<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@htaghvaeifard</link>
        <description>باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:22:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3759176/avatar/6MHNG4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</title>
            <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلبت در تسخیر من است.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sxhzo9vmcwqj</link>
                <description>مردی کاغذ و قلم را جلوی همسرش گذاشت و گفت:«خانم، از من هر چه دیدی بنویس.»زن نوشت:«پولدار که نیستی، . شهرت و مقام هم که نداری تا دلم به اینها خوش باشد. اخلاقت هم تعریفی ندارد؛ اذیت می‌شوم. ولی چون قلبت در تسخیر من است، دوستت دارم.»</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 12:19:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول عزیزم خیلی با حالی اما نه برای امثال من</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AB%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-dhkcd5lt6uy8</link>
                <description>یه سئوالی ویرگول جان این همه آدم آهنگ برا نسخه صوتی پستشون میذارن هیچ مشکلی نداره ولی من مثلا ننه گل ممدی که جناب خان خونده که یه آهنگ محلی سبزواری میذارم خلاف قوانین میشه صدای بارون برا نسخه صوتی چترها را باید بست چه مشکلی داره تیتراژ شبهای برره کجاش برای صداقت آباد به قوانینت لطمه می زنه یه نوستالوژی موزیک از رادیو کویت چه مشکلی داره به نظرم باید این جمله رو بنویسم ویرگول عزیزم بی اندازه با حالی البته نه برای امثال منپی نوشت : حس ویرایشی برای این پست موجود نبود .</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 21:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((پایان فصل دوم))((کودتای موفق بعد از عقد))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D8%AF-wzxkscgraiap</link>
                <description>منیژه دستش را به مربا زد و در دهان مش بهزاد گذاشت. مش بهزاد هم هر پنج انگشتش را در دبه‌ی شیره‌ی انگور فرو کرد و جلوی دهان منیژه گرفت تا شیرین‌کامش کند.منیژه گفت: — بهزادی! مگر این‌جوری دست توی دبه‌ی شیره می‌کنند؟ پلشت!مش بهزاد گفت: — پنج انگشت عاشقانه‌تره، بهزادی!منیژه لبخندی زد و گفت: — مش بهزاد بهتره یه بخشنامه بدی از این به بعد توی صداقت‌آباد به جای «مش بهزاد» صدات کنند «بهزادی». هم من «بهزادی» رو دوست دارم، هم باکلاس‌تره.مش بهزاد که از این پیشنهاد خوشش آمده بود، گفت: — یه کاغذ بده تا دستور تو رو تایپ کنند و توی صداقت‌آباد بنر بزنند.در همین لحظه اسد و آق‌ممدلی وارد شدند.اسد گفت: — بازی تمومه، مش بهزاد!منیژه اخم کرد و گفت: — شوهر من بهزادیه، نه مش بهزاد.اسد خنده‌ای تمسخرآمیز کرد و گفت: — مش بهزاد! همون اول زندگی اختیارتو دادی دست منیژه؟ زن‌ذلیل!مش بهزاد خواست جواب بدهد که آق‌ممدلی برگه‌ای را از یقه‌اش بیرون کشید.— این حکم خانم فرمانداره؛ احترام بذارید.مش بهزاد پوزخندی زد و گفت: — ای بابا! آق‌ممدلی هم یاد میانسالی افتاده.اسد نامه را مثل طومار باز کرد و بلند خواند:«شورا و دهیاری دو روستای صداقت‌آباد و کاشتین، به علت تلاش مذبوحانه و غیرقانونی برای ادغام بدون مجوز فرمانداری، تا زمان برگزاری انتخابات جدید منحل می‌شوند.آقای اسد صداقت‌آبادی به عنوان سرپرست دهیاری هر دو روستا منصوب می‌شود.»منیژه به بهزادی که از شدت شوک خشکش زده بود نگاه کرد و گفت:— بهزاد! ما دو تا کبوتر بودیم که وقتی به هم رسیدیم و پر زدیم، لونه‌مون رو خراب کردند.مش بهزاد با تمام جاخوردگی‌اش لبخند زد و گفت:— عیب نداره عزیزم؛ لونه‌مونو ازشون پس می‌گیریم.پایان فصل دوم ادامه دارد...بعد از مدتی</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 11:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج به وقت دهیاری</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wipb4awdygn6</link>
                <description>فکسی از طرف منیژه کاشتینی، دهیار کاشتین، به بهزاد صداقت‌آبادی رسید:«اتحادمان مبارک باد.»اسد رو به بهزاد کرد و گفت:— مبارکه دهیارم!بهزاد، برخلاف منیژه، در واتساپ پیام داد:«ازدواجمان مبارک!»بعد هم گفت:— من می‌رم کاشتین تا حسن نیت صداقت‌آباد رو داد بزنم.جعفر اورژانسی دستی تکان داد و گفت:— اه اه! چقدر جلفی تو، بهزاد! تو می‌خوای بری خواستگاری منیژه.اسد گفت:— چه اشکالی داره؟ مرد می‌ره خواستگاری دیگه.جعفر اورژانسی گفت:— مرد می‌ره خواستگاری، دهیار که نمی‌ره پاچه‌خواری!اسد گفت:— بریم یه جای بی‌طرف که برای دو طرف اعتمادسازی کنه.جعفر اورژانسی داد زد:— منظورت اعتمادآباده؟اسد سرش را تکان داد؛ یعنی آره.جعفر اورژانسی ساکت شد.اسد به دهیار اعتمادآباد زنگ زد و ترتیب مراسم را داد.روز مراسم، بهزاد با کت‌وشلوار و کراوات آمده بود. همه هاج‌وواج مانده بودند که چه خبر است. منیژه هم روبه‌رویش نشسته بود.اسد جلو آمد و گفت:— خودِ دهیار صداقت‌آباد صحبتی دارند. یک امر خیره!ناگهان مردی که روبه‌روی بهزاد و منیژه نشسته بود، گفت:— آقای بهزاد صداقت‌آبادی! آیا حاضرید خانم منیژه کاشتینی را با مهریه اتحاد دو روستا و پنجاه‌وچهار هزار سکه، به عدد سن خودتان، به عقد شما درآوریم؟بهزاد که داشت چای می‌خورد، یک‌دفعه چای پرید توی گلویش. اصلاً قرار نبود مهریه پنجاه‌وچهار هزار سکه باشد!آق‌ممدلی که آن گوشه نشسته بود، گفت:— دهیار رفته اعتماد منیژه را بچینه!بهزاد هنوز توی حال خودش نبود و فقط گفت:— بله...حالا نوبت منیژه بود. سؤال را ده بار تکرار کردند، اما جوابی نمی‌آمد.یکی از میان جمع گفت:— عروس زیرلفظی می‌خواد!بهزاد فوری دو دبه شیره آورد و گذاشت جلوی پای منیژه.منیژه هم که حرکت عجیب بهزاد را دید، دو شیشه مربا گذاشت توی دست او.آق‌ممدلی گفت:— تبادل شیرینی‌جاته مگه؟منیژه خندید و گفت:— به شیرینی شیره آقا بهزاد...با اجازه مردم کاشتین— بله.عاقد هم که انگار منتظر همین یک کلمه بود، فوری خطبه را خواند.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 22:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((دو کبوتر عاشق))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-s51wo0zaipnv</link>
                <description>منیژه‌خانم با مادر مرتضی، محبوبه‌خانم، نشسته بودند و گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. منیژه‌خانم نحوه پخت پیتزای لبنانی را برای محبوبه‌خانم توضیح می‌داد.محبوبه‌خانم گفت:— پیتزا، پیتزاست دیگر! حالا لبنانی‌اش فقط یک‌کم کنجد دارد.در دهیاری اما اوضاع خیلی متشنج بود. جعفر به مش بهزاد فحش می‌داد و در گیرودار دعوا دستش یقه مش بهزاد را پاره کرد.اسد خودش را وسط آن دو انداخت و گفت:— صلوات بفرستید!مش بهزاد گفت:— تو از همه بدتری! نقشه منو از کجا فهمیدی؟ اعتباری که ذره‌ذره جمع شده بود، داشتی دود هوا می‌کردی!سروصدا بالا گرفت. آق‌ممدلی سراسیمه وارد دهیاری شد و گفت:— چه خبره؟ جنگ ریاست راه افتاده؟مش بهزاد گفت:— نه، مشورت‌هامون صداش بلند بود.آق‌ممدلی مش بهزاد را روی صندلی دهیاری نشاند؛ انگار که بر تخت پادشاهی می‌نشاند. بعد رو به جعفر کرد و گفت:— سنگ روی سنگ بند نمی‌شه اگه ریاست مش بهزاد ضایع بشه.جعفر دندان‌هایش را به هم فشار داد، ولی گفت:— آق‌ممدلی، به حرمت ریش‌سفیدیت چشم.اسد، مشاور دهیار، هم نشست. آق‌ممدلی روی تخت ارباب‌رجوع دهیاری جا گرفت و گفت:— مشکلتون چیه؟اسد گفت:— مش بهزاد عاشق شده. می‌خواد با منیژه، دهیار کاشتین، ازدواج کنه تا دو روستا یکی بشن.مش بهزاد خودکارش را به سمت اسد پرت کرد و اسد جا خالی داد.آق‌ممدلی رو به مش بهزاد کرد و گفت:— یعنی تو می‌خوای وطنمونو به بیگانه‌ها بدی؟ من نمی‌ذارم وطن‌فروشی کنی!در همین لحظه دهیار سی‌ ساله کاشتین، همراه محبوبه‌خانم، خندان وارد ساختمان شد.منیژه تا سروصدا را شنید، خواست وارد اتاق شود، اما مکث کرد و گفت:— ای وای! جو مردونه است انگار. یاالله؟مش بهزاد گفت:— نه خانم، شما هم چیزی از مردها کم ندارید.منیژه اخم کرد:— یعنی چی؟مش بهزاد با لبخندی دستپاچه گفت:— نه، شما خانم هستید، ولی اقتدار دارید.جلسه شروع شد.اسد گفت:— بریم سر اصل مطلب.آق‌ممدلی گفت:— اسد، این وسط تو چه‌کاره‌ای؟اسد کمی ضایع شد و گفت:— من دست راست و مشاور آقا بهزادم.آق‌ممدلی قهقهه زد:— چه قرتی‌بازی‌ای راه انداختین! تو روستا جنجال به پا شده.بحث دوباره بالا گرفت. منیژه با یک داد مقتدرانه گفت:— آقایون، ساکت! بسه دیگه.بعد رو به آق‌ممدلی کرد و گفت:— آق‌ممدلی بزرگوار، جلسه اداری و محرمانه است. لطفاً برای حفظ اطلاعات طبقه‌بندی‌شده دهیاری تشریف ببرید تا ما گفت‌وگوها را شروع کنیم.آق‌ممدلی با ناراحتی بیرون رفت، اما زیر لب گفت:— می‌گم که...مش بهزاد رو به منیژه کرد و گفت:— بارک‌الله به حکمت خانم کاشتینی!جلسه رسمیت یافت.مش بهزاد گفت:— به دور از تعارف، نظرتون درباره اتحاد دو روستا چیه؟منیژه گفت:— برای مشورت باید برگردم کاشتین.مش بهزاد گفت:— هر جور صلاح می‌دونید.منیژه تا خواست از در دهیاری بیرون برود، برگشت و گفت:— عرض خصوصی دارم.مش بهزاد گفت:— در خدمتم.منیژه با یه حیا گفت : آقا بهزاد با قصه ی پادشاه اسپانیا که آقا اسد گفتند من تا آخرشو خوندم.— من با ازدواج و اتحاد موافقم، فقط لطفاً موضوع رو شما علنی نکنید.مش بهزاد که اصلاً حرفی از ازدواج نزده بود، جا خورد.چند لحظه بعد، منیژه از ساختمان خارج شد.آق‌ممدلی که کنار جوی آب کمین کرده بود، جلوی اسد را گرفت و گفت:— اسد، چه خبره؟ اینا دارن چیکار می‌کنن؟اسد گفت:— مثل دو کبوتر عاشق، دارن اتحاد می‌کنن.آق‌ممدلی دست راستش را روی پشت دست چپش کوبید و گفت:— چه غلطای شوری!بعد کمی فکر کرد و زیر لب غر زد:— ما فکر می‌کردیم دارن دهیاری‌ها رو یکی می‌کنن، نگو دارن فامیل می‌شن!</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 14:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((اتحاد زناشوییک صداقت آباد وکاشتین))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%86-rprlumhhqfli</link>
                <description>کم‌کم با استفاده‌های شخصی مش بهزاد، صندوق دهیاری ته کشیده بود و مش بهزاد که از سن ازدواجش گذشته بود، بعد از شکست عشقی که از جواب رد خانم فرماندار خورده بود، تصمیم گرفت با یک تیر دو نشان بزند؛ هم ازدواجی کند و هم با اتحاد با کاشتین، مثل ازدواج پادشاه اسپانیا و ملکه اتریش که اسپانیا را قدرتمند کرد، دو روستا را در هم ادغام کند و نام آن را «صداقت‌آباد کاشت» بگذارد تا منابع بیشتری از دولت بگیرد.این بود که ترتیب یک جلسه مشترک سران دو روستا را داد.منیژه‌خانم، دهیار کاشتین، یک روز از کاشتین به صداقت‌آباد آمد و مورد استقبال گرم مش بهزاد و جعفر اورژانسی قرار گرفت. البته مادر مرتضی به نمایندگی از مرتضی مسئول ماچ و بوسهٔ استقبال بود.جلسه در دهیاری آغاز شد.مش بهزاد گفت: — خانم دهیار، خوش آمدید، صفا آوردید. برامون از کاشتین مربا آوردید؟جعفر اورژانسی به پشت مش بهزاد زد و گفت: — بهزاد، چه می‌گی؟منیژه‌خانم گفت: — نه، دوا آوردم؛ یک شیشه عسل مصفا آوردم.مش بهزاد کمی از خجالتش مثل یخ آب شد. انگار خانم دهیار بی‌رغبت به خودمانی‌تر و صمیمی‌تر شدن روابط دو روستا نبود.جعفر اورژانسی گفت: — ما از شما می‌خوایم پیش خانم فرماندار وساطت کنید تا خانم اکبری، فرماندار محترم، کمی توجهشون به روستای ما بیشتر بشه و ما منابع بیشتری بگیریم؛ چون کفگیر دهیاری صداقت‌آباد بدجور به ته دیگ خورده.مش بهزاد گفت: — نه خانم دهیار، این‌قدر هم اوضاع خراب نیست؛ ولی تورم، به قول ما، روز می‌شماره. یعنی روزی نیست که ما جنسی رو گرون‌تر از دیروز نخریم.دهیار کاشتین گفت: — مش بهزاد به‌خوبی آبروی ده‌تون را نگه داشت. برای سلامتی‌شون صلوات.بعد از صلوات، جعفر اورژانسی گفت: — مش بهزاد بحران را کم‌انگاری می‌کنن.خانم دهیار گفت: — وظیفه مسئول هر جایی اینه که در مذاکرات، جلوی طرف مقابل کمتر از مشکلات ناله کنه و بیشتر از توانایی‌ها بگه تا امتیاز بگیره.یک‌دفعه فیروز صوفی‌مرام که می‌خواست فضا عوض شود، گفت: — سلامتی منیژه‌خانم، کف و بیست تا صلوات!مش بهزاد صلوات‌ها را با دستش می‌شمرد. به جای بیست صلوات، اندازه یک تسبیح صلوات فرستاد.همه تعجب کردند و گفتند: — مش بهزاد، کجایی؟گفت: — صلوات هرچه بیشتر، سلامتی منیژه‌خانم بیشتر!انگار مش بهزاد و منیژه‌خانم طرح وحدت صداقت‌آباد و کاشتین را با جلسه خواستگاری اشتباه گرفته بودند.مش بهزاد گفت: — یه طرحی دارم، خانم دهیار؛ که دو روستا، با همه فاصله‌ای که دارند و دو تا کوه از هم فاصله دارند، با یک دهیاری واحد اداره بشن.منیژه‌خانم گفت: — حالا دهیار این دو روستایی که با هم متحد شدند کی باشه؟ من یا شما؟مش بهزاد گفت: — ما دوتاییمون با هم. یک دهیاری در یک روستای بی‌طرف ایجاد می‌کنیم و مثل خیلی از مقامات و مسئولان که مدیر پروازی‌اند، من و شما دهیار پروازی می‌شیم.منیژه‌خانم گفت: — وقت اداری تو دهیاری هستیم، بقیه‌اش رو کجا بگذرونیم؟مش بهزاد گفت: — راه‌حل‌هایی وجود داره.منیژه‌خانم گفت: — مثلاً؟اسد زندان‌بان گفت: — دیشب در کست‌باکس داشتم داستان یه پادشاه اسپانیا رو گوش می‌کردم که با یه ملکه از یک کشور دیگه ازدواج کرد و اسپانیا قوی شد.مش بهزاد سرفه کرد و یک کاغذ برای اسد نوشت و پرت کرد طرفش.روی کاغذ نوشته بود: «خفه شو، الان وقتش نیست.»مش بهزاد گفت: — یه مقداری جلسه از مسائل مهم فاصله گرفته و خانم دهیار هم خسته شدند. مادر آقا مرتضی، منیژه‌خانم را ببرند خونه‌شون استراحت کنند. ما هم با دوستان شور و مشورتی بکنیم.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 16:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((مسکن فکر))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-y9lkyrupnoow</link>
                <description>مردم از شهرهای مختلف به صداقت‌آباد می‌آمدند و زمین‌های خصولتی بیابان‌آباد را که از منابع طبیعی به دهیاری واگذار شده بود، را می‌خریدند.مش بهزاد قیمت زمین‌ها را نجومی بالا می‌برد. زمینی را که متری دو میلیون گرفته بودند، متری شش میلیون می‌فروختند. تازه هر روز هم قیمت مسکن تهران را می‌پرسید تا مبادا دهیاری ضرر کند.هرکس از گرانی زمین می‌پرسید، مش بهزاد می‌گفت:— قیمت‌ها در نوسان است!یک روز مش بهزاد و اسد زندان‌بان زیر سایهٔ کاهدان نشسته بودند.اسد گفت:— مش بهزاد، یه فکری کردم که بودجهٔ دهیاری رو می‌ترکونه.مش بهزاد گفت:— بگو ببینم.اسد گفت:— مردم چرا باید همین‌طوری تو زمین خودشون خونه بسازن؟ اول برای آغاز کار ازشون پول بگیر. وسط ساخت‌وساز با پاسگاه جلو کارشونو بگیر، بگو عوارض مرحلهٔ دوم باقی مونده. آخرش هم وقتی خواستن برن تو خونه، بگو تا هزینهٔ پایان کار پرداخت نشه، ورود آدم به ساختمان خلاف مقرراته!مش بهزاد از خوشحالی چشماش برق زد و گفت:— یعنی برای یه خونه سه بار پول بگیریم؟اسد گفت:— سه بار؟! اگه خوب فکر کنی بیشترم میشه.مش بهزاد دستی به ریشش کشید و گفت:— به نظرم بهترین اسم برای این خونه‌ها «مسکن فکر»ه.اسد پرسید:— چرا؟مش بهزاد گفت:— چون هرچی پول از مردم درمیاد، از فکر تو درمیاد! «شاید اسمش را مسکن بکر هم بشود گذاشت؛ هم فکرت واقعاً بکر بود، هم بیابان‌آباد واقعاً جای بکری است!»اسد شیرینی تو هم محفوظه.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 14:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست چهارصدم</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF%D9%85-iowf0hrlhnax</link>
                <description>یازده ماه گذشت. نوشتن تنها کاری بود که در آن مداومت داشتم. نمی‌دانم پیشرفتی کرده‌ام یا نه، اما به هر حال صدها نوشته‌ی کوچک و بزرگ در این سایت ثبت شد و این هم چهارصدمین پست من است.دلم می‌خواست در این پست از تک‌تک دوستانی که همراهم بودند نام ببرم، اما ترسیدم با فراموش کردن بعضی نام‌ها حق مطلب ادا نشود.با این حال، چند نفر از بزرگواران که لطف داشتند ،مدتی است حضور ندارند؛ آلفا که قلمشان را خیلی دوست داشتم، مدت‌هاست نمی‌نویسند. خانم زینب نظری که در این اواخر لطف می‌کردند نوشته‌هایم را می‌خواندند، لایک می‌کردند و کامنت می‌گذاشتند، دیگر در ویرگول حضور ندارند. آقا محمد عزیز که از عشق می‌نوشت و از حلما چه زیبا می‌گفت، مدتی است از دیدن زیبایی قلمشان محرومم تارا خانم هم مدتی است نمی‌نویسند.وزهرا خانم که از درد و دل هایش می نوشت . آقای مرتضی دهقانی که همیشه به من لطف داشتند، مدتی است توفیق هم‌کلامی با ایشان را نداشته‌ام.در مقابل، خوشحالم که نقاش واژه‌ها دوباره برگشتند و از خانم یعقوبیان هم دوباره متنی  خواندیم که باعث خوشحالی بود.آقا صابر و تهمتن هم که بعد از باز شدن دوباره ویرگول، من را بلاک کردند؛ اختیار با خودشان است.و خیلی‌های دیگر؛ کسانی که یا برای همیشه رفتند یا فعلاً در دنیای نوشتنشان سکوت حکم‌فرما شده است.در این میان، تشکری هم باید بکنم از همه دوستانی که در این مدت همراهم بودند. انشاالله اگر یادم باشد وقتی متن یک‌سالگی حضورم در ویرگول را نوشتم، ازشون تک تک نام می برم .فکر می‌کنم برای پست چهارصدم همین چند خط کافی باشد.سپاسگذارم..</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 09:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریسا جان نگاهم کن.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%86-k8g2tfdtboqq</link>
                <description>خیلی وقت بود که خواندن کتاب را طول داده بود تا به داستان عشق و کاهگل رسید. اینجای داستان شباهتی با زندگی خودش داشت؛ آنجا که اشرف برای لحظه‌ای دیده شدن به آب و آتش می‌زد. فقر مالی  فقر عاطفی  اشرف را هم قلقلک می‌داد. اشرف می‌خواست کسی باشد، که شال و کلاه کرده،تا شکم خالی‌اش را با عشق تسکین دهد. کسی که نان شب نداشت، عاشق شده بود. زندگی‌اش وسیله‌ای برای سرپوش گذاشتن بر تحقیر وجودش جز یک وصال رمانتیک پیدا نمی‌کرد. دنبال کسی بود تا کمی نگاه و محبت نثارش کند، ولی جیب خالی و پز عالی جور درنمی‌آمد. با این حال، این خلأ را باید طوری پر می‌کرد.تمام رنج‌هایش را برای عشق خیالی‌اش تحمل کرد. جرئت کرد که نگاه مهربانی را که خودش به خودش نداشت، از بیگانه تمنا کند. روی کاغذ با همه وجودش ابراز وجود کرد و نوشت:«پریسا جان، نگاهم کن.»اما پریسا که اشرف را چیز قابل اعتنایی نمی‌دید، نامه را پس فرستاد و گفت:«عمله را چه به عشق؟ عشق مال بچه‌مایه‌دارهاست.»این جمله را نه می‌شد پذیرفت و نه می‌شد فراموش کرد. آن شب هم گرسنه سر بر بالشت گذاشت و خواب پریساها را دید.کتاب «فصل نان»درویشیان را بست. ناگهان یادش آمد روزگاری به فکر افتاده بود صورتش را زخمی کند تا دندانپزشک زنی که هر روز دندان‌هایش را پر می‌کرد، از روی ترحم بپرسد:«پسر، صورتت چی شده؟»لبخند تلخی زد و با خودش گفت:«آن زن، هم چین پریسای اشرف نبود؛ اما من انگار خودِ اشرف بودم. همان که از پشت چشمانش، گرسنهٔ یک نگاه بود؛ همان که جرئت کرده بود روی کاغذ بنویسد: پریسا جان، نگاهم کن.»</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 17:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد ((تورم نقطه به نقطه تریاک))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%A9-fgwabzwogpk6</link>
                <description>این متن فقط یک نقد اقتصادی است.در صداقت‌آباد، به دلیل پادرد و کمردرد و هر درد دیگری، تریاک یک کالای اساسی محسوب می‌شد. اما اکبر شیره‌کش، ساقی صداقت‌آباد، یک روز آمد و گفت:— مثل اینکه در افغانستان مشکلاتی برای کشت خشخاش وجود دارد و قیمت تریاک افزایش بی‌سابقه‌ای داشته است.مش بهزاد که واژهٔ باکلاس «تورم نقطه‌به‌نقطه» را تازه از تلویزیون شنیده بود، با حساب کردن تغییر قیمت خرداد امسال و پارسال، روی یک کاغذ نوشت: «تورم نقطه‌به‌نقطه به ۵۰ درصد رسیده است.»بعد به فیروز صوفی‌مرام گفت:— پسرت جعفر اورژانسی را بگو بیاید پیش من.سران صداقت‌آباد، یعنی مش بهزاد دهیار و جعفر اورژانسی رئیس شورای روستا، به گفت‌وگو نشستند.مش بهزاد گفت:— واقعاً نعشگی مردم را اذیت می‌کند. اکبر شیره‌کش دارد خون مردم را شیشه می‌کند. به نظرم باید صداقت‌آباد در تولید تریاک خودکفا شود.جعفر اورژانسی گفت:— گل گفتی، دمت گرم.مش بهزاد ادامه داد:— ببین جعفر، اگر قرار باشد از شر اکبر شیره‌کش راحت شویم، دو راهکار وجود دارد؛ یا ورود جایگزین‌های روانگردان از شهر...جعفر اورژانسی حرفش را قطع کرد:— مردم همین‌طور توهم دارند، چه برسد این‌ها را هم به خوردشان بدهی!مش بهزاد گفت:— پس باید خشخاش بکاریم و زمین‌های زیر کشت قراردادی برود. در واقع خشخاش برای دهیاری کشت شود و ما مسئول توزیع تریاک در روستا باشیم. از الان هم تو را به عنوان دکتر تعیین می‌کنم که میزان نعشگی مردم را اندازه بگیری تا بستهٔ معیشت تریاک را برای هر خانواده دهک‌بندی کنیم. البته بابایت هم باید وسع مردم را مشخص کند؛ هر که پولدارتر بود، تریاک بیشتری بگیرد.توافق حاصل شد و صداقت‌آبادی‌ها از کشت قراردادی خشخاش استقبال بی‌نظیری کردند؛ به حدی که تمام زمین‌ها از کشت گندم و جو و انگور خالی شد.کم‌کم داشت صداقت‌آباد قطب خشخاش بین‌الملل می‌شد. مش بهزاد هم بزرگ‌ترین رئیس باند مواد مخدر خاورمیانه شده بود و مردم همه نعشه بودند. جعفر اورژانسی نیز طبق آبریزش بینی، خماری و خواب‌آلودگی مردم، دوز اختصاصی تریاک هر دهک را با کمک پدرش فیروز مشخص می‌کرد.تقریباً از ۱۰ هزار کیلو خشخاش تولیدشده، فقط دو تن به مردم داده می‌شد و بقیه برای درآمدزایی دهیاری در اختیار مش بهزاد بود.همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یک روز خانم فرماندار به مش بهزاد گفت:— همان‌جا وایستا تا من بیایم تکلیفت را روشن کنم.مش بهزاد گوشی را قطع کرد، رو به جعفر کرد و گفت:— جعفر، فکر کنم دوباره باید گندم بکاریم!</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 12:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((وام ازدواج و کودک آوری))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-o5wx5rihhhjx</link>
                <description>جمعیت صداقت‌آباد عجیب پیر و پاتال شده بود. اگر میانگین سن اهالی را مثل یک تیم فوتبال حساب می‌کردی، به زحمت زیر چهل سال و نیم می‌آمد.یک روز کنار مدرسهٔ روستا، آق ممدلی روی نیمکتی نشسته بود و از گذشته‌ها خاطره تعریف می‌کرد. حمید کتونی‌چینی هم کنارش نشسته بود و به حرف‌هایش گوش می‌داد.آق ممدلی آهی کشید و گفت: — قدیم که ما بچه بودیم، مدرسه پر از سر و صدا بود. دختر و پسرها کنار هم بازی می‌کردند. یک‌دفعه می‌دیدی دختر بچه‌ها جمیله شده‌اند و پسر بچه‌ها داماد. اما حالا مدرسه رنگ صدای بچه را هم نمی‌بیند.حمید کتونی‌چینی گفت: — زمان ما آن‌قدر مدرسه شلوغ بود که آدم یاد استادیوم بعد از بازی استقلال و پرسپولیس می‌افتاد. اگر حواست نبود زیر دست و پا له و لورده می‌شدی.آق ممدلی پرسید: — استقلال و پرسپولیس چیه؟حمید گفت: — هیچی، مسابقهٔ شاخ‌زدن دو تا بزه. یکی آبیه، یکی قرمز.آق ممدلی با تعجب گفت: — من تو عمرم بز آبی و بز قرمز ندیده‌ام!حمید خندید: — ولش کن آق ممدلی، مهم نیست.مش بهزاد که تا آن لحظه فقط گوش می‌داد، ناگهان احساس کرد جرقه‌ای در ذهنش روشن شده است. همان لحظه‌ای که بعدها خودش آن را با لحظهٔ کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون مقایسه می‌کرد.فردای آن روز دهیاری صداقت‌آباد از طرح جدیدی رونمایی کرد:«طرح جامع جوانی جمعیت، ازدواج و فرزندآوری»طبق این طرح، هر زوجی که ازدواج کند یا صاحب فرزند شود، از مزایای زیر بهره‌مند خواهد شد:یک قطعه زمین پنجاه متری در منطقهٔ خوش‌آب‌وهوای بیابان‌آباد، در پنج کیلومتری روستا.پنج رأس گوسفند به همراه دو سال آذوقهٔ کامل.سالانه صد و پنجاه کیلوگرم گندم برای پخت نان، به شرط آنکه از نانوایی استفاده نکنند.اعزام به جشنوارهٔ کودک‌آوران نمونهٔ استان و دریافت سوئیچ یک دستگاه تراکتور نسل یک از دست استاندار.همچنین زوج‌های بالای چهل سال در اولویت دریافت تسهیلات قرار داشتند.اما شرایط دریافت این تسهیلات کمی خاص بود:۱- متقاضی باید امضا و اثر انگشت تمام اهالی روستا، اعم از زن و مرد، و همچنین تمامی مهمانانی را که طی سال به روستا رفت‌وآمد می‌کنند جمع‌آوری کند.۲- یک سند مالکیت از خانه‌ای در منطقهٔ یک تهران ارائه دهد.۳- فیش حقوقی دو نفر از مدیران صنایع پتروشیمی یا فولادسازی را ضمیمه پرونده کند.۴- به دهیاری اختیار کامل بدهد که در صورت تأخیر در پرداخت اقساط، وی را کنار ساختمان دهیاری فلک کند.۵- تمامی مدارک فوق فقط در صورتی اعتبار دارد که حاج فیروز صوفی‌مرام شخصاً رضایت‌نامه را امضا کند.مش بهزاد با افتخار تمام روستا را از بنرهای طرح پر کرد. هر دیوار، هر تیر برق و هر درختی یک بنر داشت.اما صبح روز بعد، وقتی برای بازدید بیرون آمد، اثری از هیچ بنری نبود.با نگرانی گفت: — نکند مخالفان طرح همه را شبانه پاره کرده‌اند؟آق ممدلی نگاهی به او کرد و گفت: — نه مش بهزاد، مردم فقط شرایط دریافت تسهیلات را خواندند.مش بهزاد پرسید: — خب؟آق ممدلی گفت: — بعد بنرها را کندند بردند. گفتند این‌ها از خود تسهیلات به درد بخورترند!</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 21:08:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امضای جواد کی و کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-qmkssoxdya4i</link>
                <description>سعید ساعتش را مدام نگاهی کرد. دو ساعت و نیم بود که منتظر جواد مانده بود. قرار بود ساعت هفت صبح خودش را به خیابان پنجم برساند. اما حالا ساعت نه و نیمِ صبحِ ششم آبان ۱۴۰۴ بود و هنوز خبری از جواد نبود.کم‌کم ناامیدی سراغش آمده بود. کارش فقط با یک امضای جواد سر و سامان می‌گرفت. گوشی را برداشت و تصمیم گرفت آن‌قدر زنگ بزند تا دق دلش را سر جواد خالی کند. بعد از بیست بار تماس، جواد بالاخره گوشی را برداشت و فقط یک جمله گفت:— خانم بچه هاهوس شمال کرده بودند.این هفتمین بار در یک سال اخیر بود که زن و بچهٔ جواد ناگهان هوس جایی رفتن می‌کردند؛ یک بار شمال، یک بار دریا، یک بار جنگل و یک بار هم معلوم نبود کجا.دیگر کاسهٔ صبرش لبریز شد و گفت:— جواد، یک سؤال دارم...این مینا زنِ منه یا تو؟</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 15:26:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((مالیات بر کاهدان های خالی))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-txeebfp4foog</link>
                <description>دهیاری صداقت‌آباد هر روز با کمبود بودجه مواجه بود. خام‌فروشی پشم گوسفند و عنبرنسا دیگر مشتریان سابق را نداشت و تحریم‌هایی که خانم فرماندار بر ده تحمیل کرده بود، اوضاع را بدتر کرده بود. صندوق دهیاری روزبه‌روز خالی‌تر می‌شد و مش بهزاد به دنبال راهی برای جبران بی‌پولی می‌گشت.جلسه‌ای در یک کانس با حضور مش بهزاد، جعفر اورژانسی و مرتضی و با نظارت عالی فیروز تشکیل شد. هر کس راهی برای درآمد زایی روی میز مش بهزاد گذاشت مش فرهاد گفت:ـ اوضاع خرابه، می‌ترسم دهیاری سقوط کنه.فیروز گفت:ـ دایی نترس، ما باهاتیم. پول‌پاشی می‌کنیم.مش فرهاد خندید و گفت:ـ دایی، تو وقتی غذای نذری میدی نهایتش عدس‌پلو میدی، حالا می‌خوای پول‌پاشی کنی؟جعفر اورژانسی طرح بازیافت زباله‌های ده را روی میز گذاشت. مرتضی انگار هنگ کرده بود و فقط گفت:ـ راهی به نظرم نمی‌رسه.اما مش بهزاد گفت:ـ این کار فقط یه نفره استادشه؛ اسد. باید از مشاوره‌هاش استفاده کنیم.فوراً با اسد تماس گرفت.ـ استاد، ما به مشاوره شما نیاز داریم. واقعاً در خنسی به سر می‌بریم.اسد گفت:ـ پورسانت من محفوظه؟مش بهزاد گفت:ـ محفوظه.اسد گفت:ـ پس طرحتونو بگید، دهن شما هم شیرین میشه.چند دقیقه بعد ویدئوکنفرانس واتساپی آغاز شد. اسد که پورسانتش را خودمونی کرده بود، گفت:ـ بچه‌ها، امسال به خاطر گرونی جو و علوفه، خیلی‌ها گوسفندهاشونو فروختن یا تعدادشونو کم کردن. گاوها هم راهی کشتارگاه شدن. در نتیجه کاهدان‌ها دیگه مثل قبل پر نمیشن.بعد مکثی کرد و ادامه داد:ـ خالی بودن کاهدان برای دامدار تهدیده، ولی برای ما فرصته!مش بهزاد گفت:ـ چطوری؟اسد گفت:ـ از کاهدان‌های خالی به زورِ پرشده میشه صندوق دهیاری رو پر کرد.مش بهزاد که چیزی نفهمیده بود، گفت:ـ بیشتر توضیح بده.اسد گفت:ـ اعلام کنید خالی بودن کاهدان‌ها امنیت غذایی گوسفندان رو تهدید می‌کنه. بعد روی کاهدان‌های خالی مالیات ببندید.فیروز با هیجان گفت:ـ دایی، این خودش یه منبع درآمد پایداره!مش بهزاد فوراً کانال تلگرامی دهیاری را باز کرد و نوشت:«هرگونه خالی بودن کاهدان، تهدیدی برای ذخایر راهبردی کاه و امنیت غذایی گوسفندان محسوب می‌شود. دهیاری در راستای ارتقای سطح معیشت دام، بر هر کاهدان خالی مالیاتی معادل ۳۰ درصد ظرفیت کاهدان وضع می‌کند.معترضان می‌توانند اعتراض خود را به پاسگاه ارائه دهند. در صورت قانع نشدن پاسگاه و دهیاری، سهمیه آب قنات قطع شده و حقوق مالکیت آب مورد بازنگری قرار خواهد گرفت.»این بخشنامه تقریباً هیچ موافقی پیدا نکرد؛ اما دهیاری آن را موفقیتی بزرگ در اصلاحات اقتصادی نامید.چند روز بعد، مش بهزاد تصمیم گرفت قانون را درباره هاشم چنگیز اجرا کند. هاشم برای گرفتن نوبت آب قنات آمده بود که مش بهزاد پرونده مالیات کاهدان خالی را جلویش گذاشت.هاشم چنگیز نگاهی به برگه انداخت، قاط زد و گفت:ـ مش بهزاد! کاسه و کوزه‌ات رو جمع کن، وگرنه دهیاری رو روی دستم می‌چرخونم!مش بهزاد نگاهی به هیکل هاشم انداخت. رنگش کمی پرید. سپس با لحنی آرام گفت:ـ البته این طرح هنوز در مرحله کارشناسیه...هاشم یک قدم جلو آمد.مش بهزاد گفت:ـ و نیاز به بازنگری داره...هاشم یک قدم دیگر جلو آمد.مش بهزاد گفت:ـ و در راستای احترام به نظر مردم...همان شب جلسه فوق‌العاده شورا تشکیل شد و بیانیه‌ای صادر گردید:«بخشنامه مالیات بر کاهدان‌های خالی، پس از بررسی‌های کارشناسی گسترده و با هدف حمایت از دامداران، لغو می‌شود.»فیروز آهسته در گوش مش بهزاد گفت:ـ یعنی هاشم چنگیز نظرتو عوض کرد؟مش بهزاد گفت:ـ نه دایی، ما همیشه به خواست مردم احترام می‌ذاریم.فیروز گفت:ـ عجب! پس مردم تا قبل از داد زدن هاشم، خواستی نداشتن؟</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نیز بگذرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-tpjxmjhe6n8r</link>
                <description>خستهِ خسته، غروب در حال بازگشت به خانه سوار مترو شد. چیزهایی که امروز شنیده بود، ذهنش را رها نمی‌کرد.یکی از ارباب‌رجوع‌ها گفته بود: «دولت به شما پول مفت می‌دهد. کار مردم برایتان به اندازهٔ پوست پیاز هم ارزش ندارد.»در دلش حقوق ناچیزش را حساب و کتاب می‌کرد و با خود می‌گفت: «چقدر کم پول مفت به ما می‌دهند.»ایستگاه به ایستگاه، مسافران به پایان سفرشان نزدیک می‌شدند. مردی هنگام پیاده شدن به همه تنه زد و گم شد. کودکی فندک می‌فروخت. عده‌ای درخواست کمک می‌کردند. همهٔ این صحنه‌ها برایش تکراری بود.بازی با گوشی‌ها مسافران را سرگرم کرده بود، اما زنی در دفترچه‌ای کوچک چیزی می‌نوشت. ناخودآگاه چشمش به صفحه افتاد. تنها یک جمله دیده می‌شد:«این نیز بگذرد.»قطار همچنان پیش می‌رفت و او به آن جمله فکر می‌کرد. کم‌کم تمام اتفاقات روز، دلخوری‌ها، حرف‌ها و نگرانی‌ها، مثل ایستگاه‌های مترو یکی پس از دیگری از ذهنش عبور کردند.مترو به ایستگاه آخر رسید؛ افکار او هم.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 14:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد (( سهمیه‌بندی شیرهٔ انگور))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%B3%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1-lfutpyhvzori</link>
                <description>در صداقت‌آباد مردم بسیار شیرهٔ انگور مصرف می‌کنند؛ اما امسال گرگ‌ها و روباه‌ها انگوری برایشان نگذاشتند و تگرگ نیز فرود آمد. شیره کمیاب شد و مردم دبه‌های شیرهٔ انگور را از یکدیگر می‌دزدیدند. بار دیگر نیاز به کنترل احساس می‌شد.مش بهزاد شورای اقتصادی تشکیل داد. فیروز صوفی‌مرام به او گفت:ـ آیا حرف دایی را قبول می‌کنی؟گفت:ـ حتماً.فیروز گفت:ـ به پاسگاه برو و از آن‌ها بخواه جلوی هر باغ انگور مأمور بگذارند. هر کس خواست محصولش را برداشت کند، اعمال قانونش کنند. چند کارگر هم بگیر و باغ‌های انگور را یکی‌یکی بچین. همهٔ محصول را به دهیاری بیاور و شیره تهیه کن. بعد اعلام کن به هر خانواده ماهی دو پیاله شیره سهمیه می‌دهیم. شیره‌ها را تا سال آینده نگهداری کن و هر ماه دو پیاله به مردم بده. کارمزد خودت را هم بردار.مش بهزاد گفت:ـ الحق که تو دست راست منی؛ زیرک و باهوش!صبح روز بعد مش بهزاد به پاسگاه رفت تا برای توقیف باغ‌های انگور مأمور بگیرد. هنوز طرحش را کامل توضیح نداده بود که رئیس پاسگاه گفت:ـ حیف که دهیار و آبروداری؛ وگرنه به جرم اختلاس همین حالا دستور بازداشتت را می‌دادم!مش بهزاد گفت:ـ پس حداقل دزدهای انگور و شیره را خودتان بگیرید. دهیاری فقط کدخداست و قدرت سخت ندارد.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نکته درباره داستان های صداقت آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-eymdmgtx8d5e</link>
                <description>صداقت‌آباد، برخلاف نامش، جایی نیست که مردمش همیشه صادق باشند؛ گاهی بسیار مکار و مزور هستند، واین نام را به عمد برگزیدم درست مانند نام بسیاری از روستاهاوشهرها که نامشان بی مسماست . روستایی که من دارم در آن زندگی می‌کنم، با ۴۰ استکان برنج، پیروز انتخاباتش مشخص می‌شود. دهیارش با افتخار از ساماندهی قبرستان داد و هوارش گوش دنیا را کر می‌کند. کسی الگوی فکری‌شان است که شایستگی ندارد. برای اجازه ندادن به مردم غیر بومی برای شرکت در انتخابات شورا تلاش می‌شود.اما بی فایده است تازه پنجرهٔ مسجد هم تهدید به بردن می شود .زمین‌های بنیاد مسکن به فامیل دهیار و اعضای شورا واگذار می‌شود.من که برای ویرگول پست می‌نویسم، دعاخوان معرفی می‌شوم. البته منظورم این نیست که دعا خواندن با گوشی اشکال دارد،ولی خیلی از کارها مثل وبلاگ نویسی مسخره و عبث شناخته می  شود. ولی نامش دِهی است که آباد است، اما دل هیچ‌کس در آن آباد نیست.روستایی است که هیاهو برای هیچ است با نود نفر نود هزار مسئله دارد.سعی کردم در «صداقت‌آباد» از مشکلات جامعه بنویسم؛ با کوچک کردن آن‌ها در حد یک واحد کوچک اجتماعی به نام روستا. هرچند زبان داستان‌نویسی‌ام هنوز الکن است.»صداقت آباد البته با اغراق بسیار شبیه روستای ماست .شخصیت ها هم با اغراق  ما به ازای واقعی دارند.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 12:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما جراهای صداقت آباد((آزاد سازی  نرخ عنبرنسا))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D8%AE-%D8%B9%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7-crds4jhnhbzk</link>
                <description>عنبرنسا در صداقت‌آباد به یک کالای استراتژیک تبدیل شده بود. روی آوردن مردم به پرورش الاغ باعث شده بود تولید عنبرنسا به تناژ بالا برسد.مردم بجای اسپند عنبرنسا دود می کردند .مش بهزاد در بخشنامه دهیاری قیمت هر کیلو عنبرنسا را ده میلیون تومان اعلام کرد و خرید تضمینی آن را آغاز نمود.اما صداقت‌آبادی‌ها از قیمت تعیین‌شده راضی نبودند.یک روز کنار کوچه، اسد زندان‌بان گفت: «دیشب شنیدم دولت قیمت دلار را ول کرده تا کارخونه‌ها پول بیشتری دربیارن و مالیات بیشتری بدن. تو هم قیمت عنبرنسا را آزاد کن.»مش بهزاد پرسید: «چه فایده‌ای داره؟»اسد گفت: «هرچه مردم بیشتر عنبرنسا بفروشن، پولدارتر میشن. هرچه پولدارتر بشن، بیشتر به دهیاری کمک می‌کنن. با این قیمت‌گذاری دست و پای مردم را برای درآمد بستی. فنر عنبرنسا را ول کن تا ببینی چه رونقی راه می‌افته. صداقت‌آباد قطب عنبرنساسازی خاورمیانه میشه. قیمت بالاتر، فروش بیشتر، درآمد بیشتر و مردم هم ثروتمندتر میشن.»قیمت دستوری دشمن تولیده .آزادش کن تا مردم اینجا نتونند مصرف کنند .به بیرون صادر بشهمش بهزاد چند لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: «واقعاً حیفه جامعه از وجود کارشناسای اقتصادی مثل تو محرومه. اگر دست من بود، همین امروز ریاست بانک مرکزی صداقت‌آباد را بهت می‌دادم!»</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد((مولدسازی مدرسه لاکچری))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%D8%B1%DB%8C-rjwomglyafzd</link>
                <description>مؤسسه‌ای به نام «علم جی» یک مدرسه لاکچری در صداقت‌آباد ساخته بود، اما عجیب اینکه تمام ساکنان روستا بالای بیست سال سن داشتند. مدرسه خاک می‌خورد و به دستور آموزش و پرورش پلمپ شده بود. از آن طرف دهیاری هم هر روز مفلس‌تر می‌شد و هرچه مش بهزاد برای درآمدزایی می‌دوید، فقط خرج تازه روی دستش می‌ماند.بالاخره یک جلسه آموزشی در دهیاری برگزار کرد و گفت: «با توجه به اینکه کسی خرج ما را نمی‌دهد، خودمان باید برای اداره روستا آستین بالا بزنیم.»مرتضی، نفر اول انتخابات شورا، گفت: «بهتره پلمپ مدرسه را بشکنیم. ماشین‌های روستا را بفرستیم داخل مدرسه و از مردم پول پارکینگ بگیریم. هم مدرسه خاک نمی‌خوره، هم مولد میشه، هم کمکی به دهیاریه.»مش بهزاد گفت: «حالا آموزش و پرورش اومد چی بگیم؟»مرتضی جواب داد: «میگیم مدرسه شما در ازای بودجه دهیاری مولد شده!»فیروز، مش بهزاد و جعفر اورژانسی از فکر مرتضی حسابی خوششان آمد. فردای آن روز پلمپ مدرسه را شکستند و تابلوی بزرگی هم نصب کردند:«پارکینگ بزرگ مدرسه لاکچری صداقت‌آباد»اما تا غروب حتی یک ماشین هم وارد مدرسه نشد.آخر مردم صداقت‌آباد نه ترافیک داشتند، نه کمبود جای پارک. هر جا دلشان می‌خواست کنار زمین خدا ماشینشان را پارک می‌کردند.به این ترتیب طرح مولدسازی مدرسه لاکچری نه کم‌بازده شد، نه پربازده؛ بلکه اصلاً هیچ بازدهی نداشت.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای صداقت آباد ((مالیات بر گوسفند افزوده))</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87-j4z3pd7rkg2l</link>
                <description>در دهیاری، زیر سایه‌ی خشم خانم فرماندار و دلباختگی ناگهانی مش بهزاد، به وضعیتی رسید که دیگر آه در بساط نمانده بود.کار به جایی رسید که مش بهزاد، پشت بلندگوی مسجد رفت و با صدایی جدی اعلام کرد:«برادران و خواهران! با توجه به کمبود منابع، از امروز طرح مالیات بر گوسفند اضافه اجرا می‌شود.»او ادامه داد:«هر کس بیش از بیست رأس گوسفند دارد، موظف است به ازای هر ده رأس اضافه، دو رأس را به عنوان مالیات به طویله دهیاری تحویل دهد. این طرح آزمایشی است و در صورت موفقیت، احتمال دارد شامل خر و گاو هم بشود!»همین جمله آخر کافی بود تا روستا منفجر شود. مردم با سرعت به سمت طویله دهیاری هجوم بردند و آنجا را محاصره کردند.درگیری بالا گرفت؛ از داخل دهیاری با آفتابه آب‌پاشی دفاع می‌شد و بیرون، صف اعتراض هر لحظه تنگ‌تر می‌شد. فشار محاصره آن‌قدر زیاد شد که منابع آب و غذا در داخل دهیاری رو به پایان رفت.در همین لحظات بحرانی، مش بهزاد که اوضاع را از پنجره نگاه می‌کرد، در یک حرکت غیرمنتظره، آفتابه را سر کشید و لحظه‌ای سکوت عجیبی بر فضا حاکم شد…</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 19:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@htaghvaeifard/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-gmyqnfryoxol</link>
                <description>پایش می‌نالید؛هر قدم، تجربه‌ای تازه از درد بود.از شهری برمی‌گشت که مهربانی‌اش را قدر ندانسته بودند،اما قرار نبود از امید مایوس شود.تا وقتی آدم هست،می‌شود از عشق انتظار داشت.هرچند بعضی‌ها نه عاشق‌اند،بلکه شبیه فرستنده‌هایی‌اند که فقط موج نفرت پخش می‌کنند.با این حال،حتی اگر نفرت بفرستند،باز هم دوست داشتن را دریافت می‌کنند.بگذار جاده یک‌طرفه باشد.</description>
                <category>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</category>
                <author>حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 14:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>