<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iammahan</link>
        <description>فعلا هیچی :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 09:30:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/129267/avatar/wfmArR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهان</title>
            <link>https://virgool.io/@iammahan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان مرگ 2</title>
                <link>https://virgool.io/@iammahan/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-2-ot2efp4uysae</link>
                <description>وقتی که چشمانم باز شد فهمیدم که روی تخت بیمارستان هستم. چراغ بالای سرم کمی چشمانم من را آزار می داد. دوست صمیمی ام نیز کنار من نشسته بود.از او پرسیدم: چه اتفاقی برای من افتاد؟ به من گفت وقتی رسیدم خونه چند بار زنگ را فشردم ولی کسی جواب نداد، به تلفنت هم زنگ زدم ولی جواب ندادی. در را به کمک همسایه ها شکستیم و من تو را دیدم که بیهوش در راهرو افتاده بودی و بدین صورت بود که تو را به بیمارستان آوردیم.دوستم هانا از اتاق خارج شد، در آن اتاق یک تخت دیگر کنار تخت من بود که پیرمردی کچل روی آن تخت خوابیده بود، همینطور که به کنارم نگاه می کردم ناگهان آن پیرمرد سرش را به طرف من چرخاند و آن حرکت کمی مرا ترساند. آن پیرمرد کمی اخم کرد و صورتش چروکیده تر شد و با نگاهی وحشت آمیز طوری دستانش را به سمت من دراز کرد که انگار می خواست من را خفه کند و با صدایی وحشتناک کلماتی نامفهموم به زبان آورد. به خودم آمدم و دیدم آن پیرمرد ناتوان فقط از من تقاضای یک لیوان آب دارد. حس خوبی نداشتم و به کلی فراموش کردم که یک لیوان آب به او بدهم، به من گفت: هنگامی که تو را به اینجا آوردند آن دختر مهربان به من در انجام کارهایم کمک می کردم. گوش های قرمزش که بر زردی صورتش غلبه می کرد توجه من را به خود جلب کرده بود که هانا وارد اتاق شد و با چهره ای خندان به آن پیرمرد سلام داد و سپس به سمت من آمد و گفت: به پدر و مادرت خبر دادم و آنها نیز در حال برگشتن از سفر هستند.حقیقتا اقرار اینکه این موضوع مهمی نیست برای من سخت بود در ضمن من دیگر نمی توانستم حتی یک شب در آن خانه کوفتی بخوابم پس از برگشتن آنها خوشحال بودم همچنین آن اتفاقات تقصیر من نبود پس من سفر آنها را خراب نکرده ام.از هانا پرسیدم: کی از این بیمارستان مرخص می شوم؟+ تقریبا دو ساعت مانده است.فضای سفید بیمارستان و لباس های سبز و آبی که به بیماران داده می شود همیشه حال من را بد می کند به همین دلیل بود که میخواستم هر چه زودتر از آن دخمه سفید که کاشی های صورتی داشت بیرون بیایم و با دیدن آن پیرمرد دوباره ترس درون من رخنه نکند.مدتی گذشت و آرام شده بودم، دقیقا یادم نمیاد که چه اتفاقی برای من افتاده بود اما تصاویری ناقص در ذهنم رد می شد که تصاویر خوشایندی نبودند.هانا دوباره از اتاق بیرون رفت و با کیسه ای پر از خوراکی برگشت، تنها چیزی که شاید آن لحظه من را خوشحال می کرد همین بود. مقداری را به آن پیرمرد داد که کسی را نداشت و بقیه آن خوراکی ها را با هم خوردیم. او سعی می کرد من را بخنداند و موفق شد به طوری که پرستاران هم با دیدن ما شروع به خندیدن می کردند حتی یکی از آنها که نزد ما آمد تا بگوید کمی آرام تر باشیم نیز خنده اش گرفته بود.آن دو ساعت هم به لطف دوست مهربانم هانا سپری شد و در نهایت او من را تا خانه رساند. بعد از تشکر و خداحافظی از او به خانه رفتم و اولین کاری که کردم زنگ زدن به پدر و مادرم بود که بدانم حدودا چند ساعت دیگر به خانه می رسند.ظاهرا مشکلی برای ماشین پیش آمده بود و آنها نمی توانستند خودشان را تا شب به خانه برسانند. من هم کمی کتاب خواندم و سپس مدتی را در تلفن همراهم سپری کردم که با دیدن پنجره متوجه غروب آفتاب شدم. به اتاقم رفتم و ناگهان تمام اتفاقات برایم زنده شدند و سرم گیج رفت، دستم را به چارچوب در گرفتم و کمی که سرگیجه ام بهتر شد، لباس هایم را پوشیدم و از خانه خارج شدم.بعد از کلی گشت و گذار بی دلیل در شهری که با نورهای مصنوعی روشن شده بود، تصمیم گرفتم تا به خانه برگردم. فقط می خواستم زمان خودم را جایی دور از آن خانه سپری کنم حداقل تا زمانی که پدر و مادرم از مسافرت برگردند.تقریبا به کوچه ای رسیدم که خانه ما در منتهی الیه این کوچه قرار داشت. هوا سرد شده بود، کمی خودم را جمع کردم و دستانم در جیب هودی سرمه ای که به تن کرده بودم قرار دادم. کوچه ما تقریبا همیشه شب های تاریکی را داشت. باد سردی شروع به وزیدن کرد و صورت مرا می سوزاند، شاید بیرون آمدن در این ساعت از شبانه روز و آن هم در این فصل با لباس های تابستانی ام زیاد کار درستی نبود.با قدم های بلندتر و با سرعت بیشتر به سمت خانه حرکت می کردم. چراغ های خاموش خانه حاکی از این بود که پدر و مادرم هنوز نرسیدند، وقتی که به در خانه رسیدم سریع کلید را از جیبم در آوردم و داخل خانه شدم.به اتاقم رفتم، کلید لامپ را زدم تا لباس هایم را عوض کنم که صدای در را شنیدم. فکر کردم پدر و مادرم هستند و رفتم تا در را باز کنم ناگهان در اتاقم پشت سرم محکم بسته شد، با خودم گفتم حتما کار باد بوده است. این بار فقط صدای تق تق در زدن نبود، انگار کسی دستهایش را مشت کرده بود و محکم به در چوبی خانه می کوبید. در خانه می لرزید، خیلی ترسیده بودم. نمی خواستم اتفاقات دیشب دوباره برای من تکرار شوند. فوراً تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم و او نیز گفت که نزدیک خانه هستند. بالاخره از راه رسیدند، در را باز کردند و بعد ازسلام اولین جمله پدرم این بود: چرا هر چه در زدیم جواب ندادی؟تعجب کردم و با صدای هراسان گفتم: یعنی شما بودید که محکم به در ضربه می زدید؟پدرم گفت: ما فقط با یک انگشت در زدیم.سپس به اتاق خواب رفتند، کل شب را بیدار بودم، نمی توانستم بخوابم. صبح صدای پدر و مادرم را شنیدم که داشتند آرام به هم چیزی می گفتند. فهمیدم که درباره من صحبت می کردند، آنها فکر می کردند من روانی شدم.این داستان ادامه دارد...قسمت اول داستان زمان مرگدوستان عزیزم امیدوارم که از این داستان لذت برده باشید و خوشحال خواهم شد که با حمایت از من انگیزه و داعیه ای برای ادامه دادن باشید. همچنین مشتاقانه منتظر نظرات فنی هستم و خوشحال خواهم شد اگر حس تون رو بعد از خواندن این داستان با من در میان بگذارید. هر جا مشکلی بود یا پیشنهادی داشتید حتما بفرمایید و دریغ نکنید چون من رو بیش از حد خوشحال می کنید. ممنونم ازتون بابت وقتی که برای خوندن این داستان گذاشتید.❤</description>
                <category>ماهان</category>
                <author>ماهان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 12:01:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان مرگ 1</title>
                <link>https://virgool.io/@iammahan/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-1-nyzrmaqz4qt8</link>
                <description>ضربان قلبم تند می زد. بعد از شنیدن آن صدای ترسناک از خواب بیدار شدم و نفس نفس می زدم. باد سردی روی عرق پیشانی من نشست که آن عرق حاصل از شعله فروزان ترس درونم بود، اما یادم افتاد که قبل خواب تمام پنجره ها را بسته بودم. تپش قلبم آنچنان بر قفسه سینه ام می کوبید که حس می کردم هر لحظه ممکن است از بدنم خارج شود. بدنم می لرزید. باد پرده را تکان می داد. دلم می خواست زودتر از آن خانه لعنتی فرار کنم اما می ترسیدم چون در اتاق باز شده بود و من همیشه در اتاق را پشت سر خودم می بستم. نگاهی به ساعت انداختم و دیدم ساعت دو شب است، می خواستم پدر و مادرم را صدا کنم که ناگهان یادم افتاد آنها به مسافرت رفتند و تا چند روز دیگر بر نمی گردند. تلفنم را از کنار تختم برداشتم و به دوست صمیمی ام زنگ زدم و از او خواستم خودش را فورا به خانه من برساند. سرم را پیوسته به چپ و راست می چرخاندم، ناگهان صدای زنگ در را شنیدم اما او کلید در حیاط نداشت. با خودم گفتم چگونه می تواند خودش را با این سرعت برساند در حالی که خانه آنها کیلومترها دورتر است. چند ثانیه ای سکوت مطلق حکمفرما شده بود و خواستم بخوابم، پس دوباره دراز کشیدم و به سقف سفید اتاقم خیره شدم که صدای باز شدن در را احساس کردم، صدای دیگری مثل خش خش ناخن های بلند روی دیوار خانه به گوشم رسید و روح مرا می خراشید انگار جسمی از درون به من چنگ می زد.ناگهان با صدایی از خواب پریدم. هنوز صبح نشده بود. نگاهی به ساعت انداختم چند دقیقه ای به دو مانده بود. پنجره باز بود، در اتاق هم همینطور. جیغ بلندی کشیدم. پدر و مادرم وارد اتاقم شدند و پدرم با نگاهی بهت انگیز به من خیره شد. مادرم به سرعت نزدیک تختم شد و دستم را گرفت و از من پرسید: حالت خوبه عزیزم؟ با چشم های گریان سرم را به نشانه تایید تکان دادم.دوباره از خواب بلند شدم، چشم هایم می سوخت، هنوز ساعت دو نشده بود. عصبانی شده بودم پس از اتاق بیرون آمدم و ناگهان جسمی در راهرو دیدم و با نور خیره کننده ای از خواب برخاستم.دیگر تحمل نداشتم. کاتر روی نقشه های ساختمانی ام را برداشتم و در قلبم فرو کردم. درد شدیدی حس می کردم اما خونریزی نداشتم، دوباره به خواب نرفتم. خون به فواره زدن روی تختم شروع کرد.سر از خواب برداشتم اما دیگر صبح شده بود. خوشحال شده بودم اما درد شدیدی در قفسه سینه و قلبم حس می کردم مثل ریختن آب جوش روی سینه و قل قل زدن آن در قلبم، بدنم کوفته شده بود و خسته بودم اما دیگر همه چیز تمام شده بود و با خیال راحت رفتم تا لباس هایم را بپوشم اما هیچ لباسی در کمد نبود.به دوست صمیمی ام زنگ زدم و ماجرا را از بیخ و بن برای او شرح دادم. او به من گفت: اتفاقا دیشب از شماره تو به من تماس گرفته شده بود و من تلفن را برداشتم ولی فقط صداهای نامفهومی می شنیدم. دوباره عصبانی و مضطرب شدم. از او خواستم که به دنبال من بیاید و چند لباس هم به همراه خود بیاورد.درد در قفسه سینه من شدیدتر شده بود به طوری که نفس کشیدن دشوار بود، دست چپم را به چارچوب در زدم و دست راستم را روی قلبم گذاشتم و آن را می فشردم. نمی دانم چرا ولی آن لحظه احساس کردم این کار کمی از درد من می کاهد. حس می کردم کسی از پشت ناخن های سیاه و بلندش را در قفسه سینه من فشار می دهد و دیگر چیزی حس نکردم.این داستان ادامه دارد...این نسخه یک بار ویرایش شده است.</description>
                <category>ماهان</category>
                <author>ماهان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 16:34:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنی که با من مشکل داشت - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@iammahan/%D8%AC%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-fetik8oufkbc</link>
                <description>پیشگفتار: خواندن این نوشته می تواند عواقبی را به همراه داشته باشد پس اگر دچار بیماری قلبی یا تنفسی هستید تمام عواقب خواندن این داستان بر عهده شما است.اگر داستان اول را نخوانده اید حتما با مراجعه به این لینک داستان اول را بخوانید چون در ابتدا ممکنه از داستان سر در نیارید. https://virgool.io/@iammahan/%D8%AC%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-twkzdamcguyf ... ناگهان صدای مادرم را شنیدم که می گفت: بیا اینجا کارت دارم. کمی ترسیده بودم چون با لحن و صدایی متفاوت منو خطاب کرده بود.در اتاق رو که باز کردم ناگهان دستی من رو به داخل اتاقی کشید و خیلی ترسیدم، حتی نزدیک بود سکته بزنم اما مامانم با صدایی هراسان و چهره ای پر از ترس گفت: تو هم اون صدا رو شنیدی؟من هم که ترسیده بودم خواستم خودم و مامان رو آروم کنم خندیدیم و گفتم: برو بابا شوخی نکن!اما خودم هم از درون ترسیده بودم و میدونستم که این شوخی نیست.درست همون لحظه دلم میخواست پدرم اینجا باشه تا به اون تکیه کنم، با اینکه خیلی اوقات میدونستم کاری از دستش بر نمیاد ولی همین که اینجا بود خیال منو راحت می کرد.اما حالا علاوه بر اینکه من تکیه گاهی نداشتم مادرم نیز به من تکیه کرده بود و از من میخواست کار رو جمع و جور کنم.با خودم تو دلم گفتم هیچی نیست و پی در پی تکرار می کردم اما میدونستم که قراره یک اتفاقی بیفته!گاهی اوقات ما انسان ها برای غلبه بر بعضی چیزها مثل ترس و یا حتی مقابله با واقعیت و... دروغ هایی رو میگیم که از استرس و اضطراب و ترس خودمون بکاهیم و به قدری اون دروغ رو تکرار می کنیم تا برای ما به حقیقت تبدیل شود.گام های بسیار آرام و بی صدا بر می داشتم تا به اتاق پذیرایی برسم و در نهایت به آرامی دستم برو به جیب راستم بردم و گوشی خودم رو در آوردم تا با نور اون جلوی خودم رو ببینم.بدو بدو رفتم تا به پریز برسم و چراغ رو روشن کنم (نمیدونم چرا فکر می کردم وقتی چراغ روشن باشه جن ها هم میرن!)ما انسان ها در تاریکی از این نمی ترسیم که تنها باشیم از این می ترسیم که فرد دیگری اونجا حضور داشته باشهخلاصه وقتی چراغ رو روشن کنم کل خونه رو زیر و رو کردم و به مادرم با صدای بلند گفتم: نگران نباش! گفتم که خبری نیست.مدتها گذشت (حدودا دو ماه) و دیگه هیچ اتفاق غیر منتظره ای در خانه ما رخ نداد و ما هم به شرایط عادی عادت کرده بودم و سعی کردیم تا گذشته رو فراموش کنیم البته بماند که در یک دوره زمانی مامان و بابا می خواستند که خونه رو عوض کنند تا روی روحیات داداش کوچکترم تاثیر منفی نداشته باشه اما شرایط که عادی شد دیگر این اتفاق ها هم نیفتاد.اما شاید منتظر این نبودید که چیزهای بدتری از من بشنوید و یا شاید با خودتون گفتید خب پس خداروشکر همه چی به خوبی و خوشی تموم شده اما باید بگم که این تازه شروع داستان بود.بعضی وقت ها که ما در اتاق پذیرایی بودم درب های اتاق هایمان به شدت کوبیده می شدند و ما نیز از صدای آنها می ترسیدم و به همین دلیل من و برادرم شب ها در یک اتاق می خوابیدیم اما درب آن اتاق شب ها به شدتی بسته می شد که همه ما از شدت آن صدا بیدار می شدیم.حتی پدرم تصمیم گرفت در اتاق ها رو قفل کند اما باز هم درها باز می شدند و با صدایی نهیب بسته می شدند.دیگه من و مادرم تصمیم گرفتیم که بریم پیش دعانویس و... و چون پدرم اعتقادی همراه ما نمی آمد (اما نمی دانم چرا با این همه اتفاقات میخواست مقاومت کنه)اما هربار که می رفتیم پیش دعانویس اون درها صدای بیشتری تولید می کردند.من تصمیم گرفتم تا برم پیش همون دوستی که در دانشگاه با اون آشنا شده بودیم تا با اون در مورد این قضایا صحبت کنم (چون طرف خیلی میدونست واقعا!)وقتی که رفتم دانشگاه خیلی دنبالش گشتم ولی نتونستم اون رو پیدا کنم پس رفتم از تمام دوستام و کادر دانشگاه در مورد اون بپرسم ولی هیچ نشانی از اون پیدا نکردم.شاید با خودتون بگید خب پیدا کردن یک ادم تو دانشگاه کار راحتی نیست ولی اون شبیه انسان های عادی نبود بهتره بگم خیلی معمولی نبود یعنی اگه از صد متری می دیدینش به راحتی میشد تشخیص داد که کیه!او چهره تقریبا استخوانی و لاغر و پوستی سفید داشت و چشم های آبی کریستالی که برق میزد و از نظر قد و قامت هم بلند و کشیده بود.بعد از چند روز که هیچ نشانی از او نیافتم تصمیم گرفتم تا برم نزد یکی از استادان جن گیری و این حرفا...وقتی  که رفتم ماجرا رو دقیقا مو به مو برای او تعریف کردم و ار اول تا اخر گفتم.ایشون هم به من گفتند:او جن خداپرستی بوده که سعی داشته از تو محافظت کنه اما تو به بیراهه رفتی و چون با یک جن ارتباط گرفتی، جن های کافر نیز به سمت تو آمده بودند تا تو و بقیه خانواده ات رو مورد آزار و اذیت قرار دهند.هنگامی که از ایشان در مورد گم شدن و یا جابجا شدن وسایل پرسیدم گفتند:بعضی از جن ها به دزدیدن وسایل انسان ها عادت دارند و کارشان این هست.پس اگر وسایل شما گم یا دزدیده شدند حواستون باشه که جن ها به شما نزدیک هستند.خب، امیدوارم از این سری داستان ها لذت برده باشید و با خواندن این داستان ها حس خوبی به شما دست داده باشد.بی شک این داستان ها نوشته و ساخته ذهن یک نویسنده است و کاملا غیر حقیقی و تخیلی است و مشخصاتی که در این داستان بیان شده اند یا این وقایع در حقیقت اتفاق نیفتاده اند.البته نا گفته نماند که از حقیقت های زندگی خودم هم در این داستان استفاده کرده بودم مثل گم شدن لباس یا جابجا شدن انگشتر.من نویسنده ام. من نوشتم. شما هم بنویسید.شما هم می توانید بنویسید کافیست قلم را بردارید شروع کنیدفقط شروع کنید...</description>
                <category>ماهان</category>
                <author>ماهان</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 20:35:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنی که با من مشکل داشت - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@iammahan/%D8%AC%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-twkzdamcguyf</link>
                <description>پیشگفتار: خواندن این نوشته می تواند عواقبی را به همراه داشته باشد پس اگر دچار بیماری قلبی یا تنفسی هستید تمام عواقب خواندن این داستان بر عهده شما است.اگر داستان اول را نخوانده اید حتما با مراجعه به این لینک داستان اول را بخوانید چون در ابتدا ممکنه از داستان سر در نیارید. https://virgool.io/@iammahan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-g6jqyqmhwunt ... ناگهان از خواب پریدم و خوشحال شده بودم که تمام این اتفاقات فقط در خواب بوده اند در واقع من خوابی را دیده بودم که از خواب می پرم و... (به داستان اول مراجعه کنید تا بدانید جریان این جمله ای که گفتم و خیلی ها چشم انتظارش بودن چی بوده)بعد از اون اتفاق من همچنان در مورد اجنه و ارواح تحقیق کردم و دست از این کار نمی کشیدم و هرچه جلوتر می رفتم اشتیاق من برای مطالعه بیشتر می شد &quot;مثل فردی که هر چه آب می نوشد تشنه تر می شود&quot;مدتی بعد اتفاقات بعدی در خانه و زندگی ما رخ داد و مرا شگفت زده کرد چون این بار من خواب نبودم بلکه تمام این وقایع واقعی بودند و خانواده ام شاهد آنها بودند.برای بار اول برادرم آمد و گفت:شب گذشته که در حال طراحی و نقاشی بوده است خط کش خود را بین کتاب هایش گذاشته اما صبح خط کشش را روی میز دیده.ما نیز زیاد به این موضوع اهمیت ندادیم بخاطر اینکه گفتیم بچه است و داره مسخره بازی در میاره با اینکه جدی تر شد و کارش به قسم خوردن کشید باز هم پدر و مادرم به او اهمیتی نداده اند و گفتند: احتمالا یادش رفته که خط کشش رو از روی میز برداره.اما چندی بعد رویداد های عجیبی رخ داد که توجه پدر و مادرم را جلب کرد. یک روز مادرم در حالی که میخواست برای مهمانی لباسی انتخاب کند، قریب به یک ساعت دنبال آن لباس گشت ولی هیچ اثری از آن لباس نبود در حالیکه مادرم قسم میخورد که دیروز آن لباس را پوشیده و روی گیره آویزان کرده بود اما نتوانست آن لباس را پیدا کند و مجبور شد لباس دیگری را بپوشد که چندان با میلش نبود.اما این اتفاق را احتمالا همه ما یکبار تجربه کرده ایم، پس اتفاق جالبش کو؟درسته ولی مادرم علاقه وافری به آن لباس داشت و کل خانه را بسیج کرده بود تا آن لباس را پیدا کند و حتی به خانه عمو و خاله هم زنگ زد تا از آنها بپرسد اما آنها هم چیزی نمی دانستند تا اینکه یک ماه بعد وقتی از سرکار آمد لباس مورد علاقه اش را رو تختش دیده بود که چندتا پارگی هم روی اون وجود داشت و خیلی خیلی ناراحت شد اما ماجرای جالب داستان امروز ما این هم نبود.مادرم یک روز انگشتری که داخل جعبه انگشترها گذاشته بود و میخواست آن را در دست خود کند روی کابینت پیدا کرده بود، و یکبار هم آن انگشتر را روی میز خودش گذاشته بود ولی آن انگشتر سر از میز اتاق پذیرایی درآورده بود ولی...از اون روز به بعد هر بار که مادرم اون انگشتر نحس رو داخل دستش می کرد دستش و ناخنش سیاه می شد، ما بهش گفتیم که اون انگشتر رو باید بندازی دور اما قبول نکرد و گفت: من خیلی این انگشتر رو دوست دارم!مدت ها گذشت و تقریبا همه چیز به حالت عادی خود بازگشته بود.پدر و برادرم برای رسیدگی به باغ های ما در شهر ...... رفته بودند و من و مادرم در خانه تنها بودیم و من در اتاقم در حال مطالعه بودم که ناگهان صدای مادرم رو شنیدم که داشت می گفت: بیا اینجا!... ادامه داستان رو فقط از همین صفحه دنبال کنید.</description>
                <category>ماهان</category>
                <author>ماهان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 13:02:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان جنی که با من مشکل داشت! - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@iammahan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-g6jqyqmhwunt</link>
                <description>پیشگفتار: خواندن این نوشته می تواند عواقبی را به همراه داشته باشد پس اگر دچار بیماری قلبی یا تنفسی هستید تمام عواقب خواندن این داستان بر عهده شما است.تقریبا اواخر ترم سوم دانشگاه بود، من هم که بچه درس خون بودم برای مطالعه دروسم به کتابخانه رفتم. تقریبا هیج جایی برای نشستن نبود و من زمان زیادی رو  صرف پیدا کردن صندلی کردم تا بالاخره یک صندلی خالی پیدا کردم. کتاب هایم را باز کردم و خواستم شروع به درس خواندن بکنم که چشمم به کتاب بغل دستیم افتاد که دیدم روی کتابش نوشته بود &quot;ماوراءالطبیعه&quot; و من هم از اونجایی که از نوجوانی علاقه زیادی به این مسائل داشتم دلم میخواست در خوندن اون کتاب با اون فرد سهیم بشم. خلاصه که چند صفحه ای از کتابم رو خوندم ولی اصلا تمرکز نداشتم و حواسم به کتاب بغل دستیم بود. آروم بهش نزدیک شدم و گفتم: میشه منم کتابت رو بخونم؟؟!نگاهی عمیق به من کرد و گفت با من بیا! از کتابخانه خارج و وارد بخش فضای سبز دانشگاه شدیم و با هم بیشتر صحبت کردیم و به من گفت که داره در مورد جن و ارواح تحقیق می کنه و من هم تمایل داشتم تا بیشتر بدونم پس علاوه بر چیزایی که از اون شنیدم رفتم خونه و کلی هم تحقیق کردم. من که همیشه معدلم  الف و درس خون بودم، ترم سوم دانشگاه رو با نمره 15 تموم کردم.یک شب که از دانشگاه برگشتم خونه ساعت تقریبا هشت شده بود، لپتاپ رو باز کردم و یک فیلم ترسناک دیدم و وقتی که فیلم تموم شد ساعت تقریبا ده بود و من هم خیلی خسته شده بودم پس ترجیح دادم شام نخورم و مستقیم بخوابم، بخاطر همین چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم.چند ساعت بعد از خواب پریدم و وقتی که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 2:07 بامداد هست، ناگهان حس بدی بهم دست داد، یک نفر ناخن های دست چروکیده اش رو در سینه های من فرو کرد و نفس کشیدن برای من سخت شده بود و نمیتونستم حرف بزنم.ناگهان از خواب پریدم و خیلی خوشحال شدم ناگهان ساعت رو که دیدم ترسم دو چندان شد، ساعت 2:06 بود!یهو صدای در رو شنیدم که آروم باز شد...امیدوارم که از قسمت اول داستان های ترسناک &quot;جنی که با من مشکل داشت&quot; خوشتون اومده باشه و حتما ادامه این داستان رو فردا از همینجا دنبال کنید.خواهشا فقط این داستان رو کپی نکنید و در صورت استفاده منبع رو ذکر کنید.</description>
                <category>ماهان</category>
                <author>ماهان</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 21:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>