطوری بگم که حدودا میشه 10 تا کتاب 300 صفحه ای. کتابهایی که من میخونم تقریبا همین حدود هستن حالا 50 صفحه کمتر یا بیشتر...از یک طرف دیگه اگر بهش نگاه بکنیم ، زمان مطالعه ی هرصفحه کتاب رو اگر 5 دقیقه (من تقریبا کند خوانم) درنظر بگیریم. من در سال 98 بیشتر از 15000 دقیقه کتاب خوندم که میشه 250 ساعت یا بیشتر از 10 روز. یعنی من 10 روز از زندگیم رو در سال 98 صرف خوندن کتاب کردم.هیچ اطلاعی از آمار جهانی یا آمار ایران ندارم ولی این اتفاق برای من با تمام دغدغه ها و مشغله هایی که هرروز دارم یک موفقیت خوب به حساب میاد.توی این مطلب که مقدمه اش هم طولانی شد میخوام توضیح بدم که چطوری این اتفاق افتاد.اسفند پارسال که داشتم برنامه های سال 98 ام رو میچیدم برای خودم هدف خواندن 10 کتاب رو درنظر گرفتم. و از همان اسفند هم شروع کردم. برای رسیدن به این هدف چند تکنیک رو انجام دادم که میخوام بدون زیاده گویی اونها رو بگم.اول از همه، همه ی کتابها رو گذاشتم جلوم و ناگهان با 10 جلد کتاب روبرو شدم که دیدنش هم، ترس داشت برام و به نظرم خوندن اونهمه کتاب خیلی کار سختی بود. برای همین سعی کردم از تکنیکی که توی کارم خیلی ازش استفاده میکنم با نام Break Down یعنی شکستن به اجزای کوچکتر استفاده کنم. پس بر اساس علاقه ام به موضوعشون و رنگ جلدشون و ... کتابها رو چیدم و اولیشون رو گذاشتم جلو چشمم.شروع کردم به مطالعه، هر وقت فرصت میشد یه چند صفحه ای رو میخوندم و میرفتم جلو. ولی شرایط طوری بود که انگار نمیدونستم جلوتر چه آینده ای دارم و آیا با این روالی که پیش میرم میتونم به هدفم برسم یا نه اصطلاحا Milestone نداشتم یعنی نمیدونستم سرماه چقدر به هدفم نزدیک خواهم شد و یا باید تا پایان تابستان به کجا برسم. در نتیجه سال رو تقسیم کردم به دو نیم (یعنی تا پایان تابستان و تا پایان زمستان) و هدفم رو هم به دو نیم تقسیم کردم (یعنی 5 کتاب در 6 ماه اول و 5 کتاب در 6 ماه دوم). دوباره 6 ماه اول سال رو به دو نیم تقسیم کردم و ضمن سپاس از خدا که این موضوع رو با تغییر فصل ها برامون انجام داده هدفم رو هم که قبلا نصف شده بود، دوباره نصفه ی 6 ماه اول رو به دو نیم تقسیم کردم. همین مسیر رو ادامه دادم تا معلوم شد سر هر ماه باید چند صفحه مطالعه کنم (توی مهندسی نرم افزار یه الگوریتیمی هست که اینطوری برخورد میکنه با مسائل، منم سعی کردم از اون الگوریتم برای رسیدن به هدفم استفاده کنم.) حالا دیگه Milestone هم داشتم.نکته ی بعدی این بود که برنامه ی دقیقی برای رسیدن به Milestone های هرماهم نداشتم و مثلا یه جمعه مجبور میشدم 60 صفحه کتاب بخونم و در نتیجه هم زحمتش زیاد بود و هم اینکه چون یک روتین مناسب نداشت از یک لذت به یک هدف که فقط باید بهش میرسیدم تبدیل شده بود. در نتیجه سعی کردم به یک برنامه ی منظم روزانه تبدیلش کنم. پس تصمیم گرفتم روزانه 10 صفحه کتاب بخونم. که حساب کرده بودم اگر طی سال 56 روز رو هم بپیچونم یا اینکه مشکلی پیش بیاد که نرسم این کار رو انجام بدم بازهم به هدفم میرسم. حالا برام، خواندن 10 کتاب تبدیل شده بود به خواندن روزانه 10 صفحه که توی ذهن من خیلی اتفاق خاصی نبود.چند روزی پیش رفت و متوجه شدم این موضوع برام به یک بار فکری تبدیل شده. و از خونه به سرکار و از سرکار به خونه کتاب همراهم بود و هروقت فرصت میشد کتاب رو باز میکردم و چند صفحه ای میخوندم. ایراد این موضوع توی این بود که، احترام این فعالیتم حفظ نمیشد و خواندن کتابهایی که نیاز بود فهمی ازشون بکنم و چیزی یادبگیرم اینقدر گسسته میشد که بعضا دیگه چیزی ازشون دستم رو نمیگرفت. خلاصه تصمیم گرفتم یه زمان و مکان مشخصی برای کتاب خوندن پیدا کنم و بهش پایبند باشم. اول تصمیم گرفتم در محل کارم بعد یا قبل از نهار این کار رو بکنم ولی متوجه شدم که خیلی از اوقات این زمان برام شناور هست و بعضا بخاطر جلسه ی کاری یا دغدغه ای، این موضوع ممکن نبود. چون میزکارم برام به مفهوم کار کردن بود و نمیتونستم پشت میز کارم، مثلا غذا بخورم یا کتاب بخونم درحالی که کاری برای انجام دادن داشتم. و خوانده بودم که چند دقیقه مطالعه قبل از خواب بجای نگاه کردن به موبایل میتونه خواب بهتری رو برای آدم ایجاد کنه. پس تصمیم گرفتم بعد از مسواک و قبل از خوابیدن کتاب بخونم.(البته به توصیه دکتر مبنی بر اول اینستا بعد کتاب هم توجه میکردم که قبل از مسواک اینستا رو چک میکردم) پس حالا مکان و زمان هم مشخص شده بود.چندین شب کار داشت خوب پیش میرفت ولی متوجه شدم بعضی از اوقات این که میخوابیدم بعد یادم میافتاد کتاب رو نیاوردم برام یه زحمت فکری (والبته فیزیکی) ایجاد میکرد که باید دوباره پتو رو میزدم کنار و میرفتم کتاب رو میاوردم و ... که انجام برنامه و رسیدن به هدفم رو باخطر روبرو میکرد. خلاصه برای حل این مشکل بزرگ هم تصمیم گرفتم هرکتابی رو که میخوام بخونم حتما نزدیک ترین جای ممکن به بالشتم بزارمش که میشد یا بالای سرم و یا زیر بالشتم.خلاصه اینکهبا خورد کردن هدفم به بخش های کوچکتر تونستم از بزرگیش توی ذهنم کم کنم و حالا توی مغزم توانایی های من از اون هدف، بزرگتر بود.با مشخص کردن Milestone های منظم و واقعی تونستم هرلحظه جایگاه خودم رو برای رسیدن به هدفم و محقق شدن و یا نشدن گامهام برای رسیدن بهش رو اندازه گیری کنم و جلوی چشمم باشه.با واضح کردن نیازمندی(کتاب) های  اون عادتی(مطالعه) که میخواستم درخودم ایجاد کنم تونستم به مغزم مرتب از طریق چشمم این خوراک رو بدم که اون کار رو فراموش نکنه.با گذاشتن عادت جدیدم وسط دوتا عادت قبلی (مسواک زدن و خوابیدن) تونستم یه جایگاه ویژه براش ایجاد کنم که همیشه براش فرصت داشته باشم و همچنین به یک برنامه منظم هر روزه تبدیل بشود.با توجه به این که انسان موجود تنبلیه و همیشه دنبال راحت تر کردن کارهاش هست سعی کردم هرگونه سختی یا مزاحمتی رو از سر راه این عادت جدید بردارم.من هر وقت میخوام به یه هدفی برسم همین گامها رو برمیدارم. و درپایان بگم که اینها اکتشافات من نیست و تمام این تکنیک ها رو از توی کتابهای توسعه ی فردی یاد گرفتم.عالمِ عاشقِ عامل باشید... </description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 11:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>+18 ایده ها چطوری متولد میشن؟ آیا ایده ها را لک لک ها میارن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/18-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%DA%A9-%D9%84%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%86-qnhur1a3hrqw</link>
                <description>در همین اول خوبه تکلیف یک موضوعی کاملا روشن بشه و اون هم این که ما کامپیوتری ها بخصوص برنامه نویسامون معتقدیم همه چیز الگوریتم داره از شعر تا ژنتیک ، از خلقیات تا تصمیمات. فقط الگوریتم بعضی از چیزها کشف شده و بعضی از الگوریتم ها هنوز کشف نشده. مثلا من فکر میکنم تا چند سال دیگه کامپیوتر میتونه موسیقی هایی بنویسه (Compose کنه) که از موسیقی های نوشته شده توسط بزرگترین های این حوزه قوی تر باشه.حالا تولید ایده هم به نظرم از این موضوع جدا نیست. مثلا من فکر نمیکنم ایده ها فقط به کسانی میرسد که از هوش و یا خلاقیت بالایی برخوردارند. به نظر من هر کسی که ذهنش رو برای تولد ایده آماده کنه، ایده به ذهنش میرسه. حالا من در این مطلب قصد دارم براتون از این بگم که چطوری ما میتونیم ذهنمون رو برای تولد یک ایده آماده کنیم. پس اگر بهتون تا حالا گفتن که ایده ها رو لک لک ها میارن دروغ گفتن. ذهنی که آماده باشد با رویداد هایی که در این مطلب بهشون اشاره میکنم آبستن یک ایده میشود.هوشمندانه سفر کنیداین سفری که من ازش نام میبرم با سفرهای تفریحی کمی متفاوت است. قطعا در این سفرها هم خوش خواهید گذروند ولی باید چشمتان باز و مغزتان فعال باشد برای یافتن ایده های جالب که در آن شهر یا کشور پیاده شده است ولی در شهر یا کشور شما نیست. مثلا فرض کنید برای سفری میروید به یک کشور اروپایی و متوجه میشوید مردم در ایستگاه اتوبوس مرتب به گوشی شان نگاه میکنند. شاید در نگاه اول برداشت ما این باشد که مردم عجولی هستند و مرتب به ساعت گوشی نگاه میکنند. در حالی که اگر هوشیارانه بهشون نگاه کنیم خواهیم دید برنامه ای روی گوش شان هست که زمان بندی و موقعیت کنونی اتوبوس های آن مسیر را نمایش میدهد. خوب این برنامه و سخت افزار موجود برروی اتوبوس ها و ... همگی میتوانند ایده هایی برای کسب و کار شما باشد.تبلیغات مختلف رو با دقت نگاه کنیدمشاهده ی تبلیغات میتواند به شما ایده هایی بدهد در تکمیل محصول یا خدمتی که درحال تبلیغ آن هستند. مثلا شما درحال مشاهده ی تبلیغ یک شرکت ترابری هستید ممکن است به ذهنتان برسد مدیر این شرکت ها نگران افزایش هزینه هایشان هستند پس اگر من برنامه ای به آنها بدهم که بهترین مسیرها را به ماشین هایشان پیشنهاد بدهد و ماشین ها کمتر در ترافیک بمانند هم مصرف سوخت پایین خواهد آمد و هم رضایت مشتری از عملکرد شرکت بالا میرود.هیچ نمایشگاهی را از دست ندهیدتمامی نمایشگاهها از لوازم آرایش و بهداشتی تا ساختمان میتواند به شما ایده های خوبی بدهد. همچنین میتوانید از این نمایشگاهها و توسعه و سابقه ی کسب و کارهایی که آنجا هستند متوجه حجم تقریبی پول در جریان در آن حوزه بشوید. همچنین میتواند ایده ای به ذهن شما خطور کند که مثلا در نمایشگاه گل و گیاه ایرادی می بینید که کسب و کارهایشان را اذیت میکند حتی اگر آنها به شرایط عادت کرده باشند ولی بازهم اگر شما بتوانید با ایده تان نیاز آنها را برطرف کنید. ایده ی شما بسیار مورد استقبال آن صنف خواهد شد.توی اینترنت تحقیق کنیددر فضای اینترنت به دنبال ایده بگردید. مثلا در مورد خانه و خرید و فروشش تحقیق کنید ممکن است شما به این نتیجه برسید که چرا ملک ها توسط مالک باید ارزش گذاری شود و چرا توسط کارشناسانی به صورت شفاف بررسی نمیشود و نتیجه برای عموم قابل مشاهده نمی باشد. در نتیجه ایده ی شما اعزام کارشناس و تهیه ی بانک اطلاعاتی دقیق از وضعیت خانه باشد که قابل ارائه به همه ی مردم است.تجربه های شغلیتون خیلی مهم اندتجربیات شغلی شما بسیار با اهمیت هستند. این تجربیات فقط برای شما پیش آمده است پس اگر به آنها خوب نگاه کنید حتما میتوانید از محاسن و معایب آنها ایده کسب کنید. برای مثال بسیاری از کسب و کارها بعضی از روزها نیروهایشان دورکاری میکنند و یا چند محل خدمت در شهر یا کشور دارند. این درحالیست که نیازمند سیستم جامعی برای ثبت ورود و خروج اعضایشان در هر یک از این محل ها هستند. این موضوع میتواند یک منبع پیدایش ایده برای شما باشد.اخبار اقتصادی رو گوش بدینطی روز زمانی را به گوش دادن و خواندن اخبار اقتصادی اختصاص بدین. این موضوع بهتون کمک میکنه جهت جریان پول رو در شهر یا کشورتون تشخیص بدین تا فکر ایده پرورتون رو در اون حوزه متمرکز کنید و یا از ایده های حوزه های بی پول فرار کنید. همچنین میتونید از میان اخبار اقتصادی صنایع و یا کسب و کارهایی را بیابید که ممکن است شما برای رفع اشکال و یا محدودیتی در آنها بتوانید ایده ای داشته باشد.علایقتون رو زیر و رو کنیدمهمممممم ترین مرکز تولد ایده ها بخش علایق وجود شماست. یک لحظه به فردی که از رستوران گردی لذت میبرد ولی هیچ بانک اطلاعاتی از کیفیت رستوران ها و موقعیت فیزیکی شان و ... نداشت فکر کنید. به نظرتون چند سیخ کباب بی کیفیت خورد؟! این آدم بخاطر علاقه به رستوران گردی بود که نیازی رو احساس کرد و بانکی از اطلاعات رستوران ها درست کرد. بسیاری از کسب و کارهای موفق اطرافمون ایده شان از علاقه ی یک نفر بدست آمده.در ضمن وقتی قصد داریم روی ایده ای کار کنیم که بهش علاقه داریم هم باعشق بیشتری کار میکنیم و هم خستگی رو احساس نمیکنیم. و آن طرح موفق می شود.به کالاها و خدمات اطرافتون دقت کنیدما طی روز از کالاهای زیادی استفاده میکنیم و با خدمات زیادی درگیریم مثلا از تاکسی استفاده میکنید و کرایه ی تاکسی شما میشود ۲۷۵۰ تومان و شما ۳۰۰۰ تومان که دادید راننده از شما تشکر میکند و میرود. و شما توی این وضعیت پیش خودتون میگید ۲۵۰ تومان به چه دردم میخوره بخوام سرش بحث کنم. و شاید زیر لب چیزی بگید و برید. ولی یک نفر اینطور رفتار نکرد و ایده ای به سرش زد تا دوتا از خدماتی که هرروز ازشون استفاده میکرد رو با هم ترکیب کنه و برنامه ی پرداخت الکترونیک کرایه ی تاکسی رو بنویسه.پس برای اینکه مغزتان را بستری برای بدنیا آوردن ایده کنید باید نسبت به همه چیز حساس باشید و به هیچ چیز عادت نکنید. در آخر با همه ی این روش ها وقتی که اولین علائم ایده تون رو دیدید سریع حول نشید و بگید اسمش رو چی بزارم؟ این اولین گام مواجه شدن با یک ایده نیست. اول از همه به این فکر کنید که قطعا یک نفر قبلا توی ایران (کشور محل پیدایش ایده) به این ایده رسیده. پس شروع کنید درباره ی ایده تون و یا بخش های مختلفش جستجو کنید تا اون فرد و ایده اش رو پیدا کنید.اگر ایده در ایران پیدا شد. ببینید توی چه مرحله ای هست و چقدر از شما جلوتر است. حالا اون ایده و ایده ی خودتون رو روی هم بندازین تا ببینین کجاهای ایده هاتون باهم مشترک و کجا ها با هم متفاوت است. توی این مرحله شما باید نقاط متفاوت ایده تون رو بیشتر کنید.حالا اگر توی ایران پیدا نشد دنبال ایده تون توی دنیا بگردید. به احتمال زیاد توی یک گوشه ای از دنیا مشابه ایده تون رو پیدا میکنید. اگر پیدا کردید خیلی شانس آوردید چون از اینجا به بعد کارتون خیلی راحت میشه چون اون ایده و یا محصول دیگه رقیب شما توی کشورمون نیست بلکه منبع رایگان الهام خواهد بود. تنها کاری که لازم است انجام بدید اینه که نقاط اختلاف ایده هاتون رو به ایده ی خودتون اضافه کنید و ایده ی کامل تری داشته باشد.اگر توی دنیا هم مشابه ایده تون رو پیدا نکردید از نظر من یعنی درست جستجو نکردید و بیشتر بگردید. ولی اگر اصرار دارید که ایده تون فقط به ذهن خودتون رسیده و هیچ مشابهی در دنیا نداره بهتون تبریک میگم. ولی بدونید برای پیاده سازیش راهتون بسیار دشوارتر خواهد بود.فراموش نکنید ما داریم در سطح ایده صحبت میکنیم و در صورتی که قرار باشه همین ایده به محصول تبدیل بشه کلا مراحل کار و نحوه ی برخورد با یک محصول بلقوه بسیار متفاوت خواهد بود.امیدوارم هرگز این جمله رو فراموش نکنید.? راز داشتن یک ایده ی خوب داشتن ایده های زیاده. https://www.instagram.com/hrmadani/ عالم عامل عاشق باشید.حمیدرضامعدنی</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 15:22:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه زمانی کسب و کار خودمان را راه بیاندازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/network-Ecomotive/%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-l6wfpora1xi0</link>
                <description>  درابتدا قصد داشتم در مورد رزومه نویسی صحیح براتون مطلبی بنویسم. بعد فکر کردم شاید نیاز باشد قبل از اینکه نحوه ی صحیح رزومه نویسی رو بگم بهتر باشه براتون از موضوعی بنویسم که میدونم فکر خیلی از افراد درگیرش هست. راه اندازی کسب و کار شخصی. در این مطلب قصد دارم بگم چه زمانی  برای راه اندازی کسب و کار خودتون مناسب هست.این مطلب حاصل تجربه ی شخصی و شکستی است که در سن 20 سالگی خوردم و کلی سرمایه ی حاصل از چند سال کارهای قبلش رو از دست دادم. البته بعد از اینکه این تجربه برام پیش اومد و راه حل و مسیری رو برای خودم طراحی کردم با &quot;جک ما&quot; ی اعظم آشنا شدم و شروع کردم به مطالعه ی زندگی نامه و کتاب های مرتبط بهش و همچنین بسیاری از سخنرانی هاش که به خودش و کسب و کارش مربوط میشد رو گوش دادم. و در آخر با مطالعه کتاب &quot;علی بابا خانه ای که جک ما ساخت&quot; به این نتیجه رسیدم که دقیقا راه حل من و مسیری که برای خودم طراحی کرده بودم از نظر آقام جک ما هم صحیح هست و او هم همین مسیر را تجربه کرده است.من در سن 19 سالگی وقتی که چند سالی سایت درست میکردم و جلساتی برای عقد قرار داد از طرف دوستان و آشنایان میرفتم و قرداد هایی می بستم و سایت را درست میکردم و تحویل میدادم و پول شیرین تر از قندش رو پس انداز و خرج میکردم به نقطه ای رسیدم که من اسمش رو گذاشتم نقطه ی &quot;خود گنده بینی&quot; توی این نقطه تصمیم گرفتم بجای کار کردن برای دوستام و آشناهام برم سراغ راه اندازی یک کسب و کار شخصی و دفتری اجاره کنم که هم سایت درست کنم و هم ایده ای که داشتم رو پیاده کنم. بعد از یک سال با شکست سنگینی روبرو شدم که تا سالها جاش می سوخت. ولی سوزش جای اون شکست باعث شد خیلی دقیق در موردش فکر کنم. و نتایج زیر رو بدست بیارم.زیر نظر کسی کار کنمن عادت کرده بودم پروژه هایی رو که میگرفتم با کمی نوآوری در هر پروژه پیاده سازی کنم و تست عملکرد ازشون بگیرم و در صورتی که درست بود تحویل مشتری بدم و پولش رو بگیرم. در این فرآیند هیچ کس کدهای من رو بررسی نمیکرد و ایراداتش رو بهم برنمیگردوند. پس توی یک سطحی کار میکردم که اگر کار زیاد میگرفتم سطح کارم اندازه ی سواد همان موقع می موند و اگر هم کار کم میگرفتم وقت برای مطالعه داشتم و سوادم رو زیاد میکردم ولی باعث میشد ارتباطاتم با دوستانی که برام کار میگرفتم ضعیف و ضعیف تر بشه.ولی زمانی که تصمیم گرفتم زیر نظر کسی که حرفه ای و قابل احترام بود برام کار کنم باعث شد هر روز و به ازای هر ایرادی که از کارم میگرفت سطح کارم حرفه ای تر بشه. پس هرچقدر بیشتر کار میکردم بیشتر حرفه ای میشدم.یک محصول را زیر نظر یک آدم باتجربه طراحی کنفرصتی برای خودم ایجاد کردم که توی طراحی یک محصول زیر نظر یک مدیر پروژه ی بسیار حرفه ای مشارکت کنم. در واقع به این صورت کار پیش رفت که من کار میکردم و می بردم پیشش و با حالت بدی رد میکرد یا ایراد میگرفت و من دوباره میرفتم مطالعه میکردم و طراحی میکردم و دوباره ایراداتی رو با نگاهی تحقیر آمیز از پروژه ام بیرون میکشید. تا بلاخره طرح پروژه ی من رو تایید کرد و پروژه برای پیاده سازی از دست من خارج شد. ولی اون پروژه و پروژه هایی که زیر نظر آدم های با تجربه طراحی کردم از من یک طراح خوب ساخت. که الگوهای طراحی رو با گوشت وپوست و استخون شناختم و بعد از مدتی شروع کردم به تجربه ی الگوهای ترکیبی (صنعتی و سنتی رو قاطی میکردم توی طراحی هام). نکته ی اصلی این بود که هزینه تاخیر و پیچیده شدن پروژه ها گردن من نبود و من فقط میتونستم توی فضای آروم به یادگیری و تجربه کردن بپردازم و نتیجه ی هر تصمیمی که توی طرح میگرفتم رو میدیدم.کد آدم های حرفه ای رو بخونتقریبا هر روز کد آدم های حرفه ای رو میخوندم و هر روز سعی میکردم دست خطشون رو تقلید کنم. بعضا نمی فهمیدم چرا اون کار رو کرده ولی منم همون کار رو انجام میدم.دلیل بعضی هاش رو بعد ها می فهمیدم ولی اعتراف میکنم یکسری هاشون رو هنوز هم نمیدونم چرا.مدیریت یک نفر رو برعهده بگیروقتی مسئولیت عملکرد یک نفر دیگر هم برعهده تو باشد فضای کار برات متفاوت میشه. وقتی کدهای یک نفر رو بررسی و بازرسی میکنی میفهمی چرا باید توی مسیر پیشرفتت کد آدم های بزرگ رو میخوندی و کدخوانی رو یاد میگرفتی. حالا وظیفه داری بجز وظایف خودت به وظایف یک نفر دیگر هم فکر کنی. و برای دوره های زمانی مختلف براش وظایفی تعریف کنی که نه بیکار بمونه و نه زیر بار کارها له بشه. حالا باید حواست باشه جای اون طرف کار نکنی و اجازه ندی از زیر کارهاش در بره و کاراش بیافته گردن تو. همانطور که توی مطلب میمون رو دوش کیه گفتم باید حواست باشه میمون هاش رو روی دوش تو نندازه.مدیریت یک فرد و مسئولیت یک پروژه را برعهده بگیرحالا بجز فشار های قبلی فشار سطح کیفی پروژه ، نتیجه ی تست های مختلفش و هم چنین زمان ارائه پروژه به گردنت افتاده و باید بتونی با مطالعه در مورد مسیرهای توسعه ی محصولات نرم افزاری راه حل هایی پیدا کنی که در زمان مقرر (شاید کمی هم زودتر) محصول را با سطح کیفی مناسب ریلیز کنی. حالا دیگه توی این مرحله باید شهوت فنی خودت رو برای بی هوا رفتن سمت تکنولوژی ها یا مسائل جدید کنترل کنی و دقت کنی که به ازای هر تصمیم اشتباهت پروژه به زمان مقرر نخواهد رسید در بسیاری از پروژه ها دیگه اون پروژه ارزشی نخواهد داشت.مدیریت بیشتر از یک فرد و مسئولیت یک پروژه را برعهده بگیروقتی مدیریت بیشتر از یک فرد را برعهده داری طبیعی است که پروژه ای هم که انجامش میدهید از ابعاد بزرگتر و سطح بالاتری برخوردار است. پس چالش های پروژه های بزرگتر بهمراه اینکه وقتی قرار است چند نفر را مدیریت کنی بسیار متفاوت خواهد بود و اگر چالش های مدیریت یک نفر N واحد باشد چالش مدیریت دو نفر 2N نیست  بلکه N*N چالش را باید حل کنی.مدیریت دو تیم را برعهده بگیر که هر کدام یک پروژه دارندبا غلبه بر چالش های این مرحله شما یک مدیر پروژه ی خوب شده اید. بهتر است در این مرحله بر راندمان عملکرد تیم ها و پرفورمنس محصولات تمرکز بیشتری بکنید. و سطح رضایت اعضای تیم ها را از همکاری با هم و با مدیرشان که شما باشید بالا ببرید.فرآیندهای تولید نرم افزارهای مختلف را بررسی ، تحلیل و ساده سازی کنیدسعی کنید تا حد امکان در محصولاتی که چه به عنوان توسعه دهنده یا مدیر یا ... حضور دارید با نگاهی انتقادی به فرآیندهای دریافت و تحلیل نیازمندی ، توسعه و ریلیز و ... نگاه کنید و به هر میزان مسئولیت دارید فرآیند ها را پس از بررسی و تحلیل دقیق ساده سازی کنید. در صورتی هم که مشکلی در حوزه ی مسئولیت شما نیست آن مشکل و راه حلی که شما بهش رسیدید را به مسئول آن بخش ارائه نمایید.برروی تحلیل نیازمندی ها کار کنیدفرض کنید نیازمندی های کارفرما را دریافت کرده اید که به زبان غیر فنی مطرح شده است روی این نیازمندی ها وقت صرف کنید و تحلیل های فنی از آنها داشته باشید. با این کار تمرین میکنید تا مشکلاتی که در فرآیند های روزمره می بینید را به زبان فنی برگردانید و ایده ای کسب کنید.تا اینجای کار شما با سرمایه و امکانات شرکت ها و استارت آپ های مختلف ضمن اینکه سعی کرده اید عملکرد مثبت و مفیدی برای آن مجموعه ها داشته باشید برای خودتان هم کوله باری از تجربیات مفید و باارزش بدست آورده اید.فراموش نکنید شما در این مدت که حدودا بین 5 تا 10 سال طول میکشد این تجربیات را بدست نیاورده اید برای رفتن به شرکت بهتر و نقد کردن آن تجربیات در کار کردن برای دیگران. شما این تجربیات را بدست آورده اید تا مسیر راه اندازی کسب و کار خودتان را هموار کنید.آیا کار تمام شده است و من دیگر میتوانم از فردا کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم؟ قطعا خیر. در این مسیر شما هنوز با مفهوم پول آشنا نشده اید. باید در طی این مسیر به صورت فوق برنامه آموزشهایی در مورد مفهوم پول، بازاریابی، فروش و سرمایه بدست آورید. حالا کمی هم باید درمورد مسائل حقوقی مربوط به کسب و کارها اطلاعات کسب کنی و مشورت کنی.پس برعکس آن چیزی که در بین عموم مطرح هست داشتن ایده از نظر من تقریبا هیچ ارزشی ندارد. در اصل داشتن تجربه ی کافی در مدیریت کردن چندین نفر و چندین پروژه بصورت همزمان و همچنین داشتن دانش مناسب از پول و نحوه ی عملکرد آن شما را می تواند در راه اندازی یک کسب و کار موفق بکند.عالم عامل عاشق باشید.حمیدرضا معدنی https://www.instagram.com/hrmadani/ </description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2019 02:05:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میمون رو دوش کیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/network-Ecomotive/%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%D9%87-gwowmorburtt</link>
                <description>جدیدا خوندن مقاله های Harvard Business Review به یکی از علاقه مندی هام تبدیل شده. دیروز یک مقاله ی بسیار جالب خوندم که بعد از اینکه کلی توی فکرم باهاش درگیر بودم تصمیم گرفتم یک برداشت آزادی از این مقاله رو اینجا براتون بنویسم.لینک مقاله رو هم قرار میدم تا در صورت تمایل بهش سر بزنید و مطالعه کنید.Management Time: Who’s Got the Monkey?اول از همه میمون روی دوش کسی بودن(Monkey on the back) میدونید یعنی چی؟ یه جورایی شبیه عبارت توپ توی زمین کیه توی فارسی میمونه با این تفاوت که وقتی میگیم توپ توی زمین منه منظور اینه که نوبت منه که یک کاری رو انجام بدم و این عبارت بار معنایی منفی در اکثر موارد نداره ولی اینکه میمون پشت کیه همین معنی رو داره با بار معنایی منفی که دلت میخواد زودتر اون مشکل رو حل کنی و از دستش راحت بشی.فرض کنید شما به عنوان یک مدیر و یا کارشناس ارشد در محیط کارتون دارین قدم میزنید که یکی از همکاران زیر دستتان به شما میگوید «ما اینجا مشکل داریم یه نگاه به این بکن ...» خوب شما نگاه میکنید و مشکل رو در لحظه متوجه نمیشید و نیاز به بررسی بیشتر دارید. در اینجا چه پاسخی میدهید؟ یکی از پاسخ های احتمالی اینه که بگید اجازه بده من یک مقدار درموردش فکر کنم یا جستجو کنم یا بررسی کنم و جوابش رو بهت میدم. حالا با این جواب میمون از روی دوش اون همکارتون پرید روی دوش شما و باید این مشکل رو حل کنید و سنگینی بار حل این مشکل رو شما به دوش میکشید و اون همکارتون راحت میشه.تا زمانی که میمون رو براش نکشید هرروز چندبار میاد بالاسر میزتون و با لبخندی جلف! ازتون میپرسه چی شد؟!!! حالا شما دارید برای اون کار میکنید. فرض کنیم ۵ نفر زیر دست شما مشغول کار هستند و هر کدام از آنها روزانه ۳ میمون رو از روی دوش خودشون بندازن روی دوش شما. چه اتفاقی میافته؟ تا چهاشنبه بعد ازظهر شما ۷۵ میمون روی دوشتون داشتین که مجبور بودین یا تغزیه شون کنید و یا بکشیدشون! (منظورم حل کردنش هست)در این شرایط و با توجه به این که به عنوان یک مدیر کلی کار از طرف مدیران بالاتر و همکاران هم رده و از سمت سیستم کاریتون سمتتون اومده که انجام ندادن هر کدوم میتونه براتون عواقب بدی داشته باشه. زمان کم می آورید.در این شرایط کم دردسر ترین تصمیم این است که از زمانی که میتونید برای خودتون یا خانوادتون صرف کنید بزنید و مشغول کار بشید. مثلا به خودتون میگید پنجشنبه میرم سرکار و یکی یکی میمون هام رو میکشم تا اول هفته راحت بشم.با این راه حل این هفته میمون ها رو کشتید هفته دیگه چی؟!!از طرف دیگه فرض کنید شما زیر دستتان نیروهایی در دسته های مختلف کاری است مثلا برنامه نویس و طراح و HR و مالی و ... و شما مدیری هستید که در بهترین حالت در یکی یا دوتا از این حوزه ها صاحب نظر هستید و تخصص دارید و میتوانید مشکلات را با بررسی کردن حل کنید. در بقیه ی موارد چه میکنید؟در این شرایط اگر پاسخ ندهید میمون بزرگ و بزرگ تر میشه و اگر پاسخ بدین همیشه به این فکر میکنید که آیا پاسخی که داده اید درست بوده یا خیر و اینکه آیا راه حل بهتری وجود نداشت.در هر دو صورت شما دچار دغدغه ی فکری شدید میشوید که باعث بیخوابی در شب و یا بد خوابیدن و کسالت های بعدی و ... میشود. خوب راه حل چیه!سر چشمه شاید گرفتن به بیل…چو پر شد نشاید گرفتن به پیلبه عبارت ساده راه حل صحیح توانمند سازی و اعطای اختیارات کافی به همکاران زیر دستتان است تا خودشان بتوانند میمون هاشون رو بکشن. و شما تنها به نحوه ی کشتن میمون ها نظارت میکنید. خوب طبیعیه که کار سخت شد و توانمند کردن یک نیروی انسانی برای حل مشکلاتش کار ساده ای نیست. ولی این هنر مدیریت شماست ضمن اینکه دارایی به آن نیرو خواهید داد که همیشه و در همه ی بخش های زندگی به کارش خواهد آمد.قدرت طرح سوال از روی یک مشکل توانایی بسیار ارزشمندی برای یک کارشناس است که در یک تیم مشغول است. او با طرح سوال درست پس از بررسی روش های مختلف برای حل آن مشکل و یا مسیر هایی که طی کرده است و به پاسخ نرسیده است میتواند کاری کند که بدون اینکه میمون روی دوش خودش رو به سمت مدیرش پرتاب کنه از مدیرش کمک بخواد برای کشتنش.همیشه سوالی که کارشناس از مدیرش انجام میده یا باید حاوی روش های مختلف برطرف کردن مشکل باشه که خود فرد موفق به انتخاب بهترین روش نشده است و یا راه هایی که طی کرده ولی بن بست بوده را همراه سوال پیش مدیر نبرد. با این رفتار میتوان آن کارشناس را فردی مسئول در قبال کاری که بهش سپرده شده است دانست. https://www.instagram.com/hrmadani/ عالم عامل عاشق باشید</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2019 10:02:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوریتم جهش قورباغه</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-ikqkyw6epqsa</link>
                <description>مقدمهدر دانشگاه که بودم برای درس طراحی الگوریتم باید در مورد الگوریتم جهش قورباغه ارائه ای آماده میکردم. خیلی در اینترنت گشتم و مطلبی که در سطح یک ارائه دانشگاهی باشه پیدا نکردم. بیشتر مطالبی که پیدا میکردم سطح بالاتری نسبت به نیاز من داشت و بعضی از مطالب هم حالتی تجاری از پیاده سازی آن بود که طبیعتا خارج از خواست کلاس و ارائه ی من بود.در نتیجه آستین بالا زدم و یک تحقیق بسیار اساسی کردم و چندین مقاله به زبان انگلیسی و چند مورد هم فارسی خواندم و درنهایت یک جمع بندی از آن کردم و برای ارائه هم پاورپوینت درست کردم. در آخر ارائه تمام کلاس و استاد بسیار خوششان آمده بود و استاد ازم خواست اسکریپت و پاورپوینت ارائه رو براش بفرستم. ولی ضمن حمایتم از منطق Copyleft براش نفرستادم. چند روز پیش در محیط کار درباره ی این موضوع با یکی از همکارانم صحبت کردم و دوباره یاد اون ارائه افتادم. و حالا برای کاهش عذاب وجدانم میخواهم در اینجا اون یک پست مختصری در اینباره بنویسم.در این مطلبی که منتشر میکنم قصدم تمرکز برروی معرفی این الگوریتم هست. و وارد مرحله ی پیاده سازی آن نمی شوم.SFLA الگوریتم جهش قورباغهاصل مطلبShuffled Frog Leaping Algorithm (SFLA)اسم اصلی این الگوریتم &quot;الگوریتم جهش قورباغه مخلوط شده&quot; است که در مورد تک تک کلمات استفاده شده در این اسم جلوتر صحبت خواهیم کرد.در تعریف این الگوریتم یک حمله هست که در زیر میخوانیم:A memetic meta-heuristic for discrete optimization تعریف کلمات استفاده شده در این عبارتMemeticالگورتیم ها از دنیای واقعی ایده میگیرند و ما دونوع الگوریتم اصلی داریم که عبارتند از :در Memetic ها رفتارها و فرهنگ منتقل میشود و واحد سازنده ی آن MEME (میم) است.در مقابل Genetic ها هستند که خصوصیت ها را منتقل میکنند و واحد سازنده شان GENE (ژن یا جین) است.برای مثال انسانها فقط خصوصیات ظاهریشان را از پدران و مادرانشان به ارث نمی برند بلکه بسیاری از رفتارهایشان را از آنها تقلید میکنند. و البته ما بسیاری از رفتارهایی که تقلید میکنیم را با سطح درک خودمان بهبود میبخشیم تا به نتایج بهتری برسیم.Optimizationدر علوم کامپیوتر یک مسئله ی بهینه سازی، مسئله ی یافتن بهترین راه حل از میان همه ی راه حل های عملی میباشد.Heuristicاین کلمه به معنای ابتکاری است و پیشوند meta در تعریف معنای این کلمه را به فرا ابتکاری ارتقا داده. در علوم کامیپوتر به راه حل های یک مسئله که بسیار سریع تر از راه حل های کلاسیک آن است گفته میشود.Descreteدر این تعریف به معنای گسسته است که بهینه سازی برروی متغیر های گسسته میباشد. که به این گونه بهینه سازی ها هم در واقع مسائل بهینه سازی ترکیبی گفته میشود.فلوچارت الگوریتم جهش قورباغهالگوریتم جهش قورباغه با بهینه سازی بخشی از الگوریتم دیگر با نام SCE یا به عبارت علمی تر SCE-UA درست شده است که مخفف Shuffled Complex Evolution و پسوند UA به خاطر تولید این الگوریتم در دانشگاه آریزونا به انتهای آن اضافه شده است.عملکرد این الگوریتم به این صورت است که مجموعه اصلی را به تعدادی مجموعه کوچکتر تبدیل میکند و سپس آنها را با الگوریتم CCE که مخفف شده ی عبارت Competitive Complex Evolution است مرتب کرده و دوباره با ادغام زیر مجموعه های مرتب شده مجموعه ی اصلی ای را که یک مرحله مرتب تر شده است را تشکیل میدهد و این کار را بارها و بارها انجام میدهد تا بهینه ترین پاسخ ها حاصل شود.الگوریتم جهش قورباغه دقیقا با بهبود همین الگوریتم CCE بدست آمده است و بقیه بخش های آن با الگورتیم پدرش یعنی SCE برابر است.در الگوریتم SFLA الگوریتمی که این مرتب سازی را روی زیرمجموعه ها انجام میدهد FLA نام دارد که همان الگوریتم بهینه شده و کامل تر شده ی CCE است. در CCE مرتب سازی در یک Complex از زیر مجموعه های جمعیت اصلی انجام میشد ولی در FLA این کار ابتدا روی یک Memplex و سپس برروی تمام Memplex ها انجام میشود تا همیشه بهترین پاسخ ها از میان تمام پاسخ های ممکن بدست بیاید.خاتمهممکن است بعضی از بخش های این مطلب برای فردی که آشنایی مقدماتی با مفاهیم اصلی طراحی الگوریتم ندارد سخت و یا غیرقابل فهم باشد. و این به دو دلیل است اول اینکه این یک مطلب مختصر شده است طبیعتا برای تدریس فهمیدن عمیق کاربرد ندارد و تنها معرفی الگوریتم است. درصورت تمایل به یادگیری عمیق آن میتوانید به منابع اصلی (که مقالاتی عموما 50 تا 100 صفحه هستند) مراجعه نمایید. و دوم اینکه دانش تا قبل از این مطلب برای فهم بهتر آن لازم است.اما همین قدر هم میتواند باعث ایجاد یک ارائه خوب ، شروع یک تحقیق ، بهینه سازی برروی کدهای شما و یا داشتن ایده ای برای حل مسئله ای در حال و یا آینده ی کار شما باشد. https://www.instagram.com/hrmadani/ موفق باشید</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 11:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[کتابخانه من] هنر شفاف اندیشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-h2qub608tdfq</link>
                <description>The Art of Thinking Clearly - Rolf Dobelliراستش را بخواهید از آنجایی از این کتاب خوشم آمد که متوجه شدم عادل فردوسی پور آن را ترجمه کرده است و از قبل از آن هم میدانستم (مثل همه) که فردوسی پور استاد زبان انگلیسی است. بین خرید کتاب به زبان اصلی و کتاب ترجمه شده خیلی دو دل بودم. از طرفی میخواستم کتابی که میخونم دست اول باشه از طرف دیگه وروجکی توی ذهنم میگفت کتاب رو عادل فردوسی پور ترجمه کرده. خلاصه توی نمایشگاه کتاب رسیدم به نسخه ترجمه شده و دیدم فروشنده کتاب یه پسر خیلی با انرژی و باحاله که بدون هیچ مقدمه ای یا اینکه من ازش سوالی کرده باشم شروع کرد به صحبت کردن با من و خیلی پر انرژی در مورد کتاب ها برام توضیح میداد. خلاصه نسخه ترجمه شده اش رو خریدم.Rolf Dobelliیکی از وروجک های ذهنیم اینه که هرکتابی رو که میخرم قبل از اینکه بخونمش میرم درباره ی نویسنده اش توی اینترنت یک مقدار میخونم و حتما هم عکسش رو پیدا میکنم که در طول کتاب همیشه عکسش جلوی ذهنم هست که کی این حرفها رو داره میزنه. آخه من با این جمله که مهم نیست کی داره میگه ببین چی داره میگه یک مقدار مخالفم. Rolf Dobelli یک تاجر-نویسنده سوییسی هست که با نوشتن همین کتاب در سال 2011 و ترجمه اش به انگلیسی در سال 2013 بسیار معروف شد. به نظر من هر کتاب موفقی یک نویسنده خوب داشته با یک ایده و یک طرز فکر خاص که توانسته نویسنده رو به یک نتیجه ویژه برسونه و اون نتیجه تبدیل شده به کتاب موفقی که ما امروز میبینم. در نتیجه من بسیار علاقه دارم تا با دیدن نویسنده و خوندن درباره ی زندگیش ، کارش و چیزهای دیگری که اون تجربه کرده با محیطی که باعث شده آن ایده به ذهنش بزنه آشنا بشم تا شاید من رو بتونه به لایه پنهان کتاب (همان ایده اولیه که ترجمه اش شده است لغات داخل متن کتاب) نزدیکتر بکنه. هرکسی یه طور مشکل داره دیگه!!!THE ART OF THINKING CLEARLYاین کتاب رو پیشنهاد میکنم به آرام ترین حالت ممکن مزه مزه کنید و بخونید. هر فصل این کتاب تقریبا 2.5 صفحه است که در هر فصل به یکی از خطاهای ذهنی خودمون پی میبریم و با مثال های واقعی از زندگیمون کاملا اون خطای ذهنی رو میتونیم درک کنیم. من خودم هر شب سه فصل از این کتاب رو میخوندم و تا فردا شب مرتب به اون سه خطا فکر میکردم.یکی از چیزهای جالبی که من از این کتاب فهمیدم این بود که انتخاب این کتاب بر اساس یکی از اشتباهات رایج ذهنی ماهاست.در آخر به نظرم ایده ی پشت این کتاب ثابت کردن این اصل فکری است که ذهن ما برای حل مسائل مختلف به جای اینکه خلاقانه طرحی نو براندازه از یک سری الگوها و نمونه هایی (Patterns and Samples) استفاده میکند. و شاید راز درست اندیشیدن در تسلط (نه لزوما تغییر) این الگوهاست.  https://www.instagram.com/hrmadani/ </description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jul 2018 09:23:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودآموزی بهترین روش برای یادگیری زبان انگلیسی</title>
                <link>https://virgool.io/english-family/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-moypihcjiz6s</link>
                <description>من پس از سالها که درگیر یادگیری زبان انگلیسی هستم و تمامی راه های موجود رو تقریبا امتحان کردم امروز راه حلی پیدا کردم که برای من معجزه آسا بوده. توی این مطلب قصد دارم شما را با این میانبر خوب آشنا کنم.اول از همه باید بدانیم برای یادگیری هر زبانی نیاز به زمان و تلاش کافی داریم.دوم باید بدانیم برای آموختن هر زبان جدید باید روی دومورد اصلی تمرکز کنیم که عبارت است از ورودی ها و خروجی ها. ورودی های زبانی ما عبارتند از چیزهایی که میخوانیم و یا میشنویم و خروجی های زبانی عبارتند از چیزهایی که مینویسیم و میگوییم. پس باید تعادل را در تلاش روی این چهار پایه حفظ کنید.سوم باید عاشقانه و از سر علاقه با آموزش زبان برخورد کنید و نه از سر اجبار و یا هر چیز دیگری.حالا روش پیشنهادی من به شرح زیر است:یک: هر روز زبان بخوانیداگر هرروز نمیتوانید زبان بخوانید پس اصلا نخوانید. حال منظور من از خواندن زبان انجام حداقل یکی از کارهایی است که در زیر شرح میدهم.دو: تقریبا تمامی کتاب های آموزشی جامع و معروف در بازار به صورت خود آموز پیش میروند و معلم تنها راهنما و کمک است. پس یک کتاب خوب را انتخاب کنید. پیشنهاد من کتاب  American English File - second edition است که بسیار روان است و گرافیک زیبایی هم دارد و جنس برگه های کتاب هم مناسب است. همچنین روی تمامی قابلیت های اصلی (Vocabulary ,Grammar, Writing ,Reading) به خوبی کار کرده است. همچنین از صفحه اول که شروع بکنید و پیش بروید به خوبی راهنمایی میشید برای مطالعه ی کل کتاب. همچنین یک کتاب کار بسیار خوب هم دارد. این کتاب در ۷جلد به صورت سطح بندی از ابتدایی تا چیزی حدود نمره ی ۶ آیلتس را پشتیبانی میکند. سه: از جعبه لایتنر و فلش کارت استفاده کنیداین جعبه معجزه میکند. من روزانه ۱۵ لغت جدید را با این روش میخوانم. خودم رویه تکه کاغذ های مساوی لغات را مینویسم و با روش لایتنر پیش میروم. فقط دقت کنید زبان انگلیسی را به زبان انگلیسی بخوانید. یعنی در فلش کارتتان فقط از زبان انگلیسی و تصاویر استفاده کنید و به هیچ وجه از کلمات فارسی استفاده نکنید.از همان ابتدا تلفظ هر کلمه ای را هم زیر لغت بنویسید که اشتباه نخوانید.اکثر لغات دارای حالات مختلف Noun, Verb, Adverb, Adjective هستند. روی فلش کارتتان حتما حالت های موجود از آن لغت را هم بیاورید.در هر فلش کارت حتما یک یا چند مثال (جمله ای که از آن کلمه در آن استفاده شده است) هم بیاورید.بسیاری از کلمات به صورت خاصی در زبان انگلیسی استفاده میشوند و معمولا ترکیبی هستند از لغات مثلا کلمه ی Postpone به صورت Postpone doing something مورد استفاده قرار میگیرد. پس این فرمول رو هم زیر کلمه بنویسید که توی ذهنتون بماند. زیرا در صحبت کردن روان تر میشوید و در نوشتن سرعتتان بسیار بالاتر میرود. و از همه اینها مهمتر درست تر کار میکنید.چهار: براساس علاقه شخصی روی فیلم یا موزیک و یا هر دو تمرکز کنید. یعنی فیلم یا موزیک هایی به زبان انگلیسی ببینید یا بشنوید. فقط به شکلی که لذتش از بین نرود سعی کنید با زیر نویس انگلیسی فیلم را یک یا چندبار ببینید و یا یک یا چند بار متن آهنگ را بخوانید.پنج: باری خودتان قانونی قرار دهید که مثلا یک روز درمیان یک پست از سایت Medium را بخوانید.البته برای این کار پیشنهاد میکنم از نرم افزار یا سایت News in Levels هم بهره ببرید.شش: به کلاس های بحث آزاد هفتگی بروید و با دیگران به صورت فعال صحبت کنید.امیدوارم این پست که چکیده تجربیات چندین سال زبان خواندن من در موسسات مطرح ایران و یا معلمان خصوصی و غیره بود که تقریبا هیچ یک به اندازه خود آموزی من به کارم نیامد برایتان مفید باشد.  https://www.instagram.com/hrmadani/ عالم عامل عاشق باشید </description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2018 13:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[کتابخانه من] از دو که حرف مي زنم از چه حرف مي زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D9%85-aknisvtw2wmt</link>
                <description>یکی از نقاط مشترک من و آقای هاروکی موراکامی در این خود آزاری ویژه ایست که داریم. برای همین بهش علاقه مند شدم.اینم عکس خود آقای موراکامیاین کتاب درباره ی بیش از ۳۰ سال تجربه ی دویدن هر روزه ی این آقاست که در بیش از ۲۵ مسابقه ماراتن شرکت کرده و حتی یک بار مسیر آتن تا ماراتن را به تنهایی در یک روز گرم دویده.لینک این کتاب در دیجی کالا برای کسانی که دوست داشتن بخوننش. https://www.digikala.com//p/83614 اصل پیامی که من از این کتاب دریافت کردم داشتن پشتکار و انجام دادن منظم و روتین کاریست که به نظرت میرسه درست و مفید است حتی اگر هر روزش برات سختی هایی داشته باشه و حتی اگر بعضا ازش نتونی لذت ببرید. من این الگو را در خواندن همین کتاب استفاده کردم. من با این کتاب وارد برنامه ی شخصی شدم که قرار بود ۲۱ روز به طور منظم روزی ۱۰ صفحه کتاب غیر کاری بخونم و جالب اینجا که این برنامه را با همین کتاب شروع کردم. با اینکه ریتم کتاب را دوست نداشتم و بعضا به نظرم دیگر پیام کتاب را دریافته بودم و حوصله ی خواندن توضیحات اضافه درباره ی آن پیام را نداشتم ولی به خاطر عهدی که روز اول با خودم بسته بودم تا انتهای مسیر را رفتم. که البته نکات مثبتی هم داشت. مثلا صبرم را زیاد کرد. و چند جمله ای هم خواندم که در ذهنم برای این مفهوم ثبت شد که احتمالا در آینده به کارم خواهد آمد.یکی از آن جمله های جالب این بود که این آقای هاروکی با یک دونده ی بزرگ مصاحبه میکنه و می پرسه ازش که آیا او هر روز میدود و تمرین میکند که او (اسمش یادم نیست و البته مهم هم نیست!) جواب میدهد که بله و ایشون میپرسه آیا روزی بوده که به خودش بگه حالا امروز رو نروم برای تمرین که پاسخ اون دونده برام خیلی جالب بود که پاسخ میده بله هر روز.برداشت من از این بخش برای خودم این بود که این تبلی (یا هر اسم دیگری که دارد) در تمام ماها هست فقط تفاوت یک انسان موفق (در هر زمینه ای) با دیگران در کاری است که در ادامه انجام میدهد بعضا ترجیح میدیم بمونیم و استراحت کنیم که به ازای هر بار استراحت یا دست از کار کشیدن یک قدم (حداقل) از دیگران جا می مانیم. و یا اینکه بیخیال تلاش کردن نمیشیم و ادامه میدیم که از خیلی ها توی همین لحظه جلو میزنیم.ژاپنی ها کتابهاشون هم مثل انیمه هاشون بسیار ساده ولی عمیق و تاثیرگزار استدر کل به نظرم این کتاب ارزش یکبار خواندن را دارد تا ارزش پشتکار در ذهنمون افزایش پیدا بکنه. ولی واقعا ریتم کندی داره و بارها با خاطرات متفاوت یک پیام را میدهد. که این موضوع شخص بنده رو خسته کرد و شاید اگر با خودم قرار نداشتم حتما وسطای کتاب دیگه رهاش میکردم. https://www.instagram.com/hrmadani/ </description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2018 19:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زباله وارد شود زباله خارج می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@hrmadani/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-guojawfpkxnn</link>
                <description>اگر می خواهید بدنتان به بهترین شکل ممکن کار کند باید مراقب باشید که خوراکی هایی با بالاترین کیفیت ارزش غذایی مصرف کنید. و اگر می خواهید مغز تان با بالاترین توانش کار کند ، باید درباره چیزهایی که به آن می دهید ، بیشتر مراقب باشید. آیا مغز تان را با خواندن مجلات زرد تغذیه میکنید و یا با خواندن کتاب های موفقیت؟ کنترل کردن ورودی ها تاثیر مستقیم و قابل توجهی روی بازدهی و نتایج شما دارد. در کل می خواهم در این مطلب درباره ورودی های مغزمان و اهمیت دقت برروی آنها بنویسم. این پست یک برداشت آزاد است از کتابی که بسیار بهش علاقه دارم البته یکی از بخش های آن کتاب. که در زیر لینک اون کتاب رو در دیجی کالا میزارم تا اگر علاقه داشتید تهیه کنید.کتاب اثرمرکب از دارن هاردی https://www.digikala.com//p/97242 ما شاید ساعت های بسیار زیادی را در ماشین شخصی در حال رانندگی باشیم و یا در مسیر های مختلف درون اتوبوس ، تاکسی ، مترو و غیره باشیم برای بسیاری از ما این شرایط، روزانه حداقل دو مرتبه اتفاق می افتد. از این زمان ما برای چه کاری استفاده می کنیم؟ آیا به اخبار رادیو گوش می دهیم؟ آیا روزنامه و مجله می خوانیم؟ شبکه های اجتماعی مان را چک میکنیم و یا به موسیقی های مختلف گوش می دهیم؟ آیا هیچیک از اینها می تواند در رشد فردی به ما کمک کنند؟فکر میکنم پاسخ همه ما خیر باشد.مغز انسان برای نجات ما از خطر همیشه به دنبال خبرهای منفی است برای مثال در فلان جا طوفان شده است و یا رکود اقتصادی کشور را طی دو سال آینده فرا میگیرد و یا طی انفجار تروریستی 4 کودک کشته شدند این ها همگی خبرهایی هستند که اگر رادیو و تلویزیون را روشن کنیم بیشتر از هر خبر دیگری به گوش مان میرسد. بسیار خوب ما این اطلاعات را به مغزمان می دهیم. حال انتظار داریم مغزمان چه تصمیماتی را برای روز های آینده مان بگیرد غیر از این است که تا جیب مان خالی شود به این نتیجه میرسد که در فلاکت اقتصادی قرار گرفته ایم و یا با شنیدن صدای افتادن یک سینی بر روی زمین مغز حالتی را به خود میگیرد که گویا انفجاری تروریستی اتفاق افتاده است. در نتیجه به همان میزان احساس خطر در وجود ما ایجاد میکند برای همین است که می گویند مغز بسیار ساده و زود باور است پس مراقب ورودی مغز مان باشیم زیرا که با همان ورودی ها نسبت به رویداد های اطراف مان تصمیم میگیرد.حال فرض کنید صبح ها و شب ها قبل از خواب به کتاب های صوتی درباره انسان های موفق و نحوه موفق شدن و طریقه ای که با هر مشکل روبرو شده اند گوش بدهیم و یا به مناجات بزرگی با خدا گوش کنیم که او را بزرگتر از تمام مشکلات دنیا میداند و نزدیک ترین دوست انسان. آیا زمانی که مغز مان با این دست اطلاعات پر شود مشکلی می تواند ما را نا امید کند و یا شکستی توانایی نابود کردن ما را خواهد داشت؟ خیر زیرا مغز با استفاده از الگوهایی که ما بهش دادیم شروع به یافتن راه حل میکند و با امید و اعتماد به نفس می توانیم خود و عزیزانتان را نجات دهید.باید ایمان داشته باشیم که همه چیز به باور های ما بستگی دارد و باور های ما از اطلاعاتی که اجازه داده ایم وارد مغز مان  بشود ساخته میشود.به محیط اطراف مان دقت داشته باشیم ما چیزی شبیه پنج نفری میشویم که بیشترین ارتباط را با آنها داریم و بیشترین وقت را با آنها صرف میکنیم. آیا پنج نفر طلایی ما انسانهایی با انرژی ، مثبت اندیش و موفق هستند و یا مدام در حال ایراد گرفتن و نق زدن هستند.پاکسازی محیط اطراف مان شاید سخت ترین کار باشد ولی لازم ترین کار برای رسیدن به آرامش و موفقیت است. https://www.instagram.com/hrmadani/ عالمِ عاملِ عاشق باشیم</description>
                <category>حمیدرضا معدنی</category>
                <author>حمیدرضا معدنی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2018 17:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>