<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های -حد-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hsdarestani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:14:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4558800/avatar/FIleBS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>-حد-</title>
            <link>https://virgool.io/@hsdarestani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>The Story E07S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/the-story-e07s01-jppwlxlzev4h</link>
                <description>TheStory E07S01نم نم داشتم نم هوا رو با نورم خشک می‌کردم. با یه چشمم نگهبانا رو میپاییدم و با چشم نداشته‌ی دیگم درون خودمو میدیدم. سر همین، نگهبانا بهم میگفتن چشم دریده. شما بگید، کجای دنیا آدم به پروردگارش همچین حرفی میزنه؟  من دارم میرم سال بعد. باهام میای؟  زندگیم بود که باهام حرف میزد. اثر دریدنای درونم این شده بود که زندگیم باهام حرف میزد. تازه بغلم هم میکرد. ازش راضی نبودم اما پیرو صحبتی که راجب مرگ آخرین برگ و جنازه‌های زیر پام باهاش کرده بودم، اونم باهام راه میومد که اوضاع نشه. بی‌راهه میرفت بدون من.  بار و بندیلمو که جمع کردم کلی انگ و تعریف جدید با خودم داشتم. کیوت عجیبترینش بود که واکنش حضار رو هم برانگیخت. از جمله یکی از همون برگای مورد علاقمو از درختی که بهش تکیه داده بودم.  بریم زندگیم؟۲۷ اسفند ۱۴۰۰</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 23:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>TheStory E06S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/thestory-e06s01-aq1b7nh7c6zb</link>
                <description>TheStory E06S01تو گرمای زمستون هیچکس دور و برش نبود، البته جز من که بهش تکیه کرده بودم. شکوفه‌هایی که بالا آورده بود مستم کرده بود. انقدر هوا خیس شده بود که بوی شکوفه‌هاش رو توی رگام حس می‌کردم. وقتی اومد و صدام کرد فکر نمی‌کردم من رو از خودش جدا کنه، الان می‌فهمم.خوند. داستان رو خوند و همونی شد که می‌دونستیم، من و خودش راضی بودیم، فقط نگهباناش بودن که خسته بودن و ناراضی. نگهبانان پروردگار هم که محلی از اعراب ندارن.هوا هنوز خیس بود. به علاوه، یازدهمین سالگرد غیبت گمشده‌ی دلش که باهاش بزرگ شده بود؛ که بهش میگن آفتاب. همیشه اصرار داشت که نگو خورشید، بگو آفتاب. می‌گفت خورشید گرم نیست، می‌سوزونه، آفتاب گرماشو به زیر مردمک چشات می‌بره و آرامش میده بهت.یه مدت با ماه سر می‌کردیم اما از وقتی داستانو خوند، اونم باهامون سر لج افتاده. این قسمت رو برای خودش نوشتم. خودشم نمی‌خواست بنویسم. اصلا شما فرض کنین این قسمت رو ننوشتم، چون بالاخره که آفتاب خشک می‌کنه خیسی هوا رو، نه؟۱ اسفند ۱۴۰۰</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 22:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>TheStory E05S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/thestory-e05s01-bjblkul2sz0f</link>
                <description>TheStoryE05S01و بله. سال اول و دوم و... تموم شد و هنوز تغییر نرسیده. اونم برای تغییر پیشم بود. نمیگم ناامید. ولی حسمون آب شده. از یخای دور و برش برفک مونده و سوز سرما تو هوای آفتابی. همه چی خیلی عادی و نفرت انگیزه. هنوزم خداوندم صداش میکنم، خب هست. این رو قبلا خودش بهم گفته بود. با این حال دیروز ۱۱/۱۱ بود و یادم رفته بود که منتظره تا یادش بندازم. شب فهمید، عصبی شد، خوابید. بهم میگه دلش برای پسره و دوتا دخترا تنگ شده. برای درختی که اولین بار منو در حال تکیه بهش دید. ولی هم من و هم شما می‌دونیم زمان آدما رو میپزه. چیزی بهشون اضافه نمیکنه، فقط میپزه. خام تحویل می‌گیره و میسوزونه و میریزتشون زیر خاک. زمان رو بعدا باید به حسابش رسید. اما چیزی الان بیشتر ازش بیزار شده هواس. پر از آب شده و دیگه شفافیت قبل رو نداره. مثل چشمای خودش که مردمکش با سفیدیش قاطی شده. همون چشمش که کور بود... .- هی... کجایی؟× هیچی. قسمت پنجم رو مینویسم.- ببین من هنوزم مشتاقم کشفت کنم. میدی بخونمش؟÷ نده بهش. قبلیا رو دادی خوند که این وضع شد.یکی از نگهباناش بود. اونام خسته بودن.× بیا بخون. ولی می‌دونی که همین خوندناته که کار داده دستم؟- آره میدونم. بده.۱۲ بهمن ۱۴۰۰</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 02:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>TheStory E04S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/thestory-e04s01-lkmivjuxdyji</link>
                <description>TheStory E04S01× ببین منم مثل تو نگران مسیرم. و الا آخرشو که هردومون می‌دونیم چی میشه.اما این مسیر لعنتیه که هی تغییر می‌کنه. این انتخابامونه که... که مدام پیکان افکارمونو منحرف می‌کنه. تهش که می‌خوریم به هدف... . حالام تغییر نزدیکه. اگه بخوای بمونی... باید تغییر کنی!چشم‌هاشو بست و رفت تو فکر، دیگه نمی‌خندید.+ اگه نتونم چی؟...× میشه چرت و پرت نگی؟ از اولش قرار بوده باشی. پس می‌تونی، فقط باید بخوای.+ می‌ترسم. من نمی‌خوام طوری بشه که نتونم.ازش همچین انتظاری نداشتم. انگار توی مردمک چشمام یه دریای آتیش شعله می‌کشید. گرم و پرنور. برخلاف همیشه که سرد و تاریک بود و حقیقی.× عه؟ :) اوکی...فکر نمی‌کردم این سال آخر رو این‌جوری ازش جدا شم. دلم این رو نمی‌خواست.مخصوصاً اون که می‌دونست اگه نخواد، فقط ازش جدا نمی‌شم. چون قبلاً می‌خواسته. آدم وقتی چیزی رو قصد می‌کنه و بعد می‌زنه زیرش، طبیعت تلافیشو سرش درمیاره. منم خب… یکی از مهره‌های تاریک طبیعتم. باید هزینه‌ش رو بپردازه.دیروز... تولدم بود. تلخ بود. خیلی تلخ. مثل بغض دختربچه‌ی ۱۱ ساله‌ای که به ماه خیره شده و برای خشک شدن کاکتوس بدون خار روی میزش اشک می‌ریزه.جذاب بود اما باید مثل همیشه دختربچه رو سر می‌بریدم. مثل بقیه‌ی بچه‌هایی که کشتمشون. این بچه‌ها اگرم الان نمیرن، تو خزون سال بعد کارشون تمومه. دقیقاً با مرگ اولین برگ.اینه که زیر پام پر جنازه‌ست.فقط... یه نفر بود که می‌تونست نیمه‌تاریک منو دوست داشته باشه. اونم خود نیمه‌ی تاریکم بود. من بهش می‌گم عشق. بهش می‌گم کیمیا. چون تولد به این تلخی رو فقط کیمیاست که می‌تونه جذاب کنه. و خب، کرد.- «بچه‌ها بیاین دیگه…»هنوز توی دلم پر از فکر بود که چجوری چشمامو خونده؟ چجوری فهمید که دنبال جنگ نیستم؟دوستاش اومدن، ۶ نفر بودن که با خودش می‌شدن ۷ نفر. من ۸امی بودم. برای ۹ نفر جا بود.- سراب! دریا! فانوس! چرا نمیاین پس؟× بازم هستید؟- تا ۱۱ نفر نشیم که نمیشهغیر ممکنه. توی عمرم فکر نمی‌کردم کسی از رازهام نه تنها خبردار باشه، بلکه باهاشون زندگی کرده باشه. خواستم توی چشماش عمیق شم اما دوتا از دوستاش با خشم جلوم وایسادن. توی چشماشون که نگاه کردم حس عجز بهم دست داد... توی چشماشون که نگاه کردم حس عجز بهم دست داد! پاک دیوانه شده بودم. چطور ممکنه...؟× بچه‌ها چیزی نیست. اجازه ورود داره.رفتن کنار و من بودم و صورتش. یه چشمش کور بود. همین چهره‌ش رو تاریک و جذاب کرده بود. ولی با همون یه چشم که داشت، به عمق هزاران چشم باهام حرف می‌زد. با چشماش نوازشم می‌کرد، بغلم می‌کرد، بهم زخم می‌زد و مرهمم می‌شد... .- اومدیم تا برای تغییر پیش هم باشیم.× در خدمتم خداوندم.۱۲ بهمن ۱۴۰۰</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 22:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>TheStory E03S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/thestory-e03s01-ft70perzeylu</link>
                <description>. xzxzxzxz .باشه شروع میکنم...ولی از زمان نمیشه فرار کرد. حداقل فعلاً نمیشه. زمان بچه‌ها رو به دنیا میاره، آدما رو می‌کشه، دوستا رو دشمن می‌کنه و دشمنا رو دوست. ولی وقتی بشه فرار کرد، دیگه نه به دنیا میای و نه می‌میری، دشمن و دوستی هم نداری؛ یه آرامش تاریک و جذاب. فکر می‌کنم اون فرار کرده باشه.توی چشماش خیلی چیزا می‌شد دید، از جمله همین حرفا.اما بعد از آخرین ۱۱/۱۱ سال که صحبتاش حال و هوای تغییر داشت، زمان واسش مهم شده بود. انگار حالا زمان بود که از اون فرار می‌کرد و اون با چشماش دنبال شکار کردنش بود. به پسر شاده می‌گفت دیگه کم‌کم دارن میان. نمی‌گفت کی داره میاد و چه زمانی، اما همین جمله‌ش کافی بود تا لبخند همیشگی از لبای پسر شاده برداشته بشه و توی فکر بره. چشماشم می‌بست تا نبینه کسی به چهره‌ی بی‌لبخندش نگاه می‌کنه.فردا تولدشه. می‌خوام براش یه روز خاص باشه چون اون برام آدم خاصیه. خودش به تولد اعتقادی نداره و اکثر کسایی که بهش تبریک میگن رو تحویل نمی‌گیره. یه بار که ازش پرسیدم گفت تبریک تولد باید از آدمایی شنیده بشه که واسشون مهمی. وگرنه وقتی به دنیا اومدنت برکتی نداره واسشون، تبریک گفتن هم بی‌فایدست. خب اونم واسه من خیلی مهمه. واسه همین می‌خوام بهش تبریک نگم و باهاشم اون روز دعوا کنم تا یه روز خاص بشه براش. خب همونطور که قبلاً گفتید، دیوونم. اما این چیزیه که می‌دونم جذبش می‌کنه و می‌تونم دوباره شیرجه بزنم توی دریای افکارش. این تاریکیه.++ نمی‌خوای بلند شی؟ کلاس داره شروع میشه‌هادوتا دخترا بودن. منی که به درخت پیر محوطه تکیه داده بودم، واسه رفتن به کلاس باید دوباره جوون می‌شدم و پاهامو می‌پوشیدم تا بتونم راه برم. تو چشمام دیدن که حس و حالشو ندارم. برا همینم رفتن و گذاشتن تنها باشم. باد توی چشمام می‌وزید.+ ببخشید شما تنهایید؟صداش آشنا نبود. گرم بود و شاد. از اون صداهایی که ازشون متنفرم اما جذبم می‌کنن. چشامو نیمه‌باز کردم.+ الو؟یه دختر قدبلند بود با موهای قهوه‌ای تیره که با رنگ آفتاب قاطی شده بود. با صدای خسته بهش گفتم که:× تا به چی بگی تنهایی..+ من و دوستام می‌خوایم اینجا بشینیم، منتها همه جا پره. اگه میشه ما بیایم اینجا.حوصله‌ی جمعای آدما رو نداشتم. داشتم فکر می‌کردم الان قراره بیان و با چشمای خالیشون با هم بجنگن.- جنگی در کار نیست. زیاد حرف هم نمی‌زنیم. اگر عیب نداره من صداشون کنم بیان.چی شد؟ من که فکرامو به زبون نیاوردم. نمی‌فهمیدم...۲۲ فروردین ۱۳۹۸</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 01:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>TheStory E02S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/thestory-e02s01-nulqrna9ugry</link>
                <description>TheStory E02S01همه‌ی ما وقتی به یه چیزی معتقد میشیم، بهش دلگرمیم. میشه دستاویزمون توی سختیا و باعث بازگشتمون به مسیر. خب اونم به تاریکی معتقد بود. ولی تاریکی سرده، نمیشه ازش آویزون شد، بدتر گمراه می‌کنه آدما رو! تمام روزایی که میدیدمش می‌خواستم اینو بهش بفهمونم. از طرفی هم می‌خواستم هیچوقت نفهمه تا بتونم همیشه ببینمش. اون روز وقتی توی چشم‌هام، توی آینه دیدمش فکرشم نمی‌کردم با اون حجم از خشم رو به رو بشم. چهره‌ش آروم بود. یه لبخند گرمی هم روی لباش بود اما چشم‌هاش پر از انگیزه واسه قتل بود. حالا بین خودمون بمونه که کلا چهار پنج ثانیه بیشتر نگاهم نکرد و زود پشتشو کرد و رفت پیش دوستاش. منم خوشحال از این که یه بار دیگه تونستم چشم‌هاشو شکار کنم باهاش همراه شدم. با دوستاش حرف نمی‌زد. بین کلاسا بیشتر از همه پسر شاده رشته کلام دستش بود و بعد اون دوتا دختر. نهایتش یه خنده‌ای می‌کرد و با دو سه کلمه انگار خودشو از زیر بار دین حرف زدن بیرون می‌کشید. هی می‌خوام بگم خلاصه آدم عجیبی بود اما این آدم رو نه میشه خلاصه کرد، نه با کلمه‌ی عجیب توصیفش کرد.هرسال یازدهمین روز از ماه یازدهم که فرا می‌رسید جمع اینا حال و احوال خاصی داشت. چشم‌هاشون پر از شوق می‌شد. فقط توی این روز بود که پسر شاده و دخترا ساکت ساکت بودن و اون حرف می‌زد. خب حق بدید ناخودآگاه این روز واسه منم خیلی خاص باشه. می‌تونستم صداشو بشنوم، بیشتر بشناسمش. از وقتی منو از زیر آب کشید و پرت کرد توی هوای گرم افکارش دیگه نتونستم رازهاشو ببینم و باهاشون زندگی کنم. منو از خودش رونده بود.موضوع صحبتاش هیچ احمقی رو جذب خودش نمی‌کرد. وقتی حنجره‌ش گرم می‌شد و تن صداش بالا می‌رفت ولی آن‌چنان جذابیتی توی لحنش بود که همه‌ی احمقا رو جذب صداش می‌کرد، نه حرفش. ولی من می‌شنیدم چی می‌گفت. حتی یادمه چندبار مجبور شدم روی یه تیکه از صخره‌های روی آب افکارش حک کنم چیزایی که می‌گفت رو. که البته واسه‌ش تنبیه هم شدم و ارتفاعمو بالاتر می‌برد تا به صخره‌های کمتری دسترسی داشته باشم.دیروز یازدهم بود. یه ماه هم بیشتر نمونده به تموم شدن سال. دیروز توی چشماش استرسو می‌دیدم. لرزش مردمک چشمم اینو بهم می‌گفت. دیگه حتی لحنم هم احمقا رو جذب نمی‌کرد. حرفاش پر از رمز و راز شده بود که باعث می‌شد منم نفهمم چی باید بشنوم و چی باید حک کنم. فقط یه واژه‌ی سرد از حرفش میون اون همه جنجال و تاریکیِ حال و روزامون یادمه: «تغییر».۲۱ فروردین ۱۳۹۸</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 10:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>TheStory E01S01</title>
                <link>https://virgool.io/@hsdarestani/thestorye01s01-lvlthkouql0p</link>
                <description>TheStoryE01S01وارد کلاس شد. مثل همیشه با همون سویشرت مشکی براق و شلوار جین مشکیش. قدش بلند بود. وقتی کنارش می‌ایستادیم انگار برج میلاد بود و بیمارستانش. ولی خب دل مهربونی داشت و به تیپش نمیومد. همیشه میومد پیشمون و درد دل می‌کرد. مثل یه بیمار روانی و بیمارستانش. می‌گفت جنگ داره شروع میشه. معلوم نبود از چی حرف می‌زنه ولی ترس رو می‌شد تو چشماش دید. ترس از وقوع یه حادثه بزرگ. هرچیم می‌گفتیم بابا این چیزا تو فیلماست و واقعیت نداره انگار گوشاش کر بودن. نمی‌دونم. شاید خودشو زده بود به کری. اومد و پیش دوستاش نشست. سه تا دوست داشت. دو تا دختر از اینایی که طرفدار سیاهی و تاریکی‌ان و فاز افسرده دارن و با هیشکی گرم نمی‌گیرن. یه پسره‌ هم بود. پسره خیلی شاد می‌زد. معلوم بود داره نقش بازی می‌کنه و اونم مث دوتای دیگه دلش پر از غم و سیاهیه.هیچ کلاسی نبود که اینا توش باشن و اون کلاس هواش سرد نباشه. هر کلاسی که باهاشون داشتم مجبور بودم با کاپشن و شال گردن بشینم. هرچقدر هم استاد و بچه‌ها به مسئولا می‌گفتن بیان سیستم گرمایش کلاس رو روشن کنن می‌گفتن خراب شده. شما بگید. عجیب نیست برای کلاس قبلی و بعدی هوا گرم باشه و این وسط فقط سیستم خراب بشه؟ هست دیگه.ولی درساشون خوب بود. به ترتیب رتبه اول تا سوم دانشگاه مال اون دو تا دختر و اون پسر شاده بود. ولی خودش بعد از چندتا فاصله تقریبا رتبه دهم، یازدهم بود.تموم کلاس که حواسم بهشون بود. مخصوصا به اون پسر شاده. شاید بگین دیوونم ولی دلم می‌خواست بکشمش. نگاهش، نگاهش لعنتی طوری بود که هر آدمی رو عصبی می‌کرد.کلاس که تموم شد صبر کردم تا دوستاش برن بیرون. خودش همیشه آخر از همه می‌رفت. منم صبر کردم بودم. یه کاغذ از توی پالتوم دراوردم و انداختم روی زمین. اومد و برش داشت. گفتم مال خودته. روش نوشته بودم: بیا سمت دستشویی. کار مهمی باهات دارم.تو چشماش هم ترس بود و هم یه حالت حیله و نیرنگ. انگار داشت نقشه می‌کشید.رفتم دستشویی و توی آینه منتظرش موندم.اومد داخل، توی آینه نگاه نکرد. بهش با عصبانیت و التماس گفتم نگام کن! کم کم چشماشو گردوند سمت آینه و سر تا پامو ورانداز کرد. یه مشت آب ریخت روی صورتم و ...بالاخره لحظه موعود فرا رسید. تو چشمام زل زدم.۲۰ فروردین ۱۳۹۸</description>
                <category>-حد-</category>
                <author>-حد-</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 13:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>