<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های F0midi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iamf0midi</link>
        <description>«من فاطمه‌م. گاهی می‌نویسم که بدونم چی فکر می‌کنم. اینجا قراره خودم باشم، بدون سانسور.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>F0midi</title>
            <link>https://virgool.io/@iamf0midi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوالیه ناموجود،درجستجوی هویت</title>
                <link>https://virgool.io/@iamf0midi/%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-diwqrviwuqei</link>
                <description>شوالیه ناموجود از ایتالو کالوینواین کتاب، شاید برای خیلی‌ها یه اثر عجیب و حتی سورئال به نظر بیاد، اما برای من مثل همیشه دنیای کالوینو یه دنیای پر از سوالات بزرگ و جست‌وجوی بی‌پایان بود. در شوالیه ناموجود، کالوینو داستانی از تنهایی و جست‌وجوی هویت رو تعریف می‌کنه که در دنیای واقعی و خیالی در هم می‌آمیزه. شخصیت اصلی، مردی به نام کریستوفر است که در پی یافتن معنای وجود خودش می‌رود، در حالی که در میانه‌ی جنگ و تغییرات، هویت خودش رو گم کرده. شاید فکر کنی این یه داستان جنگی است، اما کالوینو از این قالب برای کاوش در عمق وجود انسان و پیچیدگی‌های درونی استفاده کرده. این کتاب برای من جایی‌ست که در اون می‌فهمی آدم‌ها حتی در بزرگ‌ترین نبردها، شاید بیشتر از هر چیزی در جست‌وجوی خودشان باشند. این کتاب به شکلی غریب و دل‌چسب، چیزی فراتر از یک داستان جنگی می‌سازه و این یعنی دقیقاً همون چیزی که ما در دنیای مدرن بهش نیاز داریم: پیدا کردن خود، در دنیایی که شاید حتی وجود خودت رو هم نمی‌دونی. این کتاب شاید برای کسانی که علاقه به داستان‌های فلسفی و مدرن دارند، فوق‌العاده باشه.</description>
                <category>F0midi</category>
                <author>F0midi</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 10:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی معمولی بودن کافی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@iamf0midi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xhv8pce1dnt5</link>
                <description>توی یه روز معمولی، وسط یه اتاق معمولی، از خواب بیدار میشی.همه چیز اونطوری که باید نیست، ولی یه چیزایی هم هست.برنامه‌ها رو روال نیستن؛ شاید ظرف‌ها شسته نشده باشن، شاید اتاق یکم بهم ریخته باشه... نه اونقدر که نشه زندگی کرد، اونقدر که معلوم باشه زندگی، واقعاً جریان داره.بعد توی یه آینه که خیلی هم شاید تمیز نباشه، خودت رو نگاه می‌کنی. همونجوری که شب قبل بودی، و شب‌های قبل‌ترش.اما یه چیزی فرق کرده.چرا همه چیز اونطوری که باید دیده نمیشه؟ اونطور که یه زندگی واقعی باید به نظر برسه؛ یکم آرام، شلخته، بی‌کادر.قبل‌ترها همین معمولی بودن، همین یکنواختی، شیرین‌تر بود.ولی کم‌کم، همه شروع کردن به نمایش دادن زندگی‌شون؛اول خیلی معمولی و بی‌هوا،بعدتر با برنامه و کادر.و بعدتر... حتی با دروغ و پنهانکاری.حالا وقتی توی یه اتاق خیلی خیلی معمولی، جایی که لباس‌ها و وسایل چندان مرتب نیستن، سرتو روی بالش میذاری و شروع می‌کنی به تماشای زندگی دیگران، همه چیز رنگ می‌بازه.چایی تازه دمت کنار دستت، دیگه طعم قبل رو نداره.خنده‌ی واقعیت، کج و نامتقارن دیده میشه.و همه‌ی اون چیزایی که داشتی و به نظر خوب میومدن، از بین میرن؛ فقط با یه کلیک توی مجازی، فقط با چند دقیقه دیدن زندگی غیرواقعی دیگران...تمام واقعیت خودت، زیر سوال میره.</description>
                <category>F0midi</category>
                <author>F0midi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 16:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشم؛خراب کنم ،بدرخشم و دوباره خراب کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamf0midi/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%85%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%D9%85-bf0mtvkhhqzr</link>
                <description>همیشه فکر می‌کردم اگه قرار باشه یه لقب برای خودم بذارم، اون می‌تونه &quot;ملکه‌ی وقت تلف کردن&quot; باشه.اون‌قدر دور خودم می‌چرخم و می‌چرخم تا وقت تموم شه.این شاید برای وقت‌هایی که یه گل جلو باشی یا بخوای با یه تفاضل گل کوچیک بازی رو ببری، خوب باشه.ولی زندگی واقعی اینطوری نیست.توی زندگی واقعی، همیشه عقب‌تری، حتی اگه سه‌هیچ جلو باشی.حتی اگه همه‌ی جام‌ها رو درو کرده باشی، بازم یه چیزی هست که انجام ندادی... یا اون‌جوری که باید، انجامش ندادی.حتی اگه هت‌تریک کرده باشی، همیشه اون ضربه‌ی کاشته‌ست که درست نزدی، اون پنالتیه که خراب کردی و بیشتر تو چشم میاد. و من، وسط این زمین بازی، عادت دارم به وقت تلف کردن.حتی وقتی عقبم.فکر می‌کنم هوادارا توی دل‌شون چقدر فحش دادن.چقدر گفتن &quot;بابا اینو بکشید بیرون، این کیه که ترکیب رو خراب کرده؟&quot;و هزار تا حرف دیگه.منم در حالی که دارم دور خودم می‌چرخم و همه‌ی قشنگی و هیجان بازی رو خراب می‌کنم،به نشونه‌ی اعتراض دست تکون می‌دم.ولی اعتراض به چی؟ به کی؟این خودمم که دارم بازی رو خراب می‌کنم. تا یه موقعیت می‌رسه.یه یک‌دو، یه پاسِ تو عمق، و بوم—این من بودم که پاس گل دادم.این منم که حالا دارن تشویقم می‌کنن.گاهی بازی زندگی هم همینه؛ می‌چرخی، می‌زاری وقت بگذره، اشتباه می‌کنی، ولی یه لحظه می‌رسه که یه پاس گل می‌دی. شاید هم باز دوباره خرابش کنی. مهم اینه که هنوز توی زمین بازی‌ای.به قلم ف </description>
                <category>F0midi</category>
                <author>F0midi</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 23:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط موج سواری بلد بودم،نه شنا</title>
                <link>https://virgool.io/@iamf0midi/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7-plsixaog3sdq</link>
                <description>چرا امروز اینقدر دلم گرفته؟ امروز و هر روز این سوال رو می‌پرسم، در حالی که هم جواب رو می‌دونم، و هم بعضی وقت‌ها خیلی ترسناکه که کنترل زندگی دست خودمه. وقتی روی هیچ چیزی پافشاری نمی‌کنم، وقتی مثل یه تیکه چوب وسط دریا این‌ور و اون‌ور می‌رم، در واقع کنترل زندگی من دست امواج بود تا به این جای کار.بعد، دریا آروم شده و همه چیز تکراریه. تا چشم کار می‌کنه آبیه و موج آرومه و صدای دریا... که اونقدر زیاد شده که دیگه نمی‌شنومش. حالا منی که روی این تکه چوب گیر کردم، این منظره رو دوست ندارم. احساس می‌کنم که گیر کردم. جالبه، توی دریا هستم و حس باتلاق دارم.صدای آب میاد و فکر می‌کنم این بدترین موسیقی هست که می‌شنوم. تکلیف کسی که توی دریا، روی یه تکه چوب گیر کرده و دلش ساحل می‌خواد، چیه؟ اصلاً دلم ساحل می‌خواد؟ یا شاید اونقدر این آب برام تکراری شده که دلم اونجا رو می‌خواد؟اگه به ساحل برسم و دلم هوای دریا رو بکنه، چی؟ اگر یه جایی غیر از ساحل و دریا وجود داشته باشه، که من بدون اینکه بدونم، متعلق به اونجا باشم چی؟ بدون اینکه بدونم، بدون اینکه روزی بخوام، بهش برسم... چقدر حیف میشه اگه اونجایی که باید می‌بودم رو هیچ‌وقت پیدا نکنم.ولی من که شنا بلد نیستم. من فقط موج‌سپار ماهری بودم. توی تمام این سال‌ها فقط بلد بودم با طول موج‌ها بالا و پایین برم و سعی کنم آسیبی نبینم. و البته بیشتر از همه، این‌که حضورم باعث رنجش کس دیگه‌ای نشه.مدام از خودم می‌پرسم: &quot;حضورم باعث رنجشه؟&quot; اگه اون نیمه‌ی منطقی وجودم جواب بده، می‌گه نه. من که آذاری ندارم، یه گوشه دارم توی باتلاق خودم دست و پا می‌زنم.اما همیشه اون نیمه احساسی وجودم جواب دیگه‌ای برای این سوال داره. چرا باید این‌قدر عمیق بشم؟ باید برم یه سفر توی تمام بچگی خودم... ولی من شهامت این کار رو ندارم.دوباره برم همون‌جایی که سال‌ها دست و پا زدم، ازش بیرون بیام؟ مسخره نیست؟ نه... من آدمش نیستم.</description>
                <category>F0midi</category>
                <author>F0midi</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 23:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>