<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عاشق خودم و دنیا و کائنات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iamlove</link>
        <description>گذاشتنم تو مسیر اشتباه ... گم شدم .... افتادم تو مرداب .... دست و پا زدم ... غرق شدم ..... خودم رو نجات دادم .... الان نمیترسم ... همه جا رو بلدم ....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/35949/avatar/5kJCIK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عاشق خودم و دنیا و کائنات</title>
            <link>https://virgool.io/@iamlove</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه خیانت تکرار میشد ....</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-qncgq199oliv</link>
                <description>خب توی این پست طبق قول قبلم میخوام بگم اگه برمیگشتم عقب به قبل از خیانت یا اول اون چه میکردم.اول از همه ، من بعد از اول اونقدر همسرم نازم رو کشیده بود که مثل یه کش که همش میکشیدنش دوست داشتم در برم و همیشه از دست همسرم شاکی بودم و حتی اون موقعها یه وبلاگ مینوشتم که بعدا خوندم برام شوک آور بود دایم تو فکر مهاجرت و خیانت به همسرم و ول کردنش بودم و دقیقا همین اتفاق برای اون افتاد پس اول از همه بدونین ما کنار هم زندگی میکنیم و به هم بدهکار نیستیم نه نقش مظلوم رو بازی کنید و نه نقش ظالم رو . ما کنار هم قرار میگیریم تا همدیگر رو کمک کنیم رشد کنیم و این رشد و رفتار دو طرفست اگه یکی میزنه اون یکی هم کاری میکنه که بخوره پس بدونین همه چیز توی این دنیا دوطرفست و اگه تصمیم میگیریم هر طرف باشیم تصمیم خودمونه و بهترین تصمیم اینه دو طرف بهم آرامش بدیم و توی زندگی با هم بالا بریم و اگه میبینین توی چرخه معیوب عشق و تنفر افتادین یا نگاه بالا و پایین لطفا یه چند ماهی از هم به هر بهونه ای جدا بشین به بهونه کار ، مریضی مادر ، .... و بعد توی اون دوره تصمیم بگیرین برای زندگیتون چی میخواین یه همراه و پارتنر تا به هم کمک کنین به هدفهاتون برسین و بالاتر برین یا یه نفر که همه کمبودهامون رو درمون کنه و همه تقصیرهای زندگی و رشد نکردنهامون رو گردن همدیگر بندازیم . اگه میگین اولی ولی طرفتون نمیخواد و هر چی سعی میکنین باز طرفتون نمیخواد و برمیگردین رو چرخه دعوا و ... بدونین همه چیز دوطرفست و درسته از دید خودتون دارین سعی میکنین و با آرامش حرف میزنین و ... ولی از دید طرفتون اینطور نیست پس بهتره با کمک یه مشاور حرف همدیگر رو اول بفهمین و طریقه نشون دادن به همدیگر رو و اگه حتی بعد از جلسات میگید درست شدنی نیست یا کلا راه دوم رو انتخاب میکنید که دعوا دارید و تمام تقصیرها مال طرفتونه و .... پس بدونید درست هم نخواهد شد همونطور که تقصیر جامعه یا دوست یا مادرمون بود پس این لطف رو در حق خودتون و طرفتون بکنید و از هم جدا بشید و حداقل تنها باشید مسئولیت زندگیمون رو بهتر دست میگیریم . زندگی برد و باخت نیست که فکر کنین اگه جدا شدید و همسرتون یه ازدواج خوب داشت اون برنده میشه و شما بازنده که بخواید از ترس این اتفاق با اولین پسری که جلوی راهتون میاد ازواج کنید یا توی همون رابطه فاسد بمونین، همیشه بدونین زندگی آرامش لحظه هاست و هر کس توی زندگیش چه مجردی چه متاهلی آرومتر باشه و بیشتر خودش باشه خوشبخترهدوم، اولین مرحله فهمیدن خیانت حس ششممونه که میفهمیم رفتار همسرمون عوض شده و این مرحله باید تصمیم بگیرین یا میتونین مثبت اندیش باشین و بجای افکار منفی افکار مثبت داشته باشین و با همسرتون کارهای آرام بخش و لذت آور مثل سفر یا ... که هر دو باهاش لذت میبرین انجام بدین تا آرامش کسب کنین و حتی اگه چیزی هم باشه همسرتون با شرمندگی قدر شما رو بهتر میدونه (نمیگم از خود گذشتگی کنین و کارهایی که اون دوست داره انجام بدینا لطفا لطفا همیشه خودتون رو مهم در نظر بگیرید دقیقا ۵۰ ۵۰ سهم دارید) یا اینکه افکار منفی رهاتون نمیکنه و شروع میکنین گشتن و دنبال کردن و انقدر سرچ میکنین تا یه چیزی از کائنات براتون درست میشه و میگید آها میدونستم ....سوم، بعد از فهمیدن باز چند راه داریم. یا اینکه باز مثل بالا میتونید با سیاست به روتون نیارید و به هر بهونه ای یک سفر آروم بزارید و سعی کنید یک دوره آرامش کسب کنید و همسر جان با آرامش و عشق شما حس بدی نسبت به خودش و طرف پیدا میکنه و .... که معمولا و منطقا بدلیل تنفرمون از همسر جان شدنی نیست و یک راه برملا کردن و جنگ و دعوا و روی همسر جان باز شدن و از خداشه یا بره یا بگه غلط کردم و با اون طرف سریع قطع کنه که پیشنهاد نمیکنم چون همونقدر که سریع قطع کنه سریع عاشق میشه و کلا ترسش از خیانت ریخته و برای همین دوباره یا با همون فرد یا با فرد جدیدی ارتباط شکل میگیره و راه منطقی و البته نیاز به مال و سیاست ، نشون دادن اینکه فهمیدیم ولی مشکلی با ارتباط آزاد ندارید و خودتون هم اینو قبول کنید و بعدش پیدا کردن یک نفر تا جلوی راه هبو قرار بدیم و اونو از همسر دور کنیم و به همسر جان طرف بفهمونه که هبوشون با اون در ازتباطه و .... و از اینطرف خودمون رو با یک نفر وارد رابطه نشون بدیم و مردهای ایرانی غیرتی وقتی یه چیز رو دارن قدرش رو نمیدونن ولی تا ازشون میگیرن یا دور میشن دیوونش میشم ( مثل مادرشون تا خونه مامانشونن اینقدر دوستش ندارن که ازواج میکنن) برای همین دیوونه شما میشهفقط یک چیز رو بدونین به نظر من خیانت یه نشونه از سمت کائنات هست برای قدر زندگیتون رو دونستن و تغییر مسیر زندگیتون با همسرتون، یا اینکه جدایی و انتخاب مسیری متفاوت پس فقط سعی کنین بدونین هر اتفاقی بیفته براش با زور و جادو و دعا نجنگید . و مهمترین مطلب در این بین اینه اعتماد به نفس و عزت نفس شما در کنار تک تک روزهایی که میجنگید پایین میاد پس حداقل از انجام کارهایی که باعث کاهش بیشتر اون میشه پرهیز کنید مثل گفتن به خونواده ها و دوستان و .... چون بدونین هیچکس هیچکس هیچکس نمیتونه این مشکل رو حل کنه غیر از خودتون دو تا و گفتن به بقیه روزهای اول حل کننده به نظر میاد ولی بعدش میشه جبهه گیری در مقابل تصمیم فرزندشون و در آینده نگاههای تحقیر آمیز و بعدش خجالت و دوری خودتون از همه اون خونواده و دوستان و تا سالها درس عبرت میشین و ...</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 02:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-nr2p4bkmd9yq</link>
                <description>توی پست قبل ماجراهای زندگیمون تا بعد از تموم شدن رابطه همسرم با خواهر دوستم رو گفتم و حالا بقیه ماجرا.وقتی بهمون میگن تا دو روز ممکنه آب قطع باشه انقدر آب ذخیره میکنیم و وقتی نیست انقدر بهش نیاز پیدا میکنیم که حالت عادی انقدر آب استفاده نمیکردیم. این طبع ماست وقتی چیزی رو داریم شاید برامون با اهمیت نباشه ولی وقتی قراره ازمون بگیرن بهش عطش پیدا میکنیم و خب برای همسرمون هم این حاکمه.توی فضای خیانت  انقدر به همسرمون و خوبیهایی که داشته و ... فکر میکنیم و از طرفی بدلیل ذات رقابتی و نیاز به برنده بودنمون درگیر جنگیدن برای ازدواج و بردن از رقیب میشیم که کم کم شروع میکنیم دنبال دلیل و توجیه و مقصر گشتن تا بخوایم بگیم مشکل از من و همسرم که انتخاب من بوده و  رفتارم و... نیست و چه بسا همه جا خودمون رو مقصر میدونیم تا بتونیم خیانت همسرمون رو توجیح کنیم و بعد از تموم شدن خیانت برای اینکه دیگه خیانت تکرار نشه یا خوشبختر بشیم فکر میکنیم پس باید ازش درس بگیریم و شروع میکنیم به کنکاش خودمون و رابطمون و سوال و جواب از همسرمون راجع به رابطش و دقت توی هر کاری میکنیم تا نکنه دوباره به همسرمون بر بخوره و بخواد بره خیانت کنه و ... خب این مرحله ممکنه در اواسط خیانت شروع شده باشه و یک گردابه خطرناکه چون از طرفی دایم خودمون رو با رقیب مقایسه میکنیم و از طرفی از همسرمون تعریف میکنیم تا بتونیم به خودمون جذبش کنیم و از طرفی بدلیل دید انتقادی بسیار زیادی که روی خودمون داریم خودمون رو کم ارزش میبینیم و همه این عوامل باعث میشه هر روز عزت نفسمون بدون اینکه بدونیم بیاد پایین و اگه مثل من همه خونواده ها هم خبر دار شده باشن و از طرفی شخصیتی مغرور داشته باشید این هم بهش اضافه میشه . بعد از تموم شدن خیانت همسرم من به شرطی برگشتم که خونه که بنام من بود بجای مهریه کامل برای من بشه و دیگه هیچ چشم داشتی روش نداشته باشه و اون هم پذیرفت به شرطیکه من کارم رو رها کنم چون میگفت کارت زیاده به خودت آسیب میزنی و ... (زبان شیرین) و بعدش ما دوره های هفتگی مشاوره رو آنلاین ادامه میدادیم ولی خب من دیگه هیچوقت اون دختر قوی و کاری و زرنگ قبل نشدم چون کلا آروم نبودم دیگه همش فکر میکردم این تا الان اینکار رو نکرده بود حالا که کرده روش هم باز شده و راحتتر میکنه و ... و دایم ترس از رفتنش رو داشتم و از طرفی دایم روی خودم کار میکردم تا بتونم آرامتر بشم و عزت نفس وحشتناک پایینی که بدست آورده بودم رو ببرم بالا و دایم فکر میکردم اصلا ارزشش رو داشت براش بجنگم و کم کم دوباره خود واقعی همسرم رو میدیدم و فکر اینکه انقدر خودم رو تحقیر کردم ارزشش رو نداشته و بدتر اون هم هیچوقت از کاری که کرده بود پشیمون نبود و میگفت عاشق شدم و از ته دل من هیچ وقت پشیمونی و عذرخواهیی ندیدم و یا جنگیدنی برای نگه داشتن من. کلا توی دوران خیانت و بعدش من همش خودم سعی کرده بودم منطقانه رفتار کنم و بجنگم برای حفظ اون، با مریض نشون دادن و بستری کردن پسرم ، با گفتن به خونواده ها، با صحبت با خونواده دختره ، با وانمود کردن صحبت با دوست پسر خیالی تا غیرتی بشه و بفهمه منو دوست داره و .... بعد از چند هفته مشاور رو بدلیل هزینه قطع کردیم و من موندم همه افکار انتقادی چون همسرم تاب شنیدنشون رو نداشت و یا فرار میکرد یا نیش زبونی میزد که بیشتر من رو میورد پایین مثلا من رو با اون مقایسه میکرد و .... و چندین بار تصمیم به ترکش رو گرفتم و حتی چند روزی رفتم توی یک هتل ولی باز فکرم درگیر بود و برگشتم و چون غرور داشتم جوری نشون دادم انگار اون قانعم کرده و گفته برگرد.و خلاصه ظرف یکسال بعد از خیانت من داغونترین و بی عزت نفسترین ورژن خودم رو ساخته بودم بدست خودم چون دنبال عذرخواهی و تمدید و تشویق و عشق و قدرشناسی و ... بودم ولی در عوض مقایسه و کوبیده شدن و بی تفاوتی و ... نصیبم میشد و از طرفی بدلیل اینکه دوباره قدرتم شوهرم رو اذیت نکنه سرکار نمیرفتم و تنها سرگرمیم شده بود برم پیاده روی لب دریا یا کافه نشینی و دنبال اینکه همه توی ترکیه به همسراشون خیانت میکنن پس من تنها نیستم و از اون طرف جنگ با خونواده همسرم چون حامی خوبی نبودن و همش مثبت اندیشی که نکنه منفی برام بیاد و انکار خیلی چیزها و ...و بعدش مرحله ساخت آرومم شروع شد، تصمیم گرفتم بجای اینکه زاویه دوربینم همش روی خودم و همسرم باشه زاویه رو عوض کنم و توی مدیتیشن با روح درونی همسرم صحبت کردم و گله هایی که داشتم بهش گفتم آخر ازش خواستم از من محافظت کنه و بهم وفادار باشه و همین گفتگو آرومم کرد و انگار دیگه نگرانیم تموم شده بود و مرحله بعد مشغول کردن خودم بود تا بتونم دوربین رو از روی خودم هم بردارم برای همین شروع کردم نوشتن تمام ایده ها و بعد از بررسی اونیکه به نظرم نیاز بود و دوست داشتم رو انتخاب کردم و شروع کردم به ساختش و بدین ترتیب دوربین رو از روی انتقاد خودم هم برداشتم .ظرف کمتر از دو ماه بعد از اون ما رابطه متعادلتری داشتیم نمیگم عشقولانه یا مثل قدیم احساساتی ولی رابطه متعادل و بصورت معجزه آسایی ما اومدیم کانادا و تمام اون ترسهای فکرهای همسرم و برگشتش به اون و ... برداشته شدولی خب با اینکه ۴ سال از خیانت همسرم میگذشت هنوز یه کوچولو ترسش رو داشتم که باز  اگه یک دختر بیاد جلو و از کمبودهاش حرف بزنه یا بخواد همسرم رو گنده کنه یا قد بلند و هیکل زیبایی داشته باشه میره سمت اون و ... ولی یک چیزی بگم این ترسها طبیعیه مثل اینکه یکی از عزیزامون رو تو تصادف هواپیما از دست دادیم و هر دفعه که میخوایم سوار هواپیما بشیم میترسیم ممکنه بمیریم ولی فکر بهش بیشتر اذیتمون میکنه و وقتی دوربین زندگیمون رو روی چیزی نگه داریم بالاخره کائنات فکر میکنه بهش نیاز داریم و بهمون میده . نمیخوام بگم انکارش کنیم یا بترسیم از فکر منفیش، میخوام بگم توی این مواقع بدونین نیاز به سرگرمی یا مشکل بزرگتری دارید . توی زندگی ما همیشه همیشه دنبال حل یک مشکل هستیم، از مشکل مادی یا احساسی یا ....و اگه اون لحظه موردی نباشه توی قدیممون سرچ میکنیم . پس بهتره توی زندگی درگیر مشکلاتی بشید که از حل کردنشون لذت میبرید مثل مشکل یک مدرک جدید گرفتن یا مشکل راه اندازی بیزینس خودتون یا .... توی نوشته بعد راجع به اینکه اگه برمیگشتم عقب به اول شک خبانتم چکار میکردم بهتر بود رو بهتون میگم.</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 03:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست خیانت یا قبول شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-nrfnap7ixgay</link>
                <description>این ماجرای آشنایی من و همسرم است و تجربه های بعدمون: عشق، خودکشی، ازدواج، دعوا، آشتی، بچه دار شدن، ترکیه، خیانت، جنگیدن، کانادا، جنگیدن، آرامش، احترام ماجرا از سال دوم دانشگاه شروع شد و در حالیکه من عاشق یکی دیگه بودم و فهمیدم اون دوست دختر داره تصمیم گرفتم با اولین پسری که سر راهم قرار میگیره دوست بشم و این تصمیم یکروز بیشتر طول نکشید و یک پسری که من نمیشناختمش فقط همیشه میدیدم با یک گروه دخترها حرف میزنه اومد و ازم درخواست کرد باهام صحبت کنه و این صحبت از حدودا ۶ عصر تو دانشگاه شروع شد و ساعت ۷ صبح پشت تلفن تموم شد اونم چون من حرکت داشتم به شهرستان و قرار شد نیمساعت دیگه بیاد دنبالم بریم ترمینال و بدین ترتیب دوستی ما شروع شد . بعد از چندین سال دوستی عقد کردیم و بعد از چند سال بدون عروسی رفتیم سر خونه زندگی و یک زندگی رو از صفر ساخیتم و بعد از چندین سال که همش تکرار بود پر از عشق و دعوا بچه دار شدیم و رفتیم ترکیه، من کار خودم رو داشتم و همسرم بدلیل اینکه کار نداشت و زبان بلد نبود و ... ۲ هفته تموم روی مبل دراز میکشید و افسرده بود و غر میزد تا اینکه من شروع کردم براش رزومه فرستادن تا کار پیدا کردم و بالاخره رفت سر کار . بعد از اون زندگیمون روال عشق و دعوای خودش رو دوباره از سر گرفت تا اینکه بعد از حدودا ۶ ماه همسر منت کش من که همیشه موقع نازها و بعد از دعواها کلی منت کشی میکرد دیگه نه عشقی میداد و نه منت کشی که چون ما این روتین زندگیمون بود برای من خیلی عجیب بود و تابلو. بعد از چند روزی تکرار این قضیه سر یکی از دعواعا از خونه رفتم و گفتم میرم خونه مامانم، اون که همیشه با منت کشی من رو برمیگردوند هیچ واکنشی نشون نداد و فقط منو تا مترو بدرغه کرد و رفت  . من شوکه شدم .... مونده بودم باید چکار کنم ده بار برگشتم عقب رو دیدم و نبود و مونده بودم باید برم پیش مامانم چی بگم من مغرور که هیچوقت دوست ندارم از کسی کمک بخوام یا بگم اشتباه کردم برم خونه مامان چی بگم ؟؟؟؟ برای همین رفتم توی یک کافی شاپ و ساعتها اونجا نشستم و نشستم تا اینکه با بسته شدن پاساژ تصمیم گرفتم برگردم خونه و شروع آسیبهای روحیم از اون شب بود که توی بارون تا خونه پیاده حدودا یکساعت اشک ریختم . وقتی رسیدم از پشت درب شیشه ای تراس دیدم پسرم داره گریه میکنه و همسرم کنارش خوابیده و در رو باز کردم و رفتم بغل پسرم خوابیدم و همسرم رفت بیرون و بعد از اینکه پسرم خوابید رفتم دیدم داره تو پارکینگ میحرفه و میخنده و بعدش اومدم بالا و رفتم سر اپل واچش و یواشکی بالای تخت دو طبقه پسرم خوابیدم و اس ام اسهاش رو با خواهر دوستم میخوندم و شوک بودم.  بعد از چند دقیقه اومد گفت داداشم بود و .... تا اینکه اپل واچ رو دادم بهش و زنگ زدم مامان. همه تو یک شوک بودیم و انتظار این رو نداشتیم چون همسر من همیشه پر از احساس و عشق و حرفهای قشنگ بود و بعدا که نگاه کردم به زندگیم دیدم ایکاش همون هفته اول ازش جدا میشدم، همسر من فقط حرفهای قشنگ داشت و موقع عمل همیشه باز حرف بود نه عمل. همیشه وقتی ازش میخواستم یک کاری بکنه یا یه کاری رو نکنه با حرفهای قشنگ مطمئنت میکرد حتما حواسش هست انجام بده و معذرت تا الان نکرده و .... و دوباره فرداش تکرار میشد . همیشه عذرخواهی و بهونه و تکرار و جاییکه شرایطش رو پر خطر میدید با بلند کردن صدا و هول دادن . خب بعد از اون شب هر ثانیه یکسال بود برای من پر از زجر و فکر، تصمیم برای موندن یا رفتن ، و بعد از تصمیم برای موندن بخاطر پسرم یا اینکه نخوام اونها پیروز بشن، شکهای من به همسرم ادامه داشت و دایم چک کردن گوشیش به روشهای مختلف و هر دفعه کشف اینکه هنوز ارتباط ادامه داره و حتی همسرم خونه مجردی گرفته و دعوا و بیرون کردن و دوباره بهونه و قول و قسم و .... تا اینکه من و پسرم داشتیم میرفتیم مسافرت و من تبلت پسرم رو گذاشتم تا صداها رو ضبط کنه و اون به بهونه کار ما رو نرسوند فرودگاه و ما رفتیم و بعد از یک هفته همسرم به بهونه دلتنگی و گریه های بی امون و عشق اومد و من گفته بودم تبلت پسرم رو هم بیاره تا بدم بازی کنه و من نتونستم به تبلت خودم گوش بدم و دادم به داداشم و بعد از چند دقیقه اومد گفت با همن و من رفتم گوش دادم و اشک ریختم همون دقیقه که ما از درب خونه سوار تاکسی شدیم زنگ زد به طرف و گفت راه بیفت بیا رفتن و بعدش فقط صدای تمیز کردن خونه رو میشنیدم و هر از گاهی زنگ میزد تا ببینه کجاست و خدا رو شکر تا قبل از اومدنش شارژ یا ظرفیت تبلت تموم شد ....و بدین ترتیب من و پسرم دیگه خونه مامانم موندیم تا کارهامون رو انجام بدیم و بریم خارج از کشور پیش خواهرم و تو اون مدت کلا کار من شده بود فال گرفتن و دعا نویسی و گریه و کار همسرم این بود بیاد بهونه و التماس کنه و بره . تا اینکه بعد از چندین هفته التماس گفتم به شرطی که بریم مشاوره ازواج و هر چی اون بگه من انجام میدم و بعد از یک جلسه ما قرار شد برگردیم خونه خودمون چون همسرم کارش معلق شده بود و آنلاین مشاوره ها رو ادامه بدیم .من تمام مدت این ۶ ماه همیشه با آرامش و منطق هم با همسرم حرف زدم هم با اون طرف انگار دارم راهنماییشون میکنم و نخوام بعدا همسرم بگه من به زور برگشتم برای همین همش بهش میگفتم فکر کن و خودت تصمیم بگیر و حتی با اونم صحبت کن و حتی خودم هم صحبت کردم باهاش و .... که بعدا فهمیدم چه احمقی بودم با تموم اینکارها همسرم خودش رو گنده تر میده و طرف پرروتر میشده و من کوچیکتر برای خودم.خلاصه برگشتیم ترکیه و من به همسرم گفتم میخوام بریم خونه مجردیت که این مدت داشتی و بعد از چند وقت تحویلش بدیم و وقتی رفتیم بعد از یکی دو روز طرف صبح اومد در زد و گفت من باردارم و یه دفتر داد به همسرم و گفت این رو نوشتم برای دخترت و داد به همسرم (چون میدونست چقدر دختر دوست داره ) و بعد از یک ساعتی رفت و من رو کردم به همسرم گفتم خودت میدونی میخوای بری برو من و پسرم اوکیم و اون گفت نه اون دفتر زندگی من تموم شده و اگه بچه باشه حمایتش میکنم و ... بعد از حدودا ۳ ماه نمیدونم چی شد که همسرم اغراغ کرد تا چند ماه پیش هر از گاهی بهم ایمیل میزدند و بهم ایمیلهاشون رو نشون داد و من دوباره شوک شدم وقتی از باسن طرف براش تعریف میکرد و ... و گفتم من واقعا گیج شدم و نمیدونم چی بگم و هر چی مامانم بگه من انجام میدم و زنگ زدیم به مادرم که چکار کنم و بعد از صحبت با همسرم گفت وایستا من یکماه دیگه میام و به من قول داده تموم شده و ... و دوباره یکماه نشده بود که گوشی همسرم زنگ خورد و خود طرف بود و برام جالب بود همسرم اسم رو عوض نکرده بود و معلوم بود همسرم نمیخواد مخفی کنه و بعدش اومد گوشی رو برداشت و رفت بیرون صحبت کرد به بهونه اینکه تو ناراحت نشی من باهاش میحرفم و گفت اصرار داره که من خونه داییم تنهایم و میترسم و ... و من گفتم تو چی گفتی گفت هیچی گفتم من کاری ندارم زنگ بزن خواهرت . تو این مدت من چندین و چند بار به خواهر بزرگش که قبل از این ماجراها دوستم بود تماس گرفته بودم که خواهرش رو جمع کنه و اونم گفته بود آره باهاش حرف میزنم و دیگه تکرار نمیشه و ...و حتی داییش که زن داییش برداشته بود ولی باز تکرار شده بود برای همین این دفعه شماره مامانش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم و همه ماجرا رو با لرزیدن گفتم . بعد از اون دوستم زنگ زد به من و همسرم داد و بیداد که خودم حلش کرده بودم و ... که من گفتم امروز خواهرت زنگ زده و اینها رو گفته که دیگه دوستم هیچی نگفت و قطع کرد و این آخرین بار بود ......و حالا بخش مهم شروع میشه که مهمتر از بخش شکست خیانته : ادامه زندگی و ساختن تمام پلهایی که خراب شده از اعتماد، عزت نفس، عشق و آرامش و آیا کلا این جنگ ارزشش رو داشت؟که در قسمت بعدی مینویسم</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 21:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت دیده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-ph64dnbknniz</link>
                <description>توی مسیر خیانت هر زنی بعد از شوک و شکسته شدن باورهای اعتقادی و عشقانی و اعتماد و ... و مهمتر شکستن عزت نفس و اعتماد به نفسش یک مسیری رو انتخاب میکنه و همیشه بدلیل اون عزت نفس پایین به مسیری که باید بره شک میکنه و از همه میپرسه اینو برم بهتره یا اونو و ...خب اول از همه بگم من اعتقاد دارم همه ما یک نفر هستیم و در ظواهر و پوسته های متفاوت زندگی میکنیم و بصورت مداوم تجربیات همدیگر رو زندگی میکنیم پس بهتره برای تکرار نشدن مشکلات برای خودمون در آینده یا در گذشته گام برداریم تا اونها دیگه این اشتباهات و مشکلات را تکرار نکنند پس اگه مشکلی بهش برخورد کردین هر چی بود اولین چیزی که بهش فکر کنین اینه که چکار کنیم نفر بعدی توش نیفته.خب خانمها بعد از خیانت به چند گروه تقسیم میشن:۱- گروه بخشش و آشتی: خب این گروه بعد از سبک و سنگین و بنا بدلایلی از جمله بچه یا عشق یا عدم باور یا ترس از تنهایی موندن و تنهایی زندگی کردن و ازدواج موفق همسر و دید بقیه و ... (کلا عزت نفس پایین) بعد از کلی تنش و جنگ و ... به زندگی با همسر خود ادامه میدن که درصورتیکه با کمک زوج درمان مشکلات دو طرف راحت و بدون ترس گفته بشه و جفت طرفین بتونن همدیگر رو ببخشن و اعتماد کنن عالیه و البته مهمتر به شرط یک دوره دوری تا عزت نفس برگرده و مطمئنا از زندگی اولی که داشتیم تجربش قشنگتر میشه چون قدر هم رو میدونیم و مهمتر قدر خودمون رو .پس اگه همسرتون اعتقادی به زوج درمان نداره مطمئن باشید از ته قلبش اشتباهش به نظرش اشتباه نبوده و مسیر زندگی و عشق و ... بوده و برای همین اعتقادی به ضربه زدن به شما و اصلاح و حمایت نخواهد داشت(عاشق شده یا شما اشتباه کردید یا اون طرف گیر داده یا .....) حتی اگر کلامی اینو بگه .اگه باز نمیتونید ترکش کنید بهتون پیشنهاد میکنم فعلا قضیه همسرتون رو بیخیال بشید و فقط روی عزت نفس و اعتماد به نفس خودتون کار کنید و بعدش برگردید سر مسئله همسرتون وگرنه بزودی زود دوباره آدمی که خودش رو خوب میبینه و دوست داره همیشه مورد توجه باشه میتونه دوباره از همین طریق یا طریقی دیگه به شما آسیب بزنه تا همیشه همسری خانه دار و مظلوم و توسری خور باشید. پس لطفا یه لطفی در حق خودتون و در حق بچتون بکنید و فعلا همسر و بچه رو بیخیال و به خودتون بچسبید چون بچتون ناخودآگاه پا رو پای شما میزاره اگه الان از خودتون بگذرید فردای فرداها بچتون همین کار رو با خودش میکنه، بیاید عشق به خود و اهمیت دادن به خودمون رو بجای تحمل و مراعات حال بقیه به بچه هامون یاد بدیم .بزنید برید تنهایی مسافرت یا با دوستاتون زندگی مجردی رو تجربه کنید یا ... و خودتون خودتون رو پیدا کنید (مطمئنم خودتون و تواناییهاتون رو یادتون رفته) و مطمئن باشید شوهرتون وقتی ببینه شما قوی و مستقل میشید بیشتر از همه چیز از دست دادن شما اون رو میترسونه (و یه موردی معمولا خانمهایی که همسراشون خیانت میکنن در اول آشنایی با همسراشون خانمهایی قوی بودن و همسر با اینکار میخواد خودش رو قوی نشون بده ولی بدونین اونها عاشق زنهای قوی هستن و تا ببینه شما قوی شدید دیوونه میشن و ترس برشون میداره ) خلاصه تا خودتون خودتون و تواناییهاتون رو پیدا نکردید لطفا برنگردید. بعد از برگشت مطمئن باشید کاری که زوج درمان در چهارسال میکنه شما با خودتون در چند ماه انجام دادید و عشقی موندگارتر خواهید داشت و اگه کسی بخواد توی اون چند ماه بره چه بهتر که الان بره تا بعد از ده سال زندگی و جنگ توی یه ناباوری دیگه غرغتون کنه.۲- گروه استقلال و خودتوانمندسازی: این زنان که معمولا دارای عزت نفس بالاتری برخوردارن، خودشون رو درگیر همسر نمیکنن و حتی با وجود بچه جدا میشن ولی رابطه سالمی رو سعی میکنن با همسرشون بخاطر بچه نگه دارن و رفاه و رشد شخصی خود را در اولویت قرار می دهند. آنها بر توسعه مهارت های خود، دنبال کردن اهداف تحصیلی یا شغلی و ایجاد استقلال مالی تمرکز می کنند. آنها ممکن است روی پیشرفت شخصی خود سرمایه گذاری کنند، اهداف جدیدی تعیین کنند و به خودکفایی برسند. آنها اغلب افزایش اعتماد به نفس را تجربه می کنند و در خارج از رابطه احساس رضایت می کنند. که خب رسیدن به موفقیت و استقلال می تواند ماه ها تا سال ها طول بکشد.خب اینکه دوست دارید کدوم راه رو برید خودتون تصمیم گیرنده هستید ولی نه موندن و تحمل کردن خوبه نه قطع رابطه با یک اشتباه، در حقیقت مشکلات زندگی هر کدوم یک معجزه برای ماست و این مشکل یه زنگه هشداره تا خودتون به خودتون بها بدید و تواناییهاتون رو بشناسید پس لازمه یک گام به قدیم خودتون بردارید و اون زن قوی و مستقل قبل از ازدواج رو به خودتون نشون بدید و بعد تصمیم بگیرید کدوم راه رو دوست دارید برید ولی قبل اون این شما نیستید که تصمیم میگیره و پس هیچوقت آروم و راضی نخواهید بود . و در این راستا بدونید تنها نیستید و همه کنار همیم نه قضاوت میشید و در حقیقت نه حمایت . تنها کسیکه میتونه شما رو قضاوت یا حمایت کنه خودتونید ولی توی گذشتن از این دست انداز زندگی و برای هموار کردنش برای نسلهای بعد میتونید از گروه شبکه های پشتیبانی و انجمن یا گروههای شفای عاطفی و خودمراقبتی یا .... کمک بگیرید و بعد به هر طریقی که میتونید کمک کنید (از کلاسها و جلسات تا قوانین سیاسی مربوط به روابط)</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 00:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گامهایی برای بلند شدن و ادامه دادن برای کمالگراها، دو قطبیها، منطقیهاها</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C%D9%87%D8%A7-h1vwqvwebauu</link>
                <description>سلام سلام سلامخیلی وقته نبودم چون درگیر کارهای مهاجرت و درس خوندن و بعدش راه اندازی کار بودم و ....و حالا بریم سراغ درسهایی که در این راه بدست اوردم تا شاید نه به همه برای کسی که لازم داره الان اینها رو بشنوه و براش روزنه کوچیکی باز بشه موثر باشنمیدونم یه روزایی بی دلیل میریزیم بهم و نمیدونیم برای چی زنده ایم و بی عرضه ایم و هیچکس دوستمون نداره و شروع به قضاوت خودمون میکنیم که مثلا فقط خودم رو گنده دیدم و هیچی نیستم و من هیچکس رو دوست ندارم و همه رو قضاوت میکنم و تهش از آدما و دوستایی که دورویی میکنن و قضاوت بدم میاد و ....میدونم خیلیهامون کلی دوست داریم کار خودمون رو راه بندازیم یا لاغر بشیم یا یه کاری بکنیم ولی نمیتونیم یا وسطش دلسرد میشیم و ول میکنیمولی یه چیزی، من میدونم تو هم میدونی و خودت هم از ته دل باور داری (برای همین ناراحتی و دلسرد چون نتونستی نشونشون بدی)که باهوشی و تواناییهای خاصی داری و برای همین باید نشونشون بدی تا بتونی اول به خودت و بعدا به بقیه نشون بدی این اولش با سخت نگرفتن و حرکت کردنهای کوچیک ولی تو یه راه بدست میاد اگه یه ایده داری و شروعش کردی و وسطش ایده بهتری به نظرت اومد یا فکر کردی این ایده رقیب زیاد داره و نمیگیره و ...  بدون ۹۰ درصد رستورانها و کافه ها و دفاتر مهندسی و.... مثل همن و دارن کارهای کپی هم انجام میدن ولی دارن پول درمیارن و فقط پول نیست دارن خودشون رو به خودشون و بعدش به بقیه نشون میدن.تو فرقت با بقیه اینه که شاید باهوشتر و ریزبین تر و منطقی تر هستی و نکاتی رو میبینی که بقیه نمیبینن برای همین ترجیح میدی وایستی یا بری تو دنیای خودت و غرق بشی تا بخوای توی این دنیا قاطی بشی ولی یه چیزی رو بدون زندگی خیلی خیلی ساده است و بر پای منطق کار نمیکنه و در حقیقت لحظه است پس بزار توی هر لحظه فقط منطقمون رو بکار ببریم، ولی چطور؟ ( این راه میتونه برای کار باشه یا ورزش یا ....) اول میدونم هزار تا ایده داری و برای هر کدوم هزار تا راه حل برای گسترششون . خب گام اول همه ایده هات رو بنویس و بزن رو دیوار رو پنجره رو هر جایی که دوست داری و فقط ببینشون و خودت رو توشون تصور کن و ببین با کدوما ذوق میکنی نه اینکه موفق میشه نه اینکه پول درمیاد ازش نه، فقط کدوم بهت ذوق میده.حالا یه جدول درست کن برای امتیاز دادن یا همونجا جلوشون بنویس، معیارهایی که فکر میکنی یه کار موفقه یا نه رو بزن و بهشون امتیاز ۱ تا ۱۰ رو بده، مثلا تاسیس راحت و سریع، میزان دوست داشتن (همون ذوق کردن بالا)، سوددهی، نیاز به هزینه اولیه، راحتی پیدا کردن مشتری، رقیب، نیاز به کارمند و....حالا امتیازات رو جمع بزن و سه تای اول رو انتخاب کن و بینشون اونی که بیشتر دوستش داری انتخاب کن. اینو لازمه بگم اگه همون مرحله اول فقط با یه کار ذوق داشتید امتیازات رو به همه بدید و تا آخر انتخاب برید چون وسط راه سیستم منطقیتون نگه اشتباه رفتی و بخواید شک کنید به انتخابتون ....خب حالا که ایدمون در اومد مرحله شروع شروع میشه:حالا کار رو به ۵ تا ده مرحله بزرگ تقسیم میکنیم (مراحل کلی حدودی از اول تا آخر)حالا فقط به مرحله یک کار داریم. مرحله یک رو به ۵ مرحله دیگه تقسیم کنیم تا بخواد به مرحله دو بالا برسه .و اگه قابل تقسیم بود مرحله ۱ بالا رو به مراحل ریز تقسیم میکنیم .مثلا:۵ مرحله اول: تاسیس شرکت، تهیه پکیجها، پیدا کردن مشتری، انجام پروژه، امور مالی۵ مرحله (تاسیس شرکت): انتخاب نام، تهیه لوگو، مراحل تاسیس قانونی شرکت، تعداد پکیجها و اطلاعات لازم برای هرکدوم، تهیه وبسایت و اینستاگرام و ...و اگه باز هر مرحله ریز مرحله داشت اونها رو مینویسیمیک قانون کلی نه هدف زمانی داریم که تا فلان زمان باید تموم بشه نه مجازات فقط هر روز از روز قبل یک گام جلوتریم یعنی اگه دیروز ۲ ساعت روی شرکتمون کار کردیم امروز حداقل دو ساعت رو باید کار کنیم و برای بعد از تموم شدن هر مرحله از ریز مراحل برای خودمون یک جایزه کوچیک تعیین میکنیم و ترجیحا کنارش بنویسین (بدن و کائنات ناخودآگاه اکتیوتر میشن) مثلا یه کافی برای خودمون در کافه بخوریم یا یکروز جایی که دوست دارین خودتون رو ببرین یا ... و برای ۵ مرحله اصلی اول هم جایزه های بزرگتر مثلا خرید یه وسیله که همیشه دلتون میخواست یکی براتون بخره و ارزون بوده یا ... و یک جایزه بزرگ برای موفق شدن کار مثلا خرید لپ تاب یا .... (حتما جایزه ها رو تعیین کنید نه برای تشویق خودتون بلکه برای تشویق خود درونمون و کمک فرشته درونیمون برای رسیدن به اون ذوق)اجازه تعویض نداریم ما این ایده رو با همه منطقمون انتخاب کردیم ولی اگه تصمیم به بهتر شدنش داریم اگه در بین ریز مراحل میشود انجام میدیم ولی اگه مسیر کلی رو عوض میکنه آن رو یادداشت میکنیم با تمام ریزه کاریهایی که توی ذهنمون هست و بعد از تموم شدن کل کار اگه خواستیم آن راه جدید رو امتحان میکنیم نه اینکه الان ، اگه وسط کار ایده رو عوض کنید سیستم ذهن و بدن یاد میگیره و دایم دوست داره ایده و راهکار پیشنهاد بده و ایده رو کاملتر و بهتر کنه و .... و در حقیقت نزاره به ته راه برسید در حالیکه ما هدفمون به نتیجه رسیدنه حتی ساده و دیدن نتیجست و تواناییهای خودمون.برای اینکه بتونی ادامه بدی و دلسرد نشی باید انگیزه داشته باشی و مهمتر پیشرفتت رو ببینی برای همین باید مراحل رو به قسمتهای کوچیک جلوی پات تقسیم کنی نه خیلی گنده نه دوردست فقط جلوی پات روببینی و مسیرت رو هم عوض نکنی.و دو نکته بی ربط، توی این مدت نه از کسی متوقع باشید نه دلخور و دلسرد، تمام انرژیتون رو بزارید روی موفقیت کارتون و نشون دادن خودتون، وقتی آدم میخواد از دایره کیهانیی که الان داخلش هست بره دایره بالاتر باید با آدمای دایره کنونیش خداحافظی کنه چون اونها دیگه هم رده اون نیستن حالا تو این تعویض شرایط منفیی بوجود میاد تا شما رو تو اون دایره نگه داره ولی شما نباید بهش توجه کنید و روی هدفتون بمونید تا بتونید به دایره بعدی برید حتی اگه به بهای از دست دادن یکسری آدمهای کنارمون باشه که دوست دارن تو اون دایره پایین بمونن (دقت کنین آدمای معروف و موفق به کسی متصل نیستن و مثل آب روون هستن) پس از اطرافیان ناراحت نشید  همین که دورتون تو هر لحظه دوست و آدمه خیلی خوشبختید و اگه قراره پیشرفت کنید و برید دایره های بالاتر دوستان و آدمای دورتون هم عوض میشن و دوستان هم رده خودتون پیدا میکنینتنها خونواده و آدم و دوستی که همیشه تو این دایره ها کنارتونه و ولتون نمیکنه و باهاتون بالا میاد فقط خود درونتونه و تنها کسیکه که واقعا شما رو میشناسه و میخواد بهتون کمک کنه برید بالا و حمایتتون میکنه و .... پس توی این راه یاد بگیرید یک روزهایی که نیاز به حمایت و انرژی دارید با خودتون برید پیاده روی و باهاش حرف بزنید و حرف بزنید تا حرف و نیاز هم رو بشناسید و نتیجه و معجزش رو بعد از یک هفته میبینید. و نکته بعدی، همه آدمها توی بطنشون یکسری قابلیتها دارن و اون قابلیتها باید نشون داده میشه تا عزت نفس تامین بشه وگرنه خودمون رو پوچ و بی ارزش میدونیم . حالا یا طرف آدم بیانیه و ازش حرف میزنه یا سعی میکنه با کوچیک کردن اون قابلیت دیگران مال خودش رو نشون بده یا با نشون دادن عملی اونها. اینا همه روشهای نشون دادن قابلیتهای درونیمونه که هر کس بسته به ضعفها و کمبودهای توجهی که از بچگی و بزرگی داشته روشهای نشون دادنش فرق داره و هیچ ربطی به ما و کوچیک کردن ما نداره پس هیچی رو به خودتون نگیرین . مثلا دوست من که قابلیتش خونه داریه و  یه دوست دیگه که تاجر هست قابلیتهاشون و طریقه نشون دادنشون فرق داره مسلما اونی که خونه داره از لکه روی میز خانم تاجر ایراد میگیره تا بتونه نشون بده خودش قابل هست و عزت نفسش رو با این طریق بالا نگه داره و مطمئنا خانم تاجر براش این تعریف معنیی نداره چون اصلا بهش فکر نمیکنه ولی اگه همین خانم تاجر که هنوز نتونسته تجارتش رو شروع کنه و یک خانم ساده معمولی هست که از خونه داری بدش میاد و نتونسته قابلیت خودش رو نشون بده مسلما حرف دوستش رو به خودش میگیره و میره تو فاز دلخوری و .... ولی واقعیت این یک هشدار براشه که قابلیتت رو پیدا کن، پس لطفا از دست آدمها و واکنشهاشون ناراحت نشین و همیشه درکشون کنیم و بزاریم هر کس تو دایره خودش تلاشش رو برای بالا نگه داشتن عزت نفسش داشته باشه وگرنه فرداها همین دوستان میتونن افسرده و معتاد و ... بشن و یا برعکسش با گرفتن عزت نفس یک عصا برای بلند کردن یک دوست.دوستتون دارم به امید شادی و آرامش و رسیدن به آرزوهاتون  </description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 23:26:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره من تونستم بلند بشم ....</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%85-rbon6lmnofsi</link>
                <description>سلام به همه ویرگولیهای عزیزچند وقتی نبودم و اتفاقات جالبی افتاد . نه در بیرون بلکه در درونم و بعدش بیرونم رو تحت تاثیر قرار داده .خب الان اومدم و پست قبلیم رو خوندم و خندم گرفت چه شرایطی داشتم و الان چه حال خوبی دارم . واقعا از خودم ممنونم .حالا چی شد به این حال رسیدم ، نمیدونم .... شاید هم میدونم ....باز نمیدونمولی میدونم الان بعد از گذشت حدودا سه ماه از پست آخرم باورش برام سخته که انقدر بزرگ شدم یا شاید بزرگ نشدم بلند شدم .راستش انقدر آگاه شدم و دوست دارم داد بزنم به همه بگم بلند شین خیلی حال میده و خیلی راحته، من خودم الکی ۴۰ سال زندگیم توی خیلی چیزها که فقط باعث فرو رفتن بیشترم میشد غرق بودم و الان از بند همه اونها بصورت معجزه آسایی نجات پیدا کردم و وقتی فکرش رو میکنم میبینم چه بلاهایی ما الکی سر خودمون میاریم و منتظر معجزه موفقیت و آرامش و سلامت هستیم ؟؟؟؟؟؟ در حالیکه معجزه و .... وجود نداره منتظر چیزی بیرون خودتون نگردید.نمیدونم شاید بهتره یکسری کارگاه رایگان بزاریم و کنار هم بزرگ بشیم :کنار هم از غم و غصه رها بشیم و بعد از کندن پیله غم و غصه و مریضی و رهایی از تمام صفات و ... شروع کنیم بلند شدن و آرامش و تعادل و بعدش شروع کنیم به موفق شدن در کار و زندگیهر کدومتون فکر میکنید با یک خونواده سخت گیر که فقط با کمبود بزرگتون کردن و آرزوی تحسین آدمها رو دارید، و یا درگیر یه ازدواج نادرست شدین و دوستی دور و برتون نیست تا باهاش حرف بزنید و در کارهاتون همیشه برنامه ریزی دارین ولی عمل نه و کوهی از آرزو و حسرت و برنامه دارین و یا درگیر کمالگرایی شدین و امانتون رو بریده، و یا دچار دوقطبی بودن شدین یک دوره فعالین و یک دوره افسرده و دوست رختخوابتون، یا درگیر یک ذهن بیش فعال هستین که دائم داره بهتون ایده بدون عمل میده :باید بدونین من همه اینها رو داشتم با این تفاوت که من یک دختر منطقی که دوست داشتم باور کنم همیشه با منطقم تصمیمات درست رو میگیرم و روشون محکم وایمیستادم ولی امروز تو این لحظه به آرامش، عشق، تعادل، موفقیت رو به جلو، رهایی از تمام افکار و صفات و ...، جایی که دوست دارم زندگی کنم، انجام تمام لیست آرزوهام رسیدم اونم نه طولانی مدت واقعا به جرات میتونم بگم در این سه ماه اخیر البته شاید در این ۴ سال که درگیر دست و پا زدن بودم کلی چیز یاد گرفتم برای شناور شدن الانم در دریا ولی به راحتی میتونم بگم به جایی که آرزوش رو دارم رسیدم.و دوست دارم به همه بگم من یک دختر محکم و سخت برای تغییر در کنار درونگرا بودن و با کلی قضاوت و انتقاد و منفی نگری نسبت به بقیه و کلی افکار و اتفاقات منفی چطور آزاد شدم بهم بگید چطور میتونیم کارگاه رایگان بزاریم و کنار هم شروع کنیم به آرامش و رشد درونی؟</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 08:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گام اول افزایش عزت نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-wgom2ylgjw8p</link>
                <description>خب کلا احوالات لحظه ای ما رو هشت تا هیجان اساسي تشکیل میدهند که ما با اونها بدنیا اومدیم. یه جورایی همون انرژی اولیه که روح مثبت یا منفی ما رو تشکیل میده هیجانات ما رو که شکل دهنده شخصیت ما هستند رو هم تشکیل داده. برای همین یکی با اینکه دست خودش نیست شادیش بیشتر و یکی غمش بیشتره و به قول خودمون یکی مثبت تره و یکی منفی تره.این هیجانات اصلی عبارتند از ترس، خشم، نفرت، شادی، غم، اعتماد، تعجب و انتظار.هیجانات روبروی هم متضاد هم هستند و با داشتن دو هیجان کنار هم به یک حس دست پیدا میکنیم مثلا وقتی حس خوشی و اعتماد به کسی داشته باشیم عشق بوجود میاد و ...یا مثلا توی کسی که به یکی یا چیزی مثل دین اعتماد میکنه ولی ازش میترسه حس تسلیم شدن و اعتقاد بوجود میادحالا که یا حسها و دلایل بوجود آمدنش آشنا شدیم میخوایم شروع کنیم به بالا بردن عزت نفس که یکی از عوامل بوجود اومدنش قدرتمند کردن خودمان و دوم دوری از انسانهایی که عزت نفس ما رو پایین میارند و سرکوبمون میکنند (که بدلیل دو عامل انتظار و ترس بوجود میاد)برای قدرتمند شدن چهار عامل اثر بخشی سریع دارند. پول، علم، ارتباط با افراد صاحب قدرت، اطلاعات دست اول. و حالا مثلا یه آدم پولدار یا عالم تا زمانیکه ازشون برای دیده شدن استفاده نکنه فایده نداره مثلا اگه پول دارید وقتی میرید رستوران انعام خوبی بدید تا باهاتون با احترام و قدرت رفتار بشه و سری بعد بشناسنتون و در حقیقت اندازه پول یا علم یا سوادتون باهاتون رفتار بشه یا ...قدرتتون رو با پول علم دوستان و سوادتون برجسته کنید برای هر کاری ترجیحا سمت انسانهای آشنا نرید چون شما رو میشناسند و به جای تحسین شما حالت انتقادی و تدافعی دارند ولی انسانهای غریبه بدلیل عدم شناخت قبلی براشون تحسین برانگیزید و شما هم براتون مهم نیست جلوی اونها چطور شناخته بشید. هر چقدر شناخت بیشتر عزت نفس پایینتر میاد.و حالا در مواجه با همسران منتقد و کوبنده و پایین آورنده عزت نفس:کاری که از قدیم همه به من گفتند و انجام ندادم رو انجام بدید . به هر بهانه ای از همسرتان پول بگیرید و بعدا به موقع و جایی که خودتان صلاح میدونید براشون خرج کنید و با اینکه تشکری نبینید ولی احساس قدرت میکنید.زمانهای تنهایی کوتاه پاسخ بدید و شروع کننده شما نباشید. تعریف و تایید نکنید و اتفاقا مثل خودشون نکات منفیشون رو بیان کنید البته نه خیلی پررنگ و نه جلوی فرزندانتان(تخریب لحظه ای). ولی وقتی تنها نیستید برعکس شروع کننده صحبت با دیگران باشید و ...(ناآگاهی در روانشان ایجاد میکنید)هر چقدر انسانها قابل پیش بینی باشند بی ارزشتر میشوند و هر چقدر غیر قابل پیش بینی تر ارزشمندتر.نصیحت کردن دیگران ممنوعاگر بیش فعالی نهفته دارید یعنی مغزتون فعال است و ایده های فراوان بدون عمل دارید یا وقتی یک نفر چیزی میگوید شما تا آخرش رو میدونید و .... برای این عمل باید قرص ریتالین مصرف بشه و برای صبحانه پنیر نخوریم و شیر و ماست رو بزاریم برای شب و قهوه و چای شب ممنوع و روزی یکبار گل گاوزبان بخوریم و سه بار در هفته گوشت بخوریم.و اگه حالت دوگانه مثل دو قطبیها دارید یعنی چند روز مثبت و فعال هستید و چند روز افسرده و خسته باید شربت پروسالت رو مصرف کنید البته برای مصرف قرص و شربت ذکر شده باید دکتر برید و براتون تجویز کنه.خب فعلا اینها رو انجام بدید تا دو سه هفته بعد گام بعدی رو توضیح میدم.اینم ذکر کنم نه فقط خودم چندین نفر رو میشناسم که با این روشها یک زندگی موفق رو شکل دادند یک زندگی که در رویا هم نمیدیدن.به امید نوشتن دوباره...</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 06:11:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خیانت تا سعادت...</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-tvwruo1dnbsb</link>
                <description>همونطور که احتمالا از نوشته های قبلیم متوجه شدید من یک دختر یک همسر یک مادر هستم که متاسفانه یا بهتر بگم خوشبختانه همسرم سه سال پیش در اول مهاجرتمون با خیانتش من رو و بعدش جفت خونواده ها رو شوکه کرد ولی شوک خونواده ها زود تموم شد و جای خودش رو به قضاوت و نصیحت به من داد و کم کم تحسین بالا رفتن اون و شوک من به چند دلیل تموم نمیشد اول من خودم رو خیلی خیلی بالاتر از اون میدیدم و تصور خیانت خودم رو میکردم ولی اون رو نه (از لحاظ خانواده و کار و اجتماعی و مالی و ....) دوم من یک انسان درونگرا و اون برونگرا بود اون دایم ابراز عشق میکرد و من عشقش رو باور میکردم چون خودم شدیدا به چیزی که میگفتم عمل میکردم و اگه چیزی میگفتم از ته دلم بود و شدیدا تعهد به عملش داشتم و فکر میکردم همه اینجوری هستند ولی اون همزمان به دو نفر ابراز عشق میکرده سوم من بدلیل شخصیت درونگرا بودنم تمام مونسم همسرم بود و همیشه براش درددل میکردم و چهارم بدلیل شخصیت مغرورم و کمال گراییم نمیتونستم قبول کنم همسرم کس دیگه ای رو به من ارجح داده و تمام سعیم رو به برگشتش میکردم مخصوصا بعد از گفتن به خونواده ها و پنجم همسرم خیانتش رو نه تنها قبول نمیکرد بلکه به من نسبت مشکل داشتن میداد و سعی میکرد من رو با مقایسه با اون شخص و رو در رو کردن و گفتن عاشقشم و ... کوچیک کنه و وقتی میدید میخوام برم یا تموم کنم دوباره عاشق من میشد و التماس و ....خلاصه کلی دلیل که بازیهای من و همسرم و بعدش شوک وحشتناک خیانت طول کشید تا اینکه تونستیم نه تنها به عشق و آرامشی برسیم که ۱۷ سال آرزومون بود بلکه من از لحاظ دریافت عشق خالصانه و کاری و عشق خونواده خودم به اوج برسم و البته همه را مدیون خودم هستم چطور بعد از یک خیانت سرپا بشیم و بالاتر بریم نه پایینترخیانت خیانت نیست خیانت یک کلمه نیست خیانت یک قهر نیست خیانت یک رفتن نیست خیانت یک ببخشید نیست خیانت یک پشت کردن نیست خیانت یک عشق یکطرفه نیست خیانت .......خیانت یعنی بدبین شدن به همه، خیانت یعنی شک کردن به همه، خیانت یعنی تنفر از همه، و خیانت بالاتر از همه یعنی بدبین شدن و شک کردن و تنفر از خود و خدای خوده ....بعد از خیانت قویتر باشین زیباتر باشین صبورتر باشین مهربونتر باشین کاری تر باشین پولدارتر و خانواده تر باشین و خلاصه هر چی بهتر از یارتون باشین تموم میشه چون شک میکنین به خودتون و اون مطمئنتر به خودش چون دیده همراه دیگه ای با وجود تاهل بهش علاقه نشون داده براش کلی اعتماد به نفس میاره و میتونه روز به روز موفقتر بشه و شما ضعیفتر ....اینجاست که اگه ول کنین برین یه جور و اگه بمونین یه جور دیگه شکست میخورینمن کاری به دوره سخت قبل از رو کردن خیانت و فهمیدنش و ... که خودش بسی عذاب است ندارم من اینجا بحثم بعد از خیانت است که البته اینم بگم خانمها و آقایون لطفا قبل از رو کردن خیانت همسرتان به خودش و دیگران دست نگه دارید این تجربه من از رو کردن خیانت به همسر و خونواده هاست . متاسفانه وقتی روی کسی باز بشه خیلی سخت میشه جبرانش کرد مخصوصا همسری که الان خاطرخواه داره و نیازی به ناز و داد و بیداد ما نداره و چه بسا از خداشه این قضیه رو بشه و راحت بگه آره عاشق شدم .... در حالیکه اگه قبل از به روی همسر اوردن ، خودش رو با حرکاتمون که در زیر میگم قانعش کنیم که چقدر عالی هستیم اون با عذاب وجدان درونی به سمتمون با عشق برمیگرده و اون موقع تصمیم بگیرین میخواید بمونید یا نه (این دفعه شما تصمیم گیرنده هستید)خب حالا بریم بعد از خیانت که میدونم هممون دیوونه میشیم و کارهای بسیار دیوونه کننده انجام میدیدم و شاید تا قرنها از خودمون و کارهامون شرممون بشه ولی باید بدونید هممون اینجوری هستیم از شیر کردن پستها و عکسهای الکی تا دعواها تا آزار جنسی به خودمون و ....ببینید متاسفانه هیچوقت با دیوونگی خالی نمیشید و ابراز احساساتتون تا سرپا نشین بهتر که هیچ بدتر میشه پس سعی کنین زودتر از اینکه شروع کنین توی مرداب خیانت مثل من و خیلیها دست و پا بزنین و بیشتر برین توش و گیر کنید و بعدا بیرون اوردن خودمون از توی مرداب سختتر بشه دست نگه دارید چون یه جورایی خودتون خودتون رو غرق میکنید و فقط خودتون میتونید خودتون رو بیرون بکشید نه هیچ کس دیگه . بقیه تازه بیشتر هلتون میدن داخل .هر موقع خودتون رو پیدا کنید(عاشق خودتان بشید) نه فقط همسر بلکه احترام و عشق همه اطرافیان رو دارید ولی تا زمانیکه که خودتون رو پیدا نکنید همسر و بچه و همه اطرافیان رفتارهای یکسانی با شما دارندمن تقریبا بخاطر شخصیت کمالگرایی و عجول بودنم خیلی دست و پا زدم و خیلی کارها کردم تا زودتر سرپا بشم ولی باز یک دوره شاد و یک دوره افسرده میشدم (دوره های سینوسی یا چرخه) تا اینکه بالاخره سرپا شدم و این توصیه من به شماست :* پیش نیاز مثبت اندیش باشید و حتی اگه فکر میکنید ابله که نیستم این حادثه بد رو خوب ببینم و ... ولی رویا که بلدید ، رویای مثبت بیندیشید اون همسر و فرزند و کاری که آرزوتونه تصور کنید و بجای فکر کردن به همسرتان و منفیها به رویاتون با جزئیات فکر کنید و هر چی میخواید رویا ببافید چون هیچ فرقی نداره حرص بخورید و منفی بشید و معده درد بگیرید و بچتون منفی بشه یا اینکه رویا ببافید و زندگی عالی و بی نقص و عشق بی حد تصور کنید و حداقل با مثبت اندیشی شرایط بهتر نشه بدتر نمیشه . بچه ها انرژی ما رو میگیرن حتی اگه میگین نمیفهمه ، بچه ها ما منفی باشیم منفی میشن و عصبی و تو دار و ...اخبار و حوادث منفی رو بیخیال بشید و همه گروههای تلگرام مثبت و منفی رو ترک کنید ، همه اخبار منفی میشنویم ولی نباید روش متمرکز و فکر کنیم . گروههای موفقیت هم ترک کنید چون انگیزه میده ولی همون اندازه هم دلسردی میاره .* هر کاری رو سریع شروع کنید اصلا برنامه نوشتن و خرید و بهونه و مقایسه نداریم فقط یک شعار داریم :امروز من باید بهتر از دیروز خودم باشمخب حالا بریم برای شروع:۱- اولین توصیه من اینه که باید عاشق خودتان بشید ولی چجوری ؟هر روز و هر دقیقه که جلوی آینه عبور میکنید بایستید و به خودتان همونجور که فکر میکنید لیاقتش رو دارید عشق بورزید و هر چی میخواید بقیه ببینند و بگند رو به خودتان بگید   هر وقت میرید حمام به هیکلتان عشق بورزید به پوستتان به مویتان به بدنتانمن مخالف این هستم که میگویند ذهن را خاموش کنید و روح رو بیدار . من هم ذهن هستم و هم روح ، هم قلب هستم و هم مغز ، هم خودآگاه هستم و هم ناخودآگاه .هر روز حداقل دوبار (ترجیحا صبح بعد از بیداری و شب قبل از خواب) با ذهن و قلب و روح و بدن و سلولهای خود صحبت کنید و بهشون عشق بورزید ازشون بابت اذیتهایی که بخاطر اذیتهای دیگران که اون هم یک قسمتش ما مقصر بودیم عذرخواهی کنید و بعدش بهشون عشق بورزید (حتما محدودیت صفر رو بخوانید البته اونجا هم ذهن رو جدا میکنه و من مخالفم) انقدر عذربخواهید و ببخشید تا اون خاطره محو بشه اول از روح کسی که در ذهنتون میاد و بعدش از خدای الوهیت و بعدش از خدای درونی خودتان(مغز و قلب و روح و سلولهایتان) . هر سری هر فکر بدی در ذهنتان آمد این کار بخشش و عشق رو تکرار کنید بعد از چند روز روی یک کاغذ با مداد هر چی توی ذهنتون هست بنویسید بنویسید و بنویسید و خواستید فحش بدید و گریه کنید و ... و بعدش شروع کنید مرحله بخشش و عشق و آخر همه نوشته رو پاک کنید و کاغذ رو بسوزونید و برای اون خاطرات مراسم تدفین میگیریم و بعد تا یک هفته دوباره هر چی تو ذهنتون میاد سریع ببخشید و عشق بورزید به عوامل بوجود آوردنده و حتما مسئولیت خود را در قبال عوامل بوجود آمدن اون مورد بپذیرید و آخر از خدای درونیتون بخاطر اذیتش عذربخواید و .... و بعد تکرار نوشتن و انقدر این عمل رو تکرار کنید تا آرامش پیدا شود و خالی شویددر همین راستا شروع کنید با کودک درون خود هم صحبت کردن و همه مراحل رو تکرار کنید تا آروم وشاد بشهبه خودتان برسید (مهم مهم مهم)اول شروع کنید هیکلتان را عالی کنید چه قبول داشته باشید چه نه شما الان لازمه هیکل و زیبایی خود را منحصر کنید نه برای کسی بلکه فقط برای خودتان . حتی اگه قبول ندارید مهم نیست برای عبور از این بحران ضروریه . برین باشگاه و ثبت نام کنید .دوم به سلامتی و تغذیه خود بها بدهید شروع کنید به خوردن غذاهای سالم و درست کردن غذاهایی که خودتان دوست دارید . توی اینستا بزنین غذای سالم و اولین غذایی که خوشتون میاد برای اولین وعده درست کنیدسوم به زیبایی چهره خود بها بدهید . بهونه پول و زمان و ... را بگذارید کنار از هر جا شده پول جور کنید و آرایشگاه برید و بعدش یک تیپ از توی فضاهای مجازی انتخاب کنید که دوست دارید آینده شبیه اون بشید و ظاهر خود را عوض کنید . همین الان تیپ و ظاهر فرداتون رو انتخاب کنید و فردا برید آرایشگاهخب بعد از اینکه یک هفته تا یکماه تمام موارد بالا را انجام و تکرار کردید و خودتان دوست داشتید به خودتان ناخودآگاه عشق بورزید و مطمئنم اطرافیان هم عاشق عشق ورزیدن به شما میشوند مرحله دوم رو شروع کنید (عشق از خود ما شروع میشه و بالعکس)۲- چه کاری رو از ته دل دوست دارید انجام بدید نه بخاطر پول یا دیگران فقط از روی علاقه و عشق خودتانشروع کنید به جستجو . یکی از مواردی که میتونید بفهمید کنکاش در بچگی زمانیکه بدون در نظر گرفتن دیگران و پول یک کاری رو ساعتها انجام میدادیم . نقاشی ، کامپیوتر ، لگو ، بازی و ...یا اینکه در اینستا بگردید و هر شغلی به نظرتان جالبه را بنویسید و آخر کاغذ رو بزارید و تصور کنید حاضرید سالها این کار رو با عشق انجام بدید و خدای درونیتون برای آیندش خوشش میاد و میتونین خودتان را داخلش تصور کنید و آیا مشتریهای این کار رو دوست دارم یکی از نوشته هایی که شاید بتونه کمکتون کنه این لینکهبعد از پیدا کردن شغل مورد علاقتون همون لحظه شروع کنید به کار اولین گام رو بردارید ...یکی از مهمترین مواردی که من پیدا کردم عمل سریع بدون برنامه است من همیشه در زندگی برنامه داشتم و آخر کلی برنامه تموم نشده و بدتر کلی حس ناتمومی و بی عرضگی . الان یک هدف تعیین میکنم و شروع میکنم و فقط یک چیز رو معیار بزارید حتما امروز از دیروز بهتر باشید ...مثلا توی ورزش همیشه کلی برنامه و باشگاه میرفتم و آخرش هیکلم فقط کمی بهتر و دوباره بدتر میشد تا اینکه یکبار که داشتم ویدیوهای ورزشی رو سیو میکردم تا بعدا ورزش کنم تصمیم گرفتم همون لحظه اون ورزش رو انجام بدم و همون ثانیه از روی صندلیم بلند شدم و ورزش کردم و این شد عادتی عالی . اینجوری دیگه نمیترسم از انجام ندادن یا ناقص انجام دادن اتفاقا با انگیزه و بهتر انجام میدم و کار رو که شروع کردید با اون عشق و اعتمادی که به خودتان دارید مطمئن باشید سریع پیشرفت میکنید فقط یک نکته مهم که خودم بارها و بارها به خودم گفتم :ما از همه ممکنه ضربه بخوریم از دوست ، خونواده ، همسر ، فرزند و .... غیر از یک نفر : خودمان پس لطفا برای هر بخش زندگیتون دایره تعیین کنید و با افراد هر دایره راجع به دایره های دیگتون صحبت و مشورت نکنید چون متاسفانه ممکنه بهتون بگن آفرین یا نصیحت عاالیی بکنن یا همدردی یا کمک ولی ارزش حتی یک درصد کوبش و دلسردی و توی ذهنتون منفی شدن و لجبازی و ... رو نداره پس بیخیال تایید و کمک دیگران شما خودتان را دارید بس است و مطمئن باشید گامها رو که برمیدارید هر کمکی نیاز دارید خودش براتون حل میشه (قانون کائنات است) مثلا من دایره خانواده خودم خانواده همسری زندگی خودم کار خودم رو دارم و با هر دایره راجع به افراد و اتفاقات همون دایره صحبت میکنمپس لطفا لطفا لطفا شما چیزی رو به کسی توضیح نگید و نشون ندید حتی آرایشگاه رفتن و باشگاه رفتن و ...رو (مخصوصا به همسرتان) ، به موقعش خودشون نتیجه را میبینند و برای موقعیت ما نشون دادن بهتره تا حرف زدن . چون لازمه قابلیتهای خودمون رو به خدای درونیمون بدون قضاوت و حرف دیگران نشون بدیم </description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 05:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عوض شدن تا کی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-dj4rlp2sadri</link>
                <description>خیلی وقته ننوشتم به یک بهانه، پیشرفتراستش توی این چند ماه خیلی اتفاقهای سریع و بالابرنده و بعدش استوپ کننده برامون افتاداول بصورت آنی تصمیم بر آمدن به کانادا گرفتیم و همه کارها به سرعت ردیف شد و بدون هیچ مشکلی اومدیم و ظرف چند هفته خونه ارزون اجاره کردیم و کار پیدا کردم و پسرم راهی مدرسه شد و خودم آیلتس دادم و دانشگاه پذیرش گرفتم و ماشین گرفتیم و بعدش یک دفعه همه چیز استوپ شد ..........از کار بدلیل خواسته خواهرم اومدم بیرون و ویزایی که فکر میکردیم ۴ الی ۶ هفته ای بیاد ۲۰ هفته شده و نیامده و همه چیز در سکون میگذرد .....ولی چی باعث میشه یک زمانی مثل یه کرم خاکی بریم زیر زمین و ترجیح بدیم بمیریم و یه زمان مثل عقاب اوج بگیریم و یه زمان بشیم یه لاک پشت یا خرگوش زمینی ؟؟؟؟؟فکر کردم و فکر کردم و فکر ....تنها دلیلی که داشت انتقاد درونی و قضاوت میتونست باشه چون تو این مدت محترم بودم مثبت بودم مهربان خیلی بودم و ..... فقط چند جا نسبت به خواهرم قضاوت درونی کردم ولی آیا فقط قضاوت اینقدر موثره ؟ نمیدونم باز شروع کردم به مطالعه روشها و کتابها جهت یافتن راه و قانون آرامش و پیشرفت چون به نظرم یه چیز واحد است نه پیچیده ، اول یک کلاس ارتعاش صوت ساها که با صدای دف و چند ذکر ارتعاش رو بالا ببری که راستش اصلا بعد از دو دوره استفاده تغییر آنچنانی ندیدم، تازه به نسبت همه شاگردها تغییرات من بیشتر بود ولی راضی نبودم و ترکش کردم و بعدش شروع کردم به خوندن کتاب محدودیت صفر (روش عالی هو اوپونو پونو) و از دو روز پیش شروع انجام پاکسازی که به جرات میتونم بگم از همون لحظه تغییرات درونی و بیرونی بصورت کم شروع شد و حتی تو خواب هم پاکسازی میکنم ، و بعدش هدایت شدم به یک نوشته راجع به سلولها گوش میدهند* که عالی بود و اصلا یادم نیست از کجا دانلود کردم فقط یادمه از تلگرام دانلود کردم و یه فایل پی دی افه که اسمش اینه :?«_درود_بر_شما_عزیزان_؛_کرایون_هستم خلاصه شب با سلولهام راحت حرف زدم چون همیشه ظرف این دو سه سال اخیر به خودم عشق میورزیدم و کار راحتی بود و تغییرات درونی مشهود و کلی باهاشون حرف زدم و حس عاااااااالی و صبح ساعت ۵:۵۰ با ندای درونی بیدار شدم و اصلا خوابم نمیومد و شک کردم نکنه پسرم بیدار شده که دیدم نه خوابه و اومدم بخوابم که تمایلی به خواب نداشتم و انگار مقاومتی میدیدم ولی من بزور خوابیدم ? و متاسفانه تا ۱۰:۳۰ خوابیدم و وقتی بیدار شدم تا چشمام رو باز کردم حسم خوب نبود انگار با خودم قهرم و هر چی با خودم حرف میزنم و عشق میورزم بی جوابم خیلی این حسهام جالب بود و چیزی که این مدت فهمیدم :۱- مشکلات مثل یه علامت بن بسته که به ما میگه اینوری نرو آخرش بن بست یا دره هست و اونوری برو وقتی مشکلی براتون بوجود اومد بدانید و آگاه باشید باید مسیر زندگیتون رو اصلاح کنید چون اون مشکل رو خود درونیتون مسببش شده تا بهتون بفهمونه باید تغییر کنید و اگر گوش ندید و باز اصرار به ادامه بخاطر فشار انرژیی روی اون ناحیه بدن بیماری پدیدار میشه (هر بیماریی در بدن نشان از یک مسیر یا حرکت نادرسته که باید اصلاحش کنید)۲- اگر یاد بگیریم با بدنمون و خدای درونیمون ارتباط درست برقرار کنیم با مشکلات همیشه پیشرفت میکنیم و اون پیشرفت هم سریع اتفاق میفته ( مثل راندا برن یا جی کی رولینگ یا ...) ولی متاسفانه من هنوز بعد از مشکلم مسیرم رو پیدا نکردم چون کلا آدم منطقی و سرسختی هستم ۳- روابط و همه چیز در دنیا و کائنات بصورت چرخشی و دایره ای است و هیچ چیزی خطی نیست یکی از تمرینات خوب ذهنی کشیدن مانترای دایره است خود من نقاشیم خوب نیست و اولین بار یه چیزی که میخواستم بصورت نقطه ای کوچک روی صفحه کشیدم و کم کم دورش اشکالی که دوست داشتم کشیدم و دایرم بزرگ و بزرگتر شد و آخر شد یک مانترای دایره و حس عالیی به آدم میده۴- پاکسازی هو اوپونو پونو رو برای همه فکرهای سرتون و آدمهای اطراف بکار ببرید و بعدش از آرامش ذهنی لذت ببرید البته قبل از گفتن اذکار پاکسازی گام اول قبول اینه که شما مسبب اون مشکل چه در خود چه در طرف مقابل هستید بعد از قبولی از ته دل به خودتون و طرف مقابل اذکار رو بیان کنید (من همیشه دوطرف رو میگم مثلا من تو را بخشیدم ، مرا ببخش ) (بعد از گوش دادن یا خوندن کتاب محدودیت صفر متوجه حرفم میشوید)۵- در روز دو بار با خودتان خلوت کنید میخواید مدیتیشن کنید میخواید به خودتان نامه بنویسید میخواید تو آینه با خودتان حرف بزنید ولی حدودا بیست دقیقه در روز رو برای خودتان خرج کنید۶-ذهن هر انسان از دو بخش تشکیل شده خاطرات و الهام خاطرات گذشته که میتونه یا منفی باشه (مشکلات) یا مثبت (تجربه) و الهامات قسمت مهمیه که خدای درونی یا بیرونی بهمون مسیر رو نشون میده که اکثر انسانها در حال راه پیدا کردن اون هستند و حتی یکسری  انسانها بعد از مصرف مواد مخدر به اون رسیدند حالا ما باید خاطرات ذهنمون رو کم و کمتر کنیم تا الهامات بتونند روشنتر شوند و برای همین باید خاطرات قدیم مخصوصا مشکلات و دلخوریها و ... را کمرنگ کنیم تا الهامات آشکار شوند و یک راه کمرنگ کردن خاطرات فراموشی و بی محلی اونها نیست بلکه اتفاقا بها دادن به اونهاست و بخشیدن و تاسف و عشق ورزیدن (هو اوپونو پونو) و اون خاطرات به مرور کمرنگ میشن و من این کار رو با هر چیزی که هر ثانیه در ذهنم میاد انجام میدم میخواد خاطره باشه یا قضاوت یا کار یا شلوغی ذهن یا ..... دایم دارم هو اوپونو پونو رو انجام میدمو بعد به امید خدا تجربیات میمونه و الهامات که با هم ترکیب عالیی خواهند ساخت همونی که من میخوام:پیشرفت کاری و آرامش و تعادل ۷- ورزشهایی که میزان ضربان قلب رو افزایش آنی میدهند(حتی رابطه جنسی هم شامل این دسته است) باعث کمرنگ شدن خاطرات و پررنگ شدن قدرت الهامات درونی و اولوهیت میشوند۸- یکی از درسهایی که قبلن گرفته بودم و باز دکتر هیولن گفت این است که برنامه ریزی رو بیخیال و فقط کاری که بهتون الهام میشه رو سریع انجام بدید و ادامه بدید و حتی دیدم تو یکسری سایتها هم به اسم روش سیستمی ازش یاد میبرن میبخشید اگه وقتتون رو گرفتم ، اگه مطالب بدردتون نخورد متاسفم ، عاشق همتون هستم ، ممنون بابت بودنتانبا عشق - جنگجوی وجود</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 20:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه ....</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-xcw2l3fno4pb</link>
                <description>خب وقتی گام اول رو درست بریم و باور واقعی قوی نه خیالپردازی قوی که باورش کردیم درست شد و تقریبا توی تمام قسمتهای روابط و کار و زندگیمون با اون باور مشکلات رو یاد گرفتیم نبینیم میریم مرحله بعد و در حقیقت سرازیری موفقیت ببینید وقتی به اونجا برسید قاعدتا دیگه مسیر براتون مشخص میشه و هر چیز و کاری براتون خودش مهیا میشه تا به مسیر با همون خوشحالی و مثبت اندیشیی که توش هستین ادامه بدین همونطور که گفتم من به برنامه ریزی دقیق اعتقاد ندارم و به نظرم برای من نه تنها جلوبرنده بلکه دلسرد کننده بود اوایل شدید شروع میکردم و کم کم از شدت کم میشد و ناتموم ولش میکردم و افسردگی و ....اومدم یک هدف کلی درنظر گرفتم و هر روز حتی اگه شده یک ذره اون هدف رو انجام میدادم و خودم رو موظف میکردم حتی شده یک دقیقه انجامش بدم و اینجوری برای تبدیل به یک عادت میشد و اگه یکروز انجام نمیدادم ناآروم بودم و کم کم که پیشرفت توش دیده میشد هیجانزده میشدم و شدت بیشتر میگرفتم و چون بهش عادت کرده بودم نمیتونستم ولش کنم یا .... فقط یک بدی داره چون ددلاین نداره ممکنه طولانی بشه ولی صد در صد نتیجه میدهیکی از خصوصیات من این بود که خیلی درگیر انسانها بودم و برای همین به آدمها خیلی محبت میکردم و توقع داشتم ولی خب نمیدیدم و دلخوری و .... کم کم با گسترش دایره هام روابطم فیلتر شد و خیلی حس خوبی داشتم (خیلی بد توضیح دادم الان مثال میزنم)مثلا مامان یکی از دوستای پسرم میومد و با اشتیاق باهام دوست میشد و من رو خونشون دعوت میکرد و دیگه توقع داشتم از مامان دوست پسرم برام بشه صمیمی ترین دوستم که همه ریز زندگیش رو بدونم و اونم برای من رو و توقع داشتم توی همه مهمونیها و مراسم و .... باشم و .... که این عادت برمیگرده به بچگیم من از دوران دبستان تا آخر دانشگاه معمولا سعی میکردم فقط یک دوست فابریک داشته باشم و بقیه خیلی کمرنگ بودن . بعدها اون نقش عوض شد ولی ماهیت همون بود یه مدت شد کارم و بعدش همسرم و فکر میکردم باید همه کسم باشه و بعدش قاعدتا پسرم میشد گام بزرگم این بود هر کس فقط توی نقش خودش بود دوست پیاده رویم یه همراه بود برای پیاده روی نه صحبتهای غیر مربوط پیاده روی و ورزش ، مادر دوست پسرم فقط مادر همبازی پسرم بود نه بیشتر ، همسرم فقط همسرم بود نه بیشتر و .... و اینجوری نه خودم رو معذب میکردم برای بقیه کاری انجام بدم و توقع برگشت ، نه ناراحت از حرفهایی که بیجا به بقیه میزدم و همش فکر واکنش و افکار اونها بودن نه و  ....اینجوری روابط شاید اون قشنگی و پاکی و صداقت محضی که من دوست داشتم نداشت ولی یک چیز داشت روابط داشتم بدون فکر و توقع و .... و تجربه دوستیهای قدیمم که همه محو شده بودن بهم نشون میداد اونجور روابط برای من جوابگو نبوده برای خودتون اولین هدفی بزرگ رو تعیین کنید مثلا توی کار دوست دارید به کجا برسید نه ۱۰۰ سال دیگه نه اونجوری مسیر طولانی و دلسردی بیشتر میشه مثلا ته هدف بزرگ من روزانه ۳۵ هزار دلار درآمد خالصه ولی اگه این رو بکنم هدف و شروع به کار کنم فقط گیجم میکنه و از این شاخه به اون شاخه پریدن پس اومدم فکر کردم چه قابلیتی توم هست که خوبه و از چه کاری بیشتر لذت میبرم و چند تا گزینه شد و چند روز از ته دل تصور میکردم توی اون کار مشهور  هستم و حتی توی خونواده و محل کارم خودم رو تصور میکردم و فهمیدم با کدوم یکی از اون اهداف حس بهتری دارم و اون شد هدفم مثلا یک وبسایت موفق در زمینه فروش و شروع کردم روزانه روش کار کردن یک روز شبانه روز و یک روز یکی دو ساعت ولی ادامه میدادم و همینطور هر هفته یا هر موقع لازم بود اون تصور قشنگ اولیه از ته این هدفم رو تجسم میکردم حتی مصاحبه تلویزیونی که باهام میشد راجع به موفقتم و .... و وقتی اون داشت به نتیجه مثبت میرسید خودتون ناخودآگاه میبینید هدف بعدیتون توی طول مسیر قبلی تعیین شده و الان روی هدف بعدی هستید بدون اینکه بدونید و روش متعصب باشیدیا مثلا برای ورزش ، یک انسان چاق اگه اول بگه هدفم سیکس پک شدنه اصلا بهش نمیرسه یا اونقدر دلسرد میشه و دوباره شروع میکنه و تکرار و تکرار تا اگه خیلی همت کنه ۱۰ سال دیگه لاغر بشه ولی اگه بگه اولین هدفم نوشیدن زیاده آبه و فقط روی اون هدف کار کنه هدف بعدی وقتی بدنش عادت به سالمتر بودن میکنه با خوردن غذاهای سالم و سبزیجات ناخودآگاه میاد و بعدش کم کردن شکر و اینجوری سریع به تغییرات میرسه و انگیزش زیاد میشه خب گزینه بعدی اینه که ما خیلی هامون پر از اطلاعات و میدونم ها هستیم و دایم در حال سرچ و اطلاعات جمع کردن ولی چقدر از اون اطلاعات رو خودتون استفاده کردید غیر از گفتن میدونم ؟؟؟پس بیایید دیگه دست از تحقیق و جمع آوری اطلاعات برداریم چون هر چقدر اطلاعاتمون زیادتر و عملمون کمتر باشه اون تعادلی رو که قبلا گفته بودم بیشتر بهم میزنیم و از تعادل که عامل موفقیت و شادی است دورتر میشیم برای اینکار اول بیایید ببینید چه اطلاعاتی دارید و شروع کنید از اون اطلاعات استفاده کردن تا حدی که بدونید تا حد امکان اطلاعات توی ذهنتون رو به عمل تبدیل کردید بعدا برید سراغ اطلاعات جدید </description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2019 19:05:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع ....</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-de55j3etdso2</link>
                <description>سلام به همه دوستداران خودخب من تجربیات خودم تا الان رو گفتم و حالا برای استارت موفق گامهای بزرگی باید برداشتاولین گام اینه که باورهای خوب داشته باشید و مثبت اندیش که خب این برمیگرده به اون قوانین قبلی که گفتم و حالا توضیح :توی هر کاری یا هر رابطه ای یا هر عنوانی که من رو اذیت میکرد من در اون لحظه راهی رو در پیش گرفتم که برای خودم جواب میداد - قبلا به قسمتهای منفی اون حادثه یا ارتباط یا کار یا ... فکر میکردم و حرص میخوردم و برای خودم قوانین و خطوط تعیین میکردم مثلا دیگه با فلانی رفت و آمد نکنم یا برای کارفرمام کار زیاد نکنم چون لیاقت منو نداره و .... و دقیقا همین واکنشها به کائنات میگفت از این داره این حرفها و واکنشها میاد و با حوادث و انسانهای دورم و ... کاری میکرد اون حسم شدیدتر و همون حرفهام بیشتر گفته بشه (امیدوارم منظورم رو خوب گفته باشم)- بعدها دیدم چی اذیتم میکنه سعی میکردم خودم رو اصلاح کنم تا اون زخم یا حساسیت یا .... منو عذاب نده یعنی یه جورایی رفته بودم تو فاز اصلاح خصوصیاتم تا منفی های محیط اذیتم نکنه و باز اذیت میشدم ولی به گونه و شکلی دیگر و بدترینش یه چیز بود به خودم فهمونده بودم من چون روی فلان چیز حساس شدم مشکل از منه باید اصلاح بشم و ...- و بعدتر ها سعی کردم خودم رو دوست داشته باشم همونطور که هستم و هر کس دیگر رو همونطور که بود از ته دل دوست داشتم و توی این مرحله کلا دیگه به نظرم هیچ صفت یا کار یا حرفی خوب یا بد نبود فقط یکسری واکنش بود از یک انسان به نسبت چیزی که دیده یا شنیده بود یا باورهاش برای دفاع از خودش بسته به اون صفاتی که اطرافیانش بهش داده بودن و خب اون صفات واقعی نیست پس اون واکنش هم مثل واکنش یک کودک معصومانه است و بیشتر جنبه دلسوزی داره تا جنگ و دلخوری ، همین و بس .... و به هیچ وجه کینه و دلخوری و .... نداشتم .و فقط چیزی رو که دوست داشتم داشته باشم و رویام بود حالا روابط بود یا کار یا ثروت یا ... رو با انرژی مثبت و اون تصور خوب تجسم میکردم و .... ولی خب اینم کارساز نبود چون باز به اون روابط و کارها که دیرتر از یه حدی میرسیدم یا وسطش منفی اطراف رو میدیدم دلسرد و افسرده میشدم (حد میتونه برای یکی روز باشه یا ماه یا سال برای من روز بود چون کلا عجولم ) و شاید دلیل اصلیش این بود خودم به اون تصورم ایمان کامل پیدا نکرده بودم وقتی محیط اطرافم رو میدیدم مثلا تصور میکردم همه عاشق من هستند و اونور همسرم با من دعوا میکرد پسرم عصبی میشد و کارم پیش نمیرفت و .... و کلا اون تصور بعد از چند بار تکرار اینها محو میشد- الان دنبال رویاپردازی برای حل مشکلات نیستم بلکه میام اون خصوصیتی که دوست دارم داشته باشم میگردم توی خاطراتم پیدا میکنم کجا داشتم و تجربه کردم حتی یک درصد و به خودم واقعی باور پیدا میکنم که اون خصوصیت رو دارم ، مثلا دوست دارم همه عاشق من باشند و به من احترام بزارن میام یاد اون موقعهایی میفتم که فلانی و فلانی و فلانی چقدر من رو دوست داشتند و همیشه به من احترام میذاشتن پس میبینم من لیاقت عشق ورزی دارم و باور میکنم همه من رو دوست دارن چون شخصیت دوست داشتنیی دارم و اون رو به همه بسط میدادم مثلا از یه چیز ۱ درصد برداشت واقعی ۱۰۰ درصد پیدا میکردم با باور و ایمان قوی چون قبلا داشتمش و اگه این وسط منفی هم میدیدم و تکرار میشد دلسرد نمیشدم چون میگفتم اون منو نشناخته به مرور میشناسه و عاشق من میشه به همین سادگی هر چیزی رو میشه تصور کرد ولی با باور قویتر از قبل چون قبلا تجربش رو داشتین میخواد صداقت باشه یا کار پرفروش یا همراه خوب یا ....خب این از گام اول </description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2019 18:28:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-xdmmwjdj0ty3</link>
                <description>   خب تا الان چند تا قانونی که برای من مهم بود رو گفتم :۱- بحثهای غیر مربوط با آدمهای غیر مربوط ممنوع (خونواده برای لذت بردنه نه نگرانی کار و روابط خصوصی شما و برعکس )۲- ما فقط الان رو داریم پس از این لحظه لذت ببرید فقط همین لحظه حال۳- تمام صفتهایی که بهمون دادن و ما به بقیه دادیم رو بریزید بیرون۴- تا جایی که میتونید فقط و فقط به خودتون عشق بورزید چون اینجوری همه اطرافیانتون بهتون نه از روی اجبار بلکه از روی علاقه و آرامش عشق میورزند و بچتون هم یاد میگیره خودش چقدر اهمیت داره و همه عوامل منفی برای وجود و نفستون از اطرافتون دور میشن۵- رها کردن خودمون از دیگران . ما فقط مسئول خودمون هستیم۶- هر چیزی رو باور داشته باشیم به سمتون جذب میشه و چیزی که باور ندارید هم همینطور۷- باورهای مثبت نتایج مثبت داره پس افکارمون رو مثبت کنیم تا باورهای مثبت پیدا کنیم۸- قضاوت و کنترل و انتقاد بقیه و مخصوصا خودمون ممنوع است . همه چیز و همه کس رو مثبت ببینیمخب بریم سراغ قانونهای دیگه :۹- تعادل و توازن عاااااااالیهببینید برای موفق شدن ، آروم شدن و ... مهمترین نکته اینه تو مسیر درست انرژی و کائنات قرار بگیریم و این زمانی اتفاق میفته که نقطه ثقل ما با نقطه ثقل انرژیها بخونه یعنی یه جورایی خنثی و آروم باشیم مثلا ایده و عملمون ، منطق و احساساتمون ، منفی و مثبتمون و .... همه در تعادل با هم باشهوقتی من پر از منطقم و همه چیز رو منطقی بررسی میکنم موفق نمیشم یا وقتی پر از ایده بدون عمل باشم پر از فشار مغزی و اعصابی میشم و ....پس بهترین راه و سریعترین راه برای آرامش و موفقیت توازنه که خب خیلی کار سختیه ۱۰ - ....اصلا فعلا قوانین رو ولش کنیم و به زندگی بچسبیمببینید طبق دریافتهای من هر انسانی هر چقدر خودش رو دوست داشته باشه (نه خودخواه که بقیه رو بخاطر خودش خرد کنه ) پس خودش رو باور داره (باور مثبت) و در نتیجه تمام عوامل و انسانها و انرژیها برای جلو بردنش کنارش قرار میگیرنیه مثال جالب میتونم شخصیت سریال فرندز رو بگم ، ریچل و جویی انسانهایی بودن که خودشون رو دوست داشتن و به نظر من موقعیت و منفعت طلب ولی آخر شخصیتهای دوست داشتنی و موفق هم همونها بودن و در مقابله با مشکلات و خیانتها و .... راحتتر از بقیه بیرون میان و موفقترن چون تو مشکل گیر نمیکنن و متاسفانه ماها اکثرا شخصیتهایی مثل مونیکا و چندلر داریم و قضاوت و انتقاد و کینه هم بهش اضافه میشهاستیو جابز ، نیوتن ، استیون هاوکینگ و همه و همه انسانهای موفق معروف و اطرافتون رو ببینید چند تا خصوصیت مشترک دارند :۱- خودشون رو دوست دارند۲- کینه ای و منتقد و قضاوتگر و ... نیستن۳- به خودشون و کارشون و نتیجشون ایمان و باور دارن حتی اگه همه بگن راهشون اشتباهه۴- ریسک پذیرن که برمیگرده به همون مورد بالا چون ما منطقی نمیبینیم میگیم ریسک ولی به نظر اونها ریسک نیست و مطمئنن نتیجه بخشه ۵- به بقیه احترام میزارن ولی بخاطر بقیه زندگی نمیکنن و خودشون رو اولویت قرار میدن۶- منفی نمیبینن و افسوس نمیخورن۷- با قضایا زیاد منطقی برخورد نمیکنن . کلا ترجیح میدن زیاد منطقی و زیاد احساسی شرایط رو بررسی نکنن و به خود درونشون باور دارن و راه رو میرن ۸- ببینید انسانهای موفق به نظر من دفتر ریزبرنامه ندارن یه هدف دارن و هر لحظه برای اون هدف کاری انجام میدن و میزارن مسیر خودشون رو هدایت کنه و برنامه بعدی رو حتی ممکنه تهش هدفشون بزرگتر از قبلی شده باشهمثلا ببینید ما میخوایم بریم مسافرت سه نوع انسان داریم :نفر اول میگه میخوام برم مسافرت فرداش وسایلش رو جمع میکنه میزنه بیرون سوار اتوبوس میشه میره یه شهر و از اونجا هر روز یک جای جدید و بعد از یک مدت میبینه همه دنیا رو گشت حتی با پول کم و کار برای بقیه و آشنا شدن با محلیها و ... و همه جا از طبیعت و شهر و ... رو میبینه و لذت میبره بدون ترس و استرسنفر دوم میگه خب کجا برم و نقشه رو میاره و مبدا و مقصد و پول و هزینه و ... رو حساب میکنه و بعد راه میفته و چون هدفمند رفته بوده همون جاهایی که از قبل گفته میره و استرس که سر ساعت برسه فلان جا و استرس مالی و ترس از دزد و مریضی و .... نفر سوم میشینه اطلاعات سفر جمع میکنه و همه راهها و خاطرات انسانهای نفر اول و دوم رو میخونه و برنامه میریزه و حساب میکنه و آخر میگه اگه انقدر فلان قدر دیگه صبر کنم و پول بیشتر بهتره و باز صبر میکنه و هیچوقت مسافرت نمیره ولی اگه ازش اطلاعات بخواید یا دلیل نرفتن به نظرش خیلی منطقی رفتار کردهاین یک مثال جالبه درصد کمی از انسانها مثل انسان اول هستند به نظر انسانهای دوم و سوم انسان اول ریسک پذیر و غیر منطقی رفتار کرده ولی واقعیت زندگی اینه اگه بتونید مثل نفر اول فقط شروع کنید و گام به گام مسیرتون رو برید و اجازه بدید سفر خودش بهتون گام بعدی رو بگه مطمئن باشید موفق میشیدبرای موفقیت لازم نیست بی پروا و رویایی بریم لازم هم نیست منطقی خب تو قسمت بعدی میریم سراغ استارت موفقیت     </description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 17:49:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-ws05wlzgdebz</link>
                <description>خب ادامه قانونهای من :قانون چهارم عشق ورزیدن به خود عشق ورزیدن به خود مهمترین قانون و مهمترین هدیه ایه که هرکس میتونه به خودش بده زمانیکه ما به خودمون عشق بورزیم دیگه نیازی به تایید و انکار و ناراحتی و خوشحالی و .... از جانب کسی نیستیم قبل از کشف این قانون که مهمترین قانونم بود یک دوره با مشاور و کتاب رفتم به سمت کامل کردن خودم تا مثلا بتونم در مقابل انتقادهای مامان یا همسرم برخورد کنم و بهم برنخوره و شروع کردم یک لیست از مشکلاتی که با بقیه داشتم مینوشتم و میگفتم خب حالا چون مامانت اینو گفت بهت برخورد پس چکار کنیم و .... ولی اون روزی که خودم رو دوست داشتم فهمیدم چه اشتباه بزرگین این مشاوره های ما ..... ما ناقص نیستیم و حساس و .... تا بخواهیم بخاطر رفتار بقیه خودمون رو عوض و به قول اونها خودمون رو بهتر کنیم !!!!! مگه ما ایرادی داریم ؟؟؟؟ ببینید فکر کنید ما یکسری کودک زیر ۳ سال بودیم ، مامانم و من و همسری و پسری و فلانی و خواهر فلانی و ..... و بهم عشق میورزیدیم و فحش میدادیم و دوست میشدیم و دعوا میکردیم و .....آیا آخرش میرفتیم یه گوشه و به رفتارهای اونها فکر میکردیم و غرغر و قهر و خودمون رو اصلاح میکردیم تا دیگه ازشون نرنجیم و .... ؟؟؟؟؟ نه ما با هم بودیم و نه از هم ناراحت میشدیم نه توقعی داشتیم فقط با هم لذت میبردیم و شاد بودیم و ناراحتیمون هم لحظه ای بود و لحظه بعد دوست بودیم . ما هممون باید به اون بچه زیر ۳ ساله برگردیم قبل از دادن کلی صفت و خوب و بد و زشت و زیبا و حساس و ..... اونجوری هممون از خودمون لذت میبریم و از بقیه هم همینطور . ما یاد گرفتیم خونواده و دوست صمیمی یعنی وقتی مشکل داری کنارت باشن ولی این نیست مشکلاتتون رو برای همون دایره قانون اول نگه دارید و خونواده یه گروهه که میتونید فقط باهاش شاد باشید و شادی موندگاری داشته باشید نه توقعی نه حساسیتی نه .... همه چیز رو در لحظه رها کنید ناراحتی مال همون لحظه هست نه یک دقیقه بعد با عشق به خود دیگه هیچکس زیر بار کتک و زور و مواد مخدر و سیگار و غذاهای ناسالم و کار اجباری و تن فروشی و .... نمیره و جوامع فوق العاده سالمی خواهیم داشت . به نظر من بزرگترین درسی که هر کس اگه رعایت کنه شاید قشنگترین دنیا رو خواهیم داشت بدون هیچگونه مشاوره و افسردگی و ....قانون پنجم خودتون رو از هر کس و هر چیز رها کنید شما مسئول هیچ کس و هیچ چیز غیر از خودتون نیستید . یادتون باشه تنها هدف شما مواظبت از خودتونهمن اگه دوست دارم مادری بکنم مادری میکنم برای حس رضایت و شادی خودمه نه اینکه منتی باشه یا غری باشه برای پسرم یا اگه احترامی برای مادرم میزارم برای حس رضایت و آرامشه خودمه و ....این حسهایی که به خودمون میدیم و تلقینهایی که میکنیم باعث میشه از اون کار لذت نبریم و برامون وظیفه باشه و وظیفه و اجبار کم کم آدم رو خسته میکنه و به تبعش اون شخص رو ولی اگه هر کاری که خودتون رو شاد میکنه انجام بدید (که مطمئن باشید همه این کارهای الانتون رو خوتون انتخاب کردید نه از روی اجبار ) به خودتون احترام گذاشتید و به اون شخص . مثلا ببینید مادر من همیشه منت مادریش رو میزاره ولی اگه بهش بگیم لطفا مادری نکن خودش افسرده میشه چون دوست داره مادری کنه ولی اگه قبول میکرد چون به خودش حس خوبی میده مادری میکنه و به ما هم میگفت اجازه بدید براتون مادری کنم چقدر برای آزادی خودش و ما موثر بود یا پدرم پدری کردن و خرجی اوردن و ...قانون ششم قانون معروف جذبخب این قانون رو مطمئنم هممون شنیدیم مخصوصا از فیلم و کتاب راز ببینید شما به هر چی از ته دل و وجود فکر کنید و ایمان داشته باشید اتفاق میفته چه مثبت چه منفیمثبتها به نظر من خیلی تاثیر بیشتری دارن و با یه فکر عمیق مثبت اون اتفاق میفته ولی منفیها لازم به تکرار دارن که البته ما بخاطر حس بدی که به خودمون بابت یه فکر بد میکنیم انقدر اون فکر بد رو بهش فکر میکنیم که اتفاق میفته قانون هفتم قانون مثبت اندیشی خواهشن همه جا مثبت اندیش بشید سخته میدونم مخصوصا برای ما سخته ولی شدنیه از نوشتتون شروع کنید هر جا مینویسید از کلمات مثبت استفاده کنید مثلا بجای اینکه از فلانی خوشم نمیاد از کسی که خوشتون میاد حرف بزنید یا از اون ۵۰ درصد فلانی که دوست دارید بگید نه اون ۵۰ درصدی که شما خوشتون نمیاد ، ما جوری بزرگ شدیم که اگه شخصی زیبا یه ماه گرفتگی روی صورتش داشته باشه میگیم الهی طفلکی رو دیدی ولی باید عادت کنیم اگه شخصی فلج بود توانایی و مثبتهاش رو ببینیم و بیان کنیم . من یه حرفی که میزنم اینه که ما ایرانیها نسلی بار اوردیم که نیمه پر لیوان نه حتی لیوان ۹۰ درصد پر باشه متاسفانه اون ۱۰ درصد خالیش رو میبینیم و میگیم نمیشه و ....ولی از امروز شروع کنید و اون ۱۰ درصد رو ببینید . بعد از نوشتن روی کلماتتون دقت کنید و بعدش افکارتون و بعدش باورهاتون .قانون هشتم قضاوت کردن و کنترل گری ممنوعببینید یاد بگیریم اگه از فلانی خوشمون نمیاد دلیلش یکی از خصوصیاتی هست که فلانی داره و ما دوستش نداریم و دلیلی نداره اون بده و خصوصیاتش رو بخاطر ما عوض کنه یا ما خودمون رو عوض کنیم تا کنار هم راحت باشیم . نه اصلا . هر انسانی همونطور که باطنا (همون کودک زیر ۳سالش ) هست زیباست و اگه همه مثل هم باشیم این زیباییها دیده نمیشد . هم شخصیت باطنی فلانی زیباست هم مال ما فقط باید بدون قضاوت و اصلاح و کنترل کردن همدیگه از هم لذت ببریم . پ.ن : یه بحث راجع به قوانین اینجا گفته بودم</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 15:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-hphqqu6ofvkw</link>
                <description> خب با کشف قوانین از دید خودم شروع کردم به گذاشتن قوانین برای خودم و ترسیم راه آیندم : برای خودم چهار تا دایره ترسیم کردم و روی یکیشون نوشتم خونواده خودم یکی خانواده همسری یکی زندگی خصوصی و روی یکی کارو اولین قانونم رو برای خودم وضع کردم : با خونواده ها فقط راجع به خونواده ها حرف بزنم نه زندگی خصوصیم نه کارم و با همسری فقط راجع به زندگی خودمون نه خانواده ها و کارم ، و سر کارم فقط صحبت کارم باشه نه خانواده ها و خصوصی . این قانونی بود که شاید خیلیها براشون بی معنی و ساده باشه ولی برای من قانونی بود بس عظیم چون عادت داشتم به همه راجع به همه چیز بگم و مشورت بخوام ( من اعتماد به نفس فوق العاده پایینی داشتم برعکس چیزی که خودم و بقیه فکر میکردن )قانون دوم همه چیزی که داری زمان حال است و فقط و فقط در حال زندگی کن نه گذشته و نه آینده . در حال فکر کن در حال کار کن در حال خرج کن در حال خرید کن در حال عشق بورز و ....متاسفانه به ما یاد دادن آینده و گذشته ، برای گذشته غصه میخوریم و برای آینده کار و خرید . ما تو حراجیهای لباس برای فصل بعد خرید میکنیم و سال بعد و .... در حالیکه لذت خرید برای الانه نه فصل و ماه بعدبهترین کتابی که اینو به من یاد داد کتاب تمرین نیروی حال بود و بهترین فیلم یکی جنگجوی درون یکی فارست گامپقانون سوم بد و خوب ، زشت و زیبا ، باادب و بی ادب ، زرنگ و تنبل و .... نداریم به نظر من ما انسانها که دو دسته هستیم یا منفعت گراییم یا حمایت گر و منفت بده و یکی از این دو دسته برای راحتی خودش و در زمان خودش این صفات رو تعیین کرده و با اون صفت منفعتی که میخواسته گرفته میخواد به بچش بوده باشه به کامندش به همسرش یا ..... ببینید والدین من بخاطر راحتی و توجیح خودشون و با شناختی که خودشون داشتن یکسری صفت به من دادن و من تمام سعیم رو کردم اون صفات رو حفظ کنم یا نابود کنم و برعکسش رفتار کنم و در حالیکه اگه اصلا صفت صبوری و خوبی و .... روم نبود خیلی خیلی زندگیم پربارتر بود و با عشق و اعتماد به نفس بیشتر و نیاز به کشتن خودم برای حفظ صفاتم نبودم بهترین کتابی که میگم بخونید کتاب تفکر زائد هست که البته خودم هم تا آخر نخوندم ولی کمکی که لازم بود ازش گرفتم خلاصه انسانها موجوداتی هستیم ناشناخته . نمیشه گفت سختیم یا ساده . زشتیم یا زیبا . خوبیم یا بد . دقیقا مثل زندگی ، وقتی زندگی رو میبینی لذت لحظه حال رو میچشی میبینی زندگی چقدر سادست و ما با یکسری قوانین و سخنان و برنامه ها و قضاوتها میخوایم سختش کنیم .مثلا میگیم زندگی با وجود بچه و شادی و ... هدفمنده ولی وقتی عمیق زندگی رو میبینیش دوست داری هر لحظه نه فقط خودت بلکه جهان رو نابود کنی تا بقیه هم زندگی بیهوده و بی هدف رو نبینن و تلاش نکنن که بفهمن تهش هیچی نبود غیر از ترس از اینکه بچت بعد از تو چی میشه و مریض نشی  و خیانت نبینی و ... ؟؟؟؟ خلاصه ما انسانها هم مثل زندگی دو بعد داریم و همونطور که بهتره زندگی رو معنا نکنی انسانها رو هم معنا نکن چون فقط و فقط مبهوت میشی و افسرده و خسته ... توی پست بعد قوانین بعد رو میگمپ . ن : من توی همین یکسال اخیر وبلاگی راه انداختم که توش مرحله مرحله ، ذره ذره پیشرفتم رو مینوشتم تا اینکه بعدش با تحول وجودم ویرگول رو پیدا کردم البته سعی میکنم مطالب اونجا رو اینجا هم بزارم ولی تا اون موقع میتونید اون وبلاگم رو ببینید</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 13:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-dt5ydno2lejs</link>
                <description>خب توی سال سوم بعد از خیانت همسری و مرداب افتادن من و دست و پاهایی که میزدم بقیه ببینن ولی بیشتر میرفتم تو یاد گرفتم دیگه دست و پا نزنم و به بقیه امیدوار نباشم و دیگه فقط خودم رو ببینم و از خودم توقع داشته باشم و از خودم ناراحت بشم و با خودم شاد بشم و ..... و تصمیم گرفتم کارم رو شروع کنم ، چون من آدم کاریی بودم و میدونستم تو هر کاری برم تمام تلاشم رو برای عالی انجام شدنش انجام میدم و میخواستم ایندفعه درست گام بردارم و شروع کردم به سرچهای اینترنتی و خوندن کتابهای موفقیت و ..... چون یک چیز رو فهمیده بودم جهان و کائنات و ما همه طبق یکسری قانون مشخص کار میکنیم که اتفاقا باید خیلی خیلی ساده باشه و اگه همه اون قوانین رو یاد بگیریم راحت زندگی میکنیم و تمام قوانینی که کشف شده از قوانین نیوتن بگیر تا هاوکینگ همه هم روی فیزیک و نجوم اثر دارن هم روی روابط انسانها با هم و هم برای خود انسان و بدنش فهمیدم هیچ مریضیی بخاطر غذای ناسالم و .... نیست تمام واقعا تمام اتفاقات داخل بدن اتفاقات روابط انسانها اتفاقات زندگی و کاری اتفاقات هر کشور اتفاقات کهکشانها همه و همه بخاطر همین قوانین ساده استببینید من علمیش رو نمیدونم ولی برداشت خودم رو میگم ، ما یک خورشید داریم که دورش زمین و سیارات دیگه میچرخن و چندین تا مدل به همین صورت و به قول هاوکینگ معلوم نیست چند مدل تکراری از این سیاه چاله ها داریم که با یک انفجار شروع شده و یک روز زمین و سیاراتی که از حاصل بخارات یکی از همین انفجارهاست و کم کم با تکامل تک سلولیها دایناسورها و بعدش خزندگان و بعدش انسانها بوجود اومدن و تا چندین و چند سال دیگه همین زمین منفجر میشه و باعث بوجود اومدن زمینها و سیارات دیگه میشه خلاصه دیدگاه من اینجوری برداشت کرد کهکشان ما یک تیکه کوچیک از یه چیزیه که نمیدونیم چیه و جالبه همه دارن با یه نظم کار میکنن پس مطمئنن همونطور که واقعیت هم داره خورشید و زمین و انسانها و حیوانات و گیاهان و .... همه تحت تاثیر قوانین مشخص هستیم که اگه همه این قوانین ساده معلوم بشه زندگی راحتتره مثل همین قوانینی که تا الان کشف شده و راه رو برای ما راحتتر کرده و بعد از یک ترس از یک سرطان و تستها و بعدا رد شدنش که اونم توضیح میدم یک چیز رو فهمیدم هر کدوم از ما بدنیا اومدیم برای یک هدف و برای یک اثر :هدف ما اینه که مواظب خودمون باشیم و تمام حیوانات و گیاهانو وظیفه داریم یک اثر از خودمون برای آیندگان بزاریم میخواد کشف یه قانون زندگی باشه یا یک کتاب و راه برای عبور از مشکلات راحتتر یا یک کارخونه که بتونه سالیان سال زندگی خیلیها رو تامین کنه قبلا که به مرگ فکر میکردم میگفتم میرم دور دنیا رو میگردم و کارهایی که دوست داشتم انجام بدم از جمله غواصی و پرش از هواپیما و کمپ جنگلی و .... ولی بعدترش تصمیم داشتم تمام زمان بغل خونواده باشم و سیر نگاشون کنم و بعدتر فکر کردم تمام زمانم برای پسرم پول جمع میکنم ولی الان دیدگاهم فرق داشت چه فرقی میکرد وقتی میمردم تمام دنیا رو دیده باشم ؟؟؟؟؟ چه فرقی میکرد خونواده رو بیشتر لذت ببرم و ببینم ؟؟؟؟؟ مهم فقط و فقط یک چیز بود ..... چه اثری بعد از من باقی میموند ؟؟؟؟؟ برای پسرم ، خونوادم ، جامعه و .....من آدمیم کامل گرا که شدیدا زاده شدم تا بقیه رو راهنمایی و نصیحت کنم و مواظبت کنه و این بدنیا اومدن حتما باید یک اثری به جا بزاره وگرنه به چه درد میخوره ؟؟؟؟ عبرت بقیه میشم چطوری خیانت نبینن ؟ یا چجوری صبوری نکنن یا چجوری توسری خور نشن یا مثل من نشن یا یا .....ایکاش به هممون یاد میدادن بدنیا میاین که فقط و فقط مواظب خودتون باشین (همه جوره : سلامتی ، اذیت نشدن توسط دیگران و .... ) و حتما یک اثر توی این دنیا بزارین (مثلا این اواخر عاشق بینهایت کیهان شدم و سوالهای بی شمار که ایکاش به هممون میگفتن باید قبل از مردن یه دلیل پیدایش و کهکشان رو پیدا کنیم اون موقع شاید هم برای خودمون هم نسلهای دیگه مفیدتر بودیم تا خاله زنک تر )خب شروع کردم به پیدا کردن قوانینی که برای خودم مهم بود و چسبوندنشون به هم از قوانین فیزیک گرفته تا روابط و اخلاق انسانها و موفقیتهاشوناینکه چرا هاوکینگ و نیوتن و استیو جابز و ..... با تمام خیانتها و بدیهایی که به انسانهای اطرافشون میکردن باز موفق بودن ؟؟؟؟</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 12:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-beurpesu2u86</link>
                <description> بله اونقدر خودم رو توبیخ میکردم و شاید بیشتر از بقیه خودم رو نشونه گرفتم و توجیح همسری رو کردم که خودم هم باورم شد و همسری هم کم نمیذاشت و شروع کرده بود به گفتن از فلانی یاد بگیر حرفش یکیه یا افتخار میکنم به خیانتم چون عرضه داشتم و هیکلت رو درست کن و در جواب اینکه بریم مشاور برای برگشت اعتماد و ساخت یه زندگی بهتر از نو .... میگفت تو مشکل داری من که مشکلی ندارم تو نیاز به روانشناس داری و ....و یکسال تموم من داشتم تو یه مرداب گند دست و پا میزدم و دستم به هر کس میرسید میگفتم من رو از اینجا بکشین بیرون ولی هیچکس محلم نمیداد و حتی همسری خوب دیده میشد و کسی که داره من رو تحمل میکنه در حالیکه داد میزدم اینجوری نیست اون وقتی بقیه نیستن من رو داره نابود میکنه و خرد میکنه و ....همه میگفتن ما نمیتونیم تو زندگیت دخالت کنیم میخوای بری برو و من تو دلم میگفتم شما جایی که لازم نبود وسط بودین و حالا میخواین برین کنار !!!!و فهمیدم آدمها هیچ کاری برات نمیکنن غیر از غصه الکی و گریه و دخالتهایی که مطمئن باش زندگیت خرابتر میشه مثلا مامان خودم رابطم با همسری بد میشد و میخواستیم جدا بشیم شروع میکرد به تعریف از همسری و الان میره با فلانی و خوشبخت میشن و .... و وقتی من با همسری خوب میشدم شروع میکرد مرتیکه عوضی و مثل بابامه و همونجور که عزیزت زندگی نداشت تو هم نداری و .... خلاصه یکسال کلی مشاور رفتم و کتاب خوندم و تو مرداب گند دست و پا زدم تا اینکه فهمیدم این تو بمیری با بقیه فرق داره مثل همیشه نمیتونی دستی رو بگیری تا بکشتت بیرون و بشه رهبر و بتم نه اینکه یکسال بد باشه نه همون یکسال باعث شد مهمترین درس زندگیم رو بگیرم  :یکروز که میخواستم برم حمام جلوی آینه وایستادم و شروع کردم با خودم صحبت کردن و هر چی دوست داشتم بقیه ببینن و نمیدیدن به خودم گفتم و کم کم حتی وقتی آینه نبود ولی دوست داشتم از همسری حرف یا بغلی دریافت کنم و بی محلی دریافت میکردم خودم خودم رو در آغوش میگرفتم و از خودم تعریف میکردم کم کم دیدم چقدر شرایط داره عوض میشه و آرامشم بیشتر شده و بی محل تر به همسری و اون جذب من البته نه مثل قدیم چون توی همین یک سال ضعیفی من که مثل یک معتاد شده بودم همسری دقیقا برعکس ۱۶ سال زندگیمون مرد شده بود و خیلی مغرور و مردونه رفتار میکرد و حتی زمانهایی که من قوی میشدم سعی میکرد با کوبوندن من و نهی کارهام من رو بکوبه تا ضعیف بمونم ولی الان دیگه فرق داشت من خودم خودم رو پیدا کردم و بزرگترین درس و مشاوره دنیا رو یاد گرفتم :عشق ورزیدن به خودوقتی به خودتون عشق بورزید نمیزارید کسی اذیتتون کنه ، حرف بد بزنه ، با کسانی وقت میگذرونین که دوستشون دارید و از کسانیکه خوشتون نمیاد راحت برای مواظبت خودتون دور میشید . غذای سالم میخورید نه برای لاغری و .... فقط برای مواظبت خودتون . ورزش میکنید نه ورزشی که خوش اندامتون کنه بلکه ورزش و مدیتیشنی که آرومتون کنه و خوشتون بیاد . دقیقا مثل مادری که از ته دل مواظب بچشه و بهش عشق میورزه و نمیزاره هیچ چیزی تو دنیا اذیتش کنه البته من دونه دونه این حرفها رو یک دفعه ای بدست نیوردم خب من توسط همون مادر که خودم باشم کلی سرخورده شده بودم و گذاشتم بقیه هم منو بکوبن پس خیلللللللللی زمان برد تا بتونم بلند بشم ولی خب شروع بلند شدن واقعی من اینجا بود البته قبلش یکروز کودک درونم رو کشف کردم و باهاش وقت گذروندم و ذوق کردم و یک روز .... ولی نجات دهنده واقعی من عشق به خودم بود و شروع پیشرفت من همون آینهکم کم و ظرف یکسال بعد برای هر کار و وابستگیی خودم رو پیدا میکردم :یکبار دوباره خیلی خرد شده بودم و شکاک به همسری که سعی میکرد منو مشکوک کنه و حرفها رو نمیزد و بغل من داشت با تلفن با کارمندش صحبت میکرد شنیدم و اون گفت تو برای جذب خانم فلانی داری بهش بها میدی و خب من نمیتونم بهش این رو الان بگم ، من این رو شنیدم و دااااااااااااااغون شدم و دیدم چقدر دنیا و آدمهاش میتونن بد باشن و بعد از دعوا رفتم دوست داشتم با یه مشاور صحبت میکردم ولی رفتم جلوی آینه و این دفعه از خودم به عنوان مشاور استفاده کردم ، یه صندلی گذاشتم جلوی آینه و وانمود کردم اومدم مشاور و دردم رو گفتم و منتظر داناترین و باشناخت ترین مشاوری که قبولش داشتم بهم مشاوره بده و شاید قشنگترین مشاوره ای بود که کسی میتونست بهم بگه و فهمیدم این یک نشونه بود که شاید باز دارم خودم رو یادم میره و به بقیه تکیه میکنم و باز یه نکته دیگه کشف کردم بهترین مشاور و بهترین کتاب و بهترین راهبر خودم بودم یکبار دیگه که نیاز داشتم یکی بیاد دستم رو بگیره و برام کاری رو شروع کنه تو حمام بودم و ناخودآگاه بعد از کلللللللی گریه که من دختر ضعیفی نبودم پس چرا الان دوساله که توی مشکل گیر کردم و کار نمیکنم و .... دستم رو به سمت دست دیگم بردم و گفتم پاشو خودم بهت کمک میکنم و من هننننننگ کردم و فهمیدم یک زن یک مرد یک انسان تو اوج درد و مشکل خودش رو پیدا میکنه و نیمه خودش میاد به کمکش . بله من خودم دست خودم رو گرفتم و تصمیم گرفتم کار رو شروع کنم ولی چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل همیشه مثل ۱۷ سال ؟؟؟؟؟؟؟</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 12:13:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-pouux2p9e49j</link>
                <description> بله گفتم من پایین پله مترو منتظر همسری بودم تا بیاد و با التماس من رو برگردونه ولی هر چی منتظر شدم نیومد و برگشتم بالا دیدم نیست و در کمال ناباوری نمیدونستم باید چکار کنم و کجا برم و چی شده و چی میخواد بشه رفتم توی یه کافی شاپ همون تو مترو و یه چای رو خوردم و سرگردون سوار مترو شدم برم سمت خونه برادرم ولی نمیدونستم واقعا میخوام برم اونجا منی که همیشه خودم رو نگه داشته بودم تا همه فکر کنن خوشبختم میتونستم برم اونجا رفتم سمت یه پاساژ و وسط راه همسری پیغام داد برگرد و من محل ندادم و بعدش پسرمون پسرمون نوشت و من تماس گرفتم چی شده گفت هیچی الکی گفتم بتونی بیای خوشحال میشیم و من رفتم تو پاساژ و چند دقیقه ای خرید برای مشتریها با چشمونی اشکبار و بعدش تو کافی شاپ حسابهای مزون رو بستم و ساعت ۱۰ که پاساژ بست یک دختر تنها مونده بودم کجا برم خونه یا پیش برادرم یا ؟؟؟؟راه افتادم رفتم مترو و چند دقیقه ای بین راست و چپ مترو شک داشتم باید برم کدوم ور ؟؟؟؟؟ مشکل بزرگ و همیشگی من همین بود ..... خیلی فکر میکردم ..... منطق گرا بودم نه لحظه ای و احساسی .....رفتم مترو سمت خونه و از مترو که اومدم بالا ساعت ۱۱.۵ شب بود و برف میبارید و پیاده تا خونه توی یک راه خلوت و تاریک و ترسناک حدودا نیمساعتی رفتم و کنار قبرستون (اینجا هر محله چند تایی قبرستون داره و عادیه ) یک سگ کنارم اومد و منم که از سگهای بزرگ وحشتناک میترسم و خدا خدا میکردم کاری به کارم نداشته باشه و خدا رو شکر رفت و منم ادامه راه . رفتم تو مجتمع و از درب پشت رفتم تو حیاط و یه گوشه نشستم . بعدش پشیمون شدم و بلند شدم برم خونه برادرم و باز پشیمون شدم و برگشتم حیاط و از پنجره توی خونه رو دیدم . بچم داشت گریه میکرد و همسری خوابیده بود زدم به شیشه و درب رو باز کرد و من اومدم پسری رو خوابوندم و همسری رفت پیاده رویراستش دوست ندارم کل ماجراها رو بگم خلاصه همسری توی بدترین زمان و دوره ممکن بهم با خواهر دوستم خیانت کرد و اصلا مردونه هم خیانت نکرد دايم با بازی و دروغ و بچگی و همه چیز همه چیز رو تعریف کردن و کمک خواستن از من و ..... ده بار گفتن اینکه تموم شده و باز میفهمیدم ادامه داره و اوردن اون خونمون و داد و بیداد و فهمیدن خونواده ها و .... بعد از ۶ ماه برگشتم ایران و ولش کردم و بعد از دوهفته باز بازی و بازی و بازی .... اومد دنبالم و مشاور رفتیم و کتاب خوندیم و باز یک بازی ۴ ماهه تا اینکه به مامان فلانی زنگ زدم و یک دعوای اساسی با دوستم و خواهرش داشتیم و تموووومبرای اولین بار بعد از ده ماه آروم فهمیدم تموم شده و نشستم فکر کردن که میخوام با این بچه نامرد بمونمده ماه نه ۱۶ سال با نامردترین و بچه ترین مرد دنیا زندگی میکردم و هر ثانیه میگفتم ایکاش با این آشنا نمیشدمخیانت سخخخخخخخخخته نمیتونم بگم کدوم قسمتش سخته : شک اولش ، دنبال مسیجها گشتن که نمیدونی منتظری چیزی بیابی یا دعا کنی چیزی نیابی ، شکهای ثانیه ای ، تحمل نامردی نامردها ، بزرگ کردن  نامردها ، صحبت و دعوا با خونواده هایی که همیشه میخواستی ثابت کنی خوبی و خوشی ولی دیگه حرفی برات نمونده و همه چیزت شکسته همه اعتبار و صفاتت ، شکستن همه اعتماد و اطمینان و آرامشی که باید از شریک زندگیت میگرفتی ، کوبوندن خودت و گذشتن از جسمت و روحت برای بردن رقابت ، بهم خوردن آرامش بچت ، ول کردن کار و رویاهات چون نامرد زندگیت میخواد ، گوش دادن به قصه ها و دردهای عاشقی همسری ، گوش دادن به هر آدمی کنارته و شنیدن نصیحت تمام آدمهایی که تو قبولشون هم نداری ولی چون تو شکست خوردی باید گوش کنی ، مرد دیدن همسری چون اون تونسته خیانت کنه و من مشکل داشتم ، اعتماد به نفس زیاااااااااد همسری و کوبوندن هر ثانیه من و کلا نابود شدن من و اعتماد به نفسم ، صحبت با فلانی و خواهرش و ...... ولی برای من بدترین قسمتش یک چیز بود :تمام بت من برای خودم شکسته بود ، منی که خودم رو خیلی خوب و دانا و کامل میدیدم .من شکسته و نابود شدم و بیشتر توسط خودم ....</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 01:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-wdpun0ce0y0d</link>
                <description>  خلاصه قرار شد بیایم ترکیه و بماند قصه های فروش وسایل به خونواده همسری و دعواها و ....از روز اولی که اومدیم بنده خدا برادرم همه جا برامون میرفت و همه کار میکرد حتی از دانشگاش میزد ولی تهش همسری همش به من غر میزد و طلبکارخونه رو نزدیک جایی که مهدش رو برای پسرم دوست داشتیم و من از ایران پیدا کرده بودم گرفتیم و قرار شد از مهر بره مهد . همسری هم که قرار بود زبان بخونه و ۶ ماه بعد بره سرکار و من هم کار لباس انجام میدادم و ماهانه تا جاییکه میتونستم کمک میکردم . همسری از همون روزهای اول شروع کرد به غر زدن و افسردگی و روی مبل نشستن و نالیدن و کار لباس من رو کوبیدن و .... خلاصه یه رزومه دیدم و بهش گفتم برو ببین چطوره و بعد از کلی منفی بافی که نمیشه و مسخرم میکنن زبان بلد نیستم و ... اوکی شد و رفت سرکار و بعدش بخاطر رییس همسری پسرم رو اون مهدی که دوست داشتم نزاشتیم چون همسرم میگفت مهد زن رییسش بزاریم و بعد از مخالف من گفت این مهد کمی ارزونتره ، حرف و بهونه ای که برام عادی بود تا کاری رو میخواست و من مخالفت میکردم و دلیل منطقی پیدا نمیکرد بهونه پول رو میوردگذشت و گذشت تا اینکه پسرم رو مهد گذاشتیم و با دردسرهای جدایی بچه از مادر و بچه های زبان غریبه و با سرویس رفتن و دوره جذب نداشتن و .... بدترین رفتنها رو تجربه میکردیم و خلاصه من تازه میخواستم طعم آرامش رو ببرم که دیدم همسری عوض شده و رفتارهای عجیبی داره . دیگه شبها دیر میومد خونه و همش از من بهونه میگرفت و دعوا و از همکارش و خواهرش که دوستم بود تعریف کردن و کوبوندن اونها تو سرم و .... و قسمهای من و اون و ....یک شب خواهر دوستم اومد خونمون و میخواست بره کنسرت نزدیک خونمون و همسری بردش و من فکر عجیبی تو ذهنم اومد . فکر اینکه تو راه همدیگه رو بوسیدن و سریع هواسم رو پرت کردمهفته بعد دوستم و شوهرش و خواهرش رو خونمون دعوت کردم تا هم بارهای لباسم رو ببرن هم بچه هامون بازی کنن . قبل از اینکه بیان من سریع درگیر تفکیک بارها بودم و همسری درگیر تمیزی اتاق ۱ متری کارش که من گفتم بیا سالن رو تمیز کن اونجا رو که کسی نمیبینه گفت نه دفعه پیش فلانی دیده و گفته چه اتاق کثیفی داشتی و من شدید جا خوردم ... خلاصه من تفکیک رو بیخیال شدم و بلند شدم خونه رو تند تند تمیز کردن و تا اومدن همسری تو اتاق ۱ متریش بود و شب موندن و توجه های شوهرم به فلانیصبح برای صبحانه رفتیم بیرون و توی رستوران همسری بجای توجه به من و پسری همش به فلانی توجه و تعارف میکرد و حتی جاش رو باهاش عوض کرد که مبلش راحتتر باشه و بعدش اومدیم خونه میخواستن برن که همسری گفت نه من برای نهار غذای مورد علاقه فلانی رو میخوام درست کنم و بمونین و .....بعد از رفتنشون بمب سرم که ترکیده بود سوتش خاموش نشد و قسمهای دوباره من و همسری ولی من آروم نمیشدم و چند روز بعدش به همسری گفتم من چند روز میرم و گفت منم باهات تا مترو میام و اومد و تو راه میگفت ایکاش میتونستی نری و درستش کنیم و دم مترو با کمال تعجب من رو مترو گذاشت و سریع رفت در حالیکه مطمئن بودم همسری باید بدو بدو میومد دستم رو میگرفت و با التماس من رو برمیگردوند .....بعدها در آینده دور دیدم نقشها برعکس بوده (من بیشتر از اون وابسته بودم با اینکه اون به زبون میورد و حتی برای توجه من خودکشی الکی میکرد چون میدونست من شخصیت مواظبی دارم و نجاتش میدم و هر از گاهی با محبت و هر از گاهی با عصبانیت و بلا سر خودش اوردن من رو برمیگردوند و ... ولی من خودم رو غیر عاشق و وابسته میدیدم چون میگفتم اگه مامانم بگه نه جدا بشیم و خیلی منطقی بررسی میکردم ولی همون لحظه هم من وابسته تر بودم چون در شرایط آنرمال خودم وابسته انسانی آنرمال بودم ولی نمیتونستم ترکش کنم در حالیکه اطرافیان میدیدن طرف اگه من بهش سکه تقلبی که خودم درست کردم بدم عصبانی میشه و سکه طلا میخواد ولی من باور نمیکردم و باز پیش هم اومد باور نکردم و گول حرفهاش رو میخوردم و باز سر مهریه سر کار سر خونه سر عروسی سر نگاههاش به دخترها و ... تکرار شد و تکرار شد و من حرفهاش رو باور کردم و باور کردم و باور )</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2019 17:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-vqh3r0mcp3lj</link>
                <description>  خب شروع رابطه ما با یک مکالمه که پرسیدن دلیل عاشق شدنش بود و منطقی نشون دادن خودم به خودم و بعدش یک مکالمه تلفنی تا صبح و بعدش مکالمات تلفنی و دیدارهای طولانی .... بازیهای دو طرفه معشوق نیازمند و عاشق بچه ، لوس کردن و ناز کشیدن و قهر و عصبانیت و صدمه به خود و کوتاه اومدن و .....من دائم در حال ناز کردن و قهر کردن و تموم کردن رابطه بودم و اون دائم در حال گریه و داد و بیداد و عصبانیت و تظاهر به خودکشی و ....و بدین ترتیب یک رابطه که فاسد شروع شده بود فاسد ادامه پیدا کرد و هر روز بجای بالا بردن ما ما رو مینداخت پایینترخلاصه ادامه داشت .... شرط فوق لیسانس مامان ، زوم روی رابطه ما ، مهریه ، عقد ، شب یلدا ، زندگی با هم ، عروسی نگرفتن ، خوردن پولمون توسط برادر شوهر و شروع دعواها بخاطر خونواده ها و کی زنگ بزنیم و کی بریم دیدنشون و .....و ادامه زندگی با سازش مالی و سازش رفتاری و سازش خونواده ها و سازش کار و .... و بعدش سربازی همسر پیش اومد و من سر یه کار با یک کارفرمای عوضی که میگفت همه نقشهای شرکت رو میتونی انجام بدی پس انجام بده و مجبوری چون شوهرت سربازه و به پولش نیاز داری و باز تحمل و تحمل و تحمل و سربازی که تموم شد و همسر رفت سرکار یه حرف زد که تا مغز استخونم آتیش گرفت ، یه دعوا مثل همیشه داشتیم و تهش یه حرف خاتمه داد بحث رو ، حالا مگه چقدر دراوردی همون چندرغاز رو میگی خب اونم الان برات پرت میکنم و گفتم پرت کن گفت تا چند روز دیگه میدم که البته شد تا دو سال دیگه و من کار معماری رو کنار گذاشتم .من معمولا از اتفاقات درس نمیگیرم  ، باز توی کارهای بعدم هم به همسرم کمک کردم تا به خونه به پسرم به خودم آرامش بدم و شاید دلیل محکمتر اینکه چون شخصیت من جوری بود که دوست نداشتم بگم پول بده و فلان چیز رو میخوام و .... و از این کمکها و مخفی نکردن پول برای خودم و کلا خودگذشتگیم بعدها ضربه خوردم(کمکی که باز با کار لباس بهش در اوج سختی مهاجرت و روحیم کردم و در بدترین وضعیت زندگی و روحیم چندر غاز خونده شد و منت و .....و میدونستم باز کار کنم من درس نمیگیرم و کمک میکنم و جمع هم نمیکنم و تهش فحش میشنوم . روی این حساب منی که فوق دانشگاه تهران داشتم بیکار نشستم تو خونه . منی که عاششششششق کار و قدرت کار بودم)خب بعد از یک افسردگی بد که بخاطر سرکار معماری نرفتن بود افتادم تو کار لباس و چون دوستش نداشتم شرکت بابام رو اجاره کردم و شروع کردم تنهایی دکوراسیونش رو کار کردن چون آقای همسری دوست نداشت کمکم کنه و راضی نبود و بهش زیاده روی بود . خلاصه تو همون اوضاع بود که فهمیدم باردارم و بخاطر فیبرمهام استراحت مطلقم ، انگار بمبی رو سرم خراب شده بود و داغوووووون که باید چکار کنم چرا الان و ....تصمیم گرفتم کار رو تعطیل کنم و تمام دکورها رو که دونه دونه خودم ساخته بودم کندیم (همسرم تازه اومد کمک ! ) و انداختیم تو انبار و ته آرزوهای من شد یه مشت آشغال که چند سال بعد انداختمشون بیرونبعد از بدنیا اومدن بچم افسردگیم شروع شد و ایندفعه شدیدتر از قبلی و یه گوشه کار کردن همسرم (که اکثر زمانها کار نمیکرد و شو میدید) بیشتر از بیش اذیتم میکرد و تنها بودنم . خلاصه با اصرررررررررار چند وقته قرار شد برم مشاور که همسری هم باهام اومد رفتیم مشاور و گفتم مشکل دارم فکر کنم بخاطر مادرمه و اثراتی که روی زندگیم میزاره و مشاور گفت مشکل از خونوادت نیست از همسرته بهتره جفتتون یه تست بدید و این شد که شوهرم دیگه اون مشاور رو نیومد و برای منم قدغن شد و بعدها یه مشاور پیدا کردم که قبول کرد مشکل از مادرمه چون مثل همیم و همسری اجازه داد اون رو ادامه بدم و به مامانم هم گفت مشکل با شماست !!!   توی ۱۵ سال زندگیمون یکبار حتی یکبار نشده بود با خونوادم یک جا بریم و با آرامش برگردیم ، همیشه مادرم ما رو مهمون میکرد و همسری وقتی تنها بودیم غرررررررر میزد و شکایت . و من میریختم تو خودم و اون سفر حرومم میشد بعدش من سالی یکبار یکدفعه با مادرم دعوا داشتم و همه چیز رو میریختم بیرون که چرا به همسری فلان و فلان کرده بودن و به اون باجناق جور دیگه و مامانم که با همسری رو میکرد میگفت نه مهم نبوده این حساس شده !!!! ولی برعکسش برای خونواده همسری باید همیشه تشکر میکردم و حتی منت جاری و خواهرشوهر رو هم تحمل میکردم و تا از مهمونیشون برمیگشتیم یاد بگیرها و ... به راه بودبعد از یه سفر که مامانم با همه خونواده ترتیب داده بود و میتونست عالی باشه ولی بجاش داااااااغونترین سفرم بود پام رو کردم توی یه کفش که میخوام بیام ترکیه زندگی کنم چون پسرم میخواست بره مهد و میخواستم آزادی شخصیی که من تجربه نکردم اون داشته باشه و از طرفی از خونواده ها که فکر میکردم بخاطر اونهاست که زندگیم مشکل داره دور بشم ، همسری گفت من نمیام و گفتم اگه نیای من میام و طلاق و .... (کاری که تو ۱۵ سال میکردیم ، اون مخالفت میکرد من تهدید و قهر ، اون التماس و بخشش و تهش من میگفتم مرد نیست و مثل کنه گیر میده و .....).....</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2019 20:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@iamlove/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-kiinxglsle4a</link>
                <description>خب تا اینجا من با یک شخصیت دوگانه بزرگ شدم یک طرف دختر حرف گوش کن خونواده که دوست پسر نداره آرایش نمیکنه بچه آروم خونواده و .... از طرفی بخاطر اون داد و دعواهای هر از گاهی و تشویقهایی که بعدش میشنید که این دختر اعتماد به نفس داره و آخر کار خودش رو میکنه و .... سعی میکردم نافرمانی هم داشته باشم نباید مثل یه دختر لوس میبودم و باید قوی میبودم و حتی گریه نکنم و .... چون مامانم دوست داشت دخترهاش قوی بار بیان ولی از طرفی حتی کارهای خونه رو انجام نمیدادیم چون دختر بودیم و ظریف و نیاز به مراقبت حتی یادمه آرزوم بود زخمی بشم ولی وقتی زخمی میشدم میگفتم چیزی نیست درد نداره خوب میشم (انگشتم شکست ، بینیم شکست و ....) ولی ته دلم آرزو میکردم یه روز برم دکتر و بگن داره میمیره و عزیز بشم و مورد توجهیادمه یکی از همکلاسیهام یه دختر بین سه تا پسر بود تا عطسه میکرد میرفت دکتر و من برام تعجب بود من برای بخیه و موارد حاد میرفتم دکتر حتی وقتی دندونم درد میگرفت فکر میکردم عادیه و هیچی نمیگفتم تا دردش دیگه داغونم میکرد و نیاز به عصب کشی داشت و حتی یادمه یه بار ۶ سالم بود رفتم اولین دندون پزشکیم دکتر گفت بدون بی حسی پر کنم و من گفتم آره و تمام مدت اشک گوشه چشمم بود و مواظب بودم تکون نخورم و ناله نکنم و .... و هنوز که هنوزه از صدای ابزار دندون پزشکی وحشت دارم و یا ده سالم بود و زانوم وقتی با دوچرخه تو خاکی رفته بودم روغن از فروشگاه بخرم شکافته بود و توی آسانسور از خونی که از زیر پام زد بیرون فهمیدم چقدر اوضاع بده و گریم دراومد و بعدش بدون بی حسی سه تا بخیه خوردم خب توی اون جامعه و دوره که همه توی جامعه با زور و اشتباه و دروغ و دورویی بزرگ میشدن خونواده ما عاااااااااااالی بود و جزو خونواده هایی که فرزند سالار بودن و راستگوجامعه ای که از طرفی میگفتن به عمو بگو دوستت دارم و پشت سر از عمو بد میگفتن . جامعه ای که تو خونه کافر هفت خط بودن و بیرون مسلمون و فتوا بده . تو جامعه ای که همه رفتارها و کردارها مصنوعی و برای رضایت غریبه ها بود و بچه های فلانی و فلانی خوب بودن و باید ازشون یاد گرفت و همون بچه ها پشتشون بد هم گفته میشد و .... در حقیقت جامعه دو شخصیتی .خانواده ما عاااااااالی بود چون مامانم میگفت شما برای خودتون باشید و بقیه مهم نیستن و حتی روی دفاع از ما کلی با فامیل و دوست دعوا میکرد که بچه هام هر کاری دوست دارن باید انجام بدن و ...خلاصه با این خصوصیات دوگانه و شاید سه گانه (صفات خوب ، سرکشی ، خود واقعیم که فقط میدونستم هستم ولی نمیدونستم چیم ) بزرگ شدم و مسیرهای زندگیم رو باهاشون شکل دادم یعنی با خصوصیات غلط تحمل کردم و بزرگ شدم و انتخاب کردم و تحمل کردم موقع تصمیم دانشگاه بخاطر حفظ خصوصیات مراقب بودنم دانشگاه دولتی رو انتخاب کردم چون خواهر بزرگم گفت من رفتم خصوصی هم به مامان اینا فشار اومد هم کار بد پیدا کردم و من فقط یک چیز رو شنیدم به مامان اینا فشار اومد و از اونور مامان گفت باید بری آزاد البته تو هر کاری بخوای انجام میدی و به حرف بقیه گوش نمیدی ، این حرفها باعث شد پام رو کردم توی یه کفش که میخوام برم دولتی خب اونجا هم همین خصوصیات دو یا سه گانه ادامه داشت و روند تکرار زندگیم که توی شرایط دوگانه شخصیتم بالا و پایین میشد . سال اول بخاطر حس قوی بودنم و مراقب بودنم بجای دختر بودن و لذت بردن از ناز و عشوه و .... سعی میکردم حلال مشکلات باشم و مادربزرگ همه (لقبی که بهم داده بودن) و تو همین گیر و دار یکی از پسرهای کلاس که اتفاقا ازش بدم میومد چون خودش رو میگرفت همش بهم توجه نشون میداد و پروژه هاش رو باهام برمیداشت و اردوهای مختلف فقط من رو دعوت میکرد و .... ولی هیچگونه حرفی نمیزد و من ته دلم میخندیدم که چه توهمی زده و کم کم همون حس که باید همه چیز رو بدست بیارم عطش اون شخص رو در من بوجود اورد و کم کم ناخواسته فقط بخاطر توهم توجه شخصی و بعدش توجه نکردن عاشق شدم و درحقیقت شاید اولش فکر کردم چون عاشقمه من باید عاشقش باشم و همین باعث شد از کسانی که واقعا بهم عشق نشون میدادن دور بشم و از بهترین دوران زندگیم فقط اشک و فال و خاطره نویسی و عاشقی بمونه و بعد از دوسال فکر شب و روز یکروز آنی بهش گفتم میخوام ببینمش و بهش گفتم آیا من رو دوست داری پس چرا جلو نمیای ؟ با یک صحبت دوستانه فهمیدم اصلا عاشقم نبوده و گویا من رو از بندی آزاد کردن ، بندی که چون فکر میکردم اون عاشقمه من هم باید عاشقش بمونم و بعدش در کمتر از یکروز من از نقش معشوق به نقش حافظ رابطه اون و دوست دخترش تبدیل شدم و دایم با دوست دخترش و خودش صحبت میکردم که زجری بسیار عظیم بود ولی خب من صبور بودم و منطقی و حلال مشکلات و ..... و بخاطر فراموشی اون عشق هوایی و سنگین به خودم گفتم با اولین نفری که گفت دوستم داره دوست میشم و بدین ترتیب حدودا ۴ روز بعدش جذب آدمی شدم که هیچگونه علاقه ای بهش نداشتم (دخترباز ، قد کوتاه ، زبان باز ، کنه بودن ، احساساتی ، خونواده با سطح متفاوت ، انتخاب من بخاطر وقار و سنگینی و ....) و چون گفته بودم با اولین نفر که بگه دوستم داره دوست میشم باید روی عهدم با خودم میموندم .... خارج از اینکه پس من واقعی چی میخوام ؟؟؟؟ اوکی دادم و با حالت تدافعی وارد شدم که عاشقم نمیشی و ازدواج ممنوع و .... و چون خودم رو منطقی میدیدم و انسانی که وابسته نمیشه و میتونه رابطه رو پایان بده راحت وارد اولین رابطه احساسیم با یک پسر شدم که مسیر بعدی زندگیم رو شکل داد ....</description>
                <category>عاشق خودم و دنیا و کائنات</category>
                <author>عاشق خودم و دنیا و کائنات</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2019 16:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>