<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@htaghvaeifard</link>
        <description>باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:58:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3759176/avatar/tmliq5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</title>
            <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگار نوشت آخر سال و پایان اسفند ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-i9ssgyarvdvj</link>
                <description>آین اخرین پست سال ۱۴۰۴ بجای ویرگول در اینجاچند ماهی بود که «یادگارنوشتِ آخر ماه» را در ویرگول می‌نوشتم. در ویرگول بازدیدهایی هم داشت، اما اینجا در ایتا فعلاً فقط چهار عضو هستیم؛ من و خواهرانم. از تیرماه تا اواسط اسفند که در ویرگول می‌نوشتم، فکر می‌کنم بیش از سیصد پست نوشته شد که هفت ماهِ آن با نوشتهٔ پایان ماه همراه بود.اما این ماه ویرگول از دسترس خارج است و معلوم هم نیست که آیا برای همیشه از دسترس خارج شده یا نه. به هر صورت، یادگارنوشتِ آخر اسفندی و آخر سالیِ ۱۴۰۴ را اینجا می‌نویسم.سال‌ها پشت سر هم از جلوی چشمان ما مثل برق و باد می‌گذرند؛ انگار ما در جایی نشسته‌ایم و سال‌ها همچون طوفان از مزرعهٔ عمر ما عبور می‌کنند و خودِ ما را هم با خود می‌برند. خودِ من وقتی ۱۴۰۵ شروع شود، اگر کسی بپرسد چند ساله‌ای، باید بگویم: چهل ساله.رسیدن به سن چهل سالگی یعنی قرار گرفتن میان دو مرز از دورهٔ زندگی: دورهٔ جوانی که دیگر سپری شده و دورهٔ پیری که هنوز آن‌چنان سر و کله‌اش پیدا نشده است. قبلاً غصه می‌خوردم که چهل ساله شده‌ام، موهایم سفید شده و رو به پیری می‌روم؛ اما مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که واقعیت این است که چهل سالگی هم سن بدی نیست. در واقع، شروع یک دورهٔ تازه است.شاید مزایایی هم داشته باشد. یکی از مزایایش این است که انسان کم‌کم مطمئن می‌شود آرزوهای محالِ نوجوانی و جوانی به پایان رسیده و باید کمی به حال و روز دلش و آنچه در زندگی کرده فکر کند. در واقع کله‌ات کم‌کم بوی قرمه‌سبزی می‌دهد! شاید سنی باشد که کم‌کم از خودخواهی فاصله بگیری، به موفقیت‌های دیگران کمک کنی و از موفقیت مثلاً بچه‌هایت لذت ببری.خلاصه، اگرچه انرژی و شور جوانی و بسیاری از آرزوها کم‌کم فروکش می‌کند، اما اگر درست به خودت و محیط اطرافت نگاه کنی، می‌توانی عمیق‌تر به خودت، جامعه و حتی معنویت فکر کنی؛ البته اگر نانِ فهم و تجربهٔ چهل‌سالگی را نوش جان کنی و به غفلت نیفتی.آخرین روز سال ۱۴۰۴ را در حالی می‌گذرانیم که کشور در شرایط دشواری قرار دارد و فضای زمانه سنگین است.این اولین نوروز میان جنگ جامعه ایران بعد از سال ۱۳۶۷ است و کشور در عزای عمومی ۴۰ روزه فقدان رهبری است. امروز ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه بعدازظهر لحظهٔ تحویل سال ۱۴۰۵ است. به هر صورت، یک سال دیگر برای من، برای کشور ما ایران و حتی برای جهان گذشت و زمین بار دیگر یک دور کامل به دور خورشید زد.آنچه برای ایران و جهان از این سال باقی می‌ماند، اوراقی از تاریخ خواهد شد؛ اما برای ما آدم‌های عادی، آنچه گذشت یک قسمت سال از سریال عمرمان است . که حالا به خاطراتی تلخ و شیرین در دفتر ذهن ما تبدیل شده است؛ هرچند سهم خاطرات تلخش شاید بیشتر بود.در پایان، بهتر است در آخرین ساعات سال ۱۴۰۴ و آخرین ساعات ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ هجری قمری، این دعا بر لب نقش ببندد؛ دعایی که اگر اجابت شود، شاید گره از بسیاری از گرفتاری‌های انسان و جهان بگشاید:يا مُحَوِّلَ الأَحْوالِ، حَوِّلْ حالَنا بِظُهُورِ الحُجَّةجمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ هجری خورشیدی۳۰ رمضان ۱۴۴۷ هجری قمری۲۰ مارس ۲۰۲۶ میلادیروز ملی شدن صنعت نفت ایران گرامی باد.پی نوشت چون در ماه های قبل آخرین روز ماه معمولا در ویرگول یک پست می نوشتم وماه قبل ویرگول در دستری نبودالان این متن را به اشتراک می گدارم.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به بچه های میناب، حلما جان و  همه کودکان قربانی جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%84%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-cpgmsgkb9ekq</link>
                <description>۲ فروردین ۱۴۰۵ کودک زیر آوار تبریزنوشتن به نظرم از سخت‌ترین کارها در این روزهاست؛ چه در شهری باشی که در کوران جنگ است، یا دور از تمام رویدادهای نظامی. آنچه می‌گذرد به تو هم مربوط می‌شود، هرچند خیلی وقت‌ها خود را بی‌ارتباط با تمام قصه‌هایی می‌بینی که دیگران آن را می‌بینند و تو فقط روایتش را می‌بینی و می‌شنوی.ارتباطات خونی، میهنی، دینی و انسانی بسیاری از روایت‌ها را برایت مهم و غیرقابل انکار در زندگی می‌کند.بعدازظهر فیلمی در یک کانال می‌دیدم که خانه‌ای در تبریز توسط آمریکا یا اسرائیل بمباران شده بود و امدادگران در حال بیرون کشیدن اجساد دو کودک بودند و های‌های گریه می‌کردند. مدرسه میناب‌ها، کودکانی که در این چند روز شهید شدند، کودکان شهیدشده حوادث دی و کودکان جنگ دوازده‌روزه سال گذشته، همه نمونه‌هایی از مظلومیت کودک و قساوت کودک‌کش در نابود کردن نسخه معصوم اطفال اینبار در کشورماست.آن‌ها در غزه نیز کودکان بسیاری را زیر آوار به عروسک‌های بی‌جان له‌شده تبدیل کردند و حالا دستشان در ایران مشغول ریختن خون کودک ایرانی است.از همه مطالب که بگذریم، روایت مظلومیت و معصومیت کودک در صحنه‌های جنگ به همه آدم‌های جهان ـ همان‌هایی که کمی انسانیت داشته باشند ـ مربوط است.کاش انسانیت را در سوختن برای داغ کودک پرپرشده در جنگ تا آخرین لحظه عمر حفظ کنیم؛ وگشرنه باید فاتحه ادعای دفاع از بشر را خوانده باشیم.ص</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول فقط جهت اطلاع</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AC%D9%87%D8%AA-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9-i2y81hw71e5r</link>
                <description>حس می کنم این ساز وکاری که ویرگول در باره انتشار پست طراحی کرده بیش از اینکه فشار از جایی باشد توسط خود ویرگول طراحی شده است وگرنه اگر بنا به فشار از بالا بود پست هایی که موافق فضای رسمی حکومت کشور بود حداقل نباید پاک می شد. آخرین پست من بی دلیل از حسابم پاک شد به هر حال در این روزها هرکسی در مسیری گام بر می دارد که عقایدش حکم کند حالا در این فضای جنگی بهتر است از این حرفها بگذریم که دل خوش می خواهد . ولی حقیقتا این رسمش نیست .اگر بنا بر میل به نوشتن باشد خودکار و کاغذ همیشه موجود است که از اتفاقات زندگی و روزگار بنویسی یا کانالک هایی در بله وایتا هم موجود است که در فضای مجازی هم نیمچه فعالیت کنیپ ن ۱ : ۲ تا پست امروز نوشتم ولی ویرگول منتشر نکرد البته به سلایق مدیران محترم را احترام می گذارم .امثال ما باشما اختلاف دیدگاه داریم ولی باز هم سایت خودتان است اختیاردارید .پ .ن ۲ : البته اوضاع جنگی است صحبت از این چیزها درست نیست ولی بعضی چیزها را باید نوشتپ .ن ۳ : ویرگولی ها قصه شما با سایت ویرگول متفاوت است دوستتان دارمپ .ن ۴ : سال خوبی داشته باشید .پ. ن ۵ : جانم فدای ایرانپ .ن ۶ :‌ به قول داریوش هخامنشی خداوند جنگ و خشکسالی را از سرزمینم دور نگهداردپ .ن ۷ : خیلی حرف دارم بنویسم باشه برای بعد ... البته اگر دوستان منتشر کنند .پ .ن ۸ : در روزهای آشفته آدم پراکنده نویس می شود .</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصاویر هالیوودی؛ کفِ روی آب</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%81%D9%90-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-rebvy348gtcx</link>
                <description>&gt;سوره رعد یک تصویر عجیب دارد: «کف روی آب». چیزی که در بوق و کرنا می‌شود، بالا می‌آید، چشم را می‌گیرد، اما در حقیقت پوچ است و رفتنی. زندگی به سبک هالیوود، دقیقاً همین است؛ تصویری که ریشه در باطل دارد اما دائم برایمان «روایت‌سازی» می‌کند تا از «حقایقِ ثابت» غافل شویم.&gt;حق یعنی واقعیتِ محض. یعنی بدانیم این عالم صاحب دارد؛ مبدئی دارد به نام «الله» که تمام ذرات جهان به او بند هستند و بدون فیضِ او، هیچ و پوچ‌اند. اما در نقطه مقابل، هالیوود به ما جهانی را نشان می‌دهد که در آن موجودات «یله و رها» هستند. هر کسی برای خودش مستقل است و قدرت و دانایی‌اش را به رخ بقیه می‌کشد. در این تصویر، ضعیف‌ترها همیشه باید پایمالِ قدرتمندان شوند؛ چون اینجا «حق» با کسی است که تصویر زیباتر و قدرتِ بیشتری دارد.&gt;&gt; من می‌خواهم در نوشته‌های بعدی، این قاب‌های پرزرق‌وبرق را کنار بزنم و ببینم آنچه از این تصاویر به ذهن ما مخابره می‌شود، چقدر با حقیقتِ دین و واقعیتِ روی زمین تفاوت دارد. آیا این قدرت‌های پوشالی، واقعاً ماندنی هستند یا همان کفی هستند که به زودی محو می‌شوند؟پ ن : این نوشته ای بود ۱۳روزپیش که در کانال بله و ایتا منتشر شد.---</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان:رفع دلتنگی با شروع دوباره ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-ok59rh6pxmbh</link>
                <description>متن:دیدم دوباره ویرگول فعالیت خودش را شروع کرده، گفتم چند خطی بنویسم.اولش، دلم برای بودن ویرگول تنگ شده بود؛ بیشتر البته دلم برای آدم‌هایی که با آنان فضای تعاملی داشتم تنگ شده بود تا خود سایت ویرگول.۳) این روزها، روزهای سختی را کشور و مردم پشت سر گذاشتند. حالا فعلاً که به آتش‌بس رسیدیم، هیچ قضاوتی نمی‌شود کرد؛ صبر کنیم ببینیم اوضاع چطور می‌شود.دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسید؛ شاید فقط قصدم نوشتن یک پست بود و بس، برای رفع دلتنگی و ابراز ارادت به دوستان. البته خیلی حرف‌ها هست، ولی باشد برای بعد… فقط سال خوبی داشته باشید.چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ هجری خورشیدی۱۹ شوال ۱۴۴۷ هجری قمری&lt;article&gt;</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد اسفندهای قدیم بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-pag98qkglhce</link>
                <description>خیلی سعی می‌کنم موضوعی پیدا کنم، خیلی هم دوست دارم بنویسم. اگر امروز جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ بخواهم کمی بنویسم، واقعاً چه چیزی می‌توانم بنویسم؟به نظرم با همه‌ی خستگی‌ها و آشفتگی‌های این روزها بهتر است باز هم امید را ناامید کرد. یادم هست نوجوان که بودم، اسفند حس خوبی داشتم که قابل وصف نیست. نزدیک شدن به عید آن زمان حال‌وهوای خوبی را برایمان به ارمغان می‌آورد. حتی گوش دادن به رادیو پیام هم خودش لذتی داشت. وقتی ترانه بهار بهار ناصر عبدالهی پخش می‌شد، واقعاً حس می‌کردی می‌خواهد اتفاقی بیفتد. سال در حال پایان است و کهنه شده، دل زنگار گرفته با حس خوب اواخر اسفند  ودم عید نونوار می‌شد.ترانه بهار بهار را من در مورد کسی که زیاد سیگاری که قبلاً اسمش دالاس بود می‌کشید و در بین فامیل به اسم آن سیگار شهرت یافته بود تغییر داده بودم. البته کار خوبی نبود. ترانه این شده بود:دالاس دالاس چه اسم آشنایی سیگارت اینجاست ولی خودت کجایی.بچگی بود دیگر. این حرف‌ها مربوط به سال ۱۳۷۷ بود.اوایل فرش‌ها را در حیاط منازل می‌شستند. خانه ما هم در تهران حیاط دارد. یادم هست اسفند موقع پارو کشیدن روی فرش بود، حس خوبی داشت. مردم همه فرش‌ها را در خانه می‌شستند. الان که نگاه می‌کنم، همه چیز رنگ و بوی دیگری دارد. آدم‌ها درگیر مشکلاتشان هستند، تورم امان همه را بریده، دائم صحبت از جنگ هم هست، ولی خب چاره چیست؟ دنیا در حال گذران است.شاید ترانه بوی عیدی فرهاد هم که رادیو پخش می‌کرد، خودش گذشته را تداعی می‌کند، ولی خب انگار بوی عید هم دیگر به مشام نمی‌رسد. کلاً رادیو زیاد گوش می‌کردم، هم رادیوهای داخلی و هم خارجی. اسفندهای کودکی و نوجوانی من با رادیو برایم ماندگار شد.دقیقا رادیو همین رادیو پارس بود.امروز با همه سختی، در عین فراموشی حس خوب ماه اسفند، ولی خب باز هم امید دارم و شعر قیصر امین‌پور را زمزمه می‌کنم:سراپا اگر زرد و پژمرده ایمولی دل به پاییز نسپرده ایمچو گلدان خالی، لب پنجرهپُر از خاطرات ترک خورده ایماگر داغ دل بود، ما دیده ایماگر خون دل بود، ما خورده ایماگر دل دلیل است، آورده ایماگر داغ شرط است، ما برده ایماگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!اگر خنجر دوستان، گرده ایم!گواهی بخواهید، اینک گواه:همین زخم هایی که نشمرده ایم!دلی سربلند و سری سر به زیراز این دست عمری به سر برده ایمنمی‌دانم این چه پست پرت و پلایی بود من نوشتم، ولی حال و روزم این روزها برای جز اینطور نوشتن فعلاً افاقه نمی‌کند.این نوشته را، خوب یا بد، تقدیم به دل خودم و دل نازنین شما می‌کنم.پایانوفات حضرت خدیجه سلام الله علیها تسلیت باد.۸ اسفند ۱۴۰۴ خورشیدی۹ رمضان ۱۴۴۷ قمری </description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 21:04:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواستم چه کسی باشم که الان نیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-our1zoothvc4</link>
                <description>این سؤال را عده‌ای می‌توانند به‌راحتی جواب دهند. شاید جواب این سؤال همان سؤال کلیشه‌ای باشد که در کودکی از بچه‌ها می‌پرسند: «در آینده می‌خواهی چه‌کاره شوی؟»اینجا هر کس آرزوهایش را که به ناکامی منجر شده است، همان کسی می‌بیند که دوست داشت اکنون آن باشد. گردش روزگار، بی‌رحمی‌های چرخ زمانه، بی‌عدالتی‌های جامعه و بیماری‌های جسمی و روحی و شاید ـ چه می‌دانید ـ تحولات بین‌المللی، ما را آن کرده که هستیم؛ ولی هرگز دوستش نداریم، نخواستیم.من به‌ شخصه نمی‌دانم اصلاً چه کسی می‌خواستم باشم که الان نیستم. هر چه هست، احساس ناکامی می‌کنم؛ احساس خودکم‌بینی شدیدی دارم. تمام تصاویر رویایی زندگی من در کودکی و نوجوانی، پر از صحنه‌های رهبری و قدرت بود؛ ولی الان حس می‌کنم چیزی که نصیبم شده، به‌جز خفت نیست.روزهای عاطل و باطل و بلاتکلیف، نداشتن شغل درست‌وحسابی، مشغول شدن به کارهای بیهوده‌ای مثل دنبال کردن اخبار سیاسی و گذراندن عمرم با تحلیل‌های جورواجورِ نامربوط به من، مرا یک انسانی ساخته که هرگز نمی‌خواستم باشم.دلم می‌خواست آن‌قدر چشمگیر باشم که قابل نادیده گرفته شدن نباشم؛ ولی امروز دقیقاً سزاوار نادیده گرفته شدن هستم. هیچ هنری و هیچ کار مفیدی از دست من برنمی‌آید. امسال هم گذشت و من همان کسی ماندم که بودم.نمی‌خواهم این‌ها را بنویسم، ولی برای برداشتن بار فکری، نیاز است بسیار نوشت. کاش می‌توانستم همه‌چیز را بنویسم؛ ولی افسوس، کاغذ هم خیلی وقت‌ها برای گفتن بعضی حرف‌ها مناسب نیست.پس تا همین‌جا کافی است. فقط می‌خواستم حالم را بنویسم؛ آن هم قسمتی از آن را.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 21:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت گذشته رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-zdmpozm5fffm</link>
                <description>می‌دانی، می‌خواستم بنویسم، ولی چیزی جز همین چند خطِ به‌دردنخور به ذهنم نیامد.آیا می‌توان خاطرات خوب و بد گذشته را روی کاغذ، یا در فایل ورد، یا در نوتِ گوشی نوشت؟ آیا احساس و درونیات را می‌شود روی کاغذ تمام و کمال آورد؟ آیا می‌توان واقعاً گذشته را به خاک سپرد؛ مثل عزیزی که جنازه‌اش را به خاک می‌سپاری و کم‌کم فراموشش می‌کنی؟آیا گذشته را می‌توان همچون مرده‌ای خاک کرد؟ آیا می‌توان خاطرات بدت را چون جرعه‌ای آب، بدون این‌که گلویت را بفشارد، پایین داد؟آیا گذشته را می‌توان چون زباله‌ای در سطل آشغال انداخت تا شهرداری جمع‌آوری‌اش کند؟ یا نه، گذشته دورریزِ سطلِ زباله‌ی ذهن نیست؛ همه‌اش لمس می‌شود و توسط ذهن و درون خورده می‌شود؟نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم، ولی می‌گویند حسرتِ زمانِ رفته و چیزهای نداشته و کارهای نکرده را نخور. اما وقتی امروزت را هم می‌بینی، چیزی جز همان گذشته‌ی رفته نیست؛ تازه آن گذشته‌ای که همه‌اش هم دست‌پختِ تو نیست.ولی باز هم بهترین کار، کمتر حسرت خوردن است؛ چون تو محکومی که آن را به‌عنوان واقعیت بپذیری.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نگرانی برای دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-i81knsx8lkp8</link>
                <description>وقتی دخترم به دنیا آمد، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود:برای همسرم چه بخرم تا برای دیدن او و نوزاد تازه‌مان ببرم؟پولی نبود. خواهرش گفت یک گل مصنوعی با سبدش بخر و یک جعبه شیرینی. همان را خریدم. روی کارت کوچکی نوشتم: «قدم نور رسیده مبارک».همان گل مصنوعی، با همه سادگی‌اش، برای من بوی پدر شدن می‌داد.از اولین دیدارم با دخترم چیز زیادی یادم نیست. خاطره‌ها گنگ‌اند.اما یک جمله واضح در ذهنم مانده:«دور سر بچه کم است. باید پیگیری کنید.»از برادرم که پزشک است پرسیدم. گفت ممکن است مغز کامل شکل نگیرد.این جمله مثل سایه‌ای سنگین روی روزهای اول پدر بودنم افتاد.همان روزها دخترم زردی هم گرفت. آزمایش‌ها گفتند نیاز به بستری نیست، اما باید مراقب باشیم. یادم نیست دقیقاً چه گفتند. فقط یادم هست اضطراب، جای همه چیز را گرفته بود.برای مشکل سرش، دکترهای زیادی رفتیم.تا اینکه در تهران به مطب اشرف‌زاده رفتیم. نازنین زینب را هم از شهرستان برده بودیم.وقتی سرش را دید گفت:«کمی غیرطبیعی است، اما آن‌قدر نیست که مشکل جدی ایجاد کند. آزمایش بدهید.»آزمایش را که بردیم، گفت: «در بدن بچه سم وجود دارد. چه چیزی به او داده‌اید؟»همسرم شیر کافی نداشت و قبل از شش‌ماهگی، کمی فرنی با شیر گاو جوشیده به او داده بود.گفت احتمالاً از همان است. دارو داد.خدارا شکر، دارو اثر کرد.دخترم به حالت عادی برگشت.گاهی فکر می‌کنم اگر آن مشکل به شکل حاد باقی می‌ماند، زندگی ما چه مسیر سختی پیدا می‌کرد.اما نشد.و من هر بار که به آن گل مصنوعی فکر می‌کنم، یادم می‌آید پدر شدن یعنی از همان روز اول، ترس را هم بغل کردن.پی‌نوشت: این خاطره در ذهنم گنگ بود. شاید این نوشته هم کامل نباشد. اما بعضی خاطره‌ها برای خوب نوشتن نمی‌آیند؛ برای نفس کشیدن می‌آیند.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 21:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمن هم تمام شد و سال ۱۴۰۴ وارد آخرین گامش شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-zydyy7ftn18t</link>
                <description>حلول ماه مبارک رمضان مبارک، و یاد هموطنان از دست‌رفته‌مان در دی ماه غم انگیز هم گرامی باد.یازده گام از دوازده گام این سال پرفرازونشیب و پر از سختی گذشت. همه اتفاقات این سال را شما بهتر از من می‌دانید؛ دلم نمی‌خواهد تکرار مکررات کنم و باعث شوم خاطرات تلخ دوباره و مدام در ذهن‌ها تکرار شود.چند خط پراکنده‌نویسی…این چند روز برای من هم روزهای خوبی نیست. در دو پست قبل نوشتم حال پدرم بهتر شده است، اما وقتی او را از بیمارستان به خانه آوردیم، مجدداً افت فشار پیدا کرد. دوباره به بیمارستان بردیم، ولی گفتند حتی اگر بستری هم شود کاری از دست ما ساخته نیست؛ سرطان انگار پیشرفت کرده است. گفتند بهتر است در خانه از او مراقبت کنید.به‌هرحال، درد و بی‌حالی همراهش است. برای من دیدن او در این حال، در چند روزی که در تهران بودم، عذاب‌آور بود. اما حکمت خداست و سختی‌ها هم جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی دنیاست. حالا که به روستا آمده‌ام، گاه‌گاهی ـ و شاید بیشتر اوقات ـ نگرانیِ وقوع اتفاقی بد با من است. و باید گفت:هرچه خدا بخواهد همان می‌شود، نه هرچه دل من بخواهد.آخرین روز بهمن ۱۴۰۴ هم در حال پایان است و سال هم جان بر لبان… تا ببینیم چه سرنوشتی در اسفندماه برای کشورمان نوشته خداوند ایران .راستی، عده‌ای از دوستانمان در ویرگول خداحافظی کرده‌اند یا دلخور و ناامید شده‌اند. امیدوارم پشیمان شوند و بر دیوار مجازی ویرگول، هرچه که هست ـ خوب یا بد ـ یادگاری‌های خوب بنگارند. با رفتن آدم‌ها از این محله مجازی، کم‌کم همه‌چیز سوت و کور می‌شود.دوست ما اقای محسنی (دست انداز)عزم رفتن کرده اند اولا خداوند مادرشان راشفا دهد و دوباره شاهد پست های ایشان و دیگر دوستان با هر دیدگاهی باشیم انشاالله.۳۰ بهمن ۱۴۰۴ هجری خورشیدیاول رمضان ۱۴۴۷ هجری قمری۱۹ فوریه ۲۰۲۶ میلادی</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 21:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدردی کافی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jgqubstrizox</link>
                <description>امروز انتقادی از طرح‌های آزادسازی اقتصادی زیر یک پست نوشتم.متأسفانه با این ناچیز بودن درآمد مردم ایران، عده‌ای از همین مردم از آزادسازی قیمت نان هم حمایت می‌کنند.واقعاً با این اوضاع اقتصادی ــ که گوشت سال‌هاست تقریباً از سفره‌ها حذف شده، لبنیات و میوه در یک‌سال اخیر سهم چندانی در خوراک مردم ندارند و مرغ هم با افزایش چشمگیر قیمت مواجه شده ــ چگونه می‌توان از آزادسازی قیمت‌ها دفاع کرد؟چرا؟ چون مجری این سیاست‌ها جریان هم‌فکرشان است؟هرچند اگر حقوق و دستمزدها واقعی بود، آزادسازی قیمت‌ها می‌توانست طبیعی و حتی مفید باشد؛ اما با این چندرغازی که به دست ایرانیان می‌رسد، توجیه آزادسازی با تئوری‌های کشورهای غربی درباره اقتصاد آزاد، به‌نظر ظلم به مردم ایران است.مهم نیست رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان باشد یا سید ابراهیم رئیسی یا حسن روحانی؛یا حتی کسانی که رئیس‌جمهور بالقوه محسوب می‌شوند، مانند سعید جلیلی، محمدباقر قالیباف یا علی لاریجانی.این سیاست‌ها اگر بدون توجه به واقعیت معیشت مردم اجرا شود، چه در ایران و چه در هر جای دیگر، خشم‌آفرین خواهد بود.در شرایط بی‌ثباتی و خشم اجتماعی، انجام چنین «جراحی»هایی می‌تواند پیامدهای سنگینی داشته باشد.امروز چند پست درباره همدردی با خانواده‌های عزادار قربانیان روزهای ۱۸ و ۱۹ دی نوشته شد. اما آیا این کافی است؟آیا کسانی که چنین نسخه‌هایی تجویز می‌کنند ــ چه اقتصاددان، چه مسئول و چه حتی مردمی که بدون تحلیل حمایت می‌کنند ــ در پیامدهای آن شریک نیستند؟آیا نوشتن چند پست احساسی بدون تحلیل، ادای مسئولیت است؟یا باید اندیشید چرا به اینجا رسیدیم؟چرا گرانی، خون مردم را در شیشه کرده است؟آیا کشور واقعاً دچار کمبود منابع مالی است؟اگر چنین است، چرا هزینه‌های بیهوده و حیف‌ومیل‌ها متوقف نمی‌شود؟چرا تخصیص ارز به کارهای غیرضرور داده می‌شود؟چرا به‌جز نهادهای دولتی و حکومتی ــ که وزیرانشان هزاران مدیر منصوب می‌کنند ــ پاسخگویی روشنی وجود ندارد؟و این پرسش‌ها همچنان ادامه دارد...</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 21:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار امروز(حواس پرتی و احساس حقارت)</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AD%D9%82%D8%A7%D8%B1%D8%AA-xqccaro7sz2u</link>
                <description>در حال بازگشت با قطار به روستایمان واقعاً چقدر در این لحظات حس می‌کنم آن‌چه می‌خواستم باشم، نیستم؛و انگار حس می‌کنم من به همه‌ی دنیا و آدم‌هایش بدهکارم.با خودم می‌گویم چرا باید دائم حواس‌پرت باشم؟چند روزی که در تهران بودم، روز اول وقتی از قطار پیاده شدم و می‌خواستم به خانه‌ی پدرم بروم، کارت عابر بانک خودم را گم کردم. این چندمین بار است که کارت‌های عابر بانک، کارت ملی و کیف پولم را گم می‌کنم. دفعه‌ی قبل هم که عید به تهران آمده بودم، عابر بانک‌هایم را گم کرده بودم.غیر از آن، برای کمک به پدرم که در بیمارستان بود، مسیری را که بارها از آن رفت‌وآمد می‌کردم، حتی برای بار بیستم هم اشتباه می‌رفتم.و در مورد سوم، امروز یک اسنپ گرفتم تا به ایستگاه راه‌آهن بروم، اما در قسمت مبدأ، دو تا سه کوچه آن‌طرف‌تر از خانه‌ی پدرم، آدرس و لوکیشن را اشتباه زدم. اسم کوچه قاسملو بود؛ منی که ۲۴ سال آن‌جا زندگی کرده بودم. نمی‌دانم چرا باید اسم کوچه‌ها و مکانشان را فراموش کنم.احساس می‌کنم خیلی بی‌ارزش و به‌دردنخور هستم. نمی‌دانم چرا این‌قدر حواسم پرت است؛ از داروهای اعصابی است که می‌خورم یا فکرم مشغول بعضی آت‌وآشغال شده و همه جای آن پر شده.ولی خلاصه، عجیب نسبت به دیگران احساس خجالت و حقارت می‌کنم. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم وقتی با دیگران صحبت می‌کنم، در موضع پایین‌تری هستم. نمی‌دانم حواس‌پرتی من چه ربطی به احساس حقارت دارد.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 09:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشکر از دعای خیر دوستان ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-d5at3toruvoe</link>
                <description>حال پدرم کمی بهتر شده است.آنتی‌بیوتیک به ایشان تزریق می‌کنند و تا دو روز دیگر هم باید ادامه پیدا کند.سطح هوشیاری‌اش خوب شده و امروز به ملاقاتش رفتم.چند روز قبل، زمانی که من تهران نبودم، افت شدید فشار تا عدد ۶ را تجربه کرده بود. عفونت وارد خون شده و کلیه‌ها و ریه‌ها را درگیر کرده بود؛ اما خدا را شکر با مراقبت‌هایی که در بیمارستان انجام شد، واقعاً حالش خیلی بهتر است.اینجا می‌خواستم از دعای همه‌ی دوستان ویرگولی که زیر دو پست قبلی برای پدرم دعا کردند، صمیمانه تشکر کنم.دوستدار شمادل‌نویسی تنها از پشت کوه 🌱</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 23:08:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندسطری در ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-m9xwbda4zsvy</link>
                <description>بعضی وقت‌ها جز نوشتن، آرام‌بخشی نیست. هیچ چیز در حال حاضر کمی آرامم نمی‌کند جز چند کلمه نوشتن. شاید قلم هم خودش وسیله‌ی ذکر خدا باشد که آدم را آرام می‌کند.در ایستگاه قطار نقاب، از ایستگاه‌های قطار تهران–مشهد، نشسته‌ام. شاید بگویم حوصله‌ام به‌شدت سر رفته است. دیگر اخبار هم انگار سرگرم‌کننده و مشغول‌کننده‌ی دقایق ذهن نیست.فکر کردم از سالن انتظار ایستگاه قطار بیرون بیایم، کمی هوای آزاد بخورم و چند سطر بنویسم. خودکار و کاغذی موجود نیست؛ نوت گوشی کاغذم می‌شود و انگشتانم خودکارم.هر چه هست، زندگی هر لحظه‌اش طوری است و من در این لحظه احوالم این‌گونه است. ولی انگار این نیز بگذرد، همه‌چیز بگذرد و...</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 10:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر امروز از پدرم غافل بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-qrdj33rsgxva</link>
                <description>امروز چقدر غافل بودم در حالی که پدرم سرطان خونش عود کرده و حال خوبی نداشت در حال کامنت پراکنی با مردم بودم و مشغول هرس بوته ی انگور شاید ۷۰۰ کیلومتر فاصله باعث می شود با تلفن و پیام هم که خبر میگیری چیزی سر در نیاری حالا آنهایی که ده هزار کیلومتر فاصله دارند آیا مانند کسانی هستند در کنار خانواده خود هستند نمی دانم . به هرحال غروب شنیدم که پدرم عفونت در خونش وارد شده وحالش خوب نیست دوسه سالی است سرطان خون دارد. و من چقدر امروز غافل بودم ازپدرم که به تهران نرفتم به هرحال فردا به تهران بروم ببینم خداوند چه مصلحتی در نظر گرفته است.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 19:25:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فعلا  فقط  در حال چرک نویسی ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%86%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%85-mln4ihvftysa</link>
                <description>کاش بتوان کمی نوشت،ولی انگار خودکارم جوهری ندارد،یا دارد ولی دستم توان نوشتن ندارد،و یا مغزم دستور نوشتن نمی‌دهد،یا نه، دلم شوق نوشتن ندارد.در بی‌اشتیاق‌ترین دقایق این هفت ماه اخیر برای نوشتن، گفتم چند کلمه‌ای فی‌البداهه بنویسم، شاید شوقی پیدا شود.این بی‌سروته‌ترین جملات به من یادآوری کرد شوق‌های آدمی گاهی چنان فروکش می‌کنند که انگار نبوده‌اند؛انگار همه‌چیز در این دنیا هستند که روزی نباشند.انگار می‌نویسیم تا روزی دیگر ننویسیم.پرت‌وپلا می‌گویم؛انگار که همه‌چیز برای این وجود دارد که روزی در این دنیا نباشد.تمام اوج‌ها روزی به افول تبدیل می‌شوند.گهگاهی سوز و گدازها زنده‌اند و غلیان می‌کنند، تا روزی دیگر سردی جایش را بگیرد.انگار واژه‌ها هم روزی به میدان آمده‌اند تا در روزِ بی‌کلمه بودن، ما را یاد روزهای خوبِ نقاشی با کلمات بیندازند.هرچه هست، این چرک‌نویس من در روز جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ است.شاید بی‌ارزش باشد، ولی تمام آنچه از دستم برای نوشتن برمی‌آید این است؛حداقل کمی حروف الفبا کنار هم بگذارم تا دلم خوش باشد.چند خط نوشتم.پی‌نوشت:آنچه در چند پست اخیر منتشر کرده‌ام، اکثراً از نوشته‌های کانالم در ایتا و تلگرام بود که داشت خاک می‌خورد؛غیر از پست‌های انتقادیِ سیاسی.وگرنه ذهن برای نوشتن، دچار کم‌بارشیِ کلمات از آسمانِ مغز شده است.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 21:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ جوابی نمی دهم‌</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%85-jjsfsiw0dr5e</link>
                <description>این کامنت را که دیدم خیلی ناراحت شدم ولی تعجب نکردم فقط عکس همین کامنت را اینجا می گذارم ودیگر چیزی نمی گویم ودر مورد کامنت دهنده هیچ قضاوتی نمی کنم .قصد جواب دادن به کامنت را هم نداشتم چون تصمیم گرفتم درگیری کامنتی انجام ندهم چون به صلاح خودم و دیگران نمی دانم .</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 09:12:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست سیصدم</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B5%D8%AF%D9%85-iet0ctylm7ml</link>
                <description>تقریباً این سیزده ماهی که در ویرگول می‌نویسم، بعد از هر ۵۰ پست، یک پست با شمارهٔ عدد پستی که به آن رسیده‌ام می‌نویسم. حالا به پست ۳۰۰ رسیده‌ام.در این روزها نوشتن چندان کار لذت‌بخشی نیست. حس می‌کنم چیزی هم برای نوشتن نیست. خیلی نمی‌خواهم در این پست ـ با عرض معذرت و دور از جون شما ـ وراجی کنم. فقط فکر می‌کنم این روزها بهتر است در جر‌وبحث‌های کامنتی شرکت نکنیم. بهتر است با هر عقیده‌ای که داریم، سرنوشت کار را به گذر زمان واگذار کنیم.همچنین با اینکه آینده نامعلوم است و ما از مه‌آلودگی آن می‌ترسیم، نامعلوم‌تر از آینده، باقی‌بودن عمر در آن آیندهٔ نامعلوم است. در این روزها، به‌جای اسکرول در شبکه‌هایی مانند اینستاگرام و تلگرام، و از آن طرف در سمت متقابل، حتی پیام‌رسان‌های داخلی مثل ایتا، شبکه‌هایی مثل بی‌بی‌سی و اینترنشنال، و در طرف مقابل صداوسیما که یک‌طرفه به قاضی می‌روند، بهتر است کمی خودمان را در دریای خروشان تاریخ غرق کنیم.هر عقیده‌ای که ما داشته باشیم، نگاه به تاریخ هم مسکن است و هم امیدبخش؛ این چیزی است که من تجربه کرده‌ام. روزنامه‌های قدیمی بخوانید؛ پی‌دی‌اف‌هایشان در اینترنت وجود دارد.دو کتاب هم این روزها نگاهی به آن‌ها انداخته‌ام که برای این روزها شاید به‌درد بخورند:کتاب «اخبار را پیگیری نکنید» اثر رولف دوبلی، و کتاب «شناسایی پروپاگاندای رسانه‌ای» اثر ریچارد پل. این دو کتاب است؛ چون معرفی کتاب بلد نیستم، کسی اگر توانست، معرفی کند.حرف دیگری هم ندارم شرمنده وسلام و پایانم این است:کوتاه‌ترین دعا برای بزرگ‌ترین آرزواللهم عجل لولیک الفرجنیمهٔ شعبان مبارک باد.روز سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 21:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غلط اضافی می کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-vb3bt4fp2tze</link>
                <description>ساده‌تر از آنم که پیچیدگی جهان را درک کنم،کوچک‌تر از آنم که با علم محدود به زمان و مکان فلسفه‌بافی کنم.هر چند گهگاهی غلط اضافی می‌کنم، می‌دانی چگونه می‌توان چیزی را که نه از اولش و نه از آخرش چیزی می‌دانی، تفسیر و تعبیر کرد و خود را در قفس غلط اضافی و توهم آگاهی بشر ساخته اسیر کرد؟هر چه هست، می‌دانم کار سخت‌تر از این‌هاست و عمق چاه سؤالات بی‌مورد آدمیان عمیق‌تر از این حرف‌هاست.پس با کمی غفلت، از روی اجبار سکوت می‌کنم.تغافل من نه از روی توانایی برای فهمیدن، نشانه عجز و زبونی من از درک خیلی از چیزهاست.آدم‌های دیگر نیز در نهایت دور خود می‌چرخند و آخر به عادت زیبای تغافل عمیق برمی‌گردند.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 16:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلواپسم نباشم انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-dl5w9yvtntde</link>
                <description>دلواپسم؛ نه برای بیش و کم، برای خودم.آن هم نه برای آمدن دَمی و رفتن بازدم.می‌ترسم دیگر نتوانم که شوم آدم،که زندگی‌ام دیگر می‌شود سَم.کاش آن لحظه چشمانم از این دنیا رود برهمو نتوانم بردارم قدم از قدم.الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام ـ مِن دُعائهِ في مَكارِمِ الأخلاقِ ـ : وعَمِّرْني ما كانَ عُمري بِذْلَةً في طاعَتِكَ ، فإذا كانَ عُمري مَرتَعا لِلشَّيطانِ فَاقبِضْني إلَيكَ . امام زين العابدين عليه السلام ـ در دعاى مكارم الاخلاق ـ فرمود: عمر مرا تا زمانى كه صرف طاعت تو شود، دراز گردان و هر گاه عمرم چراگاه شيطان شود، جانم را بستان و به سوى خود بِبَر.</description>
                <category>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 16:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>