<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hsnfirooz</link>
        <description>من حسین هستم و اینجا مشاهداتم رو از اروپا می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:01:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/261282/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین</title>
            <link>https://virgool.io/@hsnfirooz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پایان‌بندی کارهای نیمه‌تمام</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-ndsjqea6suzf</link>
                <description>ترم قبل، دستیار استفان برای درس یادگیری ماشین بودم. وظایفم تعریف شده بود و باید چند امتحانک طرح می‌کردم و برگه‌های دانشجوها را تصحیح می‌کردم. همچنین به ایمیل‌ها و اشکالات پاسخ می‌دادم هرچند استفان هم در این مورد کمک می‌کرد. اواسط ترم استفان ایمیل زد و گفت که از عملکردم بسیار راضی است و فیدبک‌های خوبی از دانشجوها گرفته است. همان اواسط ترم که کارم مقداری سبک شده بود، قولی به استفان دادم که بیشتر از وظیفه‌ام بود. قرار شد تعدادی اسلاید درست کنم تا دانشجوهای علاقمند بعضی از مفاهیم را عمیق‌تر یاد بگیرند و همچنین تعدادی سوال امتیازی هم طرح کنم. اما کارهای خود درس زیاد شد و نتوانستم به قولم عمل کنم.ترم تمام شد و استفان گفت که دوست دارد دیداری داشته باشیم تا نظرات دانشجوها را بررسی کنیم و پرونده‌ی درس را ببندیم. روزی که ترم و قراردادم تمام شد، پرونده‌ی درس برای من بسته شده بود، اما برای استفان نه: بدون بررسی عملکرد و نظرات، پرونده درس بسته نشده بود. در آن جلسه از من پرسید چطور می‌توانیم محتوای درس را بهتر کنیم؟ و چطور رئیسی بوده؟ نظراتم را در مورد سطح دانشجوها هم پرسید. در آخر هم از عمل نکردن به قولم از من گله کرد. بعد از آن جلسه، پرونده‌ی آن درس برای استفان بسته شد. همه‌ی حرف‌هایش را زده بود و همه‌ی شنیدنی‌ها را هم شنیده بود. این می‌شود یک پایان‌بندی درست و دقیق.حالا چند ماه از آن ماجرا گذشته است و نشسته‌ام جلوی کتابخانه‌ی اتاقم و زل زده‌ام به کتاب‌ها. کتا‌بخانه پر است از عنوان‌هایی که فقط چند صفحه‌ی اولشان را خوانده‌ام و رهایشان کردم. کتابخانه‌ام بخش کوچکی از کارنامه‌ی من در نیمه‌تمام رها کردن کارهاست: بخشی از هزاران پرونده‌ی باز و نیمه‌باز. گواهی است از ناتوانی من در هنر پایان‌بندی. اصلا معدود اتفاقات زندگی‌ام پایان‌بندی درست و حسابی دارند.نه فقط کتاب‌ها، که پروژه‌های زیادی را نیمه تمام رها کرده‌ام؛ متن‌های منتشر نشده را، درس‌ها را، کارشناسی‌ارشد را، اینترنشیپ را، یادگیری پیانو را، خوشنویسی را، وبلاگ‌نویسی را، کوهنوردی را، فرانسه را، رابطه‌ها را، دوستی‌ها را، دعواها را. حتی لیست کردن همین موارد را. همه و همه را نیمه‌تمام رها کرده‌ام و به خیال خودم گذر کرده‌ام. گذر که نه، نیمه‌تمام که رها میکنی، هیچوقت تمام نمی‌شود. می‌شود یک بار اضافی روی شانه‌، یک سوزن داخل پهلو، یک سنگ گوشه‌ کفش‌. اصلا مانا می‌شود و می‌نشیند گوشه‌ ذهنت و درگیرش می‌کند. همیشه ذهن شلوغی داشته‌ام، دلیلش هم همین تلنبارِ کارهای نیمه‌تمام است. کارهایی که به خیال خام خودم قرار است در آینده تمامشان کنم.چند شب پیش با مهدی صحبت می‌کردم و از علاقه‌ی همیشگی‌اش به حافظ قرآن بودن گفت: حافظ قرآن بودن کاری بود که نیمه‌کاره رهایش کرده بودم و همیشه نشسته بود گوشه ذهنم و به من سقلمه می‌زند. مهدی یک شب نشسته و به خودش گفته تو قرار نیست حافظ قرآن بشوی، تو نه چنین آدمی هستی و نه مسیر زندگی‌ات از آنجا عبور می‌کند. با همین پایان‌بندی به ظاهر خشن و زشت، با همین کادربندی کج، پرونده‌ی حافظ شدن را برای همیشه بسته بود و تمام. آینده‌ای در کار نیست که بخواهد در آن پرونده‌ی حافظ بودن را باز کند و این کار نیمه‌تمام را تمام کند.انجام شدنِ تمام و کمال کارها تنها راه بستن پرونده‌شان نیست. استفان از بدقولی‌ام ناراحت بود و با گفتنش، پرونده‌ی درس را برای همیشه بست: هرچند که آخر نه اسلایدی ساخته شده بود و نه مجموعه سوالاتی طرح شده بود؛ کار همچنان نیمه‌تمام بود، اما پرونده‌اش بسته شد. اگر حرفش را نمی‌زد، هر سلام و احوال‌پرسی‌مان در راهروی دانشکده بوی خاک می‌گرفت؛ خاکِ پرونده‌ی نیمه باز.مشکلم با کتابخانه‌ام، تعدد کتاب‌های خوانده نشده نیست، باز بودن پرونده‌شان است. انگار آینده‌ای را متصور هستم که همه این کتاب‌ها را خواهم خواند؛ مشکلم این است که پرونده‌ی تصمیم برای نخواندن‌شان را باز نگه داشته‌ام. امان از این پرونده‌های باز.سال‌ها پیش دوستی داشتم که بعد از یک دعوای سنگین، هر دو ضمنی تصمیم گرفتیم دوستی‌مان را تمام کنیم. اما می‌دانستم که پرونده‌ی دوستی باز می‌ماند. رفتیم و نشستیم روی پل مارنان و حرف زدیم و غر زدیم و گله کردیم و خندیدیم و از هم خداحافظی کردیم. پرونده‌ی دوستی را بستیم، برای همیشه. حالا که اسمش را در لیست مخاطبین می‌بینم، از بسته بودن پرونده راضی هستم، نه احساس بدی دارم و نه حرف نزده‌ای. تمام و کمال پرونده را بسته‌ام.هنری که باید بیشتر آن را تمرین کنم، تمام کردن کارها و پشتکار بیشتر نیست، بستن هزاران پرونده‌ی نیمه‌باز است: هنر پایان‌بندی کارهای نیمه‌تمام.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog / hsnfirooz.github.io</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 19:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان همه جا یک رنگ نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-utghggwmhpvh</link>
                <description>باران عاشقانه‌ای می‌آید، از آن باران‌هایی که هوا را مطبوع می‌کند برای زوج‌ها و می‌آیند بیرون و دست در دست هم راه می‌روند. بارانِ تندی نیست که خیس بشوی، فقط به اندازه‌ای است که موهایش ترکیبی از بوی نم و شامپوی همیشگی‌اش بگیرند. از آن باران‌هایی‌ست که رنگ سبز همه درختان را روشن می‌کند و بلبل‌ها را سر زنده؛ این باران حتی برای آن‎ها هم عاشقانه‌ست و همه آواز سر داده‌اند تا شاید زوجی پیدا کنند در این عصر پاییزی.در این هوای بهاری نشسته‌ام پشت لپ‌تاپ و با کلیدها کشتی می‌گیرم. اما بوی باران و هوای خنکی که از پنجره می‎آید داخل، وسوسه‌ام می‌کنند و از خانه می‌زنم بیرون و کمی بی‌هدف پرسه می‌زنم.باران اینجا بوی آشنایی ندارد برای من؛ باران برای من یعنی بوی خاکِ باران خورده. در یزد نه فقط زمین، که همه‌‌ی دیوارهای کاهگلی هم موقع باران عرض اندام می‌کنند و بوی کاهگل و خشت همه‌ی کوچه پس‌کوچه‌ها را پر می‌کند. باران اینجا اما فقط برای یک شمالی نستالژی‌ست، خواه شمالِ ایران، خواه شمالِ دنیا.اطراف خانه پرسه می‎زنم و خیابان‎ها و آدم‎ها را تماشا می‎کنم. پرسه زدن و گم شدن در شهر تجربه‌ی نابی‌ست که مهاجرت و زندگی در یک شهر جدید به من هدیه داده است. از این حیث خوشبخت بوده‌ام و بعد از فنلاند و فرانسه و سوییس، حالا نوبت استکهلمِ سوئد رسیده است. این شهر برای من پر است از لحظه‌های جدید. هربار نقطه‌ی جدیدی از شهر را کشف می‌کنم، یک کافه‌ی دنج، یک ساندویچ‎فروشی ایرانی، یک راه‌پله رنگی، یک دیوار نوشته قدیمی، یا یک مغازه‌ی چای‌فروشی. این بار هم نوبت یک مهدکودک بود و مادری که آمده بود دنبال دختر‌بچه‌اش.کشور همسایه یعنی فنلاند، بیشترین تعداد دریاچه در دنیا را دارد، چیزی در‌حدود ۱۷۰ هزار دریاچه. حتی فکر کردن به این عدد هم اعجاب‌آور است. اما حالا تمام چاله‌های خیابان‌های استکهلم، که کم هم نیستند، شده‌اند یک دریاچه و این عنوان را از خواهرخوانده‌اش دزدیده است. دختر بچه هم می‌خواهد جفت پا بپرد در تک تک آن‌ها. می‌پرد و شلپ شولوپ می‌کند و مادر با ذوق خاصی نگاهش می‌کند، دایره‌ی محدود کلماتم و قلم نحیفم توان توصیف برق چشمانش را ندارد. زبانش را نمی‌فهمم، اما لحن لطیف‌ش را چرا؛ با چنان آوایی دخترش را صدا می‌زند که گوش من را هم نوازش می‌کند. کیف می‌کند از خنده‌های دخترش، کیف می‌کند از تجربه کردن‌هایش، کیف می‌کند از کودک بودن‌اش. کیف می‌کند از ذوقِ کودک برای دیدن یک چاله پر از آب. نگاهش مالامال از لذت است و اثری از هیچ دل‌نگرانی در صدا و رفتارِ مادر نیست. نگران کثیف شدن لباس‌هایش نیست. نگران خراب شدن کفش‌هایش نیست. نگران سرماخوردن‌ و دکتر و دارو نیست.رفاه و ثبات اقتصادی، خودش را دقیقا اینجا و در همین جزئیات نشان می‌دهد نه آیفونِ در دستش. رفاه اقتصادی یعنی همین شور و شوق‌هایی که ‌نگرانی‌ها و دل‌مشغولی‌ها‌، جلوی بروزشان را نمی‌گیرند و شکوفا می‌شوند. رفاه اقتصادی یعنی همین که خودش و دخترش فرصت زندگی کردن و تجربه کردن دارند: دختر تجربه‌ی آب‌بازی و خودش، تجربه‌ی مادری.در آمارها می‌دیدم ساعات لازم برای خرید یک موبایل را در کشورهای مختلف مقایسه می‌کردند؛ که چطور یک کارگر سوئیسی می‌تواند با سه روز کار، یک آیفون آخرین مدل بخرد. اینجا کاری به بحث اقتصادی‌اش و تعریف کالاهای مبادله‌ای و غیرمبادله‌ای و همچنین تعریف شاخص قدرت خرید ندارم. بحث اصلی‌ام این است که رفاه اقتصادی چیزهایی را به همراه دارند که قابل ارزش‌گذاری نیستند. مادر سوئدی، حتی امنیت کشورش را هم مدیون همین رفاه اقتصادی‌ست. این حقیقت برای کشوری که در عمل، در حال حذف شدن از نقشه جهانی‎ست و بود و نبودش اثرچندانی بر اقتصاد بین‌الملل ندارد، بسیار ترسناک است.این رفاه، خودش را در تک تک لحظات زندگی ساکنین آن شهر و کشور نشان می‎دهد، حتی در حل مشکلات‎شان.چند سال قبل، درگیر مشکلات شخصی زیادی بودم. پاتوق آن روزهایم، کلاس‎های فلسفه و اخلاق و البته خانه‎ی یکی از دوستانم در تهران بود. به خاطر دارم که یک روز، به همراه دوستم که آن زمان آلمان‎نشین بود در مورد این مشکلات صحبت می‎کردیم. دوستم یک رفتار بسیار جالب داشت: زمانی که آلمان بود، سبک زندگی بسیار سالم‎تری داشت. نه تنها سیگار نمی‎کشید، که ورزش می‎کرد و باهم مسابقه پیاده‎روی می‎دادیم: اینکه کدام‎مان در روز بیشتر قدم می‎زنیم. دوستم به اندازه‎ای فعالیت می‎کرد که من مجبور بودم برای حفظ آبرو هم که شده، شب‎ها فاصله میدان ونک تا پارک ملت را پیاده‎روی کنم. البته که همچنان هم به او می‎باختم! اما، به محض اینکه هواپیمایش در فرودگاه امام فرود می‎آمد و به تهران می‎رسید، دوباره سیگار می‎کشید و خبری هم از پیاده‎روی‎های روزانه نبود. تفریح‎اش از پیاده‎روی در پارک، تبدیل می‎شد به سیگار در ماشین. این تغییر رفتار، آن هم به واسطه چند ساعت پرواز هوایی، برایم بسیار عجیب بود. نمی‎دانم در آن پرواز چه اتفاقی می‎افتاد که او را دگرگون می‎کرد. در واقعیت گویی من دو دوست داشتم: دوست ایران‎نشین و دوست آلمان‎نشین. هم‎نام و هم‎سن، اما با دو شخصیت کاملا متفاوت.آن زمان، نه تغییرات دوستم را می‎فهمیدم و نه دلایل‎ش را. اما حالا آن‎ها را به خوبی می‎فهمم. قبل از مهاجرت باور داشتم که مشکلات شخصی و درونی من، فقط به دست خودم حل خواهند شد و عوامل محیطی و بیرونی بر حل آن‎ها بی‎تاثیر هستند. اما اشتباه می‎کردم. اگرچه این مشکلات شخصی و درونی بودند و در آخر، کسی که باید آستین بالا می‎زد و مشکلات را حل می‎کرد، فقط خودِ من بودم، و هرچه دیگران می‎گفتند و می‎کردند، از جنس مشورت و همدردی بود، اما محیط تاثیر زیادی در چگونگی حل مشکلاتم داشت.تغییرات دوستم، نه در چند ساعتِ پرواز، که به واسطه تغییرات بنیادیِ محیطی به وجود می‎آمد. تغییر آسمان آبی و ابرهای سفیدش به آسمانِ گرفته و خاکستری رنگ. تغییر منظره‎ی سبز جنگل و دریاچه به چراغِ قرمز ماشین‎ها در ترافیک کشنده‎ی همت. تغییر صدای جنگل و پرنده‎ها به صدای هیاهوی شهر و بوق ممتد. تغییر اینترنت و آزادی به فیلترنت و سانسور.این تغییرات بنیادین، همه و همه، محصول مستقیم و غیرمستقیمِ رفاه اقتصادی هستند. رفاه اقتصادی خودش را در آسمان آبی شهر نشان می‎دهد. رفاه اقتصادی خودش را در محیط‎زیست سالم و جنگل‎های تمیز نشان می‎دهد. رفاه اقتصادی خودش را در گشاده‎رویی شهروندان آن کشور نشان می‎دهد.البته به جز رفاه اقتصادی، جغرافیای زندگی آن مادر نیز، در ذوق و شوق‌ش برای زندگی بی‌اثر نیست. وقتی خبری از زلزله و آوارگی هموطنانت نیست، وقتی خبری از آبادان و متروپل نیست، وقتی خبری از ضرب و شتم هموطنانت در خیابان نیست، وقتی خبری از غرق شدن بچه‌های سیستان و بلوچستان در دریاچه نیست، وقتی خبری از دادگاه و حکم زندان برای دوستان و هم‌کلاسی‌هایت نیست، وقتی خبری از محدودیت‌های روزافزونِ زنانه نیست، ذوق‌ات پدیدار می‌شود و طعم زندگی را دقیق‌تر احساس می‌کنی. انگار تازه می‌فهمی زندگی، طعمی بجز تلخی هم دارد.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 02:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای داراب، آرتین، و سهند</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%87%D9%86%D8%AF-b7ilezpx4deo</link>
                <description>برادرزاده‎های عزیزم، الان که این نامه را برایتان می‎نویسم، من از شما کیلومترها فاصله دارم. چطور توضیح بدهم، من در یک جای خیلی خیلی دور زندگی میکنم. کارتون شرک را دیده‎اید؟ من مثل شرک در جنگل‎های دور دست زندگی می‎کنم. نمی‎دانم چطور توضیح بدهم که چرا نمی‎توانم پیش‎تان باشم، ای کاش توان داشتم و برایتان با جزییات می‎گفتم ایران کجاست و پاسپورت ایرانی یعنی چه؛ اصلا چه شد که آمریکا شد بزرگترین دشمن ما، و چرا نتیجه‎اش این شد که ما کیلومترها از هم دور افتادیم. بزرگتر که شدید برایتان توضیح خواهم که چرا عموی شما فقط گاه به گاه، آن هم در یک صفحه موبایل ظاهر می‎شود. چرا عمو حسین مثل بقیه عموها، روز تولدتان را کنارتان نیست.این نامه‌‎ی من تلاشی است تا از یک شخصیت افسانه‎ای و خیالی برای شما، به یک شخصیت حقیقی تبدیل شوم. هرچند که هزاران کیلومتر فاصله داریم، اما من هستم و هفته‌‎ای نیست که به جمع شدن دوباره‎مان فکر نکنم. دوباره که نه، به جمع شدن اول‎مان! بگذارید اول داستان عموهای خودم را برایتان تعریف کنم. من دو عمو داشتم: عمو مهدی و عمو محمد. رابطه من با خان عموی بزرگ، عمو محمد، رابطه خیلی خوب و نزدیکی بود. عمو محمد سال‎ها اصفهان زندگی می‎کرد و یک موتور قرمز داشت. عمو محمد من را سوار موتور قرمزش می‎کرد و در شهر می‎چرخاند؛ از همان بچگی که آنقدر کوچک بودم که در سبد جلوی موتور جا می‎گرفتم! شاید باورش سخت باشد، اما هنوز سبزی درختان و نور آفتابی که از لابلای برگ‎های درخت روی صورتم می‎تابید، و البته باد خنک بهاری روی پوست صورتم را احساس می‎کنم. خانه عمو نزدیک خیابان هشت بهشت بود و این تصویر، که برای همیشه در ذهن من حک شده است، مربوط به خیابان‎های همان حوالی‎ست. البته که دقیق نمی‎دانم کدام خیابان، کوچکتر از آن بودم که خیابان‎ها را بفهمم و آن‎ها را بشناسم. اما حالا هر بار که دوچرخه‎سواری میکنم و نور لابلای برگ درختان را می‎بینم، می‎افتم درون سبد خاطرات کودکی‎ام.چهره و بدن من هم شباهت زیادی به عمو محمد دارد. صورت و پاهای کشیده و البته یک سبیل، مهمترین ویژگی‎های ظاهری عمو محمد بود. البته که او موهای پر پشتی داشت ولی من در مسیر کچلی قرار گرفته‎ام. برای منی که فرزند بین دو نسل در خاندان پدری بودم و بچه‎ای همسن و سال من وجود نداشت، عمو محمد تنها هم‎بازی من بود. بزرگتر که شدم، او به من بازی‎های مختلفی یاد داد. کارت بازی می‎کردیم. عمو محمد عاشق کارهای فنی بود و به من یاد داده بود هویه و لحیم چطور کار می‎کند. بعدها هم به من یاد یاد چطور هندل بزنم و موتورش را روشن کنم و موتور سواری را هم، او یادم داد. حتی بعدها که از روستای خانوادگی‎مان رفت، موتورش برای من یادگاری عمو محمد بود. موتوری که تمام کوچه و پس‎کوچه‎های شهرمان را پا به پای من آمده است.عمو محمد بعدها مریض شد و به خاطر مشکلات تنفسی در بیمارستان دانشوری تهران بستری شد. یادم بیاورید روزی که بزرگتر شدید، برای‎تان بگویم که چطور شهرستان‎هایمان امکانات کافی نداشتند و بیماران را می‎فرستادند تهران. البته هوای تهران، خودش مسموم بود و حال بیماران تنفسی را بدتر می‎کرد. بزرگتر که شدید برایتان خواهم گفت که در چه تناقض بزرگی زندگی می‎کردیم. یادم باشد از ترافیک تهران هم برایتان بگویم، که چطور مسیر خانه‎ی ما تا آن بیمارستان تقریبا یک ساعت و بیست دقیقه بود.عمو محمد ده روزی در بیمارستان بستری بود و من هر روز این مسیر را می‎رفتم تا عمو را ببینم و برایش روزنامه اطلاعات ببرم. عاشق روزنامه اطلاعات بود، بخاطر جدول‎هایش. عمو محمد یک خوره‎ی جدول بود و آرشیو بزرگی از روزنامه اطلاعات داشت. البته آن روزها ضعیف‎تر از آن بود که روزنامه بخواند یا جدولی حل کند، اما من برایش می‎بردم؛ شاید که این روزنامه‎ها کوچکترین امیدی در دلش روشن کند. حتی آن روزی که هوا بارانی بود، روزنامه اطلاعات را خریدم و با پیک برایش فرستادم، آرشیو عمو محمد نباید ناقص می‎شد.عمو محمد اما هر روز لاغرتر و لاغرتر شد و آرشیو روزنامه‎اش، از بیست و دوم تیر ۱۳۹۷ دیگر به روزرسانی نشد.عمو مهدی اما هنوز پیش ماست؛ ولی چیز زیادی در مورد عمو مهدی ندارم که تعریف کنم. رابطه نزدیکی نداشتیم و نداریم، عمدتا بخاطر فاصله‏. گفتم فاصله، یادم بیاورید برای‎تان از جبر جغرافیا بگویم، که چطور ما تبعید شدیم و تعداد زیادی هم زندانی.حالا که من برای شما فقط یک عموی ریموت هستم، شما هم بعدها از عمو حمید و عمو حامد اسم خواهید برد. و من، عمو حسین، کسی هستم که نه خاطره‎ی مشترکی داریم و نه چیزی برای تعریف کردن. این فاصله‎ی بین‎مان من را محکوم کرده است به فراموشی. زندگی هر آدمی جزئیات فراوانی دارد که فقط وقتی کنارش باشی آن‎ها را می‎دانی و او را میشناسی. با وجود این فاصله، نسبت خانوادگی ما بی‎معناست و من در عمل برای شما یک غریبه هستم.اما بگذارید کمی از این جزئیات برایتان بگویم. یکی از اسطوره‎های اخلاقی‎ام در اوایل بیست سالگی، رندی پاش بود. من اسطوره‎های این چنینی را بهتر می‎فهمیدم، آدم‎هایی از عصر حاضر، که شباهت زیادی با من دارند و می‎توانم خودم را در قامت آن‎ها تصور کنم و شبیه آن‎ها زندگی کنم.رندی را با کتابش شناختم: آخرین سخنرانی. چیزهای زیادی از رندی یاد گرفتم از جمله اینکه او یک عموی نمونه بود. رندی با برادرزاده‎ها و خواهر‎زاده‎هایش بازی می‎کرد و آن‌‎ها را به شهربازی می‎برد، و البته جاهایی که شاید با پدر و مادرت راحت نباشی یا حتی اجازه نداشته باشی که بروی. اگر پیش‎تان بودم، شیطنت‎های زیادی می‎کردیم، شیطنت‎هایی که فقط خودمان می‎دانستیم و بین‎مان یک راز بودند.رندی به آن‎ها چیزهای زیادی هم یاد داد، چیزهایی که شاید پدر و مادرت نتوانند به تو آموزش بدهند. مثلا وقتی رندی یک ماشین قرمز نو خریده بود، شیشه نوشابه را روی صندلی‎هایش خالی کرد تا به آن‎ها یاد بدهد که ارزش آدم‎ها خیلی بیشتر از چیزها و وسیله‎هاست.بعد از شناختن رندی، و البته بخاطر رابطه‎ی عمیقم با عمو محمد، با خودم عهد کردم تا عموی خوبی برای شما باشم. همونطور که رندی عموی خوبی بود. همونطور که محمد عموی خوبی بود. بخشید که عموی خوبی برای‎تان نیستم. ببخشید که برای‎تان اصلا عمو نیستم.سهند عزیزم، به این دنیا خوش آمدی. این دنیا پر است از زیبایی‎ها و زشتی‎ها. این تو هستی که انتخاب می‎کنی که دنیا را چطور ببینی، هرچند که زشتی‎هایش انکار ناپذیر است. ای کاش کنارت بودم و از اهمیت احساسات برایت می‎گفتم. ای کاش کنارت بودم و وقتی می‎رفتیم بالای خانه‎ی درختی محبوبمان، باهم گپ می‎زدیم و برایت توضیح می‎دادم که مهمترین چیز در این دنیا، خانواده‎ی توست؛ درست است که از دست‎شان ناراحتی، اما خانه امن تو، برای همیشه، اتاقت در خانه پدری‎ست.داراب، آرتین، و سهند عزیزم؛ من که نتوانستم دِینم را ادا کنم و عموی خوبی باشم، همانطور که آرزویش داشتم. شما ولی عموی خوبی باشید. مهاجرت هم نکنید؛ ما محکوم بودیم به مهاجرت، اما شما مهاجرت نکنید که خانواده‎تان را از هم خواهد پاشید.از عمو محمد و آن موتور قرمز رنگش، به جز چند خاطره، یک یادگاری دیگر هم برای من مانده‎ است: زخم سوختگی روی پای چپ. این زخم، تنها یادگاری من از عمو محمد است و همیشه آن را همراهم خواهم داشت. این نامه را برایتان نوشتم تا شما هم یک یادگاری از عمو حسین داشته باشید.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 14:24:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرومیت از آنچه که می‌خوانید بزرگ‌تر است</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xl92n9gf5iqm</link>
                <description>استان سیستان و بلوچستان با کلمه محرومیت در ذهنمان گره خورده است. البته با محرومیت و مهمان‌نوازی.  قبلا که در مورد محروم‎یت‌زایی نوشته بودم، باور داشتم با توجه به مطالعه چند مطلب اینترنتی و بررسی آمارهای منتشر شده، در کنار تجربه‌ه‎ایی که به واسطه معلمی مادرم در یک منطقه محروم داشتم، و البته گذراندن سه واحد دانشگاهی اقتصاد توسعه، محرومیت را به خوبی می‌فهمم. اما حالا بهتر از همیشه می‌دانم که درکم از محرومیت فقط محدود به تعریف یک واژه بوده، حال آنکه محرومیت کلمه‌ایست که نمی‌شود آن را تعریف کرد، و تمام تعاریف صرفا تلاشی هستند برای توصیف آن. هرچه بیشتر از محرومیتی که دیدیم و به واسطه حضور کوتاه و سه روزه‌مان در خاش زندگی‌اش کردیم بگوییم، تصویر ناکامل‌تری از آنچه واقعا هست ترسیم می‌کند. هرچه هست و نیست، در این جمله‌ی دختر بچه‌ی دبستانی خلاصه می‌شود: &quot;ممنونیم ازتون که به ما و مدرسه ما اهمیت دادین&quot;. از این لحظه به بعد، محرومیت با واژه اهمیت در ذهنمان گره خواهد خورد. اهمیتی که هیچکس برای اهالی سیستان و بلوچستان قائل نبوده و نیست.خیابان اطراف مدرسه شهید بازیاری
یکی از اعضای همین کانال، معلم ریاضی در شهر خاش است. با کمک ایشان، تصویر بهتری از محرومیت‌های موجود در این شهر پیدا کردیم. هرچند سفر و بازدید میدانی‌مان از خاش، یادآور این نکته بود که اگرچه محرومیت برای ما فقط یک کلمه است، اما برای اهالی خاش، محرومیت قسمتی از زندگی هر روزه‌یشان است. شنیدن از محرومیت و با مواجهه با آن، اختلافی به اندازه تفاوت زیستن و نزیستن آن دارد.مواجهه ما با محرومیت‌های خاش، صرفا محدود به بخش کوچکی از این محرومیت‌های روزمره در مدارس آن بود. مدارسی که به سختی می‌شود آن را مدرسه نامید. مدارسی که از امکانات بدیهی و اولیه‌ای مانند آب لوله‌کشی، برق، در ورودی، هرگونه وسیله بازی، و حتی سرویس بهداشتی محروم هستند، فقط ساختمان‌هایی هستند که در آن‌ها، صرفا کتاب‌های درسی تدریس می‌شوند.مسیر ورود به کلاس دانش‌آموزان
در حیاط مدرسه که قدم می‌زنید، البته اگر بتوانید قدم از قدم بردارید و میخکوب واقعیت رو‌به‌رویتان نشوید، با حیاطی مواجه می‌شوید که تا همین دو هفته پیش در نداشته، و رو‌به‌روی آن هم کمپ ترک اعتیاد است. به اطرافتان که نگاه می‌کنید، خالی از رنگ‌های کودکانه‌ای‎ست که یک مدرسه باید به ‌ذات کودکانه‌اش داشته باشد و گویا وارد مدرسه‌ای سیاه و سفید شده‌اید، به واسطه دیوار‌های بتنی اطرافتان. زنگ‌های تفریح با حیاطی کوچک مواجه می‌شوید که دانش‌آموزان هر سه دوره تحصیلی در کنار هم، از دبستان تا دبیرستان، به این طرف و آن طرف می‌دوند. بوفه‌ای که وجود ندارد و بچه‌ها برای صرف خوراکی یا صبحا‌نه‌ای که از خانه آورده‎‌اند، روی زمین می‌نشینند چرا که نیمکتی در حیاط نیست، حیاطی که اطرافش مملو از زباله‎ است چرا که سطل زباله‌ای وجود ندارد.بچه‎هایی که تنها وسایل تفریحی‌شان سنگ‌هایی است که دور حیاط مدرسه ریخته است و آن‌ها را به اطراف مدرسه یا به سمت همدیگر پرتاب می‌کنند.گوشه‌ای از حیاط مدرسه
دیوارهای بتنی حیاط مدرسه
گوشه‌ای از حیاط مدرسه
کمی آن طرف‌تر، در گوشه مدرسه یک سرویس بهداشتی‌ خراب و قدیمی وجود دارد که عملا به دلیل نداشتن آب و سیستم تهویه غیرقابل استفاده است. اینجا که بایستید، مدیر مدرسه دستان شما را می‌فشارد و با کمی بغض توضیح می‌دهد روزی نیست که دانش‌آموزی دبستانی شلوار خودش را خیس نکند… دانش‌آموزان مجبور هستند یا تحمل کنند، یا به خانه برگردند، و یا در نهایت از همین سرویس بهداشتی خراب استفاده کنند.سرویس بهداشتی خرابزنگ کلاس‌ها که با فریاد کادر مدرسه به صدا در‌ می‌آید، همراه دانش‌آموزان به کلاس‌ها می‌روید چرا که به گفته مدیر، دانش‌آموزان با دیدن شما به عنوان خیری که در مدرسه حاضر شده‌اید، خوشحال می‌شوند. کلاس‌هایی کوچک و تاریک و سرد، چرا که نه برق دارند و نه سیستمی گرمایشی، شما را میخکوب می‌کند و تمام تلاشتان را می‌کنید که بغض‌تان را با لبخندی به سوی دانش‌آموزانی که با تراکمی بالا در کنار هم نشسته‌اند، پنهان کنید. کلاسی که اگر کسی بخواهد از ردیف آخر به پای تخته‌ بیاید باید همه بلند شوند.کلاس درسی که در کانکس برگزار می‌شود
کلاسی کوچک با بیست دانش‌آموز*
به ظهر که می‌رسید و صدای اذان در مدرسه می‌پیچد، دانش‌آموزان بر روی آسفالت زمخت حیاط مدرسه‌ به اقامه نماز می‌پردازند.در نهایت بعد از تمام آنچه که در این مدرسه دیدید و شنیدید و لمس کردید، با صحنه‌ای مواجه می‌شوید که هم به شدت زیباست و هم در عین زیبایی، تضادی معنادار با واقعیت دارد. ماکتی را در حیاط مدرسه می‌بینید که دانش‌آموزان از مدرسه‌شان ساخته‌اند. مدرسه‌ای که بسیار رنگارنگ است و زمین بازی دارد و با مدرسه سیاه و سفیدی که می‌‌بینید، فرق اساسی دارد. درون ماکت، چاه آب و رودخانه‌ای قرار دارد که با توجه به تشنگی‌تان در این چند ساعت و عدم دسترسی به آب می‌فهمید که این ماکت، تقابل مدرسه‌ی بچه‌ها در رویاشان و واقعیت است.مدرسه در رویای دانش‌آموزان*
مدرسه در واقعیت
بعد از بازدید میدانی و مشورت با معلمان و مدیران، تصمیم به آن گرفتیم که تجهیز چهار مدرسه در شهر خاش و روستای ناصر آباد که در نزدیکی آن قرار دارد، به لحاظ اجرایی در مدارس و موضوعات زیر انجام شود:۱. دبیرستان‎ دخترانه راه جوان - دبیرستان دخترانه وجیهه - دبستان پسرانه و دخترانه شهید بازیاری:این دو دبیرستان که یکی متوسطه اول و دیگری متوسطه دوم است، در یک ساختمان مشترک فعالیت می‌کنند. این ساختمان همچنین میزبان برگزاری شش کلاس‌ از دبستان شهید بازیاری نیز هست. کلاس‌های هر دو نوبت صبح و عصر این دبستان در همین فضای مشترک تشکیل می‌شوند. این دو دبیرستان به همراه شش کلاس دبستان روستای ناصر آباد، در مجموع بالغ بر ۱۵۰ دانش‌آموز دارند.ساختمان مشترک سه مدرسه
الف) آب‌رسانی و ذخیره آب:با توجه به نبود لوله‌کشی آب در این مدارس و همچنین نبود دائم آب در شبکه آب‌رسانی (روستای ناصرآباد از هر دو روز، یک روز آب دارد) پمپ آب، تانکر آب، و تعدادی شیرآلات برای سرویس‌های روشویی این مدارس تهیه و نصب شد.نبود آب آشامیدنی لوله‌کشی شده در شهر خاش و عدم دسترسی دانش‌آموزان به سرویس بهداشتی، برای دانش‌آموزان این مدارس به طور واضح بسیار مشکل‌زاست. همانطور که گفته شد، دانش‌آموزان این مدارس از دسترسی به سرویس بهداشتی یا شستن دست‌های خود در زنگ تفریح محروم بودند، و اگر نیاز به نوشیدن آب آشامیدنی داشتند باید آن را هر روز از خانه خود به مدرسه می‌آوردند. این شرایط سخت علاوه بر عیان بودنش در سخنان کادر مدرسه و دانش‌آموزان، در هیاهو و خوشحالی آن‎ها بعد از ورود وانت تانکر و پمپ آب به مدرسه نیز نمایان شد.یکی از چالش‌های تمام موارد اجرایی این پروژه، بحث حفاظت اموال از سرقت بود. سرقتی که متأسفانه به دلایل گوناگون از مدارس شهر خاش رایج بود و تبدیل به امری متداول شده؛ به طوری که شیر‌های پلاستیکی آب و پنجره‌های این دو مدرسه در هفته‌های گذشته مورد سرقت واقع شده بودند. بنابراین پمپ آب درون یکی از کلاس‌ها نصب شد تا از دزدیده شدن آن جلوگیری شود.‌ب) موکت برای سالن نمازخانه و امتحانات:نمازخانه (اتاقی به ابعاد ۷ متر در ۴ متر) مشترک این سه مدرسه، فاقد فرش نمازخانه بود و دانش‌آموزان در حیاط مدرسه بر روی آسفالت نماز می‌خواندند. از همین رو برای این نمازخانه موکت برجسته‌ای تهیه شد تا اقامه نماز و تجمعات دانش‌آموزان اعم از برگزاری امتحان تسهیل گردد.نمازخانه و سالن امتحانات
پ) کابل‌کشی برق:دبیرستان‌های دخترانه راه جوان و وجیهه متأسفانه به دلیل عدم کابل‌کشی به مدرسه، دسترسی به برق نداشتند و به دلیل دو شیفته بودن کلاس‌ها، نبود برق در نوبت عصر بسیار مشکل‌زا بود. بعد از بازدید و مشورت با یک برقکار، برای کابل‌کشی به مدرسه و همچنین چاره‌اندیشی برای جلوگیری از سرقت کابل (چراکه در مدرسه مجاور، چندین بار کابل‌های برق مدرسه را به سرقت برده‌اند)، خرید کابل و سپس نصب آن در مدرسه انجام شد. همچنین برای جلوگیری از سرقت آن بر روی تمام ۶۸ متر کابل برق، مخلوطی از گچ و سیمان کشیده شد.ت) تجهیز سیستم گرمایشی:به دلیل نبود گاز کشی در شهر خاش‌، دانش‌آموزان این فضای مشترک، مجبور به استفاده از چراغ نفتی و بخاری‌‌های نفتی ایمن به نام تیوست هستند. اما متأسفانه به تعداد کافی تیوست ندارند و مجبور به استفاده از چراغ‌های نفتی معمولی بودند. اگرچه استفاده از این چراغ‌های نفتی‌ بعد از چند حادثه تلخ و جان‌گداز آتش‌سوزی در کلاس‌ها و از دست دادن چندین دانش‌آموز، ممنوع اعلام شد، اما همچنان شاهد استفاده آن در این مدارس بودیم؛ چرا که دانش‌آموزان این مدارس، مخصوصا شش کلاس دبستان، درون کلاس‌ها علی رغم پوشیدن کاپشن و کلاه، همچنان از سرما می‌لرزند و کادر مدرسه راه دیگری به جز استفاده از این چراغ‌های نفتی ندارند. بنابراین اقدام به خریداری این بخاری‌های نفتی ایمن کردیم. این بخاری‌های نفتی ایمن به گونه‌ای عمل می‌کنند که درصورت برخورد جسم یا پا به آن‌ها و یا کج شدنشان، فوری خاموش شده و جریان نفت قطع می‌شود. به همین دلیل ایمنی قابل‌توجهی نسبت به صورت‌های دیگری از بخاری‌های نفتی دارند.با توجه به اینکه پرداخت قبض برق مدرسه بر عهده‌ی کادر مدرسه است(!)، و همچنین به دلیل مصرف بالای برق بخاری‌های برقی، امکان خرید این بخاری‌ها وجود نداشت.سالن امتحانات با بخاری نفتی تیوست
۲. دبیرستان دخترانه نمونه دولتی خاش - دبیرستان و هنرستان سمیه:الف) تجهیز کتابخانه:دبیرستان دخترانه نمونه دولتی خاش یکی از مدارسی است که در خاش قبولی‌های قابل توجهی در کنکور دارد به طوری که در کنکور سال ۱۴۰۰  تقریبا نیمی از دانش‌آموزان پایه دوازدهم توانسته‌اند به دانشگاه راه پیدا کنند.به دلیل وجود خوابگاه در این مدرسه، دانش‌آموزان روستایی فرصت این را پیدا کرده‌اند که در شرایط بهتری تحصیل کنند. همچنین تعدادی از دانش‌آموزان که به دلیل تعصباتی خانوادگی از ادامه تحصیل در روستای خود محروم هستند، در این مدرسه امکان ادامه تحصیل دارند. پس از مشورت با یکی از معلمان این مدرسه که در تمام مراحل این پروژه ناظر بودند و همراهی کردند، با توجه به کمبود کتاب‌های کمک درسی جهت آمادگی بیشتر برای شرکت در کنکور و همچنین شرکت در آزمون‌های نهایی دیپلم، تعدادی کتاب تست و تشریحی تهیه شد. این کتاب‌ها با توجه به تعداد دانش‌آموزان هر رشته و قبولی‌های کنکور‌های سال‌های گذشته، و مشورت با معلمان تهیه و در نهایت تقدیم به کتابخانه این مدرسه شد. تجهیز این کتابخانه شاید گام کوچکی برای کم کردن تبعیضات سیستماتیک آموزشی برای این دانش‌آموزان باشد.ب) پمپ آب:برای دبیرستان و هنرستان سمیه در خاش نیز پمپ آب تهیه شد، تا جایگزین پمپ خراب قبلی گردد. به دلیل خرابی این پمپ، دانش‌آموزان دسترسی به آب نداشتند و سیستم گرمایشی مدرسه نیز به دلیل نبود آب قطع شده بوده است.این گزارش، روایتی بود از تلاشی کوچکی برای کاستن از محرومیت‌های چهار مدرسه در شهر خاش. خیرین و حامیان اصلی این پروژه شما بودید و نویسندگان این گزارش، فقط نیروی اجرایی آن بوده‌اند. اگرچه این پروژه هنوز به اتمام نرسیده و در حال حاضر، تخمین هزینه‌ها و بررسی چگونگی ساخت سرویس‌بهداشتی در حال بررسی است؛ اما محرومیتی که دانش‌آموزان و اهالی خاش تجربه می‌کنند، نه یک شبه به وجود آمده و نه یک شبه از بین خواهد رفت.بلوچ‌دوزی روی یک سطل ماست که به عنوان گلدان استفاده می‌شود.
*پی‌نوشت: چهره‌ها برای حفاظت از حریم خصوصی تار شده‌اند.از کانال مشاهدات حسین در اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 21:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگِ تحمیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-scusqgcrkcdd</link>
                <description>جلوی ساختمانی که در فنلاند در آن زندگی‌ می‌کردم، سالنی بود که معمولا دانشجوها اجاره می‌کردند و آخر هفته‌ها مهمانی می‌گرفتند. به رسم همیشگی فنلاند، سونا و جکوزی هم قسمتی از مهمانی‌های آخر هفته بود. شب‌ها که میرفتم خانه، کیف می‌کردم از دیدن دانشجوها و جوان‌‌هایی که رقص و پایکوبی می‌کردند و استقلال و آزادی و رفاه‌شان را جشن می‌‌گرفتند. کیف می‌کردم از دیدن زندگی کردنشان.چشمم تازه داشت به دیدن زیبا‌یی‌ها عادت می‌کرد. اولین رقص‌های خیابانی را که دیدم، برایم سوال شد که چطور ممکن است این زیبایی و هارمونی را بعضی به چشم زشتی و گناه ببینند؟ انگار قبلا خودم هم به معنای قرآنی‌اش کر و‌کور* بودم.قبل از مهاجرت این را نمی‌داستم اما حالا که از فضا فاصله گرفته‌ام و دقیق‌تر فکر می‌کنم، قبل از مهاجرت چشم‌م به دیدن زشتی‌هاعادت کرده بود. همین ترافیکِ پایتخت از زشت‌ترین صحنه‌های ساخت بشر است. به قول محمدرضا شعبانعلی، نماد تمام و کمال خودخواهی انسان. آن‌جا خبری از آسمان هم آبی نبود، هوا همیشه وارونگی داشت، البته وارونگی‌هوا نه به معنای علمی‌اش، که به معنای هوایی دقیقا وارونِ کشورهای توسعه‌یافته: همه چیز خاکستری بود و غبار گرفته. چشم‌مان به زشتی‌ها عادت کرده بود. خوشحالی را فراموش کرده بودیم و روز به روز بیشتر شبیه می‌شدیم به مردگان متحرکی که فقط زنده هستند، بدون روح. قبل از مهاجرتم، کودک درونم نفس‌های آخرش را می‌کشید.هرچند که نفس‌های روحم با تکرار هر روزه‌ی فجایع ایران و افغانستان و عراق و سوریه و میانمار به شماره افتاده بود‌، اما هنوز نفس می‌‌کشید و زنده بود؛ هنوز زیبایی را می‌فهمیدم و دیدن زیبایی‌های بقیه برایم لذت‌بخش بود. فاصله گرفتن از زشتی‌ها، به من کمک کرد تا دوباره زیبایی‌ها را بفهمم.در بین دوستان مهاجرم نقلی بود که از پیرمردها و پیرزن‌های فنلاندی خوششان نمی‌آمد ‌و از آن‌ها دوری می‌کردند، چرا که معتقد بودند عمدتا (به ویژه در شهرهای کوچک) به ما مهاجرین به دیده شک نگاه می‌کنند و رابطه خوبی با ما ندارند: عبوس هستند و شاید عصبانی. اما من فکر می‌کنم جنگ چهره‌شان را خشن و عبوس کرده. یک پیرمرد ۷۰ ساله فنلاندی، جنگ جهانی‌ دوم را پشت سر گذاشته، هر شب بارها و بارها صدای شلیک و انفجار را شنیده و با این خیال خوابیده که شاید دیگر طلوعی در زندگی‌اش نباشد. غم از دست دادن هموطن را چشیده و دوستان و نزدیکانش را خاک کرده. قحطی و تلاش برای زنده ماندن و بقا را هم تجربه کرده است.به چهره پدرم هم که نگاه میکنم، عمدتا عبوس است و تمام خط‌های پیشانی و گره‌های ابرو‌هایش، حکایت مشابهی را روایت می‌کنند: زندگی عبوس‌ش کرده است. کسی که جنگ را زندگی کرده و عزیزترین دارایی‌ش، بدن سالمش، ترکش خورده، عبوس می‌شود. کسی که بی‌پولی و بی‌کاری و استیصال را از سر گذرانده، عبوس می‌شود. کسی که از دست دادن رفیق و برادر و خواهر بزرگ‌تر و مادر و پدرش را چشیده، عبوس می‌شود و زبر. لطافتی برایش نمی‌ماند. وگرنه تک‌ تک بچه‌هایی که به دنیا می‌آیند، لطیف هستند.این روزها، قصه‌ی کیان سر زبان‌ها افتاده. کودکی که نهایت شوق زندگی را داشت. خوش‌لباس بود و آراسته، زیبایی را نه تنها می‌دید ومی‌فهمید، که جستجو می‌کرد و می‌ساخت: درخت می‌کاشت. در یکی از محروم‌ترین شهرستان‌های کشور درخت می‌کاشت، شهرستانی که در عمده‌ی توابع‌اش مردم دسترسی به آب تمیز ندارند. کسی که درخت می‌کارد، در نهایتِ امید به زندگی است.کیان به معنای دقیق کلمه لطیف بود و خدایش خالق رنگین‌کمان. چه دنیای قشنگ و پر از رنگ و نوری داشته‌ است این بچه. ما ازخدایمان می‌ترسیدیم، خدای ما خدای مجازات و خشم و قهر بود: دخترها را از موی سر آویزان می‌کرد و سرب داغ می‌ریخت در دهان روزه‌خوار؛ نه فقط سرب داغ، که چرک و کثافت جزای گناهکارانش بود. دنیای کثیف و زشت ما، چنین خالقی هم داشت.کیان عاشق تکنولوژی و ربات بود. کیان جان، من چطور از فردا با ربات‌هایمان کار کنم و تنظیم‌شان کنم وقتی تو دیگر در این دنیا نیستی؟کیان فرزندِ نسل بعد از انقلاب بود. اولین نسلی که از می‌توانستند بدون سایه‌ی جنگ و قحطی زندگی کنند. پدر و مادری که فرزندش راتشویق به ساختن کاردستی و درختکاری می‌کند، لطیف است و پر از شوق به زندگی.پدر من هم اوایل جوانی‌اش عکاسی می‌کرده و آلبوم‌های زیادی داریم از عکس‌های برادر بزرگ‌ترم در حال خندیدن، راه رفتن، شنا کردن،زندگی کردن. اما زشتی‌های دوران جنگ و قحطی و فشار اقتصادی آن سال‌ها، ذوق هنری پدرم را کور کرد و روح لطیف‌اش را زبر وخشن و صورت خندان‌ش را عبوس. از منِ خردسال عکس زیادی نیست، چون شوقی نمانده بود برای زندگی.در بین نسل ما، هنوز هستند آدم‌هایی که سال‌هاست در کشوری به اصطلاح آزاد و امن، عامدانه در فضای جنگی زندگی می‌کنند و دائم دم از دشمن می‌زنند. آن‌ها هموز در جنگِ تحمیلی زندگی می‌کنند، البته جنگی که خودشان به خودشان تحمیل کرده‌اند. فضای فکری‌شان سراسر فضای جنگ است: قهرمان‌هایشان همه‌ نظامی‌اند و حتی موسیقی‌هایشان هم سلامی است به فرمانده‌ی‌ این جنگ خیالی. این آدم‌ها زبر می‌شوند و خشن. آن‌ها همه چیز را صحنه‌ی‌ جنگ میبینند و سنگربندی می‌کنند، حتی سلف دانشگاه را. افتخارشان موشک است و بمب و خرابی. در دنیای آن‌ها همه یا شهید می‌شوند یا به درک واصل می‌شوند. مرگ طبیعی در جنگ جایی ندارد.روح این آدم‌ها خشن است و لطافت را نمی‌فهمند. مهربانی را نمیشناسند و حتی کارهای خیرخواهانه و داوطلبانه‌یشان هم با عنوان جهاداست تا بوی جنگ و اسلحه و خون بگیرد. زبری‌ این آدم‌ها روحِ لطیف و زندگی سایرین را می‌خراشد. آن‌ها رنگ و نور را نمی‌شناسند ورنگین‌کمان‌شان، یک رنگ بیشتر ندارد: سرخ، به رنگ خون.* پی‌نوشت: زشتی این کلمات را می‌فهمم. عامدانه آن‌ها را عینا مشابه ترجمه‌های مرسوم نقل کرده‌ام. از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 15:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iuywdwk9d07n</link>
                <description>صبح زود است اما آفتابِ کشورهای شمالی ساعت‌هاست طلوع کرده و می‌درخشد. خواب و بیدار هستم که امیر زنگ می‌زند. بلیط به مقصد ورشوی لهستان ارزان است و میخواهد بلیط بخرد. حالا یک ماه از آن تماس گذشته و من اینجا، در کافه‌ای در ورشو نشسته‌ام.ورشو سال ۱۹۴۴ علیه آلمان نازی قیام کرد، قیامی که برای لهستان پانزده هزار کشته داشت و با شکست کامل روبرو شد. نه فقط آدم‌ها، که این قیام بیشتر از ۹۰٪ بافت قدیمی و تاریخی ورشو را هم به ویرانه تبدیل کرد، چیزی که باقی‌مانده بود را هم نازی‌ها سوزانند و خلاص.هرچند ورشو را بعد از جنگ بازسازی کرده‌اند، اما بافت قدیمی و هویت‌ شهری‌اش را از دست داده: خانه‌های قدیمیِ اروپایی در کنارخانه‌های سیمانی و زشت که نیازشان بعد از جنگ شدیدا احساس می‌شده. و همچنین آسمان‌ خراش‌های بلند و شیشه‌ای.لهستانی‌ها اما افتخار می‌کنند به این گذشته، حتی به این تراژدی. موزه ساخته‌اند و تمام جزئیات را مستند کرده‌اند. اسامی تمام کشته‌ها را حک کرده‌اند روی دیوار. عکس کودکانی که کشته شده‌اند را هم چاپ کرده‌اند. بافت شهری ندارند اما هویتِ خودشان را مقاومت می‌دانند و قیام علیه ظالم.۸۰ سال از آن جنگ می‌گذرد و حالا نوبت کیِف شده: اوکراین درگیر جنگ است و شهرهایش یک به یک ویران می‌شوند.این جنگ پنج میلیون آواره داشته و بیشتر از ۳.۵ میلیون اوکراینی پناهنده شده‌اند به لهستان. لهستان هم‌ با آغوش باز پذیرای همسایه‌اش شده. دولت بسته‌های حمایتی می‌دهد و خانه و کارت اقامت، مردم هم لبخند می‌زنند و غذا می‌پزند و  بغلشان می‌کنند. هرچه باشد همسایه هستند و (تقریبا) هم‌زبان.تجربه عجیبی است زندگی در کشوری که ۲۵۰ کیلومتر آن طرف غرق در بمب و خون است. اینجا اما همه چیز عادی است، درخت‌ها سبز است، آسمان آبی است، رودخانه پر آب است، مردم در کافه‌ها نشسته‌اند و قهوه می‌خورند و شب‌ها هم کلاب‌ها صف‌های طولانی دارند.اوکراینی‌های پناهنده چه می‌کنند اینجا؟ در کمال تعجب، پارتی می‌کنند و جیغ می‌زنند و با ماشین‌های لوکس‌شان دوردور می‌کنند. تعداد ماشین‌های سوپرلوکس با آمدن پناهنده‌ها چند برابر شده: فراری‌ها و لامبورگینی‌هایی که با پلاک اوکراین ویراژ می‌دهند.هویت آن‌ها با مقاوت گره نخورده است، البته خانهٔ‌شان را هم گم کرده‌اند و نمی‌دانند برای که و چه مقاومت کنند. احساس بی‌هویتی می‌کنند وقتی خانه‌ی فعلی‌شان اینطور درگیر جنگ است؛ آن هم جنگی که هموطن‌های قبلی‌شان شروع کرده‌اند.لهستان برای همسایه‌اش سنگ تمام گذاشته: پناهنده‌هایی که دلسوزی زیادی برای کشورشان ندارند که هیچ، بی‌نظمی کوچکی هم ایجاد کرده‌اند.برای ما اما مهمان حبیب خداست، ولی پناهنده‌های افغان در ایران هیچ‌جایی ندارند، نه بسته‌ی حمایتی دارند، نه شناسنامه، و نه حتی حق تحصیل. احترام را هم دریغ می‌کنیم از آن‌ها و افغانی خطاب‌شان می‌کنیم.بیچاره افغانستان ? بیچاره افغانستانی که از یک طرف درگیر جنگ و ویرانی و طالبان است، از یک طرف  درگیر همسایه‌ و همزبانی این چُنین.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 00:28:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید که آینده از آن ما</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7-c2dmcdbl2klv</link>
                <description>هر چند دقیقه یکبار به ساعتم نگاه می‌کنم تا شاید دلش به رحم بیاید و کمی آرام‌تر حرکت کند. نمی‌دانم از اینکه من به پرواز نرسم چه سودی می‌برد اما کمر همت بسته و حتی یک ثانیه هم دست از جلو رفتن نمی‌کشد. آنقدر عجله دارد انگار نه انگار که درجا می‌زند و روزهایش همه تکراری است؛ شاید هم انتقام این ملالِ دوّار را از من ‌می‌گیرد.کمتر از یک ساعت به پرواز مانده و من در صف طولانی بازرسی وسایل گیر‌ افتاده‌ام. کجا می‌روند این همه آدم؟ نه فقط من، که همه عجله دارند و تمام حواسشان را داده‌اند به آن ساعت روبرو: چه کیفی هم می‌کند از این همه توجه. در دنیای ساعت‌ها، ساعت فرودگاه دختر شاه پریان است که همه‌ی چشم‌ها به دنبال اوست. با نهایت کرشمه، سالن را پر کرده است از صدای تیک‌ و تاک‌اش، مثل صدای پاشنه‌ی کفش شاهزاده.به من یاد داده بودند وقت طلاست، تمثیلی‌ست از میزان ارزشش و باید در خرج کردنش نهایت دقت را به کار ببری. دانش‌آموز خوبی نبوده‌ام که دقیقه‌هایم را اینطور بی‌حساب و کتاب دور می‌ریزم و صبح را با انتظار در این صفِ طویل شروع کرده‌ام. البته در حقیقت وقت طلاست چون می‌توانی آن را با پول بخری و مثل جواهرات آویزان کنی به خودت. کنار این صف، صف جداگانه‌ای ساخته‌اند برای آدم‌هایی که عجله دارند. شما بخوانید برای آدم‌هایی که پول‌ دارند. آدم‌های آن صف‌ کناری، با بلیط‌های الویت‌دارشان، سینه‌ها را داده‌اند جلو و با غرور خاصی نگاهت می‌کنند؛ دقیقا مثل کسی که گردنبند یاقوت جدیدش را به گردنش آویخته و سرگردان است تا با کسی چشم در چشم شود. دنبال هرفرصتی است تا تحسینِ زیبایی و نگاهِ نسبتا حسرت‌بار را در یک جفت چشم ببیند و در ازایش لبخند کج و معوجی تحویل دهد. با بلیط طلایی‌شان صف را بهم می‌زنند و می‌روند جلو، کسی هم طبیعتا اعتراضی ندارد.ده دقیقه گذشته است و من فقط چند قدم آمده‌ام جلو. زل زده‌ام به صف و جای خالی کسی را که از بازرسی عبور کرده در حرکت صف دنبال می‌کنم. آدم‌ها با عجله یک قدم می‌روند جلو. این جای خالیِ آدمی که از شر صف خلاص شده، در صف می‌خزد و می‌آید عقب. مثل یک مار که یک موش بزرگ را بلعیده و آرام آرام هضمش می‌کند.جای خالی می‌آید عقب و عقب‌تر و جایی در گلوی صف گیر‌ می‌کند. خانواده‌ای جلوی من هستند و به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی تمام وقت‌های دنیا را خریده‌اند. پدر نشسته است روی زمین و با پسرش بازی می‌کند. مادر کالسکه را نگه داشته و به آن‌ها نگاه می‌کند. برق چشمانش از خنده‌های پسرک است و لبخندش از اَداهای پدر. پدر، پسر بچه را بلند می‌کند و می‌گذارد پشت گردنش و چیزهایی می‌گوید که پسرک قهقهه می‌زند. اصلا و ابدا حواسشان به صف نیست.بی‌خیالی، بازیگوشی و حواس‌پرتی‌شان عصبی‌مان کرده. به شاهزاده‌‌مان بی‌محلی می‌کنند و این نهایت توهین است برای ما عاشق پیشه‌ها. وگرنه دلیلی ندارد که چندین نفر به آن‌ها تذکر بدهند که یک قدم بروند جلوتر، تا کمی و فقط کمی به بازرسی نزدیک‌تر شوند. آزرده شده‌ایم که بازی را جدی نمی‌گیرند. شاید هم آزرده شده‌ایم از خوشحالی‌شان.ما ایستاده‌ایم در صف و عجله داریم برای رسیدن به گیت پرواز. آن‌ها ایستاده‌اند در صف و کیف می‌کنند از خانواده‌ای که ساخته‌اند. آن‌ها عجله‌ای ندارند برای رسیدن به هیچ‌جا.  آن‌طرف گیت چیزی منتظر ماست، ولی برای آن‌ها، همه چیز همین پسرکی‌ست که می‌خندد. ما نگاهمان به آینده گره خورده تا بالاخره روزی زندگی کردن را شروع کنیم و کلافه هستیم از حالی که به اجبار در آن گیر کرده‌ایم، آن‌ها زندگی‌شان را در همین لحظه‌ می‌بینند و پسرکی که با کنجکاوی تمام، انگشت اشاره‌اش را به سمت همه چیز نشانه می‌گیرد. آن‌ها حال را زندگی می‌کنند و ما خیالِ آینده را.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 13:21:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای نان‌های فانتزی</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-kh89u1swmjlz</link>
                <description>خواب خانه‌ی قدیمی مادربزرگم را دیدم؛ خانه‌ای که اتاق خواب نداشت: یک آشپرخانه، یک هال خصوصی و یک پذیرایی. آن خانه‌ی بی‌اتاق، خاطرات درهمی را برای من تداعی می‌کند. عجیب‌ترینش شب‌های عاشورا بود؛ شب‌هایی که همه از یادآوری آن واقعه‌ی هزار و چهارصد ساله گریه می‌کردند و من از ترسِ فردایی که باید برگردیم شهر خودمان. غصه‌ی دوری از همبازی‌ها، غصه‌ی درس‌های ناخوانده و مشق‌های نوشته نشده، غصه‌ی نخوردنِ قرمه‌سبزی‌های شام غریبان. کاش آفتاب صبح عاشورا طلوع نمی‌کرد، نه فقط برای آن حسینِ مظلوم، که همچنین برای این حسین دور از خانه.چند پلاک بالاتر از خانه‌ی مادربزرگ، یک نانوایی فانتزی بود: نانوایی گندم. محلی‌ها به آن می‌گفتند نان ماشینی. نماد خارج بود برای ما؛ نماد زندگی ماشینی. معنی دقیق‌اش را نمی‌فهمیدم، ولی نمادین بود برایمان. خارج هم که خانه‌ی آدم‌های فُکُل کراواتی و قرتی بود: آدم‌هایی که عمرشان طولانی است و همیشه جوان‌تر از سن‌شان به نظر می‌رسیدند. ولی چه فایده، مهم نیست چقدر طولانی عمر کنی یا چقدر سالم باشی، مهم این است که قرتی نباشی.قرتی‌ها چند ویژگی داشتند: تی‌شرت رنگی می‌پوشیدند، زنجیر می‌انداختند، آرایش می‌کردند، همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌زدند، و حتی بلند بلند می‌خندیدند. معمولا هم پولدار بودند. سختی هم نمی‌کشیدند و همیشه راحتی را انتخاب می‌کردند. البته خودشان می‌گفتند راحتی، ما می‌گفتیم تنبلی.محله‌ی مادربزرگ، ظهرها بوی نان تازه می‌گرفت. نان قرتی‌ها بود دیگر، ظهرها پخت می‌کرد و نانوایی ما صبحِ آفتاب‌نزده؛ چرا که آن‌ها حوالی ظهر از خواب بیدار می‌شدند و ما صبحِ زود. صبح‌های آفتاب نزده‌ و سرد زمستانی، موقعی که از خانه می‌زدم بیرون، دلم می‌خواست ما هم قرتی بودیم، البته نه کاملِ کامل. نان فانتزی مگر چه ایرادی دارد؟ بوی خوبی هم می‌داد.همیشه برایم سوال بود که چرا نانوایی‌های ما بو ندارند ولی نانوایی گندم چنین بویی می‌دهد. پخت که می‌کرد همه‌ی خیابان را بو برمی‌داشت. نشان آن نانوایی‌ها بویشان بود و نشان نانوایی‌های ما، صف طولانی. در صف ایستادن هم مختص ما بود، آن‌ها در صف نمی‌ایستادند و نانوایی‌شان هیچ‌وقت صف نداشت. بیزار بودم از صف. توی صف که می‌ایستادم، آرزو می‌کردم کاش ما هم قرتی بودیم، البته نه کاملِ کامل.نه فقط نان‌شان، که غذاهایشان هم فرق داشت. آبگوشت، نان سنگک می‌خواهد نه باگت. الویه تنها پل بین ما و آن دنیای فانتزی بود. یکی از هم‌کلاسی‌های دوران راهنمایی همیشه ساندویچ کره بادام‌زمینی و مربا می‌خورد. چند سال زندگی در انگلیس خارجی‌اش کرده بود. ما اما نان و پنیر و گردو داشتیم. چقدر خشک بود این لقمه، خشکی‌اش من را اذیت می‌کرد و نتیجه‌اش ساندویچ‌های کپک زده‌ی داخل کیف بود. مربا اما خشک به نظر نمی‌رسید، ساندویچ‌های مهدی را که می‌دیدم، آرزو می‌کردم کاش ما هم قرتی بودیم، البته نه کاملِ کامل.امکانات رفاهی‌مان هم فرق داشت. اتاق‌های آن‌ها چراغ مطالعه داشت. اتاق ما اما میز تحریری نداشت که بخواهد چراغ مطالعه داشته باشد. البته ما خودمان قرتی‌های دهه هفتادی بودیم در مقابل پدر و مادرهایی که خانه‌یشان اتاق هم نداشت و زیر نور چراغ نفتی و چراغ‌های خیابان درس خوانده بودند. داشتن امکانات برای ما احساس گناه می‌آورد،‌ نه رفاه. در دنیای ما، هرچقدر سخت‌تر زندگی می‌کردی، زندگی‌ات ارزشمندتر بود.خانه که می‌ساختیم، بعضی از روزها، من پابه‌پای کارگرهای روزمزد کار می‌کردم. حتی روز قبل از مهاجرتم استثنا نبود و به خالی کردن دویست و پنجاه بلوک سیمانی گذشت. بیل می‌زدم و فرغون جابجا می‌کردم: سنگ‌ریزه‌ها را پهن می‌کردم، سیمان و مَلات درست می‌کردم، درخت می‌کاشتم. دسته‌ی بیل‌ها را صیقل نمی‌زنند و زمخت است و هر حرکت، خرده چوب‌ها را فرو می‌کُند توی دستت. دستکش کار هم که برای قرتی‌هاست**. افتخار کارگر، دست‌هایی‌ست که پینه بسته. نه فقط دستکش‌، که کلاه و عینک آفتابی زیر آفتاب چهل درجه هم مال آن‌ها بود. هرچه ترک‌های پیشانی‌تر عمیق‌تر باشد، بیشتر کار کرده‌ای انگار. بیشتر و سخت‌تر.اینجا اما، مدتی است جلوی خانه‌یمان ساخت‌وساز می‌کنند و مرد و زن، تا دندان مسلح‌اند؛ کلاه ایمنی، چکمه‌، عینک آفتابی، دستکش، جلیقه‌. قهوه به دست می‌آیند سر کار و وُلوو سوار می‌شوند. کارگرهایشان هم قرتی هستند و خبری از پوست‌های سوخته نیست، لابد کرم ضد آفتاب هم می‌زنند!حالا، هزاران کیلومتر دورتر از نانوایی گندم، در یک نانوایی فانتزی نشسته‌ام و قهوه می‌خورم، قهوه‌ای در کنار شیرینی سوئدیِ تازه. تنوع نان‌هایش بیشتر است اما مغازه‌اش دقیقا همان بوی آشنا را می‌دهد؛ بوی کوچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ را.این روزها، تی‌شرت رنگی می‌پوشم. به دست‌هایم کرم آبرسان می‌زنم تا پوست جوان‌ و لطیفی داشته باشم. استادم، همکلاسی‌هایم و همکارانم را به اسم کوچک صدا می‌زنم. اتاق دارم و دفترِ کار و چراغ مطالعه. صبح‌ها، کره بادام‌زمینی و مربا می‌خورم. خبری هم از صف‌های طولانی برای نان نیست. شاید آرزوی کودکی‌ام برآورده شده است: قرتی شده‌ام، البته نه کاملِ کامل.**پی‌نوشت: مسئله فقر را به خوبی می‌فهمم، هرچند که تجربه‌ی زیسته‌ام با آن فاصله‌ی زیادی داشته است. یک جفت دستکش کار، حداقل آن موقع، قیمتی نداشت و نبودش، بیشتر از سر بی‌اهمیتی‌اش بود تا لوکس بودنش.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 11:35:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی احساس تعلق</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-mhopf6atrgen</link>
                <description>روز ۳۰ آوریل و ۱ می، جشن ملی فنلاندی‌ها بود. تقاطعی از جشنِ پایان زمستان و شروع بهار، و همچنین روز کارگر.البته جشن مهمی هم برای فارغ‌التحصیلان دبیرستان و دانشگاه‌ها محسوب می‌شود. این‌ها کلاهی دارند به نام ylioppilaslakki یا کلاهِ فارغ‌التحصیلی؛ کلاهی که با اغماض در سراسر کشور یکسان است: یک کلاهِ سفید با نقاب کوتاهِ مشکی و برای دانشجویان مهندسی،یک بندِ آویزان. این کلاه برایشان نماد و افتخاری است که درس‌خوانده‌اند و فارغ شده‌اند. این کلاه آداب مخصوص خودش را هم دارد، به کسی امانت نمی‌دهند، کلاهِ شخص دیگری را روی سر نمی‌گذارند، کسی آن را نمی‌فروشد، و حتی آن را هیچوقت نمی‌شورند! برای تهیه کلاه هم باید شعرِ مربوط به فارغ‌التحصیلی را حفظ کرده باشی و برای مسئول مربوطه بخوانی.کلاه با لکه‌هایی که آن را نشسته‌اند!از چند روز قبل، هرکس را در خیابان می‌بینی، کلاه را به خودش آویزان کرده، اما آن را روی سر نمی‌گذارند، از جوانِ تازه فارغ‌التحصیل گرفته تا پیرمرد و پیرزن ۷۰ ساله.اما روز کارگر، مطابق یک رسم صد و چندی ساله به نام وپوو، همه‌ی مردم جمع می‌شوند کنار اسکله‌ی اصلی، روبروی یک مجمسه‌ی قدیمی. درطی یک مراسمی، اول مجسمه را می‌شورند و تمیز می‌کنند و بعد یک کلاه روی آن مجسمه می‌گذارند. هرسال یک دانشگاه وظیفه دارد این کار را انجام بدهد و امسال نوبت دانشگاه هلسینکی بود. راس ساعت۱۸:۰۰، کلاه را روی سر مجسمه می‌گذارند و همزمان، همه کلاه‌هایشان را می‌پوشند. چند روز آینده نیز همه کلاه به سر دارند.مراسم وپوو و بیشمار کلاه به سروجود چنین رسم‌های کوچکی، به آدم‌های جامعه احساس تعلق می‌دهد. احساس می‌کنی بخشی از یک جامعه هستی و همه‌ یک چیز مشترک را جشن گرفته‌اید. این احساس تعلق، احساسی بی‌نهایت عمیق و درونی و مهم است؛ احساسی که شاید بعضی از ما سال‌هاست آن را گم کرده‌ایم.این دقیقا همان احساسی که آدم‌ها را هل می‌دهد به سمت خرید یک ساعت چند هزار یورویی؛ چون جامعه‌ی کوچکی وجود دارد که با خرید یک رولکس، وارد آن می‌شوی. اینجا کلاب‌ها و باشگاه‌هایی هم هستند که شهریه‌ی سالیانه‌‌شان چند هزار یوروست و کارکرد مشابهی برای اعضا‌ دارند: احساسِ تعلق.از همان ابتدای مهاجرت، برایم سوال شده بود که چرا ساکنین کشور وایکنینگ‌ها، به یک جای گرم‌تر مهاجرت نمی‌کنند، این‌ها که نه تحریم هستند، نه مشکلات دیپلماتیک و ویزا دارند، نه اجازه‌ی خروج می‌خواهند، و نه منعی از نظر مشکلات اقتصادی دارند. همه جواب‌هایی که تا الان پیدا کرده‌ام، حول احساس تعلق قرار می‌گیرند. چقدر عجیب است این احساس، این دقیقا همان احساسی‌ست که جای خالی‌اش، بسیاری از مهاجران را اذیت می‌کند، چون خودشان را بخشی از جامعه نمی‌بینند و احساس تعلق نمی‌کنند، همان احساسی که به شکل دیگری تعریف‌اش می‌کنند: “اینجا خانه‌شان نیست”.من در کودکی مراسم‌های این چنینی را جدی نمی‌گرفتم، نه نوروز برایم مهم بود و نه یلدا، نه سیزده بدر و نه هیچ عید یا مراسم دیگری. تاریخ‌هایشان و اتفاقات پشتِ این مراسم‌ها هم برایم مهم نبود. ذهنِ منطقی و ریاضی‌ام، چرایی‌شان را نمی‌فهمید و نتیجه‌اش هم بی‌تعلقی کامل بود.اما حالا بیشتر از قبل احساساتم را می‌شناسم و به طور مشخص، احساس تعلق را خیلی جدی می‌گیرم و دنبالش می‌گردم: خانه‌ی من کجاست؟ حالا خودم را بهتر از قبل می‌شناسم. همیشه من نسبت به جامعه و اطرافیانم بی‌تفاوت بودم، چون خودم را بخشی از جامعه نمی‌دیدم. بی‌تعلقی، بی‌تقاوتی می‌آورد و بی‌تفاوتی، کاهلی را.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 13:33:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسن ختامی برای کشور نان و شراب؛ فرانسه</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-jfyvmr8oqyxk</link>
                <description>یکی از دوستان آمریکانشین نوشته بود سفرِ ایران، تنها سفری است که هم موقع رفتن به آن خوشحالی و هم موقع برگشتن از آن؛ اما به نظر من این حرف کامل نیست، حداقل برای من کامل نیست: سفر ایران سفری است که هم از رفتن به آن خوشحالی هم و از برگشتن از آن، سفری است که هم موقع رفتن به آن ناراحتی و هم موقع برگشتن از آن. برگشتن از ایران یعنی غمِ تنها گذاشتن مادرم، خانه‌ی پدری، دوستانم و رها کردن همه‌ی زندگی ۲۵ ساله‌ی قبل از مهاجرت. اما در عین حال برگشتن از ایران یعنی خوشحالیِ آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در کنار هیجانِ زندگی‌ جدیدی که از صفر شروعش کردی و آرام آرام و خشت به خشت در حال ساختنش هستی.چند هفته‌ی پیش که به تازگی از ایران به فرانسه برگشته بودم، همه‌ی جنبه‌های زندگی‌ام دچار بحران شده بود و وسط یک نابسمانی بزرگ زندگی می‌کردم: فردای روزی که به نیس رسیدم، حکم تخلیه‌ی خانه به دستم رسید؛ عجیب‌ترین شیوه‌ی استقبال از مهمان. حکمی که حتی همان روز هم از تاریخ سررسیدش پنج روز گذشته بود. در نامه هشدار داده بودند که در صورت عدم تخلیه، پلیس وارد عمل می‌شود. ظاهرا گواهی ثبت‌نام ترم جدید را فراموش کرده بودم برای دانشگاه بفرستم و آن‌ها هم حکم تخلیه را فرستاده بودند در خانه. تا بی‌خانمان شدن یک قدم فاصله داشتم.وضعیت قرارداد ترم آتی هم نامشخص بود و در هاله‌ای از ابهام؛ ممکن بود ترم آینده درآمدی نداشته باشم و زندگیِ بدون درآمد در اروپایی که هزینه‌ی رفت و آمد با اتوبوس و مترو به دانشگاه نزدیک به ۲۰۰ هزار تومان است، حتی برای یک روز هم امکان‌پذیر نیست. اینجا همه چیز تا زمانی خوب است که درآمدی ثابت داشته باشی. بدون درآمد، گرانی‌ها می‌خورند توی صورتت. گرانی‌ها به کنار، موقع تمدید ویزا و اقامت، اداره‌ی مهاجرت تمکن مالی می‌فهمد و صورت حسابِ بانکی؛ کار و قرارداد که نداشته باشی، برایت آرزوی سلامتی می‌کنند و می‌گویند به سلامت.زندگی شخصی‌ام هم پیچیده شده بود: مسیری را آغاز کرده بودم که از آخرش مطمئن نبودم. عصا به دست، کورمال کورمال و آهسته آهسته جلو می‌رفتم. اما همه چیز مبهم و ترسناک بود.این اتفاقات مصادف شده بود با ۸ ژانویه‌ی منحوس؛ سالگرد سرنگونی هواپیمای اوکراینی. همه‌ی این‌ها کم بود، گفت‌وگوی دکتر لاری در مورد سپر انسانی بودن آن حادثه نیز همان روز منتشر شد و همه‌ی زخم‌هایمان را تازه کرد. من در آستانه‌ی فروپاشی، سیاه پوشیده بودم در حالی که نمی‌دانستم برای کدام درد غصه می‌خورم.تحمل همه‌ی غصه‌ها و نگرانی‌ها، آن هم در تنهایی و غربت، برایم ممکن نبود و تصمیم گرفتم به کوه پناه ببرم. کوه و کوهنوردی همیشه برای من پناهگاه امن و منبع آرامش و انرژی بود: کوه صفه وقتی اصفهان زندگی می‌کردم و کوه دارآباد موقعی که ساکن تهران بودم. رفتم به سمت کوهی به نام ایذه در نزدیکی شهر نیس . حاصل سه ساعت کوه‌پیمایی اما همچنان ذهنی آشفته و بهم ریخته بود.مستاصل بودم و نمی‌دانستم باید چه کار کنم؟ کوه و جنگل را امتحان کرده بودم و بی‌فایده بود؛ این بار به دریا پناه بردم، یادآور همان سفرهای ۴۸ ساعته‌ای که قبلا می‌رفتیم شمال و لب دریا می‌نشستیم.کنار دریا یک مرد موسیقی جز می‌نواخت و رهگذران را مهمانِ هنرش کرده بود. ترکیب ساکسیفون و صدای امواج دریا حقیقتا بی‌نظیر بود. برای چند لحظه همه چیز را فراموش کرده بودم: نه خبری از حکم تخلیه بود، نه قراردادم مشکل داشت، نه هواپیمایی سقوط کرده بود، و نه فاصله‌ای وجود داشت. همه‌چیز را فراموش کرده بودم.موسیقی که تمام شد، حوصله‌ی خانه و آشپزی را نداشتم. هرچند که به ندرت تنها بیرون از خانه غذا می‌خورم، آن روز به یک رستوران تایلندی رفتم. غذاهای آسیایی با آن تنوع از ادویه‌های مختلف، زندگی را طعم‌دار و خوشمزه می‌کنند. چیزی سفارش دادم به اسم وُک : شبیه به ماکارونی خودمان است، البته کمی آبدارتر به همراه مختفات بیشتر. غذای من ترکیبی از نودل ژاپنی، تکه‌های مرغ، فلفل دلمه‌ای، قارچ سفید، قارچ فرانسوی، هویج و بادام زمینی بود. این‌ها را در سس نارگیلِ تند پخته بودند و به همراه سسِ سویا سرو می‌کردند. در یک کلمه، مزه‌ی بهشت می‌داد. موقع سرو غذا، تمام تمرکزم را گذاشته بودم روی همین کاسه‌ی نودلِ داغ و چوب‌های توی دستم تا نودل‌ها سر نخورند و بتوانم به رسم خودشان غذا بخورم. تلاشم اما همچنان بی‌فایده بود و غمِ درونم و بارِ روی شانه‌هایم از چشمانم مشخص بود. برای گارسون فرانسوی زبان، دانستن انگلیسی لازم نبود تا غم و ناراحتی‌ام را از پشت شیشه‌های عینک ببیند یا از موهای ژولیده‌ام حدس بزند.بعد از اتمام غذا، از من پرسید: دسر برایت بیاورم؟ تا همین‌جا هم پایم را فراتر از بودجه‌ام گذاشته‌ام بودم و ترجیح می‌دادم رستوران رفتن‌هایم معادل هم‌نشینی و هم‌صحبتی با دوستانم باشد تا صرفِ خوردن یک غذای خوشمزه. تشکر کردم و با احترام گفتم نه. گفت ولی قهوه که می‌خوری؟ هرچند حالا که نه کوه افاقه کرده بود و نه جنگل و نه دریا و نه غذا، ترجیح می‌دادم به خواب پناه ببرم تا این روزها بگذرند و تمام بشوند، اما خسته‌ی راه بودم و یک فنجان قهوه دلچسب به نظر می‌رسید، حتی به قیمت کابوس‌های بیداریِ بعدش. قهوه‌ام که تمام شد، دوباره پرت شدم وسط همه‌ی مشکلات: انگار نه خانی آمده بود و نه خانی رفته بود. همه‌ی کوه و جنگل و دریا و جَز و نودل دود شد و رفت هوا. بدون دقت به صورت حساب، کارت کشیدم و آمدم بیرون. نیمه‌های راه بود که نوتیفیکشن بانک توجهم را جلب کرد. مبلغ کمتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. فاکتور را که نگاه کردم، حدسم درست بود: قهوه را حساب نکرده بود. به رستوران برگشتم و به گارسون گفتم فکر می‌کنم پول قهوه را فراموش کردی حساب کنی. به انگلیسی دست و پا شکسته گفت نه، فراموش نکردم، فهمیدم پکر هستی و قهوه را مهمان بودی!قهوه‌ی آن روز را مهمان گارسون فرانسوی‌زبانی بودم که نه من را می‌شناخت و نه تا الان من را دیده بود. حتی زبان همدیگر را هم به سختی می‌فهمیدیم. اما احساسِ درون چشم‌ها، زبان مشترک همه‌ی آدم‌هاست: ترس و ناراحتی و نگرانی و هیجان و ذوق و خوشحالی را چشمان آدم‌ها فریاد می‌زنند. برای گارسون فرانسوی زبان که کشورش‌ در بین کشورهای اروپایی، یکی از کمترین نفوذهای زبان انگلیسی را دارد، احساس‌های هویدا در چشمان من، زبان مشترکمان بود.او ناراحتی من را می‌فهمید و انگار آن قهوه، روش هم‌صحبتی‌اش با من بود. با آن قهوه نشسته بود روبروی من و از تمام نگرانی‌هام پرسیده بود: از حکم تخلیه، از موجودی حساب، از دوستانم در هوایپما، از هزاران کیلومتر فاصله. انگار نشسته بود روبروی من و به همه‌ی حرف‌هایم گوش داده بود. لبخندش موقع خداحافظی هم گواهی بود از رضایتش برای همه‌ی حرف‌هایی که زده بودیم و نزده بودیم!امروز روبروی همان رستوران تایلندی، خانم گارسون را دیدم؛ به او لبخندی زدم و یادم به ناگفته‌ها‌ی آن روزمان افتاد. چیزی که از آن روز در خاطرم مانده است، طعم آن قهوه است؛ بیشتر از اینکه دقیقا ناراحتی‌هایم را بخاطر داشته باشم، خوشحالی بعد از قهوه را بخاطر دارم.رد پای قهوه‌هایی که مهمان کرده‌ام و مهمان شده‌ام را در سرتاسر شهر می‌بینم: قهوه‌ای که با لنا خوردیم، کافه‌ای که با انار رفتیم، قهوه‌ای که مهمان آرتور بودم. حتی فاصله‌ هم مانع مهمان شدن و مهمان کردنم نشده است: قهوه‌ای را که از هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر مهمان دوست کانادانشینم بودم به یاد دارم؛ همچنین دقیق به خاطر دارم که کجای شهر ایستاده بودم و دوستان سوئدنشینم را به قهوه مهمان کردم، همچنین دوستِ تهران‌نشین را، دوستان اصفهان‌نشین را، و حتی دوست آمریکانشین را. حالا نه فقط کافه‌ها که حتی خیابان‌های شهر برای من یادآور قهوه‌هایی است که خوردیم و هم‌صحبتی‌هایی است که داشتیم: بعضی‌هایشان در همین شهر، بعضی‌هایشان هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر. در بعضی از این هم‌نشینی‌ها حضورهایمان فیزیکی بود و در بعضی از آن‌ها مجازی و در بعضی از آن‌ها فقط خیال‌هایمان حضور داشتند.دقیق‌تر که فکر می‌کنم، از ایران آمدن معادل رها کردن زندگی قبل از مهاجرت نیست چرا که انگار عصاره‌ی آن زندگی را با خود آورده‌ام: در لذت هم‌نشینی‌ با دوستان فارسی زبان، در طعمِ فوق‌العاده‌ی چای سیاه دارچینی، در آرامشی که از کوه می‌گیرم، در صدای لذت‌بخش امواج دریا، در رنگ زرد چراغ‌های خیابان. این‌ها از ایران با من آمده‌اند؛ و حالا که در شرف رفتن از فرانسه هستم، طعمِ شیرین قهوه‌ی تلخ را به امانت گرفته‌ام، همچنین تردی نانِ باگتِ گرم و تازه را، تندی غذای تایلندی را، صدای بی‌نظیر ترامپولین را، درختان نخلِ لب ساحل را، و منظره‌ی برفی قله‌های آلپ را.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 11:05:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کن فیکون؛ در ستایش و نکوهش رویاپردازی</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%DA%A9%D9%86-%D9%81%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-llt3okgjc5tf</link>
                <description>ظرف بزرگ سالاد را می‌گذارم وسط میز شام. امشب مهمان داریم. موسیقی آرامی پخش می‌کنم و باز می‌روم در آشپزخانه. از وضعیت فعلی راضی هستم و ناخودآگاه لبخند می‌زنم و آهی می‌کشم از سر خوشحالی. پاسپورت دومم را چند روزی است گرفته‌ام و خانه‌ام را نیز خریده‌ام و شغل خوبی دارم و دو بچه.صدای چرخاندن کلید می‌آید. درِ اتاق قلق دارد و کمی گیر می‌کند، با یک هل در را باز می‌کند و می‌آید داخل. اسمش کاتریشا است، دختری با موهای صورتی و اهل روسیه که به تازگی به گروه ما اضافه شده. از من خوشش نمی‌آید و البته که این احساس دوطرفه است. با تکان دادن سر سلام می‌کند، ولی حتی هدفون را برنمی‌دارد که جواب سلام را بشنود.پرت می‌شوم به دنیای واقعی. نشسته‌ام جلوی کیبورد و خبری از مهمانی نیست. من هستم و پایان‌نامه‌ای نیمه‌تمام. من هستم و ده‌ها ایمیلِ بی‌پاسخ، من هستم و بوی قهوه‌‌ی تلخی که یخ کرده.بوی عطر دارچین همه‌ی آشپزخانه را گرفته است. او که چای دم می‌کند، بوی تند دارچین خانه را پر می‌کند: همسری دارم مهربان و خوش‌اخلاق. آرام و پابرهنه داخل خانه راه می‌رود و دل‌نگران مهمان‌هایی‌ست که دیر کرده‌اند.دییینگ! صدای زنگ می‌آید. صدای نوتیفیکیشن ایمیل است و استادم جلسه امروز را کنسل کرده؛ در یک کنفرانس ارائه دارد و نمی‌تواند جلسه را شرکت کند.ترکیب نامفهومی از آواها را می‌شنوم، کاتریشاست که برای کلاس کره‌ای تمرین می‌کند و همه‌ی کلمات را تا جایی که امکان دارد می‌کِشد. نگاهمان بهم گره می‌خورد و لبخندی زورکی و سرد می‌زند، به سردی روسیه و فنلاند.دوباره به خودم می‌آیم و چشمم می‌افتد به او که آن گوشه‌ی پذیرایی ایستاده است و یواشکی و بدون صدا می‌گوید دوستت دارم. من هم چشمکی می‌زنم و به صحبتم ادامه می‌دهم. چشمک با یک چشم قیافه‌ام را مضحک می‌کند و همیشه با دو چشم به او علامت می‌دهم. از چیزهای کوچکی است که در طی سال‌ها زندگی مشترک در مورد هم یاد‌ گرفته‌ایم، همین ظرایف کوچک‌اند که زندگی‌مان را زیبا کرده. لبخند کوچکی می‌زند، البته با چشمانش، گمان می‌کنم قیافه‌ی مضحکم را تجسم کرده.شام را خورده‌ایم و با یکی از مهمان‌ها در حال شستن ظرف‌ها هستیم و در مورد روزمرگی‌ها گپ می‌زنیم. از مشکلات کار فعلی‌اش ‌می‌گوید و ایده‌هایی که برای حل‌شان در ذهن دارد. بحثمان می‌رود سمت خیریه، ثبت یک خیریه‌ی جدید. مکالمه‌یمان برایم آشناست و گویی دِژاوو شده است: از این صحنه‌هایی که قبلا در خواب و رویا دیده‌ای. فکرم درگیر می‌شود و بالاخره به یاد می‌آورم! این گفتگوی من و برادرم است در مورد ثبت خیریه‌ای که به دانشجوها کمک می‌کردیم و متعلق است به چند شبِ پیش؛ نه در کنارِ هم بلکه با هزاران کیلومتر فاصله و در واتساپ. شاید هم خیال می‌کنم که واقعی بوده؟ نمی‌دانم، مرز بین واقعیت و خیال را گم کرده‌ام.کنار قهوه‌ساز ایستاده‌ایم و موبایلم شروع می‌کند به لرزیدن. مادرم زنگ زده و کمی نگران است، برخلاف عادت هر روز، چند روزی است که تماس نگرفته‌ام و تماس گرفته تا گله کند که ما را فراموش کرده‌ای.غرق در رویا بودم مادر، رویایی که در آن دوست داشتنی هستم و زندگی‌ام در نهایتِ خوشی است و خوشحالی و کمک به دیگران. مهمان‌داری در دنیای وَهم برای مادرم قانع کننده نیست و به گله کردنش ادامه می‌دهد. گله می‌کند از فشار کاری و استرس‌هایش، از سختی‌های داشتن دو بچه و اینکه می‌خواهد مرخصی بدونِ حقوقِ طولانی بگیرد. در ذهنم دوباره می‌شمارم: حامد، حمید، حسین. ما که سه برادر هستیم و مادرم هم سال‌هاست که بازنشسته شده. دقیق‌تر گوش می‌کنم و تنِ صدای همسرم است. حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. &quot;چرا چیزی نمی‌گویی؟&quot; راستش نمی‌دانم باید جواب مادرم را بدهم یا همسرم را. مرز بین خیال و واقعیت را گم کرده‌ام.نه فقط مرزها را، که خودم را هم گم کرده‌ام در میانِ برزخِ واقعیت و خیال. در آن دنیای خیالی، شبیه شده‌ام به خدای خودم: کریم. بی‌حساب و کتاب می‌بخشم و نهایت خوشبختی را در کارِ خیریه و غیرانتفاعی می‌دانم و همه‌ی تلاشم در راستای افزایش موجودیِ خیریه است نه تعداد صفرهای حساب شخصی‌.یادم می‌افتد به دوستی که فقط مواقع ناراحتی با من تماس می‌گیرد و جویای حالم می‌شود و درد و دل می‌کند و انرژی می‌گیرد و خداحافظی می‌کند تا روزی دیگر و شرایطی مشابه. یا فلان دوستی که حتی عید را تبریک نگفته و الان در فلان شرکت آشنا می‌خواهد. یا فلانی که حالا که حقوق آن‌چنانی دارد، خودش را می‌گیرد و جوابم را سربالا می‌دهد، همان شغلی که من برایش پیدا کردم.چقدر از خودِ خیالی‌ام فاصله دارم. چرتکه می‌اندازم برای تک‌تک خوبی‌ها و گله می‌کنم از بدیِ زمانه و بدحسابیِ مردم.صحنه‌ای در فیلم Inception آدم‌هایی را نشان می‌دهد که از دست این دنیا خسته شده‌اند و پناه می‌برند به زیرزمین یک خانه متروکهٔ کثیف و با دارو و دستگاه، می‌خوابند و رویای دلخواهشان را می‌بینند و زندگی‌اش می‌کنند. چه دارد این زندگی وقتی همه چیز در رویا زیباتر است.همان برگردم به دنیای زیباترِ خیال؛ خیالی که لذت دستاوردها را از من گرفته‌. تمام دستاوردها برایم غیرواقعی شده و‌ برایم قسمتی از دِژاوو هستند و خالی از ارزش، قبلا به همه‌ی آن‌ها رسیده‌ام و نهایتِ لذت‌شان را هم برده‌ام. نه فقط به همین دستاوردها، حتی به هزارآن برابر بهتر از این‌ها هم رسیده‌ام.من نیاز به دارو و دستگاه ندارم، همین مقاله‌یِ سختْ فهم کافی است تا مرا پرت کند به دنیای خیال؛ آنجایی که رویاپردازی کرده‌ام و رفته‌ام تا آخرِ ماجرا و خوشبختی را زندگی کرده‌ام؛ قدم به قدم همه چیز را دیده‌ام و همه‌ی لذت‌ها را چشیده‌ام.در دنیای واقعی هم شبیه شده‌ام به خالقِ یکتا، اما نه از طریقِ صفتِ کریم بودن‌اش. خداگونه کن فیکون می‌کنم، هرچند نه در دنیای واقعی، بلکه در دنیای خیال؛ هرچیزی را که اراده کنم، همان می‌شود.از کانال مشاهدات حسین از اروپا:@hsnfirooz</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 23:43:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزینه‌های سیستم درمانی فنلاند</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D9%86%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AF-geui74wz2yrs</link>
                <description>دسترسی به خدمات بهداشتی، پزشکی و درمانی حق همه انسان‌هاست و یکی از نیازهای ضروری‌ست و اگر کسی بخاطر فقر از دسترسی به این امکانات محروم است، باید دولت/سیستم مالیاتی/فساد اداری و دولتی را زیر ذره‌بین انتقاد ببریم.در #فنلاند مالیات‌ها بسیار سنگین است و اختلاف طبقاتی بسیار کم. یکی از خدمات دولت در مقابل این مالیات‌ها، پوشش بیمه‌ای فوق‌العاده در بخش دولتی است. اگرچه کلینیک و بیمارستان‌های خصوصی هم وجود دارند، اما سیستم درمانی دولتی تقریبا همه هزینه‌های مراجعین را پرداخت می‌کند و تعرفه‌های دولتی بسیار ارزان هستند.برنی سندرز (که به لطف انتخابات آمریکا همه او را میشناسیم) سال ۲۰۱۹ توییت کرده بود که هزینه به دنیا آوردن نوزاد در آمریکا ۱۲۰۰۰ هزار دلار است و در فنلاند، ۶۰ دلار! نماینده‌های جمهوری‌خواه کیفیت پایین خدمات پزشکی در فنلاند را دلیل اصلی این هزینه‌ی کم می‌دانستند، اما در سال ۲۰۱۴ فنلاند بهترین سیستم پزشکی دولتی دنیا را داشت و سال ۲۰۲۱ هم ۹‌امین سیستم درمانی دولتی دنیا را دارد.حتی با وجود تعرفه‌های کم دولتی، سقفی برای پرداخت نیز درنظر گرفته شده است: حداکثر میزان پرداختی هر بیمار (بدون احتساب خدمات دندان‌پزشکی) در سال، ۶۸۰ یورو* است! مهم نیست که برای چه به بیمارستان مراجعه کنید، سرماخوردگی باشد یا شکستی دست، عمل جراحی قلب باز باشد یا سرطان بدخیم. مهم نیست که چه مدت در بیمارستان بستری باشید، یک شب یا چند ماه. هر یک سنت بیشتر از ۶۸۰ یورو را دولت پرداخت خواهد کرد.سقف هزینه‌های دارویی در فنلاندقیمت داروها نیز داستان مشابهی دارد و حداکثر سهم بیمار برای خرید دارو در یک سال، ۵۸۰ یورو* است.در فنلاند اگر بیمار داشته باشید، تنها نگرانی شما سلامت بیمار است، هزینه‌های درمانی قبلا به لطف مالیات‌هایی که خودتان و دیگران پرداخت کرده‌اید، حساب شده است!* برای درک بهتر، میانگین درآمد ماهانه در فنلاند، در حدود ۳۶۰۰ یورو (قبل از مالیات) است.مشاهدات من از اروپا:https://t.me/hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 21:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسمِ مهاجرِ سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-sqhy58pisr8k</link>
                <description>‌بچه‌هایی که تازه مهاجرت می‌کنند، مدتی طول می‌کشد تا به قیمت‌های دلاری و یورویی عادت کنند و همه چیز را به ریال تبدیل نکنند: اوایلش خیلی سخت است که بلیط متروی ۱۰۰ هزار تومانی بخری. البته من از همان روزهای اول، ذهنم یورویی کار می‌کرد و قیمت‌ها را تبدیل نمی‌کردم. دقیق نمی‌دانم چرا، شاید بخاطر تربیت خانوادگی بود که همیشه پدرم ثروت زیاد را نهی می‌کرد و هیچ‌کاری را به صرف کسب پول انجام نمی‌داد. می‌گفت وسایل و پول باید در خدمت تو باشند، نه برعکس.لذا مرسوم است که همه قبل از آمدنشان همه چیز را با خودشان بیاورند تا پول کمتری را اینجا خرج کنند؛ از قابلمه و روغن و حتی آب معدنی(!) بگیر تا سه راهی برق و کاغد و قلم.اما کم‌کم همه چیز، و نه فقط قیمت‌ها، برایت عادی می‌شوند و تو نیز می‌شوی قسمتی از همین فرهنگ و جامعه. انگار نه انگار که از خاورمیانه آمده‌ای! کم‌کم اسم خیابان‌های شهری که در آن بزرگ شدی یادت می‌رود، آلودگی هوا را فراموش می‌کنی، دسترسی به برق و آب و اینترنت را از یاد میبری و حتی قیمت‌ آخرین قهوه‌ای که در تهران خوردی هم فراموشت می‌شود. آب و هوا عادی می‌شود و یادت میرود که آسمانِ همه‌جا همین رنگی نیست! دسترسی به امکانات برابر پزشکی هم برایت بدیهی می‌شود. آزادی‌های فردی و سیاسی و فرصت‌های شغلی نیز که اصلا همه‌جای دنیا یکسان است. حتی روند فرسایشی مهاجرت هم از خاطرت می‌رود و زبان خواندن و اپلای کردن و ویزا گرفتن، برایت مسیرِ روشن و همواری دارد.اما برای کسی که اخبار ایران را دنبال می‌کند و با وجود مهاجرت همچنان در ایران زندگی می‌کند، یک سیکل تکراری اتفاق می‌افتد و در یک بزنگاه، یک اتفاق کوچک تو را پرت می‌کند به همان نقطه اول. دوباره همه چیز برایت مثل روز روشن می‌شود: وقتی با دوستت صحبت می‌کنی و میبینی که نصف حقوق یک ماهش را داده‌ است برای باز کردن چاه توالت! وقتی با پدر دوستت صحبت می‌کنی که در شهرستانشان دز دوم فلان واکسن نایاب شده است و فعلا (تا مدتی نامعلوم) باید صبر کند. وقتی با خانواده صحبت می‌کنی و میبینی که از گرما و بی‌آبی به ماشین و خیابان پناه برده‌اند و بنزین می‌سوزانند تا هوایی خنک داشته باشند.البته این اتفاقی نیست که فقط گریبان‌گیر من شده باشد، همه مهاجرینی که به نحوی در ایران زندگی می‌کنند، این مسئله را دیر یا زود تجربه می‌کنند.دقیق به خاطر ندارم چه روزی بود، اما یک روز بارانی بود در أواسط تابستان و به همراه سینا در حال نوشیدن چای و گپ زدن بودیم. سینا فقط برای ۳ ماه و به عنوان کارآموز مهمان ما بود و چند روز دیگر نیز عازم ایران است. بیرون را نگاه کرد و گفت: از اینکه بارانی به این زیبایی می‌آید، خوشحالم؛ اما از اینکه ایران از چنین باران‌هایی محروم شده است، ناراحتم. کاش ایران هم چنین هوایی داشت.احمد، یکی از بچه‌های کانادانشین که به تازگی مهاجرت کرده است، در مورد واکسن زدنش گله کرده بود: &quot;این واکسن بخورد توی سرم که خانواده‌ام توی ایران هنوز واکسن نزدند و هر روز خبر بستری شدن و کشته شدن صدها آدم‌ها رو می‌شنوم&quot;.درست است که ذهن من از همان اوایل یورویی کار می‌کرد، اما اخیرا به همین درد دچار شده‌ام: درد عذاب وجدان. وقتی با ایران‌نشین‌ها صحبت می‌کنم، غصه‌ام می‌گیرد از وضعیت اقتصادی. این مسئله باعث می‌شود در خریدهایم بیشتر دقت کنم. کاری که همه‌ی مهاجرین در ابتدا می‌کنند، الان گریبان‌گیر من شده است: روا نیست که برای یک وعده غذایی ۵۰۰ هزار تومان پرداخت کنم، رواست؟!اما چه ‌می‌شود کرد؟ نمی‌توانم اینجا زندگی نکنم، هرچقدر هم که روحم ایران باشد، جسمم اینجاست و نیازهای این جسم را باید همین‌جا تامین کنم. اما برای مهاجری که جسمش مهاجرت کرده‌ست و روحش هنوز ایران زندگی می‌کند، خارج‌نشینی عذاب وجدانی طولانی دارد. آرین چقدر دقیق نوشته بود که &quot;شرایط به گونه‌ای شده است که دسترسی به امکانات اولیه‌ی زندگی هم باعث عذاب وجدانم می‌شود&quot;.اگر این درددل‌ها را به خارج‌نشینان بگویی، جواب‌شان یک کلمه است: آهنگی از محسن نامجو و زمزمه‌ی خط کشیدن دور ایران. اگر هم به ایران‌نشین‌ها از عذاب‌وجدانت بگویی، محکوم می‌شوی به مزدوری. جواب آن‌ها هم یک کلمه‌ است: اگر ناراضی هستی برگرد ایران!این وسط من می‌مانم و هزاران مهاجر شبیه به من؛ این وسط ما می‌مانیم و عذاب وجدانی دائمی از زندگی کردن.مشاهدات من از اروپا:https://t.me/hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 19:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت‌های اصیل و جعلی</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D8%AC%D8%B9%D9%84%DB%8C-jttpcy949kbn</link>
                <description>چند روز پیش انیمیشنی دیدم با نام اضافه بار که آدمی را نشان می‌داد که پدر و مادر، بهترین دوستش، مکان‌هایی که دوست دارد، دین و مذهبش، زبان مادری و شوخ‌طبیعی‌اش را گذاشته بود داخل چمدان تا با خودش بیاورد. اضافه‌بار داشت و باید چمدان را سبک می‌کرد. جا گذاشتن هر کدام و دانه به دانه‌ی این موارد دردآور است، اما سبک کردن بار مزیت‌هایی هم دارد. مهاجرت که می‌کنی، چون وطنت را نمی‌توانی همچون بنفشه‌ها با خودت بیاوری، باید بخشی‌هایی از هویتت را که درک آن‌ها وابسته به ایران است، پشت مرز هوایی امام‌خمینی چال کنی. هویتی‌های که به این راحتی از دست بروند، جعلی و ساختگی هستند، نه اصیل و واقعی؛ خودِ تو نیستند، حتی قسمتی از تو هم نیستند، بلکه توهمی هستند که برای خودمان ایجاد کرده‌ایم.برچسب‌هایی که بعضی از آن‌ها با درس‌خواندن و کار به دست می‌آیند، بعضی‌هایشان با ثروت، بعضی‌هایشان با محل تولد را هر روز به سینه می‌زنیم و اینطرف و آن‌طرف میبریم چون باور داریم بخش مهمی از هویت ما را تشکیل می‌دهند.عبور کردن از سد کنکور منشا یکی از این هویت‌های جعلی است: بعد از کنکور، عدد رتبه و عنوان رشته و نام دانشگاه، می‌شوند بخشی از هویتی که برای خودمان ساخته‌ایم. شریفی و تهرانی بودن، برچسبی است پر زرق و برق روی سینه‌مان و اعتباری‌ دارد که ۸۰ میلیون ایرانی به خوبی می‌فهمند. دانشگاه آزاد هم آن سر طیف است؛ بچه‌هایی که احساس طرد شدگی دارند چون دانشگاه آزادی هستند. اما اینجا نه کسی شریف را می‌شناسد و نه دانشگاه آزاد اسلامی واحد علی‌آبادِ غرب را. اسم سمپاد و سمپادی را هم که اصلا نشنیده‌اند.اینجا یکدگیر را در محیط آکادمیک به اسم کوچک صدا می‌زنند، نه با عنوان آخرین مدرک تحصیلی. استاد من یک انسان است: سخت‌گیر، کمی بداخلاق، مهربان و پشتیبان، باسواد، معمولا هم تاخیر دارد. ویله (Ville) چنین آدمی است و این‌ها هویت واقعی او هستند. دکتر شریعتی اگر اینجا بود خوب می‌فهمید که ویله، ویله است. البته که احتمالا اول به من تذکر می‌داد که علی هستم، نه دکتر شریعتی!اما اگر کسی حتی سهوا ما را دکتر صدا نزند، گویی به هویتمان حمله کرده است! مدرک تحصیلی برای کسی هویت نمی‌آورد اما ما اصرار داریم تا یکدیگر را دکتر و مهندس خطاب کنیم، حتی از همان ترم‌های اول؛ حتی برای مدرکی که هنوز نگرفته‌ایم!دوستی داشتم که در ایران مدیرعامل یک شرکت نیمه‌خصوصی مهم بود. کارهای بزرگ و تاثیرگذاری هم در کشور کرده بودند. در ایران برای خودش یَلی بود، اما بعد از مهاجرت، چون اسم آن شرکت ایرانی را کسی نشنیده بود، انگار که بخشی از هویتش را دزدیده بودند.ولی خب هرچه باشد ما شغلمان هستیم دیگر، نه؟ معلوم است که نه! شغل ما، فقط یک ابزار امرار معاش در این دنیاست. ما شغلمان نیستیم! شغل ما نهایتا با بنّایی و کشاورزی تفاوت زیادی ندارد: من برنامه می‌سازم و بنّا ساختمان، من کد را پرورش می‌دهم و کشاورز دانه‌ی گیاه‌ را. پرستیژ شغلی بخشی از هویتِ جعلی‌ای است که برای خودمان ساخته‌ایم.کشور و شهری که در آن به دنیا آمده‌ایم و زندگی کرده‌ایم هم بخشی از هویت جعلی ماست. دوستی داشتم که اصفهانی بود و بخاطر تمام حرف‌هایی که همه شنیده‌ایم، همیشه سعی در پنهان کردن لهجه‌ش داشت. هرچند که در نهایت آن تاکیدهایش روی &quot;ک&quot;، اصالتش را لو می‌داد. اما اینجا کسی نمی‌دانند اصفهان کجاست و اصفهانی کیست. اینجا لهجه‌ش پیش‌ داوری بقیه را به همراه ندارد. نمی‌دانید چه صحنه مضحکی بود وقتی داشتیم برای یان (Ian) توضیح می‌دادیم که اصفهان، نصف جهان است! شعاری که بخشی از هویت جعلی همه اصفهانی‌‌هاست.ما حتی هویت‌های عجیب‌تری هم ساخته‌ایم: تهرانی یا شهرستانی، اینکه خانه‌ات بالای میدان ونک است یا پایین میدان ونک، حتی موبایلی که دستت می‌گیری بخشی از هویت توست.هویت‌های جعلی اینجا هم وجود دارند و محدود به جغرافیای ایران نیستند. آن لباس ۱۲ هزار یورویی، کارایی بیشتری از یک لباس ۱۲۰ یورویی ندارد. اما برای جامعه‌ای که آن برند را می‌شناسند، پوشیدن آن لباس، یعنی صاحبش توان خرید چنین لباس گران‌قیمتی را دارد و گواهی است از میزان ثروت بی‌حد و اندازه‌اش؛ ثروتی که بخشی از هویت اوست. اما برای من و شمایی که برند Loro Piana را نمی‌شناسیم، آن لباس فرقی با برند &quot;پوشاک برادران احمدی به جز کریم&quot; ندارد.انگار فراموش کرده‌ایم که خودمان این هویت‌های جعلی و تو خالی را ساخته‌ایم و این‌ها فقط زمانی معنا می‌دهند که همه، آن‌ها را بشناسند. هویتی که یک لباس به آدم بدهد، اسمش هویت نیست، اسمش توهم است.مهاجرت به من یاد داد که دنبال هویت‌های اصیل‌تری برای خودم بگردم. هویت‌هایی که مستقل از زمان و مکان، مستقل از زبان و ملیت، و مستقل از مرز و جغرافیا معنا بدهند. احساس بی‌هویتی است که آدم را وادار می‌کند تا هویتش را به مرز و دانشگاه و شغل و خانواده و کلان‌شهر و موبایل و لباسِ تنش گره بزند.مشاهدات من از اروپا:https://t.me/hsnblog </description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 15:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعارف و تواضع</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnfirooz/%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B6%D8%B9-qrqmx85esyzu</link>
                <description>داستان آن توریست خارجی را که در جواب &quot;قابل نداره&quot;‌ی یک راننده تاکسی/فروشنده گفته است خیلی ممنون و بدون حساب کردن رفته است، بارها و بارها شنیده‌ایم. هیچکس هم نمی‌داند این داستان واقعیت دارد یا خیر. اما حداقل نوشته‌هایی در وبسایت‌های خارجیِ راهنمای سفر به ایران در مورد فرهنگ تعارف کردن ایرانیان وجود دارد. اما فرهنگ تعارف کردنِ ما، عمیق‌تر از خریدهای روزمره است.تعارف کردن زیاد همه‌چیز را غیرواقعی می‌کند؛ ما حتی تعریف و تمجید کردن‌هایمان نیز غیرواقعی است زیرا رنگ و بوی تعارف گرفته است. طبق عادت تعارف می‌کنیم و طبق عادت با تعارف به تعارفات پاسخ می‌دهیم. غیرواقعی تعریف می‌کنیم و لذتِ تعریف کردن و تعریف شنیدن را از بین برده‌ایم.تعارف کردن حتی در جوابِ دادن به تعریف‌هایی که میشنویم هم ریشه دوانده‌ست؛ معمولا در جواب تعریف بقیه می‌گوییم کاری نکرده‌‌ام که، اینطوری که شما میگویید هم نیست و حتی گاها تلاش میکنیم تا دستاوردمان را کوچک بشماریم. اصلا از بچگی به ما یاد داده بودند که دست کم گرفتن داشته‌‌ها، دستاوردها و موفقیت‌هایت نشانه‌ایست از تواضع. هیچکس از آدم مغرور خوشش نمی‌آید و باید هرچقدر که دستاوردت بیشتر می‌شود، متواضع‌تر بشوی.تعریف‌هایمان آغشته به تعارف شدند و به همین علت برایمان شنیدن تعریف سایرین لذت‌بخش نیست. فرشته توییت کرده بود یکی از مواردی که در فرهنگ نروژ مدت‌ها طول کشیده تا در او نهادینه بشود موقعیت‌هایی است که شخصی از او تعریف می‌کند. اینجا از آدم‌ها که تعریف می‌کنی، مکث می‌کنند، لبخند میزنند، کمی به خودشان افتخار می‌کنند، دستاوردشان را کوچک نمی‌کنند، و بعد هم از شما بخاطر اشاره و تعریف، تشکر می‌کنند. می‌پذیرند و تشکر می‌کنند، به همین سادگی. هیچکس هم این رفتار را به غرور و خودپسندی تعبیر نمی‌کند.عماد کارنامه‌ای از نمرات پنجم دبستانش را توییت کرده بود. کارنامه‌ی عماد من را پرت کرد به ۲۰ سال پیش که اول ابتدایی بودم. در آن دوران، کسب معدل ۲۰ برای من و اطرافیانم یک مسئله کاملا بدیهی بود. مثل روز روشن بود که باید معدلت ۲۰ باشد، داشتن معدل ۲۰ نه دستاورد بود، نه افتخار داشت، و نه مورد تشویق دیگران قرار می‌گرفت؛ معدل ۲۰ بخشی از وظیفه‌ی یک دانش‌آموز دبستانی بود. اما وظیفه بودن ِهمه‌ی دستاورد‌ها و کوچک‌ شمردن آن‌ها کم‌کم در من نهادینه شد. ۲۰ سال که برویم جلوتر می‌بینیم که دانشگاه دولتی رفته‌ام، شاگرد اول بودم، اپلای کردم، فاند گرفتم، همه و همه را دست کم گرفتم و برای هیچ‌یک احساس خوشحالی نکردم و ذوق نداشتم که یک وقت مغرور نباشم. بقیه که برای هر دستاوردی به من تبریک میگفتند، میگفتم نه بابا، کاری نکرده‌ام که. انگار که آن‌ها تعارف می‌کردند و من هم با کوچک شمردن آن دستاورد، جواب تعارف آن‌ها را می‌دادم. اما کم‌کم همه‌ی آن تعارف‌ها باورم شد. باورم شد که هیچکاری نکرده‌ام. این مسئله در کنار آموزش اشتباه مفهوم تواضع، نتیجه‌ش می‌شود اینکه تو می‌مانی و یک سری دستاوردی که برایت افتخار ندارند، تو می‌مانی و یک سری اهدافی که برای رسیدن به آن‌ها ذوق و شوقی نداری؛ تو میمانی و کودک درونی که سال‌هاست مرده است.مشاهدات من از اروپا:https://t.me/hsnblog</description>
                <category>حسین</category>
                <author>حسین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 15:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>