<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شمعدونی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hsnprsd</link>
        <description>قطره ای در دریای زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:50:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12904/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شمعدونی</title>
            <link>https://virgool.io/@hsnprsd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سردرگمی</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-tqknewzetic7</link>
                <description>هر روز صبح که از خواب بر می خیزم، تمام امیال و خواسته های دیروز را از یاد برده ام. حتی هر آنچه که از آن نفرت داشتم یا از آن پرهیز میکردم در نگاهم دیگر آنچنان رقت انگیز یا قبیح به نظر نمیرسند. گاه ترس های گذشته در نظرم مضحک به نظر می آیند و خودم را بخاطر زمان از دست رفته سرزنش میکنم.لکه ای بزرگ، بر افکارم سایه انداخته است و هیچ رشته منطقی ای از افکار وجود ندارد که برای برخواستن از خواب انگیزه ای در من ایجاد کند. به گمانم هر شب که به خواب میروم، جایم را با کسی در این جهان عوض میکنم. روزی تاجری هستم در پی اندوختن مال و منال و روزی نویسنده ای که سخت در پی نوشتن است تا سری میان سرها پیدا کند. و اما روزی دیگر مثل یک راهب کنج عزلتی بر می گزینم و تحمل دیدار با احد الناسی را ندارم و روزی شبیه به عاشق پیشه ای، که انتظار محبوب را می کشد و در غم فراق یار، اشک می ریزد.پاک عقلم را از دست داده ام و سر از هیچ چیز در نمی آورم. انگار که هیچ بنیانی، هیچ پایه ای که در این روزهای طوفانی و خانمان سوز تکیه گاهم باشد وجود ندارد. انگار که در تلاشم جواب این سوال را بدهم که &quot;من چرا اینجا هستم؟&quot; اما هر بار به جوابی سست تر و بی اساس تر می رسم. به راستی من چرا اینجا هستم؟</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 20:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی ملال آور</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%88%D8%B1-kkzk3s0hv0vb</link>
                <description>تصمیمم را گرفته ام. به زندگی ملال آورم باز خواهم گشت. آخرین کورسوی امید را در قلبم خواهم کشت. از کلنجار رفتن با این پازل حل ناشدنی به ستوه آمده ام. از اینکه مدام به در زل بزنم و منتظر باشم تا تو بیایی. تو نخواهی آمد و من آخرین شعله ی خواستن را در درونم خواهم کشت. روحم را مهر و موم خواهم کرد. آنگاه که بیایی، من دیگر در اینجا نخواهم بود.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 11:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بچه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-wjfh5z3hjzoa</link>
                <description>کوله پشتی رنگ و وارنگ و کوچیکش رو میندازه روی کولش و دست مامانش رو میگیره تا بره مدرسه. مامانش براش نون پنیر سبزی درست میکنه که توی زنگ تفریح بخوره. توی زنگ تفریح دست بچه‌های دیگه رو نگاه میکنه که مامانشون براشون سالاد الویه، ماکارونی یا کتلت درست کرده. حسودیش میشه. روش نمیشه لقمه ش رو از توی کیفش در بیاره و بخوره. میره خونه و به مامانش کلی غر میزنه که این لقمه ها که به من میدی چیه! روز بعد مامانش براش سالاد الویه درست میکنه. میذاره لای نون باگت و اون هم با ذوق و شوق میذاره تو کیفش تا زنگ تفریح بخوره. سر کلاس درس، به خانوم معلم گوش نمیده و همه حواسش به ساعته که کی زنگ تفریح میخوره. زمان خیلی کند میگذره و کلافه اش میکنه. زنگ تفریح که میخوره، از توی کیفش لقمه ش رو در میاره و سرش رو میگیره بالا و همینکه میاد گاز بزنه، می بینه که دست یکی از دوستاش، لقمه کباب و گوجه است. میره یه گوشه می شینه لقمه اش رو میخوره و دوباره میاد می شینه سر کلاس. پشت نیمکت کوچولویی که ته کلاسه. خانوم معلم همیشه کلی آرایش میکنه و میاد سر کلاس. رژ لب قرمز جیغ میزنه؛ مژه هاش فر خوردن و عینک ته استکانی میزنه. عینک رو هم میذاره پایین دماغش و هر از چند گاهی با نوک انگشتش عینک رو هل میده که بچسبه به صورتش. قیافه خانوم معلم با اون عینک ته استکانیش خیلی بامزه میشه. یاد مادربزرگش میوفته که اون هم همین عینک ته استکانی رو میزنه. از حرفای خانوم معلم چیزی سر در نمیاره. از پنجره بیرون کلاس رو نگاه میکنه. بچه‌های اون یکی کلاس دارن ورزش میکنن. دور زمین میدوعن. دیگه خسته شدن و خیس عرقن و یکیشون هم افتاده زمین و داره نفس نفس میزنه. خانوم معلم ورزش میره پیشش. نمیدونه چی بهش میگه ولی دختره از روی زمین پا میشه و میره روی نیمکت می شینه. اون هم دوست داره بره بیرون. خیلی تر و فرزه. یه سیخونک به بغل دستیش که داره به حرفای خانوم معلم گوش میده میزنه و با تکون دادن ابروهاش بهش میگه که بیرون رو نگاه کنه. بغل دستیش اخم میکنه و دوباره به حرفای خانوم معلم گوش میده. با خودش فکر میکنه چه ادا اطواری در میاره دوستش. اصلاً چرا پیشش نشسته؟ دوست داره جاش رو با جلوییش عوض کنه. این حرفای خانوم معلم چرا تموم نمیشه؟ چرا دست از سر ما بر نمیداره؟ به ساعت دیواری بالای سر خانوم معلم نگاه میکنه. هنوز نیم ساعت مونده. دوباره از پنجره به بیرون نگاه میکنه. کسی دیگه توی حیاط نیست. همه رفتن. کجا رفتن؟ نکنه دختره حالش بد شده باشه و معلم کلاس رو تعطیل کرده باشه؟ دستش رو میکنه توی کیفش و لباس ورزشی اش رو در میاره میذاره زیر میز. زنگ بعد نوبت اوناست تا برن توی حیاط و ورزش کنن. بدوعن دور حیاط؛ طناب بزنن و… یکی میاد و در کلاس رو میزنه. خانوم معلم یه چیزی روی کاغذ روی میزش می نویسه و میره در رو باز کنه. در رو باز میکنه و خانوم ناظم با اون سگرمه های توی هم رفته ش بیرون دره. یه چیزی در گوشی به خانوم معلم میگه و خانوم معلم در جوابش میگه: “باشه حتما.” چیزی سر در نمیاره ولی داره از کنجکاوی میمیره. قراره فردا تعطیل بشه؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه! میتونه بره با بچه‌های همسایه توی کوچه وسطی بازی کنه. خیلی بیشتر از مدرسه خوش میگذره. پسر همسایه بغلیشون خیلی زورگوعه. همیشه توی بازی‌ها جر زنی میکنه. کسی هم جرأت نمیکنه که بهش چیزی بگه. چاقالوعه. هر چی مامانش بهش میده رو میخوره. حتی وقتی میاد توی کوچه یه لقمه دستشه و وسط بازی هم میره خونه تا یه چیزی بخوره و دوباره برگرده. لقمه های بقیه بچه‌ها رو هم میقاپه. یکهو صدای زنگ رو میشنوه. از جاش بلند میشه تا از نیمکت بره بیرون. بغل دستیش سر میز میشینه و داره هنوز یه چیزی توی دفتر سیمیش می نویسه. با لگد میزنه بهش که بلکه از جاش بلند شه. دوستش هم عصبانی میشه و لگدش رو با لگد جواب میده و بدون اینکه سرش رو بیاره بالا به نوشتن ادامه میده. آخ! چقدر این نیمکت ها کوچیکن. چند ثانیه صبر میکنه ولی وقتی می بینه دوستش قرار نیست از جاش بلند شه، هر طوری شده، از جلوش رد میشه و از نیمکت میاد بیرون. میدوعه که بره توی حیاط. توی راه خانوم ناظم نگهش میداره و میگه: “دختر! ندو توی راهرو.” الکی میگه چشم و بعد چند قدم آروم آروم برمیداره و همینکه به جایی میرسه که دیگه ناظم نمی بینتش دوباره شروع میکنه دوعیدن. توی حیاط با بچه‌های اون یکی کلاس حرف میزنه. ازشون در مورد دختری که حالش بد شد سر کلاس ورزش میپرسه. اونا هم میگن حالش خوبه و توی کلاس نشسته. همونقدر که وقتی توی کلاس نشسته زمان کند میگذره، زنگ تفریح خیلی زود تموم میشه. پاهاش رو محکم میکوبه روی زمین و راه میره و سرش رو انداخته پایین. خانوم ناظم رو توی دفترش می بینه با چهار تا بچه که روبروش دست به پشت وایسادن. به یکی از دوستاش که توی دفتر ناظمن چشمکی میزنه و میره سر کلاس. دوستش هنوز نشسته پشت نیمکت و داره توی دفترش چیزی می نویسه. دیگه ازش نمیخواد که بره کنار و دوباره همونطوری خودش رو جا میکنه توی نیمکت. با اخم و تخم به دوستش نگاه میکنه. دست به سینه می شینه. [...]</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 15:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-uxvpxr5hn05n</link>
                <description>قبل از اینکه در مورد داستان نویسی صحبت کنم، میخوام در مورد نوشتن باهاتون حرف بزنم. از عید امسال شروع کردم به نوشتن. داستان می‌نویسم یا جستاری شبیه به این چیزی که الان دارم می نویسم. وقتی می نویسم، توی ذهنم کلنجار میرم با یک موضوع. هر چیزی ممکنه باشه. هر چقدر بیشتر می نویسم، ذهنم به چیزهای بیشتری میرسه و از زوایای مختلفی به اون موضوع نگاه می کنم. برای همین ممکنه پراکنده بنویسم و حرف‌های ضد و نقیض بزنم. شما به دل نگیرید. اگه صلاح میدونید، یا باعث میشه نفس راحتی بکشید، میتونید هر چی فحش و ناسزاست توی نظراتتون نثارم کنید.نوشتن شبیه به اینه که توی انبار کاه دنبال یک سوزن بگردی. یا اینکه انباری رو باز کنی و هر چی خرت و پرته بریزی بیرون چون داری دنبال یه نامه‌ای میگردی که سی سال پیش، معشوقه دوران دانشگاهت، برات نوشته بوده. دونه دونه جعبه های خاک خورده رو در میاری و توشون رو نگاه میندازی. توی اکثرشون هیچی نیست. تمام چیزهایی رو پیدا میکنی که دلت نیومده بریزیشون دور و همینطوری توی انباری ذهنت خاک خورده ن و چند سالی یک بار بهشون برمیخوری و با خودت میگی: “که اینطور! آره یادمه. ولی نمیفهمم برای چی.“ بعد دوباره با خودت فکر میکنی که: &quot;نندازمش دور؟&quot; از خیرش میگذری و همونطوری میذاریش دوباره توی جعبه و درش رو میبندی. تمام روز به همین کار ادامه میدی. تهش ممکنه نامه رو هم پیدا نکنی. یادت رفته باشه که خیلی وقت پیش انداختیش دور و یادت نمیاد که توی اون نامه چی نوشته شده بوده. یا اینکه پیداش میکنی و شروع میکنی به خوندنش. یاد دوران دانشگاه میوفتی. آه و اوهی میکنی و خط به خط با دقت میخونی. نمیدونم داری دنبال چی میگردی. ممکنه یه قطره اشک بخاطر احساساتی که اون موقع داشتی بریزی. ممکن هم هست که وقتی پیداش کردی، بفهمی که چیز خاصی نبوده، و اون شوقی که داشتی موقعی که دنبالش میگشتی، کاملاً از بین بره و با خودت بگی: “کاش اصلاً پیداش نمیکردم.”تجربه‌های مختلفی که توی زندگیمون داشتیم، نشسته ن توی یک ورزشگاه صد هزار نفری. وقتی صفحه سفید جلوته و مداد رو گرفتی دستت، هر کدومشون خودشون رو به آب و آتیش میزنن تا تو به یادشون بیوفتی. یه مشت موجود تنهان. خیلی هاشون ممکنه هیچ موقع به یادت نیان و انقدر افسرده بشن که یه گوشه کز کنن و پتو رو بکشن روی سرشون و دیگه هیچ امیدی نداشته باشن که تو یه روزی بهشون فکر کنی. اونهایی که برنده میشن، خیلیاشون رو همون لحظه پرت میکنی همونجایی که بودن و با خودت میگی: “خب که چی؟” همه ذوقی که داشتن رو در لحظه کور کردی. دوباره باید بشینن یه گوشه و بپرن بالا پایین تا تو بالاخره یه روزی دوباره به یادشون بیوفتی اما دوباره همونطوری سرشون بخوره به سنگ. بعضی هاشون رو میگیری توی دستت، از زوایای مختلف بهشون نگاه میکنی، زیر و روشون میکنی، و قلبت تندتر از همیشه میزنه. انگار که گنجی رو پیدا کردی. اونها هم میچسبن به دستت و رهات نمیکنن. چشماشون رو میبندن و در آغوشت جا خوش میکنن.جستار نویسی کار خیلی راحتیه. فقط کافیه بذاری هر چیزی که به ذهنت میرسه جایی برای خودش روی کاغذ سفیدت پیدا کنه. اون وقت خودت هم تعجب میکنی و نگاه می‌کنی به کاغذ روبروت و با خودت میگی: “یعنی اینا رو من نوشتم؟” معجزه نوشتن همینه. زوایایی از خودت رو می بینی، که هیچ وقت ازشون با خبر نبودی. نمیدونستی هنوز یه جایی از وجودت هستن و منتظرن تا تو بنویسیشون.برعکس، داستان نویسی کار خیلی سختیه. میدونید؛ همیشه یه صحنه ای توی ذهنم میاد اما ادامه دادنش و کامل کردن طرح داستان کار حضرت فیله. اما همون صحنه ها، روحت رو قلقلک میدن و مو به تنت سیخ میشه و فکر میکنی چیزی رو پیدا کردی که همه دوست دارن بشنون. از اون بدتر اینه که تازه باید کلی صبر و حوصله به خرج بدی و روزهای متوالی بشینی بنویسی تا تهش خدا میدونه کسی اصلاً تره ای هم برای داستانت خورد کنه یا نکنه. با خودت میگی: “کی همچین داستان احمقانه‌ای رو میخونه؟” یا اینکه ”اصلاً چی میخواستم بگم؟”خیلی مهمه که همونطوری که حرف میزنی بنویسی. منظورم اینه که بی خودی از کلمات قلمبه سلمبه استفاده نکنی و وقتی کسی نوشته ت رو میخونه، احساس کنه روبروش نشستی و داری باهاش حرف میزنی. منظورم اینه که وقتی میخوای بگی: “اسهال شد.” نگی: “لینت مزاج گرفت.” البته اگه واقعاً به جای اسهال میگید لینت مزاج، نوش جونتون؛ استفاده کنید ازش. منظورم اینه که هیچ موقع اسهال رو پاک نکنید و توی لغتنامه بگردید دنبال یک کلمه جایگزین.اما این هم مهمه که حرفی که میخواید بزنید رو به بهترین شکل ممکنش بنویسید. اگه جمله‌ای توی نوشته تون، کاملاً بی‌ربطه، حذفش کنید. مثلاً شما نمیدونید من توی همین متن ذهنم به چه چیزهایی که نرسیده بود. در نهایت خواننده‌ای قراره نوشته تون رو بخونه و شما میخواید که نوشته تون انسجام داشته باشه و جمله‌ها حوصله سر بر و زائد نباشن. مثلاً اگه میخواید بنویسید: “نشست روی صندلی.” به جاش میتونید یه کم سلیقه به خرج بدید و بنویسید: “باسن بزرگش رو گذاشت روی صندلی.”توی این مدت، مهمترین چیزی که فهمیدم اینه که اگه شروع کنی به نوشتن و از جوهری که روی کاغذ میشینه نترسی، چیزهایی می نویسی که ممکنه خیلی شگفت زده ات بکنه. معمولاً ذهنت راهش رو پیدا میکنه. میدونه چطوری بره توی اعماق وجودت و حرفی که میخوای بزنی رو به صورت داستان در بیاره. برای همین مهم نیست از کجا شروع میکنی. فقط کافیه بنویسی.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 12:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبلیغات</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-jjl7e09ono4a</link>
                <description>یه نگاه به بیلبوردهایی که توی سطح شهر نصب شده‌ن بندازید. یک کلمه حرف حساب اگه دیدید، من رو هم خبر کنید. یه مشت اراجیفن. سگ‌های کثیفی که دارن له له میزنن برای پول‌دار تر شدن، حقوق میدن به سگ‌های دیگه ای که براشون دم تکون میدن، تا یکی دو جمله قافیه دار با طرح های زپرتی بنویسن روی اون صفحه های بزرگ. وقتی می بینمشون حالت تهوع میگیرم. باید از چند تاشون عکس بگیرم و موقعی که میخوام تعمدا بالا بیارم بهشون نگاه کنم.از همه بدتر بیلبوردهای حکومته. با اون شعارهای پوسیده و به درد نخورشون. البته از حق نگذریم گاهی اوقات هم چهار کلمه حرف حساب روی بیلبوردها پیدا میشه. اما خب چهار سالی یک بار اتفاق میوفته. بقیه شون یا انقدر کلیشه‌ای ‌ان که به درد لای جرز میخورن یا اینکه انقدر پرت و پلان که وقتی می بینمشون دلم میخواد برم شکایت کنم که چرا با مالیاتی که من میدم تصمیم گرفتن همچین چیزی رو روی بیلبورد بزنن.صبح بیدار شده، برای خودش چایی دم کرده، نشسته پشت میزش، به دیوارهای اتاقش زل زده، صدای زنش رو میشنوه که داد میزنه: “رحیییییم! بیا صبحونه آماده ست.” هول هولکی چهار تا کلمه‌ای که به ذهنش رسیده رو نوشته روی کاغذ و بعد از ظهر همون روز اون رو برده داده به رییسش و رییسش هم که از خودش کودن تره، وقتی دیده جمله هاش قافیه دارن، به‌به و چه‌چه ای کرده و مرد قصه ما هم دمی تکون داده و شاید حتی ترفیع گرفته و شده مدیر بخش تولید آشغال. حالا نوبت میرسه به کسایی که برای آشغال ها طرحی میکشن از اون زننده تر. مرد که اونقدر نیشش بازه بعد از خرید، که میترسم دهنش جر بخوره، کنار بچه‌ها و همسرش که از خودش نیششون باز تره، وایساده و یه بلیت هواپیما یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای دستشه. آخه یه نگاه به مردم این شهر بندازید. خستگی و درموندگی و تنهایی رو توی قیافه شون ببینید. چی با خودتون فکر کردید وقتی اون جمله رو نوشتید و تصمیم گرفتید روی اون تخته بزرگ چاپش کنید و بزنیدش همه جای شهر؟ از خودتون خجالت نکشیدید؟ما کارگرهایی که این بیلبوردها رو نصب میکنن نمی بینیم. صبح که از خواب بیدار میشیم و به سمت محل کارمون حرکت میکنیم، همه این بیلبوردهای احمقانه، خیلی تر و تمیز، همه جای شهر انتظار این رو میکشن که تو برای چند ثانیه هم که شده بهشون نگاه کنی و نفوذ کنن توی مغزت و اون چندرغاز فسفری که توی مغزت مونده رو هم سر بکشن و بعد مثل دیوونه ها بری ازشون خرید کنی. فکرش رو بکنید؛ یکی از خوابش میزنه و آویزون میشه بین زمین و آسمون و اون بیلبوردها رو نصب میکنه. یه مضخرف رو میکشه پایین و یه مضخرف دیگه جاش میذاره. کاری از این پوچ‌تر داریم؟ از این آزاردهنده تر؟راستی؛ اگه خودتون میتونستید توی سطح شهر، روی یکی از بیلبوردهایی که تعداد زیادی از کسانی که توی شهر زندگی میکنن توی روز اون رو می بینن، یک چیزی بنویسید، اون چی بود؟ اصلاً چرا زحمت نوشتن چیزی رو به خودتون میدادید؟ میتونستید هیچ چیزی ننویسید و یک صفحه سفید جلوی هر کسی که به اون نگاه میکنه بذارید. اصولاً هر چیزی اگر خوب بهش فکر کنی بی‌معنا نیست. حتماً معنایی توی این صفحه سفید نهفته ست. برای یکی ممکنه به معنی احترامی باشه که طراح بیلبورد برای اون آدم قائل شده و چیزی روی اون تخته بزرگ ننوشته. ممکنه اعصاب یکی رو خورد کنه و اون روز مدام به این فکر کنه که چرا روی اون بیلبورد هیچی ننوشته بودن؟ منظورشون چی بود؟ و در نهایت، یکی هم ممکنه یاد کفنی بیوفته که پدر یا مادرش رو توش پیچیده ن و توی خاک گذاشتن. متأسفم که این مثال رو میزنم. میخواستم بدونید که با هر چیزی، هر آدمی، فکر منحصر به فردی به ذهنش خطور میکنه. چیزی که حتی شما فکرش رو هم نمیتونید بکنید.اما اگه میخواستید واقعاً یک جمله بنویسید چی؟ فکر میکنید کسی پشیزی ارزش برای حرفی که نوشتید روی بیلبورد قائل میشه؟ یا لعنتی میفرسته به جد و آبادتون و نفرینتون میکنه؟ اصلاً چرا فکر میکنید حرفی که نوشتید حقیقته؟ اصلاً حقیقت چیه؟ مثلا، بیاید فرض کنیم نوشتیم که ”با سالمندان مهربان باشیم.” آیا این جمله همیشه درسته؟ اصلاً چرا باید باهاشون مهربون باشیم؟ یه پیرمرد چه فرقی میکنه با یه جوونی که هنوز هزار تا آرزو توی سرشه؟ یا اصلاً ما مهربون باشیم یا نباشیم چه فرقی میکنه؟ تهش چند سال دیگه میوفتن میمیرن. اگه یه پوچ انگار این جمله رو ببینه، با خودش چی فکر میکنه؟ شاید همون موقع کنار جاده بزنه بغل و خودش رو از روی پل پرت کنه پایین. مادربزرگ پدریم، خیلی خانواده ما رو اذیت کرد. همیشه چوب لای چرخ ما گذاشت. من خیلی وقته که بهش سر نزدم. راستش رو بخواید، دلیلی نمی‌بینم که برم ببینمش. اصلاً اون میخواد من رو ببینه؟ یا فقط خودش رو به موش‌مردگی میزنه؟ که وای! نوه های من بهم سر نمیزنن… گاهی اوقات دلم براش میسوزه. خیلی کم، و خیلی به ندرت. اما خب حقیقت داره. میدونید؛ نمیدونم چه زندگی ای رو گذرونده که در نهایت به همچین آدمی تبدیل شده.باید از این به بعد اگه خواستن بیلبوردی رو جایی نصب کنن، یه مشورت با من بکنن. اکثر قریب به یقینشون رو رد میکنم. مگر یکی دو تاشون خوب باشن هر سال. بعضی از طراحاشون رو که میفرستم اردوگاه کار اجباری، بلکه دست از این کارهای زشتشون بردارن. یعنی بالاخره یک روزی دست از سر کچل ما برمیدارن؟ میذارن یه نفس راحت بکشیم؟</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 12:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-ttkqsmbvkln2</link>
                <description>- هنوز بعد از گذشت پنج سال از رابطه مون، گاه و بیگاه، خوابش رو می بینم.- چه جور خوابی؟برای لحظاتی مکث کردم. چشم هایش درشت شده بودند و منتظر بود جوابم را بشنود. ادامه دادم:- خیلی موقع ها وقتی از خواب بیدار میشم، چیزی از خوابی که دیدم به یاد ندارم. فقط میدونم که تو خواب دیدمش. هر چه قدر تلاش می کنم که چیزی یادم بیاد، فایده ای نداره. اما همیشه وقتی از خواب بیدار میشم، احساس عجیبی دارم. نمیدونم چطور بگم؛ انگار که توی یک صحرای خیلی بزرگ گیر افتاده باشم و هر چه قدر میگردم دنبالش، پیداش نمی کنم. قلبم تندتر از همیشه میزنه؛ اما همزمان درد شدیدی رو توی سینه‌م حس میکنم. هم توی بهشتم و هم توی قعر جهنم دارم میسوزم.مکث کوتاهی کردم و بعد ادامه دادم:- همینکه از خواب بیدار میشم، اگه چیزی یادم مونده باشه، میرم دفترم رو برمیدارم و هر چیزی که یادم بیاد رو می نویسم. میترسم اون لحظه ای که بین ما بوجود اومد رو برای همیشه فراموش کنم. میخوای یکیش رو برات بخونم؟دستش را گذاشت زیر چانه اش و گفت:- آره حتما. دوست دارم بشنوم.دفترم را از توی کوله پشتی ام در آوردم و آخرین خوابی که دیده بودم را برای او تعریف کردم:- توی خونه ای بودم با سقف هایی بلند که تعداد خیلی زیادی اتاق داشت. نمی دیدمش؛ اما میتونستم بفهمم که اون هم توی خونه حضور داره. نمیدونم چطور بگم؛ حتی گاهی صداش رو می شنیدم. تلاش می کردم بفهمم صدا از کدوم سمت میاد؛ اما صدا اونقدر آروم بود که نمیتونستم سر در بیارم. مدام از این اتاق به اون اتاق میرفتم تا بلکه پیداش کنم. کل خونه رو زیر و رو کردم. تمام اتاق ها رو گشتم. با صدایی بلند اسمش رو فریاد میزدم؛ اما فقط صدای خودم رو می شنیدم که توی اتاق می پیچید. نبود که نبود. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.سکوت کردیم. سرش را برگردانده بود و به تابلوهای روی دیوار نگاه می کرد. می توانستم بفهمم گیج شده. نگاه سردرگمی داشت. رو کرد به من و گفت:- علی، تو هنوز جوونی. تا کی میخوای توی خیالاتت زندگی کنی؟ باید فراموشش کنی. چیزی که زیاده دختر! این دفترت رو هم بنداز توی سطل آشغال.چیزی که می‌گفت حقیقت داشت. روزها می گذشتند اما من هنوز جایی، در گذشته ای خیلی دور، زندگی می کردم. نمی توانستم رهایش کنم. دستم را روی صورتم کشیدم و گفتم:- نمیدونم؛ دست خودم نیست. نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم. تو درست میگی. امیدوارم بالاخره این خواب ها دست از سرم بردارن.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 15:47:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-qyqy6aqj85q6</link>
                <description>از نقاب روی صورتت خسته شدم. متنفرم از اینکه توی چشمام نگاه می کنی و بهم دروغ میگی. از خنده های الکی‌ت. از چهره‌ی ساختگی‌ت. چی رو از دست میدی اگه خودت باشی؟ چی تو رو میترسونه اگر برای لحظه ای به خود واقعی‌ت نگاه کنی؟ توی فضا شناوری. همه جا تاریکه و تنهایی. خودتی و خودت. هیچ کسی نیست که تو رو قضاوت کنه. هیچ کسی نیست که ترکت کنه. چی می بینی؟ خودت رو دوست داری؟ از خودت متنفری؟ یا شاید فکر می کنی هیچ ماسکی روی صورتت نیست؟ دست هات رو بذار روی صورتت. چشم هات رو لمس کن. لب‌هات رو. گونه‌هات رو. هنوز هم مطمئنی؟ وقتی من رو دوست نداری تو چشمام زل بزن و بهم بگو. لازم نیست به حرفام بخندی. نمیخوام لبخند بزنی. من میخوام خود واقعیت رو ببینم. نه چیز دیگه ای. خود برهنه ت رو. بدون هیچ پوششی. اون کلاه رو از روی سرت بردار. بذار موهات رو ببینم. لازم نیست طوری وانمود کنی که انگار تنها نیستی. ما تنها زاده شدیم و تنها ‌می‌میریم. چنگ میندازم روی صورتت تا اون ماسک لعنتی رو بردارم. میخوام بسوزونمش. اگر خودت رو دوست نداشته باشی نمیتونی کس دیگه ای رو دوست داشته باشی.  من زشتم؟ بهم بگو! بدون هیچ ترسی بهم نگاه کن و بگو من زشت ترین کسی هستم که تا حالا دیدی. من دیوونه ام؟ تو نیستی؟ من دروغگو ام؟ سرت رو از پنجره بیرون بیار و فریاد بزن که همه بفهمن من یک دروغگوی پست فطرتم. توی گوشت داد میزنم و بهت میگم که ازت متنفرم. پرده گوشت رو پاره می کنم. نقش بازی کردی تا دوست داشته بشی. تو مهمترین آدم توی زندگی خودتی. میخوام دردناک ترین حرف هات رو بشنوم. میخوام چیزایی رو بشنوم که هیچ وقت نخواستی به زبون بیاری. می ترسیدی که کسی رو از دست بدی. برای یک بار هم که شده، چشمات رو ببند و به این فکر کن که چی برات مهمه؟ چرا از خودت بدت میاد؟ از چی میترسی؟ با خودت رو راست باش. دونه دونه لباس هات رو در بیار و توی آینه به خودت نگاه کن. میخوام با صدای بلند به مضجک بودن خودت بخندی. میخوام باور کنی که تنها نیستی.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 05:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در درون من، چیزی هست، که تغییر نمی کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-aowtkp1kplgk</link>
                <description>در خانه نشسته ام. تک و تنها. همه چراغ ها را خاموش کرده ام؛ اما از پنجره اتاق، ماه را می بینم، که نور ضعیفش، اتاق را کمی روشن کرده است. نشسته ام روی صندلی، پشت میز کارم، و به صفحه کاغذ جلوی چشمانم نگاه می کنم. کلماتی می بینم، که از فرط تنهایی، کمرشان خم شده؛ کلماتی که می خواهم هر کدامشان را در آغوش بگیرم و بهشان بفهمانم که تنها نیستند. در دنیایی که ساخته ام زندگی می کنم. دنیای من همین خانه است و رفت و آمدهای گاه به گاه دوستانم به اینجا.سعی می کنم جواب این سوال های لاینحل را، که در ذهن دارم، پیدا کنم. از مردان و زنانی که قبل از من زندگی کرده اند، چیزی بیاموزم. کتاب می خوانم، فیلم تماشا می کنم و… اما هر چه قدر هم تلاش می کنم، انگار چیزی در من هست، که تغییر نمی کند. کودکی در درون من زندگی می کند که چنان از فریادهای پدرش ترسیده است که نه بغض گلویش، از عجز و ناتوانی، می شکند و نه می تواند آن صدای نازکش را بلند کند و به پدر بفهماند که حق ندارد با او اینطور صحبت کند. من همان بچه هستم. همان بچه؛ اما تفاوتش این است که حالا می توانم بنویسم. چیزی در درون من هست که عوض نمی شود. جنگیدن با آن دشوار، یا شاید بهتر است بگویم، ناممکن به نظر می رسد.تا زمان مرگ، وقتی که آنچنان پیر شده ام که دستانم دیگر نای نوشتن هم ندارند، وقتی عصا به دست توی پیاده رو راه می روم و نگاه رهگذران را می بینم که با خود می گویند: &quot;یعنی من هم همینقدر پیر و فرتوت می شوم؟&quot;، باید دست این بچه را بگیرم و او را، هر کجا که می روم، همراه خود ببرم. گریزی نیست. بچه ای که چنان ترسیده، که چسبیده به من، کنار من راه می رود، و سعی می کند نگاهش به نگاه رهگذران نیوفتد. بچه ای آن چنان ترسیده، که در لاک خود فرو رفته و به هیچکس اجازه نزدیک شدن به او نمی دهد. تنها تفاوتش این است که ریش در آورده و باید چند روزی یک بار آنها را اصلاح کند.لا به لای این احساسات متناقض، که چون مازی حل نشدنی است، تنها صدای نقش بستن گرافیت مدادم روی کاغذ را، که چون سیخی داغ به پشتم کشیده می شود، می شنوم. این گره، آن چنان کور است، که هر چقدر تلاش می کنم آن را باز کنم، گره کورتر می شود. دست آخر، شاید تنها راه حل این باشد، که گره را رها کنم، و به تماشای ماه بنشینم.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 12:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AC%D9%86%DA%AF-jde1etponef9</link>
                <description>توی گرگ و میش صبح، از خواب بیدار شدم. پنجره را باز کردم. هوای دلپذیری بود. نسیم خنکی می وزید که روزم را می ساخت. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. تصمیم گرفتم دوربینم را بردارم و به ساحل بروم. ساحل باید دیدنی باشد.در ساحل، صدها مرغ دریایی، به صورت پراکنده، بر فراز اقیانوس، در حال پرواز بودند. پروازشان هیچ نظمی نداشت. هر کدام به سمتی پرواز می کرد. انگار هر کدام دنبال گمشده خود بودند. خورشید طلوع می کرد و انعکاسش درون آب افتاده بود. اقیانوس خروشان نبود و امواج آب، خیلی آرام، روی شن های ساحل می لغزیدند. صدای آب و نسیم خنکی که می وزید، آرامشی وصف نشدنی در درون من ایجاد کرده بود. دست آخر، از کیف کمری ام دوربینم را در آوردم و از آن صحنه عکس گرفتم.وقتی به خانه برگشتم، پدرم روی نیمکت چوبی، توی حیاط، نشسته بود. کنارش نشستم.- صبحتون بخیر پدر!- صبح بخیر.- چقدر امروز هوا خوبه!- همینطوره.- زودتر از شما از خواب بیدار شدم و به ساحل رفتم. گفتم شاید بتونم عکس خوبی بگیرم.- که چاپ کنی توی مجله؟- بله پدر.دوربینم را در آوردم و عکس هایی که گرفته بودم را به پدر نشان دادم. به عکس ها خیره شده بود و چیزی نمی گفت. انتظار داشتم لبخندی به لبش بنشیند و از تماشایشان لذت ببرد. اما اینطور نبود. چیزی در درونش داشت او را عذاب می داد. از چهره اش می توانستم این را بفهمم. ناگهان دست هایش را روی سرش گرفت و فریاد زد: سنگر بگیرید! آمریکایی ها حمله کردن!از روی نیمکت بلند شد و لنگ لنگان در فاصله ای کوتاه راه رفت و سپس به زمین افتاد. روی زمین می خزید.کنارش زانو زدم و به او گفتم: پدر جنگ تموم شده! خیلی وقته! پاشو پدر!به حرف هایم گوش نمی داد. انگار که صدایم را نمی شنید. همچون ماری که می خواست از دست عقاب ها جان سالم به در ببرد، روی زمین می خزید. مثل بچه ها، همراه او، دوربین به دست، روی زمین دراز کشیدم و سینه خیز رفتم. بغض گلویم را می فشرد. با صدایی که گوش خودم را هم کر می کرد، فریاد کشیدم: بروید گم شوید آمریکایی های عوضی! از جون ما چی میخواید؟! مگه از روی جنازه من رد شید که دستتون به پدرم برسه!</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 22:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-qsfjsytbqvv5</link>
                <description>گاهی اوقات حتی یک قدم به جلو برداشتن می تواند فاجعه بار باشد. کسی چه می داند؟ شاید در یک قدمی ما مینی کار گذاشته باشند. نتیجه اش تکه تکه شدن من خواهد بود. یا تو. نمی دانم. گاهی اوقات باید بگذاری و بروی. خود را گم و گور کنی. می ترسم. از نزدیک شدن به تو. نمی خواهم من دلیل مرگ تو باشم. از من فاصله بگیر. همانجا بایست. اصلا یک قدم به عقب برو. در این بازی کسی برنده نمی شود. هم من و هم تو بازنده ایم. خوشحالم که تنها نیستم، اما باید فاصله ات را حفظ کنی. بیا در خیال، یکدیگر را به آغوش بکشیم. بیا در خیال، یکدیگر را ببوسیم. بیا در خیال، بچه دار شویم. اسم بچه مان را بگذاریم ری‌را. گاهی اوقات کنترل اعضای بدنم را از دست می دهم. قدرتی ماورایی در پاهایم حس می کنم. می خواهند بدوند به سمت تو. دستانم به سویت دراز می شوند. حس می کنم قلبم هم از سینه در آمده است و به سمت تو متمایل می شود. حالا می فهمی این ترس به چه اندازه بزرگ است. گاهی اوقات باید فقط نظاره گر باشی. دست به هیچ کاری نزنی. بگذاری همه چیز همانطور که باید، پیش برود. کاسه داغ تر از آش نشوی. در خانه ات خودت را حبس کنی. تمام درها را قفل کنی. پرده ها را بکشی. تلفن را از برق بکشی. من از نور می ترسم. از امید. باران دیوانه ام می کند. در گوشه ای از خانه چمباتمه می زنم. تو را خیال می کنم. من در خیالم زندگی می کنم عزیز من.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 11:49:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه برفکی دنیای من</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%A8%D8%B1%D9%81%DA%A9-crh77duaqzjo</link>
                <description>به این فکر می کنم که زندگی چقدر بی معناست. لحظه ای فکر می کنی دنیا دیگر به آخر رسیده است و گره های زندگیت چنان سخت به هم پیچیده اند که فکر میکنی توان باز کردنشان را نداری. شاید باید قدمی به عقب برداری. نه یک قدم، بلکه آنقدر دور شوی که هر چه که به آن فکر می کرده ای در نظرت شبیه به یک نقطه شود. نقطه ای در این صفحه برفکی دنیا. شاید بپرسید چرا برفکی؟ فکر می کنم همه چیز در این زندگی خیلی اتفاقی است. لحظه ای فکر می کنی که خوشبخت ترین آدم روی زمین هستی و لحظه ای دیگر بدبخت ترین آدم. روزی از خواب بیدار می شوی و می بینی حوصله هیچ کاری را نداری. فقط میخواهی پتو را بکشی روی سرت و دوباره به خواب روی. بعضی روزها هم آنقدر انرژی داری که بالاترین دوز مورفین هم برای آرام کردنت کافی نیست. ناگهان اتفاقی در زندگیت می افتد که هیچ گاه فکرش را هم نمی کردی. با کسی آشنا می شوی که مسیرت را برای همیشه عوض می کند یا زبانم لال یکی از عزیزانت می میرد. آیا این تو هستی که تصمیم می گیری؟ یا فقط تماشاگر اتفاقاتی هستی که در زندگیت می افتند؟ همه مان، یا لااقل من، تنها در حال تماشا کردن صفحه برفکی ای هستیم که جلوی چشمانمان پخش می شود. دنیایی همانقدر غیر قابل پیش بینی و کسالت بار.با اینهمه عمری اگر باقی بودطوری از کنار زندگی میگذرمکه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزدو نه این دل ناماندگار بی درمانزیر لب شعر سید علی صالحی را زمزمه می کنم. &quot;عمری اگر باقی بود&quot;. شاید همین فردا دیگر زنده نباشم. می دانم، آنقدر این جمله را شنیده ایم که با شنیدن دوباره اش حالت تهوع بهمان دست می دهد. اما بعضی جملات هستند که هر چه قدر هم تکرار بکنی کم است. آدم انگار یادش می رود. نیاز دارد به خودش یادآوری کند. خودم را در مجلس ختم خودم تصور می کنم. ترسناک است. باور کردنی نیست. چه کسی برای از دست دادن من گریه می کند؟ فقط گریه های مادرم را می بینم. غیر از آن هر چه باشد پوچ و تو خالی است. منظورم این است که شاید کسی بغضی بکند یا حتی خدایی نکرده قطره ای اشک بریزد، اما تا کی؟ تا کی برای ندیدن تو اشک می ریزد؟ خیلی زود فراموش می کند. مجبور است. او نیز مجبور است &quot;از کنار زندگی بگذرد&quot;. از کنار زندگی گذشتن یعنی غصه چیزی را خوردن که در واقعیت وجود ندارد. غصه اتفاقاتی که در گذشته برایت افتاده اند. حسرت بعضی چیزها. هر کسی حسرت چیزی را می خورد. کاش می توانستم باز هم مادرم را ببینم و از این دست چیزها. از کنار زندگی گذشتن یعنی اینکه در مکان یا زمانی، غیر از آنکه در آن هستی، حضور داشته باشی. نمی خواهی تن بدهی. شاید هم به معنی این است که توانایی مواجهه با زندگی و طوفان هایی که هر لحظه در انتظارت هستند را نداری. با قدم هایی شمرده فقط سعی می کنی دوام بیاوری. دل را به دریا نمیزنی. از دور زندگی را تماشا می کنی. در لحظات زندگی دیگران دنبالش می گردی.می نویسم و می نویسم، فکر می کنم و فکر می کنم، و به جایی نمی رسم. آب در هاون می کوبم. حرف هایم پر از تناقض است. گره، گره، گره. باز نمی شود این لعنتی.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 03:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-jwpzrjzbtost</link>
                <description>دوست داشتم بتوانم چیزی بنویسم که لبخندی بر لبانت بنشاند. دوست داشتم آوازی سر دهم که گوش هایت را نوازش کند. دوست داشتم شب ها برایت لالایی بخوانم و به خواب رفتنت را تماشا کنم. می خواستم با تو به ناکجا سفر کنم. دریغا، که هر چه می نویسم، سراسر رنج است. دنیا پر از مصیبت است عزیز من. مرا سرزنش نکن. به برگ ها بگو نریزند. بگو دیگر باران نیاید. بگو بیابان ها همه سرسبز شوند. بگو این زمستان تمام شود. من طاقت اینها را ندارم عزیز من. من کسان زیادی را از دست داده ام. به من بگو، مادربزرگم کجاست؟ بگو که می توانم دوباره ببینمش. می خواهم خانه ام را به او نشان دهم. می خواهم ببیند برای خودم مردی شده ام. می خواهم ببیند دیگر آن بچه ترسو نیستم. عزیز من، من هر شب به آسمان نگاه می کنم. مدت هاست یک ستاره هم ندیده ام. انگار آسمان هم با ما سر جنگ دارد. قلبم تندتر از همیشه می زند. دوست داشتم برایت خبری خوش بیاورم. نمیتوانم عزیز من!</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 10:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست‌تان دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-jrbvgcg10yhp</link>
                <description>دراز کشیده بودم. داشتم کتابم را می خواندم. &quot;عوضی&quot; نوشته ی ژوئل اگلوف. به پیام هایی که برای تبریک عید به دوستانم داده بود هم فکر می کردم. یعنی یک قسمت از ذهنم مشغول این بود که چرا جوابم را نمی دهند. شاید برای دید و بازدید عید به خانه ی خویشاوندانشان رفته اند و فرصت جواب دادن به پیام های من را ندارند. شاید امروز از دنده چپ از خواب بیدار شده باشند و اصلا حوصله عید را نداشته باشند. نمی دانم. همه این ها می توانند دلیل خوبی برای جواب ندادن به پیام های من باشند. شاید هم اصلا دوست نداشته باشند جواب پیامم را بدهند. شاید از من خوششان نمی آید اما من آنها را دوست دارم.حوصله دید و بازدید های عید را ندارم. همه چیز خیلی تصنعی است. باید طوری رفتار بکنی که انگار از دیدنشان خیلی خوشحال شده ای در صورتی که می توانستی کل سال بروی دیدنشان. دوباره همان شوخی های بی مزه ای که در این جمع ها گفته می شود. &quot;احسان موز بخور!&quot;، &quot;احسان پسته بخور!&quot; و از این جور شوخی هایی که باید به آنها بخندی وگرنه انگار آدم عجیب و غریبی هستی. برای همین تصمیم گرفته ام امسال فقط برای دیدن کسانی بروم که از صمیم قلب دوستشان دارم. کسانی که طی سال به دیدنشان رفته ام یا اینکه فرصت نکرده ام ببینمشان اما دید و بازدید عید فرصت خوبی است برای اینکه بتوانم از هم نشینی با آنها لذت ببرم.بهار فصل محبوب من است. نه فقط به این دلیل که در این فصل به دنیا آمده ام. البته خودش می تواند کافی باشد برای اینکه این فصل را دوست بدارم. اما همه چیز در بهار زیباتر است. شکوفه ها حالم را بهتر می کنند. صدای گنجشکان به من امید می دهند. برای من بهار نماد زندگی است. حالا نمی دانم زندگی قبل از مرگ یا پس از مرگ. هر چه باشد نماد تولدی دوباره است.امروز صبح که از خانه پدریم به خانه خودم در حال رانندگی کردن بودم، به آسمان نگاه کردم و هوا صاف تر و آبی تر از همیشه بود. کوه از دور پیدا بود. داشتم آهنگی که غزل برایم فرستاده بود را گوش می کردم. عاشق قسمتی از آهنگ هستم که می گوید: &quot;do you wonder if i wonder about you?&quot;. با خودم زیر لب این جمله را زمزمه می کنم. طوری که صدایم را حتی خودم نمی شنوم. دوست دارم آهنگ را با صدای بلند گوش کنم. دوست دارم در موسیقی غرق شوم.هر کجا که هستید، در هر شهر، در هر کشوری که هستید، امیدوارم امروز را به خوشی بگذرانید. به کسانی که دوستشان دارید پیام تبریک عید بفرستید و بار دیگر، اینکه فرصت این را داشته اید که این آدم ها را دوست بدارید، قلبتان را سرشار از خوشحالی و رضایت کند.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 13:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبت کردن با غریبه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-z0agacuvr4mz</link>
                <description>دیشب برای گذراندن وقت شروع کردم به حرف زدن با آدم های غریبه. باعث می شد کمتر احساس تنهایی بکنم. کاری هم برای انجام دادن نداشتم.اسم اولین دختر غزل بود. این را بعد از حدود نیم ساعت از مکالمه فهمیدم. دخترها کمترین اطلاعات را در مورد خودشان می دهند تا موقعی که احساس راحتی کنند. خب طبیعی هم هست. آدم های احمق در این دنیا کم نیستند. به نظر دختر خوبی می آمد اما آنقدرها باهوش نبود. تایپ شخصیتی اش را پرسیدم و گفت که intp است. بعد شروع کرد پرسیدن درباره اینکه آیا در گذشته رابطه ای با این جور آدم ها داشته ام یا نه. اولین دوست دخترم که در دانشگاه با او آشنا شده بودم intp بود. رابطه مان واقعا افتضاح بود. من تلاش می کردم رابطه را حفظ بکنم ولی هر چند ماه یک بار دوباره همان دعواهای همیشگی بود. این ماجرا برای دو سال طول کشید تا از هم جدا شدیم. این ها را برای غزل تعریف کردم و گفتم که آدم ها واقعا با هم فرق می کنند. دو intp می توانند دنیاهای متفاوتی داشته باشند. بسته به اینکه در چه شرایطی بزرگ شده اند، به چه علاقه دارند یا چه تجربه هایی در زندگی شان داشته اند. به خرجش نمی رفت. من هم اینها را نگفتم تا مثلا به او دلگرمی بدهم که با هم رابطه خوبی خواهیم داشت. صرفا چون به آن باور داشتم آن حرف ها را زدم. خلاصه که مکالمه مان تمام شد.دختر دوم هانا بود. صحبت را خیلی گرم شروع کرد. انگار که من دوست چندین ساله اش هستم. گربه اش را گم کرده بود. نفهمیدم چرا و چطور. گفت نمی خواهد در موردش حرف بزند. آن روز را فقط گریه کرده بود. می گفت چشمانش انقدر که گریه کرده میسوزند. واقعا تجربه غم انگیزی است از دست دادن. من اولین بار از دست دادن را با مرگ مادربزرگم تجربه کردم. من هم نمی خواهم درباره اش حرف بزنم ولی از صمیم قلبم دوستش داشتم. گاهی اوقات دلم برایش تنگ می شود و میزنم زیر گریه. هانا دلش می خواست با کسی حرف بزند و وقت تلف کند تا برای دقایقی هم که شده گربه اش را فراموش کند. من هم خیلی این کار را میکنم. در کوتاه مدت جواب می دهد. خودت را میزنی به اون راه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. انگار که برای مدتی تصمیم می گیری جای اینکه غمگین باشی استرس داشته باشی. چون آن حسی که فراموشش کردی که جایی نمی رود. در تو می ماند و ندایی در درونت می گوید که باید به آن توجه کنی. این همان استرس است. لااقل آنطور که من می دانم. هانا نه خیلی فیلم نگاه می کرد نه کتاب می خواند. می گفت دوست دارد کتاب بخواند اما خیلی کتاب نخوانده. من هم در نوجوانی همینطور بودم. حتی دوست داشتم نویسنده شوم اما سالی شاید یک یا دو کتاب می خواندم. به نظرم اگر بخواهی قرمه سبزی ای بپزی که همه انگشتانشان را هم بخورند باید دست پخت های مختلف را امتحان کرده باشی. صحبتم با هانا را دوست داشتم. هم او حالش بهتر شد هم من. امیدوارم که اینطور بوده باشد.دختر سوم فریا بود. نمی دانم با یک غریبه چطور باید سر صحبت را باز کنم. همیشه میگویم: &quot;سلام. خوبی؟&quot; و بعد از اینکه او هم حال مرا می پرسد ذهنم خالی می شود. نمی دانم او به چه چیز علاقه مند است یا چه آرزویی در سر دارد یا شب ها برای چه چیزی گریه می کند. فریا شانزده سالش بود. سریال های کره ای عاشقانه می دید. مثل خواهرم. آرزویش این بود که بازیگر شود. اینکه یک بازیگر در موقعیت های مختلف قرار می گیرد و داستان های تازه ای را تجربه می کند هیجان زده اش می کرد. می گفت در گروه تئاتر مدرسه شان متوجه شده چقدر گفتن دیالوگ های ساده هم جلوی دوربین سخت است. می توانستم حسش را بفهمم. وقتی داشتیم در مورد بازیگری صحبت می کردیم به این فکر می کردم که چقدر تجربه عجیبی است که یک بازیگر در زندگی شخصی اش افسرده باشد اما جلوی دوربین مجبور باشد نقش یک دلقک را بازی کند. به او گفتم که آخرین باری که در یک گروه تئاتر بوده ام در پیش دبستانی بوده که نقش یک الاغ را بازی می کردم. می آمدم روی صحنه و عرعر می کردم و می رفتم. شاید شما بخندید ولی یادم هست که من خیلی مضطرب بودم. می خواستم نقشم را به بهترین شکل ممکن اجرا کنم. خودم این نقش را انتخاب کرده بودم. اینطور نبود که برای تنبیه این نقش را به من داده باشند. اتفاقا در پیش دبستانی یا دبستان همیشه عزیز دردانه معلم هایمان بودم. شاگرد اول بودم. بچه آرام و ساکتی بودم. فریا کتاب می خواند. برعکس دو دختر قبلی. داشت کتاب &quot;می خواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم&quot; را می خواند. عنوان کتاب را دوست داشتم. از کلمه دوکبوکی خوشم می آید. واقعا دختر دوست داشتنی ای بود. وقتی با او صحبت می کردم احساس می کردم که چقدر شبیه هم فکر می کنیم. کم پیش می آید برای من که کسی شبیه خودم را پیدا بکنم. برای او هم همینطور بود. تا نیمه شب با هم صحبت کردیم و من گفتم که باید بروم بخوابم. برای هم آرزوی موفقیت کردیم و از هم خداحافظی کردیم.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 19:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهی که شوی خوش نویس، بنویس و بنویس...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-hgwmgctgcz67</link>
                <description>تصمیم گرفتم این نوشته از خودم را بدون ویرایش منتشر کنم. نمی دانم چرا. داشتم کتاب &quot;اگر می توانید حرف بزنید پس حتما می توانید بنویسید&quot; را می خواندم که در مورد نوشتن صحبت می کند. یکی از تمرین های کتاب این بود که کلمه ای را از لغتنامه به صورت تصادفی انتخاب کنم و در موردش بنویسم. اگر کتاب را خوانده باشید می دانید که یکی از حرف های اصلی کتاب این است که &quot;نباید سعی کنید بنویسید، بلکه باید سعی کنید روی کاغذ حرف بزنید&quot;. من هم همین کار را کردم. از کلمه امید شروع کردم و بدون اینکه ویرایش کنم و... هر آنچه به ذهنم می رسید را نوشتم. نتیجه اش شد نوشته زیر که اگر دوست داشتید بخوانید. قطعا عمیق نیست. قطعا کامل نیست. اما هر آن چیزی است که من بهش فکر میکنم. چیزهایی است که در ذهنم حول کلمه &quot;امید&quot; می چرخند. پیشنهاد می کنم شما هم (اگر دوست داشتید) این فعالیت را امتحان کنید و لینک نوشته شان را برایم بفرستید تا من هم بفهمم در ذهن شما چه می گذرد :).امید. امید همان چیزی است که در من وجود ندارد. شاید هم داشته باشد. نمی دانم. اما امید چیز خوبی است. انسان را به جلو می برد. زندگی بدون امید حتما باید خیلی غم انگیز باشد. خیلی سال پیش امید داشتم که روزی نویسده ای خواهم شد. که همه مرا می شناسند. یا دانشمندی خواهم شد که کشفیاتش بشریت را نجات خواهد داد. اینگونه نشد. نمی شود گفت الان که اینجا نشسته ام و با شما صحبت می کنم امیدوار نیستم. که اگر نبودم حتما زنده هم نبودم. خودم را می کشتم یا خودم را زیر ماشینی می انداختم. نمی دانم. اما حتما حتی ذره ای امید در من هست که اینجا هستم. هنوز نفس می کشم. آدم نمی داند در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. پس همان بهتر که موقعی که آینده می آید من آنجا باشم و با چشمان خودم ببینم.کسی چه می داند شاید نیمه گمشده من تنها می خواهد صبر کند و ببیند که آیا من ناامید خواهم شد یا نه. قطعا اینطور نیست. نه او می داند من که هستم نه من می دانم او کیست. شاید هم اصلا این فرد صرفا زاده تخیل من باشد. نمی دانم. ولی به امید اوست که زنده ام. شاید مهمترین چیز در زندگی من دوست داشتن و دوست داشته شدن است. نه ثروت است نه کسب علم و دانش و از اینجور چیزها. دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد. خسته شده ام از ناامیدی.با خودم میگویم دنیا همینطور خیلی کم غم و بدختی در خود دارد حالا ما بیاییم و بدترش کنیم. به هم توجه نکنیم. به نیازهای هم. به همدیگر لبخند نزنیم که چه؟ طرف پررو می شود؟ با خودش چه فکری می کند؟ که من احمق هستم؟ که من تنها هستم؟ بله من تنهام. بله من احمقم. مگر تو نیستی؟ این همه ادا گرفتن ندارد. همه مان یک مشت احمق ابله دلقک تنها هستیم که در کنار هم زندگی می کنیم. پس چرا اینجا را تبدیل به سیرکی نکنیم؟ همه به هم نخندیم؟ واقعا دنیا را چنین جایی می بینم. به نظرم اغلب اوقات خیلی مته به خشخاش میزنیم. زیادی فکر میکنیم. زمانی که فقط لازم است به هم بخندیم. با هم مهربان باشیم و از اینجور حرف ها که انگار خیلی احمقانه بنظر می رسند. اما آیا واقعا هستند؟ این حرف ها را فقط به تو نمی گویم. تو را سرزنش نمی کنم. خودم هم همینطور هستم خیلی اوقات. مگر چه قدر قرار است عمر کنیم اصلا؟ واقعا هیچ کس نمی داند که فردا زنده خواهد بود یا نه. اما همه فکر می کنند لااقل تا بیست یا سی سال دیگر عمر می کنند. اینهمه آدم که اطرافمان مردند و ما هنوز هم نفهمیدیم. همه چیز در این دنیا اتفاقی و مسخره و مضحک است.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 23:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید امروز آخرین روزی باشد که زندگی می کنی.</title>
                <link>https://virgool.io/LifeLeaf/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-g3qzntmehyho</link>
                <description>امروز ساعت ۶ صبح از خواب پریدم. دنیا داشت دور سرم می چرخید. چشمانم را بستم و دوباره باز کردم اما باز هم همان بود! چندین بار این را امتحان کردم، چشمانم رو بستم و دوباره باز کردم که شاید همه چی مثل روز اولش بشود اما نشد. ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم. چشمانم را بستم و برای مدت خوبی باز نکردم. می‌ترسیدم از آنچه قرار است ببینم. اگر همین حالا غش کنم چه؟ شاید هم دارم می میرم!چشمانم را باز کردم و انگار سرگیجه دیگر به آن شدت قبل نبود. همه چیز کمی بهتر شده بود. اما در بدنم ضعف شدیدی حس میکردم. حس میکردم نمی توانم از جایم بلند شوم. آخرین باری که آزمایش خون داده بودم هم همینطوری شده بودم. هر بار هم فکر میکنم اینجا دیگر آخر خط است. همه آرزوهایی که داشتی و همه نگرانی‌هایی که داشتی همه با هم به گور می روند. آدم واقعا نمی داند کی آخرین باری است که دوستانش را می بیند یا برای آخرین بار می خوابد. فرق آخرین بار با این دفعه این بود که دفعه پیش تنها نبودم. در خانه پدر و مادرم زندگی می کردم و مادرم کنارم بود. می گفت رنگ صورتم شبیه گچ شده. واقعا اشهدم را آن لحظه خوانده بودم. البته به خدا باور ندارم اما نمی دانم انگار تنها کاری بود که بلد بودم آن زمان انجام بدهم. شاید هم خدایی وجود داشته باشد و حداقل دست خالی به آن دنیا نروم!هر چه که بود، گذشت من خوابم برد و الان ساعت ۱۲ است که از خواب بیدار شده ام. سرم خیلی گیج نمی رود اما هنوز هم احساس ضعف و خستگی میکنم. باید بروم دکتر.این مدت خیلی اضطراب داشتم. اضطراب جهانی که پر از آشوب است و همه جا جنگی شکل گرفته. خیلی موقع ها که صدای هواپیما می آید می ترسم که نکند حمله کرده باشند. آخر خانه پدری‌ام نزدیک به فرودگاه بود. و این برای من هیچ وقت عادی نشد. هر بار که صدای هواپیما می آمد همین ترس را دوباره و دوباره تجربه میکردم. انگار اولین باری است که هواپیما می خواهد فرود بیاید یا پرواز کند.اضطراب دنیای درونم را هم داشتم. احساس تنهایی میکنم. از وقتی که تنها زندگی می کنم خیلی احساس تنهایی میکنم. تنها زندگی کردن و مستقل شدن حتما و قطعا تصمیم بسیار درستی بود. به هر حال باید خودم تجربه کنم. باید خودم شکست بخورم و… منتها هر چه که باشد احساس تنهایی می کنم. دوستانی داشتم که طی این سال ها مهاجرت کرده‌اند و هر کدام در کشوری در اروپا یا آمریکا و… زندگی می کنند. از طریق شبکه های اجتماعی آنها را دنبال می کنم. زندگیشان را. شاید بهتر است بگویم خوشی های زندگی‌شان را. اما چیزی از تنهایی من کم نمی کند. من آدم درون گرایی هستم. خجالتی هم هستم. این ها همگی سوغات دوران کودکی ام هستند. برای همین هیچوقت را یادم نمی آید که بیشتر از یک یا دو دوست صمیمی داشته باشم. حالا هم که آنها رفته‌اند و من تنها شدم. خیلی کسی نیست که بتوانم جلویش سفره دلم را بیرون بریزم و هر چه دلم میخواهد بگویم. باید خودم را کنترل کنم. شاید از چیزی که می گویم خوششان نیاید. شاید همین دوستانی هم که دارم بفهمند چقدر آدم ضعیفی هستم و ترکم کنند. برای همین خیلی حرف نمی زنم. حس میکنم زندگی را به همه تلخ می کنم اگر شروع به حرف زدن کنم. چیزی که واقعا حس می کنم را توضیح دهم.امیدوارم دکتر بگوید که باید هر روز یک نوبت فولیک اسید بخورم و بخاطر همین بوده که سرگیجه داشتم (آخر من کم خونی هم دارم). امیدوارم همین قدر مسأله‌ی احمقانه‌ای باشد.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 12:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چشمانم در آینه زل می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-naowdbsridcg</link>
                <description>به چشمانم در آینه زل میزنم. درون آینه کودکی را می بینم که گریه می‌کند. گریه اش بند نمی‌آید. می‌بینم که در حال گریه کردن است اما در گوشم صدای قاه قاه خندیدن بچه می‌آید. شگفت زده می‌شوم.به چشمانم در آینه زل میزنم. پیرمردی را می بینم. پیرمرد هم به من زل زده است. نگاهش عصبانی اما در عین حال بی تفاوت است. صدای آرام اما خشمگینی در گوشم می‌گوید که &quot;همه مصیبت های که امروز من می‌کشم از سر سردرگمی و سهل انگاریِ الان توست&quot;. صدا همینطور ادامه دارد. در گوشم می‌پیچد. می‌پیچد، می‌پیچد، می‌پیچد. خجالت زده می‌شوم. می‌خواهم به پیرمرد کمک کنم. اما نمی‌دانم چه کار می‌توانم برایش بکنم. نمی‌دانم پیرمرد از من چه می‌خواهد.به چشمانم در آینه زل می‌زنم. دیگر تحمل دیدنش را ندارم. جوانی را می‌بینم که سراسر ترس است. سراسر سردرگمیست. می‌ترسم نگاهش کنم. او هم همینطور. این را از نگاهش می‌فهمم. گاهی نگاهش را می‌دزدد اما باز هم من را نگاه می‌کند. بغض را در چشمانش می‌بینم. قطره‌ای اشک از چشمانم سرازیر می‌شود.یاد دیالوگی از فیلم طعم گیلاس می‌افتم که در آن آقای بدیعی می‌گوید: من می‌دونم خودکشی از گناهان کبیره‌ست اما این هم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه.چشمان خود را می‌بندم. صدای موسیقی را زیاد می‌کنم تا دیگر نه چیزی ببینم نه چیزی بشنوم.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 23:34:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من احسانم - قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-yktqtuxtp6td</link>
                <description>هر کاری که انجام میدیم ولی به نظرمون عقلانی نیست، ریشه ای توی احساساتمون داره. در واقع هر کاری که می کنیم دلیلی عاطفی داره. و خودشناسی یعنی پیدا کردن دلایل احساسی برای کارهایی که می کنیم.خسته شدم از خودم. از رفتارهام. از مشکلاتی که همیشه باهامن و حل نمیشن. چقدر سخته زندگی نه؟ چقدر سخته حل کردن بعضی مشکلاتی که توی زندگی باهاشون مواجه میشی.چقدر عجیبه زندگی نه؟ چقدر عجیبه که نظرم در مورد همین حرفایی که الان زدم هم تغییر میکنن. شاید چند روز دیگه فکر کنم که آآ! زندگی چقدر زیباست نه؟ همه فکرام درستن. زندگی زیباست. زندگی عجیبه. زندگی خسته کننده ست. و زندگی سخته. زندگی ترکیب شادی با غم است...احسان مشکلاتت چین که حل نمیشن؟ اون بزرگترین چیزی که میخوای رو به ما هم بگو تا بهت کمک کنیم.یه دوستی یه حرف خیلی کمتر شنیده شده ای بهم زد. گفت میدونی سرچشمه همه مشکلات آدم‌ها چیه؟ خواسته هاشون. مولانا یه شعری داره که توش میگه:جمله بی قراریت از طلب قرار توست، طالب بی قرار شو تا که قرار آیدتبی خواسته شدن سخته. دلیلش رو نمیدونم. این یعنی اینکه وقتشه با خودت کلنجار بری و بفهمی که بی خواسته شدن یعنی چی. چرا سخته برات. این یعنی اینکه یه گنجی هست که باید پیداش کنی.بی خواسته شدن سخته ولی آرامش داشتن خیلی مهمتر نیست؟شما فهمیدی؟ ما که نفهمیدیم دلیل اینهمه غم و اندوه توی وجودمون چیه. چرا وقتی حس می کنیم زندگی میتونه قشنگ باشه خیلی ولی باز هم ناراحتیم؟ نمیدونم...باید برم.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Aug 2018 10:19:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من احسانم</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%85-vftm0obwuqep</link>
                <description>سلام. من احسانم. میخوام یکم درباره خودم حرف بزنم. میخوام یکم خسته ت کنم. آدما ذاتا از اینکه کسی مثل خودشون رو پیدا کنن خوششون میاد. حتی اگه از خودشون خوششون نیاد. نمیدونم چرا و شاید برای آدم های مختلف فرق کنه چراییش. از اول زندگیم تا حالا تعداد آدم هایی که مثل خودم دیدم با ارفاق شاید یک یا اگه نمودار بزنم دو تا باشه. خیلی کمن. اینم شده یکی از بزرگترین دردای من. کسی مثل من نیست.شاید الان بگی میخوای چی کار؟ چرا میخوای یکی مثل تو باشه؟ جوابش رو دقیقا نمیدونم. اونقدری وقت و حوصله نداشتم که بهش فکر کنم. به خیلی چیزا تو زندگیم اونقدری حوصله نداشتم که فکر کنم.میخوام درباره خودم بنویسم. ولی نه بخاطر این حرفا. بخاطر این میخوام بنویسم چون که میخوام خودم رو بیشتر بشناسم. نوشتن برام همیشه بهترین راه بوده برای حرف زدن با خودم. وقتی نمی نویسم حرفام توی سرم گم میشن. از یادم میرن.بذار قبلش یکم درباره دید دیگران از خودم حرف بزنم. بقیه فکر می کنن که من آدم خجالتی و توداری هستم. یعنی اولین چیزی که بقیه از من می فهمن همینه. غیر از خجالتی بودن حس می کنم فکر می کنن که من آدم باهوشیم. شاید کمیش بخاطر همون تودار بودنم باشه. آخه اکثر ما، آدم باهوش توی ذهنمون کم حرف و توداره. این طور نیست؟ من احسانم. احسان یعنی نیکی. احسان یعنی خوبی کردن به دیگران. اگر با کسی بتونم ارتباط برقرار کنم، این قسمت از وجودم رو می بینه. خوبی کردنم رو. کمک کردنم رو.اما به نظرم همه مون حداقل دو تا آدمیم و حداکثری براش نیست. منم همینم. به این فکر می کنم که کلی آدم توی زندگیم دیدم و چه فکرایی در موردشون کردم و اینکه اونا هیچکدوم از اونایی که فکر می کردم نبودن. همونطوری که من نیستم.احسان نه اینه. نه اونی که آدم های بعدی ای که توی زندگیم خواهم دید فکر می کنن هست. احسان و اساسا اکثر آدما موجود بسیار پیچیده ایه که شناخت کاملش هیچوقت امکان پذیر نیست.نمیدونم چرا به اینجا که رسیدم دیگه حوصله نوشتن ندارم. خیلی پراکنده حرف زدم. نه؟ تو من رو نشناختی با این حرفام اما من خودم رو بهتر شناختم.والسلام. نامه تمام.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Aug 2018 22:20:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حلی برای رسیدن به هدف‌هایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@hsnprsd/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-usmffz2qze0m</link>
                <description>برای من دیگر خسته کننده شده بود این برنامه ریزی برای آینده و هدف‌هایم و ول کردن شان در میانه راه. فکر می‌کنم برای خیلی از شما هم اینطور باشد. برنامه ریزی می‌کنیم و می‌دانیم که با تمام وجود می‌خواهیم آنها را انجام دهیم اما نمی‌دانم چه می‌شود که انجام نمی‌شوند! برای همین شروع کردم به فکر کردن درباره این مسئله و خواندن مطالب روی اینترنت برای رسیدن به یک راه حل. امروز می‌خواهم هر آنچه فکر کردم و یاد گرفتم را به شما هم انتقال بدهم :).مشکل کجاست؟اولین قدم برای حل مشکلی، شناختن آن است. با فکرهایی که کردم، متوجه شدم که پنج مشکل هستند که ما را در میانه راه دچار مشکل می‌کنند.می‌فهمیم هدف را اشتباه انتخاب کرده ایم. این اتفاق خیلی شایع است. این یا به دلیل این است که می‌خواهیم خودمان را گول بزنیم و راه تنبلی را باز کنیم. یا بخاطر این است که واقعا از ابتدا هدفی که انتخاب کرده ایم را نمی‌خواستیم. زیر بار زور دیگران قرار گرفته ایم یا حرف‌های دیگران باعث شده در میانه راه چرایی هدف‌مان یادمان می‌رود. آگاه نیستیم به اینکه چرا می‌خواستیم آن هدف را به سرانجام برسانیم.هدف های به شدت کوچک و بیهوده و یا به شدت بزرگ و دست نیافتنی انتخاب می‌کنیم. مثلا کسی که تا به حال کتاب نخوانده می‌گوید می‌خواهم هر هفته یک کتاب بخوانم یا برعکس می‌گوید می‌خواهم دو یا سه کتاب در سال بخوانم. این آدم اگر هدف بزرگ انتخاب کرده باشد به طور حتم در میانه راه ناامید خواهد شد و اگر هدف کوچک انتخاب کرده باشد، کارش بیهوده است و دارد خودش را گول میزند! هدفی که انتخاب می‌کنیم باید جسورانه باشد و در عین حال دست یافتنی.هدف‌هایمان قابل اندازه گیری نیستند. منظورم از قابل اندازه گیری بودن این است که باید بتوانیم بفهمیم در هر لحظه بگوییم چند درصد به رسیدن به هدف‌مان نزدیک شده ایم. برای مثال کتاب خواندن هدف خوبی نیست. اما خواندن ۲۵ کتاب در یک سال هدف خوبی است. این کار به ما کمک می‌کند که بدانیم دقیقا چه ‌می‌خواهیم و هر جا که دیدیم کارها به خوبی پیش نمی‌روند بتوانیم مشکل را بفهمیم. همینطور اگر هدف‌مان بیشتر کتاب خواندن باشد، ممکن است اینکه چقدر می‌خواهیم بیشتر باشد همیشه در ذهن‌مان عوض شود. حال به دلیل تنبلی می‌خواهد باشد یا چیز دیگر.هدف‌مان بدون ددلاین و زمان پایان است و بخاطر همین به راحتی می‌توانیم با دلیل تراشیدن برای خودمان که اکثرا هم درست نیستند و اگر بعدها دوباره به آنها فکر کنیم می‌فهمیم چقدر اشتباه تصمیم گرفته ایم، رسیدن به هدف‌مان را به تعویق بیندازیم و هیچ ناراحت نشویم!راه حل چیست؟فهمیدم روشی برای برنامه ریزی وجود دارد به نام OKR که تماما این مشکلات را رفع می‌کند. OKR مخفف Objectives and Key Results هست. در این روش، اهداف متشکل از سه قسمت عنوان، چرایی، و ددلاین هستند. این بار برای هر هدف‌تان می نویسید که چرا آن هدف را انتخاب کرده اید. من دیگر نمی‌گویم که چرا بهتر است این کار را بکنید چون در قسمت مشکلات اینها را توضیح داده‌ام. همینطور هدف‌هایتان باید کاملا قابل اندازه گیری باشند. و هر هدف باید یک زمان پایانی داشته باشد که آن را هم می‌نویسید. به همین سادگی :).مثالبگذارید برایتان مثالی بزنم. فرض کنید من می‌خواهم بیشتر ورزش کنم. گام‌هایی که باید طی شوند تا به هدف بهتری برسیم را در زیر نوشته ام.گام اول، گام چراییست. چرا می‌خواهم ورزش کنم؟‌ چون دکتر به من گوشزد کرده که چاق بودنم ممکن است در آینده باعث بروز بیماری شود و من به هیچ وجه این را نمی‌خواهم. حالا اگر جلویم پیتزا هم بگذراند لب نمی‌زنم چون می‌دانم برایم سالم بودن ارزشمند تر از لذت لحظه ای پیتزا خوردن است.گام دوم، تغییر هدف به یک هدف قابل اندازه گیریست. به طور مثال یک راه این است که بگویم می‌خواهم در پایان بتوانم در دقیقه ۲۵ دراز و نشست بزنم. با این کار در هر لحظه می‌توانم نزدیک بودن خودم را از رسیدن به هدف به درستی بسنجم.برای رسیدن به این هدف باید ددلاین تعریف کرد وگرنه هیچوقت به آن نخواهیم رسید! ددلاینی که برای این هدف در نظر می‌گیرم یک ماه است.فکر می‌کنم برای همه واضح باشد که هدفی که به آن رسیدیم خیلی می‌تواند بهتر ما را کمک کند و احتمال رسیدن به آن هدف را بیشتر می‌کند.تد تاک!اگر دوست داشتید می‌توانید تد تاک زیر را هم ببینید و بیشتر با این روش آشنا شوید. https://www.ted.com/talks/john_doerr_why_the_secret_to_success_is_setting_the_right_goals در آخرخوشحال شدم که با شما اطلاعاتم را در میان گذاشتم. خیلی خوشحال تر می‌شوم اگر نظراتتان را درباره حرف‌هایم بشنوم. اگر نکته ای یا مشکلی بود در قسمت نظرات حتما به من بگویید 3&gt;.</description>
                <category>شمعدونی</category>
                <author>شمعدونی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jul 2018 11:04:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>