<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mirad Mousavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@i_know_nothing</link>
        <description>و من ؛ به زیبایی، حقیقت را کتمان می‌کنم...
.
.
میفهممت، اما بیا بازم بخندیم... باشه؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4170785/avatar/mytRKG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mirad Mousavi</title>
            <link>https://virgool.io/@i_know_nothing</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا جانش توان رقص سیب های سرخ را بیابد .</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AF-ljx3epujwdzv</link>
                <description>گاهی عاشق افراطی زخم هایم می شوم ، به قدری که فراموش می کنم ... سفال بدون ضربه . سنگ بدون تراش ، بوم بدون رنگ . انسان متعالی انسانی نیست که زخم ندارد ، انسانی ست ، زخم را فهمیده ، و در پی زخم بعدی می کوشد . او نه شِکوه می کند و نه افتخار . او فقط هست ، همانند درخت سیبی . او شکوفه هایش را می ریزد و به شکوفه های پژمرده ی بر زمین ، خیره می شود. او شکوفه ها را رها می کند و زخم را می پذیرد تا جانش توان رقص سیب های سرخ را بیابد .</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 15:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر می شود انسان یکبار زندگی کند و اینقدر وسعت پیدا کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AF-cvtpkkasm3vy</link>
                <description>می‌خواهم گریه کنم. می‌خواهم بر حال روزگارانم گریه کنم. گریه کنم . بر ان لحظه که در حین جابجایی سنگ ها ، در پی ساخت اهرام مصر جانم گذر کرد. یادت می آید آن روز را؟ همان تیر سربی سرباز روسی را می‌گویم. یا همان روزی که وبا جانم را گذراند . تاعون را به یاد داری؟ یا همان لحظه که در چاه انداختنم. مگر می شود انسان یکبار زندگی کند و اینقدر وسعت پیدا کند؟ یادت می آید خیابان های پاریس را؟ لگد اسب را به یاد داری؟ جای نیش مار را چطور؟ گذر جان ز گرسنگی را به یاد داری؟ این کلمات خطاب به من است . خطاب به مهمدی که در تاریخ جاری بوده و هست. شلاق ها را به یاد می آوری؟ من آن روز در عاشورا بودم. یادت هست؟ به یاد داری زمانی را که شیطان سجده نکرد؟ یا همان لحظه که قابیل هابیل را کشت ، به یاد داری؟ سر بریده ی حسین و بوسه های مجنون بر لیلی را به یاد داری؟ به یاد داری کمر شکسته علی و تلاش های خستگی ناپذیز فرهاد در بحر خیال شیرین را ؟ من تاریخ نخوانده ام. اما می دانم که در هر کلمه و هر برگ مهمد انتظار مرا می کشد. و این حقا که شروع ماجرا ست. خوش امدید...</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 08:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز ماه در شب، برای دیدنِ خورشید خسته ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D9%81%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%88-hbtcyoqvmvzf</link>
                <description>گفتی به عالم فنا بفرستادمتبفرستادی و فنا ز جانم گرفتی فنایم کو؟؟شکوفه چیست؟ من نبودن را می‌خواهممن نبودن را می‌خواهممن نبودن را می‌خواهم نبودن را.کلماتم سر امدهنزدیک است وجودم به سر آید.کجایی ای نبودن من؟فنایم کو؟آه دارد به خدا ، آهز واسطه ها خسته ام ، ز فهمیدن H2O ز برای فهمیدن آب خسته ام.به جان قسم دگر ز کلمات خسته ام....ز ماه در شب، برای دیدنِ خورشید خسته ام.</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 02:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عشق را خواهم خواند .</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-wo7qi7rrlmhf</link>
                <description>کم کم، آهسته آهسته، به تدریج و به تدریج...همانند پروانه‌ای در حال خروج از پیله،همانند تلاش جوجه‌ای برای خروج از تخم،جمله‌ها برایم محو می‌شوند.حال، گویا کلمات با من سخن می‌گویند.هر آن، کلمات پررنگ‌تر می‌شوند و جمله‌ها محوتر.کلمات، گویا هر یک داستانی دارند.برای گریستن با خواندنِ یک کلمه، تنها یک داستان کافی است.پس چرا به این مقدار عجله داریم برای بیان داستان‌ها؟&quot;از&quot;، &quot;به&quot;، &quot;که&quot;، &quot;شاید&quot;، &quot;و&quot;، &quot;او&quot;، &quot;من&quot;...هزاران کلمه و داستان که در کنار هم گنجانده می‌شوند.آیا حقیقتاً به این فریاد نیازی داریم برای شنیده شدنِ صدایمان؟می‌خواهیم صدایمان را بشنود؟که و چه؟...چرا قلبم را با کلماتت بمباران می‌کنی؟من تو را تنها با یک کلمه می‌فهمم، چرا؟نه لحن تو، و نه زاویه نگاه تو؛بلکه کلماتی که هدیه دادی را می‌فهمم.مهم نیست آن لحظه از بالا به پایین نگاه می‌کردی یا از پایین به بالا،از دور به نزدیک و یا از نزدیک به دور.خشمگین یا مهربان...کلمات، داستانت را می‌گویند.تو دشنامم بده، اما کلمه‌ای از عشق برایم در جمله بگنجان.من، عشق را خواهم خواند.16062106.4</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 16:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شکوفه ها...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-ski3ruvyhyfw</link>
                <description>دیشب برای برادرم تعریف می  کردم، خالی شدن درخت را در هر لحظه برای پر شدن جام الستش. درخت همواره وجودش را از شکوفه هایش تهی می  کند تا میوه های حیات در وجود او جاری شوند. میوه های رسیده را رها می کند تا هم رقصی با میوه های جوان و پر انرژی را لمس کند. و  او  ،  در اخر از تمام میوه هایش  ، وجودش را تهی می کند و به لمس برگ هایش باز می  گردد. حال وقت آن است که از برگ ها هم خالی شود تا به کمک سرما وجودش را برای برگ هایی پرطراوت تر، زیباتر و شاخه های بلندتر بتراشد. و او این چرخه را هر بار و هر بار تکرار می کند.&quot;این رو گفتم تا برگردم به خودم، حال من باید خالی شوم تا بتوانم پذیرای حقیقت باشم. شکوفه ها زیبا هستند اما می  خواهم گذر کنم از شکوفه ها...&quot;</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 03:02:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی  دانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-zimmybyqijas</link>
                <description>بنظرت از چه ادمی باید ترسید؟ من از ادمایی که از خودشون بدشون میاد می ترسم . من از ادمایی که نتونستن خودشون رو دوست داشته باشن می ترسم. گاهی دلم می خواد بجای شفقت به جان گرفتن بپردازم. بعضی وقت ها سخته برام لباس کفتار ادما رو از تنشون در بیارم و بشینم کنار وجود عریان شون. این در من در حال وسعت یافتن است ، هر چقدر که شفقت من وسیع تر می شود هیتلر وجودم هم قوی تر می شود .حال دیگر من یادگرفته ام همانطور که هوشمندانه شفقت می سازم حقارت و سیاهی بسازم. حال دیگر می دانم چطور یک روح را می توان در رنج فرو برد . حال می دانم چطور می توان با هدیه دادن خشم به انسان ها زندگی را از ان ها ربود. حال دگر می دانم چطور این چاه را عمیق تر کنم. من هیتلر ساختن را یاد گرفته ام. همانطور که آتش ، سوزاندن زندگی را یاد گرفته و در همین حال گرما بخشیدن به زمین را ، از درون . همانند دریایی که در دل ، به ماهی و تخم هایش ، به مادری امان داده و در برون انسان ها را در لحظه ای با سونامی به فراموشی ظاهری می رساند ، به سردی و گرمی به خاموشی زنده. به امید نا امید.نمی دانم چرا ، اما من از ریش دار ها بیشتر می ترسم. از مذهبی ها بیشتر می ترسم . گویا این ها فرق دارند. گویا این ها چاهی عمیق تر در وجود خود دارند که سعی کرده اند با القائات دینی و مذهبی ، با خوب بودن برای مادر ، با مورد تائید بودن برای پدر، با مومن بودن برای جامعه و پاکدامن بودن و متعهد بودن  به  هر  وجودی  جز  وجود  خود ، در زندان های طلایی به سر ببرند. شاید اگر ترس طرد شدن را نداشتند در همنشینی با خماری ، سیگار و الکل ، اسیب کمتری به دیگر انسان ها می زدند. این خشم  و  گسستگی  وجودی می سوزاند. و این ، بر این هم نیز صادق است. مکتبی که توان ساخت خشم بیشتری را دارد ، توان بخشیدن آزادی بیشتری را هم دارد.آیا من حقیقتا شفقت را آموخته ام ؟ شاید این خشم در لباس شفقت است که همراه من است. نمی دانم...17020906.4</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 17:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می دانی مرا؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-c1jgdkvp6mh1</link>
                <description>خطی بی پایانم که گاهی دور.............................گاهی نزدیک می شود .....من خطی بی پایانم ..گاهی غم، کِشَم می آورد و خنده تابم می دهد...گاهی دریا می برتم و کویر فراموشم می کند..گاهی لرزه بر تن ز خنده و گاهی ز وقار غم....نمی دانم... می دانی پایان خط مرا؟؟ می دانی که اولین بار روی کاغذ مرا کشید ؟؟؟ می دانی ؟؟ می دانی مرا؟؟22080706.4</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 22:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت متوهم، توهم حقیقی.</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-k8llpzlsyiuu</link>
                <description>من پذیرفتم خدایی هست چون در نبود او وجودم در رنج بود. من پذیرفتم که اگاهانه و با انتخاب خود به زمین امده ام تا از دردم بکاهم. من پذیرفتم که انسان قبل از این بوده و بعداز مرگ هم خواهد بود تا از دردم بکاهم. من بسی معنا ساختم تا درد خود را تسکین دهم. این باور ها تسکینی هستند . من علی را باور کردم تا از رنج نبود الگویی در رنج نباشم. من پذیرفتم دریا ابی ست تا کلام مشترکی با انسان ها داشته باشم. من پذیرفتم اسمان عاشق زمین شده تا بتوانم عاشقانه تر زندگی کنم. من...سردمه؛ گرممه.توهم حقیقی تر از آنچه بود که ما انگاشتیم و حقیقت متوهم تر از آنچه هست.10450206.4i_know_nothingg@ - تل</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 10:48:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تاریکی پیاده رو،</title>
                <link>https://virgool.io/@i_know_nothing/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-i6ewsyzsegjm</link>
                <description>به هر طرف که نگاه می کنم فرزندان انسان را می بینم. فرزندانی که بدنبال تسکینی برای وجود بی قرارشان هستند. عده ای کربلا کربلا صدا می زنند و اشک می ریزند. عده ای در تدارک سفر شمال و پارتی شبانه. دیگری با سودای رابطه ای جنسی در پی بدنی زیباتر و شیرین جان تر است. آن دیگری در پی مال و مال و مال. نمی دانم شاید من اشتباه می بینم. گویا همچون کودکانی هستند که مادرشان را گریه کنان صدا می زنند. این که این انسان ها دلتنگ و غمین هستند حرفی نیست. معتقدم ما انسان ها دلتنگ یک چیز می شویم. آن هم خودمانیم. خودی که یک عمر ندیدیم. خودی که در تمنای یک آغوش، شب ها بی خواب شد و در اوج شادی لج کرد و خوشحالی را بدل به اشک. همان خودی که در حمام، در خیابان، در تاریکی پیاده رو؛ اشک ریخت اما آرام نگرفت. ما نامش را نهادیم دلتنگی، سختی روزگار، غم و هزاران هزار واژه دیگر. همان خودی که تا رسیدیم شادی کنان برقصیم چنان کلاه مان را از سرمان برداشت و نشست که گویا خود ندیده بود چطور ساخته بودیم. نمی دانم من چیزی را. اما می دانم که تا نفهمیمش شب همان است و روز همان. من چه را صدا می زنم؟ نمی دانم...و ما چقدر این خود را به هر که و هر چه جز خود فرافکندیم.او دیگر با من غریبی می کند. 02101505.4 - 14502005.4 - 09490806.4i_know_nothingg@ - تل</description>
                <category>Mirad Mousavi</category>
                <author>Mirad Mousavi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 01:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>