<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hsnaji</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hsnaji</link>
        <description>تمايل حقيقي من به نوشتن نبود. به خاموش ماندن بود!
نشستن بر آستانه يك در و نگريستنِ آنچه مي آيد، بدون افزودن بر همهمه عظيم دنيا.    &quot;کریستین بوبن&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:34:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19167/avatar/C3VYZH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hsnaji</title>
            <link>https://virgool.io/@hsnaji</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تشکیک وجود یا تشکیک صورت!</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-uuydojbbzsrj</link>
                <description>در مورد مردان شایع است که بر خلاف بانوان قدرت تفکیک رنگ ها را ندارند. جهان خانم ها، رنگارنگ تر و پر جلوه تر از دنیایی است که به چشم مردان می آید. تکثر موجود در رنگ ها، که اکنون شامل میلیاردها رنگ می شود جهان ما را زیباتر و فریبنده تر نموده است، چنانچه یک لایه بالاتر گام بگذاریم ملاحظه می کنیم که این دریای رنگ ها، خلاصه می شود در سه رنگ اصلی RGB، انگاری آن جمعیت میلیاردی رنگ ها و تنوع و تکثر غیرقابل وصف شان، همه حاصل نگاشتی ساده از یک مجموعه سه رنگی است. به زبان دیگر، میلیاردها #صورت رنگی، برآمده از یک لایه #بیصورت شامل سه رنگ است. سه رنگ اصلی خود صورت منداند اما در قبال تنوع و تکثر میلیاردی رنگ ها، نمود بیصورتی است.تنوع و تکثر از دل وحدت بیرون می آیداگر یک لایه دیگر بالاتر رویم و به سوی مبداء بیصورتی حرکت نمائیم، مواجه می شویم با یک بیصورت اعظم با نام White ، که آن سه رنگ اصلی را در خود فرو برده، همچون قصه آن تثلیت مقدس که گرچه خود واحد است اما نمودهایش 3 گانه است. نمودهای سه گانه ای که از بطن یک وحدت بر می خیزند. نوری واحد که سرمنشاء تمامی رنگهای محسور کننده جهان ماست.و اگر باز یک لایه بالاتر برویم، به دنیای بزرگ امواج الکترومغناطیس خواهیم رسید که بیصورت اعظم ما- White-، در آن دنیای پرتراکم امواج گم است و این بیصورت خود یکی از هزاران صورت موجی است که ظهور و تجلی پیدا نموده است. در دنیای وسیع امواج الکترومغناطیس، خیل بیشمار موج هایی را می بینیم که همگی با سرعت نور در حال انتشارند و هر یک، نقاب و صورتی بر چهره دارند تا از موج بغلی، بازشناخته شده و تفکیک گردند ، انگاری این دنیای به ظاهر بیصورت، هنوز جا باز می کند برای بیصورتی های دیگر.نور مرئی، از جنس امواج الکترومغناطیس است، شکل صورت مند شده امواج!و اگر لایه ای بالاتر رویم، باز می رسیم به یک بیصورتی فربه تر و عظیم تر، که این همه صورت امواج از دریای وی برخاسته اند..انگاری هر چه بالاتر می رویم تکثرها دائم در حال رخت بربستن هستند و صورتهای متنوع و متکثر، درهم فرو می شوند و صورت از رخساره شان یکایک برمی افتد و آرام آرام به سوی وحدتی دلنشین و #بیصورتی_محض در حال حرکتند. انگاری یکجور #تنزل_صورت در جهان هستی ذولایه و عمیق ما رخ می دهد. و دائم تجلی صورت هایی که از بیصورتی می آیند برون*.انگاری ما با یک جور #تشکیک_صورت مواجهیم!#تشکیک_وجود تعبیر دقیقی شاید نباشد، همه تشکیک_صورت است. وجود همه جا را پر نموده، چون سیالی بی شکل و بیصورت، و تجلی هایی پر از صورت های لایه لایه و تودرتو. پ.ن:مولوی 7 قرن پبش بخوبی با تجربه های معنوی خود، راز هستی را کشف نمود و فرمود:صـــورت از بیصـــورت آیــد در وجود               هـــمچنانـــک از آتشـــی زادســـت دودحــیــرت مــحــض آردت بــیصــــورتــی              زاده صـــد گـــون آلـــت از بـــی آلتـــیصورت از بیصــــــــــــــــــــــورتی آید برون           باز شد کانا الیه راجعــــــــــــــــــــــــــــــــون</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 22:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان: مخلوق ذهن !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%84%D9%88%D9%82-%D8%B0%D9%87%D9%86-kayrjj1i2k6j</link>
                <description>مفهوم زمان:  عینی یا ذهنی؟ مساله این استزمان: باور دارم، تا حدود زیادی مخلوق ذهن خودمان است. از کنار هم گذاردن و چیدن تصاویر ثبت شده در ذهن است که مفهوم زمان شکل می گیرد. گرچه هنوز نتوانسته ام مرز واضح و دقیقی بین &quot;ذهن&quot; و &quot;خود&quot; ام بدست اورم و میزان اورلپ و یا دقیق تر، کورلیشن بین این دو برایم مجهول باقی مانده است. اما برای فهم زمان ، این مجهول تاثیرگذار نیست. در هر حال ذهن، قدرت پردازش بسیار بالایی دارد و پردازشگر نرونی مورد استفاده اش، با میلیاردها نرون فعال و صدها تریلیون کانکشن بین نرونی، پارالل پراسسینگ قدرتمندی را در اختیار وی قرار می دهد.بطور معمول ذهن روی داده های متعارفش – یعنی آنچه از چشم و گوش و .... دریافت می دارد- بطور دائمی پردازش های تعریف شده خود را انجام داده و ضمن تعریف خروجی ها و فرامین لازم و ارسال آن به بخش های دیگر، داده های دریافتی را به بخش بایگانی ( یا حافظه) می سپارد. بیکارتر که می شود، یعنی اوقاتی که حجم همزمان داده های ورودی اش چندان بالا نیست و ورودی کافی برای پردازش به او داده نمی شود، بسان حلقه های نرم افزاری do-while که دائم دستورالعمل ها توسط پردازشگر انجام می شوند اما کار خاصی صورت نمی پذیرد و خروجی مشخصی ندارد چرا که داده ورودی جدیدی دریافت نکرده است ( یکجورایی زبان حالش همان مصرع معروف کلیم کاشانی است که &quot; موجیم که آسودگی ما عدم ماست&quot; ) و اگر تا صبح قیامت، داده ورودی دریافت نکند، در این حلقه های بیهوده از سرناچاری اش، گرفتار می ماند!داشتم می گفتم! وقتی ذهن سرش خلوت تر می شود می دود سراغ بایگانی و حافظه، تصاویر پیشین را بیرون می کشد و با آنها ور می رود و اینگونه تاریخی را برای ما اندک اندک می سازد و &quot;گذشته&quot; را برای ما خلق می نماید. بعد ما و یا ذهن ما، که نمی دانم فاعلش کدامیک از این دو تاست، نامش را لحظه های قدیم و خاطرات کهنه می گذاریم. &quot;آینده&quot; هم از بخش خیال بافی و بازی ذهن است که ساخته می شود. اجزای تصاویر برگرفته از حافظه را چنان در هم می آمیزد و ترکیب می نماید و بدان ها جان می بخشد که گویی بخشی نو و نارسیده از زندگی اند!توی خواب، که ورودی های متعارف از حواس پنجگانه غائب اند، ذهن رویاسازی می کند و فیلم و داستان های طولانی خلق می کند. گرچه عده ای معتقدند که رویاهای فیلم گونه، در واقع تعدادی تصاویر و یا لحظه های بسیار کوتاهی از یک واقعه اند که ذهن شبانه می سازد و همزمان در حافظه ذخیره می نماید. صبح که می شود و بیدار می شود یادت می آید رویایی دیده ای ( یعنی ذهن یهویی می رود سراغ فایل کاری دیشب اش)، در مرور مجدد ذهن است که به تصاویر تکه تکه و لحظه های ثانیه ای، حیات ممتد و پیوستگی لازم را می بخشد و از آن تصویرهای مجزا، فیلمی پیوسته تولید می کند که &quot;تو&quot; احساس می کنی داری رویا را بیاد می آوری!!بدمخمصه ای گیر افتاده ایم.. در فرازی از دعای کمیل است که خطاب به قدرت مطلق هستی عاجزانه می نالیم که: لایمکن الفرار من حکومتک!... درباره ذهن ، هر روزه و با زبان بی زبانی باید چنین بگوئیم و با زبان سیف فرغانی بنالیم که:گریز از تو و جز تو گریزگاهی نیستشکایت از تو و غیر از تو پادشایی نیست.</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 22:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی به سبک متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-vup6rg2qfa1m</link>
                <description>قرارشد ناهار امروز، ماکارونی رو من بزارم. از وقتی بطور اتفاقی با ماکارونی حلزونی آشنا شدم ماکارونی به غذای فیوریت من تبدیل شده. قبلنا از ماکارونی پیچ برای درست کردن ماکارونی ترکیبی (یاد جنگ های ترکیبی می افتم!) استفاده کرده بودیم اما ماکارونی حلزونی، یه چیز دیگه اس. خصوصا وقتی برشته و کرانچی میشه. برای همینم قراره یه روزی! سالاد حلزون کرانچی درست کنم که از همین کرانچی حلزونی با دست پخت خودم، شکل گرفته. همسرم اصرار داره که این سالاد نمیشه، یه جور پیش غذاست! اما اشتباه می کنه. توی سالاد سزار، هم کالباس یافت میشه و هم گوشت مرغ.. اسمشم سالاده... منم سالاد خودم رو درست خواهم کرد.. فقط باید برای سس اش یه فکری کنم که خاص باشه. تا بعد طی مراسمی خانوادگی رسما ازش پرده برداری کنم. حتم دارم با شناخته شدن این سالاد، مک دونالد سیب زمینی سرخ کرده اش رو رها می کنه و این سالاد میشه برند روزش...در هر حال، امروز جنگ ترکیبی کاملی راه انداختم: ماکارونی سیخ و دراز معمول دهه شصتی که بزرگ فامیل محسوب میشه+ ماکارونی پیچ که یک دهه اس از آشنایی خانواده باهاش میگذره + ماکارونی حلزونی، یا حلزون ماکارونی  که تازه باهاش وصلت کردیم و اومده جزو فامیل و بستگان!صبح طبق معمول روزای جمعه، من زودتر بیدار شدم. چون امروز مسئولیت ناهار با من بود، صورت نشسته و چشم خوآب آلوده، خودم رو توی آشپزخونه دیدم. این یه راز قدیمی همه آشپزای در تراز جهانیست که برای داشتن یه غذای لذیذ و خوشمزه و مخاطب پسند، باید براش وقت کافی بزاری -من به بقیه آشپزا  کار ندارم که تا لنگ ظهر می خوابن و بعد وقتی عقربه های ساعت ، بغل در بغل هم، صاف کنار هم خبردار می ایستن، تازه زنگ میزنن به شبکه شون  (خواهرا و مامانشون) و می پرسن: من ناهار چی بزارم!؟ تو چی گذاشتی، اینکه تکراریه!! اونو دوس ندارم.. این الان وقتش نیست ووووته دیگ مهندسانه من!داشتم می گفتم...برای فراهم نمودن یه غذای متفاوت و برند، باید از خوابت بزنی و قبل از دیگرون، کارتو شروع کنی و سر پروژه حاضر باشی و همه رو پیشاپیش به خط کنی. این بود که اومدم توی آشپزخونه و مث یه فرمانده بوقت صبحگاه، همه رو یکایک صدا کردم : ابتدا گروهان ادویه رو بخط کردم: فلفل، نمک، زرچوبه، ادویه کاری و چارزیره. همه شون توی کابینت در حال چرت صبحگاهی بودند. همه رو کنار اجاق گاز به خط کردم و فلفل رو، که کمی تند و جدی است، گذاشتم مسئول گروهان، تا کسی کم کاری نکنه و یهو مثلا غیبش بزنه و وقتی که لازمشون دارم شیشه خالی رو بده دستم و منم وسط معرکه سنگین آشپزی، دستم بره توی پوست گردو. (حالا برای فلفل شان و کلاس قائلم اما خدایی اش، کارشو خوب انجام نداد! وسط به عمل آوردن دقیق مواد ماکارونی، وقتی با عجله رفتم سراغ شیشه زرچوبه، دیدم با شکم خالی داره بهم می خنده!  یکجوری ام از گوشه چپ نگام می کرد که یعنی: تقصیر آشپز قبلی است که حواسش نبوده! منم حسابی عصبانی.... ولی چیکار کنم که- به دلایلی- به آشپز قبلی نمی تونم گیر بدم،  واسه همین به فلفل گیر دادم که تو چجور سرگروهانی! بهت نگفته بودم هیشکی غیبت نداشته باشه، کم کاری نکنه، سر خط باشه وووو... فلفل هم که رنگش از عصبانیت و  بی ظرفیتی اش ،کبود و سیاه شده بود تنها عکس العملی که داشت این بود که بوقت اضافه شدن به مواد ماکارونی، یک دوتا ملاق و پشتک وارو بزنه تا خوب اشکم دربیاد و یادم بمونه که جلوی ادویه ها، به اون اینجوری گیر ندم!داشتم می گفتم: بعد به خط کردن گروهان ادویه، وقتش بود مواد غذایی توی فریزر و یخچال رو بیارم سر پروژه. رب که کنار در یخچال، با یه کلاه پلاستیکی رو سرش، آماده و حاضر ایستاده بود. از رب خوشم میاد، همیشه آماده جنگیدنه و حتا برا اینکه وقت رو از دست ندیم خودش میاد تا نزدیکای در یخچال، اونجا چادر میزنه. اون رو بغل کردم و با احترام- احترامی که برای یک سرباز وفادار قائل میشن- آوردمش و گذاشتم کنار گروهان ادویه. سردی شیشه رب، چرت همه ادویه ها رو پروند. همه چشم باز کردند و حضور رب، رو با جا باز کردن برای او، محترم شمردند.رفتم سراغ فریزر، جایی که باید توی ظرف و قوطی های هم شکل و متعدد، باید دنبال قارچ اسلایس شده و فلفل دلمه ای های نگینی شده قرمز و سبز و زرد می بودم. حالا نقدهایی به بنده خدایی داریم اما از حق نگذریم که بعضی از کاراش خیلی خوب و دقیق و در تراز آشپزهای جهانی است، گرچه جوان هست و هنوز راه زیادی در مقابل داره، اما اینکه قارچ رو فلفل دلمه ای اش همیشه آماده و بخط توی فریزر هستند موجب آرامش هر آشپزی میشه. خصوصا یکی مث من، که بر خلاف عادت و روال این آشپزهای شبکه ای و اینستایی! ، باید قبل انجام عملیات، همه اجزا و مواد و المان ها، آماده و بخط روی میز حاضر باشند تا حتا ثانیه ای رو در تنظیم زمان بندی ترکیب مواد غذایی – که پارامتر بسیار بسیار اساسی در خوش طعمی و لذاذت غذاست- از دست ندهم یا پس و پیش نشه. این هست که زودتر از بقیه! از خواب پا میشم، قبل هر کاری، تیم رو ارنج می کنم و گروه گروه میارم سر خط. داشتم می گفتم... درب فریزر رو باز کردم، هُرم هوای سرد و بخارگونه ، خودش رو مثل بچه ای که یهویی مادرش رو می بینه و بی اختیار توی بغلش میندازه، رها کرد روی سر و صورتم... و عینک ام رو از این شور و اشتیاق، چنان تیره و تار کرد که ناچار شدم با گوشه پیش بند سبزم، (که همیشه مثل یه آشپز حرفه ای ، قبل شروع به کار، به گردنم میندازم و کمرش رو محکم می بندم تا به همه عناصر توی آشپزخونه یادآور شوم که کار امروز- برعکس روزای دیگه- جدی و دقیق هست و هیچکس حق حتا یک اشتباه رو هم نداره) تمیز کردم و دوباره دنیا در مقابل چشمام از تیرگی در اومد. دیدم روی تک تک ظرف ها، روی یه برچسب بسیار کوچک، با خطی ریز و نازک، کلماتی نوشته شده، مثلا محتویات داخل ظروف مشخص شده.  کاملا مشخص بود که آشپز قبلی، شیطنت کرده و طوری این تفکیک ظرف و قوطی ها رو انجام داده تا، توی کار آشپز دیگه اختلال بیفته و اون ثانیه های مقدس که از اون یاد کردم، پس و پیش بشه و نتیجه کار، خوب از کار درنیاد و اینجوری حرفه ای ها رو از میدون بدر کنه و خودش نامبر وان این قصه باشه!  (اما نمیدونست که سروکارش با یه آشپز معمولی مث خواهرخانم ها که دور از چشم حرفه ای هایی مث من! توی شیراز برای خودشون اسم و رسمی زدند، طرف نیست، بلکه یکی از جنس آشپز ماماناست که اگه الفبای کارو ازو یاد گرفتن، اما ممکنه همه چیزو هم هنوز بهشون نگفته...بالاخره ظرفیت ها رو دیده و میدونسته فایده ای از گفتن همه رمز و رازهای آشپزی نیست) نمی دونست که من قبل از شروع کار، همه چیو سرخط می کنم تا زمان و تنظیم زمان بندی فرایند دقیق آشپزی، دچار وقفه های هر روزه – که شاهدش هستیم و صداشو از آشپزخونه های همساده ها بارها می شنویم که: آی! این قوطی زعفرون کجاست؟ مامان! ظرف رب رو کجا گذاشتی!؟ این شیشه ادویه چرا خالیه!! و از این مسئولیت گریزیی های مرسوم جوجه آشپزهای امروزی، که فک می کنن مثلن جوجه پارسالی ها رو گذاشتن توی جیب بغلشون!! بگذریم...داشتم چی می گفتم؟آهان.... دیدم از این نوشته برچسب ها چیزی گیرم نمیاد... با متانت و صبر و حوصله، یکایک ظروف رو صدا زدم و بسان فرماندهی که از تک تک سربازاش نام و نشان می پرسه، نام و نشان شون رو پرسیدم.. اونها هم از اینکه با چنین شخصیت محترمی روبرو شدند با کمال میل خودشون رو معرفی کردند: من سبزی جعفری ام.. گوشت چرخکرده ام قربان. کرفس سرخ شده .  لوبیا سبزِ متاسفانه سرخ نشده ام قربان! من فیله مرغم. فلفل دلمه ای نگین شده ام جناب!  من ذرت دون شده ام که با هویج نگینی باهم زندگی مشترک داریم.. منم قارچ اسلایسی ام قربان...... اینجوری بود که دیگر اعضای تیم، همو پیدا کردند. فلفل دلمه ای و قارچ هم اومدند کنار صف بلند ادویه ها که در حال گفتگو با شیشه رب بودند و نمی دونم از چی حرف میزدند.مث دانش آموزایی که یک عمری با معلمای دیگه، اللی و تللی می کردند و بی نظمی و شلوغ کاری روالشون شده بود، فک کنم داشتند از سخت گیری و نظم معلم جدیدشون حرف میزدند. خبرشون.. مثلا غیبت منو می کردند...بس که تنبلی و بی نظمی، برای این نسل های جدید عادت هر روزه شده! اینام از همین قبیله و قماشن! مرحله بعدی، سرخط کردن ماکارونی ها بود. سه نوع ماکارونی با هم، همزمان، و بطور ترکیبی! کار سختیه...تا حالا هیچ آشپزی جرات ورود به این جنگ ترکیبی سه گانه رو نداشته. برای همین هم، سه تا بسته کامارونی توی کشوی کمد صورتی کوچیک داخل کابینت، مث خانمایی که دور هم می شینن و از فرط بیکاری، هی پیج اینستا باز می کنن و هر بار یکی ، هررررری می خنده و  صفحه باز گوشی اش رو نشون بغل دستی میده و باز چن دقیقه ای دیگه، یکی دیگه شون کرررررری خنده و شنیدن: اینا خیلی خرن! و بعد گوشی اش رو نشون این بغلی دادن و اونم هم هررررر و هم کرررررر خنده، که ای جان! بخورمشون.... و بعد باز سکوت کوتاهی خیمه بزنه، که باز یهو صدای کررررررر و هرررررر ...تا من درب کشو رو باز کردم، دیدم این خانما نشستن و همینجور کرررررررو هرررررررر با هم دارند... تا چشمشون بمن افتاد، اول تعجب کردند که چرا آشپز مهربون و خوبه، نیومده ( البته نمیدونم خوب از نظر اینا چیه...خوب اون دهه شصتی عصا قورت داده با خوب این پیچ پیچی نسل جدید و همچنین خوب این حلزونی دهه نودی، کلی باهم توفیر دارند، ولی در هر حال همشون به لفظ میگن خوب... نوش جون آشپز خوبه شون!!!) و چرا این سبیل نزده و ریش نتراشیده عینکی اومده سراغ این خانمای جنتلمن! یه نگاه حرفه ای از بالای عینک انداختم بهشون تا کار دستشون بیاد که امروز، روز دیگه اس و عشوه و ناز و قر و غمزه اومدن، واسه این یکی  چندان کارا نیست. این بود که سریع خودشون رو جمع و جور کردند و روشون رو کردند بهم دیگه و شروع کردند به &quot;سنگ کاغذ، قیچی&quot; انداختن که کدوم یکی، یا فوقش کدوم دوتا رو قراره ببرم بیرون، واسه ناهار!!!اما وقتی دست انداختم دور کمر هر سه شون و بغل زدم و هر سه تا شون رو بردم روی میز ، گذاشتم کنار بقیه تیم، تا مدتی که خشکشون زده بود. ماکارونی اولی که سیخ شده بود و تکون نمی خورد.. ماکارونی دومی هم دل پیچا گرفته بود از استرس. سومی اما انگاری چشم و گوشش می جنبید، شایدم میدونست من چجوری دلبسته و گرفتارشم.. این بود که مث یه حلزونی که وقار و آرامش و طمانینه داره، با حرکات نرم و دلفریبش ازم دلبری می کرد و آروم هی می خزید و خودشو از بقیه ماکارونی ها جدا می کرد تا یکجورایی بفهمونه، سوژه اصلی توی این قصه اونه... بازیگر نقش اول این فیلم، فقط اونه و بقیه نقش مکمل بازی رو دارند... و راستشو بگم: درست فهمیده بود. اینو شاید از توی فروشگاه اتکاء متوجه شده بود وقتی که من با قفس بلند و طولانی بسته های ماکارونی مواجهه شدم و با چنان عجله و اشتیاقی، از یکایک ماکارونی های دست به کمر زده و رو برچسب های قرمز رو لبای خودشون کشیده رو، بدون توجه، عبور کردم و هروله کنان با چشمانی دو دو زن، تا انتهای قفسه رفتم تا به او رسیدم. یکباره درمقابلش متوقف شدم. دیدم حلزون های لطیف چونان دلبرکان نازک چشم، چشم انتظاری در رسیدن تقدیرشان اند..تا دست بردم بر کمرشان و از داخل قفسه پر از انبوه ماکارونی های تکراری، غیرتکراری ترین و خاص ترین ماکارونی آن جمعیت را انتخاب کردم و سر دستانم گرفتم و با لبخندی-که نشان از مستی و شور من میداد- توی سبد کالاهای زندگی ام قرار دادم، باید از همون جا فهمیده بود که یکی یکدونه من همینه.. اینو حتا به بقیه کالاهای توی سبدم، با پشت چشم نازک کردناش بخوبی فهموند... اینا که جای خودشون رو داشتند...برگشتم یه نگاهی به میز انداختم. دیدم همه مواد اصلی آماده و سر خط هستند... به جز پیاز و  سویا. البته آشپز قبلی، که از حق نگذریم، بعضی از کاراش خوب و اصولی و توی استاندارده، توی یخچال همیشه، پیازداغش آماده است. اما من که میدونم پیازداغ درست کردن چه خون جگری میخواد!  دلم نیومد از دسترنج و زحمات اون، چنین ناجوانمردانه بهره ببرم..برای همین مث همه بازیکنان معروف فوتبال که از زمین خاکی شروع کردند، منم پیاز درسته رو به تیم موادی خودم اضاف کردم. یه همهمه ای توی صفوف بخط شده افتاد...بعضیا رو تُرُش کردند. بعضیا بینی هاشون رو گرفتند، بعضی هم بهش جا ندادند... انگاری بوی تند و تیزش، به مذاق اینا نیفتاده بود. توی دلم گفتم هی! عجله نکنین. شما عقلتون نمی رسه. همینطور که توی قصه خلقت آدم فرشته ها عقلشون نرسید و تا آدم پاشون گذاشت وسط، اینا هم همین اداها رو درآوردند و نق زدناشون شروع شد که این کیه!! به ما نمی خوره.. بوی لجن میده.. بوی گِل..بوی صلصال... و خدا هم در جواب فقط گفت صبر کنید.. من چیزی میدونم که شماهای نادون نمی دونید... منم که خداشون بودم زیر لب همینو گفتم که صبر کنید!  اینقدر کولی بازی درنیارین..بذارید کمی تف بخوره و سرخ بشه. تا بعد متوجه بشین که اصل طعم و بو و لذیذی غذا، به برکت همین پیاز داغه هست..می گین نه! از آشپزای شیرازی مون بپرسید!آخرین مرحله آماده سازی و بخط کردن، صدا زدن قابلمه و ماهیتابه است. این دو با سر و صدای زیاد و یک قشقله ، اومدند کنار تیم. اونقده صداهاشون بلند و ناهنجار بود که صدای کشیده شدن پرده اتاق خواب رو شنیدم.. انگاری مخاطب خاصم و میهمان ویژه ناهار امروزم - همسر خواب آلودم- رو از خواب ناز بیدار کردند... ای لعنت به این دوتا ساز ناهمساز... با خودم عهد کردم برای تنبیه شان، یکساعتی آنها را روی آتش داغ و سوزان ، سرخشون کنم و داغ شون.. و جهنمی برایشان بسازم نگفتنی.. یادشون رفته که من خدایگان شون هستم!بالاخره، مرحله اصلی کار شروع شد. حدود نیم ساعتی، فرایند زمان بندی شده و دقیقی دنبال شد که همچنان جزو رازهای آشپزی ام خواهد ماند! و دقیقا راس 30 دقیقه، ماکارونی داخل قابلمه، در حالی که بتدریج مراحل دم کشیدن را بایستی طی می کرد، قرار گرفت. حتا تصویر آن از پشت شیشه درب قابلمه، نشان می داد که امروز ناهار، با غذایی متفاوت روبرو خواهیم بود... ماکارونی با یک شگردی خاص: ته دیگ کرانچی از حلزون و پیچک و مارپله!دست پخت طنازانه من!</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 00:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهتی در بهت!</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A8%D9%87%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA-pwszgd4twcgn</link>
                <description>توصیه اکید به خواندن این کتاب لاغر اما بسی فربه....امشب، بعد یک حمام گرم و نوشیدن چای داغ، صدایم زد که: &quot;بیا، انگاری تو در لابلای سطرهای این نوشته پنهان شده ای!&quot;.... کتاب بهت بوبن در دستانش بود، دستانی که بوی زندگی می دهند.دو سه صفحه از کتاب را با طرافتی خاص خواند و من با هر پاراگراف که به انتها می رسید، لیوان چای را- که در میانه حلقه دستانم جای گرفته بود- بالا می بردم و جرعه ای می نوشیدم، درست مانند نوشیدن جرعه جرعه آن نوشتار محسور کننده.&quot;تصویری از پدرم در خاطرم دارم. در فضای باز، روی برف، ایستاده است. برای گرم کردن دستانش آنها را بهم می مالید، یا بهتر بگویم، یک دست در امنیت کاملِ خود، دست دیگر را می پوشاند... دیدن او، حرارت کافی را برای عبور از فضای وسیع یخ زده دنیا ایجاد می کند...روزی پزشکی مرتکب اشتباهی شد و دارویی را به اشتباه به من تزریق کرد. چند لحظه بعد، فشار خونم بشدت پایین آمد و به سه رسید. پدرم دستش را به سمت من دراز کرد. چشمانم بسته شد، دیگر چیزی نمی شنیدم. دیگر چیزی جز این دست پدرانه حس نمی کردم. به اندازه کافی خودم را کوچک کرده بودم تا آن دست به تمامی پناهم دهد؛ با تمام جسم و روحم به او پناه برده بودم. این دستِ به نسبت سنگین، روی بدنی پرچین و چروک، تبدیل شده بود به پناهگاه، امید و همه ایمان من.&quot;شنیدن یکبار آن، برایم کافی نبود. کتاب را گرفتم و دوباره، بسان نشخوار لقمه ای بزرگ که بلعیده باشی و نیاز به هضم دوباره داشته باشد؛ خواندم... باز هم ظرافت های نگاه و زیبائی های یک روح در مواجهه با دیگران و با طبیعت و تامل های بس عمیقش.با بوبن و کتاب های افسونگرش از سالیان قبل آشنا بودم. بنظرم حدود سالهای 84. الان دقیق یادم نمی آید که چه کسی، آدرس خانه بوبن را بمن داد. اما همیشه مشعوف بودم از آشنایی با این نویسنده فرانسوی -که جور دیدن را، بی نهایت عمیق تجربه کرده و در داستان هایش با لطافتی همیشه تازه، به تصویر می کشد- و این که خواندن بعضی از رمان هایش، چقدر بمن احساسی از جنس حریر و سرشار از لطافت و آرامش می بخشد و هر بار، که از خواندن قطعات داستانی یکی از کتاب هایش فارغ می شوم، تا ساعت ها در آن فرو رفته می مانم و چونان اسیری دست بسته، مرا با خود به هر سو می کشاند و با خود می برد.از میانه معدود کسانی که بر زندگی ام اثرگذاری زیادی داشته اند، یکی همین بوبن است. این را می شود از قفسه کتابخانه ام دریافت، از سر در وبلاگ قدیمی ام هم. از خط کشیدن های متعدد کتاب هایش. از همراه بودن آنها در سفرهای طولانی ترم؛ بسان یک رفیق که همیشه حرف های تازه برای گفتن داشته و قدرتی شگرف در بیرون کشیدن خستگی و اضطراب و معنابخشی به زندگی جاری و بخشیدن خوشی های کوچک و خلوت های پر از ذوق وشادی و ابتهاج...از او پرسیدم: &quot;راستی! بوبن رو من بهت معرفی کردم و با این دنیای پر رمز و راز، آشنایت کردم. درسته؟&quot;خنده ای کرد و هیچ نگفت! همین نگفتن اش کافی بود تا بدانم قصه، دیگرست. گفتم هنوز اولین کتابی که ازو خوانده ام را در خاطر دارم .دویدم سراغ کتابخانه و از لابلای کتاب های بوبن، دوتا را بیرون کشیدم. ایزابل بروژ ، زندانی در گهواره. هر دو را آوردم به عنوان شاهد، تا صفحه اول کتاب را نشانش دهم که نام خودم و تاریخ خرید کتاب را همیشه می نوشتم، عادتی که همیشه بوقت خرید کتاب داشتم. چرا ؟! نمی دانم! شاید تا حجم نخواندن هایم را به رخ دیگران بکشانم یا اینکه چه مدت، کتابی را در این قفسه های کتابخانه زندانی می کنم بی آنکه مجال نفسی به آنها بدهم! روی صفحه اول کتاب، دستخط خودش بود که با جمله ای زیبا، کتاب را بمن هدیه نموده بود! اردیبهشت سال 87...چقدر سخت است که عمری- بیش از یک دهه- با این خیال بگذرد که تو ، شرنگ شعله های رقصنده رمان های بوبن را در دامن عزیزترینت درانداختی و عطر روح نواز کلمات سحرانگیزش را در شامه او نشاندی و از آب چشمه گوارای نوشتاری اش نوشاندی ووووو وبعد یک باره ، در این انتهای شب، متوجه شوی که کار، همه، برعکس بوده است و چشمان تو، با دستهای نازک او بسوی روشنی آفتاب – آفتابی که از ده کوچکی در گوشه فرانسه می تابد- باز شده و دستان گرم و پر از امن او ، به وقتی که پر از تلاطم های روحی و جستجوهای فکری و پوست اندازی خاص &quot;آستانه 40 سالگی&quot; گرفتار بودم، با هدیتی ویژه ، هدایتی پیامبرانه داشته تا اگر سقوطی در زندگی ام بود بقول بوبن&quot;در گودی آغوش مادری اتفاق افتد&quot;، و اگر تقدیری ناخواسته مرا بر لبه پرتگاهی کشانید این آغوش مادرانه پر از سکوت، استقبال کننده ام باشد...&quot; به امید آنکه این شراب چهل روزه، سراسر مستی ئ نشاط همراه آورد&quot;</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 00:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-dtt3ksedn6cu</link>
                <description>در هواپیما نشسته ام و بر فراز ابرها در حال پرواز، پروازی صبحگاهی در آستانه طلوع خورشید. آسمان افق در شرق سرتاسر به رنگ ملایم نارنجی درآمده، هنوز از خورشید خبری نیست اما ثانیه ها شتاب دارند برای برآمدنش از پشت خط افق، در اون دور دستهای دست نیافتنی، آنجا که گویی زمین به آسمان می رسد. خط تماس زمین و آسمان.از اینجا همه چیز شفاف تر از زمین به نظر می رسد. اینجا مولکولهای هوا را هم می توان دید که بیقرار آمدن خورشیدند. نمی دانم چرا اینهمه انتظار را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند؟این بیقراری و بیتابی پیش از طلوع خورشید- که هر صبح تکرار می شود- از برای چیست؟ برای کیست؟  خورشید... این نماد و تجسم غرور و کبر و ناز !؟هنوز خورشید برنیامده ، انگار  طبیعت، کوهها، دشت زیر پا، ابرهای متراکم و همه ذرات عالم...همه در انتظار طلوعند و به احترام آمدنش خبردار ایستاده اند. لحظه های باشکوه و پرعظمتی است. چقدر این انتظار شیرین است.گویی با همه ذرات عالم همراه شده ای، جزئی از عالم وجود شده ای. درونم  لبریز احساس احترام شده است و ذهنم انباشته از سکوت و روحم لبریز عظمت حضور خورشید است.هیاهویی به یکباره بالا می گیرد. گویا حادثه ای در شرف رخ دادن است. همه ذرات به منتهی الیه افق چشم دوخته اند... انگار طلوع خورشید آغاز شده است!چقدر با کرشمه و ناز از پشت خط افق بالا می آید، پر از بزرگی و ابهت است اما لبریز خنده و لبخند! مهر از سر و رویش می بارد. به تک تک ذرات مشتاق و منتظر لبخند می زند و به رسم ادب و مهر  با پرتو طلایی خویش، همه را نوازش گرمی می کند. گرمی این نوازش لطیف را برگونه ام حس می نمایم. من هم سهمی می برم از حضور مهربانانه خورشید...چقدر احساس &quot;بودن&quot; می کنم. چقدر خوشبخت بودم که اینک – در لحظه طلوع خورشید- در میان جمع منتظران عاشق حاضر بودم و در این حادثه عظیم، ذره ای بودم در انبوه ذرات مشتاق. ذره ای بیگانه از جمع اما پر از التهاب و شور این ثانیه ها، چونان خسی در صحرای وجود... بی اختیار زمزمه می کنم: سلام بر خورشید!تکمله:امروز طلوع دو خورشید را تجربه خواهم نمودامروز دوبار گونه ام از نوازش گرم، لمس خواهد شدخدا کند بتوانم چشم در چشم خورشیدم، برای دقایقی خیره شوم که چشم دوختن به خورشید کاری است سخت و سهمگین!شاید به بهای چشمانم تمام شود که چشمان جسور را تاوانی نیست جز کوری.و من امروز لبریزم از دلیری و جسارتم!خورشید من ! پذیرایم باش</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 19:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B9%D8%B4%D9%82-x47gtoqsxlpk</link>
                <description>موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنشجان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنشحلقه گیسو به گرد گردنش حسرت نماستای دریغا گر رسیدی دست من در گردنشسلام محبوب منبازم نگاه بر کلمه هایی که از سر انگشتان نازک و الهام بخش تو بر دامن سپید کاغذ دیجیتالی ریخته شد، مرا مست خود ساخت و چنین بیقرار نوشتن های تازه نمود...گفتی امیدواری که خوب باشم! چرا که میدانی در چرخش میان آن همه واژه و کلمات که تو بر من شب و روز می باری، ممکن است حال و روز خوبی نداشته باشم و آن درد پنهان که از نیم نگاههای تو و سرک کشیدن های گاه و بیگاهت به اندورنی دل شیدائی ام، پا می گیرد و از درونم زبانه می کشد، برایم &quot;حال خوب&quot;، به معنای مصطلح نگذاشته باشد و تو هنوز امیدواری که خوب باشم! و این رسم صیادان است که چون طعمه خویش شکار می کنند و طعمه پس از چندی دست و پا زدن و تلاش برای گریز از این دام، بی حال و بی رمق خود را در دستان صیاد رها می سازد، تصور می کنند که حالش خوب شده و حتی امیدوارند که خوب باشد!؟ و من اینچنین خوب هستم... از اندوه نهفته در پاسخم گفتی....می دانستم که در برابر آن چشمها که افسونگر من است، هیچ رازی در نهان مخفی نمی ماند و هر چه در پس خنده های زورکی و لبخند های مصنوعی پنهان نمایم، چون به تو رسم، از پرده برون افتد و راز مگوی، عیان می شود. عزیزمن!  اندوه واژه مقدسی است. از غم مقامی برتر دارد. هر چند &quot;غم&quot; خود صاحب مقامی بس رفیع است. اما اندوه غمیست که از پی معرفت و ایمان بر می خیزد و تو چه زیبا از چشمهایم این را خواندی و من دیشب پر از اندوهی نگفتنه بودم. انّما اشکوا بثّی و حُزنی الی اللهو این اندوه نه از کلمات تو، که از بودن من بر می خیزد که گاه این دل دیوانه و این رند لاابالی، مرا به چنان جاهایی می کشاند که ندانسته و نخواسته گرد غم یا تشویش و یا بذر نگرانی را بر دامن محبوبه ای مهربان می نشاند و از این جرم سنگین تر و از این گناه نا بخشودنی تر چه باشد؟من تو را دوست دارم. به همین سادگی. اما پیچیدگی دوستی و عشق ام را از اینهمه پریشان گویی واگویه هایم دریاب!مرا میهمان آغوش گرم خودت کن تا از لمس ضربان های قلبم، دوست داشتنم را دریابی. من هر چه از جنس اندوه و التهاب باشم، تو از جنس آرامش و شوری.مجنون خنده های توام در وقت بیخودی های دلت،مست شنودن های توام وقتی یک ریز برایم حرف میزنیمرا دریاب...</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 09:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیام شمس</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%B3-eufnqeqagxnn</link>
                <description>دیشب شیطانی گذشت...حرامیان به قبیله ام هجوم آوردند و جامه ام چاک چاک شد. زخم ها بر جانم نشست! غبارتیره ای که برپا خاسته بود به یکباره بر تمام وجودم فرو نشست... حرامیان رفتند و من ماندم و تاراج دارایی هایم و سوختنِ داشته های مقدس ام و جانی که دیگر رمقی برایش نمانده بود. لهیده شدم..اما صبح امروز، همان آتش پاکی که در درون وجودم کسی -که نمی دانم که بود-  نهاده بود شراره ای برداشت و اندک زبانه ای کشید. آن ندای آشنا و زمزمه مبهمی که بوقت تنهایی و درماندگی به رحمت در گوشم نجوا می شود و مرا بسوی خود فرا می خواند و دستگیری می نماید، باز در گوش جانم پیچید.بهانه اش یکی از فرشتگان آسمان بود که هر صبحدمان سرک می کشد به درونم و حال می پرسد و سراغ می گیرد. گفتم پیش دستی نمایم و چند کلمه ای را برسم ادب و وفا برایش بنگارم تا که چون چشم از خواب دوشین بست، کلمه های من جان بگیرند از نگریستن مهربانانه او و همین موج مهربانی و عشق، بر وجود من بوزد و روز خوبی را برایم رقم زنداین بهانه مرا ناخودآگاه بسوی شمس تبریزم کشاند. انگاری لابلای صفحات این دیوان پیامی پنهان شده بود... پیامی برای من، از پیغامبری که از سر نادانی و جهل، سالهاست خود را میان امت او به طراری جا داده ام و او از بزرگواری هیچ نگفته.شعری آمد:  چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی.... چه شود اگر بسازی، بشتابی و نتازی؟  رازش نفهمیدم...شعر دوم از راه رسید: به سحر تویی صبوحم، به سفر تویی فتوحم... این زبان حالم بود و مخاطبش همان فرشته ام که شب با دعای او بخواب می روم و صبحگاهان با سلام او زندگی ام را شروع می سازم. همان که در اوج دلتنگی دنیا و تمام دلتنگی های آسمانی ام دلم بهانه اش را می گیرد و از عمق درونم صدایش می کند. امروز نیز حال دل چنین بود و اینک مولانا به دادم رسید و چند بیت غزل ناب را هدیه نمود تا پیشکش وجود آرامش بخش فرشته نگهبانم نمایم.اما انگاری تحفه های بزرگتر و عزیزتری در راه بود... پیامی صریح برای علی حسین. غزل سوم ندانستم چگونه و چه سان بدستم رسید!تلنگری بود .... نه! ضربتی بود که خواب از سرم پرانید... بسان کودکی که در ترس ناشناخته ای گرفتار آمده برخود لرزیدم... نشستم و در غزل فرو رفتم... کلمه های نورانی در تلاطم اشک به رقص آمده بودند و من چهره &quot;او&quot; را می دیدم که بر این بنده خردش مشفقانه می نگریست و سر تکان می داد... گریه مجال نفس کشیدن نمی داد و درد اوفتاده بر شانه هایم چنان سنگینم کرده بود که زانوهایم شکسته و پشتم خم شده بود. چقدر خوبی ای خوب...چقدر مهرت بیکرانه است ای بیکرانه ترین معناچقدر بیخود شده ام از خودچقدر فاصله گرفته ام از خودم.... از بس دور شده ام انگاری نمی بینمش... انگشتانم دیگر یاری نمی کنند... حتی توان بلند کردن آنها از کلیدی و نهادن بر کلید دیگر ندارم... چقدر خسته ام.... به اندازه 43 سال گذشته.</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 09:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه عشقی مرطوب</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B7%D9%88%D8%A8-uiq1rb7jn4lq</link>
                <description>یادت هست..؟هوس پیاده روی داشتی و آن ابرهای حسود،&quot;عشق روی پیاده رو&quot; را تاب نیاوردند!باران بارید...ما خندیدیمتند شد... خنده کنان دویدیمتندتر شد... سرپناهی را جستیمباد هم به این معرکه ای که باران گرفته بود، اضافه شدتو به آغوش من پناه آوردیمن از باد و باران تشکر نمودم!</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 01:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی فراتر از کلمات می نشیند!</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF-aojqwzejprht</link>
                <description>اگر چنان که فیلسوفان معتقدند: &quot;ذهن به وساطت زبان شکل می گیرد و جهان ما به وساطت ذهن&quot;، موسیقی را می توان مرحله &quot;صلصال&quot; و &quot;حماء &quot; دانست در طراحی و تولید کلمه و واژه .. یکجور پیش کلمات هست که نامشان را نت می نامیم.شکل بیصورتی از صورت های واژه ها و کلمات! گرچه این بیصورتی موسیقی، در ساخت زبان و کلمه است و در ساحت موسیقی، خود صورتی است از جهان لبریز از صورتها. چشم بینائی لازم است که از این مرحله هم گذر کنیم و به آن بیصورتی نهفته در پشت این موسیقی دست پیدا کنیم...انگاری خداوند انسان را خلق کرد و به او ندا در داد: تو را آفریدم تا این هزارتوی صورت ها را ، بشکافی، عبور کنی، نگاشت دهی و رازش را بگشایی و هر مرحله، به یک لایه بالاتر صعود کنی..بیائی و بیائی تا جائی که &quot;من چشم انتظار تو نشسته ام!&quot;صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم /  وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازمصد نقش برانگیزم با روح درآمیزم /   چون نقش تو را بینم در آتشش اندازمتو ساقی خماری یا دشمن هشیاری /  یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازمدر خانه آب و گل، بی‌توست خراب این دل..._____________________________________________________________صلصال و حماء: دو تعبیر قرانی است از گِل و خمیرمایه اولیه فرایند خلقت انسان</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 16:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدول مندلیف</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%81-bzsqotmpcgen</link>
                <description>جدول_مندلیف نگاره ای است زُمخت که هرگاه بیادش آورده و در پیش ذهنم تجسم می کنم، خاطره نه چندان خوشایند از اجبار به حفظ نمودن آن و فهم قوانین اش در ذهنم تداعی می شود..امروز بوقت نماز ظهر، در این روزهای آغازین پاییز -که نوازش های خورشید بیش از همه وقت دل و جان را گرم می کند- مفتون ترکیب اعجاب انگیز نور و هوا و خاک و گل و گیاهان چیده شده در کنار هم، در پشت پنجره کوچک رو به آفتاب، شدم.نماز می خواندم اما انگاری بجای آنکه روح و جانم به سوی ملکوت آسمان پرواز کند، از برگهای گیاه به درون ساقه هایش فرو شد و تا ریشه هایش دوید تا اندک اندک در سیاهی خاک نرم و مرطوب گلدان ها، گم شد..هر تکه از جانم، انگاری در گلدانی فرو شد و بعد تا عمق خاک آن و در انبوه ریشه های در هم تنیده گیاه، خزید. در سیاهی زیبای خاک، دقایقی به اندازه تمام ساعتهای متوقف مانده در سکوت و سکون ذهنی ام، درنگ نمودم و صدایی و حتا نفسی بر نیامد... در این سکوت وهم انگیز طولانی، کم کم انگاری صدای زمزمه ای گنگ و مبهم در گوش جانم پیچید.ذرات خاک بودند که در جنبشی ظریف معلق بودند و بسان جان نهفته در هستی، حیات را در رگ های گیاه می دمیدند. یاد نظریه تامس_نیگل افتادم که معتقد است شعور، از مشخصه های وجودی ماده است!و من انگاری این شعور پنهان در دل ذرات را می شنیدم! شنودن!؟؟ آری، می شنیدم... با همه وجود. در تک تک تکه های جانم که در یک سلوک پاییزی، در گلدان های به ناز نشسته اتاق کوچک مان، پخش شده بود. گوئی هوشِ حیات را با روح به وجد آمده ام، لمس می کردم. چشمانم تک تک عناصر و ترکیبات شیمیایی را از پس چهره ذرات خاک، بوضوح می دید!هیچوقت عناصر جدول مندلیف را به این زیبایی و دلربایی ندیده بودم. انگار مندلیف، قرنها قبل، چنین سلوک وحشتناکی را در ظهر مطبوع یک پاییز داشته و با تک تک عناصر خاک، که در جنبشی عظیم اما بی سروصدا، حیات را به رگ و ریشه های تمامی موجودات می دمیدند، ملاقات داشته.چقدر احساس قرابت می کنم با مرحوم مندلیف- این عارف بزرگ- ، در این تجربه شهود از تجلی عریان اجزای هستی. و اینک چقدر جدولش زیبا و خواستنی به چشم می آید. چگونه او توانست راز هستی را، که در عمیق ترین لایه های آن پنهان بود و هست، چنین استادانه کشف و شهود کند و به رسم رازدانی، به زبان عبوس و خشک علم شیمی با ترسیم یک جدول بزرگ، از آن تصویری بسازد و بر دیوار اتاق علم و دانش نسل های آینده بکوبد!؟یاد آموزه عبدالکریم_سروش می افتم، جایی که در پی یک کشف و شهودی شخصی، قصه صورت و بیصورت را به تفضیل گفت و نوشت و دغدغه ای تمام ناشدنی و هوسی سیری ناپذیر در جانم نشاند که چشمان دلم را تمرین دهم برای گذر از صورتک ها و عبور از هرچه صورت است و رسیدن به مغز هستی و ملکوت و ملاقات &quot;وجود&quot; به معنای فلسفی آن.صورتک ها چیستند؟ برگ و گل و ساقه و ریشه. اینان خود از دل خاک و آب برخاسته اند...صورتک های خاک و آب چیستند؟ اینها خود تصویرهایی از عناصر مندلیف اند...صورت های عناصری چیستند؟؟اینان تجلی های مختلف از ماده هوشمند و ذی شعورند که می شناسیم و با نامهای اعتباری مختلف، صدایشان می زنیم..ماده ذی شعور چیست؟صورت &quot;وجود&quot; است که تمثل یافته، متجلی شده، ظهور پیدا کرده،...وجود مطلق، در دل تمام ذرات هستی، پخش و گستریده. یک دیفوژن دائمی که از ازل در جان هستی جاریست.به زبان دینی بگویم، گوئی خداوندگار هستی، در تمامی عالم فرو شده است.. جایی نیست که او نباشد.. کسی نیست که او نباشد.. چیزی نیست که از او تهی مانده باشد.....ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ایهسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روانمست نیاز من شدی پرده‌ی ناز پس زدیاز دل خود بر آمدی آمدن تو شد جهان!مهرماه1400</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 17:05:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِنشَاء بِاسم ربّک الّذی...</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A7%D9%90%D9%86%D8%B4%D9%8E%D8%A7%D8%A1-%D8%A8%D9%90%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D8%A8%D9%91%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D9%91%D8%B0%DB%8C-tzn6nccwxspz</link>
                <description>انشا..انشا باسم بک الذی خلقندا آمدکه &quot;اِنشَاء&quot; !؟... و من که نوشتن بلد نبودم،درماندم!... بار ديگر ندا درآمد: بنويس!  از درماندگي و عجز، در خود جمع شدم، که نه، در خود مچاله شدم. مثل کاغذي که از فرط ناتواني تحمل کلمات، بدست &quot;صاحب قلم&quot; فشرده و مچاله مي شود! و من چنين شدم. اما گريزي در کار نبود. مفري موجود نبود. با همه عجز و ناتواني ام پذيرفتم. از اين &quot;قضاي محتوم&quot; و &quot;تقدير مکتوم&quot; که معلمم با من آغازيدن نموده بود، بي خبر بودم. قلم به دست شدم و نوشتم!کلمه ها چون رودخانه اي زلال و آبي، در دل سپيد کاغذ جاري شد. و من باز هم نوشتم. از خودم مي نوشتم. چون کس ديگر نمي شناختم. کس ديگری را نمي ديدم! چون ديوار خودخواهي ام چنان بلند بود که نگريستن را از چشمانم ستانده بود که چه مي گويم، &quot;ديدن&quot; را فراموش کرده بودم. هر چه بود تنها تکراري بيهوده از &quot;خود&quot; هاي من بود که چونان اشباح، خود را بر &quot;بودنم&quot; آويزان کرده بودند و من تنها اينان را مي شناختم. اين بود که هر چه نوشتم، فايده اي نداشت و در آخر کار، چون املائي پر غلط، خط مي خورد و هر بار که سرم را بعد هر نوشتني، به بالا مي گرفتم و به &quot;او&quot; که اين قلم به امانت در دستانم سپرده بود، مي نگريستم، نارضايتي در چهره اش به وضوح پيدا بود که نشان از بي عرضگی ام مي داد. تا اينکه به يکباره سر و کله تو نمي دانم از کجا پيدا شد!&quot;تو&quot; آمدي. يک راست و بي بهانه آمدي نزديک و باز هم نزديکتر... و من مبهوت و متحير. فقط نگاه مي کردم و نگاه. و تو بي آنکه بداني چه مي کني با من و بي توجه به تپش هاي کوبنده قلبم که داشت مرا همان ابتداي کار از پاي مي انداخت، جلوتر آمدي و آمدي تا اينکه بخود آمدم و ديدم قلم از دست من برگرفته اي. نه! قلم در دست من بود.اما گوئي نبود. چرا که از من فرمان نمي گرفت.هر چه بود در يد قدرت تو بود و از جادوي چشمانت. گوئي تو قلم در دست گرفته بودي و کلمه ها را از عمق چشمانت، با مژگان بلندت يکي يکي بيرون مي کشيدي و پشت چشم نازک مي کردي تا کلمه ها که رام تو بودند را يکايک بروي کاغذ بريزي و با سر انگشت قلم، به هنرمندي تمام کنار هم بچيني تا انشائي بنگاري که ناخوانده، پذيرفته شود و بار اين تکليف گران و اين امانت سنگين که بر دوشم نهاده شده بود، تو به جلوه اي و حضوري اين چنين، برداري و مرا پيش معلم خويش، رو سفيد!!و من چه سان از اين &quot;بزرگتري&quot; که در حقم نمودي -چونان دوران کودکي که هميشه نويسنده انشاء هاي من، بزرگترهايم بودند- مسرور و شادمان شدم و راه خانه دوست پيش گرفتم تا اين بار، انشايم را با غروري ناگفته، به پيش &quot;معلم&quot; خويش ببرم. و وقتي لبخند رضايت را در چهره اش ديدم، چنان از خود بيخود گشتم و هوش از سرم رفت که تا به خود آمدم و فهميدم کجا هستم، به اندازه يک عمر مفيد، زمان گذشته بود! برگشتم. اما اين بار به شوق ديدن تو!... خبري از تو نبود!؟ تو رفته بودي و تنها يک يادداشت کوتاه را بر ديواره دلم آويخته بودي:&quot;شايد ديگه نبينمت! ولي مطمئن باش هميشه يه جايي تو يواشکي دلم،هميشه هستي..شک نکن!&quot; با امروز دو هفته است که ديگر قلمم چيزي ننوشته است! مي توسم براي هميشه خشک شود!؟ بيچاره قلم من! بيچاره دل من...</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 15:59:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهت در صبحدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%AF%D9%85-vffus3d5iqpt</link>
                <description>چای صبحگاهی با عطر بوبنامروز صبح، یهویی انگار کتاب های توی قفسه کتاب صدایم کردند. دوجا هست که کتاب هایم در آنجا به طمانینه و وقار در کنار هم آرمیده اند. یکی قفسه های کتابخانه ام که در پشت درب شیشه ای دو لت، نظاره گر منند و این درب شیشه ای، تقدیری را برایشان روشن ساخته که بیش از انکه خوانده شوند نقش و فعل تزئینی و تماشاگری را عهده دارند و انگاری می دانند اگر صدائی هم – چونان فرشتگان که معترض خداوندگار خویش شدند که از چه رو انسان را به خانه ات آوردی؟؟- بلند سازند به اعتراض که خداوندگار ما! منظورت از آوردن ما به خانه ات چه بوده است؟ این درهای شیشه ای که سخت و محکم، چنان چفت هم شده اند که روزنی برای عبور آن نجواهای دردمندانه باقی نمانده و با این حساب، گوشی هم برای شنودنشان نخواهد بود. گوئی گذشت ایام و بازی روزگار به آنان نیک آموخته که تا از آن جهد آطل و سعی باطل کناره گیرند و برائت جویند و در سکوت عالمانه خود فرو باشند و بر صورت خدا باقی بمانند که بزرگان گفته اند شبیه ترین چیز به خدا سکوت است! و قفسه های کتابخانه کوچک دیگری هم در این گوشه اتاق هست که عرض قفسه های آن – به اندازه عمر آدمی کوتاه است و قدرت میزبانی حداکثر10 تا 15 کتاب لاغراندام و باریک را ندارد. اما هیچ حجابی بین من و آنان نیست. دری ندارند که به رویشان بسته بماند و اتاقشان شیشه ای نیست تا حس و حال طبیعی شان را لگدکوب خیال سازد و شان تماشاگری محض به انان بخشد.. این است که هرازچندی، نجوائی می کنند و صدایم می زنند.و امروز صبح چنین کردند درست لحظه ای که هنوز اولین فنجان چای روی میز 2 نفره مان در انتظار بود. رفتم تا نزدیکی قفسه کتاب.. صدای از قفسه بالایی می آمد دقیق تر شدم.. صدای از لای یکی از کتابها بود که در گوش جانم طنین داشت... انگاری این بار، خود کتاب نبود که مشتاق لمس و دیدن و خوانده شدن بود که همهمه ای از میانه کتابی به زحمت شنیده می شد. گویی جمعی از کلمات بودند که مشتاق تجلی بودند و زمانه رویت و دیدارشان سرآمده بود.سر نزدیکتر بردم انگاری نجوایشان را بوضوح شنیدم که احببت ان اعرف..احببت ان اکشف.... دست بردم و گریبان و گلویشان را محکم گرفتم که صدا برآمد بگرفت گلوی من! و من بی توجه به این همهمه مبهم و زمزمه انفسی شان، برون کشیدمشان و انگاری شنیدم که گفتند آری ! که چنین خواهیم..کتاب را نگاه کردم، کتاب بوبن بود. &quot;بهت&quot;.... انگاری گمشده ای بود که مرا صدا می زد. گمشده من... یا شاید من گمشده ای هستم که او می خواست من خودم را پیدا کنم.. آهای ای گم کرده راه خویش... ای مُدّثر... قُم!.....توصیه اکید به خواندن این کتاب کوچک&quot;کتاب بهت – بخشی از اپیزود شاهزادهشاهزاده ای با پیراهن پُفی طلادوزی شده در اتاق منتظر من بود. خودم از او خواسته بودم داخل بیاید و بعد فراموشش کرده بودم. نزدیک پنجره صبورانه منتظر من بود. در حالی که به سمت او برمی گشتم دریک آن، دیدم از اینکه فراموشش کرده بودم از من دلخور نبود. فروتن و قوی، از نژآد آن هایی بود که بی مضایقه گذشت می کنند. روح آفتابی اش رایحه ای از نوعی تقدس را در اتاق پخش کرده بود.حتی با چشمان بسته هم مهمانم را باز خواهم شناخت: شاخه ای از درخت گل ابریشم.&quot;پ.ن: درخت گل ابریشم Mimosa که به آن درخت حساس هم گفته می شود نماد عشق، رویاهای پیامبرانه و خلوص است در اساطیر هند چوب این درخت در مراسم قربانی کردن از اهمیت ویژه ای برخوردار است. در آیین یهود، نوعی از این درخت Shittah گفته می شود نماد آتشی است که بر موسی ظاهر شد. در مسیحیت، اشعیای نبی، عیسی را ریشه ا ی سرزده از گیاهی خشک توصیف می کند که شباهت دارد به درخت گل ابریشم، که در خاک کویری خشک می روید</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 02:10:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجاب نور</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B1-bjrfgmr4vbde</link>
                <description>در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد...(مکاشفه گونه ای بوقت نماز)اگر پرده در مسیر نور نبود، این زیبائی تجلی اتفاق نمی افتاد. دیدن رنگ و طرح پرده و لمس گرمایی آن، بخشی از قابلیت های نور خورشید را بیان می کند و صورت های نو به آن می بخشد!گزاره های ساده:1. خورشید منبع نوری است که اشیاء جهان، تجلی شان را وامدار اویند. 2. نورخورشید متشکل از طیف گسترده ای از فرکانس ها (یا به زبان فیزیکدانان طیف وسیعی از طول موج ها) می باشد. 3- پرتوهای نورانی خورشید در برخورد با اشیاء، گرمای خود را ظاهر و به آنها منتقل می نماید. 4- نور خورشید بی هیچ تغییری و بدون هیچگونه تلفات انرژی، از ناحیه خارج اتمسفر عبور می کند. 5- تجلی و ظهور رنگ اشیاء، نتیجه تماس با نور خورشید است.نتیجه: حجاب هایی که در برابر نور واقع می شوند، در عین حجاب بودن، عریان کننده و مکشوف ساز نور خورشیدند. پارادوکسی دلنشین! (هم چون تصوراتمان از خدا که در عین کاشفیت، خود حجاب ذهن اند)اگر این حجاب ها نبودند که بخشی از پرتوهای نورانی خورشید را جذب کنند و پاره ای از فرکانس ها را از خود عبور دهند نه درک و لمسی از &quot;منبع گرما&quot; بودن خورشید داشتیم و نه حسی از ذات فرکانسی او. رنگ و گرمای شکارشده به چشم و پوست ما، وامدار این حجاب های نورند.برای درک وجودهای بزرگتر از ارتفاع ذهنی ما، به این حُجُب سخت محتاجیم!_______________________________________ پ.ن:...حتی تخرق الابصار حُجُب النّور و تصل الی معدن العظمه//</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 09:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این المهندسین!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D9%86-jtvf7vrtjiox</link>
                <description>در گذشته، دوران کودکی ام قطعه شعری بود که بی آنکه معنای آن را بدانیم زمزمه لب مان بود. &quot;و آنهایی که نمی دانستند زندگی یعنی چه، رهنمایم بودند!&quot;راستی! زندگی یعنی چه؟زندگی برای پدرمادرهای سنت زده مان، مشتی خاطره خوب و بد است که هرچه زمان بر آن می گذرد ضخیم تر می شود و در نشخوارهای اوقات بیکاری شان تکرار و بر عمق شان - به اقتضای روانشناسی انسان- هی افزوده می گردد و درهربار، صحنه دادگاهی خیالی شکل می گیرد و در غیاب متهم و متهمان، کیفرخواست صادر و رای به اشد مجازات صادر می گردد و اینگونه، بقول روانشناسان، خود را در مقام &quot;قربانی&quot; نشانده و سپس بر مظلومیت ها و ظلم های وارده برخویشتن می گریند! و با لعن و نفرین دیگران، که در مقام &quot;دشمن&quot; نشانده شده اند شکاف های اندک -والبته طبیعی- موجود را وسعت داده و مفهومی بنام خانواده (Family*) - که اصولا سوغات غربیان است و در فرهنگ شرق (و حتا دین) چیزی بجز زن و بچه (یا همان اهل و عیال) وجود نداشته- را با تلاش مضاعف و سعی دیندارانه خود بیش از پیش فروبپاشند و بقول فروید، به ذات روانشناختی خود رجعت نمایند و عدم درک و فهم این مفهوم مدرن را، در عمل نشان دهند و بسان بعضی از animals که با فضولات خود مرزکشی هویتی می کنند، دائما در پی خط کشی و پررنگ نمودن شکاف ها هستند..  راستی! چرا زندگی برای اینها، اینگونه معنا شده است!شباهت های بسیاری است بین این پدرمادرهای سنتی جهان قدیم با رهبران کشور -که به لسان و ادبیات دینی، پدران این امت اند-، شباهت های بسیار زیاد. حتا عین به عین. حتا در بکارگیری ادبیات و عبارات. و ایضا در گریستن ها بوقت کم آوردن در استدلال و منطق!راستی معنای زندگی چیست؟سهراب بدرستی سروده است که : زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است! اما زندگی ما غوطه وری در آبگیرهای وسیع گذشته و گذشته ها و گذشته ترهاست. غوطه وری که به خفه شدن و مرگ منتهی می شود. مرگی حماقت بار.. خفه شدنی رقت انگیز--------------------------------------------------------------پ.ن: مفهوم خانواده چیزی فراتر از اهل و عیال است. این را مهندسان بخوبی می فهمند. همان چیزی که آنها در مفهوم &quot;سیستم&quot; و تفاوت آن با اجزاء آن، بخوبی درک نموده اند. اگر دو المان و دو جزء در کنار هم - بطور معنادار و مرتبط - بنشیند مفهوم سومی متولد می شود بنام سیستم. مهندسان می گویند در بحث سیستم، 3=1+1 می شود. و این همان تفاوت فهم است با دیدگاه سنتی که 2=1+1 مفروض می گردد. دین اسلام که شکل گرفته در جامعه ای سنتی و جهان قدیم است نیز از این مفهوم عاری است. هرچه توصیه نموده است درباره زن است و بچه ها. به اجزاء خانواده می پردازد و نه به مفهوم سیستمی خانواده.برای حتا فهم به روز دین، ابتدائا و بیش از همه، نیاز به مهندسی است و نه جامعه شناسی و معرفت شناسی و فلسفه دین و تاریخ شناسی و فقه و اصول و درایه و .... اینها بعد از آن فهم مهندسی بکار می اید. این نکته ساده اما بسیار عمیق و اساسی را تنها یک مهندس می فهمد.این المهندسین؟....</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 16:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خوانی بیهوده</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-sapvqcktt1rc</link>
                <description>کلمه ها را &quot;سپر انسانی&quot; کردن فکر نکنم کار درستی باشد!پشت سر واژه ها پنهان شدن هم، کار خوبی نیست.کلمات را چونان حفره ای در سر راه دیگری انداختن، از رسم جوانمردی به دور است.خب اگر اینها را می دانی پس چرا هر کتابی  که بدست می گیرم برای خواندن،سطرهای کتاب را پر می کنی از کلمات خودت؟پشت تک تک واژه ها خود را پنهان می کنی!و تا مشغول خواندن می شوم، سرک می کشی از لابلای سطرهای نانوشته کتاب و زل میزنی به چشمانم...خودت قضاوت کن! با این وضعیت می توان کتاب خواند؟کار را بجایی رسانیدی که دیگر نمی توانم کتاب های مستور را بخوانمکتاب های بوبن را هم...اعجاز کلمات بوبن و مستی پنهان منو همه آن کتاب های ردیف پایینی قفسه کتابخانه ام!گفتم کهکتاب خواندن برای من بیهوده است!تو حتی کلمه ها و واژه ها را هم از راه به در نمودی.&quot;مستی کلمات&quot; می فهمی یعنی چه!؟تمامی کلمات سطرهای کتاب ام بدمستی می کنند وقتی که پای تو در میان است...</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 17:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسم ها... مسمّی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D9%85%D9%91%DB%8C-%D9%87%D8%A7-xtjavdnvoii0</link>
                <description>words &amp; Mindsthe individual words in language name objects (sentences are combinations of such names). In this picture of language we find the roots of the following idea: Every word has a meaning [which] is the object for which the word stands. (Ludwig Wittgenstein)اسم ها ابزارجهان انسانی است.مسمّاهایند که اصالت دارند. اگر مسمّایی نبود اسم ها بی مفهوم ترین اعتبارات جهان انسانی بودندمسمّاها درعالم سابجکتیو بامفهوم ترین معناهایند. وقتی مفاهیم، درون قلب آدمی گذرمی کنند هیچ نیازی به اسمها نیست.مسمّی ها چنان نورانی وعینی و درک پذیرند که بی هیچ حاجتی به این اسم های قراردادی می توان آنها را صدا زد، درآغوش خیال کشید... با همه وجود لمس شان نمودجهان ذهن بسی فراتر از جهان آبجکتیو است. آنچه که در دل می گذرد و آنچه که در قلب جاری ست سابجکتو محض است. عالم خاکی آدمهاست که از سر ناچاری مسمّی ها را در قالب تنگ اسم ها جا می دهند و به کار می بندند برای مفاهمه و مکالمه و مراوده.... آدمها بخاطر فاصله زیاد دلهایشان نمی توانند بدون اسم ها با یکدیگر ارتباط پیدا نمایند. شعاع انتشار امواج دل ها بواسطه کدر بودن صفحات دلهای آدمیان بسیار کوتاه و محدود است.لذا آدمها برای ارتباط و سردرآوردن از داستان دل یکدیگر نیاز مبرم دارند به حرف زدن، حرف زدن با صدای بلند... و زبان که پایش باز شود محتاج اسمها هستیم!اما هرچه آدمها بهم نزدیک تر می شوند صدای دلهای همدیگر را بهتر می شنوند. هرچقدر اورلپ دل ها بیشتر می شود امواج انتشاری شان بی هیچ واسطه ای نفوذ می کند در دل دیگری... هرچقدر کورلیشن دلها فزونی می یابد ذهن ها یکی تر می شود و اسم ها کوتاهتر و زبان بیکارتر. و دراین میانه چقدر اسم ها مهجور می شوند و بیکاره! و اینجاست که مسمی ها از فرط فربهی، اسم ها را زیر پایشان له می کنند.حرف چه بوَّد تا تو اندیشی از آنحرف چه بوَّد خار دیوار رزانحرف و صوت و گفت را برهم زنمتا که بی این هر سه باتو دم زنم....</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 00:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه چاله های نور</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-b1tpwzkrhze5</link>
                <description>سیاهچاله نورفیزیک دانان معتقدند که در آسمان کیهانی ما، سیاهچاله هایی وجود دارند که نور توان عبور از آنان را ندارد! بعبارت دیگر، قاتلان نورند و نور را در خود فرو می بلعند و محو می کنند. این بلعیدن و فرو خوردن نه از سر دشمنی و عداوت که از غیرت محض است!در زندگانی خاکی ما نیز، حفره هایی هستند از جنس لطافت که &quot;آرامش&quot; را می بلعند! همچون آبشاری سهمگین، که هر آنچه آب است در خود فرو می کشد، آرامش را از فضای زندگی ، یکجا به درون خود می کشانند و در عین حال خود کانون آرامش اند!تا وقتی که با این حفره ها روبرو نشده ای، تا زمانی که به یکی از این حفره ها &quot;دچار&quot; نگشته ای، آرامش در همه جای زندگی ات موج می زند. هر کجا باشی، در خانه، مدرسه، اداره و حتی وقتی که با خودت  تنها هستی، پرنده آرامش بر فراز سرت به آرامی پرواز می کند...تا اینکه &quot;تند بادی&quot; از راه در می رسد و در وجود تو طوفانی عظیم در می فکند. زندگی ات دستخوش تلاطم های سنگین می گردد و حادثه هایی که هر یک به اندازه تمام حوادث زندگی گذشته ات، درشتناک و بزرگند، سراسر لحظه هایت را فرا می گیرند. آنگاه در می یابی که آنهمه، &quot;آرامش قبل از طوفان&quot; بوده است! آرامش را آن حفره لطیف، از تو می ستاند و در کام می کشد! برای آرامش یافتن، باید به این حفره ها پناه آورد. برای گریز از این بی قراری و بی &quot;خودی&quot;، باید خویش را بی هیچ واهمه ای در آغوش اینان رها نمود که کانون آرامش و قرارند.پ.ن: منطق حفره های آرامش، از &quot;منطق سوردل&quot; که در جامعه شناسی شناخته شده است، پیروی می کند. مثال آن فریاد کشیدن مادر به سر فرزند و او را مورد عتاب قرار دادن است که بنا به منطق سوردل، فرزند به آغوش خود مادر پناه می آورد که مطمئن ترین مکان برای اوست و قصد مادر هم از عتاب فرزند، همین است و بس! </description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 01:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماز عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ixio7inlrx4k</link>
                <description>کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز 
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا هر کبوتر می پرد زی جانبیاین کبوتر جانب بی جانبی... ? به وضوح می توان خدا را دید که مهربانانه زانو زده پیش او، که به عشق دستهایش بلند است و با همه ایمانش نجوا می کند با خدای خودش... یکی انگاری در گوشم به آرامی خواند:       ای قوم به صف گشته کجائید کجائید       معشوق در این جاست بیائید بیائید!</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2019 00:48:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ کلمه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-ghmhmrtffek7</link>
                <description>آشوب کلمات و غوغای واژه ها نوشتن های تو، مرا هم به نوشتن وا می داره... یه جور دیالوگ از جنس کلمه. یعنی کلمه در قبال کلمه، مثل میدان جنگ که دیالوگ سلاح با سلاحه، شمشیر در مقابل شمشیر، مبارز در برابر مبارز. یک رزم تن به تن! اینجا هم هر کلمه من، یک کلمه از تو رو به میدان مبارزه فرا می خونه، هر جمله ام که ستونی از کلمه های خلق شده من هستند، با جمله ای از کلمه های تو استقبال می شوند. یک جور عشق بازی کلمه ها با همدیگه... دیروز در انتهای شب، به عزم جلوه گری و زورآزمایی، کلمه هایی رو خلق کردم از جنس التهاب و شور و بعد با حسی از جنس حس خالق بزرگ، فریاد برآوردم که&quot; فتبارک الله احسن الخالقین &quot; و آنها را روانه میدان آزمایش و ابتلاء  -ابتلاء به کلمه های تو- نمودم تا ببینم این &quot;امانت&quot; که در نزد آنان گذاشته ام، چگونه حمل می شود. امانتی سنگین که کوهها و آُسمانها از پذیرفتن اش سر باز زدند. نگریستم تا مخلوقاتم در این عرصه ابتلا و امتحان چه می کنند و در برابر لشگر کلمه های تو چگونه تاب می اورند و در این بازی تقدیر که تو رقم خواهی زد، چه سان بازیگری خواهند نمود!؟  آیا تاب فریب و وسوسه کلمه های تو را -که هر کدامش برای به خاک افکندن تمامی کلمه هایم کافیست- خواهند داشت؟  و از آن میوه ممنوعه که نتیجه اش مسحور و مدهوش شدن در برابر توست خواهند خورد؟  و آن عهد پیشین فراموشتان نمی شود که در الستِ کلمه ها، گرفته بودم که: شما را خلق نمودم تا بنگرم در برابر این کلمه های لطیف ، چگونه استقامت می ورزید و خود را نمی بازید و یادتان نمی رود که من خالق و پروردگار شمایم !؟  اما دریغ! که چه زود از این امتحان شکست خورده بدر آمدند و چه راحت فریفته سحر نهفته در کلمه های تو شدند. آن جادو که تو بر کلمه هایت خوانده بودی، کلمه های مرا در هم پیچید و چون کاغذ مچاله شده ای به دیوار عقلانیتم کوباند! به تنها این هم بسنده نکردی و کلمه های مرا مست خویش کردی و آن عهد پیشین مرا از یادشان پاک ببردی!؟  صبح که بیدار شدم و آمدم پشت این درگاه مجازی و به نوشته هایم، به تک تک کلماتم، به واژه های مانوس ام، به تکه تکه های دلم که چون شمعی بر صفحه دل تو چکانده بودم، نگریستم دیدم بر پیشانی تک تک شان مهر وابستگی و &quot;دلدادگی&quot; نقش بسته است و همگی به یک بیماری قدیمی &quot;دچار&quot;. کار خودت را کردی... و همه این داستان غم انگیز در نیم ساعت قبل اذان صبح رخ داد، &quot;وقتی که همه خواب بودند&quot; و و اکنون &quot;حرف &quot; ی برایم نمانده برای گفتن، برای ساختن کلمه، برای مبارزه با تو.. همین جا برای همیشه اعتراف می کنم که من -خدای قدرت و کلمه- در برابر این الهه لطافت و زیبایی و مهر، شکست خورده ام! در این جنگ کوتاه یک روزه، من تمام لشگرم را که همین کلمه های پاک بودند یکجا از دست دادم و اکنون در &quot;بند&quot; تو گرفتارم...اسیر تو.  و هل یرحم الاسیر الا اللطیف !؟</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2019 15:10:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی لطیف خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnaji/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-wo6axlffot8m</link>
                <description>سیمای ساده ایمان اون موقع ها سلفی گرفتن مد نبود! برای ثبت چنین خاطره خوبی، باید به کسی رو می انداختی تا چنین تصویرزیبائی برایت یادگار بماند. اما این خلوت زیبا و پاک دونفره، آنقدر جاذبه و لطافت برایم داشت که چنان کنم. اجازه گرفتم و به احترام در کنارشان نشستم. انگاری تثلیث مقدس شان، مرا کم داشت!بوی خدا همه جا پراکنده است اگر مشام دلت اندکی تیز باشد، اما پشت آن میزچوبین، اعتراف می کنم چگالی عطر خدا چندین db بیشتر بود. عطری که با لطافت زنانه آمیخته شده بود و لمس دلنشین تری از خدا به کام دل می نشاند.یاد نکته استاد ملکیان افتادم که تفسیر زنانه از خدا را توسط زنان اندیشمند این سرزمین، توصیه می نمود و آن را تجربه نویی می دانست که شاید تصویر دل انگیزتری از خدا- به نسبت تصویرهای پیشین که همه از قلب و ذهن مردها ساخته و ترسیم شده است- برای بشر فراهم آورد. شاید تجربه های معنوی زنانه، نشاط و شوق مضاعفی فراهم آورد در حیات خلوت ایمان مردمان روزگار ما... اما من نکته ای دیگر به ذهنم نشست و آن اینکه شاید تجربه روحانیت زنانه، تاثیر لطیف تری در حوزه ایمانیات و پراکندن بوی خدا درجامعه ما بگذارد. البته اگر بگذارند!!</description>
                <category>hsnaji</category>
                <author>hsnaji</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 23:08:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>