<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sky</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@i_sky</link>
        <description>رنج‌های زنانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/108581/avatar/rNHts8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sky</title>
            <link>https://virgool.io/@i_sky</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در خلأ بی‌حسی</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A3-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-bbqevh2ywgh1</link>
                <description>کلافه‌ام، سردرگم، اغلب وقتا نمی‌دونم باید چه حسی داشته باشم. توی خیابونای شهر پرسه می‌زنم. عیده، همه خوشحالن، لباسای نو پوشیدن، دورهمی گرفتن، صدای خنده‌هاشون همه‌جا پیچیده. ولی من؟ من نمی‌تونم خوشحال باشم.  حتی وقتی یه اتفاق بد می‌افته یا وقتی یه مناسبت عزاداریه، نمی‌تونم غمگین باشم. غمگینم، ولی نه اون‌جوری که باید. غمگینم از اینکه نمی‌تونم مثل بقیه شاد یا ناراحت باشم.  نمی‌فهمم چرا باید توی نوروز، شب یلدا، چهارشنبه‌سوری، عید فطر خوشحال باشم. نمی‌فهمم چرا دهه‌ی محرم باید غمگینم کنه. چرا؟ هزارتا چرا توی مغزم می‌چرخه، بدون اینکه جوابی براشون داشته باشم. دلم می‌خواد مغزم رو دربیارم بندازم توی سطل آشغال، بس که یه ریز داره از همه چی سوال می‌پرسه.  به‌ندرت از چیزی لذت می‌برم، و همیشه یه چیزی پیدا می‌شه که همون ذره لذت رو هم ازم بگیره. اون‌قدر که دیگه حوصله ندارم دنبال لذت بگردم. تنها چیزی که حس می‌کنم یه خشم فروخورده‌ست. حتی حس و حال نشون دادنش رو هم ندارم. حتی دیگه دلتنگ کسی نمیشم،نمیتونم حسادت کنم، ولی پر از حسرتم.  حسرت چیزایی که هیچ‌وقت دست من نبوده، چیزایی که نتونستم تغییرشون بدم. کاش مثل آدمای معمولی بودم. برای اتفاقات بی اهمیت، اندوهگین بشم یا می‌تونستم شاد باشم. و اگه کسی می‌خواست این شادی رو ازم بگیره، کاش جرأتش رو داشتم که یه چاقوی تیز توی قلبش فرو کنم. نه که یه‌دفعه بمیره، نه... انقدر درد بکشه که بفهمه دزدیدن شادی از یکی یعنی چی.  </description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 04:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج‌های زنانه</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-mrwyzjulkmo2</link>
                <description>روی فرش آشپزخونه دراز می‌کشم.نور خورشید از شیشه پنجره عبور می‌کنه و روی پوستم  می‌خزه.موهام رو باز میکنم موهای صاف و خرمایی ‌ام از روی شونه‌هام می‌لغزن و روی کمرم رو می‌پوشونن.بهار میاد و  دوباره هوا گرم میشه، زیر بغل‌ها دوباره بوی عرق میگیره. چشم‌ها از شدت نور آفتاب تنگ میشه و عطش‌ها شدت میگیره.همینطور که دراز کشیدم، دست‌هامو باز میکنم، میذارم پوست بدنم، گل‌های قالی رو لمس کنه. هرچند که گل‌های قالی از گل‌های واقعی نرم‌تر و خوشبوتر نیستن.چراغ‌ها خاموشن. نور آفتاب از شیشه‌ی پنجره روی بدنم لیز میخوره و سینه‌ام رو گرم می‌کنه.دلم‌میخواد بذارم «زنانگی‌ام» کمی هوا بخوره اما،پنجره‌ها بستن،درب خونه بسته اس،و چراغ‌ها خاموشه...</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 17:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کافرم، مسلمانم کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ydr5bkgmrdyv</link>
                <description>به من بگویید که جهان دیگری وجود دارد.به من بگویید در جهانی دیگر به دیدارش می‌رومو می‌توانم او را در آغوش بگیرم،لب‌هایش را ببوسم و چشم‌هایش را تماشا کنم.آن‌گاه بی گمان؛ ایمان خواهم آوردو من مسلمان‌ترین خواهم شدو مومن ترین بنده‌ی خدایتان.ای مومنان، ای کاهنان،به من بگویید در دنیایی دیگر باز او را در آغوش می‌کشم.اگر نه، بدون چشمهایش، بهشت برین، به چه کار من می‌آید؟و دوزخ، همین زندگیست که از وجود او خالیست...اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 16:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوار بهداشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-hs3javhazslr</link>
                <description>این همه سال گذشت اما جریان تکامل نفهمید که واقعا لازم نیست یک زن هر ماه یه تخمک ازاد کنه و اگه بارداری اتفاق نیوفتاد، خین و خین ریزی بشه.تکامل فقط به فکر بقای نسله. پس بقای گونه چی؟توی تختم دراز کشیدم و کیسه آب گرم رو گذاشتم روی شکمم. دوتا مسکن خوردم. همینجوری داره از بدنم خون میاد. استرس اینو دارم که نکنه وقتی خوابم، خون نشتی بده و رو تختی رو کثیف کنه. حالت تهوع دارم. دلم ضعف میره از گرسنگی ولی اشتها ندارم. پهلوهام و کمرم تیر می‌کشن، احساس میکنم توی استخون دنبالچه ام دارن چکش میزنن. تمام کارهام مونده و خونه بهم ریخته اس. نمیتونم فعالیت کنم. چون یهو رحمم تیر میکشه. هرچی دمنوش توی مغازه عطاری وجود داره خوردم ولی  فایده نداره خب. دیروز رفتم از سوپرمارکت یه بسته نواربهداشتی بخرم. آقاهه مشمای مشکی نداشت و توی پلاستیک شفاف گذاشتش، کیف همراهم نبود که بذارمش توی کیف. برای همین همینطوری تا خونه برگشتم. نگاه‌های سنگین مردهای اطرافم رو حس میکردم. توی دلم میگفتم لامذهبا خو د اگه ننه‌تون پریود نمیشد که شما هم به دنیا نمیومدین.از درد به خودم می‌پیچم ولی نباید به روی خودم بیارم. توی جمع فامیل و دوست و همسایه نباید جوری رفتار کنم که فکر کنن پریودم. چون زشته، عیبه، مردم چی میگن؟ دختره بی حیا....گاهی دوست دارم با تمام وجودم پسر باشم. دوسال سربازی برم. تحقیربشم و دخترا منو فقط بخاطر پولم بخوان.ولی دختر نباشم که طبیعت بدنم رو جرم حساب کنن و مجبور باشم درد بکشم، خونریزی کنم، خفه بشم و با لبخند ادامه بدم، فقط چون «زشته!عیبه! مردم چی‌میگن؟!»</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 02:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرزن ۲۶ساله: آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-%DB%B2%DB%B6%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-dc1z9vhf6ita</link>
                <description>داره برف میاد. دونه‌های برف آروم می‌شینه روی موهام. زمان درحال گذره و موهام دارن سفید می‌شن. زمان میگذره و من همچنان خیال می‌بافم.همیشه بافتنی رو دوست داشتم چه با قلاب چه با دو میل.شال گردن می بافم و با هر گره زدن، یه گره از توی ذهنم، قلبم و روحم باز میشه. بازم گره می‌زنم گره می زنم و گره می زنم، تا انتهای هر رج، رنج‌هامو لا‌به‌لای گر‌ه‌ها جا بذارماز خودم می‌پرسم،  چندتا گره‌، چندتا رج، چندتا شال گردن لازمه تا غمت فراموش بشه؟ بغضی که سالهاست توی گلوم گره خورده و دور گردنم پیچیده و نمیذاره نفس بکشم.اینجا توی خانه سالمندان ،اکثرا پیرزن‌ها و پیرمردها آلزایمر دارن. حتی اسم بچه‌هاشونم یادشون رفته. همیشه با خودم میگم کاش منم یه روزی آلزایمر بگیرم و گذشته رو فراموش کنم. اما  ترس برم میداره، نکنه فراموشی بگیرم و بازم تو رو به‌یاد بیارم...</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 01:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش مراقبت‌های ویژه کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-dzi9ivnxldcu</link>
                <description>طولانی ترین و کش دار ترین کارورزی عمرم رو دارم میگذرونم. ۱۰ روز ناقابل کوزتی در بخش PICU!و منی که قبل از رفتن به این بخش فکر میکردم که خب یه آی‌سیو مثل همه آی‌سیو هاست دیگه. و نمیدونستم این که شاهد جون دادن و مردن بچه‌های کوچیک باشی، چه قدر فشار روانی بالایی داره. حتی برای منی که دیدن مرگ یه چیز نرمالهدلم برای اسما کوچولو تنگ شده، بیمار کوچولوی ۸ ماهه که خودم قنداقش کردم، خودم براش شیر درست کردم، خودم بغلش کردم و روی زخماش پماد مالیدم. و در آخر آسمونی شد. وقتی یاد اون دستای کوچولوش و موهای بورش میوفتم قلبم مچاله میشه. چه قدر روح بزرگی میخواد پرستار کودک بدحال بودن.وضعیت امروز بخش اینطوری بود که کلا ۴ تا بیمار داشتیم، یه پسر ۹ ساله که غرق شده و مرگ مغزی شده و امیدی بش نیست ، یه پسر ۲ ساله که افتاده سرش خورده لبه جدول و خونریزی کرده، یه بچه ۱۰ ساله که از بالای پشت‌بوم افتاده و ضربه مغزی شده و یه پسر ۱۱ساله که از روی دوچرخه افتاده و فرمون دوچرخه رفته توی شکمش و مجبور شدن یه کلیه‌ اش رو جراحی کنن و کامل درش بیارن :/واقعا بچه‌دار شدن پدیده‌ ترسناکیه تا دو دقیقه چشم ازش برمیداری، یه کاری دست خودش میده. نمیدونم چطوری قدیمیا ۱۰ تا بچه میوردن همشونم سالم بزرگ میشدن :/خدا خودش عاقبت هممون رو بخیر کنهآمیییین</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 14:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیر عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-aa5lvof3odxt</link>
                <description>همه جا حال و هوای بهار گرفته است.  توی کافه عطر قهوه پیچیده است.به کافه‌چی سلام می‌کنی و میگویی: امیدوارم امروز روزی پر از هدیه باشه.الان ده سال است که کارمان همین است. نزدیک جشن عید نوروز که می‌شود مردم هدیه‌هایشان را همراه با کاغذ کادوی انتخابی، به کافه‌ی «ماه نو» می آورند و تحویل کافه‌چی میدهند. این روزها مردم انقدر سرشان شلوغ است که حتی وقت برای کادوپیچ و نوشتن نامه‌های عاشقانه ندارند. در قبالش پول ناچیزی می‌دهند و روز بعد هدیه‌هایشان را کادوپیچ شده همراه با نوشته‌ای زیبا تحویل می‌گیرند.ده سال است که کارمان همین است و هزینه‌های دریافتی به انجمن کودکان بی سرپرست اهدا می‌شود.پشت میز رو به رویت می‌نشینم. کافه‌چی نزدیک می‌آید. تو میگویی: همون همیشگی لطفا.هدیه‌ها و کاغذهای رنگی کنار میز تلنبار شده اند. اولین هدیه را بر‌میداری. یک پیراهن دخترانه‌ی صورتی است. با روش خاص خودت و باتمام مهارت و سلیقه شروع به کادو کردن می‌کنی.من هم هدیه‌ی بعدی را بر‌میدارم. یک جعبه‌ی موزیکال است. کادوپیچ کردن را شروع می‌کنم. گاهی قایمکی از روی دست هم نگاه‌ میکنیم. گویی نوعی رقابت بین‌مان برقرار است. هرکس زودتر و مرتب تر کادوپیچ کند، برنده است. اعتراف می‌کنم هیچوقت در این رقابت به پای تو نمی‌رسم.کافه چی با یک فنجان اسپرسو و یک ماگ شیرکاکائو می رسد. می‌گویم : دستت درد نکنه آقای شمس. می‌گویی: دمت گرم و چراغ کافه‌ات روشن.آقای شمس می‌گوید : «چشم و چراغ این کافه شما هستین. میدونم دعای خیر این بچه‌های بی‌سرپرست پشت سرمونه. میتونم انرژی مثبتشو توی هر دونه‌ی قهوه که آسیاب می‌کنم، حس کنم.» به سمت پیشخوان می‌رود تا به سفارش مشتری‌های دیگر برسد.کارت پستال را برمیدارم و روی آن می‌نویسم: «برای النای عزیز که چشمهایش قلبم را به تسخیر درآورده. از طرف احمد.» و آن را روی جعبه کادو می‌چسبانم.هدیه‌ی بعدی را کادوپیچ می‌کنی و تکه چسب را جدا می‌کنی که تیغه‌ی پایه‌ی چسب دستت را می‌زند. میگویی: آااااخ... میگویم : باز با خودت چیکار کردی؟ بده ببینم دستتو.با خنده می‌گویی: «مگه چشمات حواس میذارن برای آدم؟ نگران نباش چیزی نشده یه خراش کوچیکه. خوبیه دستای پینه بسته اینه که با این سادگی زخمی نمیشه. چی خیال کردی سارا خانوم؟.»می‌گویم :«بی حواسی خودتو ننداز گردن من پیرمرد. موهامون سفید شده دیگه. از من و تو گذشته.»دستت را به سوی صورتم می‌آوری و موهایم را از روی صورتم کنار می‌زنی. هنوز هم ابهت مردانه‌ات قلبم را آتش می‌زند و ضربانم تندتر می‌شود.می‌گویی:«هرچند سالمون که باشه تو هنوز سارا کوچولوی منی که هنوزم توی بغلم گم میشه»گونه هایم گل می‌اندازد، انگار که هنوز ۲۰ ساله ام.فنجان اسپرسو را سر‌ می‌کشی و من توی قهوه‌ی چشمهایت حل می‌شوم.به خودم می آیم و آخرین هدیه را برمیدارم. یک کتاب است. نگاهم روی عنوان کتاب قفل میشود. روی دستانم سرک میکشی و نگاهت روی کتاب قفل میشود. کتاب « سیر عشق» از آلن دوباتن. همان کتابی که تولد ۲۴ سالگی ام، همان روزی که برف می‌بارید، برایم کادو اورده بودی....</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 17:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چشم‌های عسلی مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-wlqisj0cpakz</link>
                <description>شاید روزی دیگرچشمانت از پشت ابرهاطلوع کنند وباران اشک‌هایم بند بیاید.شاید شبی دیگرچادرت را باز کنیمرا در آغوش بگیریو در چشمانمستاره بپاشی.کاش امشب همچشمانت به خواب من بیایند...سارا نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Fri, 14 Oct 2022 11:55:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-j2r6beztioms</link>
                <description>طلسم شده امجادوگری پیر یک تار مویم را با معجونی درآمیختهطلسم شده‌اممادرم حتی درد مرا نمی داندطبیب ها جوابم کرده اندچشمانم را که می بندمجادوی سیاهی را می بینم و سیاه چاله‌هایی که لبریز از تنهایی‌اندکسی این را نمیداندجنینی مرده درونم زیست داردنه سقط می‌ شود و نه به دنیا می‌آیدطلسم شده اممادرم هر شب برایم دعا میخواندبر تن تب دارم فوت می‌کند وبر چشمانم اکلیل می‌پاشدشب‌ها جادوی سیاه را می بینم که بغض ها را دور گلویم گره می‌زندجادوی سیاه با جنین مرده‌ام حرف می‌زندهربار می‌پرسد: پدرت کیست؟!و جنین مرده‌ی کوچکم جواب میدهد:پدرم هرگز نیامد و مادرم را نبوسیدمادرم از تنهایی او، آبستن شد، پدرم نیامد و مادرم را نبوسید و هرگز روحی در من دمیده نشد.جادوی سیاه تا صبح می‌پرسد و می‌پرسدمادرم تا صبح دعا میخواند و فوت میکندآه جنین کوچکم، جنین مرده‌ی عزیزمشبی تو را به دنیا می‌آورماما نه این دنیا، بلکه در دنیایی دیگرتو را به دنیا می‌آورم در دنیایی که در آن هردو مرده‌ایمدنیایی که در آن می توانم هرشب پدرت را لمس کنم، در آغوش بگیرم و ببوسم...</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 03:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیتزای مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-ywjwlhputce7</link>
                <description>تازه از باشگاه به خانه برگشته‌ام. باقی‌مانده‌ی پیتزای دیشب را توی مایکرویو میگذارم. آرنج‌هایم را روی پیشخوان تکیه میدهم. پیتزا توی مایکرویو میچرخد. پنیر پیتزا ذوب میشود و حالت هوس انگیزی  به غذا میدهد. آه می‌کشم. من به معنای واقعی کلمه به فست فود اعتیاد  دارم و این با شغلم و شعارهای سلامتی و و مطالب آموزشی که در اینستاگرامم منتشر میکنم، تضاد دارد. تضاد!به این فکر میکنم که اگر من جای حوا بودم و به جای درخت سیب، یک پیتزافروشی سر نبش بهشت بود، قطعا ادم را برای به دست اوردن یک عدد پیتزا مجبور میکردم و به شیطان رجیم لبیک میگفتم.پیتزا را از مایکروویو بیرون آوردم. به این فکر میکنم که شاید شیطان عاشق حوا شده بود.حسابی داغ شده است.دستم می‌سوزد. هیچکس خانه نیست.اخیرا از اضطراب‌هایم کم شده است. دیروز جواب تست HIV آمد و خدا را شکر منفی بود‌.امروز اولین جلسه‌ام در  باشگاه بود. انگار به جای عضلاتم، مغزم منقبض و منبسط شده‌ است و اراجیف می‌بافد.آخر می‌دانی، وقتی که هیچ‌کس نیست و در خانه تنها هستی، انگار مغزت کت و شلوارش را در می‌اورد و با رکابی و شلوارک توی سرت می‌چرخد و با خودش حرف می‌زند و تو مجبوری به حرف‌های بی سر و تهش گوش کنی.تکه‌ی اخر پیتزا را قورت می‌‌دهم و توی لیست کارهای روزانه‌ام جلوی «خوردن شام» تیک میزنم.زنگ خانه را می‌زنند. موهایم را می‌بندم و در‌ را باز میکنم. مغزم دوباره کت و شلوارش را می پوشد و یک گوشه آرام ‌می‌نشیند....#سارا_نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 21:35:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم خودم پرستارِ خودم باشم</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-qciccjvyy30a</link>
                <description>این بار فرق دارد. این بار میخواهم خودم پرستارِ خودم باشم. این بار بیمار منم و اتفاقا پرستار هم منم.میخواهم خودم مرهم دردهایم شوم. اما با کدام مرهم؟ کدام دارو تکسین‌دهنده‌ی ذهن وامانده‌ای است که مدام فقط فکر میکند، فکر میکند، فکر میکند اما  نمی‌فهمد؟ کدام نوشداروی دلِ خونینی است که لبریز میشود، لبریز میشود، لبریز می شود، اما نمی‌بارد؟به ساعت نگاه می‌کنم. دوساعت به پایان شیفت مانده است. بیماران روی تخت هایشان دراز کشیده‌اند و قطرات سرم را می‌شمارند، شاید هم قطره قطره لحظه های عمرشان را، که می‌رود، که می رود....باقی کارتن دارو و کاغذها را توی سطل آبی می اندازم. دستکش هایم را در می‌آورم و توی سطل زرد می‌اندازم. تفکیک! تفکیک زباله‌ی تمیز از زباله‌ی عفونی مهم است. مثل تفکیک افکار بیهوده از افکار شوم! همه‌شان را باید دور ریخت!اما توی مغز من تمام افکار با هم دیگر قاطی می‌شوند، نشخوار می‌شوند، بازیافت می‌شوند و شیرآبه‌ی متعفن آنها، تمام روحم را مسموم می‌کنند.یک ساعت به پایان شیفت مانده...بیماری صدایم می‌زند. می‌گوید حالت تهوع دارد. به او میگویم که از عوارض داروی شیمی‌درمانی‌است. سعی کن هرچه درون دلت هست بیرون بریزی و سبک شوی. کنارش می‌مانم. حالش که بهتر شد به سمت صندلی ام برمیگردم.چشمم به یک کمد چوبی میخورد که درهای شیشه‌ای دارد و طبقاتش پر از کتاب است.چگونه تاکنون آن را ندید‌ه‌ام؟!سمت راست کتاب‌های داستان و سمت چپ کتاب‌های لاتین و علمی چیده شده‌اند. اولین کتاب داستان را برمیدارم. روی جلد فیروزه‌ای‌اش نوشته :«ناروال، نهنگ تک شاخ»صدای کودکی درون ذهنم با شادی جیغ میزند :«خودشهههه!»کتاب را باز می‌‌کنم و ورق می‌زنم؛ همچون جواهرسازی که سنگی قیمتی را بررسی می‌کند. از درون کلمات کتاب، موجی فیروزه‌ای بلند می‌شود و درون شقیقه‌هایم فرو می‌رود و دردم را تسکین می‌دهد.نوشدارو را یافته بودم. درواقع، نوشدارویی را که سالها فراموشش کرده بودم، به یاد آورده بودم.کاغذ و خودکاری را از روی میز بر‌می‌دارم و تجویز میکنم :نوشتن افکار روزی ۱ بار به مدت نیم ساعتخواندن داستان روزی ۱ بار به مدت یک ساعتزیرش را مهر و امضا می‌کنم و نسخه را توی جیبم می‌گذارم.این بار فرق دارد. این بار می‌خواهم خودم، پرستارِ خودم باشم.ساعت ۱۳:۳۰  پایان شیفت.#سارا نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 16:07:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌های سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-bs0zqzwobqqk</link>
                <description>همانند مادری پا به ماه که نمی‌زاید. درد می‌کشددرد می‌کشددرد می‌کشد.سال‌های سکوت. مثل چشمه‌ای در تابستان که هنوز یخ زده مانده است.مثل قلبی پر از راز،که لال باشد و دهانی برای گفتن نداشته باشدحرف بسیار است اما سکوت کرده‌ام.سکوت کرده‌ام. صدای شهر، صدای خیابان‌ها، صدای شوم تندبادها از صدای قلب کوچکم بلندتر  می‌نماید.سکوت کرده‌ام. بغضی در گلویم فرو خفته است.بغضی به قدمت چند قرن...به قدمت همان بغضی که نخستین بار میان گلوی حوّا پیچید وقتی که به سوگ هابیل‌ش نشست.سکوت کرده‌ام،همانند مادری پا به ماه که نمی‌زایدمانند مادری که نوزادش، مرده به دنیا می‌آید...#سارا نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 20:48:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه‌های مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-zd9j4bvgku8f</link>
                <description>تو می‌رفتی. تو می‌رفتی و من می‌دیدم که مرگ، از همان در وارد می‌شود.همچنان که تو دور می‌شدی، مرگ را می‌دیدم که به سوی من می‌آید، وحشیانه مرا در آغوش می‌گیرد و دهانم را می‌بوسد،گستاخانه چشمانم را می‌کاود تا ته‌مانده‌ی روحم را بیابد، آن را بیرون بکشد و با خود به برزخ ببرد...آن شب به هم‌آغوشی با مرگ رفتم. اکنون، تهی هستم؛ تهی از روح، قلب، از هرچه که نامی از صفات انسانی دارد.تهی و پوچ، حتی دیگر گریه‌ام نمی‌گیرد. و خنده‌هایم مثل نفس کشیدن، مصنوعی‌ست.اکنون روی دیوارِ مرز بین «خیال و واقعیت» نشسته‌ام و پاهایم را در هوا تاب می‌دهم. روزهاست که منتظرم. مرگ گفته بود دوباره به دیدنم خواهد آمد و این‌بار جسمم را نیز با خود به برزخ خواهد برد.مرگ هم مثل تو مرا در انتظار بازگشت خود، تنها گذاشته است...سارانوشت ۱۹ اسفند ۳:۳۲ بامداد</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 03:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خاورمیانه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-dyr4yl5bsbc3</link>
                <description>خاورمیانه زنیست عاشق،با قامتی به بلندای تمدنِ بین‌النهرین،با چشمانی درشت و سرمه کشیده و قلبی خونین و گیسوانی آشفتهکه نفس‌هایش بوی باروت می‌دهند.او با سازی شکسته که در بغل دارد،با آوای غمگینش برای مردم دنیا، لالایی می‌خواند...«سارا نوشت»چهاردهم اسفندماه، ساعت ۲ بامداد</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 02:09:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای لیلا</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-uhh42miahnyg</link>
                <description>اولین بار صدایت را پشت تلفن شنیدم.- سلام. لیلا هستم. یک دوست.و من بعدها دریافتم که هیچگاه هیچ مجنونی به پای این لیلا نخواهد رسید.انگار تو قطعه‌ای عاشقانه بودی که در روزهای آخرِ خرداد، دست روزگار از کتاب شعری جدایت کرده و به دنیا آورده بود، تا بهار را به تابستان پیوند دهی، عشق را به گرما و آرامش را به پویایی و تحرک.به گمانِ من، تو عصاره‌ی تمام حس‌های خوب وناب  جهان هستی.مثل رقص آذری در سالن کوچک رقص، لمس تارهای گیتار، صدای کشیده شدن قلم نی روی کاغذ و شعرهای مولانا...مهربانی‌هایت، رود است؛ می‌رود تا به دریا برسد.و زیبایی‌ات را بگذار از زبان نادر ابراهیمی بگویم :«صورتت مثل خط نستعلیق و بیتی از حافظ زیباست.»و چشمانت قصه‌ای‌ست؛ از هزار و یک شبی که مجنون به خواب نرفته است....#سارا نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 14:43:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره سبز می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-jkoshwmev1pc</link>
                <description>در خواب‌های کودکی‌ام بودم که زمان، پاورچین وارد باغ خیال کودکی‌ام شد.میوه‌ی لحظه‌های نابم را ربود و با نفس‌های سردش، روحم را که سرشار از عطر گرم زندگی بود، باز پس گرفت.اکنون که سالخورده‌ام و از من جز چند شاخ و برگ چیزی نمانده،خواهم که بازگردم به کودکی‌ام،تا از چشمه‌های آن نقره بچینم و در هوای آن تنفس کنم،دوباره سبز شوم، و شاخ و برگ‌هایم هر روز با وزیدن نسیم، به دست افشانی با خورشید بروند...سارا نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 00:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرباز</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-f1t892resrbx</link>
                <description>جانان من، الان که دارم برات می‌نویسم خبر آوردن که نیروهای خودی شکست خوردن و نیروهای دشمن،ما رو محاصره کردن.امیدی به بازگشت من نیست. حتی امید چندانی به رسیدن این کاغذ به دستت ندارم. شاید این نامه برای همیشه یه راز بمونه، توی دل من و دل این خاک.مهربونِ من ، با این همه، توی این لحظه های آخر زندگیم فقط میخوام با تو حرف بزنم و به تو فکر کنم. همون‌طور که هر وقت می ترسیدم و ترس از جنگ ته دلمو خالی می‌کرد، با فکر کردن به تو و عشقمون قلبم قوت می‌گرفت. اون وقت میتونستم این دنیای زشت رو با همه بی رحمی هاش تاب بیارم.ماه روشنم، شاید وقتی که این نامه رو بخونی سالهای زیادی گذشته باشه که قلب سردم درون سینه‌ی تاریک زمین به خواب فرو رفته و چیزی جز چندتا تیکه استخون ازم باقی نمونده باشه.روزهاست که توی محاصره گیر افتادیم و آبی برای خوردن نداریم. عطش تمام لشکر رو از پا انداخته. اما من الان دیگه آب نمیخوام. تشنه‌ام ولی تشنه‌ی بوسه‌ای از چشمه‌ی شیرین لبهات. همون لب‌هایی که وقتی میخندیدن تموم غصه هام یادم میرفت و میشدم خوشبخت ترین مرد دنیا.دوست دارم برات بیشتر بنویسم و بیشتر درد دل کنم. اما سه روزه که نخوابیدم و این جا توی سنگر، نگهبانی دادم. از شدت بی خوابی و خستگی چشمام دیگه درست نمی بینن.کاش میشد بازم برام لالایی بخونی. کاش میشد  توی این لحظه های آخر زندگیم، به جای این سنگر سرد و سنگی، توی آغوش گرم تو برای همیشه آروم میگرفتم و جون می دادم.بوسه به نامه پیوست است .دوستدار تو «سرباز» منطقه جنگی دشت مرزان -  8 فوریه 1999آه بگذار زین دریچه‌ی باز .... خفته بر بال گرم رویاها  همراه روزها سفر گیرم .... بگریزم ز مرز دنیاهادانی از زندگی چه می‌خواهم .... من توباشم، تو ، پای تا سر توزندگی که هزار باره بود .... بار دیگر تو،  بار دیگر توحال من حال تخت جمشید استحال یک مرزبان ایرانی ستآخرین تیر آخرین سربازآخرین لحظه قبل ویرانی ست...</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 00:27:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی گندم، بوی نان</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86-tznapy14ytxs</link>
                <description>کاش گندم‌زاری بودم، در دامن یک کوهدر تپش‌ روزهای سوزان تابستان،خورشید بر خوشه‌هایم غبار طلا می‌پاشیدکاش گندم‌زاری بودم، تا سحرگاهان نسیم ،گیسوان طلایی ام را به رقص درآورد وقتی که آسمان پر شد از رنگ شب،به هم‌آغوشی با ستارگان برومکاش گندمزاری بودم، در حجم کوچکی از خاکمی‌روییدم و می‌بالیدم تا به آسمان برسمبه وقت درو، با مرد دهقان هم آواز می‌شدممترسک هایم را آزاد می‌کردمتا آسمان کوچکم پر از پرواز پرنده‌ها شودکاش گندم‌زاری بودم،تا نانوا از ذرات وجودم نان‌ بپزدو عطر نان‌هایش کوچه را لبریز کندکاش گندم‌زاری بودم و ذرات وجودم نان می‌شددر دستان پینه بسته‌ی پدری کارگر، تا  وقتی به خانه می آید،برای کودکش سرمشق «بابا نان داد» را معنی کند...#سارا_نوشت</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 01:40:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات عینکی</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-maczufv1ywfc</link>
                <description>همه چیز از آن‌جا شروع شد که یادم نمی آید از کجا شروع شد! از بدو تولد که نه ولی از پنج سالگی (آنطور که میگویند!) عینک یار همیشگیِ دماغ و چشم هایم شد.مصائب عینک آن‌هایی که در دوران دبستان عینکی شدند درد مرا می فهمند! آخر نمی‌دانید چقدر سخت است وقتی قدت بلند باشد و مجبور باشی میز اول بشینی و مدام از شاگردان قد کوتاهی که مجبور شدند یک میز عقب تر از تو بنشینند، غرولند بشنوی. فقط تصور کنید هر وقت موقع دعوا و بحث کم می آوردند با گفتن این عبارت «عینکی، چارچشمکی» و  شکلکی که ضمیمه آن میکردند، چقدر مرا حرص می‌ دادند. بین خودمان باشد ولی دلم  از حرف‌هایشان کمی می شکست.خلاصه جانم برایتان بگوید که عینکی بودن مصائب زیادی دارد. یک بار که یازده ساله بودم و با پدر در حال گشت زدن در یک مجتمع خرید بودیم. مردی جوان از کنارم رد شد و گفت :«خانوم عینکی، یه بوس میدی مفتکی؟» و من از خجالت دلم میخواست آب شوم و در قعر زمین فرو روم.از  روزهایی بگویم که وقتی برای اجرای تاتر روی صحنه می رفتم و فراموش میکردم عینکم را  از صورتم بردارم و جالب‌ترین قسمت قضیه این است که هیچ کدام از بازیگران و دیگر عوامل یادشان نبود که هم اکنون باید بدون عینک سر صحنه باشم. انگار عینک جزئی از صورتم شده بود. جزئی جدا نشدنی و همیشگی.البته این اواخر همین عینک دو بار جان مرا نجات داده است. لابد می پرسید چطور. الان می گویم.عینکِ قهرمانیک بار که در بیمارستان می‌خواستم برای بیمارم دارو را  آی وی پوشینگ کنم، همین که سرنگ محتوی دارو را وارد آنژیوکت کردم و پیستون سرنگ را فشار دادم، دارو و محتویات رگ بیمار به سمت بالا پاشیده شد. با این که به موقع جاخالی دادم ولی چند قطره روی عینکم ریخت و مطمئنا اگر این عینک فداکارم نبود، شاید به انواع عفونت های چشمی دچار می‌شدم.بار دیگری که عینکم مرا نجات داده است برمی‌گردد به دوران اوایل کرونا که با وسواس تمام دستگیره های خانه را با وایتکس رقیق شده تمیز میکردم. یک بار همین که آبپاش محتوی وایتکس (شایدم وایتکس پاش!) را سمت دستگیره ی در نشانه گرفتم، وایتکس  به در خورد و کمانه کرد سمت خودم و دقیقا پاشیده شد بر عینک فداکارم .عینکم سر این قضیه جفت شیشه هایش را از دست داد.وداع با عینکیک ماه پیش طی یک حرکت سامورایی در کلینیک نور کرج نوبت گرفتم تا چشم هایم را فمتو لیزیک کنم. روز موعود در کلینیک حاضر شدم. اسمم را  خواندند و گفتند عینکت را دربیاور  و وارد  اتاق انتظار شو. من  که تا یک متری ام را به زور می دیدم، تلو تلو خوران و خجالت زده به همراه چند نفر دیگر وارد شدم . گان و پاپوش و کلاه پوشیدیم و در اتاق انتظار منتظر ماندیم. کمی که گذشت خانمی از من پرسید ساعت چند است نمی‌توانم ساعت دیواری را درست ببینم. گفتم من هم تار می بینم. از 6 نفر دیگر هم پرسیدیم ساعت چند است و آن ها هم علی رغم بزرگ بودن ساعت، نمی‌توانستند  بگویند ساعت چه عددی  را نشان میدهد. کم کم یخمان وا شد و باهمدیگر به این قضیه خندیدیم. در این بین چند نفر هم به اتاق عمل رفتند و حدودا  بعد از 20 دقیقه به اتاق انتظار برگشتند. در این مدت من که فاز شجاعت گرفته بودم درباره انواع عمل های چشم روش ها و پروسه های آن برای حضار سخنرانی میکردم. همه رفتند و من آخری ماندم. نوبتم شد رفتم داخل اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم. یک چیز شفاف روی صورتم چسباندند و یه دستگاه ترسناک پلکم را باز نگه داشت و یه دستگاه بزرگ و ترسناک تر روی چشمم قرار گرفت که بعدها فهمیدم کارش برش قرنیه است.  برگ هایم تماما ریخته بود. چشمتان روز بد نبیند، یک دفعه دستگاه با صدای شپلق روی چشمم چسبید و یک نور بنفش شبیه نور سفینه فضایی  دیدم. چشمم میسوخت.با هزار التماس مرا از زیر آن دستگاه آدمخواری  فضایی بیرون آوردند. پرستارها که قربان کمال و ادبشان بروم چیزی از بد وبیراه و ناسزا برایم کم نگذاشتند. هرچه طعنه داشتند بارم کردند.+18با یک چشم  مثل کاسه خون به اتاق انتظار برگشتم. دکتر که مردی حدودا 60 ساله بود آمد تا آرامم کند. احساس میکردم به جای خون استرس مثل الکتریسته که درون سیم ها جریان دارد، درون رگ هایم جریان داشت.دکتر گفت :«ببین این استرس تو بی دلیل است. مگر اجدادمان را یادت نیست؟. انسان های اولیه که خرس و پلنگ به آن ها حمله می‌کرد. آن ها  باید استرس داشته باشند نه تو!» بعد این را اضافه کرد :«زمان جنگ مردم موشک و ترکش می‌خوردند دست و پایشان کنده میشد. یک زمانی دندان ها را بدون بی حسی می‌کشیدند. الان که ما یک گالن لیدوکایین توی چشمت ریختیم. دیگر چرا استرسی داری؟ » همانطور که آبمیوه ام را می‌خوردم با سر تاییدش می‌کردم. دکتر گفت :« حالا که آرام شدی بزن قدش!»و این گونه دوباره روانه‌ی اتاق عمل شدم....دوران پسا لیزیکقضیه به خیر و خوشی تمام شد و من دیگر میتوانستم ساعت را از آن فاصله بخوانم. به خانه برگشتیم و یک ماه دیگر مانده بود به شروع امتحانات دانشگاه. نگاه کردن به کتاب، موبایل و لپ‌تاپ چشم هایم را بدجور خسته و خشک میکرد. مجبور بودم کیلو کیلو اشک تمساح (ویال اشک مصنوعی) از داروخانه بخرم و در چشم هایم بریزم. تصمیم گرفتم کمتر ویرگول بیایم و تمام انرژی چشم هایم را وقف درس کردم. بسیار دلتنگ دوستان ویرگولی و خواندن مطالب نابشان بودم. یک ماه گذشته است و هنوز کمی چشم هایم آلبالو گیلاس می چینند و میزان دید چشمهایم کامل نشده ولی کمتر خشک میشوند.  هر روز که بیدار میشوم دست راستم دنبال عینک میگردد بعد که یادم می‌آید می گویم : هی سارا تو دیگه عینکی نیستی! هنوز باورت نشده؟اشک تمساح صد در صد گیاهی!دلخوشی‌های کوچکگاهی هم توی آینه قربان صدقه چشم های درشت و عسلی‌ام می‌روم که تا حالا پشت ویترین بوده اند. (خودپسند هم خودتان هستید). وقتی زمستان شد میتوانم با خیال راحت شال گردنم را تا روی دهان و بینی ام بالا بکشم بدون این که شیشه عینکم بخار کند. یا زیر باران بروم بدون این که قطره های باران شیشه عینکم را بشویند.(یک بار دوستم گفت دوست دارد مخترع شود و برای عینکم برف پاک کن اختراع کند تا راحت زیر باران قدم بزنم) امان از این دلخوشی های کوچک مان که برای دیگران بسی پیش پا افتاده و ناچیز است....این بود انشای من. پایان</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jul 2020 22:56:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های دخترونه</title>
                <link>https://virgool.io/@i_sky/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-tuchxnlimgnl</link>
                <description>اگه مثل بعضی از دخترا زیاد آرایش کردن رو دوست نداریاگه هنوز اعضای صورتت دست نخورده‌اس و جراحی های زیبایی انجام ندادیاگه کفش کتونی و اسپرت رو به کفش های پاشنهبلند ترجیح میدی حتی توی مهمونیمن به تو میگم که اینا هیچ اشکالی نداره.اگه هنوزم با اتفاق های کوچیک خوشحال میشی،اگه مثل بعضی از دوستات رابطه های متفاوتی نداشتی و حتی الان هم داری تنهایی زندگیتو پیش میبری،اگه تعداد لایک و فالور های صفحه هات توی شبکه های مجازی زیاد نیستن یا اصلا برات مهم نیست،هیچ ایرادی نداره. تو غیرعادی نیستی.اگه سعی می‌کنی خودتو همونجوری که هستی بپذیری و همزمان برای بهتر شدنت تلاش می کنی،من بهت تبریک میگم. چون تو یه قهرمانی.اگه شبا تا دیروقت بیداری و درس میخونی،اگه تعداد کتاب و نویسنده هایی که میشناسی از تعدا برندهای مد و لوازم آرایش و خودرو بیشتره،این رو بدون که تو داری دنیا رو به جای قشنگ تری تبدیل می‌کنی.همه ما دخترا باید بدونیم برای این که خوب زندگی کنیم، نیازی به پیروی از مد، توی رابطه بودن و تایید دیگران مخصوصا هم سن و سالامون نداریم.فقط کافیه خودمون رو دوست داشته باشیم. همینطوری که هستیم.اصلا مگه خودمون چشه؟؟!! :))))پ.ن: دوستای عزیزم منو ببخشید که چن وخته نیسدم :)) و لایک نمیکنم مطلب های قشنگتونو. سعی میکنم بیشتر باشم از این به بعد :)</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 01:24:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>