<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های huzur</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@huzur</link>
        <description>ترجمه داستان های ترکی استانبولی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:40:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/887860/avatar/OVnKgO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>huzur</title>
            <link>https://virgool.io/@huzur</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حیات</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-rmr5kxar504q</link>
                <description>     وقتی کسی را می بینم که از کنار جاده هایی که من     آنها را سخت گذرانده ام می گذرد،     دلم می خواهد دست او را بگیرم، زیرا     هیچ کس تا به حال دست من را نگرفته است.                ________________________________     اگر تخم مرغ از بیرون بشکند زندگی به پایان می رسد؛      از درون بشکند زندگی آغاز می شود.      چیز های بزرگ همیشه از درون شروع می شوند... </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 01:27:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تو در برج گالاتا</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%DA%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7-avv5lqo2ulxw</link>
                <description>(واقع در شهر استانبول)galata kulesiانتظار در صف برای رفتن به برج گالاتا نیز در عشق گنجانده شده است ...با اصرار جمره تصمیم گرفتیم به گالاتا برویم.می توانستیم با هواپیما برویم ، اما چون می خواستیم با هم سفر طولانی اتوبوس را طی کنیم ، بلیط های خود را خریدیم و راه استانبول را در پیش گرفتیم.سفر یک روزه که قرار بود عصر روزی که رفتیم به آنتالیا برگردیم.جاده کمی ما را خسته کرد ، اما این واقعیت که ما خیلی یکدیگر را دوست داریم و اینکه من و او قرار است برای اولین بار با یکدیگر به برج گالاتا برویم ارزشش را داشت.که ارزشش را داشت.یا اینکه من آنطور فکر می کنم ، نمی دانم.صبح روزی که در ایستگاه اتوبوس استانبول پیاده شدیم ، در تاکسیم صبحانه خوردیم ، اگرچه به اندازه صبحانه ای که در اتاق بیمارستان داشتیم خوب نبود.با دانستن داستان گالاتا ، راهی برج گالاتا شدیم.با هر قدمی که برای رفتن به گالاتا برمی داشتیم ، یک هیجان و غم بزرگی در من ایجاد می شد ، و این باعث استرس من می شد.من قبلا هرگز با کسی به برج گالاتا نرفته بودم.جمره اولین کسی است که با او به گالاتا می روم.شنبه بود.از آنجا که آخر هفته بود ، مردم یک صف طولانی برای رفتن به گالاتا تشکیل داده بودند.علاوه بر اینکه وارد صف شدیم  ، ناگهان چشمم به باغ چای زیر گالاتا افتاد.مدتی گذشت ، جمره چشمانم را که در آن باغ چای گیر کرده بودند ، به سمت خود چرخاند.سپس به گالاتا رفتیم.او کمی با من عجیب و سرد رفتار می کرد.وقتی به گالاتا رفتیم ، کارمندان کافه بالا از جمره استقبال کردند.فهمیدم که یکی از پیشخدمت ها از جمره پرسید حال شما چطور است؟ آیا موفق شدید خود را جمع کنید؟نفهمیدم چه خبر است اما در آن لحظه کنجکاوی خود را به او نشان نداده بودم.درست یا غلط بودن داستان را ما نمیتوانستیم بفهمیم اما ان لحظه ما زندگی کردیم.هوا آفتابی بود و مرغ های دریایی در بالای گالاتا برای ما آواز می خواندند.انسان ها خیلی وقت با هم در ارتباط بودند،وقتی چیزی دیگر باقی نمانده بود که با هم تجربه کنند.در حالی که مفهوم خاص را از دست می دهد،ما با هم آن روز وقتی از گالاتا بالا میرفتیم اولین بار زندگی کردیم.از آنجا که ما گالاتا را ترک میکردیم ،جمره به باغچه چای  زیر گالاتا رفت و گفت  برویم و یک نوشیدنی بخوریم من هم نتوانستم چیزی بگویم.در آن لحظه خیلی بد بود ، من او را متوجه نکردم.یکی از لحظات ناامیدکننده زندگی من این بود که گالاتا را ترک کردم و با جمره در آن باغ چای نشستم.زیرا آنجا جایی بود که ما برای اولین بار با زومرا ملاقات کردیم.نتوانستم بگویم که بیا جای دیگری بنشینیم.دردی که در قلب شما هنگام عبور از مکانی که با یکی از عزیزان خود می روی یا می گذری  وقتی با شخص دیگری به آن مکان رفته بودی  ، رخ می دهد ، برای ما نیز یک بازی زندگی بود.من چایی سفارش داده بودم اما نخوردم وچایی سرد شده بود.پس از مدتی ، در خیابان های گالاتا چرخیدیم وبه امین اونو رفتیم و در آنجا لقمه ماهی خوردیم.با نزدیک شدن به زمان بازگشت ، به ایستگاه اتوبوس رفتیم.هر دوی ما پس از یک سفر خسته کننده موقع برگشت استراحت کردیم.هنگام بازگشت به آنتالیا ، برخورد سرد و عجیب جمره در اتوبوس مانند گالاتا از توجه من دور نشد.او طوری رفتار کرد که گویی من به زور بازوی او را گرفته ام و برده ام.این وضعیت من را بسیار آزار داد.بازهم من چیزی نگفتم.دلیل این که من همیشه وقتی چیزی اتفاق می افتد آن را در سینه ام حبس می کنم و مثل هیچ چیز رفتار نمی کنم این است که به شخص مقابل اجازه دهم چیزهایی را بفهمد و ببیند بدون اینکه من چیزی بگویم.اما هر چه بیشتر سکوت می کردم ، بیشتر فکر می کردند که من لال هستم و بیشتر روی من می آیند.من دیدم که این تاکتیک جواب نمی دهد ، تصمیم گرفتم هر کسی را که انجام می دهد به صورتش بزنم.و می دانید واقعا موثر بود.متوجه شدم که راحت شدم.معلوم شد که این یک حماقت عظیم بود که دائماً خودم را بیندازم و در سکوت منتظر بمانم تا افراد مقابلم چیزی را درک کنند ، من خیلی دیر فهمیدم.فکر نمیکنم خیلی امکان پذیر باشه، اما راهتان را از انسان هایی که خطاهایشان را بدون اینکه نیاز به گفتن شما باشد نمی فهمند جدا کنید...</description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 14:51:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمره</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%AC%D9%85%D8%B1%D9%87-oswlmait4iej</link>
                <description>konyaaltı sahiliحدود یک ماه با جمره ملاقات نکردیم.پیوند بین ما به گونه ای شده بود که در ماه گذشته گفتیم که بیشتر دلتنگ یکدیگر شویم حتی عکسی برای هم نفرستادیم .ببینید ، ما بدون اینکه حتی کوچکترین جزئیاتمان  را هدر دهیم ، عاشق  شدیم ،ما فقط با تن صدایمان مدیریت کردیم ،این هم حسرت ما را بیشتر کرد.هنگامی که به خانه خودم بازمی گشتم ، جمره مرا به ساحل کنییالتی دعوت کرد.ساعت ها روی نیمکت ساحل نشسته بودیم و درباره اتفاقات صحبت می کردیم.واقعاً دلمان برای هم تنگ شده بود.این در حالت هر دوی ما قابل مشاهده بود.مثل اینکه ما در تمام این مدت با هم ملاقات کرده ایم و دو انسانی هستیم که یکدیگر رو کامل میکنیم.حتی اگر در تمام این مدت بهترین احساسات خود را صرف افرادی کرده ایم که ارزش این کار را نداشتند ، اما ما باز هم همدیگر را دوست داشتیم.در آن لحظه ، هم من و هم او و نیمكتی كه روی آن نشسته بودیم شاهد این موضوع بودند.هوا سردشده بود ، استارباکس در آن طرف خیابان از جایی که ما نشسته بودیم ، وجود داشت.برای خرید قهوه برای هردویمان به آن سمت خیابان داخل استارباکس شدم.کسی که سفارش میگرفت از من اسمی که بر روی لیوان بنویسد پرسید و من برای لیوان جمره &quot;برای یک عمر&quot;و برای لیوان خودم &quot;عشق ورزیدن&quot; را گفتم نوشت.قهوه ها را گرفتم و به سمت نیمکتی که با جمره نشسته بودیم برگشتم .جمره وقتی نوشته روی لیوانش را دید و نگاهی به لیوان من که بر روی آن چه نوشته انداخت.وقتی او آن دو را کنار هم آورد ، از دیدن نوشته های &quot;یک عمر عشق&quot; بسیار خوشحال شد.برای اولین بار محکم مرا آنجا بغل کرد.لحظه ای چشمانش پر از اشک شد و انگار گریه کرد.علتش را پرسیدم گفت:پاشو من را به خانه برسان .وقتی سوار ماشین شدیم ، جمره متوجه بوی بابونه در ماشین شد و از من پرسید که چرا داخل این ماشین بوی گل می دهد؟سوالی که آن لحظه جمره پرسید در مورد گل های بانونه در صندلی عقب من نیز فراموش کرده بودم.و دستم را دراز کردم از صندلی عقب گل های بابونه رنجیده ای که از  آن صبح باقی می ماندودر جوابش گفتم :گل های بابونه وقتی می میرند بوی خیلی خوب می دهد.آن روزی که برای صبحانه دنبال تو آمده بودم این ها را برای تو آورده بودم.تو هم با نیامدنت آن ها کشته ای.از آن زمان اینجور بو می دهد.او با ناراحتی واکنش نشان داد و یک بار دیگر مرا بغل کرد.جمره را به خانه رساندم.فصل زمستان بود و جمره درون قلبم افتاده بود.مکالمات ما بیشتر می شد ، ما تقریباً هر روز با هم تماس می گرفتیم و در اولین فرصت با هم ملاقات می کردیم.ما خیلی به هم عادت کرده بودیم.ما در هر بخشی از آنتالیا که بوی عشق می داد ، استشمام می کردیم.من روی زانوی آرامش دراز کشیده بودم و به نظر می رسید آهنگهایی که دوست داشتم کمر من را وقتی که با او بودم خاراند.فقط یک چیز بود که نمی توانستم درک کنم و به نظرم عجیب می آمد ، جمره هر بار روی آن نیمکت در ساحل کنییالتی با من قرار می کذاشت.نمی دانم چرا اما به نظرم خیلی عجیب آمد.یک دوره خیلی روی این موضوع بررسی نکردم.با جمره اولین سینمایی که رفتیم فیلم آیلای بود.این واقعا یک فیلم شگفت انگیز بود.فیلم را با چشمان پر اشک  تا اخر تماشا کردم و تلاش زیادی کردم که گریه نکنم.آخر فیلم دیکه تحمل نکردم و گریه کردم.حتی در فیلم دختر پدرش که دراین قسمت بدتر شدم, بخاطر فرزندانش جنگ می کند,آنها بخاطر قولی که به آنها داده اند زندگی میکنند.متأسفانه همه پدرها نمی توانند به قول های خود عمل کنند.از آن رد شدم ,هر پدری حتی نمی تواند در زندگی فرزندش به عنوان پدر بماند.ما پدری نداشتیم که به قول های خود به ما وفادار باشد و به خاطر ما بجنگد.برعکس ، ما با دردی که پدرانمان پس از آنکه قرار بود برای ما بجنگند ، برای ما گذاشتند ، دست و پنجه نرم کردیم.این دردها و مبارزات ما را در سنین کودکی بزرگ کرده بود.باجمره بخاطر همان دردی که ضربه خورده ایم فیلم او را نیز تحت تاثیر قرار داد بود.جمره با اینکه پدر داشت اما حس اینکه پدر دارد را نمیکرد. جمره از کسانی که داخل ثروت نداشتتن رو زندگی میکردبود.من هم هرگز کسی را نداشته ام که بتوانم او را پدر بنامم.حداقل جمره پدری دارد که می تواند پدر صدا کند ، حتی اگر وظایف و مسئولیت های خود را انجام ندهد.در مجموع هر دو شریک یک درد بودیم.بعد از اتمام فیلم جمره برای من قهوه سفارش داد.واین یک روال شده بود که به نوبت هر کدام قهوه پذیرایی میکردیم.این دفعه روی لیوان های قهوه چیزهای سفارشی نوشته بود.بر روی لیوان من «همان درد» نوشته بود.و روی لیوان آن هم «با هم»نوشته بود .آن روز هم ما با همان درد قهوه خود را نوشیدیم.</description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 01:17:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد هم مثل گلابی به پایین درخت میافتد.</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-qazohbcf0qax</link>
                <description>(ضرب المثلی که معنای آن ،اغلب مردم شبیه پدر و مادرشان چه از نظر ظاهر و چه از نظر شخصیتی هستند که آنهارابزرگ کرده و ژن هایشان را به آنها داده اند)ازدواج دوم مادرم 5 سال به طول انجامید ،شوهرش تصمیم به طلاق گرفته بود.وقتی این خبر را شنیدم بیشتر از همه برای برادر کوچکم متاسف شدم .این تاسف مرا برای مدتی در آشفتگی قرار داد.هیچ وقت دوست نداشتم زندگی ییگیت مثل من باشد.زیرا من به خوبی می دانستم که بی پدر بودن چقدر سنگین و دردناک است .صرفا به این دلیل که آنچه من پشت سر گذاشتم برای ییگیت هم اتفاق نیافته با مادرم و شوهرش صحبت کردم.اما فایده ای نداشت.تصمیم قبلا گرفته شده بود.پرونده قبلا علیه هم تشکیل شده بود.خیلی دیر فهمیدم که مادرم فریب خورده و خیانت دیده.از خودم متنفر شدم که آن مرد را جلوی خودم قرار دادم و سعی کردم به عنوان یک انسان با او صحبت کردم.اما من که نمی دانستم...انسان ها واقعا آنقدر هیچ وآنقدر نفرت انگیز هستند که این را آن لحظه دوباره فهمیدم.مادرم و شوهرش طلاق گرفته بودند و حضانت ییگیت به مادرم داده شده بود.ییگیت دوران کودکی خود را می گذراندو از هیچ چیز غافل بود.من حتی یک برادر بزرگتر نداشتم چه رسد به پدرم.من هم نمی توانستم جای پدر را بگیرم اما به عنوان یک برادر بزرگتر تا زمانی که بتوانم تا آخر عمر خواهم بود.اما ای کاش این درد را تجربه نکرده بود.من نمیخواستم این درد را بچشی.اما باز هم به کاروان کسانی که با کمبود بزرگ شده اند خوش آمدی برادرم.با کمبود بزرگ شدن را فقط کسانی که با کمبود بزرگ شده می فهمید ،بقیه را ببر.بچه ای که تو ناز و نعمت بزرگ شده،عشق خانوادگی افراطی از کجا می خواهد بفهمد که یک انسان برای رفتن به پیش کسی را ندارد.نیمه شب روی یک سر تخت نشسته و بالش را گاز میگیرد وگریه میکند.نداشتن پدر برای محافظت از او،تجربه درد بیشتر.نمی داند...سلام به همه کسانی که ناتمام مانده اند.</description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 17:55:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست دادن انسان هایی که می گویید چه خوب که هستند، انسان را خسته می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-sxo7zedjziq0</link>
                <description>درست مثل این که هیچ چیزی نمی خواهی، از هیچ کس، از هیچ چیزی توقع نداری، کسی اهمیت ندارد، فقط یک انسان را آرزو می کنی، فقط می خواهی که در کنار آن انسان پناه بگیری. فقط با آن شخص صحبت میکنی، فقط وقتی کنار آن هستی خودت را پر قدرت و پر آرامش احساس می کنی، برای منم هم تماما اینطور بود. فکر می کردم در کنار او فردی مهم هستم، احساس آرامش و قدرت می کردم. روز به روز به هم عادت کردیم. از جایی که اکنون هستم برگشتم و  گذشته خود، کسانی که دوستشان داشتم، ارزش می دادم و عزیزان من یک نگاهی کردم. همه اش زباله بود. در حالی که لیاقتش را نداشتند. به چه کسانی قول دادم. چه کسانی را دوست داشتم. چه کردم و چه نکردم. از خودم پرسیدم برای شخصی که می تواند در چنین مدت کوتاهی مرا خوشحال کند، چرا که نه؟ دیگر از کسانی که در زندگی متنفر بودند و همش ای کاش می گفتند نمی شوم. برای اینکه نقش خوب و مهمی را در جلب اعتمادم بازی می کرد. خودم با خودم گفتم:حداکثر یک از دست دادن دیگر خواهم داشت، اما اگر ممکن است از دست ندهم خیلی خوب می شود. چون من بخاطر از دست دادن انسان ها خیلی خسته شده ام و بخاطر همین از دست دادن ها برای مدت طولانی کسی را به زندگی خودم وارد نکردم تا همان درد را تجربه کنم. از آنجایی که ویرانی های بزرگی را تجربه کرده ای. ناتمام مانده ای. درد را تا مغز استخوان تجربه کرده ای. از اینکه دوباره همین ها رو تجربه کنی. خودت ترمز کرده ای و در زندگی ات کسی را وارد نمی کنی. نمی توانی. اعتماد نمی کنی. می ترسی. اما مدتی که می گذرد باز عاشق می شوی. ترس باعث نمی شود که از عشق محروم بمانی. یه زمانی خودتو میبینی که عاشق هستی. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 20:45:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورا دیدم وآن لحظه حکایت آغاز شد_4</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF4-fofdebqzjhsn</link>
                <description>چیزی که مارا سر راه هم قرار داد علاوه بر داشتن وجدان، آن روز آشنایی یک غم شکل گرفته بود. جمره من را نمی شناخت اما کتاب هایم را دیده بود، او از آن دسته افرادی بود که از هر فرصتی برای خواندن کتاب استفاده می کرد. استخدام نشده بود اما در مشاغل موقت کار می‌کرد، زیرا نیاز به تامین هزینه های خانواده داشت. به خاطر مریضی پدرش مجبور شد آخرین کار خود را ترک کند. پدر جمره بعد از مدتی از بیمارستان مرخص شد. در حالی که ما در بیمارستان ماندیم. اما در این مدت جمره پدربزرگم و مرا تنها نگذاشت و برای ملاقات به بیمارستان آمد. این رفتار اثبات این امر بود که وی شخصیتی وفادار دارد. از آنجایی که من شخصی هستم که به چیزهای کوچک اهمیت زیادی می دهم. این واقعیت که او پس از ترک بیمارستان به ملاقات من و پدربزرگم آمد به همان اندازه مرا خوشحال و تحت تاثیر قرار داد. حتی یک روز وقتی برای ملاقات به بیمارستان آمد برای پدر بزرگم روزنامه خریده بود تا بخواند. من و پدر بزرگم را خوشحال کرده بود. آن روز با آن رفتارش رسما جایگاه خوبی را در زندگی من تضمین کرده بود. اما او این کار را برای فریب دادن انجام نداده بود. بلکه به این دلیل او فردی وفادار بود. اگرچه امروزه ملاقات با چنین افرادی غیر ممکن است، اما خودم خوشحالم که چنین زنی را می شناسم. وقتی فهمیدم خاله هایم به خاطر همراه ماندن برای پدربزرگم فرسوده و خسته شده اند یکی دو روز من پیش پدر بزرگم ماندم. صبح یکشنبه که من پیش پدر بزرگم بودم جمره با یک سبد کوچک پیک نیک وارد اتاق شد. روز یکشنبه بخاطر اینکه پرستار نگهبان او را شناخت به راحتی توانست به طبقه ما سبد پیک نیک بیاورد. برای پدربزرگم و ما چیزهایی را برای صبحانه آورده بود. اولین صبحانه یکشنبه خود را در اتاقی در طبقه آنکولوژی (بخشی که بیماران سرطانی تحت درمان قرار می گیرند) بیمارستان صرف کردیم. من این صبحانه را با هیچ یک از صبحانه های یکشنبه در یک مکان لوکس و یا جای دیگر عوض نمی کردم. آن روز خوشبختی را در درونم احساس کرده بودم. هر چقدر از او تشکر کنم کم است. زیر این لطف نمی ماندم. احساس کردم مدیون او هستم و هفته بعد یکشنبه ساعت نه صبح بود که چشم هایم را باز کردم. بعداز بیدارشدن با خودم گفتم که یک دسته گل بابونه بخر برو دم خونه اش و اورا هم بردار برید و یک صبحانه خوب یکشنبه بخورید. قبل از اینکه ساعت بیشتر جلو برود لباس هایم را عوض کردم و به یک گل فروشی رفتم. برایش یک دسته گل بابونه درست کردم. در زندگی ام برای اولین بار بود که برای یک خانم بابونه می خریدم. از هیجان این راهی خانه شدم. وقتی وارد خیابانی که خانه او در آن قرار داشت شدم، خوشبختی که نمی توانستم تو صیف کنم در درونم ظاهر شد، پروانه ها از درونم پرواز کردند. قصد داشتم کمی مانده به خانه اش ماشینم را نگه دارم تلفن را بردارم ابتدا به او پیامی بفرستم و سپس با او تماس بگیرم. چشمانم ابتدا به گل های بابونه در صندلی کناری افتاد. به دلایلی لبخند زدم و بعد در پیامی دقیقا اینگونه برایش نوشتم. همان طور که کمال سوریا گفت:خوشبختی باید با صبحانه ارتباط داشته باشد. مخصوصا اگر این کار با احساس آرامش انسان انجام شود... زود بیدار شو، من جلوی خونه ات هستم. آماده شو و بیا برای صبحانه برویم. بعد از اینکه پيام را فرستادم زنگ زدم به جمره جواب نداد، باز زنگ زدم، برنداشت، باز، باز، نزدیک ده بار زنگ زدم اما بدون جواب. نیم ساعت الی چهل و پنج دقیقه داخل ماشین منتظر ماندم تا از خواب بیدار شود. نزدیک ساعت یازده یک پیام آمد، پیام از طرف جمره بود :چه خبر است؟ چه خبر است؟ واقعا جوابت به پیامی که نوشتم این است؟ می‌رویم در یک روستا صبحانه بخوریم؟ فکر کردم که خوشحال می شوی. ببخشید اما نمی توانم بیام. وقتی جوابم را گرفتم. تلفن در دستم مدتی سکوت کردم و همان طور ماندم. سپس به گل ها نگاه کردم و به پيام نگاه کردم. عجب تصادفی که در آن لحظه رادیو با صدای کم با گلاب می گفت:بزرگترین اشتباه زندگیم را با تو انجام دادم. در قلب سنگی تو دنبال عشق می گشتم. که برای تو ارزشش را نداشت. پیام نیامدن جمره برای مدتی جایش را به سکوت داد. من فقط توانستم بایک کلمه باشه جوابش را بدهم. گل هارا به صندلی عقب گذاشتم، واقعا خیلی شکستم، فکر کردم خوشحال خواهد شد، اشتباه کردم. می دانید گاهی اوقات ما برای انسان هایی که می خواهیم آن ها را خوشحال کنیم کاری انجام می دهیم، سپس شور وشوق ما ضد حال می خوره، دردی در گلو ظاهر می شود دقیقا همان چیزی است که من آن روز صبح تجربه کردم. بدون اینکه بهش نشون بدم شکسته و عصبانی شده ام به خانه رفتم و خوابیدم. عصر بود که از خواب بیدار شدم وقتی به تلفن نگاه کردم از جمره پيام آمده بود و اینطوری نوشته:ناراحت که نشدی، نه؟ فکرم پیش تو مانده. کاش شب بهم خبر می دادی من هم بر اساس آن آماده می شدم. باز هم متاسفم فکر می کنم جبران کنیم، من هم با اون حالت ناراحتی گفتم نه ناراحت نشدم. صدای درونم می گفت برای چی داری دروغ می گویی اون دردی را که صبح در گلویت احساس کردی را بگو. مثل اینکه داشت فشار می آورد. ناراحت نشدم، فقط هفته پیش من رو زیاد خوشحال کردی، گفتم من هم تو را سورپرایز کنم. بخاطر همین خبر ندادم. هوا خوب بود صبحانه روستایی برای هردو مون خوب بود. با لباس راحتی هم می‌آمدی میشد. اما مشکلی نیست. جواب پيام را اینطور نوشتم. وجواب داد:من اون کار رو برای اینکه متقابل باشه و یا منو خوشحال کن  انجام ندادم. فقط دلم خواسته بود انجام بدم. خودت را مدیون احساس نکن.اما گل های بابونه ایی که برایش خریده بودم شکسته بود. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 16:32:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورا دیدم و آن لحظه حکایت آغاز شد _3</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-y1xwfqb4xj6e</link>
                <description>گفت:پس اون موقع تو کنار آسانسور منتظر من باش، من برم تو بیام. بعد از اینکه به توافق رسیدیم من هم یک بار در اتاق ظاهر شدم و کنار آسانسور منتظر او شدم. همان لحظه آمد و در کافه تریا نشستیم و بسیار صحبت کردیم. جمره دختر پدری بود که به سرطان لنفوئید تشخیص داده شده، بخاطر نوشیدن و قمار کردن به خانواده اش پشت کرده، فارغ التحصیل رشته ادبیات بود اما استخدام نشده. او هم یکی از اعضای کاروانی بود که نمی توانستند استخدام شوند. کارهای پدرش مادر و جمره را فرسوده کرده بود. پدرش خانواده اش را به دلیل نوشیدن و قمار کردن کاملا رها کرده بود سپس خانه را ترک کرده بود. پس از از دست دادن هر چه داشت پشیمان شده و دوباره به خانه بازگشته. جمره و مادرش به سختی متقاعد شدندو به هر حال آن مرد را بخشیدند. ثروتش یک خانواده بود اما وقتی مشروب خوردن و قمار وارد زندگی پدرش شد، آنها تقریبا دارایی خود را بخاطر پدرش از دست دادند. حکایت او را زیاد گوش دادم. فرصتی برای ورود به داستان من پیدا نکردیم. من معمولا برای اینکه شخص مقابلم را بفهمم دوست دارم به او گوش کنم آن روز هم فقط به او گوش دادم. معلوم بود که اخیرا حرف های دلش را بیرون نریخته بود خیلی پر بود. آنقدر شیرین صحبت کرد که من حتی یک جمله اش را قطع نکردم. گاهی اوقات درک کردن به جای درک شدن باعث آرامش انسان می شود. اینگونه اورا شناختم. چیزی که باعث شد از مسیر ما عبور کند وجدان ما بود. جمره پدرش را که به خودش پشت کرده بود را بخشید و حالا در بیمارستان کنار پدرش منتظر بود. من هم پیش پدر بزرگی بودم که سالها پیش به مادرم گفت بچه هارا به پرورشگاه بده این ها مرد نمی شوندو برای اینکه مادرم رو تحت فشار قرار بده تا به پرورشگاه بده مارا به خیابان انداخته بود. ادامه دارد...</description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 21:11:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورا دیدم و آن لحظه حکایت آغاز شد  - 2</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-yx69fmgfevk3</link>
                <description>آرام به سمتش رفتم و پرسیدم چیزی شده؟ خوب هستی؟ در جوابم مرا تنها بگذار گفت. بدون اینکه چیزی بگویم دور شدم. او در آن لحظه مرا نادیده گرفت. اما من اورا دراتاق بغلی کنار پدربزرگم دیدم.با وجود بوی دارو از بیمارستان، من بوی او را احساس کردم. رسما بویی که باید استنشاق میکردی را داشت. به نزد پدر بزرگم رفتم و بعداز مدتی با افراد حاضر در اتاق خداحافظی کردم و بیمارستان را ترک کردم. اون روز خاله ام به عنوان همراه با پدربزرگم مانده بود. خاله هایم با همدیگر به توافق رسیده بودند. دوروز در میان به عنوان همرا ه بمانند. این نوبت ها شامل مادر من هم می شد. از آنجا که پدر بزرگم عاشق روزنامه خواندن بود، روزی تصمیم گرفتم از بوفه بیمارستان یک روزنامه بخرم و به اتاق بروم. سپس چشم هایم جلوی بوفه بیمارستان باز به او برخورد. معلوم بود که یک چیزهایی می خرد. روزنامه ام را خریدم و بلافاصله از کافه تریا خارج شدم. یکی دو دقیقه بعد از اینکه جلوی آسانسور بودم، او آمد. سوار آسانسور شدیم و باهم به طبقه هشت رفتیم. در آسانسور چهار نفر بودیم تا وقتی به طبقه هشت برسیم آن دونفر در طبقه های دیگر پیاده شدند. وقتی تنها ماندیم حرفی نزدیم. در حالی که صدای آسانسور گوشهایمان را می خاراند و چشم هایم در حال مرور الگوهای کف آسانسور بود در آسانسور باز شد و با صدای صمیمانه گفت، متشکرم. من هرگز چنین چیزی را انتظار نداشتم. من هم یک لحظه مردد شدم و بدون اینکه چیزی بگویم به اتاق پدر بزرگم وارد شدم، روزنامه را دادم، مانند کسی که خوشحال شده باشد نگاه کرد، نوه که می‌گویند اینطور می‌شود. مثل اینکه چیزهایی با خودش زمزمه کرد. کاش می توانستم همین حرف هارو به او بزنم، در درونم گفتم باشد همین که حضور دارد کافی است. با اینکه حتی یک روز پدر بزرگ بودنش را حس نکردم به هر حال او پدر مادرم بود. وقتی از اتاق بیرون آمدم باز کنار پنجره اورا دیدم، دوباره پشتش به من بود. موهایش باز صاف بود ومانند لحاف تا کمرش را پوشانده بود. بوی شامپوی موهایش را جلوی اتاق حس می کردم. بعداز مدتی که به او نگاه کردم برگشت و متوجه من شد. به نظر می رسید که تبسم کرده و سپس گفت :بیا، سپس در حالیکه دستانش را به آرامی داخل کتش فرو می برد به سمت من آمد و از بابت روز گذشته عذر خواهی کرد، خیلی گرفته بودم. فکر می کنم ممکن است کمی عرق کرده باشم. نمی دانم، شاید. بگذار از کافه تریا یک چایی سفارش بدهم، من را آنطور بخاطر نیاور. من که چایی دوست ندارم، پس یک قهوه؟ از من پرسید، باشه. ادامه دارد.... </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 21:42:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورا دیدم و آن لحظه حکایت آغاز شد _1</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-hg4cs9euzhhg</link>
                <description>پس از دوسال زندگی در استانبول به آنتالیا بازگشتم،. روند جابجایی کاملا مرا خسته کرده بود. استانبول شهر زیبایی است، اما انسان را خسته می کرد. وقتی در آنتالیا مستقر شدم، برای کمی هم که شده احساس راحتی کردم. هر کجا که هستیم باشیم اما شهری که انسان در آن متولد و بزرگ شده یک چیز دیگری ست. در طی این زمان این را خیلی خوب فهمیدم. بعد از اینکه به خونه جدیدم رفتم، مدرسه جدیدم رو نیز آغاز کردم. اما من نتوانستم با آنها گرم شوم. هرچه می‌خواهد بشود، بشود، وقتی به یک چیزی از اول نتوانستی گرم شوی آتش جهنم هم که بیایید فایده ای ندارد. اگر در ابتدا گرم نشوم، دیگر گرم نمی شوم. پدربزرگم با افزایش بیشتر علائم به سرطان لنفوئید تشخصی داده شد. در یک زمان، بیماری او کاملا پیشرفت زیادی کرد و او را رسما بستری و شیمی در مانی آغاز شد. ماه اول یک دوره در بیمارستان ماند و این ماه ها ادامه داشت. در یک چهارشنبه بارانی، وقتی قسم خوردم که آن چیزی که می‌خواهم نباشم، ساعت 12:15پدربزرگم را در بیمارستان، طبقه هشتم در انتهای راهرو کنار پنجره در حالی که اشک می‌ریخت دیدم. وقتی قطرات باران به پنجره می‌خورد، اشک چشمانش به گونه اش میزد. در طبقه ای که ما بودیم در راهروکسی نبود موقع ناهار خوردن پرستاران بود. در حالی که موهای سیاهش تا کمر بود اشک می‌ریخت و آه می‌کشید و حس قطرات بارانی که به شیشه می‌خورد را داشت. ادامه دارد... </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Thu, 27 May 2021 12:16:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر آنها می گویند عشق فرار از همه و پناه گرفتن فقط در یک نفر است، تو زیباترین عشق هستی.</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-cqsfvguwhfql</link>
                <description>مردن در حالی که زنده ای را وقتی که اورا دوست داشتم یاد گرفتم که چیست. اگر چه قلبم می‌تپد اما با یک جسم بدون روح که زیر دو متر زمین قرار دارد هیچ فرقی ندارم. تنها این را تجربه نکرده بودم که تجربه کردم، کامل شد. این یک بار سنگین است.هر موقع به چشمان کسی که دوستش داری نگاه میکنی، اوهم وقتی به چشمان تو نگاه می کند تو کس دیگه ای را داخل چشمانش میبینی. توضیح احساس این درد خیلی سخت و سنگین است. وقتی به چشمان من نگاه می‌کرد مردی را که دوستش داشت، عشقی که مرده بود را می دید. من هم وقتی به آوانگاه میکنم، عشق سابقش را می‌بینم. من به نوعی فقط برای اوآینه بودم. همان فیلم، همان پایان. واضح است که من برای این عشق هم زیادی بودم. بگذریم از اسم من، حتی از وجود من اون زن خبر نداشت. این عشق هر روز مرا خفه می کرد. دلیل خفه شدنم چهره ام را نمی شناسد نیست، بلکه به این دلیل بود اجازه دادم مرا خفه کند. هر چند هم از اقیانوس تلخ طوفانی بیرون آمدم و به ساحل رسیدم. اما در اشک هایی که بخاطر مردی که دوستش داشت می‌ریخت غرق شدم. هر روز که می گذرد اجازه دادم احساسات او در وجودم خرابم کند. اگر قرار است غرق شوم دوست دارم که در اشک چشمهای او غرق شوم. این را من خواستم نه او. حتی وقتی درد جانم را تا استخوان هایم احساس می کردم لحظه ای از ما باشد دست نکشیدم. شاید چیزی به اسم ما نبود من اینطور فکر کردم با تمام این اوصاف نامرد بودم اگر زمانی  که خفه می شدم دست و پا می زدم. این باعث شد تا آخر احساس کنم من گفتم که آن را دوست دارم، نه راضی به دوست داشتن آن. نتیجه؟ دوباره از دست دادم. کسی که برای درمانم قدم بردارد نیست اما من همچنان بیخیال تو نشدم. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Wed, 26 May 2021 15:11:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلوپ فریب خوردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%BE-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-bwqs3qpjlhfi</link>
                <description>من دردی را که انسان فریب خورده در خود حمل می کند به خوبی می دانم. حتی خیلی خوب می دانم. من به اندازه خویشاوندان درجه یک به آن درد نزدیک هستم. فریب یک شخص فقط به معنای ترجیح و یا جایگزینی برای شخص دیگری نیست. یک انسان به وعده ای که داده عمل نکرده یک نوع فریب دادن است. راه های زیادی برای فریب دادن وجود دارد. من انسانی هستم که وارد راه بن بست شده ام و توانسته ام بدون خطر بیرون بیام.انسان ها به من می گویند تو خیلی جوان هستی، چه چیزهای سنگینی را می توانستی اینقدر تجربه کنی؟ آنها با این فکر نزدیک می شوند. ما انسان‌ هستیم تحقیر کردن در ذات ماست، این را من می فهمم. اما برای شما یک توصیه، درد یک انسان را اصلا تحقیر نکنید. روزی می رسد خودتان را در قلب آن دردی که حقیر می‌بینید، خواهید یافت. آنجا می مانید. موضوع را منحرف نکنیم. گفتیم فریب خوردن.... بله. انسان فریب خورده هر کجا که می خواهد برود، برود. آن دردی که در قلبش حمل می کند گرم و تازه است. بله، بله آن درد.... شما طعم این درد را دارید؟ سوال من هم هست، البته که هست. آیا در بین ما کسی هست فریب نخورده یاهو؟ ما فریب خوردیم، فریب خوردیم. هر چه در دست داشتیم دادیم، فریب خوردیم. ما در وضعیت ناتمام بودیم، ناتمام هارا کامل کردیم، باز هم فریب خوردیم. ما مثل همیشه دوباره ناتمام بازی کرده ایم و هرگز توسط کسی کامل نمی شویم. ما به این نیازی نداشتیم. چون عادت نداشتیم ناتمام بمانیم. ما ساده لوح بودیم از کسی که می گفت همیشه کنارتم فریب خوردیم. خوشبختانه ما هرگز کسی نبودیم که فریب دادیم. ما فرصتی برای فریب دادن دیگران پیدا نکردیم. اگر هم پیدا می کردیم هرگز کسی را فریب نمی دادیم. برای اینکه ما انسان هایی با قلب های بابونه بوده ایم اگر فریب می دادیم کنار گل های بابونه مناسب نمی شدیم. شخصیت کافی برای فریب افرادی که شما را دوست دارند، نداشته باشید. بقیه حل و فصل شده است. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 11:38:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی که زندگی کردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-pjlh9bss246z</link>
                <description>ما گفتیم که در این زندگی افراد خوب را صرفه جویی کنیم، درسته؟ بله. با این حال هیچ یک از ما پس اندازگر خوبی نیستیم. وقتی بچه بودم سعی می‌کردم پول هایی که به دستم می رسید پس انداز کنم، اما روز دوم یا سوم وقتی که دلم شکلات یا چیز دیگری می خواست می رفتم و پول هایی را که پس انداز کرده بودم رو خرج می کردم. من وقتی بچه بودم می خواستم که اون پول هارو پس انداز کنم و هرگز پس انداز نکردم و وقتی بزرگ شدم انسان ها این را با من کردند و این کار را ادامه می دهند. انسان ها خیلی بد هستند وقتی احساس می کنند ارزش می دهی همان لحظه فرق می کنند و ازت دور می شوند. انسان ها خیلی بد هستند، در ذهنشان عذرخواهی را فضیلت می دانند و تورا آزرده خاطر وعذرخواهی می کنند. انگار که کافی نبوده و خودشان را پر فضیلت می پندارند. انسان ها خیلی بد هستند، آنها حتی چایی که سفارش می دهند رو سرد می کنند. انسان ها خیلی بد هستند در دردناک ترین روز هم باعث درد انسان ها می شوند. انسان ها خیلی بد هستند، وقتی چیزی برای بریدن و رفتن نیست آنها دنبال بهانه ای برای رفتن هستند. انسان ها خیلی بد هستند، امیدوار می کنند، می گویند دوستمان دارند، مثل کسی که قرار نیست بروند رفتار می کنند. سپس در نیمه راه رهایت می کنند. انسان ها خیلی بد هستند، جایی که باید مرهم باشند نمک روی زخم می‌شوند و بیشتر درد می دهند. انسان ها خیلی بد هستند، آنها در های خود را به روی هر علاقه ای که می‌بینند باز می کنند. انسان ها خیلی دور هستند. هیچ بیلیط برگشتی که فاصله بین انسان ها باقی مانده را مسدود نمی کنند. چیز هایی که آرزویشان را دارماز افرادی که سزاوار نیستنداز روز که زندگی ات را دیدممن به صداقت زندگی باور ندارم  </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 18:08:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسانی که رویا میبینند</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-vnvtzorswdg0</link>
                <description>در این زندگی لازم است انسان های زیبا را صرفه جویی کنیم.انسان هایی نیاز داریم که وقتی مشکلی پیش آمد، محکم بغل کرده و بایستد نه اینکه پشت کرده و برود. ما به انسان هایی نیاز داریم که وقتی ارزش می دهیم احساس کنیم که زیباتر می شوند نه اینکه تغییری نکنند. ما به انسان هایی نیاز داریم که خود را در موقعیتی برای عذر خواهی قرار ندهند و از قلبی که برایشان مهم است می لرزد نه اینکه پس از شکستن عذر خواهی کند. ما به انسان هایی نیاز داریم که وقتی در کافه دو چای سفارش می دهند متوجه اینکه چای کی تمام شد و زمان چطور گذشت نباشند . ما به انسان هایی نیاز داریم که در روزهای دردناک شریک خواهد شد نه فقط در روز های خوب. ما به انسان هایی نیاز داریم که برای حل تمام مشکلات بمانند و تلاش کنند، نه با کوچکترین چیزی دنبال بهانه برای رفتن باشند. ما به انسان هایی نیاز داریم که وقتی یک زخم را می‌بیند مرهم باشد نه اینکه نمک روی زخم باشد. ما به انسان هایی نیاز داریم که درک کنند وفاداری چیست و فریب هر توجهی را نخورند. ما به انسان هایی نیاز داریم به یک اتفاق خنده دار همزمان بخندد و به یک اتفاق غمگین کننده همزمان احساساتی و ناراحت شود. ما به انسان هایی نیاز داریم که با یک نگاه درکمان کند. ما به انسان هایی نیاز داریم که به اندازه ای بشناسد وبگوید او این لباس را نمی پوشد این غذا را نمی خورد و این را دوست ندارد. ما به انسان هایی نیاز داریم که درک کنند، دوست دارند که درک کنند. انسان بودن آسان است. ما به انسان هایی نیاز داریم که در کنار و گوشه با وجود همه چیز موفق شدن که انسان باقی بمانند. ببینید می‌گویم که توانسته انسان باقی بماند. ما به انسان هایی نیاز داریم که انسانیت را فقط در کلمه رها نکرده اند. ما رویاها هستیم، شما زندگی. بعد? ما بعد از آن بی حس هستیم. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 20:35:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با این حال باور دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-mlluiwjqqjcr</link>
                <description>ما فرادی بودیم که غیر از دوست داشته شدن و احساس دوست داشتن هیچ انتظاری نداشتیم، خیلی خوب مارا ناراحت کردند. یک روز یادداشتی را خواندم. &quot;شاید من نتوانم کنارت باشم اما بوی من همیشه با تو خواهد بود. دستهایم را همیشه در دست هایت احساس کن. مچ دستهایمان را همیشه چسبیده به هم تصور کن. این را در ضمیر ناخودآگاه خود قرار بده. تورا خیلی خیلی دوست دارم&quot;. من دوست دارم آنقدر محبوب، زیبا و قوی باشم که بخواهم شخصی باشم که این یادداشت برای او نوشته شده است. اما بیایید ببینید جدا از اینکه به زیبایی دوست داشته شویم، کسانی که با آنها روبرو می شویم احساساتمان را به طوری که هرگز نخواهند مرد هرگز حساب نمی کنند. در ابتدا طوری نشان می دهند که متفاوت هستند سپس در اصل هیچ تفاوتی با کسی ندارند دیده می شود. شاید آنها فکر کنند این نبوغ است، اما بازی با احساسات مردم انسانی نیست، آنها این را نمی دانند. با این حال من قاطعانه اعتقاد دارم که مردمانی هستند که قلب هایی مثل بابونه دارند. اگر اونطور نبود بابونه به این زیبایی بوی خوب نمی داد. حتما بابونه به خاطر این بوی خوبش باید دلیلی داشته باشد. واین بوییدن احساسات بابونه است. شاید در افراد دیگر، شاید در احساسات دیگر، شاید در عشق های دیگر، اما به طور قطع در جایی افرادی با قلب های بابونه وجود دارند. وبدون شک زیباترین عاشقان قطعا اما قطعا با قلب های بابونه هستند. اما ما یک گل بابونه بودیم. اما گل سرخ همیشه بالاتر از ما بوده است. این بزرگترین درماندگی ماست و بزرگترین عیب آنها بود. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 01:11:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپاسگذارم</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-kjl7knovyl86</link>
                <description>من از انسان هایی که وارد زندگی من شدند و دردی را اضافه کردند و رفتند از آنها سپاسگذارم. همین الان اگر یکی از اون انسان ها در زندگی ام بود این حس قدردانی را من نداشتم. می پرسی چرا؟ چونکه به لطف آنها دیگر من محتاط تر و سپر دارم. وقدم هایم را محکم تر بر می دارم. همینطور به آسانی به کسی اعتماد نمی‌کنم، به طور دقیق تراعتماد نمی کنم. من دیگر مثل قبل نیستم می توانم احساسات خودم رو سرکوب کنم. قبلا با یک پیام آرامش پیدا میکردم. الان حتی آغوش گرفتن هیچ فرقی به حالم نمی کند. در تمام این مدت این مدت بگذار به این اعتماد کنم شاید این ارزشش را دارد، شاید این دفعه فرق کرد. به خاطر مجموعه خنجر هایی که از پشت بهم زدن بخاطر چیزهایی که گفتم مدیون هستم. درد می‌کند اما بزرگ و بالغ می کند. از کسانی که اعتماد کردید و عاشقشان شدید و شما را ناتمام می گذارند عصبانی نشوید. از آنها متنفر نباشید. حتی از آنها متشکر باشید.حتی از آنها سپاسگذاری کنید که به شما کمک کردن کمی بیشتر رشد کنید و بالغ شوید. آنچه شایسته شماست انتخاب کنید و از این به بعد گزینش بیشتری داشته باشید. به مردم خشک آموخت که از این راه غواصی نکنند. اگر آنها نبودند بدون اینکه بفهمیم هیچ فرقی وجود دارد با عشق درست درونمان در قلب انسان های اشتباه می خزیدیم و میرفتیم. اما چه خوب که نتیجه اعتماد به آنها مارا ناتمام گذاشتند و چه خوب که در وسط راه رها کردند. مهم نیست که قلبمان درد گرفت. مساله این است که در زمان ببینی که چه کسی چطور است. بعداز دیدن اینکه چی به چی هست، مثالش جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعت است. مهم اینه که از زندگی یک شخص بی شخصیت با تمام وجودت خارج شدی. بنابراین با تشکر از او میدانید که چطور عشقی را که بهش سپرده بودید را پس بگیرید. من اصلا از اینکه مرا نادیده گرفتی هر گز عصبانی نیستم. نگران نباش نفرین نمی کنم. برعکس تشکر می کنم. یک زمانی به تو به عنوان همه چیز خودم نگاه میکردم اما الان از تو از طرف تو بی خیال می شوم. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 11:15:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا نبخشد</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%AF-ohuoegtjyzbx</link>
                <description>من به سادگی برای کسی دعای بد نمی کنم. من حتی در مقابل کسی که مستحق دعای بد است کوتاه می آیم. واین جدا که خودم کوچک می شوم. در من یک وجدانی هست کسی که به من آسیب میرساند به هیچ وجه بهش صدمه نمیزنم. هیچ زمان نشد که بگم بهم صدمه زد بزار من هم تلافی کنم. من هر زمان به عدالت منصفانه خدا اعتقاد دارم. به جای اینکه به کسی بهم ضربه زد دعای بد کنم، اورا به خدا می‌سپارم. او بهتر از هر کس می داند. چونکه اگر برای کسی دعای بد کنم، اون شب نمی توانم بخوابم. احساس راحتی نمی کنم. من هرزمان می گویم بجای اینکه دیگران غمگین شوند باز من بشم. اون دیگرانی که حتی آزار می‌دهند، می شکنند و خرد می کنند  باز می گویم بجای آنها برا من اتفاق بیافته. نفرین نمیکنم اما خدا کسانی را که احساسات پاک و تمیز را ناپاک می کنند نبخشد. بخاطر کسی که عاشقش بود و هرچه از دست و قلبش می‌آمد می‌کرد و اون کسی که این کارهارو نادیده می‌گرفت خدا نبخشد.ودیگرانی که با خودشان فکر میکنند و می گویند هر چه هم که باشد باز دیوانه وار مرا دوست دارد وبا خیال راحت با احساسات بازه می کنند خدا نبخشد. خدا نبخشد کسانی را که هیچ میشمارند کسانی را که بخاطر عشق درونشان هر چه دارند و ندارند مثل کف دست برایشان رو می‌کنند. خدا نبخشد کسانی را که دو گرون ارزش ندارند رو به کسایی که دربرابر عشقش مقابل بشریت ایستاده ترجیح می دهند. از همه افراد فرار کرده و اون کسی را که دوست دارد در بندر رو شناخته فقط برای پناه بردن و سپس اورا در دریای طوفانی رها می کنند رو خدا نبخشد. اون کسی را که دوست دارند خانه برایشان باشند در خیابان رها می‌شوند خدا نبخشد. خدا نبخشد اون افرادی را که رویایی این افراد را که رویای یک شاخه را دارند نابود می کنند. خدا نبخشد اون کسانی را که پشیمان می‌کنند کسی را که غمگین شد، ناراحت شد، نابود شد فقط بخاطر عشقش بخشید. کسی که دوست دارد نرود، وکسی که دوست ندارد اصلا نیاید. کسی که دوست دارد عشقش را ابراز کند تا طرف مقابل احساس کند فقط به گفتن اکتفا نکند. خدایا من انسان زیادی را بخاطر وجدانم بخشیدم. اما تو نبخش. بخاطر اینکه به آسیب رساندند اون قلبی را که به تو ایمان دارد. من بخشیدم لطفا تو نبخش. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 11:41:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D9%86-idqhpgwifj1d</link>
                <description>وقتی می گویم عادت نکنید. در مورد سگ های سر جاده و یا کتابی که می خوانید صحبت نمی کنم. از انسان ها بحث می کنم، انسان ها. به آنها عادت نکنید، اندوهگین می شوید. در نیمه راه تنها می مانید. نا امید می شوید. سپس حتی به گربه ای که که می خواهید در خیابان سرش را نوازش کنید اعتماد نمی کنید چه رسد به اینکه به شخص دیگری اعتماد کنید. به انسان ها عادت نکنید تاوان سنگینی می پردازید. دوست دارید اما دوست داشته نمی شوید. دلتنگ می شوی اما از طرف کسی که دلتنگش شده ای نادیده گرفته می شوی. ارزش می دهی اما از سمت کسی که اهمیت داده ای بی ارزش می شوی. در زندگی وقتی فکر میکنی که دیگر همه چیز و همه کس ات  است بی ارزش ترین چیز تو را می بیند. زخم این رو تا استخوان‌ها یت می توانی احساس کنی. به طور خلاصه در زندگی ام بزرگترین ضربه هایی که خورده ام و سیر شده ام از کسایی است که اعتماد کرده بودم بود. بخاطر همین در برابر انسان ها هیچ انتظاری ندارم، به انسان ها عادت نمی کنم. برای اینکه به هرکسی عادت کنم درد می کشم. خون گریه میکنم. از هم می پاشم و نمی توانم خودم را جمع و جور کنم. وقتی که این هارو تجربه کرده ام نمی توانم به کسی عادت کنم. شما هم عادت نکنید. مردم بد هستند. برو به گربه عادت کن یا کتابی را که خوانده ای. وقتی می نشینی یک بانک پر از آرامش رو تصور کن برو اون رو صاحب شو. لزوما می خواهید دوست بدارید، مثلا عاشق  گل های بابونه  شوید آسمان را دوست بدارید به مرغ های دریایی نان دهید چه می دانم یک سگ خیابانی را دوست بدارید اما باز هم عاشق انسان ها نشوید. وقتی چیزهای زیادی ارزش دوست داشته شدن رو دارند نرو به اون عشق درونت که ارزشی ندارد و زیان نبینی. همه چیز و روز خوب در راه است. بزرگترین ضربه را از کسی که اعتماد کرده ای می خوری و این سخت چیز برای انسان خواهد بود. زندگی کوتاه است و شما همچنان در حال شکستن قلب هستید </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 18:23:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل ما عاشقتان نمی شود.</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-q8zme5ik0rw8</link>
                <description>می توانند بروند، مارا حساب نکنند. تمام کنند. دوستمان نداشته باشند.آزارمان دهند. زیر حرفشان بزنند. آنها می توانند ناامید کنند .فقط این فراموش نشه که جایی که رفتی مثل ما دوستت نخواهند داشت. چون ما زمانی که کسی آنهارا دوست نداشت زیبا و ویژه دوست داشتیم. برای اینکه ما وقتی کسی به آنها اهمیت نمی داد زیر مسئولیت های بزرگ و فداکاری های زیادی رفته ایم. چون ما آدمی نبودیم که فقط بشینیم و بگوییم دوستت داریم. زیرا ما عشق ورزیدن را بخوبی می‌دانستیم چیست. ما تلاش های زیادی را برای عشق در وجودمان انجام داده ایم. شاید حسابمان نکردند، شاید تمام شدیم اما باز دوستشان داشتیم. برای رفتن آزاد هستند. در حالی که ما برای گرم کردن آنها از جانمان مایه می‌گذاریم آنها می روند و در کنار دیگران سرد می شوند. بگذاریم بروند. جایی که می روند هیچ ذره ای دوستشان نخواهند داشت و این رو تا استخوان هایشان احساس می کنند. بگذاریم اینطور بماند. زندگی کنند و ببینند. برای رفتن آزاد هستی. من برای گرم کردن تو از جان خودم مایه می‌گذارم، دیگران وقتی می گویند دوستت داریم آنی سرد می شوی. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 20:13:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام خوب است، واقعیت را به انسان ها نشان می دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-bikgkwd5pfst</link>
                <description>فقط نباید اجازه دهید که حس انتقام شما را به بازی بگیرد و شما را مدیریت کند بلکه شما باید آن را مدیریت کنید. من رو انسان های زیادی از جمله پدرم که ارزش زیادی برایش قائل بودم شکستند، دلیل ناراحتی و ناامیدی من شدند. حتی از این کارشان لذت می‌بردند. یک آدم معمولی نسبت به این اتفاقات کینه به دل می‌گیرد و متنفر می شود اما هیچ یک از این ها در من به وجود نیامد، باید فرقی بین من از پدرم و از کسانی که باعث رنج من شده اند باشد و من با شکستن، زمین زدن ودر نیمه راه رها کردن بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم نمی توانستم این تفاوت را  بدست بیاورم.روز خدا یک روز نیست، ایمان دارم که یک روز نتیجه مرحمت و خوبی هایم را می‌بینم. من هیچ وقت از کسی که مرا رنجاند متنفر نشدم. برعکس، کارهایی که با من کردند را در سینه ام حبس کردم مانند اینکه فراموش کرده ام آنهارا بخشیدم. برای اینکه من اعتقاد دارم بهترین انتقام خوبی که می توانی از یک انسان بگیری بخشیدن اوست. وقتی با بخشش کارهایی که کرده است انتقام میگیری،او اشتباهی را که مرتکب شده است را بهتر می فهمد و هم خودش را با وضوح بیشتری می بیند. فقط علاوه بربخششت او هنوز دست از کارهایش بر نداشته، او را به خدا بسپارید که کاری از دستتان بر نمی آید. تو خودت باش، ودر برابر کسانی که در مقابل خوبی هایت ناراحت و ناامیدت کردند مثل خودشان برخورد نکن. برگ برنده را بدست آنها نده. نفرت یک احساس است، به هر کس ندهید.برای انسان های بی ارزش احساس نفرت هم باشد بیش از این برای آنها هدر ندهید. کارهایی که با تو کرده اند را نمی گویم فراموش کن. ذاتا این شانس رو نداری که بتونی فراموش کنی. فقط وانمود کن فراموش کرده ای و او را ببخش. این کار تورا کوچک نمی کند که هیچ بزرگ می کند. برای اینکه تو آنقدری شجاع و دلسوز هستی که باکسی که درد و ناامیدی را به تو چشانده ببخشی.برای اینکه تو هر کسی نیستی واین بزرگترین فرق تو با آنهاست. </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 01:13:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان وقتی شروع به دوست داشتن می‌کند زندگی را هم شروع می‌کند(ویلیام شکسپیر )</title>
                <link>https://virgool.io/@huzur/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B1-kjupuokq6z7g</link>
                <description>بخشش و فراموشی انتقام افراد خوب است (فریدریش شیلر ) بین من و آنها باید فرقی باشد. نمی توانم مثل آنها باشم و رفتار کنم وبهانه دستشان بدهم. من باید متفاوت از آنها باشم. منظورم از آنها، مثلا پدرم... فرقی باید بین من و اون باشه. از زمانی که خودم رو به یاد میارم تا به الان تلاش های زیاد و دقیقی برای فرق داشتن با او انجام داده ام. مثالی از این دقت رو می توان به لرزاندن نوزاد تازه متولد شده زد. بین من و آنها باید فرقی باشد. نمی توانم مثل آنها باشم و رفتار کنم وبهانه دستشان بدهم. من باید متفاوت از آنها باشم. منظورم از آنها، مثلا پدرم... فرقی باید بین من و اون باشه. از زمانی که خودم رو به یاد میارم تا به الان تلاش های زیاد و دقیقی برای فرق داشتن با او انجام داده ام. مثالی از این دقت رو می توان به لرزاندن نوزاد تازه متولد شده زد. برای فرق داشتن از کسی که زن و دوتا بچه اش را رها کرده و رفته هر کاری که از دستم بر می آمد انجام داده ام و می دهم. اگر روزی فرزند پسر داشته باشم، بهش یاد می دهم که فلسفه زندگی اش را اینگونه قرا دهد. که اگه روزی ازدواج کرد و صاحب فرزند شد آنها را به هیچ وجه رها نکند . من همیشه مشاوره خود را به او می دهم ، شاید من پسر پدری باشم که با یک زن و دو فرزند میانه زندگی ترک شده است. فقط من هرگز چنین پدری نمی شوم  و پسر من هم برای اینکه چنین پدری نباشه هر کاری از دستم بر بیاد براش میکنم، لازم شد خودم را در این راه فدا میکنم. شما هم در این نوشته بزرگترین شاهد هستید... </description>
                <category>huzur</category>
                <author>huzur</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 01:41:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>