<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هـ.چ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@humay.chehrzad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/799895/avatar/RrUXqp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هـ.چ</title>
            <link>https://virgool.io/@humay.chehrzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جغرافیای من</title>
                <link>https://virgool.io/@humay.chehrzad/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-p5ybajcdpbm0</link>
                <description>به راستی چند نفر از ساکنین این کره خاکی در جایگاهی که می بایست قرار گرفته اند؟ اساساٌ این جایگاه چگونه تعیین می شود؟! اگر دویست سال زودتر و یا دیرتر پا به این دنیا می گذاشتید، جایگاهتان تغییر می کرد؟ اگر فقط به اندازه یک مرز شمال تر و یا جنوب تر بدنیا می آمدید، چه؟ جایگاه ما در این سرای سپنج درگیر چه ابعادیست؟ اگر رنگ پوستتان متفاوت تر، قدتان کمی بلندتر و یا رنگ چشمهایتان نیلی تر بود، چه موقعیتی انتظارتان را می کشید؟! و یا اگر در بدو ورودتان به دنیا به جای اذان گفتن در گوش، غسل تعمید می شدید، چه؟ اگر شانس زیستن در دنیایی بدور از تبعیض های نژادی، جنسیتی و اجتماعی در اختیارتان قرار می گرفت، سرنوشتتان چگونه دستخوش تغییر می گردید؟! چه میزان از تقدیرمان، سده ها قبل تر از ورود ما به این گیتی توسط اجدادمان تعیین گردیده است؟! و آیا اصلاٌ منصفانه است که با انتخاب های دیگران سرنوشتمان رقم خورده و کورکورانه در دنیایی پرتاب شده ایم که کمترین سهم، سهم ماست برای انتخاب مسیری که قرار است آن را زندگی کنیم؟!شاید اگر این راز سر به مهر را می دانستیم که هر یک از انتخاب های کوچک و بزرگ به ظاهر شخصیمان بر چندین نسل پیاپی سایه می افکند، برای هر انتخاب موشکافی بیشتری می کردیم و قدم از قدم بر نمی داشتیم مگر از سر درایت. خرد را بر زمان برتری می بخشیدیم و زمان، این بعد چهارم گیتی را فراتر از گذار عمر بی ارزشمان درک می نمودیم. اگر و هزار اما و اگر دیگری که می توانستند رنگ و لعاب دیگری به حال و روز این روزهایمان بدهند و این جبر جغرافیایی را دستخوش تغییر نمایند.</description>
                <category>هـ.چ</category>
                <author>هـ.چ</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 22:56:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@humay.chehrzad/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-escaks4bsnwm</link>
                <description>زنگ ساعت به صدا درآمده و تو را از رویاهای شبانه ات جدا می کند. ساعت، فرا رسیدن صبح را نوید می دهد اما خبری از طلوع خورشید نیست. کتری را طبق عادت معمول روشن می کنی، مینشینی و به فکر فرو می روی. صدای سوت کتری، رشته افکارت را پاره می کند. یک لیوان اسپرسو آماده کرده و به برنامه امروزت می اندیشی.  وسایلت را جمع کرده و آماده می شوی. بدون نگاهی به آینه، خانه را ترک می کنی. جلوی درب شرکت بلند سلام می کنی. متوجه نمی شوی پاسخی دریافت کرده ای یا خیر. مابقی روز را از صدای زنگ های پی در پی تلفن، صدای کیبورد خانم منشی، خنده های همکاران واحد مجاور در ساعات ناهار و لبخندهای گهگاه ساکن میز روبرویی لذت می بری و وقتی دیگر لبخندی در میز روبرویی پذیرای نگاه گذرای تو نباشد، متوجه می شوی زمان رفتن فرا رسیده است.کیفت را بسته و بدون حتی نیم نگاهی به آینه،آماده رفتن می شوی. در خیابان های تاریک شهر مسیر خانه را پیش می گیری. در حیرتی که آیا امروز اصلاً خورشید طلوع کرده است! کلید را در قفل درب خانه می چرخانی و آغوش سرد و تاریک خانه را پذیرا می شوی. کتری را روشن کرده و می نشینی منتظر صدای سوت کتری. یک لیوان شیر داغ را سر کشیده، به اتاقت رفته و امیدواری که بعد از خواندن چند برگی کتاب بالاخره به خواب روی و تا صبح، زمانیکه ساعت طبق عادت رویاهایت را از هم بدرد، در دنیایی که بیشتر دوست میداری کمی بیارامی و فردا؛ روز از نو روزی از نو.</description>
                <category>هـ.چ</category>
                <author>هـ.چ</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 00:39:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هیچ تا هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@humay.chehrzad/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-txqzkj7kkr4i</link>
                <description>جایی خواندم هیچِ نهیلیسمِ غرب زده با هیچِ مشرقی، از زمین تا آسمان فرقشان است. اصلاً آن هیچ کجا و این کجا! هیچ مشرقی ما اصلاً رنگ و بویش متفاوت است. هیچ ما، هیچ نیست، عطش است، زنجیر محکمی است که مرگ را با هستی، پیوند می دهد و عامل دلبستگی به حیات است. نیچه دو سده قبل هشدار داد که این هیچِ نهیلیسمِ پوچ گرا، دامن هستی بشر را خواهد گرفت. افسوس و صد افسوس که غرب آن را باور کرد و ما، خیر! حال برای ما مشرقی های غم زده، هم طارم نه سپهر ارقم خیام هیچ گردید و هم به طرب گذراندن این یک دم عمر. آری! هیچِ عدم گرایِ خالی از اوهامِ وحدت گرایِ مشرقی را دادیم و یک مشت پوچ ستاندیم. چه می دانستیم که این سودا چه بر سر مشرق زمین خواهد آورد. چه می دانستیم از هیچ تا هیچ  چه میزان فرق است. هیچی که به ما دادند، شوق دوران شباب را از ما ستاند و یأس دوران پیری را بجای نهاد. معنویات را از ما ستاند و هیچ های شی گرا جای آن نشاند. هیچ هایی که در گذار زمان فرسوده شده، سایش پیدا کرده، از دست رفته و هیچ می شوند. اینگونه بود که سیاه چاله نیستی، تمامی لحظه های عمر عزیزمان را یک به یک بلعید. آری، اینگونه بود که جوانهایمان چون کهنسالان، سکون را برگزیدند و روزگارمان درگیر روزمرگیهای بی ثمر گردید و کتاب هایمان پر شد از قهرمان هایی که آرزوهایشان را وا میدهند و برای به آغوش کشیدن مرگ، گوی سبقت را از هم می ربایند. این هیچِ پوچ گرا، زندگی گذشته، حال و آینده ی مشرق زمین را به قهقرا برد و یک کوه افسوس و آه برایمان به یادگاری گذارد. بقول بیدل:&quot;هستی بطپش رفت و اثر نیست نفس را فریــــاد کزیـــن قافـــــله بردند جــرس را&quot;</description>
                <category>هـ.چ</category>
                <author>هـ.چ</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 12:42:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>