<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا رمضانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iamhamidreza</link>
        <description>حرف هایی که اینجا میزنم حرف هایی هستش که از ته دل میاد و تاکیدی بر اینکه حتما این ها درست هستش ندارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:29:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1400092/avatar/6AmOeS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا رمضانی</title>
            <link>https://virgool.io/@iamhamidreza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموش میشوی</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C-geomrght5ul5</link>
                <description>همیشه وقتی با دوستم حرف میزدم و میگفتم روزگار سخت میگذره می‌گفت بیخیال هرچی مشکل باشه تموم که میشه بالاخره یه روز. الان فکر میکنم همه این مشکلات که تموم میشه به هر حال تاثیرشو روی هر آدمی می‌ذاره‌. همه حالشون بده و همه تو فکرن. خیلی کم پیش میاد یکی از ته دل لبخند بزنه. خیلی کم پیش میاد یکی بیشتر از نیم ساعت حالش از ته دل خوب باشه. بعدش دوباره یاد همه اتفاقاتی که براش افتاده میوفته و دوباره حالش بده میشه. شایدم فقط برای من اینجوری بوده. شاید توی مغز آدما یه بخشی هست که این مشکلات و اونجا حل می‌کنه و دیگه برنمی‌گرده سمت اونا و اون قسمت از مغز رو من ندارم شاید .خیلی عجیبه که آدم ها انقدر بی رحم میشن وقتی می‌دونن یه روز میاد که دیگه هیچکس یادشون نیست که قبلاً وجود داشتند. همه آدما فراموش میشن. پس چرا تو این مدت همه جای اینکه مهربان باشن دنبال حیله و کلک و بد کردن حال هم هستن؟ شاید جامعه مارو اینجوری کرده که برای اینکه زنده بمونیم باید بی رحم و دنبال کلاه گذاشتن سر بقیه باشیم.توی این روزایی که توی خوابگاه میگذرونم مهم ترین چیزی که بهش برخوردم اینه آدما طبق شرایط خودشونو وفق میدن. تو این اتاق ۴ نفر هستند که توی محیطی جدا بزرگ شدن طرز فکر های متفاوت داشتن ولی اینجا با هم کنار اومدن چون مجبور بودن برای اینکه راحت تر زندگی کنند با خوب و بد هم بسازن و شبیه هم بشن. اینجا فهمیدم تغییر مکان فقط دغدغه‌های فکریت رو عوض می‌کنه. قبلاً بخاطر یه سری چیزهای دیگه غصه میخوری الان برای یه سری چیزای دیگه.</description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 03:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت یازدهم - چی شد</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-sfizrsj4vq9z</link>
                <description> یادمه وقتی داشتم کنکور میدادم از ۴ ماه قبل شروع کردم به خوندن. از دور و بر خیلی حرفای منفی به گوشم می‌رسید که دانشگاهی که میخوای بری جای تو نیست. نهایت میتونی دانشگاه شهر خودت قبول بشی و کار تو نیست و ... حرف کسایی که قبولشون داشتم خیلی روم تاثیر میزاشت. اما متاسفانه همونا حرفایی میزدن که منو نا امید میکرد. درسته شاید چیزی که اون موقع از پتانسیل خودم نشون میدادم اونقدر نبود که اونارو قانع کنه. من درسام خوب نبود و اگه قرار بود با همون وضع پیش برم کنکور فنی رو حداقل ۸ هزار رتبه میاوردم. در حالی که من به رتبه زیر ۳۰۰ نیاز داشتم. این خیلی منو عذاب میداد که همچین تفاوتی وجود داره. اما نمیدونم چه قدرتی خدا توی من قرار داد حرف هیچکی برام مهم نبود و شب روز درس میخوندم و همشم یادگیری از اینترنت بود. یه کتاب داشتم که همه سوالای کنکور قبل و نمونه سوال های خوبی داشت و جز اون کتاب دیگه ای نداشتم. حتی نه قلم چی نه کلاسی و کمک آموزشی خاصی نداشتم . تنها چیزی که داشتم باور به اینکه من میتونم بود. برای مثال کتابی مثل دینی یا شیمی یا ... که علاقه ای بهشون نداشتم و شاید توی کل سال تحصیلی دو ساعت نمی‌خوندم ساعت ۸ صبح شروع میکردم به خوندن روزی ۴ ساعت هر کدوم رو کار میکردم.این باور به و فکر و آرزویی که داشتم باعث میشه ۱۰ برابر توانم وقت بزارم. باعث میشد از همه چی بگذرم بخاطر هدفم. تفریح ، خواب ، خوش گذرانی رو کلا کنار گذاشتم و همه چیو گذاشتم پای درس خوندن. خیلی وقتا وسط نا امید میشدم. هیچ وقت حرف یکی از معلم هام و یادم نمیره که توی جمع نسخه کنکور و پیچید و گفت تو نهایت شهر خودت قبول میشی توی یکی از این دکه ها :) خیلی خوب شد که فقط برای اینکه نشون بدم میتونم و هدفی که داشتم شروع کردم به یادگیری و نهایت تلاشم و کردم. رسیدم رسید به روز کنکور. جایی که قرار بود کنکور بدم ۴ ساعت با شهرمون فاصله داشت. خیلی سخت بود چون شب قبلش از استرس خوابم نبرد و واقعا داشتم از بیخوابی رنج می‌بردنم. خیلی سخت تمرکز کردن برام.وقتی شروع کردم به آزمون دادن و سوالا رو دیدم سوالای عمومی و بقیه برام آسون بودن اما سوالای تخصصی خیلی نسبت به سال قبل سخت تر گرفته شده بود. من تا به حال جایی تست نزده بودم واسه همین اصلا آشنا نبود برام نحوه تست زدن و همین خیلی بهم استرس داد. خلاصه هرجور شد گذشت و امتحانم تموم شد. خودم خیلی راضی نبودم از امتحانی که دادم و حس میکردم واقعا خراب کردم. جواب کنکورمون نزدیک یک ماه بعدش قرار بود بیاد و اون یک ماه واقعا قد یک سال برام گذشت. چون خیلی میترسیدم از اینکه نتونم قبول بشم. خیلی تلاش کرده بودم و اگه قبول نمیشدم خیلی برام سخت میشد.هرجور شد گذشت اون چند وقتی که فاصله افتاده بود. یادمه از خونمون دور بودم و دوستم که اونم دوست داشت یکی از دانشگاه های تهران قبول بشه گفت اومده نتایج و من تهران قبول شدم. بازم استرس گرفت منو که میترسیدم نتونسته باشم قبول بشم توی آزمون. دوستم رتبه ۳۵۰ آورده بودم و من هم همچین رتبه ای نیاز داشتم. سریع خودمو رسوندم خونه وارد سامانه شدم اطلاعات و وارد کردم و بالاخره دیدم نتیجه رو. همون دانشگاهی که میخواستم قبول شدم. رتبه ام ۲۴۳ شده بود و زیر همون رنجی که دوست داشتم بشه شد. از اولین دفعاتی بود که من از ته دل توی زندگیم خوشحال بودم. کلی حرف شنیده بودم کلی سختی کشیده بودم و بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم.اونجا جایی بود که فهمیدم چقدر اعتماد به نفس ، خودباوری و اعتماد داشتن به خودت می‌تونه بهت کمک کنه. صد در صد این حرف درسته کنکور همه زندگی نیست. دانشگاه خوب همه زندگی نیست. من این حرفارو قبول دارم اما درس هایی که این ماجرا بهم داد چیزایی بود که توی زندگیم خیلی بهش نیاز داشتم. تونستم به این باور برسم منم میتونم اگه تلاش کنم. منم اگه چیزی و می‌خوام با صبر و تلاش کافی میتونم بهش برسم. گذشت از اون زمان من تمام تلاشم و کرده بودم بیام تهران تا بتونم توی این شهر پیشرفت کنم ، کار پیدا کنم توی علاقه ای که دارم و بتونم هر روز پیشرفت کنم چون خیلی بهش علاقه داشتم. اما نشد. قبول شدم تهران ولی کرونا همون سال اومد و دانشگاه هارو بستن و هرچی امید و آرزو داشتم بر باد رفت. خیلی خب شکستم. کلی تلاش کرده بودم کلی ذوق کرده بودم می‌خوام برم پیشرفت کنم. ولی هیچی به هیچی. سعی کردم مهارتم رو ببرم بالا. گفتم من باید به صورت دورکاری شروع کنم به کار کردن. نزدیک یه سال بود خیلی تلاش کردم به یادگیری. برای آموزش نیاز داشتم پول داشته باشم برای پول اینترنت برای همه چی نیاز داشتم پول داشته باشم. برای اینکه سیستم خوبی داشته باشم که بتونم روش کار کنم. شروع کردم انجام دادن یه سری کار های دیگه مثل رستوران رفتن و ویتر شدن . ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب به صورت تمام وقت برای ۳ تومن کار میکردم شب که میومدم خونه تا ساعت ۴ صبح برنامه نویسی کار میکردم که یادم بمونه دارم چیکار می‌کنه گذشت و ۴ ماه اونجا کار کردم و شد آبان ماه ۱۴۰۰. خیلی سخت بود برام کار کردن توی اون شرایط. من تصورم یه جای دیگه بود یه شغل دیگه بود الان جای دیگه بودم. نمی‌تونستم از مشتری حرف بشنوم از مدیر حرف بشنوم. من دوست داشتم چیزی که بهش علاقه دارم و انجام بدم. خیلی شرایط بدی بود شبی نبود که از فکر کردن زیاده به شرایط سردرد نگیرم. بعد چهار ماهی که گذشت رسید روزی که با خودم تصمیم گرفتم. آبان ماه ۱۴۰۰ بود سر کار بودم و به یک شرکت رزومه فرستادم. برام یه تسک فرستاده بودم انجام دادم براشون فرستادم و بعدش قبول نشد. بدترین شب زندگیم شد اون شب.چند روز بعدش  از اون کار اومدم بیرون. دانشگاه ها مجازی بود. من روحیه بدی داشتم اما بازم سعی کردم برگردم سه ماه تمام فکر و زمان خودمو گذاشتم روی یادگیری. برای اینکه بتونم یه شرکتی شروع کنم به کار کردن به صورت دورکاری. پروژه نمونه کار زدم برای رزومه چون سابقه کار نداشتم. بلاتکلیف بودم دیگه پولی نداشتم وقتی که روی کار کردن می‌رفت رو نمیتونستم روی امتحانات بزارم. دانشگاه ای که خیلی دوست داشتم و داشتم از دست میدادم.کاری نداشتم. شد بهمن ۱۴۰۰ شروع کردم برای استخدام شدن دوباره. یکی دو جا مصاحبه کردم پیشرفت فنی خودمو میدیدم مصاحبه های فنی رو قبول میشدم اما بخش سافت اسکیل هارو نمیتونستم رد کنم. بیشتر شرکت ها هم کسی که سابقه کار داشته رو بهم من ترجیح داده بودم بازم سخت شد برام. از کار اومدم بیرون که شغل مورد علاقه ام رو قبول بشم. نشد. نا امید شدم. حتی بقیه هم نا امید شدن. دوستام که توی اون رستوران مونده بودن بهم تیکه مینداختن. بازم نباختم دوباره تلاش کردم این بار خیلی بیشتر سعی کردم خیلی عمقی یاد بگیرم. پروژه زدم برای خودم. خیلی تلاش کردم. دانشگاه حضوری شد برای امتحانات رفتم دانشگاه. خرداد ۱۴۰۱. شروع کردم دوباره به رزومه فرستادن. یکی دو جا مصاحبه کردم مصاحبه های فنی رو خیلی خوب انجام میدادم اما همه معمولا حضوری میخواستن و نیروی بدون سابقه کار به صورت دورکاری قبول نمیکردن. رسید به شرکتی که مصاحبه فنی خوبی تقریبا داشتم. مصاحبه انسانی شد. همه حرفایی که از ته دلم اومد و زدم. بالاخره قبول شدم.اون تصویری که همیشه توی سرم تصور میکردم حالا تبدیل به واقعیت شد. خیلی ممنونم از کسایی که بهم باور داشتن توی این شرکت. بهم فرصت دادن و انرژی منو ۱۰۰۰ برابر کردن.من موفق شدم و این شنبه اولین روز کاریمه. همه تلاشم رو میکنم که موفق بشم تو کارم. سعی میکنم پیشرفت کنم یاد بگیرم یاد بدم و موثر واقع بشم. اینا خلاصه داستان من توی این دو سه سال پیش بود. خیلی روزای بدی داشتم که توی حرف های قبلیم هم زده شد. الان پایان راهم نیست شروع راهمه و هنوز کلی راه مونده⁦✌️⁩</description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 22:24:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دهم - آگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-mdjvqdfxvb5m</link>
                <description>سلام. خیلی میخوام به اون درجه برسم که در لحظه نسبت به موقعیتی که قرار دارم آگاه باشم. توی طول روز خیلی فکر میکنم همه این فکرا باعث این میشه زمانم از دست بره. مغزم زمانی که میدونه رسیدن به این فکر هایی که میکنم و توش خودمو قهرمان اون داستان میکنم باید از محیط امن خودش خارج بشه. باید سخت تلاش کنم. دیگه نباید بره سراغ چیزایی که حواسشو پرت میکنه. وقتی میدونه هدفش چیه و باید توی روز چیکار کنه نباید بره سمت گوشیو و کل وقتشو سر اونا تلف کنه. اینارو خیلی خوب میشد اگه یاد میگرفتم. خیلی واضح هستش که راجبش دارم حرف میزنم اما حرف زدن خیلی ساده است. یه جایی باید واقعا عمل کنی. میگن خیلی خوبه همیشه توی هر لحظه از زندگی قرار داریم و حس میکنیم داریم کم میاریم این سوالارو از خودمون بپرسیم. هدفم چی بوده. چه راهی دارم بهش برسم و باید چه انتخاب هایی انجام بدم. همیشه گفتم حرف مردم برام مهم نیست اما یه جورایی مقبولیت برام مهمه. فکر کنم خیلیا اینارو با همدیگه اشتباه میگیرن. همه میگن من دوست دارم تنها باشم و هیچ آدمی رو نبینم در حالی که هدفشون و تلاش هایی که میکنن رسیدن به جایگاه اجتماعی ای هستش که توی اون مورد قبول بقیه هستن و اونا تحسینشون میکنن. در نهایت فکر کنم آخر همه هدف ها همین باشه. کتابی هستش به اسم کار عمیق که خیلی دقیق به مبحث حواس پرتی توی زندگی پرداخته و خیلی کامل توضیح میده. چیز هایی مثل نوتیفیکشن گوشی باعث این میشه حواستون کامل پرت بشه و نتونید به برنامه ریزی هایی که توی زندگی داشتید برسید. من مطمئنم زندگی خوب یه سری اصول و روش داره. خیلیا به اون درجه میرسن بدون اینکه خودشون بفهمن. چیزی که من فکر میکنم اینه که یه سری آدما که توی زندگیشون آدم خیلی دقیق و منظمی هستن و برنامه ریزی هاشون و دقیق انجام میدن و نا امید نمیشن و بعد هر شکستی میدونن چه اشتباهاتی داشتند و تلاش میکنن که اونارو رفع کنن. این جور آدما حس میکنم توی یک محیطی رشد کردن که آدمای اطرافشون اونجوری بودند. آدمای اطرافشون پی در پی دنبال پیشرفت بودند و حالا بسته به محیطی که توش بودند زمان و شرایط اینکه بخوان پیشرفت کنن و داشتن و بقیه هم ازشون یاد گرفتند. یه سری ها هم شاید مثل من نتونستن از محیط اون تجربه رو به دست بیارن و نشد که آدمی دقیق و منظم باشن که کار هاشو دونه به دونه انجام میده و حرف اضافه نمیزنه و زمان مشکل جای اینکه فقط بره به گوشه غصه بخوره دنبال راه حل باشه. به نظرم راه حل آدم هایی مثل من اینه که آگاه بشن نسبت به این شرایط. بسته به ارتباطاتی که در ادامه زندگیشون میگیرن و حرفایی که میشنون و کتاب هایی که میخونن و شرایطی که پیش میاد براشون این چیزا براشون عیان میشه و اونا هم میفهمن باید این روش و پیش بگیرن.با این حال من همه اینارو میدونم و باز بهشون عمل نمیکنم. شاید یه آدم پایه باشه که اینارو به من یاد آوری کنه و شرایط منو درک کنه. شاید هر روز چون از محیطم حس بد و غم و نا امیدی میگیرم نمیتونم این کارا رو انجام بدم و اگه بدونم به هدفام نزدیک دارم میشم و توی راه درست حرکت میکنم باعث این بشه که منم بتونم به این اخلاق های خوب برسم. خلاصه من همه اینارو میدونم و سعی میکنم که برطرفشون کنم. خب یه سری چیز ها هم شاید باید توی زمان درست انجام بگیره و این کم صبر بودن باعث میشه من اینجوری فکر کنم که خب الان آخر عمرمه و خیلی دیر شده. اما به نظرم هنوز خیلی وقت هست که برسم به چیز هایی که میخوام.بعد دو سال که دانشگاه مورد علاقم قبول شدم و به خاطر کووید نتونستم برم امشب بالاخره برای امتحانات البته میرم خوابگاه و زندگی توی شهری که همیشه دوست داشتم توش زندگی کنم رو تجربه کنم. هرچند برای دانشگاه هستش و  خیلی اون حس مستقل بودن رو نمیگیرم اما تو خوابگاه کنار رفیقای هم استانیم مطمئن هستم روزای خوبی رو میگذرونیم. تنها نگرانی من تابستان هستش که باید برم دنبال پول درآوردن و نمیدونم از کجا باید شروع کنم. اگه بخوام دوباره شروع کنم به مصاحبه کردن با وجود امکان کم قبولی خیلی ممکنه برام سخت باشه پاییز که برم و بدون پول دانشگاه رو بگذرونم. از طرفی 4 ترمه نمیتونم تموم کنم و میترسم دانشگاهی که کلی براش زحمت کشیدم توش قبول بشم و از دست بدم. از یه طرف امتحان شهر گواهینامه ام مونده و اون و هم باید قبول بشم. همه اینا باید توی این تابستان انجام بدم و از این لحاظ خیلی گیج شدم. خیلی به حس نوشتن دقت نکرده بودم. میدونم حرف هایی که میزنم چیزی به بقیه اضافه نمیکنه اما میدونم خیلی این اشتراک گذاشتن تجربه میتونه خوب باشه برای بقیه و جدا از خوب بودن برای بقیه برای خودم خیلی حال میده که میتونم اینجوری هرچی توی ذهنم هستش رو خالی کنم. امیدوارم موضوع بعدی دل نوشت هایی که اینجا مینویسم یه موضوع احساسی با پایان خیلی خوشحال کننده باشه. یا حق https://hamidrezaramzani.netlify.app/blog/62af276d120ac4675d679aa7 </description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 18:12:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت نهم - ته قلب همدیگه</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-yfjudr49kxcv</link>
                <description>فکر به اینکه توی یه آرامش روحی روانی زندگی کنی خیلی خوبه. خیلی جالبه که راه هایی که رفتم برعکس شد با اون چیزی که فکر میکردم. یه جایی خوندم که زندگی رشته ای از علت و معلول های مختلفه. شاید این پایان بد برات دلیل یه شروع خوب دیگه باشه. برای من حداقل اینجوری نبوده و هرچیزی که تمام شده قصه اش هم دنباله ای نداشته و به پایان رسیده. چقدر بده وقتی میدونی کار درست و انجام دادی و تنها هدفت اذیت نکردن آدما بوده برعکس یه روزی باعث سوتفاهم و درگیر کردن خودت با خودت میشه. شاید اینا هم علت یه چیزی دیگه باشه. شاید خود من توی سوتفاهم باشم. یا شاید واقعا من خودم بد بودم. یه زمانی بود که من خودم با خودم توی صلح بودم. همیشه میدونستم کار خوبی که انجام دادم دلیل این میشه که بقیه هم همین فکرو کنن. وقتی خودت بدونی که کار درست رو انجام دادی و خودت بدونی آدم خوبی هستی هرگز زندگی برات سخت نمیشه. یه سری غم و غصه ها با هم فرق داره. همیشه وقتی فکر کنی دلیل چیز بدی باشی دیگه زندگی برات جهنم میشه. بدتر از این وقتی با خودت سر این مسئله توی جنگ باشی که آیا واقعا این کاری که انجام دادی بد هست یا نه. اینکه نمیدونی بقیه راجبت چی فکر میکنن. اینکه بقیه همه قضیه رو نمیدونن و راجبت قضاوت میکنن. امیدوارم همیشه با خودتون توی صلح باشین. میگن از هرچی بترسی سرت میاد. من همیشه تنها بودن و به توی جمع بودن ترجیح میدم. ولی دیگه تنها بودن هم برام آرامش نمیاره از وقتی که دارم با خودم میجنگم.  تصمیم های لحظه ای عجیب و غریب و دوری از آدما و احساس گناه داره ذره ذره نابودم میکنه. همیشه کسی که بده از بد بودنش احساس شرم نمیکنه چون هدفش همون بوده. بر میگردی به عقب میفهمی هیچ وقت نمیتونی عوض بشی وقتی از بچگی یه سری اخلاق ها درونت نهادینه شده.  وقتی از بچگی سعی توی کنترل همه چی داشته باشی و نتونی از پسش بر بیای اون وقته که هیچ وقت از خودت راضی نیستی. هنوز درک نکردم که از دست دادن بخشی از زندگیه. هر آدمی خودش میتونه قدرت انتخاب داشته باشه. و هرکس مسئول کارای خودشه و تو نمیتونی مسئول کارای دیگران باشی. تو نمیتونی همیشه مواظب بقیه باشی. خیلی عجیبه آدما اگه ندونن همچین طرز فکری داری بدون اینکه قصدی داشته باشن آزارت میدن. خیلی بده بقیه رو آزار میدی سر همین موضوع بقیه فکر میکنن تو قصدت یه چیز دیگست. شایدم اینا همه دلیل داره برای خودش. شاید باید یکم محیط زندگیم عوض بشه. شاید انقدر توی خودم فرو رفتم که نمیتونم بیام بیرون و ببینم. همه فکر میکنن یه آدم بی احساس از جنس سنگم. ولی کنارش میدونن از همه بیشتر نگرانشونم. این نگرانی میتونی آسیب بزنه. یه موقع از دوست داشتن زیاد ترس از دست دادن پیدا میکنی و همین اشتباه باعث میشه از دست بدی. از علاقه زیاد میترسی رفتارت و عاقبت و همه کارایی که انجام بدی باعث آزار و اذیت بشه و همین طرز فکر هستش که باعث از دست رفتن میشه. کسی که اینو ندونه اینارو بد برداشت میکنه و کنار گذاشتنت و در نهایت قضاوت کردنت انجام میشه. خیلی تعجب میکنم که آدمای مختلف رو میبینم. عجیبه آدما میتونن خیلی بی رحم باشن. همینطور میتونن خیلی مهربون باشن. به نظرم همه اینا به چند تا عامل بستگی داره. به خانواده و اجتماع و جایی که توش رشد کردند. همه اینا میتونه همه آدمارو نسبت به هم متفاوت بسازه. ای کاش میشد دنیارو همونطور که دلت میخواد بچینی. ای کاش قضاوت همه بررسی میشد. ای کاش میشد از دل آدما خبر داشت.یه هفته تنها زندگی کردم و هیچ فرقی توی روحیه ام نکرد. انگار هیچ جا نرفتم و همونجوری مثل قبل موندم. شاید زمان بیشتری نیاز داشتم. ای کاش خوبیای صبر برای خودم ثابت شده بود.وقتی با خودم خوب بودم همه آدمارو هم دوست داشتم و همیشه حق رو به بقیه میدادم. اما الان داره حس انتقام و نفرت از بقیه توی وجودم میاد. هیچ وقت دوست نداشتم رفتار و حرفام باعث این بشه یکی از من بدش بیاد. همیشه دوست داشتم آدما منو درک کنن که هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد. آدما با پیش زمینه های ذهنی خودشون تورو قضاوت میکنن بدون اینکه لحظه ای فکر کنن که تو واقعا کی هستی و چجوری فکر میکنی. از بس توی روز فکر میکنم باعث میشه دیگه تصمیم های زندگیم استمرار نداشته باشن. صبح تصمیم میگیرم بعدظهر ناامید میشم. شب تصمیم میگیرم صبح یادم میره. کارام استمرار نداره یه کتاب رو نمیتونم تا آخر بخونم. کل روزم رو فقط با فکر کردن پیش میبرم. همه باید همدیگرو درک کنن ولی هیچکی حاضر نیست همچین سرمایه ای بذاره. هیچکی حاضر نیست وقت بزاره برات و هرکی بهش یکم بد بگذره میره. فقط خودت میمونی تنها و خودت هم اگه با خودت مشکل  پیدا کنی مثل من شب روزت سیاه میشه. من همیشه دوست دارم تنها فکر کنم ولی الان کارم به جایی رسیده که میام اینجا حرف میزنم به امید اینکه کسایی باشن که منو درک کنن. همیشه آدما پی زرق و برق میرن و هیچکس باطن و نگاه نمیکنه. </description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 00:29:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هشتم - خداروشکر</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%B1-rcmdj4qjhyoe</link>
                <description>از بچگی فکر میکردم همیشه دیر شده همیشه فکر میکردم باید سریع کار را تمام کنم و برم دنبال کار بعدی همین باعث میشه هیچ وقت برای اون کارم تمرکز نداشته باشم. خیلی خوبه بدونید همه چی باید سر زمان اتفاق بیوفته نه اینکه خیلی بی تفاوت باشید ولی باید یه جایی خودتون رو به زمان بسپارید. خیلی جمله زمان همه چیزو حل می‌کنه رو قبول ندارم اما به نظرم نباید خیلی عجله کرد. یه سری اتفاقا پیش نیازه توی زندگی و نیاز به زمان داره تا انجام بشه. داشتم فکر میکردم خب من ترم دانشگاه هستم و تا ترم ۵ باید توی دانشگاه بمونم از یه طرف من دوست دارم کارشناسی هم توی تهران بمونم پس باید معدل خوبی داشته باشم برای همین باید اولویتم رو بزارم روی درسام فعلا. الان اردیبهشت ماه هستش من معدلم ۱۶.۵۰ هستش و نیاز دارم تا برسونمش به ۱۷ و خورده ای پس باید این ترم که برای همه سخت هستش تمام تلاشم رو انجام بدم تا نسبت به بقیه نمره بهتری بیارم پس از فردا شروع میکنم درسای دانشگاه مو بخونم تا این ترم که امتحاناتش حضوریه رو خیلی با نمره خوب نسبت به بقیه قبول بشم. اگه من کارم داشتم میخواستم این کار انگیزه درس خوندن توی شبام باشه. حالا فرقی ندارن همینجوری که برای کنکور اون همه درس میخوندم توی روز الانم شروع کنم به یکم سختی و اونارو توی روز بخونم با اینکه میدونم سخته برام درسایی که از اول ترم خوب نخوندم ولی می‌خوام هرچی توی توانم هستش رو بزارم. من اگه هدفی داشته باشم هرچی دارم رو پای اون هدفم میزارم. از فردا تمام تلاشم و هدفم میشه دانشگاه تا این ترم رو خیلی عالی تمام کنم. یکی از دوراهی هایی که توش گیر کردم جمع کردن پول توی تابستان هستش. چون پاییز ۱۰۰ درصد دانشگاه ها باز میشه و اگه بخوام سعی تو استخدام داشته باشم باید یکم هوشمندانه تر عمل کنم که توی تابستان وقتم و ذهنم روی پول بره و این دو ماهی که باقی مونده هم روی درس های دانشگاه بره. پس این دوماه رو سعی میکنم بیشتر روی درس بزارم تا روی کار که به اون هدف اصلیم که دانشگاه هستش برسم. من این ترم زیاد واحد برداشتم که کار اشتباهی بوده البته فکر کنم ۶ واحد رو باید حذف کنم از همین الان و برم برای درس های دیگه. خب من شنبه درس ساختمان داده رو دارم که حتما نگه میدارم این درس و از فردا شروع میکنم به ساختن ارائه اون درس و همینطور به خواندن و یادگرفتن اون درس تا بتونم اون درس رو قبول بشم. درس بعدشم ریاضی هستش که این  درس رو بخاطر اینکه استاد خوبی دارم حتما شروع میکنم به خوندن و حل کردم تمریناتش تا این درس هم خیلی نمره خوبی بگیرمدرس بعدی درس بازاریابی مجازی هستش و این درس از اون درس هایی هستش که باید حذف کنم چون خیلی کم حضور داشتم و قبول نمیشم توی این درس. درس بعدی که دارم درس مدار منطقی هستش. این درس رو دو به شک هستم برای اینکه میتونم قبول بشم یا نه از اونجایی که این درس رو من کامل شرکت نکردم احتمالا این درس رو هم حذف کنم. درس بعدی ای که دارم درس مدیریت محتوا هستش. این درس رو دوست دارم و حتما میرم برای اینکه یه ارائه خوب براش آماده کنم و فیلم هاشو میبینم که این درس رو هم خوب یاد بگیرم و توی امتحانش که توی تیر ماه هستش خیلی نمره خوبی رو بگیرم. درس بعدی ای که دارم. درس بعدی بازاریابی مجازی هست. این درس و حس میکنم میتونم نمره خوبی بگیرم و از طرفی خیلی این درس و موضوعاتی که داره رو دوست دارم و به نظرم اگه خوب بخونم میتونم نمره خیلی خوبی بگیرم. درس بعدی ای که دارم دانش خانواده هستش. این درس خیلی سبکه و به نظرم حذف کردن این درس کار اشتباهی هستش. این درس رو هم سعی میکنم خیلی زیاد بخونمش که بتونم بهترین نمره رو ازش بگیرم و معدل بالایی داشته باشم توش. درس بعدی ای که دارم درس گسسته هستش. این درس خیلی سخته اما چون دیر کلاساش برگذار شده فکر نکنم خیلی سنگین بشه گستردگی مباحثی ای که داره و این درس رو هم حتما توی برنامه ام میزارم تا این درس و خیلی خوب بخونمدرس بعدی ای که دارم درسی هستش که توش خیلی میتونم نمره خوبی بیارم چون از درس های مورد علاقه من هستش. درس برنامه نویسی مبتنی بر وب رو خیلی علاقه دارم بهش و باید پروژه و مینی پروژه های که داره رو کامل انجام بدم تا نمره کامل رو بتونم از این درسا بگیرم. خب این بود همه درس های که دارم اگه بتونم یه زمان بندی خوبی داشته باشم میتونم هم به همه درسام برسم و هم مهارتم توی حرفه ام رو هی بیشتر و بیشتر کنم که توی پاییز به کار مورد علاقه ام برسم. به نظرم موندن توی تهران از کار پیدا کردن به زور و از دست دادن معدلم مهم تره پس از فردا شروع میکنم به خوندن این درسا. امشب باید یه برنامه خیلی دقیق درست کنم. من وقتی با خودم به نتیجه میرسم حالم خیلی خوب میشه. و امشب از همون شبایی هستش که من حالم خوبه چون فهمیدم تا سال بعد چی می‌خوام. اگه بخوام خلاصه کنم. من دو ماه وقت دارم از چند مدت که از درسام عقب موندم رو جبران کنم و معدلم رو خیلی خوب کنم از اونور من تابستان رو باید کلا اختصاص بدم به بالا بردن مهارتم و ساخت نمونه‌ پروژه خیلی خوب که بتونم ازش چیزایی زیادی یاد بگیرم. بعدش میتونم پاییز برم دانشگاه و اونجا بالاخره کار مورد علاقمو بگیرم و سال بعد خرداد بتونم توی کارشناسی هم همین دانشگاه بمونم به امید خدا. تنها چیزی که از خدا می‌خوام اینه که زندگیم جوری پیش بره که صبر توی زندگیم از بین نره و من بتونم با ذهنی آرام جلو برم توی زندگیم. هرکسی که ازش دلخوری دارم رو‌ می‌بخشم و امیدوارم همه به هرچی میخوان برسن و همه بدونن چی میخوان از زندگیشون و من از زندگی آرامش میخوام و هدف دار بودن زندگیم و روشن بودن راهم توی زندگیم مهم‌ترین دلیلی هستش که آرامش دارم. خداروشکر ? https://daramet.com/iamhamidreza </description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 21:52:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم - روح و روان</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-mnhy4xci2hpe</link>
                <description>خیلی مهمه آدم ذهنی داشته باشه که هر مشکلی رو درک کنه. با درک کردن مشکلات مختلف میتونیم با خودمون به این باور برسیم که هر چیزی دلیلی داره. هر چیزی بهایی داره. منی که نسبت به امتحانات پایان ترم غصه میخورم باید بدونم که باید زمانی رو بزارم که کم‌کم به درس هام برسم. اگه حالا قبلاً به هر دلیلی نرسیدم مشکلی نداره الان وقت اینه که بتونم کارامو پیش ببرم. الان که میدونم دلیل اضطراب دانشگاه و امتحان پایان ترم چی بوده و چجوری میتونم رفعش کنم خوب اون نگرانیم رفع میشه. به نظر من ذهن انسان تا یه جایی می‌تونه یه سری چیزارو کنترل کنه وقتی انبوهی از نگرانی ها میان سمتت و توی به جای درک و پیدا کردن راه حل برای حل اون مشکلات فقط بهشون بیهوده فکر کنی باعث میشه هیچی تو زندگیت جلو نره و همون‌جوری که توی قسمت های قبل گفتم زندگی هیچ وقت برای گذروندن وقت برای چه کنم چه کنم های ما وقت اضافه نمیده پس باید جای اینکه از بزنیم به فکر حل اونا باشیم. اگه دانشگاه باعث اضطراب منه پس راه حلش اینه. هرچیزی هم بهایی داره اگه درس های دانشگاه می‌تونه جلوی پیشرفت توی مهارت هامو بگیره خوب زمان بیشتری رو باید بزارم جای اینکه روز کار کنم روی مهارت هام ، شب این کارو میکنم و روز و درس میخونم و یا برعکس. به نظرم اونی برندست که میدونه کدوم کارش توی اون مقطع اولویت زمانی داره و می‌دونه برای هر برنامه ای تو زندگیش چقدر باید وقت بزارم. یکی از روش هایی که می‌تونه کمک کنه نوشتن همه اضطراب ها روی کاغذ و درک کردن اونا و پیدا کردن راه حل برای اوناست میتونم مثال بزنم براتون. اگه من بخوام یه همچین کاری انجام بدم یه دفتر و کاغذ میگیرم و نگرانی هامو می‌نویسم : من چند ساله که برنامه نویسی میکنم و هنوز جایی مشغول به کار نیست و بقیه همه سر کار خودشون هستن.من اعتماد به نفس پایینی دارم و نمیتونم توی اجتماع روابط خوبی رو ایجاد کنممن دارم با یه سری کارا سلامتی خودم رو از کار میندازم توی سن ۲۰ سالگی نباید این اتفاق بیوفتهبقیه دنبال شغل پول ساز هستن و من توی خونه بدون دریافتی هستم که این داره باعث از بین رفتن غرورم میشه.من از روحیه خوبی برخوردار نیستم و نسبت به اخلاقی که دارم همه چیزو توی خودم میریزم و این باعث افسردگی من شده.اینا کافی نیست برای نوشتن اگه بتونم هر کدوم از اینارو تشریح کنم روی کاغذ ، کلی روحیه خوب و آزاد شدن از نظر ذهنی به سراغم میاد‌. همه مسائل توی دنیا یه راه حلی دارند. اگه یکی به ما از بچگی جای اینکه اون درسای بدردبخور رو یاد بده فقط نحوه درست زندگی کردن و حل کردن مسائل زندگی و کنار اومدن با مسائلی که باعث میشه از نظر روحی روانی ضعیف بشیم رو یاد میدادن خیلی از مشکلات حل بود. وقتی بدونیم هر مشکلی راه حل داره پس حتما میریم دنبال اون راه حل جای اینکه تو خودمون بریزیم.توی دوره های انگیزشی ای که توی اینور و اونور میبینم خیلیا میگن باید از آدم های منفی دوری کنیم. همیشه هم قبول میکنیم و همه قبول دارن کسایی که هیچ وقت تلاش نمیکنن و فقط غر میزنن همون آدم های منفی ای هستن که وجودشون سمه برای بقیه. همیشه از این بابت از خودم ناراحت بودم. نسبت به موقعیت هایی که توش بودم مغزم نیاز به تخلیه بار منفی داشت میخواستم با یکی حرف بزنم که بهم راه درست و نشون بده. میگن آدمای منفی باعث تلف کردن وقتت میشن باعث این میشن که نتونی ادامه بدی و حالت از زندگی بهم بخوره. من همیشه دوست داشتم مفید باشم و به همه کمک کنم اما با وجود این حرفا من توی اون دسته قرار میگیرم که برای بقیه ضرر دارم. خانواده ، دوستان و همه آشناهام می‌دونن که من برای آرامش رسیدن خیلی دارم تلاش میکنم و همیشه هم این تلاشم ادامه داره. اما خب از خودم ناراحتم که یه موقع هایی هم حرف‌های منفی زدم یه موقع هایی توی جمع جای اینکه با حال خوب بقیه همراه باشم یه گوشه کز کردم تو حال بد خودم. و این باعث میشه فکر کنم که شاید اون آدمی که همه باید ازش دوری کنن و ضرر داره برای بقیه منم. همیشه من تنها چیزی که میخواستم خوب بودن حال بقیه و موفقیت اون ها بود. جدا از اینکه حال خودم اینجوری خیلی خوب میشد باعث این میشد منم به فکر پیشرفت و حال خوب خودم بیوفتم. الان تنها چیزی که می‌تونه حالم و خوب کنه دور شدن از همه چیز و همه است. شاید این دور شدن باعث بشه اون روز مرگی زندگی ام هم تغییر کنه.</description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 19:05:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم - مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-pbs4e9ajckb5</link>
                <description>وقتی که به آرامش و روان درست میرسی اون موقع هستش که به روزایی که الکی حالت بد بود میخندی.این جمله هست که وقتی پیر میشی بزرگترین حسرت جوونیه و وقتیه که الکی به خودت سخت گرفتی. اما فکر کنم کسی نباشه که دوره جوانی چالش نداشته باشه. البته کم و زیادش هست یکی میتونی نسبت به شرایطی که توش بوده و بزرگ شده سختی های بیشتری بکشه و یکی کمتر. اما این دوران به نظرم وقتیه که همه نسبت به یه سری چیزا نگرانن. حالا چی باعث میشه برای همه یکسان نباشه. شرایطی که هر انسان توش بزرگ میشه نسبت به یکی دیگه فرق میکنه شاید یکی دچار مشکلات خانوادگی باشه شایدم یکی نباشه اما یه چیز دیگه داره آزارش میده. اما خیلی خوبه آدم نسبت به همه چیز منطقی فکر کنه. به نظرم باید قبول داشته باشیم که سختی و بحران توی زندگی همیشه هست. حالا یه موقع هایی کمتر و یه موقع هایی بیشتره. اما وقتی که سختی همیشه توی زندگی هستش باید یاد میگرفتیم چجوری باهاش مقابله کنیم و یا چجوری باید باهاش کنار بیایم. از اونجایی که این قصه همیشه برقراره پس نمیشه هر دفعه که به یه مشکلی خوردیم سری زانوی غم بقل بگیریم. البته نمیگم همیشه باید بریزی تو خودت. آدم ها یه موقع هایی هستش که ناراحت میشن یه موقع هایی هست که زندگی نمیزاره خوشحال باشی. یه موقع هایی هست که توی اوج بدبختی و نگرانی یه اتفاق بدتر میوفته. طبیعیه آدم حال بد داشته باشه اما باید اینو هم بدونه که زندگی هیچ وقت زمانی برای تو نمیزاره. زمان صبر نمیکنه تا نگرانی هات تموم بشه بعد ادامه میده. زندگی همیشه ادامه داره و این حسرت هستش که همیشه باهات میمونه. به نظرم مهم ترین چیز اینه که بدونی چجوری باید خودتو رو به راه کنی از نظر روانی. که این موضوع هم ممکنه برای همه متفاوته. برای من همین کاری که الان دارم میکنم یکی از روش هایی هستش که ذهنم رو آروم میکنه یا وقتی با دوستام حرف میزنم حس میکنم آروم تر میشم. البته فقط کسایی که منو میشناسن میتونن بفهمن من حالم خوبه یا بد چون من هیچ وقت نشون نمیدم. پس اگه حالم بد بود چیز زیادی نمیخوام از هیچ کس به جز اینکه به دور از هرچی قضاوتی که هست به حرفام گوش بده و باهام حرف بزنه. شاید احتیاج به یکم اعتماد به نفس داشته باشم. شاید وقتی تو سرم میزنی بیشتر حالم بد بشه. نیاز نیست هیچی بگی فقط باهام حرف بزن. من حالم خوب میشه. من شاید خیرم به کسی نرسه هرچند سعی میکنم به کسی که ارزش داره جانمم واسش بدم اما مطمئنم هیچ وقت به کسی ضرری هم نرسوندم و همیشه اول فکر کردم به کسی حس بدی ندم. حرفام باعث نشه حال کسی بد شه. اگه برعکس اینو دیدی بدون خیلی ازت دلخور بودم. یه جایی باید یکم رها کنی یه سری فکر های بچگونه تو . باید بری تو دل خطر. باید یکم تابو های زندگیت رو بشکونی و از منطقه امن خودت خارج بشی. به نظرم نتیجه گرفتن توی هرچیزی یه بهایی داره. من کنکور داشتم از زمان و تفریح و ... گذشتم تا به اون چیزی که میخواستم رسیدم. اما نمیدونم چرا از اون الگو نگرفتم. زندگی وقتی همیشه پی یه چیز باشی خسته کننده میشه. مگه چقدر زنده ای؟ باید یه سری راه های دیگه از راه های اصلی رو پیش بریم شاید حالمونم بهتر شد. اما با همه اینا به نظرم بازم باید چیزی که نیستی رو نباید اداشو در بیاره. من اگه یه سری چیزا بهم نمیسازه و یه سری کارا خوشحالم نمیکنه مجبور نیستم برم سمتش. شایدم باید برم نتیجه شو ببینم. </description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 00:51:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم - دوراهی</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-yabsnkeandjr</link>
                <description>نمیدونم چی بگم. اما دلم خیلی پره. نمیدونم اخلاقیات انسان ها چجوری شکل میگیره. اینکه من آدم بی رحمی باشم و ناراحت شدن بقیه برام مهم نباشه این اخلاق از کجا میاد. اینکه دل رحم باشم و ناراحت شدن  و نشدن بقیه برام مهم باشه نگران باشم هر حرفی رو نزنم و  کسی که کلی بهم بدی کرده و رو بازم باهاش خوش رفتاری کنم. نمیدونم واقعا درست کدومه نه میخوام اون آدم خوبه باشم نه اونی که هر روز سر اینکه دل رحم تره داره بیشتر به فنا میره. همیشه کسایی که ازشون انتظار خوبی داری باعث میشن ذهنیتت عوض بشه. یکی از دوستام حرف خوبی میزد شاید این با تجربه بودنه باعث میشه که رشد کنی. شایدم واسه همه اینجوری بوده. همه یه روزایی داشتن که خیلی خام بودن و نگران همه چیز و همه کس بودن و بعدنش خوب شدن. نمیدونم باید چیکار کنم. از یه طرف وقتی خیلی به یکی اعتماد میکنی و حس میکنی مثل این دیگه وجود نداره میاد و تمام تصورات ذهنیه تورو از بین میبره. خب همین باعث میشه زندگیت دیگه اون آرامش رو نداشته باشی خیلی دوست داشتم هیچکی برام مهم نباشه. از یه طرف نمیشه بی اعتماد به همه زندگی کرد. فکر کنم نوشتن خیلی منو آروم میکنه حتی بیشتر از سیگار. واقعا دلم برای خودم میسوزه که توی دوراهی های بدی میوفته. چرا باید من همه رو بالاتر از خودم بدونم؟ به نظرم هیچکی مهم تر از خودت نباید وجود داشته باشه. باید انقدر خودتو دوست داشته باشی که همه رو پایین تر از خودت بدونی. هرکی حرف بدی راجبت زد بری تلاش کنی و ازش جلو بزنی نه اینکه بشینی زانوی غم بغل بگیری. خیلی دوست دارم به این مرحله برسم ولی متاسفانه هر دفعه که میخوام شروع کنم یکی میاد گنگ بزنه به همه چیز. اخلاق من جوریه که از یکی متنفر بشم همه آسیب های روانیش به خودم میرسه و بیشتر جای اینکه در جهت مثبت روحی روانی ام حرکت کنه در جهت منفی حرکت میکنه و منو از خیلی چیزا عقب نگه میداره. اما به نظرم وقتی یه چیزی ذهنت رو آزار میده که ارزشی تو زندگیت برای بالاتر بودن وجود نداشته باشه. اگه توی زندگیت چیزای مهم تری داشته باشی به یه سری چیزا اهمیت نمیدی و شایدم اون چیزای با ارزش رو داشته باشی ولی بخاطر مشکلات روحی روانیت اون نمیتونی اونارو ببینی. به نظرم هر آدمی باید قدر زندگی خودش رو بدونه. قدر هرچی که داره رو.. همیشه اینو حس میکردم وقتی روزنه ای از امید پیدا میکردم برام زندگی هیجان انگیز میشد. همیشه هم این هیجان انگیز بودنه نمیتونست خوشحال کننده باشه. چون یه سری هیجانات هستن که میتونن خیلی به آدم کمک کنن راهشون و با انرژی و قدرت ادامه بدن و  زندگیشون پر از شادی و خوشحالی باشه ولی برای من از اون طرف یکم باعث ترس هم میشه. شایدم برای همه همینجوری ترس داره ولی برای من خیلی مهمه که چیزیو که حس میکنم بهم اعتماد به نفس و امید میده رو برم سمتش. راستش میخوام بدونم ریسک کردن تا کجا خوبه. همیشه دوست داشتم سمت هرچیزی میرم عواقبش رو با دلم بپذیرم ولی همیشه یه مرحله قبل رفتن میموندم و حس میکردم زندگی اونقدر ارزش نداره که این کارو انجام بدم اما الان انگار طرز فکرم عوض شده. الان میگم خب مگه زندگی چند روزه که از همه چیز و همه کس بترسیم خب تهش مثلا چی میشه مگه ضایع میشیم فوقش دیگه. اما دیگه فکر کنم اینجوری نباشه خیلی دیگه دوست دارم برم بیرون و بچرخم و با آدمای دیگه معاشرت داشته باشم و خیلی کارا رو انجام  بدم. دوست دارم تجربه کنم چیزای زیادی رو توی زندگیم. خب همین امید داشتن و رو به جلو بودن و توی چالش های زندگی افتادن شاید اون تیکه پازل گم شده حال خوبم بود. شاید من باید یکم دلمو به دریا میزدم نباید انقدر توی خودم. شایدم دیگه دیر باشه.چیزی که ازش خیلی متنفرم گدایی محبته. یا شایدم بهتره بگم وقتی مثلا کسی بهم محبتی انجام داده و اونو میزنه توی سرم واقعا نمیتونم تحمل کنم. دوست و رفیق چیزی به جز محبت و خوب کردن حال همدیگه نیست به نظرم. از فردا دارم روی یه پروژه ای کار میکنم که خیلی دوست دارم به جایی برسونمش. حتی اگه جایی نرسوندمش از لحاظ روحی روانی نیاز دارم یکم تغییر کنم حالم از سر صبح بیدار شدن و ایگنور کردن درس های دانشگاه  و تنهایی کد زدن و ساعت 4 بعدظهر بیرون رفتن. این وضعیت چندین ماهه ادامه داره و واقعا نیاز دارم یه تنوعی بهش بدم. حالا امتحانات هم نزدیکه و خیلی مهمه این ترم رو قبول بشم. یه قانونی که خیلی درم بهش اعتقاد پیدا میکنم قانون از هرچی خوشت بیاد ازت دورتر میشه هستش. یه چیزی دیگه هم که خیلی دارم توی زندگیم میبینم اینه وقتی که حس میکنم یه کاری رو باید انجام بدم دقیقا برعکسش رو انجام میدم و دقیقا همون چیزی که  قبلا فکر میکردم اتفاق میوفته. شایدم بخاطر ارتعاش منفی این اتفاقا داره توی زندگی میوفته. دقیقا وقتی روزنه امید میبینم در عرض چند روز بسته میشه. من نمیدونم واقعا. ای کاش یه جایی بود میرفتی میپرسیدی من واقعا آدم بدی بودم؟ مگه من برای همه دل نسوزوندم همه رو رفیق خودم نمیدونستم. پس چرا اینجوری شد.  شایدم برعکسش درست بود. شاید باید به نیت اون آدم بده جلو بری. یا اصلا کی میگه این اخلاق من خوبه شایدم خیلی بد باشه. درست توی اوج هیجان روحی روانی حالم بد میشد. درست در عین خوشحالی زندگیم تاریک میشد. اما ته ته ته دلم میگم حال تو هم خوب میشه</description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 02:15:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم - بهبود</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-nn3fggnozqqs</link>
                <description>سلام. این یکی دو روز حس میکنم داره مغزم یکم خالی تر میشه. شاید تاثیر این نوشتنه باشه یا شایدم بخاطر این باشه که ذهنم داره راه های جدید پیدا میکنه که به زندگی امید پیدا کنه و این خیلی خوبه. خیلی دوست دارم همیشه کاری انجام بدم که هی امیدم به زندگی بیشتر بشه ولی ذهن بیمارم هر از چندگاهی میاد یه ناخونک میزنه روی جاهایی که باعث میشن فکر کنم به اینکه خب حالا برای اونا چیکار باید انجام بدم ولی اشکال نداره به نظرم من باید قوی تر باشم. به قول یه دیالوگی از the last kingdom که میگفت بعدشم هرجا سرنوشت مارو ببره همون میشه. این چند وقت فهمیدم وقتی دلیلی برای زندگی وجود داشته باشی آرامش میگیری حالا فهمیدم کسی ازدواج میکنه یا بچه دار میشه چقدر میتونه بهتر زندگی کنه. چون اون دلیلی که باعث میشه کم نیاره و تلاش کنه رو پیدا کرده. حالا من نمیخوام برم زن بگیرم حداقل فعلا اما به نظرم وقتی اون دلیله رو بفهمی میتونی خیلی بیشتر با زندگیت کنار بیای و بی توجه به همه چی کارت و انجام بدی و بعد رسیدن به هدفت ازش لذت ببری. یادمه موقع کنکور فکر و ذکرم قبول شدن توی تهران بود. هیچ کسی هم باور نداشت قبول میشم از استاد و همکلاسی تا خانوادم هیچکس قبول نداشت اما تونستم و هیچ موقع یادم نمیره چقدر اون زمان از زندگیم بهم اعتماد به نفس تزریق شد. الانم دنبال یه همچین حسی هستم که براش تلاش کنم و بخاطر اون هدف زندگیم رو خوب کنم. من قبول دارم زندگی یه موقع هایی میتونه تلخ باشه. یه موقع هایی تو حالت از همه بهم میخوره و حال همه هم ممکنه از تو بهم میخوره. یه موقع هایی هست که به هدفات نمیرسی یا شاید نمیزارن برسی اما به نظرم با اینکه زندگی انقدر تلخه ولی اونقدر هم شیرین هست که بخاطرش بجنگی. هنوز حرف زدن با رفیقت و خوب کردن حالش بهترین حس دنیاست. اینکه پدر مادرت ازت راضی باشن خیلی خوبه و مهم تر از همه اینکه خودت از خودت راضی باشه بهترین لحظه هارو برات میسازه. قبول دارم یه موقع هایی هم حالت خوب نیست ولی با هر شرایطی باید منطقی فکر کرد. باید دونست که زندگی همیشه تلخ باقی نمیمونه. یکی از نکته های مرد بودن اینه که باید مثل کوه استوار باشه باید بهش تکیه کنن. وقتی خودت نتونی مقابل سختی ها وایستی خب چجوری میخوای مسئولیت 4 نفر دیگه رو قبول کنی؟ هرموقع تونستی کنترل روان خودت و به دست بیاری و سر هر چیز ناچیز سریع بهم نریزی و خودتو ضعیف نشون ندی اون موقع هستش که واقعا مرد شدی. من اینجوری نیستم ولی خیلی دوست دارم همینجوری بشم توی زندگیم... یه کتاب خوندم اسمش اثر مرکب بود. یه حرف جالبی درباره استمرار کار ها میزد که برای اینکه نتیجه بده باید یه مدتی و رو صبر کنی و توی کارات استمرار داشته باشی. من فکر میکنم انجام دادن یه سری چیزای کوچیک اما به طور مستمر میتونه زندگیتو عوض کنه. من خیلی دوست دارم ساعات خوابم رو درست کنم دوست دارم روزی 20 صفحه کتاب توسعه فردی بخونم و دوست دارم با تمرکز خوب روی کارام کار کنم. الان که حرفام ته کشیده راحت میتونم ببینم چقدر ذهنم آرامش گرفته چون الان جایی هستش که دیگه چیزی به ذهنم برای نوشتن نمیرسه و اینو خیلی دوست دارم. فعلا تا دیداری بعد</description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 02:55:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم - انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-vistmy1fzodp</link>
                <description>سلام.یادمه چند سال پیش به یکی از دوستام گفتم هیچ آدمی نیست که خوب باشه و همه به موقعش یه جایی تیرشونو میزنن و میرن. اون روز یادمه خیلی از دستم ناراحت شد اما همین چند روز پیش بود که همون جمله رو که گفتم خودش اومد و  برام یادآوری کرد و گفت تو راست میگفتی. نمیدونم واقعا حرفم درست بود یا نه. اما واقعا کار درست چیه؟ قانون طبیعت چی میگه دربارش. اصلا انسانی وجود نداره که تا منفعتش جایی دیگه باشه سریع راهشو عوض نکنه. یه موقع هایی به یه سری مورد ها میرسم که میبینم آدم ها توی یه سری موارد مجبورن نباشن. مجبورن کم باشن حتی. مثلا شاید یکی رفته سر کار  یکی رفته دانشگاه یکی سرش خیلی شلوغه بخاطر مشکلاتش و نمیتونه حالی ازت بگیره و دیگه اون آدم قبلی نیست. من به این جور آدما حق میدم که برای پیشرفت مجبورن از یه سری چیزا بگذرن و به نظرم زندگی همینه. و شرایطی برای انسان پیش میاد  که آدم و مجبور به یه سری از کارا میکنه و من با این دسته مشکلی ندارم چون خودم از این دسته هستم من میخوام برم یه شهر دیگه برای پیشرفت زندگی کنم اگه اینجوری باشه منم باید از خودم بدم بیاد. پس مشکل من چیه؟ یه سری آدم ها هستن که تو شرایط یکسانی که دارید ازتون فاصله میگیرن شاید بگین مشکل از من باشه؟ اما من جز اون آدم آدمای دیگه ای هم توی زندگیم دارم و اونا مشکلی ندارن باهام. پس یه سری دلایل هست که آدم و عوض میکنه و من نمیخوام اینجا دربارشون حرف بزنم. اما بهترین کاری که از قدیم انجام دادم این بود که سعی کردم هیچ وقت به کسی وابسته نباشم و همیشه یه حس بی اعتماد موندن به همه داشته باشم. وقتی از کسی انتظار بی جا داشته باشی نمیدونم چرا ولی دقیقا همون میاد از اون اعتمادت علیه خودت استفاده میکنه... پس به نظرم این روش درستی نیست. روشی که من استفاده میکنم اینجوریه که بر خلاف بقیه که دوستی و رفاقت و ... رو یه جورایی ماورایی و رویایی و از سوی کائنات و اینا جلوه بدم خیلی ساده و منطقی جلوه میدم. نمیگم با کسی دوست نمیشم و خیلی سرد برخورد میکنم ولی جوری خودمو آماده کردم که انتظار هر کاری رو از هر کسی داشته باشم. البته به قول یکی از دوستام شاید این خودش کار خوبی نباشه که نسبت به همه بی اعتماد باشی اما این روش فعلا برای من خیلی جواب داده.  تو این چند وقت خیلی زیاد به این جمله پی بردم که آدمی پی منفعتش میره اگه شرایطش باشه که بتونه تورو کنار بزاره راحت میزاره چون به نظرم وقتی کسی بی جنبه باشه با دیدن روزای خوبش همه کسایی که تو بدبختی بودن رو فراموش میکنه و به نظرم این حرف کامل درسته که آدمی که چشاش مشکل داشته و نمیتونسته ببینه وقتی چشاش خوب میشه اولین کاری که میکنه شکستن عصاشه. پس به نظرم باید از همه انتظار هر چی و داشته باشم ولی در عین حال بهترین رفاقتم رو هم بزارم. همیشه دوست داشتم اونی باشم که شرایط براش یکسان باشه همیشه. یعنی اگه یه روز قرار بود به یه چی برسه شدن یا نشدنش رو دست خدا بزاره. اگه شد که شد و اگه نشد هم که مشکلی نیست راهشو ادامه میده و منتظر فرصت بعدی میمونه. امروز دانشگاه بازم اطلاعیه اومده که مجازی شدیم. من از دو سال پیش خیلی دوست داشتم برم دانشگاه حضوری و توی شهر بزرگی مثل تهران باشم. که هر بار که میخواستم برم به یه شیوه ای نشد. اما دیگه برام مهم نیست. چون ذهنم دیگه توانایی کشش این انتظار هارو نداره. من حس میکنم داخل خودم دچار دوگانگی شدم. یه آدمی که خیلی محتاط شده نسبت به همه چی و نمیخواد خیلی ریسک کنه و یکی دیگه که دوست داره قانون هارو بشکنه و بزنه نصفه شب بیرون و خیلی چیزارو تجربه کنه. اینو واقعا درونم حس میکنم از تصمیم هایی که میگیرم تا جاهایی که دوست دارم برم جنگ بین این دو تارو میبینم. جنگ این دوتا سر اینکه تو دانشگاهی که دوست داشتی قبول شدی حمیدرضا چرا براش زحمت نمیکشی و اگه زحمت نکشی از دستش میدی. و اون یکی که میگه بچسب به کارت و دانشگاه برات نون و آب نمیشه. وقتی ساعت 11 شب حالم بد میشه شاید ده بار لباس عوض کنم. یکیشون میگه برو بیرون حال و هوات عوض میشه یکی میگه نه بابا نصفه شب کجا میری بمون خونت. این دوتا داره منو عذاب میده. خیلی وقتا منو بین دوراهی های سختی قرار میدن. خیلی از تصمیم های زندگی رو نمیدونم واقعا چیکار کنم. خیلی کارای  زندگیم رو نمیتونم درست انتخاب کنم و یا حتی نمیدونم کدوم یک از این دو نفر واقعا صلاحمو میخوان. کدومشون منو به اونچیزی که میخوام میرسونن. اما تا الان اون آدم محتاط درونم داره برنده میشه خیلی وقتا تصمیم هارو اون میگیره. وقتی توی گوگل این موارد و سرچ میکنی به چیزای خوبی نمیرسی البته گوگل همیشه همین بوده ولی خب بازم مرجع خوبی میتونه باشه.  این دوگانگی خیلی وقتا منو عقب کشونده از زندگیم خیلی وقتا خیلی آدم جسوری هستم و خیلی چیزا اگه برام اتفاق بیوفته مهم نیست و خیلی وقتا هم خیلی ترسو. اما به نظرم کار درست اینه که به یه تعادلی بین این دو نفر برسم یعنی قبل هر تصمیمی بدونم که کدومشون الان باید بیان جلو و باید با همدیگه متحد بشیم :)این دنیا خیلی عجیبه کلی آدم داره که کلی فکر راجب کلی چیز میکنن. هیچکی نمیدونه روش درست برای زندگی کردن چیه. ولی واقعا اگه کسی میدونه که چجوری میشه افکار و کاهش داد بگه و واقعا به نظرتون کار درست چیه؟‌ کی میدونه کار خوب و بد چیه؟ که واقعا درست داره زندگی میکنه؟‌اینا همیشه ذهنم رو آزار میده. به نظرم همه دارن با هر طرز فکری که دارن زندگی میکنن و همه یه دورانی بودن که این فکرایی که میکنم به سرشون زده و با موفقیت ازشون گذشتن. شاید بخاطر کم بودن سن باشه که این اتفاقات میوفته یا شایدم بخاطر اینکه زندگی رو خیلی جدی گرفتم. شاید باید بیخیال طی میکردم و هدفی نداشتم چون هر هدفی رو میخوام بهش برسم یه جورایی جلوش سنگ گذاشته میشه پس چیکار کنم؟ شاید چالش هایی که توی زندگیم هست کمه. نمیدونم. از قدیم راه هایی که رفتم بی نتیجه موند. کسایی که دوسشون داشتم بی دلیل از کنارم رفتن. خیلی الکی کنترل ذهنمو از دست دادم. تنها چیزی که بهش افتخار میکنم با این همه نامردی که از روزگار و آدماش دیدم همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم. این همیشه یه حس خیلی خوبی بهم میده که همیشه آدم خوبی هستم حتی وقتی سنگ از آسمون بیاد سعی میکنم با همه دوست باشم و همه رو دوست داشته باشم. این تنها سنگری هستش که پشتش قایم شدم تا زندگی رو دوست داشته باشم. امیدوارم روزی نرسه که از خوب بودنم حالم بهم بخوره.  سرتون و درد آوردم. یا علی  </description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 13:12:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم - که چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C-hqowqmqwfocq</link>
                <description>سلام. از دیروز تا به الان تونستم خیلی با خودم کنار بیام با اینکه ریشه هایی از مشکلات قبلیم رو میبینم.مشکلاتی مثل فکر های الکی که نمیزاره خوب زندگی کنم. من توی هر موقعیتی که باشم جای لذت بردن از اون موقعیت میام بدترین سناریوی ای که یک درصد امکان اتفاق افتادنش نباشه. شاید بزرگترین مشکلم همین باشه. باید بتونم یکم اینو مدیریت کنم چون این داره جلوی پیشرفتم توی زندگیم رو میگیره. به نظرم بدترین موقعیتی که میتونه برای انسان پیش بیاد اینه که به کلمه &quot;که چی&quot; برسه. پیشرفت کنم که چی؟ برم موقعیت بهتری که چی؟ درس بخونم که چی؟ اینجا جایی هستش که آدم از همه چی نا امید میشه. میره سراغ چیزایی که هیچ اهمیتی نداره. فکر میکنه درباره کسی یا چیزی که مهم نیست. بهترین اتفاق زمانی رخ میده که آدم بدونه باید برای چی دل بسوزونه برای چی تلاش کنه. اگه من جای اینکه کی هست و نیست چقدر بدشانسی آوردم یا نه و ... فکر میکردم میومدم به خودم فکر میکردم به اینکه چجوری میتونم پیشرفت کنم چجوری میتونم آدم بهتری بشم میتونستم خیلی جایگاه بهتری داشته باشم. جایگاه بهتری هم نداشتم حداقل ذهن و قلب و روحم خیلی سالم تر میموند که الان توی 20 سالگیم صبرم به حد صفر رسیده. هیچکی نمیتونه دو دقیقه باهام حرف بزنه. آدمی که نیاز داره با حرف زدن آروم بشه اگه بریزه تو خودش میتونه خیلی به خودش آسیب بزنه. من کسی بودم که نمیتونستم توی جمع حرف بزنم و انقدر تو خودم ریختم که الان اینجوری شدم اومدم اینجا دارم هرچی به ذهنم میاد و مینویسم. اصلا اهمیت نمیدم کی داره چجوری قضاوت میکنه و درباره ام چی میگه. اومدم ذهنمو خالی کنم که بهتر بتونم زندگی کنم. من هیچ موقع برام پول و خونه و ... برام اهمیت نداشتم نمیگم بدم میاد اما اولویتم برای فکر کردن نبود که شایدم خوب باشه. برعکس اینکه به چیزای مزخرف فکر کنی اگه خیلی رویا پرداز باشی و براش غصه بخوری هم چیزی حل نمیشه. فقط هی زندگی برات سخت و سختر میشه. امروز تونستم واقعا به برنامه هام برسم هم مقاله ام رو خوندم هم کارامو انجام دادم و هم بیرون رفتم. قطعا با یه روز انجامش نمیشه به نتیجه رسید ولی فکر کنم توی زمان بیشتر ذهن و روحم آرامش بگیره. فکر کنم دلیلی که بتونه منو از این وضعیت در بیاره بیرون اومدن از حالت تکراری ای باشه که الان دارم. روزمرگی زیاد باعث شده بی حوصله بشم. اگه دانشگاه برم یا سر کار برم چالش هایی که توشون دارم فکر کنم منو بتونه به حال خوبم برگردونه. شاید این فقط صورت مسئله رو پاک میکنه و بدون اینا باید حالمو خوب کنم. نمیدونم. خیلی دوست دارم آدمی باشم که بلاتکلیف نباشم بدونم دانشجو ام. بدونم کسی هستم که دارم کار میکنم. </description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Apr 2022 08:55:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول - ثبات</title>
                <link>https://virgool.io/@iamhamidreza/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zvlx76gjq9oo</link>
                <description>سلام. من خیلی به نوشتن علاقه دارم و حس میکنم ذهنمو خالی میکنم. برای همین میخوام از این به بعد هر روز صبح بیام یه همچین مدلی درباره اتفاقاتی که توی روز قبل برام افتاد و اتفاقاتی که قراره امروز برام بیوفته اینجا بنویسم. شایدم هیچکسی نبینه. اما دوست دارم بنویسم تا یکم ذهنم خالی بشه.من جدیدا خیلی بی صبر شدم. حس میکنم هر روز که داره پیش میره این اتفاق داره بدتر میشه. شاید فکر کنین یعنی چی کم صبر شدم. تحملم نسبت به اتفاقایی که تو زندگیم میوفته خیلی کم تر شده. یه سری چیزا هست که من میدونم درسته میدونم برای موفقیت برای اونارو پیش بگیریم اما یه چی توی مغزم هست که نمیزاره این اتفاق بیوفته. منی که عاشق زندگی ای هستم پر موفقیت و پر مثبت بودن یه چی این وسط هست که باعث میشه مغزم نتونه مثبت فکر کنه. همین حالا که دارم فکر میکنم که چی بنویسم یه چیزی داره مغزمو اذیت میکنه. نمیدونم دلیلش چیه. من از آرزوهای بزرگ زندگیم اینه که به آرامش روحی روانی برسم و اگه جایی تفریح میرم بهم خوش بگذره جای اینکه نگران باشم. به نظرم نگرانی خیلی خوبه. این که بدونی چه موقع باید دست نگه داری عالیه ولی اینکه یه چیزی که هیچ دلیلی برای نگران شدن وجود نداره زندگیتو از بین ببره باعث میشه این زندگی دیگه بهت حال نده. دیروز طبق معمول با اون ساعات خواب بدی که دارم ساعت 10 بیدار شدم. نمیدونم چقدر رابطه مستقیم داره ولی هیچ آدم موفقی ساعت 10 صبح پا نمیشه. صبح ها که پا میشم از اشتباهاتم اینه میرم سراغ گوشی و اول کل نوتیفام و چک میکنم  بعدش میرم صبحانه بخورم و میگم حمیدرضا امروز تو باید 12 ساعت فیکس کار کنی. توی ذهن خودم میگم اوکی باشه. بعدش میرم که کار کنم اول صبح ها که معمولا اگه یه چیز مشخصی داشته باشم میتونم خیلی خوب کار کنم. ولی کم کم که از روزم میگذره میبینم که به هیچ کدوم از برنامه هام نمیرسم. یه موقع هایی هست که کار پیش میاد. بیشتر مواقع من خودم زود وا میدم. من همونی بودم که شاید از همه بیشترین پلن چید ولی از همه کمتر کار کرد. از همه بیشتر دوست داشت برسه و از همه پایین تره. الان یکی از فاز موفقیت و اینا بیاد میگه نه تو باید دیدت به زندگی مثبت باشه و .... اما به نظرم باید اول کامل منطقی نسبت به همه چی فکر کرد. اما  من مثبت بودن رو هم خیلی قبول دارم و به نظرم میتونه خیلی کمک کننده باشه. اما چیزی که الان نیاز دارم اینه که بتونم همیشه پلن هامو انجام بدم.شایدم یه سری اتفاقای دیگه میوفته که این ذهن منو میپاشونه و نمیزاره زیاد کار کنم شاید سیگار کشیدنم باعث شده انقدر زود رنج بشم و نتونم خوب تمرکز کنم. شاید اینکه همیشه منفی فکر میکنم باعث این شده نتونم درست فکر کنم. نمیدونم. ولی دیگه دوست ندارم بیشتر از این خودمو اذیت کنم چون حس میکنم دیگه نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم بیشتر از این صبر ذهنی داشته باشم.  دیروز بعدظهر جای انجام دادن کارام غرق اینستاگرام و تلگرام شده بودم که باعث شد از کارام عقب بمونم. البته من همیشه از اونور میوفتم. جای مدیریت شبکه های اجتماعی امکان داره از همه جا بیام بیرون که این خودش یه اشتباست. چیزی که همیشه باعث این شده امیدوار باشم به این زندگی قلب خوبیه که خدا بهم داده. این چند وقت که حالم بد بود فهمیدم باید به کی اعتماد کنم با کی حرف بزنم و فهمیدم هر آدمی توی شرایط مختلف میتونه چه حرف هایی بزنه و چه کارایی انجام بده. فکر میکنم بعضی وقتا یه سریا هستن خیلی نگران خودشون بودن نگران آیندشون بودن تلاش کردن و بهش رسیدن و دارن به خودشون افتخار میکنن یه سری ها هم هستن که تلاشی نکردن اما نسبت به این تلاش نکردنه حس بدی نداشتن و از زندگیشون لذت میبرن. من این وسط بین این دوتام. یعنی هم تلاشمو کردم و هم نرسیدم. بازم میگم نمیخوام حرفای منفی بزنم من که میرسم به شکلیو برای این میگم نمیخوام حرفای منفی بزنم چون از یه نفر شنیدم که اگه زیاد منفی باشه دور برت آدم نمیمونه. همه میزارن میرن. ولی آره اینجوری شد. چیزی که الان دوست دارم اتفاق بیوفته سر تایم شدن کارامه و انجام شدنشون. این که میگم این کار باید انجام بشه واقعا این اتفاق بیوفته. دوست دارم عادت های بد سیگار کشیدن و دور زدن توی شبکه های اجتماعی و ... ترک کنم و زندگی خوبی داشته باشم و بهش افتخار کنم. پس بریم براش ✌️</description>
                <category>حمیدرضا رمضانی</category>
                <author>حمیدرضا رمضانی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 09:49:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>