<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MohammaD</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iMohammad74</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:24:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2707/avatar/E9osJk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MohammaD</title>
            <link>https://virgool.io/@iMohammad74</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان سربازی|بخش پنجم؛ آغاز عصر یگان</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-wefe7upu3sbn</link>
                <description>محل خدمت؛ پلیس پیشگیری فاتبوقتی اون شب به تهران رسیدم حال خوبی نداشتم.... مریض بودم و به شدت خسته .... یک کوله ۲۰ کیلویی رو دوشم بود. رفتم خونه و با بچه‌ها قرار گذاشتیم فردا بریم خودمونو فاتب معرفی کنیم. صبح که شد با لباس شخصی رفتم فاتب و گفتم منو معرفی کردن اینجا.... دژبان گفت با لباس شخصی نمیتونی بیای داخل؛ برو لباستو عوض کن بیا؛ چون احتمال این رو میدادم که بدون لباس راه ندن با خودم لباس سربازیمو برده بودم و توی کولم بود. سریع رفتم توی پارک کنار ستاد فاتب و لباسمو عوض کردم.... وقتی برگشتم دیدم چندتا دیگه از دوستام هم اومده بودن .... بعد از بازرسی بدنی که شدیم وارد فاتب شدیم و یه فرم معرفی‌نامه پر کردیم که منابع انسانی مشخصات سربازها رو جمع می‌کرد. من توی اون فرم در قسمت مهارت‌ها تیک گزینه رانندگی و رایانه و تایپ رو زدم و هر چیزی که فکر میکردم کمکم کنه رو توی توضیحات فرم نوشتم.... بعد از اینکه فرم‌ها رو تحویل دادیم یکی دو ساعت منتظر شدیم تا جواب ما رو بدن و بگن که باید خودمون رو به کدوم پلیس تهران معرفی کنیم.... از توی اون جمع همه افتادیم پلیس پیشگیری؛ تا حالا اسم پلیس پیشگیری به گوشم نخورده بود و نمیدونستم دقیقا چیه ؛ وقتی فرم معرفی نامه رو گرفتیم تصمیم گرفتیم روز پس فردا (بعد از انتخابات) بریم و خودمون رو به پلیس پیشگیری که توی میدون انقلاب هست معرفی کنیم... از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه‌هامون تا شنبه دوباره همه باهم بریم ستادپیشگیری ؛ جهنم کرونادقیقا شبی که از مرزن‌آباد اومدم تهران، اعلام کردن که کرونا وارد ایران شده؛ البته به نظر من یه دروغ بزرگ بود؛ چون من موقعی که از مرزن‌آباد اومدم تمام علائمی که بیمار کرونایی باید داشته باشه رو همه باهم داشتم؛ ولی فکر می‌کردم سرماخوردگی سادست.قم اولین شهری بود که مورد کرونایی معرفی کرد. کل خونواده از ترس این ویروس اومدم تهران؛ روزای اول به شدت وضعیت خراب بود ... ماسک پیدا نمیشد، الکل و ژل ضدعفونی کننده نبود و .... . یکی از آشناها که خبرای موثقی از منابع مطمئن داشت می‌گفت این آمار خیلی خیلی کمتر از واقعیته .... . مادرم سرما خورده بود و حالش خوب نبود (بعدا بیشتر توضیح میدم شرایط رو). کسی جرئت نداشت از خونه بیرون بره و همه توی خونه‌ بودیم... اون موقع مردم هنوز فرهنگ زندگی در شرایط کرونا رو بلد نبودن و پروتکل بهداشتی وجود نداشت.ستاد پیشگیری؛ زمان معرفی یگان خدمتیخلاصه صبح شنبه از خواب پا شدم و وسایلمو جمع کردم و خودمو با مترو و اتوبوس و با رعایت کلی نکات بهداشتی رسوندم ستاد پیشگیری؛ از در که وارد شدم دوستام رو دیدم که زودتر از من اومده بودن و اونجا ایستاده بودن تا فرمانده قرارگاه بگه چکار کنید؛ زمان انتخابات مجلس بود و سرباز زیادی توی ستاد نبود و همه رفته بودن ماموریت؛ بخاطر همین لوحه نگهبانی رو با سربازهای جدید چیدن و به هر کدوممون یک حوزه برای نگهبانی دادن.... یک شیفت با یکی از دوستام پاس پیاده بودیم که افسر نگهبان گفت یک کاری داریم کی میخواد انجام بده؟ ... منو دوتا از دوستام قبول کردیم؛ کاری که ازش حرف می‌زدن نظافت کل ستاد بود. افسر نگهبان ما سه نفر رو به ارشد سربازهای خدمات سپرد و گفت سن این سربازا بالاست احترامشون رو نگه دار ..... خلاصه اون روز کل ستاد رو جارو و تی زدیم .... نزدیکای ساعت ۳ بود که افسر نگهبان گفت شما می‌تونید برید ولی فردا ساعت ۶ اینجا باشید.... من و اون دوتا دوستم تونستیم شب بریم خونه‌هامون.... ولی خونه برای من شرایط عجیبی داشت.... احساس فیلم‌های آخرالزمانی رو داشتم که همه پناه بردن به پناهگاه.....فردا رفتم ستاد و تا ظهر نظافت کردم و چندتا کلاس توجیهی برامون گذاشتن و شرایط رو بهمون گفتن که توی کلانتری‌ها چه چیزهایی اتفاق میوفته و .... بعد از این که ناهار خوردیم سرباز منابع انسانی همه سربازها رو جمع کرد و گفت اسم هر کسی رو که میگم در ادامش اسم کلانتری هم اشاره می‌کنم .... خدا خدا می‌کردم که بگه من افتادم توی همین ستاد پیشگیری؛ چون تا خونمون ۱۵ دقیقه راه بیشتر نبود و هم اینکه روزبرگ بود.... توی همین فکر و خیال بودم که اعلام کردم :محمد رضا رزم آرا ..... کلانتری ۱۶۹ مشیریه . با شنیدن این جمله برای چند لحظه شوک شدم.... اصلا نمیدونستم مشیریه کجای تهران هست ..... وای خدا افتادم کلانتری ....رفتم خونه و مامانم وقتی در رو باز کردم چهرم رو دید گفت جای خوبی نیوفتادی ؟ گفتم نه ! گفت من دیشب خواب دیدم برات که خواب خوبی نبود..... خلاصه خودمو به اینترنت رسوندم و منطقه مشیریه رو سرچ کردم ..... دقیقا آخرین منطقه جنوب شرق تهران بود که بعد از اون اتوبان امام رضا شروع می‌شد..... اون شب حالم خیلی گرفته بود .... ولی چاره‌ای نبود باید می‌رفتم و خدمت توی کلانتری رو تجربه می‌کردم.</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Mon, 17 Aug 2020 19:14:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سربازی|بخش چهارم؛ خداحافظ ادیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-py9kbvgpfttw</link>
                <description>مسیر برفیبعد از اینکه از مرزن آباد رسیدیم تهران قرار گذاشتیم روز بازگشت ترمینال غرب جمع بشیم و با اتوبوس یا سواری دوباره برگردیم سمت پادگان؛ روز برگشتمون یه روز کاملا برفی بود.... ساعت 13:30 بود خودمو با کلی تاخیر به دوستام رسوندن تا بریم سمت پادگان. برف شدید بود؛ بالاخره با کلی اعصاب خوردی و چونه زدن سر قیمت راهی جاده چالوس شدیم . هر چی که بالاتر می رفتیم بارش شدیدتر و هوا سردتر می شد؛ بعد مدتها بخاطر سرما سر درد گرفتم. بعد از حدود 4 5 ساعت رسیدیم پادگان و گوشی هامون رو به کافه ای که نزدیک درب بود تحویل دادیم و بعد از حدود 1 ساعت تو صف ایستادن و کنترل دژبان وارد آسایشگاه شدیم. اون شب خیلی حالم گرفته بود ... البته این حالت برای یه سرباز وقتی که از پیش خانه و خانواده برمیگرده طبیعی بود. حالا دیگه افتاده بودیم تو سراشیبی تموم شدن آموزشی؛ معاونت آموزشچند روز بعد از اینکه از مرخصی برگشتیم بچه هایی که معاف از رزم نبودن صبح تا بعد از ظهر می رفتن میدون تیر؛ من بخاطر معافیتی (چشم) که داشتم از اسلحه معاف شده بودم. بخاطر همین بچه هایی که نمیتونستن برن میدون تیر باید جای سربازای سالم بیرون از آسایشگاه هم پست میدادن تا اونا از میدون تیر برگردن. منشی گروهان اسم من رو برای پست بالای کوه نوشت. وقتی رفتم سر پستم از زیبایی منظره ای که بود شگفت زده شدم. واقعا قشنگ بود. کوه، جنگل، آسمون آبی ، ابر و .... . اون بالا که بودم زمان برام سریع می گذشت... تو همین حین یه صدایی شنیدم که داشت منو صدا می زد ؛ بیشتر که دقت کردم دیدم محمد منشی گردان داره از پایین کوه صدام می کنه ....ترک پست کردم!!! که ببینم چی میگه؛ گفت معاونت آموزش یکی رو میخواد که اکسس (MS Access) بلد باشه . میخوان یه سری گواهی نامه چاپ کنن دنبال کسی که بتونه این کار رو انجام بده ... منم قبول کردم و رفتم با مسئولی که اونجا بود صحبت کردم و اطلاعات رو در اختیار گذاشت و گفت باید تا فلان روز این رو تحویل ما بدی.... بعد از ناهار که شد رفتم آموزش تا داده ها و بقیه اطلاعات رو بگیرم که مسئولش گفت سرهنگ (فرمانده پادگان)  کارمون داره .... رفتیم پیش رییس و اون توضیحاتی داد ... متوجه شدم که رییس با اکسس آشنایی خوبی داره و گفتش اگر درست انجام بدی ماهم هواتو (منظورش مرخصی تشویقی بود) داریم... دیگه از اون روز بود که کلا کلاسا رو نمی رفتم و همش داخل آموزش بودم و اون چیزی که ازم می خواستن انجام می دادم... دیگه از اون کلاسای صف جمع (تمرین رژه) خلاص شده بودم و کاری که دوست داشتم رو انجام می دادم. مرخصی سختایام فاطمیه بود و نزدیکای شهادت حضرت بودیم. گفتن که یه سری از بچه ها رو میخوان 72 ساعت بفرستن مرخصی .... اسم من توی لیست اولیه بود و منم خیالم راحت که میرم خونه .... ولی یه اتفاقی پیش اومد و فرمانده گروهانمون اسم چند نفر از بچه ها رو بخاطر بعضی از بچه هایی که سفارش شده بودن از لیست خط زد که اسم منم توی اون افراد بود.... رفتم و به مسئول آموزش گفتم داستان اینطوری شده ... گفت تو غمت نباشه تو هرجوری هست امروز میری .... به چندنفر زنگ زد و اونا گفتن که چون فرمانده پادگان تشویقی داده به سرباز (من رو میگفتم) مشکلی نیست میتونه بره... رفتم به فرمانده گروهانمون گفتم که من از طرف فرمانده پادگان تشویقی گرفتم که این چند روز رو برم .... کلی بهم چیز گفت که چرا تو اصلا بدون اجازه من رفتی آموزش !!!! کی به تو گفته بری !!!! منم این در و اون در می زدم که برم ولی تایم اداری گذشته بود و مسئول آموزش رفته بود و من دستم به هیچ جایی بند نبود. ... سربازا داشتن آماده رفتن می شدن ولی من همچنان دنبال امضا کردن دفترچه بودم. دیگه کلافه شدم بودم و بچه ها داشتن از پادگان خارج می شدن؛ بالاخره با کمک نصیر که یکی از دوستای نزدیکم بود تونستیم ساعت 5 امضاها رو بگیریم و از پادگان بزنیم بیرون ... بعدا فهمیدم علت اینکه به دفترچه من گیرداده بودن این بوده که به همه 72 ساعت مرخصی دادن و چرا به من 96 ساعت ؟!!پایان دوره؛ کابوس انتخاباتداشتیم به روزای آخر دوره نزدیک می شدیم و هرکس یه تاریخی برای ترخیص می گفت ... یکی میگفت برای انتخابات می فرستن ماموریت .... یکی دیگه می گفت قبل از انتخابات همه ترخیص می شن .... همه چیز گنگ بود تا روز 30 بهمن توی مراسم رژه صبحگاهی فرمانده پادگان گفت معاف از رزم های عزیز سلام ما را به خانواده های محترمتون برسونید.... این یعنی ما معاف از رزم ها دیگه کارمون توی اون پادگان رسما تموم شده بود و باید آماده ترخیص می شدیم. ظهر شده بود.... وسایلمون رو جمع کردیم و از شدت خوشحالی ناهارهم نخوردیم و تمام چیزهایی که تحویل گرفته بودیم رو تحویل دادیم و با بقیه دوستان که باید میرفتن ماموریت خداحافظی کردیم و منتظر بودیم که نامه معرفی به یگان رو بهمون بدن .... بعد از سه ساعت انتظار بالاخره فرمانده گروهان اومد و با ما خداحافظی کرد و تک تک نامه ها رو بهمون داد .... توی نامه ای که بهم دادن نوشته بود خودتون رو در تاریخ 1 اسفند (فردا اون روز) به فاتب معرفی کنید.... در نگاه اول خیلی خوشحال شدم که تهران افتادم ولی تاریخو که نگاه می کردم بهم می گفت که محمد خبری از مرخصی پایان دوره نیست و باید بلافاصله بری یگان .... با چندتا از دوستای تهرانی م سریع از پادگان زدیم که گوشی هامون رو بدون صف بگیریم و به سمت تهران حرکت کنیم..... بیرون پادگان با بقیه بچه ها خدافظی کردیم و همه برای هم آرزوی موفقیت می کردیم.... بعضی ها خندون بودند بعضی هام از جایی که افتاده بودن ناراحت .... خلاصه سوار اتوبوس شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم تا فردا خودمون رو به فاتب معرفی کنیم.تو اتوبوس که میومدم .... وقتی به منظره های جاده چالوس نگاه می کردم همش خاطرات این دو ماه میومد جلوی چشمام  ... دلتنگی های دوری از خانواده .... صبح زود پاشدن ها .... حمام رفتن زیر برف .... اطاعت از دستور فرمانده با اینکه میدونستی حق با توست .... شب بیدار موندن ها و پست دادن بالای کوه و سرما .... کار توی آشپزخونه .... یک ماه مریض بودن .... غذاهای نامناسب .... لحظه ای که خانوادم بی خبر اومدن مرزن آباد و کلی چیز دیگه.... نمیدونم چرا فکر میکردم با گذروندن این دو ماه توی زندگیم وارد دوره جدیدی شدم.... بزرگترین درسایی که از دو ماه آموزشی یاد گرفتم : صبر... امید... توکل به خدا</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 21:40:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سربازی|بخش سوم؛ گروهانی به نام ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-tgml4izhrbil</link>
                <description>بلاتکلیفی؛ برنامه ۱۰ روز اولساعت ۴:۳۰ صبح بود؛ همه بچه‌ها بعد از چند ساعت غلتیدن و فشار اوردن به چشماشون خوابشون رفته بود که سرگروهبان اومد و بیدار باش زد؛ با چیزی که توی اینترنت خونده بودم متفاوت بود؛ بیدار باش نسبتا آروم و محترمانه‌ای بود.... شنیده بودم موقع بیدارباش خیلی داد و فریاد می‌زنن ولی اینجا خبری از این صداها نبود. از تخت پایین اومدم و طبق آموزشی که بهمون داده بودند شروع کردم به آنکارد تختم.... اصلا شبیه اون چیزی که فرمانده بهمون یاد داده بود نشد... یه جوری فقط ظاهرشو درست کردم و سریع پوتینامو پوشیدم. شب قبل که پوتینا رو تحویل گرفتم بهمون گفتن که اگر کفش کثیف بشه دیگه نمی‌تونید عوضش کنید بخاطر همینم من فقط پوتینو پوشیدم ولی راه نرفتم باهاش.... ولی الآن که باهاش راه رفتم متوجه شدم تمام انگشتای پام تحت فشاره... راه رفتن برام سخت و کمی دردناک شده بود ولی اهمیتی نمیدادم با خودم میگفتم اولشه و یکی دو روز دیگه جا باز می‌کنه و حل می شه. رفتیم سمت سلف و صبحانه خوردیم و گفتن که جلوی گردان به صف بشید؛ جلوی گردان به صف شدیم و همینجوری حدود ۳۰ ۴۵ دقیقه ایستادیم تا ببینیم چکار باید بکنیم؛ فرمانده اومد و یک بار دیگه خودش رو معرفی کرد و شروع کرد به آموزش چیزهای ابتدایی.... تا ظهر برنامه همین بود.... بلاتکلیفی و باز هم بلاتکلیفی ...... ظهر شده بودم و صدای اذان میومد... گفتند که باید وضو بگیرید  و برید نماز خونه برای نماز جماعت.... وارد نمازخونه که شدم بخاطر تعداد زیاد سربازی که اونجا بود بوی پا و جوراب بدی میومد و همه به خاطر هوای کثیفی که اونجا بود به سرفه افتاده بودن.... بعد از خوندن نماز که معمولا یک ساعت طول می‌کشید(؟؟!) رفتیم برای ناهار..... باز هم سلف و صف طولانی که درست می‌کردیم.... روزای اول کسی کسی رو نمیشناخت بخاطر همین اون زمانی که توی صف بودن خیلی اذیت کننده بود برای همه؛ ولی بعدها توی همین صف‌ها کلی خاطره ساختیم. ناهار که خوردیم دوباره گفتن به صف بشید جلوی گردان.... مثل یه توپ بودیم که فقط می‌نداختمون این سمت و اون سمت... باز هم فرمانده اومد و شروع به آموزش کرد تا نزدیکای ساعت ۵ بعدازظهر؛ گفت برید آماده نماز بشید و بعدش در اختیار خودتونید... ۱۰ ۱۲ روز اول برنامه همین بود... اصلا هیچ برنامه ای نداشتیم و همینجوری باید حالت آماده باش می موندیم که بهمون بگن چکار کنیم.بعد از دوهفته معاونت آموزش برنامه رو به یکی از سربازا که مسئول آموزش شده بود داد و از اونجا بود که یک کمی فشار از روی هممون برداشته شد. دیگه می‌دونستیم ساعت چند باید کجا باشیم و همه چیز افتاد تقریبا اوکی شد. ای بابا بازم بلند کردن؛قبل از این که بیام از دوستان شنیده بودم که اگر حواست به وسایلت نباشه سریع ازت می‌زنن یا به اصطلاح «ازت بلند می‌کنن» . روز دوم بود... لباس راحتی که بهم داده بودن سایزم نبود و منم لباسمو دستم گرفته بودم که برم عوض کنم که یه دفعه فرمانده گفت سریع به خط بشید. مجبور شدم لباسمو یه گوشه بذارم که برگشتم برم عوضش کنم.... ولی اون آخرین باری بود که دستم به اون لباس دستم خورد... وقتی برگشتم دیگه خبری از اون لباس نبود. چند روز بعدشم دمپاییم رفت. ... نمیدونم عمدی می‌زنن یا این که وسیله‌هامون مثل هم بود اشتباهی برمی‌داشتن.... خلاصه توی خدمت باید حواسمو جمع می‌کردم.مرخصی؛ تومخی همیشگیبچه‌های پایه بالا می‌گفتن که بعد از دو هفته مرخصی آخر هفته شروع می‌شه و بعضیا رو میفرستن آخر هفته رو برن مرخصی... بخاطر این که بیرون شلوغ شده بود دستور اومد که مرخصی‌ها لغو شده و اینطوری بود که اولین تو مخی رو برای سرباز درست کردن... البته برای من زیاد فرقی نمیکرد... من از همون روز اول خودمو آماده کرده بودم یک ماه خانواده ام رو نمی‌بینم و خونه نمی‌رم و ۲۴ ساعت مرخصی عملا به درد من نمیخورد.دیدار غیرمنتظرهشب بود و داشتم از نمازخونه می‌رفتم سمت آسایشگاه؛ توی فکرم این بود کاش خانواده میومدن ببینمشون چون دلم براشون تنگ شده بود. همینطوری که تو فکر بودم یهو این صدا رو شنیدم « سرباز آموزشی، سرباز آموزشی، سرباز آموزشی محمد رزم‌آرا ، محمد رزم‌آرا ، محمد رزم‌آرا جهت دیدار با خانواده محترم هر چه سریع‌تر به درب انتظامات» اینو که شنیدم ناخدا یه لحظه وایسادم بعدش با تمام توانم میدوییم .... رسیدم دم درب دژبانی؛ دژبان گفت این چه وضعیه ؟ نگاه کردم دیدم یادم رفته پوتین بپوشم و با دمپایی اومدم دم درب دژبانی؛ ولی سخت نگرفت گفت برو خیلی وقته اومدن منتظرت هستن. وقتی خونواده رو دیدم ناخدا بغض شدیدی هم من و هم خونواده کردن... فضا احساسی شده بود.... بعد اینکه یک کمی آروم شدیم براشون از پادگان و شرایطم گفتم. و متوجه شدم برای کاری اومدن شمال و سر راه به من سر زدن . اون شب گذشت و فرداشب دوباره خانواده اومدن دنبالم ولی این‌بار گفتم که فرصت رو از دست ندم و هر جوری بود با کمک رییس عقیدتی پادگان تونستم دور روز مرخصی بگیرم و با خانواده بریم مکانی که توی نوشهر گرفته بودن. نفهمیدم چجور اون دو روز گذشت. بدون امضا؛ هرگزیکی از جلسات آموزش تیراندازی بود. سرهنگ چند نفرو رو مشخص کرد تا اسلحه و تجهیزاتی که لازمه بیاریم تا کلاس برگزار بشه. منو دوتا از بچه ها رفتیم و سه تا سلاح گرفتیم و دفتر اسلحه دار رو امضا کردیم و اومدیم تو محوطه تا کلاس رو برگزار کنیم؛ وسط کلاس بود که سرهنگ دستور داد یه اسلحه دیگه بیارید تا سریع‌تر کلاس جلو بره؛ یکی از بچه ها رفت و یدونه سلاح اورد؛ سلاحی که اورد خشاب نداشت. کلاس که تموم شد همه رفتن و منو یه نفر دیگه رفتیم سلاح ها رو به اسلحه دار پس بدیم که اسلحه بدون خشاب افتاد دست من؛ منم خیلی راحت و بی خیال رفتم سلاح رو دادم به اسلحه‌دار . وقتی دید خشاب نداره تند شد و گفت خشابش کجاست ؟ منم گفتم این اسلحه رو من نبردم؛ به اون سه سلاحی که کامل بود اشاره کردم و گفتم یکی از اینا رو من بردم و این بدون خشاب برای من نیست.... اینو سرباز فلانی اورده.... رفتن همون سرباز رو اوردن .... اون سرباز زد زیر همه چیز و گفت من اسلحه رو کامل گرفتم حتی گلنگدن رو چک کردم که سالم باشه .... اینو که گفت اسلحه دار حمله کرد به من که برو خشاب بردار بیار وگرنه بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن؛ من هر چی میگفتم بابا این سلاح از اول خشاب نداشت بچه ها هم شاهدن ... ولی تو گوشش نمی‌رفت... آخرش رفت شناسنامه اسلحه‌خونه‌ها اوردن و فهمید که اسلحه بدون خشاب رو خودش از یه اسلحه خونه دیگه داده به سرباز و اشتباه از طرف خودش بوده. توی پرانتز بگم که اگر یک قطعه کوچیک از اسلحه کم بشه همه چیز به حفاظت و بازرسی و دادسرای نظامی کشیده می‌شه و سرانجام خوبی نداره. بخاطر همین داستان منو اسلحه دار خیلی ترسیده بودیم.... هنوز که هنوزه نفهمیدم اون سرباز چجوری انقدر راحت دروغ گفت ... دروغی که یکی دیگه رو بیچاره می‌کرد.مرخصی؟ امروز نه!روزها می‌گذشت و با بقیه بچه‌ها صمیمی‌تر شده بودم. داشتیم به آخرای ماه نزدیک می‌شدیم و همه منتظر این بودیم که مرخصی میان دوره بدن تا بریم خونه... ولی هرکی یه چیزی می‌گفت؛ یکی میگفت فلان روز میرید اون یکی یه چیز دیگه می‌گفت... برای سرباز مرخصی خیلی مهمه و فرمانده‌ها همش تاریخ متفاوت می‌گفتن و برای سرباز یه تو مخی درست می‌کردن تا بالاخره روز قبل از مرخصی هممون رو اوردن جلو گردان و گفتن که ۴ روز می‌فرستیم برید... همه خوش‌حال که بالاخره می‌تونیم بعد از یه ماه بریم شهر و خونه خودمون. شب بچه‌ها اکیپ‌ ۴ تایی درست کردن که سریع ماشین بگیرن و برن. منم با چندتا از بچه‌ها هماهنگ شدم و فردا صبح راهی تهران شدیم.</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 19:48:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سربازی|بخش دوم؛ جهنم سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-m1wr63rw0kv8</link>
                <description>سر در پادگان آموزشی شهید ادیبی ناجامتفاوت‌ترین یلداشب یلدا بود؛ همه دور هم جمع شده بودند و داشتند از کنار هم بودن لذت می بردند؛ اما من دنبال کارای آخرم بودم؛ رفتم آرایشگاه و موهامو با شماره ۴ زدم. اومدم خونه؛ همه با چهره جدیدم شوخی می کردن. (نمیدونم چرا کچل کردن برای خودم عادی بود.). مامانم از چند روز قبل توی اینترنت می‌گشت و چیزایی که لازمه رو لیست کرده بود برام؛ برای آخرین بار با هم چک کردیم که چیزی از قلم نیوفته. کلی اون شب با خانواده عکس و فیلم گرفتیم تا برای همیشه به یادگار بمونه.روز اعزام؛ میدان سپاهتوی برگه سفیدی که گرفته بودم نوشته بود ساعت ۵:۳۰ میدان سپاه باشید. ساعت حدود ۴:۳۰ از خواب پاشدیم و مامان آخرین صبحانه (به قول خودم املت‌های مامان‌پز) قبل از اعزام رو برام درست کرد و بعد از صرف صبحانه رفتیم سمت میدون سپاه. میدون سپاه رو تا حالا انقدر شلوغ ندیده بودم؛ پر بود از پدرمادرهایی که برای بدرقه پسراشون اومده بودن؛ سربازا رو داخل راهنمایی می‌کردن؛ وقتی وارد سالن تربیت‌بدنی شدم دیدم تمام سالن پر از سرباز هست و یک فرمانده داشت فواید (!!!!؟؟؟؟) خدمت سربازی می‌گفت. بعد از حدود یک ساعت صحبت نوبت به تقسیم بلیت‌ها رسید. اسم پادگان‌ها رو می‌خوندن و سربازایی که برای اون پادگان بودند بلیت‌های خودشون رو می‌گرفتن تا آماده اعزام بشن. اون کسی که اسم پادگان‌ها رو می‌خوند رسید به پادگان شهید ادیبی؛ گفت: به به پادگان خوش آب و هوا مرزن‌آباد.... ولی این حرف‌ها تاثیری توی روحیه ما نداشت چون می‌دونستیم دو سال از عمرمون قراره هدر بره ؛ بلیت رو گرفتم. داخلش تاریخ اعزام رو برای فردا ساعت ۸ زده بود و باید می‌رفتم ترمینال غرب تا از اونجا سوار اتوبوس بشم و بریم سمت پادگان. برگشتیم خونه و با دوستایی که از قلم انداخته بودم خداحافظی کنم آخرین صحبتامو بکنم.دوست‌های جدیدساعت ۸ ترمینال غرب بودم. همه سربازا اومده بودن و بلیتاشون رو میدادن و سوار اتوبوس می‌شدن. بعضی از پدر و مادرها بیرون اتوبوس گریه می کردند و با پسراشون خداحافظی می‌کردن. پدر و مادر من هم از این قاعده مستثنی نبودن؛ ولی سعی می‌کردم خودم رو کنترل کنم و مسلط به شرایط نشون بدم. آخرین خداحافظی رو از پدر مادرم کردم و سوار اتوبوس شدم.اتوبوس شروع به حرکت کرد. سکوت همه اتوبوس رو گرفته بود و فقط صدای موزیکی که داشت پخش می‌شد میومد. وارد جاده چالوس شدیم. تا حالا جاده چالوس رو توی زمستون ندیده بودم... از اون درخت‌های سبزی که توی تابستون از جاده چالوس یادم بود فقط تنه و شاخه‌هاش مونده بود.... اتوبوس برای استراحت کنار زد و گفت نیم ساعت استراحت کنید تا دوباره حرکت کنیم. همه از اتوبوس پیاده شدیم؛ اونجا بود که دیگه سر صحبت رو باهم باز کردیم و یخمون آب شد؛ اونجا بود که متوجه شدم من تنها معاف از رزم نیستم و تقریبا کل اتوبوس ما معاف از رزم بودن. بعد از اینکه سوار اتوبوس شدیم با کنار دستیم صحبت رو شروع کردم و اونجا بود که با افشین آشنا شدم. افشینی که بعدها باهم توی یک گروهان و آسایشگاه افتادیم و وقت‌های خوبی رو در کنار هم گذروندیم. ادیبی؛ جهنم سبز«به شهر مرزن‌آباد خوش‌آمدید»؛ این اولین تابلویی بود که توی مرزن‌آباد دیدم و فهمیدم که بعد از ۴ ساعت مسیر بالاخره داریم به پادگان می‌رسیم. وقتی رسیدیم پادگان به پدرم زنگ زدم و گفتم رسیدم و باید گوشی رو تحویل بدم. نزدیک پادگان کافه‌ای بود که گوشی بچه‌ها رو به امانت نگه می‌داشت. اولین صف دوران سربازیم از همین‌جا شروع شد و گوشی رو تحویل دادم. همینطوری توی صف نشسته بودیم تا نوبت به پذیرش ما برسه . بعد از چهار ساعت وارد پادگان شدم و دژبان‌ها خودم و تمام وسایلمو بازرسی کردن. دژبانی که بازرسی می‌کرد می‌گفت چه خبره! چرا انقدر با خودت وسایل اوردی!بعد از این که مرحله دژبانی رو رد کردم به مرحله تقسیم داخل گردان و گروهان رسیدم ... گروهان و گردانم مشخص شد و فرمانده باهامون صحبت کرد...  خیر مقدم گفت و گفت که شما توی بهترین گردان این پادگان هستید و همه امکاناتی که لازم دارید در اختیارتون هست !اولین وعده غذایینزدیک غروب بود و ما رو داخل راهرو ساختمون آسایشگاه جمع کردن و بهمون ظرف غذا دادن و گفتند که این ظرف رو تا آخر دوره پیشتون نگه دارید. با همون ظرف غذا رفتیم سلف و بعد از چند دقیقه تو صف بودن شاممون رو گرفتیم؛ اولین وعده غذایی تخم مرغ و سیب‌زمینی آب‌پز بود.چهره‌ها برام نا آشنا بود؛ ولی می‌دونستم از چهره‌ها قراره دوست‌های خوبی برای من در آینده باشن. همه تو حال خودشون بودن و غذاشون رو می‌خوردن؛ کسی با کسی صحبت نمی‌کرد و چهره‌ها مشخص بود همه دارن فکر می‌کنن.  هر جوری بود خوردم و اومدم بالا تا استحقاقیمو بگیرم.... خداروشکر جز معدود سربازایی بودم که پوتین و لباسش اندازه‌ش بود و نیازی به تعویض نداشت. حس جدیدی بود برام. تاحالا توی آسایشگاه و این همه آدم جدید یک جا نبودم. کسی با کسی صحبت نمی‌کرد و همه مشغول لباس پوشیدن و گذاشتن وسایلشون داخل کمد بودن. اولین مشکل؛ سرویس بهداشتیطبق عادت قبل از خواب به سرویس بهداشتی نیاز داشتم. از ساختمون آسایشگاه بیرون اومدم و از سربازای قدیمی‌تر آدرس سرویس بهداشتی رو گرفتم. هر چی به سرویس بهداشتی نزدیک‌تر می‌شدم شدت بوی بدی که وجود داشت بیشتر می‌شد و من توی ذهنم تصویر سازی می‌کردم که سرویس بهداشتی کثیفی رو خواهم دید ولی هر جوری هست قابل استفاده ست و به این وضعیت باید عادت کنم. وقتی وارد سرویس بهداشتی شدم، اولین در رو که باز کردم تمام تصوراتی که داشتم بهم ریخت.... وضعیت خیلی بدتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. [عذرخواهی می‌کنم] فضولات آب گرفته نشده، چاه‌های گرفته و ..... با سرعت زدم بیرون و به شدت تحت فشار بیرون بودم.... با خودم گفتم امشب من خودمو نگه می‌دارم تا ببینم بعدا چی پیش میاد.اولین خواباولین آموزشی که بهمون دادن این بود که چجوری تخت‌خواب رو آنکارد کنیم. نزدیکای ۱۰ بود و من هنوز بیدار بودم. گروهبان اومد و گفت بخوابید فردا باید ساعت ۵ بیدار بشید. من روزای آخر قبل از اعزام بخاطر کارم زود میخوابیدم و بخاطر همین با این مساله مشکلی نداشتم و راحت خوابیدم؛ ولی فهمیدم که شب اول خیلی از بچه‌ها کمازده بودن (توی سربازی به کسی که میره تو فکر اصطلاحا میگن کما زده) و تا نزدیکای صبح بیدار بودن. </description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 13:55:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سربازی|بخش اول؛ از تصمیم تا عمل</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-xny9t1bpoilu</link>
                <description>همه چیز از بعد کنکور ارشد 98 شروع شد که نتیجه‌ای که می‌خواستم رو نگرفتیم و مجبور بودم خودم رو به نظام وظیفه معرفی کنم (تا ۲۰ آذر وقت داشتم).شبی توی مرداد ماه بود که با یکی از آشناهام که توی یه شرکت دولتی کار می‌کرد صحبت می‌کردم و بحثمون رفت سمت خدمت؛ بهش می‌گفتم دنبال اینم که بتونم امریه بگیرم تا خدمتم راحت باشه و داشتیم در مورد بقیه چیزای خدمت صحبت می‌کردیم که صحبتم رو قطع کرد و بهم گفت میخوای بیای امریه شرکت ما رو بگیری؟ (توی یک شرکت وابسته کار می‌کرد) منم از خدا خواسته گفتم آره چرا که نه ! ؛ بهم گفت کارای اعزامتو سریع شروع کن.... فردای اون روز افتادم دنبال کارای خدمت و از دانشگاه شروع کردم. رفتم دانشگاه ولی از شانس بدی که داشتم خوردم به تایم مرخصی کارمندای اداری دانشگاه؛ بخاطر همین کارای دانشگاه حدود سه چهار هفته عقب افتاد؛ وقتی کارای دانشگاه تموم شد رفتم پلیس +۱۰ خودم رو معرفی کنم؛ مثل بیشتر سربازا منم دنبال گرفتم معافیت پزشکی بودم بخاطر افتادم دنبال کارای معافیت پزشکی.... فکرشو نمیکردم این پروسه معافیت حدود سه ماه طول بکشه..... آخرش هم تونستم بخاطر نمره چشمم و مشکل ارتوپدی زانوم (زمان دبیرستان مینیسک زانوم مشکل پیدا کرده بود توی والیبال) معافیت پزشکی بگیرم.... همه این کارو کردم که به مرحله گرفتن برگه سبز برسم ... اسمش برگه سبز هست اگر از پلیس+۱۰ بگیرید یه برگه A4 هست (اگر از طرف پلیس براتون پست کنن یه برگه سبز رنگ هست بخاطر همون میگن برگه سبز).... اوایل آذر رسیده بودم و اون موقع فکر می‌کردم که من تا ۲۰ ام آذر باید تکلیفم مشخص بشه (بعدا متوجه شدم زمانی که برای اولین بار رفتم دفتر پلیس +۱۰ اون زمان بعنوان زمان معرفی توی سیستم ثبت شده و من میتونستم تا بعد از آذر هم بمونم.)دریافت برگه سبزقبل از اینکه به روز گرفتن برگه سبز برسیم یک کمی شرایط رو باید توضیح بدم. من دنبال گرفتم امریه بودم.... فرآیند امریه گرفتن اینطوری هست که شما باید با شرکتی که می‌خواین اونجا امریه بگیرین صحبت بکنید که شما رو به عنوان سرباز وظیفه جذب کنن و مدت خدمتون رو اونجا بگذرونید.... برای گرفتن امریه لازمه که حدود ۲ ماه مانده به تاریخ اعزام اقدام به دریافت امریه کنید... چون این پروسه حدود دوماه طول می‌کشه. یعنی من تاریخ برگه سبزم باید برای اول اسفند میخورد.این روز رو دقیقا یادم هست؛ روز قبلش با رییسم هماهنگ کرده بودم که باید برم برگه سبزم رو بگیرم. ۱۶ آذر بود.... هوا ابری بارونی بود... از خواب پاشدم و رفتم پلیس.... اپراتوری که پشت سیستم بود یه برگه داد گفت بگیر برگه سبزت... با خیال راحت برگه رو ازش گرفتم با این تصور که من اول اسفند خودمو آماده کنم ولی..... چیزی که روی کاغذ بود این بود : تاریخ اعزام : ۹۸/۱۰/۱ .... یه لحظه خشکم زد؛ یعنی من باید خودمو برای دو هفته دیگه آماده می‌کردم.... باورم نمیشد؛ از اپراتور خواستم دوباره اقدام کنه ولی گفت دیگه نمیشه... مات و مبهوت بودم .... همه برنامه‌هایی که داشتم دود شد رفت .... امریه‌ای که داشتم به همین راحتی از دستم پریده بود؛ شروع کردم به زنگ زدن به آشنامون که بببینم توی این مدت دو هفته می‌تونم کاری کنم یا نه ؟ جواب منفی بود. حس کسی رو داشتم که آب سرد روی سرش ریخته بودن. وقتی به خونواده خبر دادم اینطوری شده کسی باورش نمیشد. به رییسم که گفتم شروع کرد با چندتا از دوستایی که فکر میکرد میتونه ازشون کمک بگیره صحبت کرد و اون‌ها هم یه سری قول‌ها بهش دادن که داستان رو درست می‌کنند. یه پروژه داشتیم که باید تحویل می‌دادیم و هممون روی اول اسفند حساب باز کرده بودیم و به چیزی که فکر نمی‌کردیم اعزام توی دی بود... خلاصه کلی تلاش کردم که بتونم امریه رو جور کنم ولی نشد. هر روز به تاریخ اعزام نزدیک‌تر می‌شدم و حس استرس و اضطراب که کجا قراره بیوفتم بیشتر بیشتر میشد. یکی از آشناها یکی رو میشناخت که می‌تونست از  نظام وظیفه آمار بگیره که کجا افتادم.... چند روز قبل از این که پیامک از طرف نظام وظیفه بیاد این دوستمون فهمیده بود کجا افتادم و به خونواده‌م اطلاع داد.... ولی موقعی که با پدرم صحبت می‌کردم گفت این بنده خدا می‌دونه کجا افتادی ؛ افتادی ارتش..... بعد از چند روز گفت شهرت هم مشخص شده؛ افتادی کرمان.... همین‌طوری داشتم آروم آروم منو آماده می‌کردن که بهم بگن تو افتادی نیرو زمینی ارتش پادگان ۰۵ کرمان!!!.... اون بنده خدا کامل به بابام گفته بود کجا افتادم ولی بابام کم کم بهم می‌گفت که من شوکه نشم. دیگه قبول کرده بودم که باید برم ۰۵ کرمان و دو ماه از خانواده خیلی دور باشم و توی یکی از سخت‌گیرترین پادگان‌های ایران (بعدا از چند نفر شنیدم که سخت‌گیری برای قبلا بوده الان خیلی بهتر شدن) خدمت کنم.... این آشنایی که داشتیم خیلی این در و اون در زد که جای منو عوض کنه و بالاخره یه هفته مونده به تاریخ اعزام بهم خبر دادن که افتادی نیروی انتظامی پادگان آموزشی شهید ادیبی مرزن‌آباد... بازم شوکه شدم که افتادم نیروی انتظامی؛ چون با هر کسی که صحبت می‌کردم میگفت فقط نیروی انتظامی نیوفتی که بیچاره‌ای!.... اصلا نمی‌دونستم مرزن‌آباد کجاست و فقط اسمشو شنیده بودم .... توی اینترنت سرچ کردم و دیدم سربازایی که اونجا بودن ازش خیلی تعریف می‌کنن؛ بهش می‌گفتن «هتل ادیبی»، «جهنم سبز» و .... از برخورد فرمانده‌ها با سربازا خیلی راضی بودن. یک کمی اون حس بدی که داشتم کمتر شد و گفتم چاره‌ای نیست باید برم مرزن‌آباد.... سه روز قبل از اعزام با دوستای تو شرکت خداحافظی کردم و آماده شدم برای رفتن به دوره آموزشی.</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 01:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریافت پیامک از اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-e3srmkafoyqy</link>
                <description>امروز یک مشکلی که برای یکی از نزدیکانم اتفاق افتاد این بود که اپلیکیشن اینستاگرامش تصادفی از روی گوشیش پاک شد و پسوردش هم فراموش کرده بود؛ تنها گزینه‌ای که می‌مونه اینه که گزینه forget password رو بزنی تا اینستاگرام برات کد رو پیامک کنه؛ ولی این امکان برای کاربرای ایرانی قابل استفاده نیست.راه حل چیه ؟ باید از خیر این اکانتی که دارید بگذرید و یک اکانت جدید باز کنید؟ جواب در واقع خیر هست.کلی توی سایت‌های مختلف ایرانی گشتم که بتونم این مشکل رو حل کنم ولی همشون گفته بودند که از سرویس‌های دریافت پیامک آنلاین استفاده کن. ولی توی موردی که من داشتم اکانت و شماره تلفن با هم لینک شده بودند و عملا نمی‌تونستم از این روش استفاده کنم.روشی که به ذهنم رسید این بود که شاید از طریق سایت اینستاگرام اقدام کنم شاید برام یک ایمیل بفرسته و از اون طریق بتونم پسورد رو ریست کنم. رفتم توی سایت اینستاگرام و در قسمت لاگین برنامه forget password رو زدم. این‌جا هم اینستاگرام ازم شماره خواست که کد رو بفرسته. منم با نا امیدی شماره رو وارد کردم. ولی برام پیامک ریست پسورد فرستاده شد!قضیه چی بود ؟ قضیه این بود که اگر شما از طریق سایت اقدام کنید و به جای اینکه از طریق اینستاگرام براتون کد فرستاده بشه، از طریق شرکت مادرش یعنی فیسبوک این پیامک ارسال می‌شه که در ایران قابل دریافت هست و می‌تونین ازش استفاده کنین.</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 15:29:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنما اجرا بازی PUBG Lite</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-pubg-lite-o3c6xtbz85nh</link>
                <description>سلام به همه دوستانبخاطر مشغله‌هایی که داشتم یک مدتی بود دنبال بازی کردن نبودم؛ ولی یه فرصتی پیش اومد و بازی PUBG نسخه Lite رو بازی کردم. این بازی هنوز به صورت جهانی عرضه نشده و فقط بعضی از کشورها می‌تونن به اون دسترسی داشته باشن که مثل همیشه ایران جز اون کشورها نیست! ولی خب ایرانی جماعت به این مسائل عادت داره و همیشه با یه سری راه‌ها این محدودیت‌ها رو دور میزنه. خب بریم سراغ آموزش نصب و اجرا بازیاول به سایت بازی برید. نوار بالای سایت سازندهدر صفحه‌ای که باز می‌شه روی دانلود کلیک کنید تا بازی شروع به دانلود بشه.تا اینجا مشکلی نبود مثل بقیه کاربرای کشورها بازی رو دانلود می‌کنیم. از این‌جا به بعد باید ip مون رو عوض کنیم و در جایی به غیر از ایران رو انتخاب کنیم. نزدیک‌ترین کشور به ایران که اجازه بازی داره امارات، افغانستان، عراق و ترکیه هستن. از بین این کشورها ترکیه پینگ بهتری رو به کاربر ایرانی میده.خب حالا باید یه  فیلترشکن داشته باشیم که ترکیه هم توی لیست کشورهاش داشته باشه.من خیلی سرچ کردم ولی فیلترشکن خریدنی که ترکیه داشته باشه رو نتونستم پیدا کنم. منظورم فیلترشکن‌هایی که به ریال پول میدیم و می‌خریم وگرنه فیلترشکن‌های پولی مثل nord و express و ... ترکیه رو دارن.کلی گشتم که بتونم یه فیلترشکن رایگان پیدا کنم که به آخر سر رسیدم به Urban. این فیلترشکن خوش‌بختانه هم رایگان هست و هم ترکیه رو داخل لیست کشورهاش داره.هدر سایت فیلترشکنبعد از این‌که فیلترشکن رو نصب کردید از کنار ساعت اجراش کنید. برنامه محیط گرافیکی خاصی نداره و باید از همون پایین صفحه وصل و قطع بشید.اتصال به فیلترشکنبعد از این که وصل شدید یک کار دیگه هم باید انجام بدید. باید لوکیشن خودتون رو از تهران به استانبول تغییر بدید. به آدرس زیر بریدControl Panel&gt;Date and Timeکنترل پنلدر پنجره باز شده روی Change Time Zone کلیک کنید و اون رو روی استانبول بذارید.تغییر زمان سیستمخب تا اینجا همه خوب پیش رفته. حالا باید توی سایت بازی یک اکانت بسازید. به این آدرس برید و داخل سایت ثبت نام کنید. براتون ایمیل فعال‌سازی میاد که لازمه اکانتتون رو فعال کنید.حالا لانچری که از سایت اصلی بازی دانلود کردین رو اجرا کنید. بعد از این که وارد لانچر شدید روی گزینه ای که مشخص کردم کلیک کنید.(چون من بازی رو نصب کردم برای من مینویسه start برای شما setup یا install یا یه چیزی توی همین مایه‌ها می‌نویسه)این فرآیند خاطر حجم بازی و سرعت دانلود مدت نسبتا زیادی طول می‌کشه.لانچر اصلی بازیوقتی که وارد منو بازی شنید روی start بزنین و منتظر بمونید که وارد بازی بشین.منو بازیبعد از این که وارد بازی شدید می‌بینید که پینگ شما نسبتا بالاست فضای قبل از شروع بازی | پینگ تورکیهحالا همونطور که توی بازی هستید دکمه ویندوز رو بزنید تا نوار پایین صفحه برای شما نشون داده بشه. حالا همونطوری که به فیلتر شکن وصل شدین مثل همون دیسکانکت کنینقطع کردن فیلترشکنهمونطور که می‌بینین پینگ بازی یه پینگ نسبتا ایده‌آل برای بازی‌های آنلاین میشه .پینگ با اینترنت ایران</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 02:54:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-bu4pqiev4pse</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۲ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۱۱ مرتبه لایک شدند و ۰ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۵ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۸۴ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۳,۴۴۴ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۰۰۴۳ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/hwbtqstspbua-K9Z3.mp4 </description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 04:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-fznqqfjsijvv</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۲ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۱۱ مرتبه لایک شدند و ۰ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۵ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۸۴ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۳,۴۴۴ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۰۰۴۳ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/hwbtqstspbua-K9Z3.mp4 </description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 04:32:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه به آینده یا پیگیری علاقه</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-rqazd2ba2aj3</link>
                <description>هنوز هم اولین باری که ویندوزم رو عوض کردم قشنگ یادم میاد. ۱۲ سالم بود. کامپیوترم یه مشکل کوچیک داشت.... درایور USB ش نصب نشده بود. اون موقع‌ها نه اینترنت درست و حسابی بود که برم سرچ کنم و نه آشنایی رو میشناختم بهم یاد بده.اون زمان بابام وقتی میخواست لبتاپ بخره فروشنده یه کتاب روی دستگاه به پدرم هدیه داد که درباره ویندوز xp بود. من وقتی از مدرسه برمی‌گشتم می‌نشستم جلوی سیستم و قدم قدم کتابو تمرین می‌کردم... تا رسیدم به فصل اول کردن ویندوز و ..... از همون جا بود که دیدم چقدر دوست دارم چیزای بزرگ‌تری از این سیستم بفهمم... خلاصه گذشت و کمی بزرگ‌تر شدم و چندتا سایت هم لانچ کردم. برای کنکور رشته نرم‌افزار کامپیوتر قبول شدم اما به اصرار خانواده رفتم مهندسی پزشکی. مهندسی پزشکی‌ام دوست داشتم چون وقتی که دبیرستان بودم یه مدتی به پزشکی علاقه‌مند شدم ولی به‌خاطر اینکه دوست نداشتم چیزی رو حفظ کنم رفتم ریاضی(ریاضی‌م خوب بود نسبتا!)... رفتم دانشگاه و با یه موضوع جدیدی آشنا شدم که توی اون میشد کامپیوتر رو با مغز کنترل کرد؛ در اصطلاح تخصصی بهش می‌گن BCI یا Brain Computer Interface. توی این زمینه میشه با استفاده از سیگنال‌های مغزی یه سری کارها رو انجام داد. من به‌شدت به این حوزه علاقه پیدا کردم... چون توش علاقه زمان بچگیم(و البته الآنم!) و رشته‌ای که توش درس میخوندم ربط داشت(داره). این حوزه آینده تکنولوژی هست؛ چون اگه سیر تحول رابط کاربری با کامپیوتر رو اطلاع داشته باشید اینطوری شروع میشه که اول پانچ و تایپ فرمان با سیستم ارتباط برقرار می‌کردند، بعدش رابط‌های گرافیکی اومدن، مرحله بعد ارتباط به وسیله لمس کردن بود، بعدش دستیارهای صوتی از راه رسیدن و در حال حاضر رابط‌های واقعیت افزوده دارن توی این زمینه پیشرفت می‌کنن. مرحله بعدی به نظرتون چیه ؟.... درسته؛ مغز. این عضو پیچیده که انسان هنوز نتونسته از ۳۰ درصدش استفاده کنه... من برای این که بتونم توی این حوزه فعالیت کنم نیاز دارم که حتما توی یک دانشگاه معتبر ارشدم رو بگیرم که بتونم برای دکتری اپلای کنم و برم اونجا این کار رو ادامه بدم ...اما از طرفی الآن که در یک شرکت در زمینه IT شاغل هستم هر روز دارم با علاقه م کاریم سروکله میزنم ولی اینو میدونم که این زمانی که من توی شرکت وقت می‌ذارم اصلا برای پیشرفت کافی نیست و باید حتما در خونه که هستم یه سری مطالب بیشتری رو بخونم و کار کنم .... اما از یه طرفی باید درس بخونم چون کنکور ارشد در راهه(Konkur is coming...). الآن حدود یک ماهه که دارم با خودم کلنجار میرم چکار کنم ؟ برم سمت آینده ؟ یا توی زمینه که خیلی بهش علاقه دارم تلاش کنم و مهارتمو زیاد کنم ؟ </description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Mon, 25 Feb 2019 22:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته من در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@iMohammad74/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-rcfuqdpacnw3</link>
                <description>من توی زمستون سال قبل بود که با ویرگول آشنا شدم از اون روز دوست داشتم توی این پلتفرم بنویسم و اون چیزی که بلدم رو با بقیه به اشتراک بذارم.اولین آشنایی من با ویرگول بر میگرده به مطلبی که از یکی از مدیرای کافه بازار توی ویروگول پست شده بود. توی اون پست در مورد چالش هایی که بچه های کافه بازار از نظر فنی داشتند مطالبی گفته شده بود. از اونجایی که من به فریم ورک جنگو علاقه دارم اون مطلب رو کامل خوندم و خیلی از محیط ساده ویرگول خوشم اومد. یه محیط خیلی ساده و دم دست.از اون روز تصمیم گرفتم که توی ویرگول بنویسم ولی نمیدونستم از چی؟ از اونجایی که سخت ترین قدم در هر کاری قدمه اوله گفتم با این پست وبلاگ نویسی در ویرگول رو شروع کنم.ممنون از تیم ویرگول</description>
                <category>MohammaD</category>
                <author>MohammaD</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jun 2018 23:57:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>