<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حدیثه سادات حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hshea313</link>
        <description>نویسنده کتاب A Cage with an Open Door

🐦 می‌نویسم از میانهٔ فارسی و انگلیسی؛ جایی که پرنده‌ای آبی از سقفی جنگ‌زده سر می‌خورد و معنا می‌یابد. 🐦</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 01:52:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23530/avatar/BqBn1D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حدیثه سادات حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@hshea313</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط زنده نباش، شکوفا شو 🌸</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7-%D8%B4%D9%88-zfoxpcwnp7y6</link>
                <description>چند وقته که فقط داری روزها رو پشت سر می‌ذاری؟بیدار می‌شی، کار می‌کنی، می‌خوابی و دوباره تکرار... انگار فقط داری «طاقت می‌آری» تا این زندگیِ بی‌رنگ و بو تموم بشه.این همون «Survival» یا «زنده موندنِ حیوانی»ه. جایی که کل زندگیت تبدیل به عکس‌العملی به ترومای گذشته‌ست. داری نفس می‌کشی، ولی روحت نفس‌نفس می‌زنه.اما یه جای دیگه هم هست به اسم «Thrival» یا «شکوفایی».جایی که دیگه قربانی گذشته نیستی؛ خالق آینده‌ای.جایی که زندگی رو فقط تحمل نمی‌کنی، باهاش می‌رقصی.اگه فقط زنده‌ای، داری نیازهات رو رفع می‌کنی.ولی اگه شکوفا شدی، داری پتانسیل بی‌نهایت وجودت رو زندگی می‌کنی.«با شجاعت به زخم‌هات نگاه کن. ازش فرار نکن.»همون لحظه‌ای که از «تحملِ رنج» دست برداری و به دنبال «التهابِ واقعی» بری، تازه زندگیِ اصیل آغاز میشه.زندگی کوتاه‌تر از اونه که فقط «طاقت» بیاری.نفس کشیدن کافیه، ولی برای موندن نه؛ برای رشد کردن!امروز تصمیم بگیر از قفسِ Survival بیای بیرون.قرار نیست فقط نفس بکشی؛ قراره آتش بشی! 🔥نظرت چیه؟ تو کدوم مرحله‌ای؟ برام توی کامنت‌ها بنویس. 👇</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 14:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفسی که پنجره‌ای در آن باز شد🪟</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-p9atnfikdfn2</link>
                <description>امروز می‌خوام یه چیزی بگم که شاید برای بعضی از شما که اولین کتابتون رو می‌نویسید آشنا باشه.چند وقت پیش یه پست درباره کتابم گذاشتم تو فیسبوک. کتابم اسمش هست «قفسی با دری باز» (A Cage with an Open Door). یه رمان ادبی درباره یه دختر ده‌ساله به اسم گیلدا که توی غزه زندگی می‌کنه، توی آپارتمانی که بعد یه حمله هوایی نصفش ویران شده. گیلدا برای فرار از تنهایی یه دوست خیالی برای خودش می‌سازه، ولی یه روز یه پرنده آبی رنگ (bluebird) از سوراخ سقف میاد تو. پرنده واقعی‌ایه، گرسنه‌ست و پرهاش پر از گرد و غبار آواره. گیلدا می‌مونه که این پرنده رو که هم بهش آرامش میده و هم با صداش توجه سربازی رو که پنهان شده جلب می‌کنه، نگه داره یا نه.خلاصه یه سری از دوستان تو فیسبوک گیر دادن که «اسم گیلدا واقعی نیست واسه یه بچه تو غزه» و «bluebird اصلاً تو غزه پیدا نمیشه. چرا انقدر غیرواقعیه داستانت؟ مگه نمی‌خوای در مورد غزه بنویسی؟» و بعد هم پستمو پاک کردن.من اولش جا خوردم. گفتم شاید واقعاً اشتباه کردم. شاید زیادی توی خیال خودم غرق شدم. گفتم ببخشید و سعی کردم توضیح بدم که این داستان یه رمان ادبیه، داستان نمادین، نه یه گزارش خبری. ولی گوش نکردن. من حساس شدم، ناراحت شدم. آخه این اولین کتابمه. هنوز پوست کلفتی نویسنده‌های قدیمی رو ندارم.بعد رفتم توی انجمن ProWritingAid و قضیه رو تعریف کردم. یه نفر یه کامنت گذاشت که انگار از ته ذهن من خوندش.نوشته بود (نقل به مضمون):«اول اینکه برای از دست دادن عروس هلندیت متاسفم. دوم، ممنونم که مردم غزه رو به یاد آوردی. سوم، نوشتن شخصیت کودک اونم توی محیط خشن کار راحتی نیست. ولی اگه واقعاً معتقدی که داستان گیلدا ارزش گفتن داره و خوب نوشتیش، عالیه. همه ما می‌دونیم تو غزه چه می‌گذره و همه ما تو این دوران تاریک به امید نیاز داریم. من ایده‌آلم این بود که کتابی درباره آزادی غزه و فلسطین بخونم، اما درک می‌کنم که شاید تو حس می‌کنی این موضوع از جایگاه تو نیست، بنابراین یه رمان ادبی می‌تونه موثر باشه. فکر نمی‌کنم انتقادهایی که تو فیسبوک گرفتی واقعاً مربوط به مهارت تو باشه. فکر می‌کنم بیشتر به انتظاراتی برمی‌گرده که خواننده‌ها از قبل داشتن.»وقتی اینو خوندم، بغض کردم. یعنی یکی بالاخره فهمید. یکی فهمید که مشکل از اسم گیلدا و اون پرنده آبی نیست. مشکل از اینه که آدما از یه داستان درباره غزه فقط انتظار یه چیز دارن: مستند، سیاسی، پر از رنج واقعی. ولی من خواستم یه قصه بگم درباره تنهایی یه بچه، درباره یک پرنده کوچیک که برق زندگی رو میاره تو خاک و خاشاک. یه قصه درباره امید و انتخاب سخت.این آدم بهم یاد داد که لازم نیست خودم رو برای هر کسی توضیح بدم. بعضی‌ها کتاب منو می‌خونن و می‌فهمنش. بعضی‌ها هم نه. اشکالی نداره.حالا یه کمی جسورتر شدم. می‌خوام گیلدا همون گیلدا بمونه. پرنده آبی هم همون پرنده آبی. چون بدون اون پرنده، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. بی‌اون، این داستان وجود نداشت.پس اگر شما هم کتاب اولتون رو می‌نویسید و یکی بهتون می‌گه «این واقعی نیست»، یک نفس عمیق بکشید. شاید مشکل از داستان شما نیست. شاید اون آدم فقط منتظر یه چیز دیگه بوده.و این کامنت آخر؟ واقعاً شادم کرد. انگار یه پنجره باز شد تو اون قفس.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 23:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>A Cage with an Open Door</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-tplabixhf5sz</link>
                <description>هرکسی توی زندگیته، قراره روت اثر بزاره و وقتی آماده‌ی تغییری، نقشش تموم میشه و پیش خدا میره.همزمان با تکمیل جلد کتابم، دوباره با دلیلی مواجه شدم که باعث نوشتنش شد. دو پرنده‌ای زرد و لپ سرخ که تنها همدمم توی روزای تنهاییم بود.با تغییر بزرگ اول و پا گذاشتنم بیرون از لاک تنهایی، یکیشون پیش خدا پر کشید.اونموقع بود که رابطم با مامانم صمیمی شد و زندگی تازه‌ای رو تجربه می‌کردم. از فرقه‌ای مسخره بیرون اومدم و از دست دادنش باعث شد رمان اولم رو بنویسم.امروز جلد اولین کتابم رو به همکارام نشون دادم. دیروز به دانش‌آموزام و پریروز به اعضای خانواده.تا اینکه امروز با صحنه‌ای عین عنوان کتابم مواجه شدم: قفسی با در بازاز مامانم پرسیدم کاکلی کجاست و گفت چیزی توی گلوش گیر کرد و رفت.بابا علی(ع)، خواهش میکنم مواظب کاکلی و کوکو باش.پی‌نوشت: متن پشت جلد کتابم رو بخونید:Gilda, just ten, lives alone in what remains of her family’s home after the air raid. Lost in the broken walls and bricks of Gaza, she clings to an imaginary friend she never quite believes in. Then a hungry bluebird drifts through a hole in the ceiling, feathers dusted with rubble, a bright shard of life in the grey. She lets it stay. Its sweet songs soothe her more than any pretend companion ever could. But the bird is too bright, too loud—its voice carries, drawing the soldier she hides from. Now his attention fixes on the gaping holes, drawn by every chirp. Her fragile life tips closer to the crosshairs. Yet with the bluebird nestled close, she feels less hollow.Now Gilda faces an impossible choice: turn the bird away and return to the crushing silence of being utterly alone, or risk her own survival for the kindness of sheltering a defenceless creature.Step into Gilda’s broken world, and find the cost of keeping connection alive.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 16:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرهم❤️‍🩹</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85-fqqvlq4yv7xf</link>
                <description>معنی «مرهم» چیه؟ ضد چیزی رو تجربه کردن.سال ها عادت کرده بودم به تنفر از خودم، تنهایی و نا امیدی... میدونستم دلیل حال بدم همینه و نمیدونستم چجوری روی این زخم ها مرهم بزارم. میگن: «خودتو آویزون کسی نکن و صبر کن وقتی با کسی حرف میزنی، او هم تلاشی بکنه برای زنگ زدن، پیام دادن بهت یا قرار گذاشتن.» اما این برای من ممکن نبود و فعلا نیست چون سال هاست که نیاز به رابطه م با بقیه رو نادیده گرفتم در حدی که نمیدونستم بهترین دوست یعنی چی؟ تا حدی که برای خودم کسی رو در تخیلاتم ساختم و اسمشو گذاشتم آجی به عنوان بهترین دوستم... فکر میکردم راه اینکه بعضی از رفتارامو اصلاح کنم، تحقیر خودمه. اینکه انقدر مغرور نباشم. همش فکر میکردم عشق به خودم یعنی غرور. آخرین عادتم نا امیدی از بقیه و آینده بود. که چرا آدما عوض نمیشن و کمکمو قبول نمیکنن؟ من که یه عالمه دارم بهشون اطلاع میدم چی به چیه ولی انگار نه انگار.تا جایی که مسیر مرهم گذاشتن شروع شد: شروع کردم به پیدا کردن تمام دلایلی که میتونم امیدوار باشم و تنها تکیه گاهم برای امیدواری خودم شد، نه بقیه. به جای تنفر از خودم، شروع کردم به دوست داشتن خودم از طریق درستش و شروع به حرف زدن با دوستام و بیرون رفتن بیشتر با مامانم. حالا بهتر میتونم بفهمم بهترین دوست یعنی چی، از دست دادن دوستان ممکنه ناراحت کننده باشه و از بین تمام دوستات، کیا به احتمال زیاد بهت نزدیکترن.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 16:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی‌ترین فرد جهان داستان‌گوست: چرا و چگونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-acayu0kypwcc</link>
                <description>قدرت، توانایی به‌دست آوردن چیزی است که می‌خواهید و داستان‌گو این کار را بهتر از هر کسی انجام می‌دهد. او نیازی به شکنجه، تهدید یا زور ندارد. فقط کافی است داستانی بگوید که نحوهٔ دیدن مردم از ارادهٔ آزاد، واقعیت، انرژی، قربانی بودن و جایگاهشان را تغییر دهد. به این ترتیب، او قوی‌ترین فرد جهان می‌شود؛ به پنج دلیل زیر:۱. داستان‌گو روایت «ارادهٔ آزاد» را بازتعریف می‌کند.هیچ‌کس نمی‌تواند ارادهٔ آزاد شما را بگیرد؛ فقط می‌تواند فشار بیاورد تا شما انتخاب کنید که تسلیم شوید. یک داستان‌گوی قدرتمند این پویایی را بازتعریف می‌کند. به جای «آنها مرا مجبور کردند»، روایت «من تحت فشار انتخاب کردم» را می‌سازد. قوی‌ترین فرد کسی است که داستانی را روایت کند که هم فشار را بپذیرد، هم عاملیت را حفظ کند – و به دیگران آزادی ببخشد یا آنها را در دام قربانی‌نگری نگه دارد.۲. داستان‌گو تعیین می‌کند مردم چه چیزی را به عنوان «واقعیت» بپذیرند.تنها راه دسترسی به قدرت شخصی، درون واقعیت است» و هدر دادن انرژی برای مقاومت در برابر «چیزی که هست» شما را بی‌قدرت می‌کند. داستان‌گو تصمیم می‌گیرد «چیزی که هست» چه معنی داشته باشد. او یک بحران اقتصادی، یک حرکت شطرنج یا یک رویداد دردناک را یا بن‌بست معرفی می‌کند یا فرصت. با واداشتن مردم به تسلیم در برابر نسخهٔ خودش از حقیقت، داستان‌گو تعیین می‌کند که مخاطب احساس قدرت کند یا ناتوانی.۳. داستان‌گو جابه‌جایی قدرت را کنترل می‌کند.کوبیدن بر درهای بسته و التماس رحمت، «جابه‌جایی قدرت شخصی» است. یک داستان‌گوی ماهر توجه را به جای دیگری معطوف می‌کند: او «درها و پنجره‌های جایگزین» را نشان می‌دهد یا با اقناع، دیگران را به باز کردن درها ترغیب می‌کند. قدرت داستان‌گو در قاب‌بندی امکان‌ها است – نه روایت درماندگی، بلکه روایت امید و نفوذ.۴. داستان‌گو تعیین می‌کند انرژی مردم کجا سرمایه‌گذاری شود.هیچ‌کس نمی‌تواند کنترل کند انرژی خود را کجا بگذارید، اما یک داستان‌گو می‌تواند با روایت الهام‌بخش خود شما را ترغیب کند که انرژی تان را متعهد شوید. با گفتن داستانی جذاب دربارهٔ ارزش‌ها و معنا، او دیگران را وادار می‌کند که تمرکز ذهنی، عاطفی و فیزیکی خود را در یک مسیر مشترک بریزند. قوی‌ترین فرد کسی نیست که مردم را مجبور کند، بلکه کسی است که آنها بخواهند قطب‌نمای خود را به جهتی که او نشان می‌دهد بچرخانند.۵. داستان‌گو قربانی را به قهرمان داستان خود تبدیل می‌کند (یا قربانی نگه می‌دارد).قربانی شدن واقعی است، اما ماندن در روایت قربانی یک انتخاب است که هدف پنهانی دارد – اینکه دیگران به شما رحم کنند و مسئولیت بگیرند. به جای «من بی‌قدرتم چون این اتفاق برایم افتاد»، روایت «حالا با این وضعیت چه کار می‌کنم؟» را می‌سازد. این جابه‌جایی، شنونده را از «اثرپذیری» به «علت بودن» منتقل می‌کند.۶. داستان‌گو در جایگاه «علت» قرار دارد.در جهانی بر اساس علت و معلول، شما می‌توانید انتخاب کنید که در جایگاه اثر دیگران باشید یا به جایگاه علت بروید. داستان‌گو همیشه در جایگاه علت است: با واقعیت سازگار می‌شود، سپس چنان پاسخ می‌دهد که حرکت بعدی را خودش شکل دهد. او می‌پرسد: «چطور می‌توانم خودم را با واقعیت وفق دهم تا دوباره به جایگاه علت برگردم؟» – و سپس این سازگاری را روایت می‌کند.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی محل کارت غرهای مفید بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86-tqlxtuhc5ild</link>
                <description>من معلمی توی آموزشگاه زبان رو برای اینکه به من جای خلاقیت میده انتخاب کردم ولی وقتی موندنت توی یه آموزشگاه به بیشتر از یه سال میرسه، توی سیستم ذوب میشی و ممکنه هدف اصلیت یادت بره.سوپروایزر تاکید کرد که کارت‌های سوالی که بعضیاشون هیچ ربطی به درس نداشت، به بچه‌ها تدریس بشه. یه فایل جداگانه هم بهمون دادن که چه تکلیفایی بهشون بدیم.چارچوب محکم شد و روح من میل به شکستنش کرد. گرچه، با تکالیف مشکلی نداشتم، ولی نه اونقدر زیاد که بچه‌ها توی کلاس بگن: «مدرسه تموم شد، کلاس زبان شروع شد.»من با تکالیف زیاد مخالفم و هیچ میل به پرسیدن سوال‌های بی‌ربط در کلاس هم نداشتم. با خودم فکر کردم اگه غر بزنم منو به عنوان مزاحم می‌شناسن. تعجب کردم چطور معلم‌های قدیمی تر از من از کارت‌های سوال بی‌ربط استفاده کردن و تا حالا هیچی نگفتن.دو راه داشتم، یا خودمو به اون راه بزنم و بدون اینکه اعتراض کنم، کار خودمو کنم. سوالای بی‌ربط رو نپرسم و تظاهر کنم خیلی کمک کننده ان یا اینکه اعتراض کنم تا بفهمن چقدر توی کلاس احمق به نظر می‌رسم و چقدر بچه‌ها گیج میشن.تصمیم خودمو گرفتم و با جرئت، تمام عصبانیت و احساساتمو که چقدر بعضی از رفتاراشون احمقانس رو به هوش مصنوعی دادم تا برام پیامی با لحن مناسب و نه لحن خودم تولید کنه و فرستادمش به سوپروایزر.شاید بقیه به جای من بودن ترجیح میدادن امنیت شغلیشون رو حفظ کنن، ولی در سکوت، هیچ‌کس پیشرفت نمیکنه و به درک نمیرسه.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 17:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل Hello Kitty🎀</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%82%D8%AA%D9%84-hello-kitty%F0%9F%8E%80-nfkqkoraeuny</link>
                <description>اول به عروسک مورد علاقتون فکر کنید، بعد تصور کنید به عروسکتون نگاه می‌کنید با این علم که سری بریده درحال پوسیده شدن در درون عروسک است. سری که متعلق به زنی بوده که چند مرد او را زجر دادند.این همان چیزیست که برای دختری 14 ساله اتفاق افتاد. دختری که الان پیش پلیس است و احضار می‌کند:«آقای پلیس باید یه چیزی به شما بگم.»«بله، شروع کن. می‌شنوم.»«یه روح منو دنبال میکنه. سیم های برق دور بدنشو پوشوندن و ولم نمیکنه.»«چرا؟ به چه دلیلی اینو میگی کوچولو؟ شاید خواب بد دیدی.»«نه، روحش منو دنبال میکنه چون توی قتل و زجرش شریک بودم.»«بله، چند سال پیش اینکارو کردم چون فکر میکردم باحاله. الان هم داره روحش دنبالم میکنه.»آیا این دختر چیزی مصرف کرده بود یا واقعیت را می‌گفت؟پلیس ها درون خانه ی دختر می‌روند و با عروسک های بزرگ و کوچک Hello Kitty، قاشق و چنگال، پتو، کاغذ دیواری Hello Kitty مواجه می‌شوند. انگار خانه مملو از شکل عروسک هلو کیتی شده بود. آنها عروسکی که دختر به انها نشان داد را باز کردند. دختر راست می‌گفت. پس، در اتاق بازجویی از دخترک سوال می‌پرسند:«میدونی سر متعلق به کی بوده؟»«نه، ولی دوست پسرم بیشتر میشناستش.»«هر اطلاعاتی درباره صاحب سر داری بهمون بگو.»«خب، اون دختره توی یه کلوپ شبانه کار می‌کرد و بدنشو به مردها میفروخت. بعد که فهمید دوست پسرم مواد مخدر میفروشه، باهاش دوست شد چون او هم معتاد بود... خانواده‌ای نداشت و 24 سالش بود.»«خودت چطوری با دوست پسرت آشنا شدی؟»«وقتی خونشو دیدم که پر از عروسک بود، عاشقش شدم! به فکر منم هست. دیگه توی خونش زندگی کردم.»«آهان... دوست پسرت چند سالشه؟»«34 سالشه عشقم.»پلیس به تحقیقاتش ادامه می‌دهد. اسم مقتول، فان بوده است. روزی برای ادای قرضش، اجاره‌ی خانه و خوراکش، تصمیم به دزدیدن کیف پول چَن (دوست پسرش) می‌گیرد؛ اما بعد، پشیمان می‌شود. پس، تمام تلاشش را می‌کند تا 4 هزار دلاری که دزدیده بود، همراه با سود 10 هزار دلاری به چَن پس دهد. اما چن، نگاهی به 14 هزار دلار می‌اندازد و با نگاهی غمگین می‌گوید: «اما به نظر من این پول برای خیانت در دوستی تو کافی نیست. اینطور فکر نمیکنی؟ 16 هزار دلار دیگه بهم بده تا ببخشمت.»چن به دو نوچه‌هایش دستور می‌دهد اگر فان نتوانست پول را جور کند، او را از محل کارش بدزدند.فان نمی‌تواند پول را جور کند و درنتیجه، نوچه‌ها او را داخل آپارتمانی پر از عروسک می‌آورند، مواد مصرف می‌کنند و بعد، رفتارهای دیوانه‌وارشان شروع می‌شود.آنها به فان تجاوز می‌کنند، نی های پلاستیکی را آب می‌کنند تا قطره قطره روی پوستش بریزد و پوستش را بسوزاند. بعد، تکه های پلاستیک را از پوست جدا می‌کنند و زخم‌ها را با روغن چیلی ماساژ می‌دهند. کمی هم از روغن در چشمش می‌ریزند. چَن و نوچه‌هایش، تمام انگشتان فان را می‌شکنند، مچ دستانش را با سیم برق می‌بندند و از سقف آویزان می‌کنند و با هرچیزی که دم دستشان بود، او را می‌زدند.دختر چهارده ساله شهادت می‌دهد که روزی چن، به سر فان ضربه‌های محکمی می‌زد طوریکه به توپ می‌زنند و دخترک هم به صورت فان سیلی زد.دادگاه از دخترک دلیل کارش را می‌پرسد. دخترک جواب می‌دهد: «من فکر کردم برای خوشگذرانی است.»فان مان ییآنها در دهان فان دستشویی کردند. از دخترک خواستند تا درون جعبه کارش را بکند و با قاشق، به فان بخوراند بعد از اینکه فان را مجبور به خوردن روغن ماشین کردند.بعد از اینکه خسته شدند، به بازی ویدئویی رو می‌آوردند.فان برای 30 روز زیر شکنجه‌ی چن و نوچه هایش عذاب کشید. تا روزیکه دخترک از خواب بیدار می‌شود و فان را تکان می‌دهد اما متوجه می‌شود بدنش سرد است و حرکت نمی‌کند.چن تصمیم می‌گیرد برای گیر نیوفتادن توسط پلیس، از شر بدن خلاص شود. به نوچه هایش دستور می‌دهد تا بدن فان را به وان حمام ببرند و اعضای بدنش را تکه کنند. بعد از 10 ساعت کار با اره، به مشکل جدیدی برمی‌خورند: بوی بد جسد.ایده‌ای به ذهنشان می‌رسد: تمام اعضای بدن، به اندازه‌ی کافی کوچک هستند تا در دیگ‌های بزرگ جا شوند. پس، اعضای بدن را می‌پزند و درکنارش، ناهار خودشان را درست می‌کنند. با همان قاشقی که درون دیگ است، غذای خودشان را هم، هم می‌زنند.تا چهار روز، کل بدن فان پخته می‌شود، دندان‌های او را به عنوان جایزه نگه می‌دارند و بقیه را در سطل آشغال می‌ریزند و سر را درون عروسکی می‌دوزند.پلیس هانگ کانگ، نوچه ها و چن را دستگیر می‌کنند و آنها قتل فان را انکار می‌کنند به بهونه‌ی اینکه فان، یک معتاد بود و حتما از مصرف مواد مخدر زیاد مرد.پلیس بخاطر وضعیت بدن فان، نتوانستند علت مرگش را بفهمند و به این نتیجه رسیدند که قتل فان، عمدی نبوده است.در دسامبر سال 2000 به حکم حبس ابد محکوم شدند اما از سال 2020 امکان آزادی مشروط دارند.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر هنوز درحال &quot;تحمل کردن&quot; هستی، در دام افتاده‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ulqmaigrionu</link>
                <description>چیزی که واقعاً خطرناک است، «تاب‌آوریِ معمولی» نیست – تاب‌آوری را من مثبت می‌دانم. اما لازم است پدیده‌ای به نام Endurism حرف بزنم؛ چیزی که می‌شود ترجمه‌اش کرد «تاب‌آوری بیمارگونه» یا «پایداری از روی اجبار». اندورسیم یعنی من آنقدر به تحمل درد و شرایط سخت عادت کرده‌ام که دیگر حتی به این فکر نمی‌کنم شاید راهی برای خروج وجود داشته باشد. این دیگر یک فضیلت نیست؛ تبدیل می‌شود به دامی که مانع از هرگونه تغییر اصیل و واقعی در زندگی‌ام می‌شود. در این حالت، من به جای اینکه به سمت آنچه نیاز دارم حرکت کنم، فقط توانایی‌ام را در «تحمل‌کردن» تقویت می‌کنم – بدون اینکه هیچ وقت از منطقهٔ رنج خارج شوم.🧱 دام عادی‌سازی رنججامعهٔ ما رنج را با جملاتی مثل «نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود» یا «چاره‌ای جز این نیست» مقدس جلوه می‌دهد. از این زاویه، من گاهی می‌بینم که همین توانایی‌ام برای «تاب آوردن» دقیقاً همان چیزی است که مرا در وضعیت نامناسب نگه داشته و از ساختن زندگی‌ای که واقعاً می‌خواهم بازمی‌دارد.🎭 خطرات پنهان مکانیسم‌های مقابله‌ایمکانیسم‌هایی مثل نادیده گرفتن احساس، مثبت‌اندیشی افراطی، یا پناه بردن به معنویات، اگرچه ظاهراً بی‌آزارند، اما درونِ من به ابزارهای انکار تبدیل می‌شوند:· انکار و مثبت‌اندیشی سمی    وقتی خودم را مجبور به خوش‌بینی اجباری می‌کنم، راه پردازش هیجانیِ واقعی را می‌بندم و احساس حقیقی‌ام را نفی می‌کنم. این کار باعث می‌شود واقعاً التیام پیدا نکنم.· گریز معنوی    گاهی از باورهای معنوی قالبی (مثل «هر اتفاقی به صلاح من است») استفاده می‌کنم تا دردم را خنثی کنم، در حالی که این کار حقیقتی را که باید با آن روبه‌رو شوم انکار می‌کند، نه اینکه آن را بپذیرم.· سرکوب عاطفی    فشاری که جامعه برای «مدیریت» یا «تنظیم» احساساتم به من وارد می‌کند، اغلب مرا به سمت سرکوب عواطفم سوق می‌دهد. این کار جنگ داخلی در وجودم راه می‌اندازد.· خودرها کردن (Self-Abandonment)    شاید مخرب‌ترین الگو برای من، رها کردن بخش‌هایی از خودم باشد؛ یعنی فدا کردن نیازها و اصالتم فقط برای اینکه یک رابطه یا موقعیتی حفظ شود.· به خودم دروغ گفتنگاهی چارچوب‌های ذهنی مثل «تفسیر دوباره‌ی وقایع» را به ابزاری تبدیل می‌کنم که خودم را قانع کنم آنچه رخ می‌دهد در واقع رخ نمی‌دهد. به این می‌گوییم «به خودت گاز گرفتن» (خود‐گاز‌زدگی).🌊 پردازش کن، نه سرکوباحساسات مثل خاک‌مُرد (شن‌های روان) هستند. اگر با آن‌ها بجنگی، غرق می‌شوی؛ اما اگر رها کنی و آرام بگیری، شناور می‌مانی.به جای تاب آوردن یا فرار کردن، باید احساساتم را کاملاً حس کنم و بگذارم آن‌ها به من بگویند کدام نیازم برآورده نشده. از نظر من (برگرفته از دیدگاه تیل سوان، راه این است که رنج را به توانمندی اصیل تبدیل کنم؛ از طریق آگاهی رادیکال از خودم و اقدامِ همسو با نیازهای واقعی‌ام، نه صرفاً مدیریت دردی که در حال تحملش هستم.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 01:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزار کتابت با شعله‌ی کم بپزه</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%BE%D8%B2%D9%87-vsweuldsdgyy</link>
                <description>در طول نوشتن رمان دومم، Her Open Palms، خیلی خیلی ادیت کردم با روش های مختلف. یه بار گوشش دادم و یادداشت برداری کردم برای ادیت. یه بار پرینتش کردم و دوباره خوندم و ادیت. یه بار برنامه های نویسندگی نظرشونو گفتن و ادیت و آخرین بار به دوستام دادن خوندن و ادیت.میشه گفت طولانی‌تر از رمان اولم، A Cage with an Open Door هستش. رمان اولم رفت توی صف مجوز گرفتن و تا آخر این هفته هم ادیت های ریز رمان دومم رو میکنم و میفرستم انتشارات متخصصان.میخوام رمانم تمام پتانسیلشو نشون بده. هم انگلیسی باشه و هم فارسی. هم فیزیکی و هم دیجیتال.ادیت رمان مثل پیچ و مهره کردن اعضای یه ساختمونه اول، بعدش که به آخراش میرسی ساختمون رو تزئین میکنی. دوست داری رنگش چی باشه، طرحش چی باشه. جمله چجوری بیان شه. تنوع چقدر داشته باشه.9 اردیبهشت، 29 سالم شد. خیلیا توی این سن به فکر ازدواجن یا ازدواج کردن ولی بهش فکر که میکنم، تا حالا حسرتی نداشتم. اهدافم اونقدر بزرگن که حس رضایت از زندگیم دارم و دقیقا همین زندگی باعث جذب و انتخاب آدم مناسب میشه.نبود اینترنت بین الملل انعظاف پذیرم کرده. آپارات فعالم و تا حالا توی یوتیوب به صورت جدی فعال نبودم.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 22:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت این‌روزهام</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%85-q8nxq3rbg3gx-q8nxq3rbg3gx</link>
                <description>فکر کنم بیش از دو بار شیشه‌های اتاق لرزید اما به طرز آرامی باهاش برخورد کردم. هر روزم به چک کردن اخبار، دیدن سریال تاکسی و نوشتن می‌گذره.توی جنگ قبلی نتونستم زیاد کاری کنم و این اذیتم می‌کرد چون از بیکاری متنفرم.اما الان همه چی رو دانلود کردم و همزمان با آماده شدن رمان اولم، روی رمان دومم کار میکنم.رمان اولم: A Cage with an Open Doorرمان دومم (مجموعه دو جلدی) هم Her Open Palms که میشه گفت جلد اول مجموعس رو ادیت میکنم. تا حالا کاراکترایی با این پیچیدگی ننوشته بودم، طوری که توی آنالیز و فیدبک ها، بیشترین امتیازم روی ساختن کاراکتراست.رمان اولم توی ژانر ادبی و رمان دومم توی ژانر جنایی از دسته‌ی روانشناسی هستش.الان که میخواستم شروع به نوشتن کنم، شکل روان‌نویسم توجهمو جلب کرد. مثل موشکه! بعد که از دور دیدم، خودمو یه جنگجوی متفاوت با اسلحه‌ی کیبورد و کاغذ و روان‌نویس دیدم.برای همین نوشتن بهم امید میده که کاری دارم میکنم.اسلحه‌های شما چیه؟</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارداد چاپ کتابم بسته شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-yy6ruwpamtd8</link>
                <description>راه می‌رم و آهنگ From از امیا که یادآور رمان اولمه توی گوشم می‌خونه.قرارداد چاپ A Cage with an Open Door امروز بسته شد و رویایی که وسط دانشگاه باعث شد خودکار رو روی جزوه‌های مهندسی بکوبم، به واقعیت پیوست.سال‌ها کتابخوانی کنی و چیزی از خودت نداشته باشی برای ارائه؟ برای من زشته.گیلدای داستان، از بین خرابه‌های غزه مثل گل شکوفا شد، رمان انگلیسیش هم توی فصل بهار شکوفا خواهد شد.بعد از اون، سراغ چاپ ترجمه فارسیش و کتاب صوتیش میرم. کمی صبر هم برای دل بی‌قرار و هیجان‌زده‌ی خودم و هم شما!در این حین، سری به رمان دومم زدم و طرح داستانشو اصلاح کردم تا پرملات‌تر از همیشه بشه.برای ننوشتنم عذر می‌خوام، سرم گرم کتابام که حکم بچه‌هامو دارن بود 🙏😊</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 23:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یتیم خوانده ای که برای جلب توجه، خواهر و برادرش را کشت - داستان واقعی پشت فیلم «یتیم»</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-mkwcook8x48x</link>
                <description>زیر تخت قایم شدم و گوش‌هامو گرفتم تا صدای ضجه و جیغ خواهر و برادرم رو نشنوم. عرق دستام رو مدام به شلوار راحتیم میمالیدم تا بتونم صفحه‌ی گوشیمو روشن کنم. توی گروه خانوادگی پیام دادم: &quot;کمک، کمک... یه مرده در خونه رو شکونده و داره خواهر و برادرم رو میکشه 😭😭.&quot;کسی سین نکرد.توی فیسبوک هم درخواست کمک کردم.صدای جیغ و فریاد قطع شد و صدای بسته شدن در اومد؛ به سمت حموم رفتم تا دوش بگیرم و خون صورت و بدنم رو بشورم.برای اولین بار بعد از ۱۳ سال بی خانمانی و بی‌پولی با لذت حوله رو دور خودم پیچیدم. لباس خونی رو توی مشما چپوندم تا بیرون از خونه ببرم.توی پذیرایی خواهر و برادرم به قتل رسیده بودن. خون تمام فرش رو گرفته بود و گوش خواهرم کنده شده بود. به جای چشم، دو دایره‌ی خونی روی صورتش بود.از کنار خون با احتیاط رد شدم، تا میتونستم از خونه فاصله گرفتم و مشما رو روی زمین بین ساقه‌های گندم رها کردم. باید آماده‌ی مواجهه با پدر و مادر جدیدم می‌شدم. پدر و مادر! چه اسم قشنگی! دیگه یتیم نیستم!در خونه رو بستم، چاقوی قاتل جلوی در بود؛ از کنار جنازه‌ها رد شدم و به اتاقم رفتم. باید گریه می‌کردم.چند دقیقه بعد پدر به خونه اومد و اسممو با نگرانی صدا کرد. از خوشحالی توی پوستم نمی‌گنجیدم!&quot;بله پدر...&quot; با دیدنش دم در شدت گریه رو بیشتر کردم. رنگش مثل گچ سفید شده بود.&quot;چه اتفاقی افتاده؟ تا پیامت رو دیدم خودمو رسوندم...&quot;&quot;یه مرده در خونه رو شکست و با چاقو به جونشون افتاد. من توی اتاقم بودم و زیر تخت قایم شدم.&quot;به سمتم اومد و منو در آغوش کشید. آخیش...مادرم از پدر سفیدتر وارد پذیرایی شد؛ پدر و من پیش مادر رفتیم تا جیغ و ناله‌هاش رو به اشتراک بزاریم. تا مدتی به خواهر و برادرم نگاه می‌کردیم و اشک میریختیم.پدر به پلیس زنگ زد، قرار شد برای گشتن و بررسی خونه کمکشون کنیم.مادر شروع به تمیز کردن و منظم کردن خونه کرد تا حواسش کمی پرت بشه تا قاتل به زودی پیدا بشه؛ من توی آشپزخونه غذا میپختم.&quot;این کیف توئه؟ کارت بابات توش چیکار میکنه؟&quot;&quot;عه آره...&quot;&quot;نمیخوای توضیح بدی؟&quot;&quot;فکر کردم هرموقعی میتونید منو ول می‌کنید. ترسیده بودم. دزدی کار بدیه ببخشید.&quot;سکوت کرد و رفت.نگاهی به ماهی تابه‌ای که پر از گوشت و پیاز بود کردم. عطرش سرمستم می‌کرد.بعد از خواهر و برادرم حالا تمام توجهشون برای من خواهد بود. حالا همه چیز بعد از مردن اونها بهتر میشه! باید از دوست پسر اینترنتیم برای همکاریش با من تشکر کنم.پلیس بعد از سه ماه در خونمون رو زد و من رو دستگیر کرد؛ میدونستم این روز بالاخره میرسه. پنج ساله توی زندانم و پنج سال دیگه به خونه برمیگردم. مادر و پدرم منو بخشیدن؛ مهربونی و عشقشون رو وقتی به من ثابت کردن، پشیمون شدم از کشتن خواهر و برادرم.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 20:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی آسمون منو یادت بندازه!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-dgpmd6gzw1jg</link>
                <description>هرموقع صدای سکوت، فضای اطرافت رو شکست و دیگه وجود دنیای خارجی رو حس نکردی؛ یاد من بیوفت.وقتی موقع خواب، دستتو روی تشک دراز کردی و با اون‌یکی دستت محکم گرفتیش.وقتی شب‌ها به مدت طولانی به ستاره‌ها نگاه کردی و خودتو توی آسمون تصور.یاد من بیوفت وقتی ردپای واضح احساساتم رو روی دل دیگران میبینی.وقتی آروم زیر ابرهای روان قدم میزنی و زیرلب با خدا میگی و میخندی.وقتی برای احساس امنیت، قرآن بغل میکنی.وقتی با دیدن اموات، یواشکی به جدت امام علی میگی: &quot;بابا علی، مواظبش باش.&quot;وقتی با چوبی بلند، لب ساحل میدوی و ردپا از خودت به جا میزاری.وقتی کیفت دفتر و خودکار جا خشک کرده به جای لوازم آرایش.وقتی بادکنکی رنگی توی آسمون دیدی که روش نوشتم: &quot;لبخند بزن!&quot;یا حباب‌های آزادی که از بالکن به بیرون پرواز میکنن.خلاصه که منو به یاد داشته باش که متنفرم از زندگی‌ای بدون ردپا جا گذاشتن.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 00:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات تصویری</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-gfqdwbxvxvrr</link>
                <description>وقتی یکی از دانش‌آموزام تصمیم گرفت تا بیشتر نقاشی بکشه چون نقاشیش خوبه!یکی از تفریحاتم درست کردن تصویر برای رمانمه، امروز به ۱۰ تا Agent نامه فرستادم تا از یه کوچولو توانایی فرستادن ایمیل استفاده کنم :)خیلی دلم می‌خواد بازهم بیرون برم و چیزای جدید بخورم مث لاته پسته‌ای و دسر پسته‌ای کنارش که اسمشو یادم نمیاد.ایشونم کریسمس، ۷ ساله شدن! خانم کاکلی وقتی می‌خواد تخم بزاره میشینه کف قفسش و اخم می‌کنه :)</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 22:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت صحنه‌ی نوشتن رمان دومم</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%85-nr6yejei96ge</link>
                <description>از بی اینترنتی استفاده کردم و رفتم سراغ رمان One Breath Apart. رمانی که قراره پرحجم و تلخ باشه. مملو از نکه های داستانی واقعی از زندگی تو به فرقه وقتی خودتم نمیدونی کجایی. جدی میگم، بخاطرش 500 صفحه مدرک و شواهد از کسی دارم که الان دادگاه میره و میاد.باید دوباره طرح داستانش رو بنویسم و دوتا کتاب سری خواهد شد. نوشتن این کتاب برام مهمه چون خودمم از این ماجرا زخم خورده ام و هرموقع به مدارک نگاه میکنم حالم بد میشه.اما در کنارش، سریال بیگ بنگ تئوری رو نگاه میکنم، هدفونمو میزارم و همزمان به دانش سیاسی خیلی کم بقیه به بهونه ی سریال میخندم و توی بحثشون شرکت نمیکنم.ترجمه یکی از اولین شغل هاست که جای هوش مصنوعی رو میگیره و برای همین دستم از لحاظ مالی و اینکه دنبال مترجم خوب بگردم بازه. میتونم خودم زحمتشو بکشم ولی باید براش وقت بزارم.نوشتنم انقدر زیاد شده که مجبورم ماهی 3 تا 4 تا خودکار بخرم! برای همین به زودی به انقلاب خواهم رفت در جستجوی روان‌نویس لامی!حال و احوال دوستامم نمیدونم، ولی اگه اینجا رو میخونید دوستان، بهم بگید در چه حالید.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادیت دوم رمان دومم و حس تعلق</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%85-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-yjhjrt4v0aij</link>
                <description>دوست دارم حس کنم کنترل زندگیم دست خودمه، برای همین به کارایی که بقیه میکنن یا دوست دارن، مد و فشن توجهی نمی‌کنم. حالا که نمی‌تونم از فیلترشکن استفاده کنم و رمانم رو ادیت نهایی، سراغ ادیت رمان دیگم رفتم و در حین گوش دادن به 3 ساعت پیش‌نویس اولیه‌ی رمان One Breath Apart، یه بار دیگه حس خلق درمن زنده شد، از اول به این فکر می‌کردم که رمانم رو توی کشورای خارجی چاپ کنم، که این‌کار رو هم می‌کنم تا صدام شنیده شه ولی اگر هم انتشاراتی آمریکایی‌ای، کانادایی یا غیره کتابمو قبول نکردن، امیدم ازدست نمی‌ره.اگه این منم که صاحب کتابم، به هر قیمتی شده به چاپ می‌رسونمش.چه توی ایران و چه توی کشورای دیگه.یه راهی پیدا می‌کنم، تمام امیدم رو زمین نمی‌زارم.که اگه من پا پس بکشم، جواب به خودم باید بدم.همین طرز فکرو نسبت به کشورم هم دارم. خیلیا به رفتن از ایران فکر می‌کنن، ولی هویتی که ایرانی باشه، هرجوری شده بال و پراشو باز می‌کنه.وقتی به جایی تعلق داری، توی متن داستانی، دل کندن برات مثل قمه زدن دلت می‌شه.You feel strange because you still have your wings, rubbing beneath your skin. you think you&#039;re alone, but there are others like you, people who stand in front of white walls and blank paper and only see magical things.- &quot;My Freinds&quot; book from Fredrik Backman</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 22:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم تا بجنگم</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%85-daw0rhxgbult</link>
                <description>گوشامو ببند و چشمامو بپوشون، اما من صدامو به بقیه میرسونم.درحالیکه توی رویاهات میبینی که روزی حرفاتو باور کنم، باور من به عقلمه و نه توهم.بهم اعتبار بدی یا نه، قدرت نویسندگیم میتونه پرده‌های صوتی رو پاره کنه و «تو برای من حرف نزنه» زبونتو پاره.تنها چیزی که بهش نیاز نداریم ما ایرانیا تصمیم‌گیری آمریکایی و اسرائیلی برای ماست. پس، همونطور که می‌خوایم زندگیمونو می‌کنیم و تمام تلاشاشونو هدر می‌دیم.همین دیشب بخاطر تعطیلی مترو مجبور شدم روی پل منتظر باشم بیان دنبالم برای یه ساعت. اما میدونی چیه؟ همون یه ساعت با حضور هموطنام باعث دلگرمیم بود.می‌نویسم تا بجنگم.تا هویتم رو ازدست ندم.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 22:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلیس دنبال مردی‌ست که فقط گوشت خام می‌خورد</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-y6jzv8ayvv7s</link>
                <description>دایانا بچه‌ی کوچکش را می‌خواباند و راهی گذاشتن آشغال دم در خانه‌اش می‌شود. یک مرد غریبه با لوله‌ی آهنی به سرش می‌زند. صدای ناله و درد دایانا در کوچه می‌پیچد. دختری را کنار مرد می‌بیند که درحال خندیدن بطری‌ای به مرد می‌دهد و مرد محتویات بطری را روی صورتش می‌پاشد. صورت دایانا درحال ذوب شدن است. با پا به شکم دایانا می‌زنند. دایانا از زیر دست آنها فرار می‌کند و بلافاصله صورتش را زیر دوش حمام می‌گیرد. آبشار خون از زیر دوش حمام جاری می‌شود.دایانا می‌داند چه کسی پشت اسیدپاشی بوده است. شوهر قبلی‌اش یک یوتیوبر به نام Goatis است.سه سال پیش با او به لندن رفتند و همه به گردنبند عجیب او خیره شده بودند.دور گردن گوتیس یک پرنده‌ی به دار آویخته شده است.گردنبند او از یک پرنده‌ی مرده و بی پَر بود. از گردنش به سمت صورتش که نگاه می‌کردی، دندان‌های خونینش را درحال خوردن سنجاب مرده می‌دیدی. گوشت خام سنجاب را به دندان می‌کشید. همانطور که روز قبل سر یک خوک را به دندان کشیده بود تا پلیس او را برای این رفتار غیرمعمولی بازداشت کرد.خوردن گوشت خام خوکاو معتقد بود باید همیشه مستقیم به خورشید خیره شد تا تمام اطلاعات و دانش را به انسان‌ها منتقل کند؛ و اگر در این کار حرفه‌ای باشید، دیگر نیازی به غذا ندارید.عینک‌های ضدآفتاب غیرطبیعی و زشت است.یک روز از خواب بیدار می‌شود و هوس گوشت می‌کند. گوشت انسان.او تکه‌ای گوشت را در ظرف شیشه‌ای برای یک سال نگه می‌داشت.خوردن گوشت‌های مانده پروبیوتیک و حس خوشایندی می‌دهد.در کانال یوتیوبش لایو می‌گذارد.&quot;سلام دوستان! گوشت مانده‌ی من یک ساله شده و جلوی شما می‌خواهم بخورمش.&quot;ظاهر گوشت مثل آب قاطی شده با کارتن است.در یکی از ویدئوهای دیگر توضیح می‌دهد هدف خواندن کتاب چیست.خواندن کتاب غیرطبیعی است و برای همین ما از خواندن خوشمان نمی‌آید. کلمه‌های ریز کتاب برای صدمه زدن به چشمان شماست.در یک ویدئوی دیگر، همسرش به کمک او نیاز دارد و استفراغ می‌کند و در ویدئوی لایو به او می‌گوید:&quot;دهنت را ببند؛ گفتم دو ساعت لایو هستم.&quot;در ویدئوی بعدی او و دایانا را با چشمانی کبود، حالی ناخوش و دندان‌های شکسته می‌بینیم.گوتیس شروع می‌کند:همسرم را در خیابان زدند و من دنبال دکتر برای او هستم. لطفا این لایو را با هرچقدر پول که می‌خواهید حمایت کنید تا او را به بیمارستان ببرم.یک ماه بعد از دایانا جدا می‌شود و زنی دیگر جایش را می‌گیرد.هیچ اخلاقی در دنیا وجود ندارد و بخشش غیرطبیعی است.همسر جدید گوتیس، بِل برای انتقام گرفتن از دایانا به گوتیس کمک می‌کنند.بِل، به همسر قبلی ۳۳ ساله و دختر ۱۵ ساله‌اش خبر معامله‌ی خوبی می‌دهد.پدر و دختر نشانی دایانا‌ با تظاهر به پیک غذا بودن پیدا و روی او اسید می‌پاشند.شش ماه بعد پدر و دختر دستگیر می‌شوند.گوتیس و بِل تحت تعقیب‌اند و هنوز یوتیوب گوتیس فعال است.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 12:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم‌نامه‌ای به جامعه‌ی نویسندگی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@hshea313/%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ypq78fd8fy9t</link>
                <description>‌ستاره‌های شب بالای تمام ایده‌های خیس خوردمو در قالب رمان انگلیسی چشمک میزنن و پارچه ی رنگارنگ داستانم رو روی طناب فایل گوگل داک پهن می‌کنم، قطره قطره از گوشه های داشتان اشک به زمین میباره.به زودی قراره دنبال Agent برای انتشار رمان کوتاهم برای خارج از کشور پیدا کنم و باد استرس هرلحظه تمام روح داستانم رو سرد میکنه. روحی که به داستان دمیدم، با نا امیدی ای که بقیه بهم میدن به سردی مرگ میره.یا باید بزارم باد داستانم رو به زمین بندازه، یا به پرواز دربیاره. به دوستای ایرانیم که بهم قول داده بودن سه فصل اول کتابمو بخونن و نظرشونو بگن خیره میشم. بعد از چندماه، هنوز هیچ خبری ازشون نیست.اما بیش از 5 نفر از نویسنده های خارجی نظرهای خوب و مهمی بهم دادن اما همون نویسنده های خارجی، بهم گفتن شاید رمانت رو قبول نکنن بخاطر رابطه ی بد آمریکا و ایران... کمی سرد شدم، بلافاصله یکی دیگه از دوستای شیعه‌ی آمریکاییم بهم امید داد و اینکه او هم درباره ی این موضوع مینویسه. حالا با هم داریم می‌نویسیم!به کلاس‌های نویسندگی ایران که در سطح ابتدایی گیر کردن نگاه می‌کنم و اینکه نمیتونم باهاشون درباره‌ی نویسندگی بیش از چیزی که میدونن حرف بزنم. نویسندگی توی ایران تجربی و توی خارج حرفه‌ایه.به پلتفرم ویرگول و تلاش‌های محدودش برای حمایت نویسنده ها نگاه می‌کنم و به پلتفرم‌های خارجی که از نوشتن پول درمیارن.هیچ‌وقت داستان و روحم نمیتونه با تنهایی زیباییشو نشون بده.درنهایت، خورشید خودش رو نشون میده و من رو با سوالی مهم مواجه میکنه، یا بزارم قطره ها آب بشن و باد داستانم رو با خودش به آسمون ببره، یا با روحی سرد به زمین بیوفته. بالا یا پایین؟برای اینکه بدونید چرا دارم رمان انگلیسی می‌نویسم، این پستمو بخونین.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 13:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من 7 سال با یک قاتل سریالی ازدواج کردم! کمکم کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%85%D9%86-7-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-etv4jyulvcd0</link>
                <description>جری از بچگی علاقه‌ی خاصی به کفش پاشنه بلند و فرم پای زنان درون آن داشت و تا زمانیکه بزرگ شد و ازدواج کرد، از بین نرفت. در مدرسه، وقتی معلم ریاضی را پشت میز با پاهای برهنه و کفش پاشنه بلند طوسی روی زمین دید، آرام زیر میز معلم به بهانه‌ی برداشتن پاک کن رفت تا کفش‌هایش را بدزدد اما با خوردن زنگ تفریح، موفق نشد. از کلاس به سمت کمد وسایلش رفت، با کتاب و دفترهایش لباس‌های زیر زنانه ته کیفش را هل داد، زیپ کیفش را بست و رفت.سر راه خانه، مایا را دید که منتظر او بود. قرار بود اتاقش را به دوست دخترش نشان دهد؛ به خانه وارد می‌شوند، جری او را به اتاقش با لبخند دعوت می‌کند و برای آوردن قهوه و پذیرایی از مهمان تنهایش می‌گذارد.در این فاصله، در اتاق دیگری لباس‌های مدرسه را عوض می‌کند، لباس‌های پدرش را می‌پوشد، ماسکی مشکی روی صورتش می‌گذارد و در اتاقش را باز می‌کند. مایا وحشت کرده است. جری با چاقو در دست او را تهدید به درآوردن لباس‌هایش می‌کند و بعد دست و پاها و دهانش را می‌بندد؛ از بدنش عکس می‌گیرد و می‌رود.دوباره جری لباس‌های پدرش را در می‌آورد، ماسک را جایی قایم می‌کند و به سمت اتاقی که مایا هست می‌رود: «چی شد؟ بهت آسیب نرسوند که؟ من نمیفهمم چجوری اون پسره‌ی کثافت وارد اتاقم شد؟» مایا گریه می‌کند. جری دست و پایش را باز می‌کند: «نگران نباش، حسابی زدمش.»ده سال بعد، جری با لابنا ازدواج می‌کند. دارسی از صبح تا بعدازظهر سرکار است و جری در خانه. رفتارهای او از بچگی عوض نشده است. او زنان را در غیاب همسرش به خانه می‌آورد، آنها را به قتل می‌رساند و از جنازه‌ی آنها به عنوان مدل استفاده می‌کند و با آنها بازی می‌کند. او لباس‌های زیر دزدیده شده‌اش را بر تن جنازه‌ها می‌کند و با آنها عکس می‌گیرد.پای یکی از جنازه‌ها را قطع و در یخچال گذاشت تا هرموقع مدل پا خواست، آنرا داشته باشد. او سعی می‌کرد شوک الکتریکی به جنازه‌ها وارد کند تا برقصند یا زنده به نظر برسند.اما چطور لابنا از کارهای جری خبری نداشت؟ حتی وقتی درحال خوردن شام با همسر و پسرش بود، نمی‌دانست جری یک قربانی دست و پا بسته در انباری نگه‌داری می‌کند؟ او با تاکید جری حق نداشت به انباری و پارکینگ رود چون دوست داشت آزادانه و بدون مزاحمت دیگران به هنر خوانندگی در اتاق عایق صدایش بپردازد. به پلیس می‌گوید: «او مردی خوش برخورد بود و همیشه لبخند بر لبان من می‌نشاند، در خانه کمک می‌کرد و به فکرم بود. چطور می‌توانم باور کنم او قاتل سریالی است؟»جری یک اکانت تیک تاک داشت و اسم خودش را «کریم» جا زده بود تا به مصری زبان‌ها انگلیسی آموزش دهد و معلم خصوصی بود؛ تا یکی از والدین به پلیس مراجعه کرد که دخترش گم شده است و آخرین بار به کلاس خصوصی با کریم رفته است. جری در آمریکا به دنیا آمده بود و در مصر زندگی می‌کرد. او با دلایل تصادفی و شاید بی‌اهمیت ناگهان از کوره در می‌رفت و عصبانیتش را سر همکارانش خالی می‌کرد تا فردا با شاخه‌ای گل رز به عنوان معذرت خواهی سراغ آنها رود.پلیس بدون خبر وارد خانه‌ی کریم می‌شوند و اتاق عایق صدا را پیدا می‌کنند، در آن اتاق وسایل شکنجه و مواد مخدر پیدا می‌کنند، کریم را دستگیر.پلیس از کریم می‌پرسد: «مادر پسرت کجاست؟»کریم: «او مرده است.»لابنا در تیک تاک خود به بیننده‌های عرب و انگلیسی زبانش خبر می‌دهد که کریم پسرش را دزدیده است و به کمک آنها برای پیدا کردن پسرش نیاز دارد. او بخاطر همسر قاتلش از مصر به آمریکا سفر کرده است و نگران پسرش: «هرموقع پلیس از من خبر می‌گیرد، کریم به دروغ به انها می‌گوید که من مرده ام و در نتیجه پسرم الان پیش مادرشوهرم است. من تمام مدارک لازم برای سرپرستی پسرم را دارم و الان مادرشوهرم را پیدا نمی‌کنم. کمکم کنید.»لابنا و پسرش زینکریم به زودی اعدام خواهد شد اما هنوز دارسی منتظر پسرش است.</description>
                <category>حدیثه سادات حسینی</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 13:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>