<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین صابر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hsaber</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:13:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3974495/avatar/cJl0Jp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین صابر</title>
            <link>https://virgool.io/@hsaber</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قدّیس مانوئل</title>
                <link>https://virgool.io/@hsaber/httpsvirgooliohsaber3-op9fyc4xxrmt</link>
                <description>نسخه‌ای از چاپ چهارم کتاب قدّیس مانوئل [ - نیک‌مرد شهید - ] نوشته میگل دِ اونامونو را با ترجمه بهاءالدین خرمشاهی از نشر رامند را خواندم. کتاب، مفتخرانه، توسط رادمردی اخلاق‌گرا هدیه شده بود و هم توسط ایشان، توصیه.اصل داستان کتاب، حدود 66 صفحه بیشتر نیست؛ اما با یک مؤخره غیرضروری و کم‌ربط و دو مقدمه که اولی به غایت بی‌جا و دومی بجا است، در مجموع با کتابی 192 صفحه‌ای روبرو هستیم. کاغذ کتاب، سفید و کلاسیک و فونت و حروف‌چینی‌اش، قابل قبول است و شمارگان این چاپش، 1500 است.من اونامونو را نمی‌شناختم و بعدتر فهمیدم که یکی از فیسلوفان شهیر اسپانیا و پیرو کی‌یرکگور است. حتی اگر اعتراف کنم، باید بگویم که نام بهاء‌الدین خرمشاهی به عنوان مترجم، که در ذهنم ادیبی قرآن‌پژوه است، برایم عجیب آمد. اما ای‌کاش آقای خرمشاهی به همان ساحت شهرت خود بسنده می‌کرد. من اسپانیایی بلد نیستم، ولی چیزی که از همان پاراگراف اول کتاب، ذوقم را کم‌جان کرد، روان‌نبودن و حتی یک‌دست‌نبودن ترجمه بود. در کل، منِ عامی، قضاوتم بر ضعف ترجمه است.نکته دیگر آن‌که من آموخته‌ام که پیش از خواندن اصل کتاب، از خواندن مقدمه، پیش‌گفتار، درآمد، معرفی نویسنده، مؤخره، نقدها و ...، اجتناب کنم. اول به سراغ اصل غذا می‌روم و به خودم اجازه می‌دهم که مخاطب تازه، قبراق و عامی نویسنده باشم و ذهنم از سوگیری‌های دیگران و حتی خود نویسنده در بستری غیر از اصل گفته‌اش در امان بماند. با این نگاه، حدود 60 صفحه ابتدای کتاب را با آسودگی خیال رها کردم و خود داستان را آغازیدم. در انتها هم به خوانش حدوداً 60 صفحه‌ای مؤخره آقای مهدی چهل‌تنی – که ظاهراً از قدمای جریان ملی‌مذهبی است – پرداختم که غیر از چند صفحه اولش، متنی بود که هر چند صفا و صدق داشت، اما بی‌ربط و بی‌ساختار بود و حتماً در تجانس زیاد با محتوای قدیس مانوئل هم نبود. اما فاجعه، مقدمه ویرستار بود. متنی مغشوش و بی‌ربط و بی‌نظم. گویی ویراستار قلم را گرفته و جریان سیال ذهنش را رها کرده و رطب و یابس را بی‌دلیل و بی‌ضروت و حتی بی‌ربط به کتاب، به هم بافته است. واقعاً چرا چنین متن مهمی باید با چنین نویسه‌ای ضعیف در ضعیف، شروع شود؟ امیدوارم که کار ویراستاری آقای محمد لامعی، هم‌سنگ متن ابتدای کتاب نبوده باشد. بعد از این حدود 30 صفحه کاغذ پرشده، به مقدمه‌ای قرص می‌رسیم که خود ترجمه‌ای از 3 مقاله درباره نویسنده و آثارش است. این بخش، تنها بخشی است که به نگاه من، علاوه بر متن اصلی داستان، شایستگی بقا را داشت و چه خوشحال بودم که ترتیب خواندنم، به همین نسبتی بود که نوشتم.اما اگر از 3 وصله داستان، که از خودش بزرگ‌تر شده‌اند بگذریم، به گوهر تراشیده اونامونو می‌رسیم. «اگر امید ما به مسیح، تنها برای زندگی در این دنیا باشد، از تمام مردم بدبخت‌تریم.» داستان با این جمله کوبنده منقول از از باب پانزدهم رساله اول پولس به قرنتیان شروع می شود. به قاعده‌ای که این‌جا دارم، نسبت به پیش‌آشکاری داستان پرهیز دارم و هدفم، به شوق انداختن خوانندگان برای خوانش اصل کتاب است؛ اما باید با کمی عدول، به نقل از واپسین مقدمه مهم کتاب بنویسم که «قدیس مانوئل، نیک‌مرد شهید، داستان کشیشی است که ایمان ندارد، یا خیال می‌کند که ایمان ندارد، یا به هر حال خودش گفته است که چنین خیالی می‌کند (و این خیال خود را فقط با یک نفر در میان می‌گذارد که آن هم فردی بی‌ایمان است.)». «احساس کشیشی که ایمان راسخی به هستی خداوند ندارد و با این وجود مردم را به ایمان به خدا دعوت می‌کند [و نه در آن بی‌ایمانی که احساس می‌کند، عصیان‌گر است و نه در دعوت مردم به خدا، ریاکار و غیرصادق است و این] شاید سوگناک‌ترین احساس هستی باشد»، از نیمه دوم کتاب و در جای‌جای آن، موج می‌زند و یقین خواننده را به سخره می‌گیرد و هم‌زمان بذر امید و ایمان را هم در دل‌ می‌دمد.اونامونو ی پرخوان، این منتقد فلسفه پیرو تفکرات اگزیستانسیال، حتماً نویسنده‌‌ای نبوده که بخواهد داستان روایت کند؛ به باور من، قدیس مانوئل متنی است عمیقاً فلسفی – الهیاتی که اعماق وجود را نشانه گرفته و نویسنده، هوشمندانه به عوض به‌کارگیری مدیومی چون مقاله، برای تعمیق حرف و حس و «راز»ش، از قصه بهره برده است. من که اونامونو شناس نیستم! اما قضاوتم از او (که می‌گویند این آخرین اثرش، مهم‌ترینشان هم بوده است)، به من می‌فهماند که برای نویسنده‌ای که چنین چیزی را خلق کرده، وجود انسان‌های معمولی با دغدغه‌های معمولی، مقدّم بر پرسش‌های عمیق فلسفی و هستی‌شناسانه است. هکذا رنج وجود و تولدی که در اختیار خود آدمی نبوده، بزرگترین چالش (و به تعبیر قهرمان داستانش: گناه) همین آدمیان معمولی است. نه پوچ‌گرا است، نه یک‌سره می‌خواهد دست از دامن مذهب بشوید و نه به باور من، تکلیف ما را با خودش و حتی خودش را با خودش معلوم می‌کند. طرفه آن‌که، قهرمان داستان، تکلیف دیگران را به خوبی با خودشان و خدایشان و هستی و جهانشان روشن می‌کند و خود که در بطن شک است، اجازه رخنه در یقین دیگران را برنمی‌تابد. به راستی، مانوئل، خود اونامونو است؟ این تعارضات، آن‌چنان که در مقدمه‌های همین کتاب خواندم، در مشی سیاسی اونامونو ی اهل باسک که در هنگامه‌های فاشیستی اسپانیا و ایجاد جمهوری در آن کشور زیست نیز نمود دارد. رنج و زیان‌های فردی اونامونو در زندگی فردی که با از دست‌دادن فرزندش به اوج رسید را در کنار آزارهای سیاسی که منجر به تبعیدش شدند، در نظر آوریم و ممکن است کمی کمتر تعجب کنیم که نویسنده چنین اثر تفکربرانگیزی، چرا تا این اندازه خودشیفته و تک‌رو بوده است. خیلی خوشحالم که اول کتاب را خواندم و بعد شخصیت اونامونو را مطالعه کردم – که امری است لازم – و جای این دو، عکس نبود. وگرنه با عینکی متفاوت‌تر که حتما تلخ بود، داستان را می‌آغازیدم و این موضوع، حظم را منغص می‌کرد.می‌اندیشیدم که به راستی، دن‌کیشوتِ سروانتس، که خود اونامونو هم ظاهراً ارادت به آن داشته است و در این کتاب هم به آن اشاراتی شده است، یکی از بهترین نمودهای چنین اندیشه‌ای است که در ظاهری سفیه، به همه پیچیدگی‌های دنیا تسخر می‌زند و این قدرت را، توان‌مندشده از معنایی یافته و ساخته می‌داند که از تیررس اغیار خارج است. می‌گویند که اونامونو، تخیل را دوصد مرتبه بیش از عقل – که آن را در کنار علم، ویرانگر کشتگاه ایمان می‌پنداشت -  ارج می‌گذاشت و دال مرکزی مساعی‌اش، «تلاش برای آفرینش ایمان از شک و اخلاق از تنازع درون دل آدمی» بوده است. از مقدمات فهمیدم که برای اونامونو، ایمان و امید، ارجح بر اعتقاد و یقین هستند. (به خلاف چیزی که آقای چهل‌تنی فهم کرده و در مؤخره، به اشتباه به قصد مشابهت، ذکر کرده است.) او ایمان را با اعتقاد مترادف نمی‌داند و اعتقاد را امری تثبیت‌شده می‌داند. ایمان، هم‌پای امید است و اعتقاد، هم‌پای یقین و من این دوگانه شک و یقین و ایمان و اعتقاد را در مانوئل قدیس، هویدا دیدم. مانوئل، ضمن این‌که در کلنجار صادقانه با اهریمن شک است، اجازه آسیب‌دیدن دیگران را به هیچ عنوان از این منظر نمی‌دهد و خود مبلغ آن‌چیزی می‌شود که در باور آن برای خودش، سرگردان است. پنهان نمی‌کنم که عبارت «اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم» قرآن، بارها در زمان خوانش این کتاب، به ذهنم سرازیر شد. شاید نگاه از منظری دیگر برای شخصیت ناآرام اونامونو، در عبارتی دیگر از آخرین مقدمه ارزشمند کتاب باشد: «بی‌تابی و بی‌قراری، سازنده شخصیت آدمی است، [و] نه آرامش.»از خدمات خوب ویراستار، تقطیع و افراز متن اصلی به 20 پاره کوتاه است. این‌کار خوانش را منظم‌تر کرده است. همه چیز تا پاره 10 با ریتمی معمولی و عادی مؤمنانه در فضایی برخاسته از کاتولیسیسم دهکده‌ای اروپایی پیش می‌رود که به ناگهان در پاره 10، قصه با زلزله‌ای مهیب کن‌ فیکون می‌شود. ماجرا علاوه بر مانوئل، دو قهرمان دیگر هم دارد: «لاثارو» که برادرِ خانم راوی است و در نگاهی استعاری از دنیای جدید – امریکا – برگشته است و خود راوی، یعنی «آنخلا کاربالینو». اما به باور من، این داستان قهرمان چهارمی هم دارد و آن، حتماً «بلزویو»ی ساده‌دل است و چقدر صحنه‌هایی که این معصوم در آن‌ها روایت می‌شود، عمیق هستند.فکر کنم که هر چه بیشتر از داستان بگویم، این اثر گران‌سنگ را بیشتر لو داده‌ام! لذا دعوت‌تان می‌کنم به خوانش این کتاب خواندنی که شک و یقین خواننده را نه فقط در دستگاه اعتقاد دینی که در حتی در مکانیسم شک‌کردن و با دیگران مداراکردن، به چالش می‌کشد. نیک‌مرد شهید، چگونه چو بید بر سر ایمان خود می‌لرزد و بزرگترین واهمه‌های مردمان را با اکسیری از جنس همان ایمان، به دور از سالوس و با صدق نیت، فرو می‌نشاند. این هنر فیلسوفی است که ظاهراً مانوئل را آیینه خود کرده و آخرین داستانش، زبان حال خودش بوده است.3 مرداد 1404</description>
                <category>حسین صابر</category>
                <author>حسین صابر</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 21:19:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرو، سپید... سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@hsaber/%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-lncxetn8rdtz</link>
                <description>این کتاب را در چاپ سوم به قلم آقای جهانگیر شهلایی از نشر چترنگ چندی پیش تمام کردم. چندی پیش، یکی از دوستان عزیز که زیرکانه علاقه ویژه‌ام به محمدعلی خان فروغی ذکاءالملک را فهمیده بود، مرحمت کرد و بی‌بهانه هدیه‌اش داد.کتاب حدود 250 صفحه است و به سیاق کتب این روزها، کاغذ نازک و سبک دارد و حروف‌چینی‌اش، پاکیزه و معمولی است و شمارگان آن 500 است.بر تارک جلد، عبارت «رمان ایرانی» درج شده است و تکلیف مشخص شده است؛ یعنی شما با کتابی تاریخی بر بستر رمان روبرو هستید. این قبیل دوگانگی‌ها که یک گانه‌اش «تاریخ دوست‌داشتنی» است، برای من سخت‌تحملند؛ چه رمان تاریخی و چه فیلم تاریخی. یعنی نه با رمان طرفم و نه با تاریخ؛ و هکذا فیلم. به تاریخش ایراد می‌گیری، می‌گویند که رمان است و گزارش تاریخی نیست و قصه می‌خواهد و به رمانش ایراد می‌گیری، می‌گویند که دست، باز نبوده و محصور در تاریخ و محظور به آن بوده است. می‌گویی تاریخ را عوض کرده‌اید و از روایت خاکستری به قهرمان‌سازیِ غیرواقع غلطیده‌اید، می‌گویند تاریخ، تلخ است و این شرنگ را باید با شربت درام به کام بیینده شیرین کرد و به فیلم ایراد می‌گیری، می‌گویند که داستان علمی و تخیلی که ننوشته‌ایم و فیلم‌نامه مبسوط نمی‌توانست باشد. ای عجب! خب مگر مجبورید کاری کنید که به وقت درخواست پرواز، بگویید من که شترم و بار می‌برم و به وقت درخواست باربردن، بگویید که مرغم و کارم پریدن است؟!قبول دارم که بند بالا، قضاوت سخت‌گیرانه‌ای است. بالاخره خیلی‌ها با همین رمان/فیلم‌های تاریخی به تاریخ و حتی رمان/فیلم علاقمند شده‌اند. سرگشتگان دل‌داده تؤام که آگاهانه هم دل در گرو تاریخ داشته‌اند و هم ادبیات/هنر. البته خالق این شترمرغ، نباید خود را مجاب کند که من چنین مخلوقی را برای عوام ساختم و سلیقه عوام این است. بلکه باید فهم کند، مرددان واهه‌ای که این مخلوق را پسندیده‌اند، ساربانی پروازآشنا به تورشان نخورده است و از عوام بالاتر و از خواص (دانشمندان علم تاریخ یا نویسندگان/فیلم‌سازان بزرگ) پایین‌‌تر هستند. طبقه‌ای شریف، عاطفی و جستجوگر.با این حرف‌ها نه می‌خواهم موجودیت (و حتی ضرورت) رمان/فیلم تاریخی را زیر سوال ببرم و نه منکر نمونه‌های درخشان ایرانی و غیرایرانی این سیاق شوم که بحث بیشتر در خصوص آن، مجالی دیگر می‌طلبد و نه اثر آقای شهلایی را کم‌ارزش جلوه دهم.کتاب البته هر چند بد نیست، اما مایه زیادی هم برای من نداشت. توجه کتاب، بیشتر بر مدار میهن‌خواهانه فروغی از دریچه سیاست می‌چرخد و شاهکار سیاسی این تاج‌بخش زیرک در شهریور غم‌انگیز 1320، ستون فقرات روایت داستان است. فروغی برای من انسان بزرگی بود و هست و اصلاً نگاه من به ذکاءالملک، این مصلح فکور مدبر خدوم خیرخواه توانمند هشیار که پای در زمین فرهنگ داشت و سر بر سپهر سیاست می‌‌سایید، نگاهی به واقع منحصر به فرد و ویژه است. فروغی در دید من، علاوه بر نویسنده سیر حکمت در اروپا یا آیین سخن‌ورییا احیاکننده فردوسی برای ایرانی معاصر یا رییس جامعه ملل و ...، بی‌شک بزرگترین «مدیر بحران» ایران معاصر است که به دور از انقلاب‌زدگی و دموکراسیِ بزک‌شده و حتی مرام‌های اشتراکی، بهترین انتخاب موجود در آن‌ جا و آن‌ زمان را ولو با تهدید سلامت آبرویش انجام داد و در شهریور 20، «ایران» را به زعم من نجات داد. عرضم این است که حرف‌ها در خِرد و دوراندیشی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی فروغی، زیاد است و این رادمرد، برای من، جایگاهی بی‌بدیل دارد. اما به کتاب برگردیم: این کتاب در 20 پاره، از 3 شهریور تا 25 شهریور را به سیاق خود روایت می‌کند و در انتها هم پاره‌ای بی‌شماره دارد.ماجرای شهریور 20 هم از وقتی که به قدر خودم در تاریخ فهم کردم، برای من سرشار از عبرت و حسرت بود. این کتاب هم، حکایت همان روزها است که رضاشاه، در پی اشغال ابران توسط انگلیس اشغال‌گر از جنوب و روسیه اشغال‌گر از بالا، در میان هجمه شیر و خرس و در جنگلی که لهیب شعله‌های استبداد خودش، خنکای سایه درختان خدماتش را از خودش و مردمانی که پادشاهشان شده بود، گرفت و ترک سلطنت، به دیکتاتور دیکته شد و مجبور به رهاکردن و جان به در بردن شد و این فروغی بود که با زیرکیِ بی‌تکرار، توانست ایران و تمامیتش را حفظ کند و معاهده ترک ایران توسط روس‌ها و انگلیس‌ها را با دریافت هزینه‌هایشان به انعقاد برساند و کشور را از بازگشت به قجر حفظ کند و در برابر وسوسه نفسانی اولین رییس‌جمهورشدن ایران، به خاطر ایران مقاومت کند و برای کشوری که قوای هاضمه‌اش، پادشاهی مشروطه را می‌پسندید، شاهی جوان را بر سر کار آورد و در عین حال، اختناق رضاشاهی را بشکند و طلیعه «12 سال دموکراسی در ایران» را نوید دهد و بعد، خود باز به کناری رود و به نظاره بپردازد.فروغی خطا داشت و باید خطاهای او را دید؛ نه فقط برای قضاوت درست‌ترش؛ که برای این‌که روش و راه و تجربه‌اش، چراغ آینده باشد و فروغی‌های بعدی، بر شانه‌های ذکاءالمک بایستند. سنتی که تقریبا نمی‌بینیم و وقتی رمانی درباره شخصیتی به رشته تحریر در می‌آید، باید مطمئن باشید که سلاح نویسنده، یا فقط رنگ سفید است و یا فقط رنگ سیاه. گفتن بیشتر ندارد که نویسنده، دل در گرو فروغی بسته و بعد نوشته است. نویسنده‌ای که تاریخ هم خوانده است، چنین بومی می‌آفریند که شعار، از نام و علائم سجاوندی کتابش هم چکه می‌کند: «سرو، سپید... سرخ». شاید اگر مورخی، داستان نوشتن می‌دانست، با اثری دیگر مواجه می‌شدیم که من با احتمال بالا، بیشتر می‌پسندیدمش.کتاب اشتباه‌هایی تاریخی دارد که بر رمان حرجی در این باب –می‌گویند – نیست. اما دل‌انگیزی‌هایی هم دارد که زیاد نیستند البته. گفتگوهای منقول از فروغی با بولارد و اسمیروف، سفرای انگلیس و روس، به نظر من هر چند لزوماً واقعی نیستند، اما در شمار نقاط اوج کتاب هستند و البته بیشتر آینه ذهنِ ایران‌اندیش نویسنده از شخصیت و پندار فروغی است که بر سطور کتاب، در قالب گفتار و کردار منعکس شده است. دغدغه‌مندی فروغی برای رضاشاه از اسب افتاده نیز به گمانم از وجوهی است که نویسنده خوب آن را از زیر غفلت مورخین صید کرده است و قابل تقدیر است. فروغیِ آقای شهلایی، خیلی خیلی خسته و پیر و فرتوت و بیمار است. قامت او بر جلد کتاب هم حتی خمیده است. درست است که فروغی عذر پیری برای عدم قبول پیشنهاد (دستور) رضاشاه برای قبول صدرات‌عظمای مجدد آورد، اما این‌قدر هم که این کتاب در جای‌جایش این پیری و مریضی و خستگی را دربه هر صورت، اگر فروغی را نمی‌شناسید و می‌خواهید بیشتر با این مرد فرزانه و فداکار آشنا شوید، خواندن این کتاب را توصیه می‌کنم؛ و گر نه، آن قدرها هم برای کسانی که تاریخ می‌دانند یا می‌خواهند تاریخ را به دقت بدانند، احتمالاً لطف خاصی انتظارشان را نکشد.27 اردی‌بهشت 1404</description>
                <category>حسین صابر</category>
                <author>حسین صابر</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 20:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hsaber/%D9%88-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-juhindyoxj6u</link>
                <description>این کتاب را در چاپ ششم به قلم تحسین‌برانگیز خانم مهزاد الیاسی بختیاری از نشر اطراف چندی پیش تمام کردم. بهمن 1403 بود که در جمعی دوستانه و دوست‌داشتنی و به تشویق و معرفی، با آن آشنا شدم و فکر نمی‌کردم که به این میزان مبتلای سطورش شوم.کتاب طولانی نیست (150 صفحه) و هر آن‌چه که به ظواهرش بر می‌گردد، از چاپ تا حروف‌چینی و کاغذ و ...،  در دیده من مناسب است. اقبال به آن هم در این زمانه حزن کتاب و اندوه نشر، مناسب بوده و ظاهراً بزرگانی نظیر جناب ملکیان و جناب دهباشی به طرقی، آن‌را معرفی و تجلیلش کرده‌‌اند و همین خود می‌گوید که قلمی‌کردن این سطور توسط منِ خرده‌پا، تعیینی در ارج این کتاب ارزش‌مند ندارد؛ ان شاء الله! من می‌خواهم از همه این‌ها بگذرم و به پاره‌هایی از آن‌چه که خودم از محتوایش برداشتم، اشاره کنم.اگر حرف آخر را اول بزنم، باید درخواست کنم که حتماً و حتماً این کتاب را بخوانید. از آن‌هایی است که به گمان من نباید از دستش داد و در این غوغای داده‌های ورودی، با تقریب خوبی، چیزی برایتان خواهد داشت که بر شما بیفزاید. کتاب، «سفرنامه» است؛ اما خلاف اغلب سفرنامه‌ها، بیش‌تر از آن‌چه بر «جان» راوی/مسافر/نویسنده گذشته است می‌گوید. اسامی و مرتبطات جاها و کسان مهم نیستند و در بهترین حالت، بهانه‌اند. «سیر انفس» خانم الیاسی است که روایتش، منِ خواننده را به اعماقی از هستی روانه می‌کند که برایم خودم را می‌نمایاند، نه جاها و کسان و نه حتی خود راوی/مسافر/نویسنده را. جمله اول که بر تارک کتاب نشسته است و منسوب به ابن‌بطوطه است و البته خود برگرفته از یکی از روایت‌های خانم الیاسی به یکی از مقاصدش است، تکلیف کار را از همان ابتدا روشن می‌کند: «سفر در هزار مکان غریبه به تو خانه می‌دهد، سپس چون غریبه‌ای تو را در سرزمین خودت رها می‌کند.» کتاب مجابم کرد که بعد از مدت‌ها، قلمم را در دستم بگیرم و زیر سطوری که برایم مهم بودند، خط بکشم. بعد دیدم که کفایت نمی‌کند و باید حاشیه‌نویسی کنم و نکات خودم را هم یادداشت کنم و بعدتر دیدم که باز هم کفایت نمی‌کند و باید زکات حظم را با نشر این نوشته بدهم؛ ولو این‌که یک‌نفر دیگر را مجاب به خواندنش کند. نکته دیگر این‌که از آن‌کتاب هایی بود که هر چند ادبیات و واژگان سنگینی نداشت، اما سرعت خواندن من را کم کرد، چون برای من می‌طلبید که دقت را بالا ببرم و آهسته‌تر دنباش کنم.مقدمه کتاب و سخن ناشر، خاص و مناسب و فراتر از کلیشه‌های رفع‌تکلیفی ناشران در ابتدای کتاب‌ها هست. خانم الیاسی، گزارش‌هایش را در 14 مقصد (و 15 مدخل) در ایران و خارج از ایران آورده است که در نگاه من، واریانس بالایی داشتند؛ یعنی بعضی برایم کم‌آورده (و حتی بی‌آورده) بودند و بعضی، چنان به وجدم می‌آوردند و ناآرامم می‌کردند که حساب دِینم به نویسنده بزرگوارش را – که ندیده‌ام ایشان را تا کنون – سنگین‌تر می‌کردند. راحت‌تر بگویم، برای من، عمده قسمت‌های روایت‌های کاتماندوی نپال، کاختی در مرز گرجستان و چچن (به جز جمله آخرش)، دماوند، سبزه‌بید شهرکرد، طالقان، استانبول و پارسیان بوشهر-هرمزگان، کم‌مایه بودند. و ای عجب که به فهم من، دست‌کم روایت‌های دماوند و سبزه‌بید، از شخصی‌ترین روایت‌های نویسنده بودند و برای من لایتچسبک. و از آن مهم‌تر، قشم اول، و ماهی مرکب نیم‌لهیده، نقطه عطف عینی برای ایشان و کشاننده ترمزدستی و چرخاننده فرمان برای چنان راننده‌ای با چنان سرعتی و نیتی بوده‌اند، اما با من نسبتی کم‌تر دوست‌داشتنی داشتند که اشاراتی به آن خواهم کرد. در مقابل روایت‌های بامیان افغانستان، دوان فارس، وان ترکیه، مون‌پلیه فرانسه، جنوا ی ایتالیا، قونیه ترکیه و قشم (هرمزگان) دوم، چقدر برایم دل‌نشین و به فکر بروبرنده و آرامش برهم‌زن و خواستنی و درخشان بودند؛ و به ویژه دوان و قونیه که اصلا در یک لیگ دیگر بازی می‌کردند و بین این دو، فاصله روایت قونیه در تصاعدی هندسی با روایت دوان بود. دوانی که خود، صدمرتبه افراخته‌تر از بهترین روایت قبلی خود بود. من، به خلاف اوان دانشجویی‌ام که مولانا را عجیب دوست می‌داشتم، دیگر شیفته و شیدایش نیستم و هیچ علاقه‌ای به سماع و این چنین ظاهریاتی از آن اندیشمند و سخن‌ور بزرگ (که مثنوی‌اش را بسیار خواستنی‌تر و نافع‌تر از دیوان شمسش می‌پندارم) ندارم و حتی به گمانم قونیه که روزی جسم مولانا را در خود بلعید، با این ظواهر، جان او را هم خورد و هنوز هم این باد بر آن آتش می‌دمد. این را گفتم که بگویم درخشندگی روایت قونیه خانم الیاسی برای من، هیچ ربطی به مولانا نداشت؛ که همه آن‌چه که بیان کرده بود، درباره «کلمه» و «کلمه» و «کلمه»، از خود بی‌خودم کرد. اصلا همین یک روایت، می‌ارزید که من تا پیش از مرگ چنین کتابی را بخوانم. شما درخشندگی کلمات زیر را ببینید:باید از قبل هشدار بدهم. حناق ته گلویم را گرفته. این نوشته مراسمی خشونت‌بار است برای گردن‌زنی کلمات؛ کودتای شبانه. مالیات سنگینی روی عشق بسته‌ام؛ آن‌قدر سنگین که هر کس اسم عشق را بیاورد، درجا ورشکست شود. وارداتِ رنج ممنوع خواهد شد و مصرف تنهایی و افسوس و خوشی، محدود. دیر فهمیدم کلمات با ما چه کرده‌اند. ببین چطور «عشق» به جای عشق نشسته و وقتی می‌گوییم «رنج»، انگار گفته‌ایم رنج. بگذارید رازی را برایتان آشکار کنم: آدم و حوا نه گندم خوردند و نه سیب. کلمه خوردند و هبوط از سقوطِ بی‌کلام آغاز شد. اگر کلمه نبود، جه می‌کردیم؟ اگر کلمه نبود، چه‌ها که نمی‌کردیم!اما همان‌جا که کلمه تمام می‌شد، شعر آغاز می‌شد...وقتی ایده نوشتن این نوشته به سرم زد، نیت کرده بودم که بخشی از سطوری را که زیرشان خط کشیده بودم، در این‌جا بیاورم. اما به دلایلی از این کار منصرف شدم و فقط این ناپرهیزی را در چند سطر بالا مرتکب شدم. این‌گونه اگر عزیزی هم به این واسطه، شوق به خواندن پیدا کرد، بدون جهت‌دهیِ مطلوب من، مواجه می‌شود و لذت کشفِ لذت‌بخش‌هایش را شخصاً و بدون پیرویِ حتی خیرخواهانه خواسته یا ناخواسته از چون منی تجربه می‌کند.در این ادامه هم قصد دارم که کمی بر اسب نقد سوار شم و نکاتی را در باب خانم الیاسی و بعضی نوشته‌ها و نگاه‌هایشان، آن‌چنان که من برداشت‌ کرده‌ام، با جسارت و شرم، عرض کنم. با این یادآوری به خودم که سواد نقدادبی ندارم و امیدوارم نقد‌بی‌ادبی و بی‌آداب هم نکنم.آن‌چه من در بین سطور می‌دیدم، از سبزه‌بید تا جنوا و قشم، بیش‌زنانگی ایشان بود؛ فراتر از تعادل عرفی مشهود من. خودم نه فمینیست هستم و نه مردسالار (امیدوارم!). دوست دارم شعار ندهم و به واقع باورم این هست که بر زنان، در گستره تاریخ ظلم روا شده است و مردان و حتی خود زنان، در استمرار این ظلم نقش داشته‌اند. چه آنان که جاهلانه یا عامدانه زن را اساساً در این موضوع حیاتی به حساب نیاورده و ندیده‌اند و چه آنان که با نیت دفاع از حقوق زنان اما کاربست روش‌های غلط، نتیجه‌گرایی در احقاق حقوقشان را به تعویق انداختند. حالا من در این باب نظرات مشعشعی دارم! که جای پرداختن به آن‌ها در مجال نیست و باید در جایی دیگر عرضه‌شان کنم و به بوته نظرات ناظران بگذارمشان. اما با همین متر الکن خودم، دریافت می‌کنم که خانم الیاسی که عصیانی جسورانه، مسئولانه، ماجراجویانه، حقیقت‌خواهانه و دل‌پذیر بر زندگی روتین خود داشته است و در مسیر شدنش، با دام‌ها و صیادها و گرگ‌ها هم مواجه شده است؛ از رابطه دخترانه و والدگرایانه با پدر بزرگوار و افکارش – که خود بی‌پرده‌پوشی به آن اشاره می‌کند - تا مفاهیمی که ذیل پرده عاشق‌شدنش بر خواننده می‌نمایاند و نمی‌نمایاند. البته که این اشکال نیست. و ظلم به زنان هم هنوز ادامه دارد و اضافه این‌که من هم مجاز نیستم که خانم الیاسی را هم به قاعده یک، دو شاهدی که در کتاب دیدم و نوشتم و آن‌هایی که ننوشتم، محصور در فمینیسم بکنم؛ که حتی فمینیست‌بودن هم «بد» نیست و برای خود منش و اندیشه‌ای است. اما برای من مهم، رعایت «انصاف» است و این تعادل است که افراط را اصلاح می‌کند و نه تفریط. حسم این است که خانم الیاسی در نسبتش با زنانگی و آن‌چه که با افراطی ناعادلانه بر زنانگی در جهان می‌گذرد، بیشتر در دژ تفریط رفته است تا این‌که در میدان جنگ تعادل حاضر شود. به حاشیه رفتم و از مسیر اصلی‌ام دور شدم و کل این مسأله، وزن زیادی در این کتاب ندارد و احتمالاً  بخشی از آن ناشی از تأثیر کمی دیدن بعضی پست‌های ایشان در اینستاگرام باشد . به برداشت‌های مستقیم‌تر اما بین‌سطری‌ام باز می‌گردم.کتاب به واقع مشحون از حکمت و درایت و نکته است برای خواننده. البته که من، خودم همه این‌ها را که ایشان بیان کرده قبول ندارم و حتی بعضی را خیلی محکم قبول ندارم. متقابلاً اعتراف می‌کنم که بر سر خیلی جاها و تعابیر هم ایستادم، چشم بستم، اندیشیدم، هم‌ذات‌پنداری کردم و بسیاری از آن تجارب ایشان را با بعضی از حس‌هایی که خودم تجربه کرده بودم و ترجمه‌شان نکرده بودم، نزدیک و حتی مطابق دیدم. به هر روی، انکارناپذیر است که خانم الیاسی چقدر دل‌نشین و ظریف و عمیق به لایه‌های زیرین برداشت ذهن از فضای فرهنگ و اجتماع وارد شده‌ و سخاوت‌مندانه و متهورانه، آن‌ها را با خواننده به اشتراک گذاشته‌ است. به دلیلی که عرض کردم، اشاره مستقیم به این حکمت‌ها و جملات و برداشت‌ها نمی‌کنم و عاجزانه دعوت‌تان می‌کنم به آن‌که خودتان بخوانیدشان و بچشیدشان و میزان انطباق ذائقه‌تان با جان‌نوش‌های این خوان گسترده را خود، خود ادراک کنید.در همان روایت قونیه – و چه دیر - بود که فهمیدم که آن مدل روایت‌گری‌ ایشان هم خود نوعی سفر و هیچ‌هایک هست! شمای خواننده باید دل بدهی به مسیر و هِی به مقصد و آن‌چه که از مسیر پیموده‌شده و آن‌چه که از مسیر مانده، فکر نکنی. اما در همان روایت هم بود که بیشتر «حس کردم» خانم الیاسی بزگوار، با احترام، بیشتر «نوشته» است، تا آن‌که سِیر کرده باشد یا حتی تجربه کرده باشد. یعنی مشکوک شدم –خدایان مرا ببخشند! - که قدرت قلم کم‌نظیر ایشان، بر تجربه‌های واقعی‌شان سایه انداخته و بلکه آن‌ها را آذین بسته است. کمی بایستم! اشکالی ندارد که هر آن‌چیزی که در ذهن نویسنده می‌گذرد، بر سفیدِ صفحه بیاورد؛ اما متناظردیدن آن‌چه که در برخی سطور کتاب نوشته‌شده با آن‌چه که به واقع تجربه‌شده، به گمانم درست نیست. حتی این هم مهم نیست‌ها! یعنی عیبی ندارد که ایشان فراتر از ادارکات سیر و سفرهایش، بنویسد و منتقل کند. ایشان که تعهد نداده هر آن‌چیزی را که در سفر دیده یا فهم‌کرده، برای ما نقل کند! ای‌بسا آن‌ سفرها، بهانه هم بوده‌اند برای گفتن آن‌حرف‌ها. اما حس من، نوعی بروز این کم‌صداقتی در این تناظر بود. یعنی الزاماً، این حرف‌ها، با همه «جان»داشتن‌هایشان، برخاسته‌ای «واقع» از آن تجارب سفرها نبودند؛ دست‌کم در هنگام بروز تجربه. یعنی این‌را هم محتمل می‌دانم که ایشان در نقل یا کتابت، که بعد از تجربه بوده است، شدیداً خواسته یا ناخواسته، مقهور توانمندی درجه اول خود در «نوشتن» شده‌ و بزرگ‌نمایی نسبت به امر واقع داشته‌ است.نکته دیگر ‌که در نظرم گل‌درشت آمد، این بود که تطور توصیفی ایشان در روایات مختلف، ناگهان و دفعتاً چندین هزارپا ارتفاع کم کرد و دو روایت انتهای کتاب (که هر دو در قشم بودند و برایم کاملا قابل درک است که هر چند در محلی یکتا به لحاظ جغرافیایی رخ داده بودند، اما به لحاظ معنا و محتوای کلام و تجربه عارض بر ایشان، در دو روایت مجزا نقل شدند) یک‌سره روحی متفاوت با سایر روایات داشتند. در پایان روایت قونیه، ایشان می‌گوید که فقط ایران، می‌توانست دوباره به زمین وصلش کند و برای رسیدن به رنجی مداواکننده، عزم عزلت در وطن و جلای سفر می‌کند. البته که دوان و سبزه‌بید و دماوند و طالقان و پارسیان، در جغرافیای مرز پرگهر برایش رخ داده بودند؛ اما تصمیم به این بازگشت به وطن، به معنای تصمیم به اتمام آن‌چنان «سِیری» بود که خودش آن‌را تعریفی خاص و متفاوت از سفر کرده بود. برایم در اواخر کتاب – روایت قشم اول - سوال شد که روایات ایشان، از سفر بود، از سیر (با همان تعریف خودش) بود یا از سرگردانی؟ یا اینکه تعریف سِیر و نگاشت آن به تجارب منقول، خود یک لفاظی ماهرانه نویسنده‌گونه بوده است؟ من نفهمیدم که ایشان چرا به این نتیجه رسیده‌ است که سفرهایش، ایشان را به مقصدی (و بهتر بگویم: مطلوبی) که می‌خواستند، نرساندند. خودشان هم توضیحی برای این موضوع مهم ندادند. انتهای روایت قشم اول، این بلاتکلیفی و بی‌توضیحی را که هیچ تناسبی با روح و تحول و تطور در کتاب ندارد، عریان‌تر و دل‌آزارتر نشان می‌دهد: «نمی‌توانستم تا ابد آن‌جا بمانم. نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت نمی‌توان دانست، باید ادامه بدهی، نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد.» ایشان واضحاً در این‌جا ناتوان از وصل آن سِیر به این تصمیم بوده‌ است. آن حس‌های ناب اول همین روایت کجا و این حس انتهای روایت کجا؟ چرا اصلاً به زندگی برگشت؟ به خاطر مرکب‌ماهی نیم‌زنده؟! آیا بیش از آن‌که نتوانسته این را بنویسد، اساساً احساس مرگ‌خواهی و «نا»خواهی اول روایتش هم بی‌اصالت نبوده است؟اشارات پراکنده‌ای را در کتاب می‌توانم شناسایی کنم که بر آن اساس، نویسنده، احتمالاً خشنود از کودکی و «فرهنگ»ی که در آن محاط‌شده بود، نیست. هکذا گزارش‌هایی که از عاشق‌شدنش (مثلاً در روایت از درب حسن که عجب انتخاب عنوان بجا و خلاقانه‌ای برای آن محتوای مکتوب روایت بود) داده است، به گمانم مقادیری خودفریبی در خود دارند. یعنی این‌که حدس می‌زنم که ایشان به هر دلیل، به آن چیزی که از عشق می‌خواسته، نرسیده است و آن ناکامی، در پس قدرت کلمات آن گزارش‌ها مخفی و سرکوب شده و گاه‌گاه عاصیانه سر بر می‌آورد و دوباره مشت می‌خورد و سرکوب می‌شود و به پشت کلمات می‌خزد.آخرین عرضم هم این‌که برایم عجیب است که پایان این سفرها یا سِیرها، به دستور و قاهریت کرونا بوده است. یعنی برای من که دل در گرو تاریخ دارم و دوست دارم بدانم که امری که محقق شده، رخ نمی‌داد، چه می‌شد، این سوال برایم ایجاد می‌شود که اگر کرونا نمی‌آمد، ایشان باز سفر می‌کرد؟ و باز مرگ‌اندیشیِ به نظر من، بیشتر احساسی روایت قشم اول را حس می‌کرد؟ و می‌نوشت؟و حالا که کرونا تمام شده است، ایشان با سفر، چند چند است؟ و این چنین پایان‌بندی برای کسی که به گواهی صادقانه و عیان کتاب، سیر انفس، برایش مقدّم بر سیر آفاق بوده است، قانع‌کننده است؟اردی‌بهشت 1404</description>
                <category>حسین صابر</category>
                <author>حسین صابر</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 20:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>